نمایش پست تنها
قدیمی 11-05-2013, 15:27   #1
كنيزالزينب
کاربر کوشا
 
كنيزالزينب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2012
محل سکونت: مشهدالرضا(ع)
نوشته ها: 396
Thanks: 1,204
Thanked 1,147 Times in 364 Posts
پیش فرض پيمان وفاداري حجربن عدي

پيمان وفادارى
... بامداد روز بيستم ماه رمضان، شهر كوفه چهره اى ديگر داشت، همه ناآرام و نگران بودند، حادثه سحرگاه روز قبل، همه چيز را عوض كرده بود.
در اطراف خانه اميرمؤمنان(عليه السلام) انبوهى از جمعيت ديده مى شدند كه با بى تابى انتظار مى كشيدند، اين بار برخلاف هميشه درب اين خانه به روى مردم بسته بود.
مردم طاقت نمى آوردند و براى اطلاع از حال امام اجازه ورود مى خواستند. ناگاه در ميان انتظار و ناآرامى جمعيت، در باز شد و مردم به داخل خانه «على» راه يافتند.
اميرمؤمنان(عليه السلام) كه زخم شمشير زهرآلود سحرگاه ديروز او را سخت رنجور كرده بود، در ميان بستر آرميده بود. صداى السلام عليك يا اميرالمؤمنين در فضاى خانه طنين افكن بود و امام جواب همه را يك يك و به آرامى ادا مى كرد. پس از لحظه اى چند همه آرام شدند، گويا منتظر بودند سخنان امام را بشنوند، سخنان حكيمانه اى كه از صدف هاى دريايى و گل هاى بهارى زيباتر بود، سخنانى كه بشر را به راه مى آورد، و انسان را در پيشگاه حكمت و عظمت آن به خضوع وامى داشت.
همه آرام شدند...ناگاه در ميان حيرت و اندوه و سكوتى كه بر همه جا حكمفرما بود، آهنگ سخنان امام طنين افكند، سخنانى كه هر جا اميرمؤمنان(عليه السلام) لب براى اداى آن مى گشود، همه گوش مى شدند، و امواج موزون و نافذ گفتارش، چون نسيمى جان بخش، همه را به حركت و حيات فرامى خواند... حركت و حيات در مسير تكامل... .
ولى اين بار، امام قدرت سخن گفتن نداشت، و شايد تماس با مردم در آن حال، براى سلامتش زيان داشت، ولى پيوند آن حضرت با مردم، ناگسستنى بود و دوست نداشت حتى در واپسين دم زندگى، مردم را از ملاقات خود بازدارد و اجازه ندهد تا ديدگان مشتاق، چهره اش را نبينند و گوش هاى شنوا كلماتش را نشنوند، همه منتظر بودند و كسى دم برنمى آورند... .
سكوت شكست تا يك بار ديگر، كلمات امام على(عليه السلام) در فضاى عالم هستى طنين افكند و سخنانش چون برق، محيط تاريك و ظلم زده انسان ها را روشن كند، اين بار توصيه اش اين بود:
«
مردم! قبل از اين كه مرا از دست بدهيد، هر سؤالى داريد، بكنيد، ولى با توجه به حال مصيبت بار پيشوايتان خلاصه و سبك باشد
با اداى سخنان امام، موج تأثر و اندوه، همه را فرا گرفت، قطرات اشك،چون شبنم هاى بهارى، بر گونه ها غلطيد و صداى ناله و اندوه، فضا را پر كرد...
دل هاى سوخته در مصيبت از دست دادن حامى و مدافع حقوق مردم، سخت به تپش افتاده بود، آنان غم خوار و دلسوزى نداشتند، و تنها على بود كه هميشه باآن ها بود.
در اين هنگام صدايى شنيده شد، صدايى كه اشك ها و ناله ها را براى لحظه اى متوقف كرد،
اين صدا، صداى «حجر بن عدى» بودكه در برابر امام ايستاده و با سوز و گداز خاصى، اشعارى را كه سروده بود مى خواند، او در اشعار خود چنين مى گفت:
«تأسف و اندوه من به خاطر سرور پرهيزگار، پدر پاكان و شيرمرد پاكيزه خويى است كه او را كافرى پست و گمراه، و دور از رحمت خدا و گنه كارى مفسد و سنگدل كشت.
لعنت خدا بر كسى باد كه از شما خاندان دورى كند، زيرا شما از خاندان پيامبر راهنما، و نقطه اميد من در روز رستاخيز هستيد.»
چشمان نافذ و بصير اميرمؤمنان به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته فرمود:
«چگونه خواهى بود هنگامى كه تو را به تبرّى از من فراخوانند و چه خواهى گفت در آن حال كه از تو بخواهند پيوند دوستى ات را از من بگسلى»؟
حجر پاسخ داد:
«به خدا سوگند، اگر با شمشير بدنم را پاره پاره كنند و اگر خرمنى از آتش بيفروزند تا مرا در آن بيندازند، تمام اين ها را قبول مى كنم ولى تبرى از تو را نه!»

برگرفته از پايگاه اطلاع رساني آيت الله سبحاني



امضای كنيزالزينب
كنيزالزينب آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to كنيزالزينب For This Useful Post: