نمایش پست تنها
قدیمی 12-08-2012, 17:41   #1
محبّ الزهراء
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
محبّ الزهراء آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
محل سکونت: ماه
نوشته ها: 17,016
Thanks: 31,941
Thanked 50,449 Times in 14,794 Posts
پیش فرض داستان شگفت انگیز جرجیس نبی (علیه السلام)

داستان شگفت انگیز جرجیس نبی (علیه السلام)


حق تعالى حضرت جرجیس علیه السّلام را پیغمبر گردانید و فرستاد او را بسوى پادشاهى كه در شام مى ‏بود كه او را «داذانه» مى‏گفتند و بت مى‏پرستید، پس به او گفت: اى پادشاه! قبول كن نصیحت مرا، سزاوار نیست خلق را كه عبادت كنند غیر خدا را و رغبت نمایند در حاجات خود بسوى غیر او، پس پادشاه به آن حضرت گفت: از اهل كدام زمینى؟
فرمود: من از اهل رومم و در فلسطین مى ‏باشم. پس امر كرد كه آن حضرت را حبس كردند و بدن مباركش را به شانه‏هاى آهنین مجروح كردند تا گوشتهاى او ریخت و سركه بر بدنش مى‏ ریختند و پلاسهاى درشت بر آن بدن مجروح مى ‏مالیدند، پس امر كرد كه سیخ هاى آهن را سرخ كنند و بدنش را به آنها داغ كنند، چون دید كه به اینها كشته نشد امر كرد میخهاى آهن بر رانها و زانوها و كف پاهاى او كوبیدند، چون دید به اینها نیز كشته نشد امر كرد میخهاى بلند از آهن ساختند و بر سرش فرو بردند كه مغز سرش روان شد، و فرمود سرب را آب كردند و بر بدنش ریختند و ستونى از آهن در زندان بود كه كمتر از هیجده نفر آن را نقل نمى‏توانستند نمود حكم كرد كه آن را بر روى شكم او بگذارند، چون شب تاریك شد مردم از او پراكنده شدند، اهل زندان دیدند ملكى به نزد آن حضرت آمد و گفت: اى جرجیس! حق تعالى مى ‏فرماید: صبر كن و شاد باش و مترس كه خدا با تو است و تو را از ایشان خلاصى خواهد داد و ایشان تو را چهار مرتبه خواهند كشت و من الم و آزار را از تو دفع مى ‏كنم.
چون صبح شد آن پادشاه گمراه آن مقرّب درگاه اله را طلبید و حكم نمود كه تازیانه‏اى بسیار بر پشت و شكم آن حضرت زدند و بازگفت كه او را به زندان برگردانیدند و به اهل‏ مملكت خود فرمانها نوشت كه هر ساحر و جادوگرى كه در مملكت او باشد به نزد او بفرستند، پس فرستادند ساحرى را كه از همه ساحران ماهرتر بود و هر جادوئى كه توانست كرد و در آن حضرت تأثیر نكرد، پس زهر كشنده‏اى آورد و به آن حضرت خورانید، پس آن حضرت فرمود: «بسم اللّه الّذی یضلّ عند صدقه كذب الفجرة و سحر السّحرة» پس هیچ ضرر به آن حضرت نرسانید، پس آن ساحر گفت: اگر من این زهر را به جمیع اهل زمین مى‏خورانیدم هرآینه قوتهاى ایشان را مى‏كند و احشاى ایشان را مى‏ریخت و خلقت همه را متغیر مى‏كرد و دیده‏هاى ایشان را كور مى‏كرد، پس اى جرجیس! توئى نور و روشنى‏بخش راه هدایت و چراغ ظلمات اهل ضلالت و توئى حقّ یقین، شهادت مى‏دهم كه خداوند تو بر حقّ است و هر چه غیر اوست باطل است، به او ایمان آوردم و تصدیق كردم به پیغمبران او و توبه مى‏كنم بسوى او از آنچه مرتكب شدم.
پس پادشاه او را كشت، و باز آن حضرت را به زندان فرستاد و او را به انواع عذاب معذّب گردانید و فرمود او را پاره پاره كردند و در چاهى افكندند و مجلسى آراست و مشغول شد به شراب و طعام خوردن، پس حق تعالى امر فرمود باد را كه ابر سیاهى برانگیخت و صاعقه‏ هاى عظیم حادث شد، و زمین و كوهها بلرزیدند و مردم همه ترسیدند كه هلاك خواهند شد، خدا میكائیل را امر فرمود بر سر چاه آمد و گفت: برخیز اى جرجیس به قوّت خداوندى كه تو را آفریده و مستوى الخلقه گردانیده است.
پس آن حضرت زنده و صحیح برخاست، و میكائیل او را از چاه بیرون آورد و گفت:صبر كن و بشارت باد تو را به ثوابهاى الهى.
پس جرجیس علیه السّلام بازرفت به نزد پادشاه و فرمود: حق تعالى مرا بسوى تو فرستاده است كه به من حجت بر تو تمام كند، پس سپهسالار لشكر او گفت: ایمان آوردم به خداى تو كه تو را بعد از مردن زنده گردانید و گواهى مى‏دهم كه او حقّ است و هر خدائى غیر او هست همه باطلند، و چهار هزار كس متابعت او كردند و ایمان آوردند و تصدیق آن حضرت نمودند، پس پادشاه همه را به شمشیر قهر هلاك كرد و امر فرمود لوحى از مس ساختند و آتش بر روى آن افروختند تا سرخ شد و آن حضرت را به روى آن خوابانیدند و سرب گداخته در گلوى او ریختند و میخهاى آهن بر دیده‏ها و سر مباركش دوختند پس میخها را كشیدند و سرب گداخته به جاى آنها ریختند، پس چون دید كه به اینها كشته نشد امر كرد آتش بر آن حضرت افروختند تا سوخت و خاكستر شد و امر كرد تا خاكسترش را به باد دادند.
پس خدا امر فرمود حضرت میكائیل علیه السّلام را كه حضرت جرجیس علیه السّلام را ندا كرد و زنده شد و ایستاد به امر خدا و رفت به نزد پادشاه در وقتى كه در مجلس عام نشسته بود و باز تبلیغ رسالت الهى به او نمود، پس شخصى از اصحاب آن گمراه برخاست و گفت: در زیر ما چهارده منبر هست و در پیش ما خوانى هست و چوبهاى اینها از درختهاى متفرّقند كه بعضى میوه دهنده و بعضى غیر میوه، اگر سؤال كنى از پروردگار خود كه هر یك از اینها را درختى گرداند و پوست و برگ بهم رسانند و میوه بدهند من تصدیق تو مى‏كنم.
پس آن حضرت به دو زانو درآمد و دعا كرد، در همان ساعت همه درخت شدند و برگ و میوه بهم رسانیدند، پس پادشاه امر كرد آن حضرت را در میان دو چوب گذاشتند و آن چوبها را با آن حضرت با ارّه به دونیم كردند پس دیگ بزرگى حاضر كردند، زفت و گوگرد و سرب در آن دیگ ریختند و جسد شریف آن حضرت را در آن دیگ گذاشتند و آتش افروختند در زیر آن دیگ تا جسد آن حضرت با آنها بهم آمیخته شد، پس زمین تاریك شد، و حق تعالى حضرت اسرافیل را فرستاد نعره‏اى بر ایشان زد كه همه به رو در افتادند و دیگ را سرنگون كرده گفت: برخیز اى جرجیس به اذن خدا، پس به قدرت حق تعالى آن حضرت صحیح و سالم ایستاد و رفت به نزد آن پادشاه ملعون گمراه باز تبلیغ رسالت نمود.
چون مردم او را دیدند تعجب كردند، پس زنى آمد و به آن حضرت عرض كرد: اى بنده شایسته خدا! ما گاوى داشتیم كه به شیر آن تعیّش مى‏كردیم و مرده است و مى‏خواهیم كه آن را زنده گردانى.
آن حضرت فرمود: این عصاى مرا بگیر ببر و بر سر گاو خود بگذار و بگو: جرجیس مى ‏گوید برخیز به اذن خدا.
چون چنین كرد گاو زنده شد، و آن زن ایمان آورد.
پس پادشاه گفت: اگر من این ساحر را بگذارم، قوم مرا هلاك خواهد كرد.
پس همه اجتماع كردند بر قتل آن حضرت، پس امر كرد كه آن حضرت را بیرون برند و گردن بزنند، پس چون آن حضرت را بیرون بردند عرض كرد: خداوندا! اگر بت‏پرستان را هلاك خواهى كرد از تو سؤال مى‏كنم كه مرا و یاد مرا سبب شكیبائى گردانى براى هر كه تقرّب جوید بسوى تو به صبر كردن در نزد هر هولى و بلائى.
پس باز آن حضرت را گردن زدند و برگشتند، همه به یك‏دفعه به عذاب الهى هلاك شدند.
حیاة القلوب ج‏2 1295



manbar.mihanblog.com

امضای محبّ الزهراء




طاعـــــــت از دست نیاید ، گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد


!






بعداز اين لطفي ندارد حکـمراني بر دلم
شهر ويـران گشته فرماندار مي خواهد چه کار . . .
محبّ الزهراء آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
The Following 8 Users Say Thank You to محبّ الزهراء For This Useful Post: