نمایش پست تنها
قدیمی 21-05-2011, 19:28   #1
خادم الزینب
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,468
Thanks: 7,301
Thanked 27,121 Times in 7,240 Posts
Arrow جواب چهار نفر مرا سخت تکان

حکایت

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد:

اول، مرد فاسدی از کنارِ من گذشت، و من گوشه‌ي لباس‌ام را جمع کردم تا به او نخورد.
او گفت: « ای شیخ، خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود ... » !!!!

دوم، مستی دیدم که افتان و خیزان راه می‌رفت. به او گفتم: « قدمِ ثابت بردار تا نیفتی ».
گفت: « تو با این همه ادعا، قدم ثابت کرده‌ای » ؟!!!!

سوم، کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: « این روشنایی را از کجا آورده‌ای »؟
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت: « تو که شیخِ شهری، بگو که این روشنایی کجا رفت » ؟!!!!

چهارم، زنی بسیار زیبا که درحالِ خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم: « اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن ».
گفت: « من که غرقِ خواهش دنیا هستم، چنان از خود بی‌خود شده‌ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرقِ محبتِ خالقی که از نگاهی بیم داری>>

امضای خادم الزینب
بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
The Following 6 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post: