نمایش پست تنها
قدیمی 24-09-2011, 15:24   #6
golenarges
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

مناظره با ابوالعلاء معرى
ابوالعلاء معرى كه دهرى مذهب بود، نزد سيدمرتضى آمد و گفت : سرور من ! نظر شما در رابطه با كل چيست ؟ شريف فرمود: تا عقيده تو درباره جزء چه باشد؟ پرسيد: سخن شما در ستاره شعرى بر چه پايه است ؟ فرمود: سخن تو در مورد تدوير بر چه پايه است ؟
پرسيد: سخن شما درباره ((عدم تناهى )) چه باشد؟ و تو درباره ((تحيز)) و ((ناعوره )) چه مى گويى ؟ پرسيد: سخن شما در مورد هفت چه باشد فرمود: و آنچه از شما هفت تجاوز كند كه حكم دارد؟
پرسيد: عقيده شما در ((چهار)) بر چه اساس است ؟ فرمود: تا سخن تو در ((واحد و اثنين )) بر چه ميزان باشد؟ پرسيد نظر شما درباره موثر چيست ؟ فرمود: عقيده تو درباره موثرات كدام است ؟
پرسيد: در مورد نحسين چه فرمايى ؟
فرمود: تو در مورد سعدين چه خواهى گفت ؟
ابولعلاء ساكت ماند و شريف مرتضى فرمود: آرى هر ملحد كجمدارى سيه كار و بى مقدار است . ابولعلاء گفت : اين سخن از قرآن مجيد گرفته اى كه فرمايد: ((يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم )) برخاست و بيرون شد.
شريف مرتضى فرمود: اين مرد ديگر به مجلس ما نخواهد آمد. از شريف مرتضى در رابطه با اين مناظره عجيب و اسرار آن سؤ ال شد. ايشان فرمود: كل در نظر آنان قديم است . لذا سؤ ال كرد كه عالم كبير كه قديم است چه احتياجى به خالق دارد؟ پاسخ دادم كه در مورد جزء چه مى گويى كه آن را عالم صغير مى دانيد و جزئى از عالم كبيرش مى شناسيد؟ چون نمى توان گفت كه اجزاء عالم حادث است و مجموع آن قديم .
شريف مرتضى در ادامه تك تك سؤ الات ابوالعلاء توضيح داد و اسرار جوابهايش را بيان كرد و گفت : و اما سخن من كه هر ملحد كجمدارى سيه كار است ، منظورم آن بود كه هر مشركى ظالم و سيه كار است و ابوالعلاء دانست كه منظورم آيه اى از قرآن بود كه آنرا خواند. تا بدانيم كه از اشاره ما با خبر شده است .
روزى ابوالعلاء درباره سيدمرتضى سؤ ال كرد و او در جواب اين شعر را سرود:
اى كه از سيدمرتضى مى پرسى ! آگاه باش . مردى است كه از هر عيب عارى و برى است. اگر به خدمتش برسى ، مى بينى كه بشريت در اين امر مجسم شده و روزگار در اينلحظه خلاصه شده و جهانى در كنج خانه اى جاى گرفته است .(251) مناظره حضرت على عليه السلام با علماى يهود
روزى عده اى از علماى يهود، نزد عمر آمدند و گفتند: اى خليفه اگر به سؤ الات ما پاسخ صحيح بدهى ، ما به اسلام مى گرويم و گرنه ، مى فهميم كه اسلام بر حق نيست . عمر گفت : هر چه مى خواهيد بپرسيد. من جواب مى دهم .
يهوديان اين سؤ الات را مطرح كردند: 1 قفل هاى آسمان چيست ؟ 2 كليد آسمانها چيست ؟ 3 قبرى كه صاحبش را گردش مى داد، چه بود؟ 4 آنكه قومش را نذر كرد در حالى كه نه از جن بود و نه از آدميان ، كه بود؟ 5 پنج چيزى كه روى زمين راه رفتند و در رحم و شكمى بوجود نيامدند، چه چيزهاى هستند؟ 6 پرندگانى مانند دراج يا خروس در آوازهاى خود مى گويند؟...
عمر كه از پاسخ دادن عاجز شده بود، از شرمندگى سر به زير افكند و گفت كه پاسخ اين سؤ الات را نمى داند. يهوديان كه اين جريان خوشحال شده بودند، گفتند: پس ثابت شده كه اسلام بر حق نيست .
سلمان كه در جلسه حاضر بود، گفت : كمى صبر كنيد، من كسى را خواهم آورد كه حقانيت اسلام را براى شما ثابت كند و پاسخ تمام سؤ الات شما را بدهد. سپس به سوى منزل على عليه السلام در حالى كه در لباس رسول الله مى خراميد، وارد مسجد شد. عمر با ديدن ايشان با خوشحالى به طرف ايشان رفت و دست در گردن آن حضرت انداخت و گفت : يا ابوالحسن به راستى كه فقط تو مى توانى پاسخ تمام سؤ الات اين يهوديان را بدهى . حضرت على عليه السلام رو به يهوديان كردند و فرمودند: من شرطى دارم و آن اين است كه اگر من به تمام سؤ الات شما پاسخ درست بدهم و به شما بدهم چنانچه در تورات شماست ، شما نيز داخل دين اسلام شده و مسلمان شويد و يهوديان اين شرط را پذيرفتند. سپس حضرت پاسخ تمام سؤ الات آنان را بيان فرمود: قفل آسمانها، شرك به خداوند است . زيرا وقتى بنده اى مشرك شد، عملش بالا نمى رود. كليد اين قفلهاى بسته ، شهادت دادن به يگانگى خداوند و نبوت رسول الله است . قبرى كه صاحبش را گردش داد، آن ماهى بود كه يونس پيامبر را بلعيد. آن كه قومش را انذار كرد و نه از جن و نه از آدمى زاد، مورچه سليمان بود كه گفت : اى مورچگان داخل منزلتان شويد كه سليمان و لشكرش شما را در زير پا نابود نكنند و ايشان نمى دانند. پنج چيزى كه بر زمين راه رفتند ولى در شكمى بوجود نيامدند، عبارت اند از حضرت آدم ، حوا، ناقه صالح ، قوچ ابراهيم و عصاى موسى و دراج در آوازش مى گويد: ((الرحمن على العرش استوى )) و خروس در آوازش مى گويد: ((اذكرو لله يا غافلين ))... از علماى يهود كه سه نفر بودند، دو نفر ايمان آوردند و به يگانگى خدا و نبوت رسول الله ، شهادت دادند، ولى نفر سوم گفت : اگر به اين سؤ ال من پاسخ دادى ، من هم ايمان مى آوردم . حضرت فرمود: سؤ ال كن از هر چه مى خواهى ؟ او گفت : به من خبر بده از قومى كه در اول زنده بوده و بعد مردند و بعد از 309 سال خدا آنها را زنده كرد؟ داستان آنها چيست ؟
حضرت فرمود: اين داستان اصحاب كهف است و داستان را براى او از ابتدا بازگو كرد.
پس از آن حضرت به او فرمود: اى يهودى ، آيا اين داستان كه من برايت بازگو كردم ، با آنچه كه در تورات آمده است ، يكسان بود؟ يهودى گفت : آرى نه يك حرف زياد و نه يك حرف كم .
اى ابولحسن ديگر مرا يهودى مخوان كه من شهادت مى دهم به اين كه جز خدا نيست و اين كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم بنده و فرستاده او است و تو اعلم اين امت هستى .(252)
golenarges آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
The Following 4 Users Say Thank You to golenarges For This Useful Post: