02-22-2009, 10:45 AM
شهادت و وصيت امام على عليه السلام
علامه طبرسى گويد: على عليهالسلام شصت و سه سال زندگانى کرد، ده سال پيش از بعثت، و در سن ده سالگى اسلام آورد. و پس از بعثتبيست و سه سال با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زندگانى کرد،
سيزده سال در مکه پيش از هجرت در امتحان و گرفتارى به سر برد و سنگينترين بارهاى رسالت آن حضرت را به دوش کشيد، و ده سال پس از هجرت در مدينه در دفاع از حضرتش با مشرکان جنگيد و با جان خود او را از شر دشمنان دين نگاه داشت،
تا آنکه خداى متعال پيامبر خود را به سوى بهشت انتقال داد و او را به بهشت آسمانى بالا برد و على عليهالسلام در آن روز سى و سه ساله بود، و بيست و چهار سال و چند ماه حق او را از ولايت غصب کردند و او را از تصرف در امور بازداشتند، و آن حضرت در اين دوران با تقيه و مدارا مىزيست، و پنجسال و چند ماه خلافت را به دست گرفت و در اين سالها گرفتار جهاد با منافقان از ناکثين و قاسطين و مارقين (اصحاب جمل و صفين و نهروان) بود
چنانکه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سيزده سال از روزگار نبوت خود را ممنوع از پياده کردن احکام آن و ترسان و محبوس و فرارى و مطرود بود و نمىتوانستبا کافران به جهاد پردازد و از مؤمنان دفاع کند، سپس هجرت کرد و ده سال پس از هجرت با مشرکان به جهاد پرداخت و گرفتار منافقان بود تا خداوند او را به سوى خود برد...
آن حضرت در شب بيستيکم ماه مبارک رمضان سال چهل هجرى با شمشير به شهادت رسيد. عبدالرحمن بن ملجم مرادى شقىترين امت آخر زمان - لعنة الله عليه - در مسجد کوفه او را ضربت زد; بدين قرار که آن حضرت در شب نوزدهم به مسجد رفت و مردم را براى نماز صبح بيدار مىکرد و ابن ملجم ملعون از آغاز شب در کمين حضرتش بود، چون حضرت در مسجد عبورش به او افتاد او که مطلب خود را پنهان مىداشت و از روى نيرنگ خود را به خواب زده بود ناگهان از جاى جست و ضربتى با شمشير زهر آلود بر فرق مبارکش زد. آن حضرت روز نوزدهم و شب و روز بيست و يکم را تا نزديک ثلث اول شب زنده بود آن گاه به شهادت رسيد و در حالى که محاسن شريفش به خون سرش رنگين بود مظلومانه به ديدار خداى خود شتافت.
سبب کشتن آن حضرت را داستانى دراز است که اينجا گنجايش ذکر آن را ندارد. حسن و حسين عليهم السلام به امر آن حضرت مراسم غسل و تکفين او را عهدهدار شدند و بدن شريفش را به سرزمين غرى در نجف انتقال دادند و شبانه پيش از سپيده صبح در همان جا به خاک سپرده شد. حسن و حسين و محمد پسران آن حضرت عليهالسلام و عبدالله بن جعفر رضى الله عنه وارد قبر شدند و بنا به وصيتحضرتش اثر قبر پنهان گرديد. اين قبر پيوسته در دولتبنىاميه پنهان بود و کسى بدان راه نمىبرد تا آنکه امام صادق عليهالسلام در ولتبنىعباس آن را نشان داد. (1)
وصيت امام على عليهالسلام در بستر شهادت
هنگامى که ابن ملجم - که خدا لعنتش کند - او را ضربت زد حضرتش به حسن و حسين عليهمالسلام چنين فرمود: «شما را به تقواى الهى سفارش مىکنم و اينکه در طلب دنيا بر نياييد گرچه دنيا در طلب شما برآيد، و بر آنچه از دنيا محروم مانديد اندوه و حسرت مبريد و حق بگوييد و براى پاداش (اخروى) کار کنيد و دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد.
شما دو نفر و همه فرزندان و خانوادهام و هر کس را که اين نامهام به او مىرسد سفارش مىکنم به تقواى الهى و نظم کارتان و اصلاح ميان خودتان، چرا که از جدتان صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم که فرمود: «اصلاح ميان دو کس از انواع نماز و روزه برتر است.»
خدا را خدا را درباه يتيمان در نظر آريد، هر روز به آنان رسيدگى کنيد و حتى يک روز دهان آنان را خالى نگذاريد و مبادا در حضور شما تباه شوند.
خدا را خدا را درباه همسايگان در نظر داريد، که آنان سخت مورد سفارش پيامبرتان هستند، پيوسته به همسايگان سفارش مىکرد تا آنجا که پنداشتم آنان ارث بر خواهد نمود.
خدا را خدا را درباره قرآن ياد کنيد، مبادا ديگران به عمل به آن بر شما پيشى گيرند.
خدا را خدا را درباره نماز ياد کنيد که آن ستون دين شماست.
خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان ياد کنيد، تا زنده هستيد آن را خالى و (خلوت) نگذاريد; که اگر اين خانه متروک بماند ديگر مهلت نخواهيد يافت.
خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا به مال و جان و زبانتان ياد آريد، و بر شما باد به همبستگى و رسيدگى به يکديگر، و بپرهيزيد از قهر و دشمنى و بريدن از هم. امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنيد که بدانتان بر شما چيره مىشوند آن گاه دعا مىکنيد ولى مستجاب نمىگردد.
اى فرزندان عبدالمطلب! مبادا شما را چنان بينم که به بهانه اينکه اميرالمؤمنين کشته شد دستبه خون مسلمانان بيالاييد; هش داريد که به قصاص خون من جز قاتلم را نبايد بکشيد; بنگريد هر گاه که من از اين ضربت او جان سپردم تنها به کيفر اين ضربتيک ضربتبر او بزنيد و اين مرد را مثله نکنيد. (2) چرا که از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم که مىفرمود: «از مثله کردن بپرهيزيد گرچه با سگ هار باشد.» (3)
از وصيت ديگر آن حضرت پيش از شهادت و پس از ضربت زدن ابن ملجم ملعون: «وصيت من به شما آن است که چيزى را با خدا شريک مسازيد، و به محمد صلى الله عليه و آله و سلم سفارش مىکنم که سنت او را ضايع مگذاريد. اين دو ستون را به پاداريد و اين دو چراغ را افروخته بداريد، و تا از جاده حق منحرف نشدهايد هيچ نکوهشى متوجه شما نيست. من ديشب يار و همدم شما بودم و امروز مايه عبرت شما گشتهام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بيامرزد. اگرزنده ماندم خودم صاحب اختيار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا ميعادگاه من است، و اگر بخشيدم بخشش مايه تقرب من به خدا و نيکويى براى شماست; پس شما هم ببخشيد «آيا نمىخواهيد که خدا هم شما را ببخشايد؟» (4) به خدا سوگند هيچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسيد که آن را ناخوش دارم، و نه هيچ وارد شوندهاى که ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوينده آبى بودم که به آب رسيده، و طالب چيزى که بدان دستيافته است; «و آنچه نزد خداستبراى نيکان بهتر است» (5) و (6)
از اين که فرمود: «به خدا سوگند هيچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسيده که...» معلوم مىشود که امام عليهالسلام پيوسته از روى شوق در انتظار شهادت به سر مىبرده و مىدانسته است که آنچه پيامبر راستگوى امين صلى الله عليه و آله و سلم به او خبر داده ناگزير فراخواهد رسيد چنانکه قيامت آمدنى است و شکى در آن نيست و وعده او ترک و تخلف ندارد و آن حضرت با دلى پر صبر در انتظار آن بود و - بنا به نقل گروهى از دانشمندان مانند ابن عبدالبر و ديگران - مىفرمود: «شقىترين اين امت از چه انتظار مىبرد که اين محاسن را از خون اين سر سيراب سازد؟» و بارها مىفرمود: «به خدا سوگند که موى صورتم را از خون بالاى آن سيراب خواهد کرد.»
يک معجزه
وقايع پس از شهادت آن بزرگوار جدا بسيار است و به تاليف جداگانهاى نيازمند است. اينجا گنجايش آن را ندارد، لذا از ذکر آنها چشم مىپوشيم و تنها به يک واقعه تکوينى اشاره مىکنيم.
زمخشرى در «ربيع الابرار» از اممعبد آورده است که گفت: «روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وضو گرفت و در پاى درختخاردار خشکيدهاى در نزد ما آب دهان افکند و آن رختسبز شد و ميوه داد و در زمان حيات آن حضرت ما از ميوه آن شفا مىجستيم... اما سپس از پايين به بالا خشک شد و خار روييد و ميوههايش ريخت و سبزى و تازگى آن از ميان رفت. در اين حال بود که ما از شهادت اميرالمؤمنان على عليهالسلام باخبر شديم. و ديگر ميوه نداد و ما از برگ آن بهرهمند بوديم و پس از چندى صبح کرديم و ديديم که از ساقه آن خونى تازه مىجوشد و برگ آن هم خشک شده است. در همين حال خبر شهادت حسين عليهالسلام به ما رسيد و درختبه کلى خشک گرديد.» (7)
اصبغ بن نباته گويد: هنگامى که اميرمؤمنان عليهالسلام ضربتى بر فرق مبارکش فرود آمد که به شهادتش انجاميد مردم بر در دارالاماره جمع شدند و خواستار کشتن ابن ملجم - لعنه الله - بودند. امام حسن عليهالسلام بيرون آمد و فرمود: اى مردم! پدرم به من وصيت کرده که کار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم. اگر پدرم از دنيا رفت تکليف قاتل روشن است و اگر زنده ماند خودش در حق او تصميم مىگيرد. پس بازگرديد خدايتان رحمت کند.
مردم همه بازگشتند و من بازنگشتم. امام دوباره بيرون آمد و به من فرمود: اى اصبغ! آيا سخن مرا درباه پيام امير مؤمنان نشنيدى؟ گفتم: چرا. ولى چون حال او را مشاهده کردم دوست داشتم به او بنگرم و حديثى از او بشنوم، پس براى من اجازه بخواه خدايت رحمت کند. امام داخل شد و چيزى نگذشت که بيرون آمد و به من فرمود: داخل شو. من داخل شدم ديدم اميرمؤمنان عليهالسلام دستمال زردى به سر بسته که زردى چهرهاش بر زردى دستمال غلبه داشت و از شدت درد و کثرت سم پاهاى خود را يکى پس از ديگرى بلند مىکرد و زمين مىنهاد. آن گاه به من فرمود: اى اصبغ آيا پيام مرا از حسن نشنيدى؟ گفتم: چرا، اى اميرمؤمنان، ولى شما را در حالى ديدم که دوست داشتم به شما بنگرم و حديثى از شما بشنوم. فرمود: بنشين که ديگر نپندارم که از اين روز به بعد از من حديثى بشنوى.
بدان اين اصبغ، که من به عيادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم همانگونه که تو اکنون آمدهاى، به من فرمود: اى اباالحسن، برو مردم را جمع کن و بالاى منبر برو و يک پله پايينتر از جاى من بايست و به مردم بگو: «هش داريد،هر که پدر و مادرش را ناخشنود کند لعنتخدا بر او باد. هش داريد، هر که از صاحبان خود بگريزد لعنتخدا بر او باد. هش داريد هر که مزد اجير خود را ندهد لعنتخدا بر او باد.»
اى اصبغ، من به فرمان حبيبم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عمل کردم، مردى از آخر مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن، سه جمله گفتى، آن را براى ما شرح بده. من پاسخى ندادم تا به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم و سخن آن مرد را بازگو کردم.
اصبغ گفت: در اينجا اميرمؤمنان عليهالسلام دست مرا گرفت و فرمود: اى اصبغ، دستخود را بگشا. دستم را گشودم. حضرت يکى از انگشتان دستم را گرفت و فرمود: اى اصبغ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز همين گونه يکى از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود: هان، اى اباالحسن، من و تو پدران اين امتيم هر که ما را ناخشنود کند لعنتخدا بر او باد. هان که من و تو مولاى اين امتيم هر که از اجرت ما بکاهد و مزد ما را ندهد لعنتخدا بر او باد. آن گاه خود آمين گفت و من هم آمين گفتم.
اصبغ گويد: سپس امام بيهوش شد،باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آيا هنوز نشستهاى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آيا حديث ديگرى بر تو بيفزايم؟
گفتم: آرى خدايت از مزيدات خير بيفزايد. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در يکى از کوچههاى مدينه مرا اندهناک ديد و آثار اندوه در چهرهام نمايان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناک مىبينم؟ آيا تو را حديثى نگويم که پس از آن هرکز اندوهناک نشوى؟ گفتم: آرى، فرمود: چون روز قيامتشود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پيامبران و شهيدان، سپس خداوند مرا امر کند که بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر کند که تا يک پله پايينتر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر کند که يک پله پايينتر از تو بنشيند و چون بر منبر جاى گيريم احدى از گذشتگان و آيندگان نماند جز آنکه حاضر شود. آن گاه فرشتهاى که يک پله پايينتر از تو نشسته ندا کند: اى گروه مردم; بدانيد: هر که مرا مىشناسد که مىشناسد و هر که مرا نمىشناسد خود را به او معرفى مىکنم، من «رضوان» دربان بهشتم، بدانيد که خداوند به من و کرم و فضل و جلال خود مرا فرموده که کليدهاى بهشت را به محمد بسپارم و محمد مرا فرموده که آنها را به على بن ابىطالب بسپارم، پس گواه باشيد که آنها را بدو سپردهام.
سپس فرشته ديگر که يک پله پايينتر از فرشته اولى نشسته بر مىخيزد و به گونهاى که همه اهل محشر بشنوند ندا کند: اى گروه مردم، هر که مرا مىشناسد که مىشناسد و هر که مرا نمىشناسد خود را به او معرفى مىکنم، من «مالک» دربان دوزخم، بدانيد که خداوند به من و فضل و کرم و جلال خود مرا فرموده که کليدهاى دوزخ را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده که آنها را به على بن ابىطالب بسپارم، پس گواه باشيد که آنها را بدو سپردم. پس من کليدهاى بهشت و دوزخ را مىگيرم. آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من فرمود: اى على، تو به دامان من مىآويزى و خاندانتبه دامان تو و شيعيانتبه دامان خاندان تو مىآويزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مىرويم؟ فرمود: آرى به پروردگار کعبه سوگند.
اصبغ گويد: من جز اين دو حديث از مولايم نشنيدم که حضرتش چشم از جهان پوشيد درود خدا بر او باد. (8.)
پىنوشتها:
(1)تاج المواليد / 18.
(2)مثله کردن: بريدن انگشت و بينى و گوش و ديگر اعضاى کسى.
(3)نهج البلاغه، نامه 47.
(4)اقتباس از آيه 22 سوره نور.
(5)اقتباس از آيه 198 سوره آل عمران.
(6)نهج البلاغه، نامه 23.
(7)تاريخ الخميس، باب هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم.
(8روضه 22 و 23.
اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام ص 954
مؤلف: احمد رحمانى همدانى
ترجمه: حسين استاد ولى
شهادت و وصيت امام على عليه السلام و چگونگی شهادت امام علی (ع)
علامه طبرسى گويد: على عليهالسلام شصت و سه سال زندگانى کرد، ده سال پيش از بعثت، و در سن ده سالگى اسلام آورد. و پس از بعثتبيست و سه سال با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم زندگانى کرد،
سيزده سال در مکه پيش از هجرت در امتحان و گرفتارى به سر برد و سنگينترين بارهاى رسالت آن حضرت را به دوش کشيد، و ده سال پس از هجرت در مدينه در دفاع از حضرتش با مشرکان جنگيد و با جان خود او را از شر دشمنان دين نگاه داشت،
تا آنکه خداى متعال پيامبر خود را به سوى بهشت انتقال داد و او را به بهشت آسمانى بالا برد و على عليهالسلام در آن روز سى و سه ساله بود، و بيست و چهار سال و چند ماه حق او را از ولايت غصب کردند و او را از تصرف در امور بازداشتند، و آن حضرت در اين دوران با تقيه و مدارا مىزيست، و پنجسال و چند ماه خلافت را به دست گرفت و در اين سالها گرفتار جهاد با منافقان از ناکثين و قاسطين و مارقين (اصحاب جمل و صفين و نهروان) بود
چنانکه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سيزده سال از روزگار نبوت خود را ممنوع از پياده کردن احکام آن و ترسان و محبوس و فرارى و مطرود بود و نمىتوانستبا کافران به جهاد پردازد و از مؤمنان دفاع کند، سپس هجرت کرد و ده سال پس از هجرت با مشرکان به جهاد پرداخت و گرفتار منافقان بود تا خداوند او را به سوى خود برد...
آن حضرت در شب بيستيکم ماه مبارک رمضان سال چهل هجرى با شمشير به شهادت رسيد. عبدالرحمن بن ملجم مرادى شقىترين امت آخر زمان - لعنة الله عليه - در مسجد کوفه او را ضربت زد; بدين قرار که آن حضرت در شب نوزدهم به مسجد رفت و مردم را براى نماز صبح بيدار مىکرد و ابن ملجم ملعون از آغاز شب در کمين حضرتش بود، چون حضرت در مسجد عبورش به او افتاد او که مطلب خود را پنهان مىداشت و از روى نيرنگ خود را به خواب زده بود ناگهان از جاى جست و ضربتى با شمشير زهر آلود بر فرق مبارکش زد. آن حضرت روز نوزدهم و شب و روز بيست و يکم را تا نزديک ثلث اول شب زنده بود آن گاه به شهادت رسيد و در حالى که محاسن شريفش به خون سرش رنگين بود مظلومانه به ديدار خداى خود شتافت.
سبب کشتن آن حضرت را داستانى دراز است که اينجا گنجايش ذکر آن را ندارد. حسن و حسين عليهم السلام به امر آن حضرت مراسم غسل و تکفين او را عهدهدار شدند و بدن شريفش را به سرزمين غرى در نجف انتقال دادند و شبانه پيش از سپيده صبح در همان جا به خاک سپرده شد. حسن و حسين و محمد پسران آن حضرت عليهالسلام و عبدالله بن جعفر رضى الله عنه وارد قبر شدند و بنا به وصيتحضرتش اثر قبر پنهان گرديد. اين قبر پيوسته در دولتبنىاميه پنهان بود و کسى بدان راه نمىبرد تا آنکه امام صادق عليهالسلام در ولتبنىعباس آن را نشان داد. (1)
وصيت امام على عليهالسلام در بستر شهادت
هنگامى که ابن ملجم - که خدا لعنتش کند - او را ضربت زد حضرتش به حسن و حسين عليهمالسلام چنين فرمود: «شما را به تقواى الهى سفارش مىکنم و اينکه در طلب دنيا بر نياييد گرچه دنيا در طلب شما برآيد، و بر آنچه از دنيا محروم مانديد اندوه و حسرت مبريد و حق بگوييد و براى پاداش (اخروى) کار کنيد و دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد.
شما دو نفر و همه فرزندان و خانوادهام و هر کس را که اين نامهام به او مىرسد سفارش مىکنم به تقواى الهى و نظم کارتان و اصلاح ميان خودتان، چرا که از جدتان صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم که فرمود: «اصلاح ميان دو کس از انواع نماز و روزه برتر است.»
خدا را خدا را درباه يتيمان در نظر آريد، هر روز به آنان رسيدگى کنيد و حتى يک روز دهان آنان را خالى نگذاريد و مبادا در حضور شما تباه شوند.
خدا را خدا را درباه همسايگان در نظر داريد، که آنان سخت مورد سفارش پيامبرتان هستند، پيوسته به همسايگان سفارش مىکرد تا آنجا که پنداشتم آنان ارث بر خواهد نمود.
خدا را خدا را درباره قرآن ياد کنيد، مبادا ديگران به عمل به آن بر شما پيشى گيرند.
خدا را خدا را درباره نماز ياد کنيد که آن ستون دين شماست.
خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان ياد کنيد، تا زنده هستيد آن را خالى و (خلوت) نگذاريد; که اگر اين خانه متروک بماند ديگر مهلت نخواهيد يافت.
خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا به مال و جان و زبانتان ياد آريد، و بر شما باد به همبستگى و رسيدگى به يکديگر، و بپرهيزيد از قهر و دشمنى و بريدن از هم. امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنيد که بدانتان بر شما چيره مىشوند آن گاه دعا مىکنيد ولى مستجاب نمىگردد.
اى فرزندان عبدالمطلب! مبادا شما را چنان بينم که به بهانه اينکه اميرالمؤمنين کشته شد دستبه خون مسلمانان بيالاييد; هش داريد که به قصاص خون من جز قاتلم را نبايد بکشيد; بنگريد هر گاه که من از اين ضربت او جان سپردم تنها به کيفر اين ضربتيک ضربتبر او بزنيد و اين مرد را مثله نکنيد. (2) چرا که از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم که مىفرمود: «از مثله کردن بپرهيزيد گرچه با سگ هار باشد.» (3)
از وصيت ديگر آن حضرت پيش از شهادت و پس از ضربت زدن ابن ملجم ملعون: «وصيت من به شما آن است که چيزى را با خدا شريک مسازيد، و به محمد صلى الله عليه و آله و سلم سفارش مىکنم که سنت او را ضايع مگذاريد. اين دو ستون را به پاداريد و اين دو چراغ را افروخته بداريد، و تا از جاده حق منحرف نشدهايد هيچ نکوهشى متوجه شما نيست. من ديشب يار و همدم شما بودم و امروز مايه عبرت شما گشتهام و فردا از شما جدا خواهم شد. خداوند من و شما را بيامرزد. اگرزنده ماندم خودم صاحب اختيار خون خود هستم و اگر فانى شدم فنا ميعادگاه من است، و اگر بخشيدم بخشش مايه تقرب من به خدا و نيکويى براى شماست; پس شما هم ببخشيد «آيا نمىخواهيد که خدا هم شما را ببخشايد؟» (4) به خدا سوگند هيچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسيد که آن را ناخوش دارم، و نه هيچ وارد شوندهاى که ناپسندش دانم; و من تنها مانند جوينده آبى بودم که به آب رسيده، و طالب چيزى که بدان دستيافته است; «و آنچه نزد خداستبراى نيکان بهتر است» (5) و (6)
از اين که فرمود: «به خدا سوگند هيچ حادثهاى ناگهانى از مرگ به من نرسيده که...» معلوم مىشود که امام عليهالسلام پيوسته از روى شوق در انتظار شهادت به سر مىبرده و مىدانسته است که آنچه پيامبر راستگوى امين صلى الله عليه و آله و سلم به او خبر داده ناگزير فراخواهد رسيد چنانکه قيامت آمدنى است و شکى در آن نيست و وعده او ترک و تخلف ندارد و آن حضرت با دلى پر صبر در انتظار آن بود و - بنا به نقل گروهى از دانشمندان مانند ابن عبدالبر و ديگران - مىفرمود: «شقىترين اين امت از چه انتظار مىبرد که اين محاسن را از خون اين سر سيراب سازد؟» و بارها مىفرمود: «به خدا سوگند که موى صورتم را از خون بالاى آن سيراب خواهد کرد.»
يک معجزه
وقايع پس از شهادت آن بزرگوار جدا بسيار است و به تاليف جداگانهاى نيازمند است. اينجا گنجايش آن را ندارد، لذا از ذکر آنها چشم مىپوشيم و تنها به يک واقعه تکوينى اشاره مىکنيم.
زمخشرى در «ربيع الابرار» از اممعبد آورده است که گفت: «روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وضو گرفت و در پاى درختخاردار خشکيدهاى در نزد ما آب دهان افکند و آن رختسبز شد و ميوه داد و در زمان حيات آن حضرت ما از ميوه آن شفا مىجستيم... اما سپس از پايين به بالا خشک شد و خار روييد و ميوههايش ريخت و سبزى و تازگى آن از ميان رفت. در اين حال بود که ما از شهادت اميرالمؤمنان على عليهالسلام باخبر شديم. و ديگر ميوه نداد و ما از برگ آن بهرهمند بوديم و پس از چندى صبح کرديم و ديديم که از ساقه آن خونى تازه مىجوشد و برگ آن هم خشک شده است. در همين حال خبر شهادت حسين عليهالسلام به ما رسيد و درختبه کلى خشک گرديد.» (7)
اصبغ بن نباته گويد: هنگامى که اميرمؤمنان عليهالسلام ضربتى بر فرق مبارکش فرود آمد که به شهادتش انجاميد مردم بر در دارالاماره جمع شدند و خواستار کشتن ابن ملجم - لعنه الله - بودند. امام حسن عليهالسلام بيرون آمد و فرمود: اى مردم! پدرم به من وصيت کرده که کار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم. اگر پدرم از دنيا رفت تکليف قاتل روشن است و اگر زنده ماند خودش در حق او تصميم مىگيرد. پس بازگرديد خدايتان رحمت کند.
مردم همه بازگشتند و من بازنگشتم. امام دوباره بيرون آمد و به من فرمود: اى اصبغ! آيا سخن مرا درباه پيام امير مؤمنان نشنيدى؟ گفتم: چرا. ولى چون حال او را مشاهده کردم دوست داشتم به او بنگرم و حديثى از او بشنوم، پس براى من اجازه بخواه خدايت رحمت کند. امام داخل شد و چيزى نگذشت که بيرون آمد و به من فرمود: داخل شو. من داخل شدم ديدم اميرمؤمنان عليهالسلام دستمال زردى به سر بسته که زردى چهرهاش بر زردى دستمال غلبه داشت و از شدت درد و کثرت سم پاهاى خود را يکى پس از ديگرى بلند مىکرد و زمين مىنهاد. آن گاه به من فرمود: اى اصبغ آيا پيام مرا از حسن نشنيدى؟ گفتم: چرا، اى اميرمؤمنان، ولى شما را در حالى ديدم که دوست داشتم به شما بنگرم و حديثى از شما بشنوم. فرمود: بنشين که ديگر نپندارم که از اين روز به بعد از من حديثى بشنوى.
بدان اين اصبغ، که من به عيادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم همانگونه که تو اکنون آمدهاى، به من فرمود: اى اباالحسن، برو مردم را جمع کن و بالاى منبر برو و يک پله پايينتر از جاى من بايست و به مردم بگو: «هش داريد،هر که پدر و مادرش را ناخشنود کند لعنتخدا بر او باد. هش داريد، هر که از صاحبان خود بگريزد لعنتخدا بر او باد. هش داريد هر که مزد اجير خود را ندهد لعنتخدا بر او باد.»
اى اصبغ، من به فرمان حبيبم رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عمل کردم، مردى از آخر مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن، سه جمله گفتى، آن را براى ما شرح بده. من پاسخى ندادم تا به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رفتم و سخن آن مرد را بازگو کردم.
اصبغ گفت: در اينجا اميرمؤمنان عليهالسلام دست مرا گرفت و فرمود: اى اصبغ، دستخود را بگشا. دستم را گشودم. حضرت يکى از انگشتان دستم را گرفت و فرمود: اى اصبغ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز همين گونه يکى از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود: هان، اى اباالحسن، من و تو پدران اين امتيم هر که ما را ناخشنود کند لعنتخدا بر او باد. هان که من و تو مولاى اين امتيم هر که از اجرت ما بکاهد و مزد ما را ندهد لعنتخدا بر او باد. آن گاه خود آمين گفت و من هم آمين گفتم.
اصبغ گويد: سپس امام بيهوش شد،باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آيا هنوز نشستهاى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آيا حديث ديگرى بر تو بيفزايم؟
گفتم: آرى خدايت از مزيدات خير بيفزايد. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در يکى از کوچههاى مدينه مرا اندهناک ديد و آثار اندوه در چهرهام نمايان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناک مىبينم؟ آيا تو را حديثى نگويم که پس از آن هرکز اندوهناک نشوى؟ گفتم: آرى، فرمود: چون روز قيامتشود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پيامبران و شهيدان، سپس خداوند مرا امر کند که بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر کند که تا يک پله پايينتر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر کند که يک پله پايينتر از تو بنشيند و چون بر منبر جاى گيريم احدى از گذشتگان و آيندگان نماند جز آنکه حاضر شود. آن گاه فرشتهاى که يک پله پايينتر از تو نشسته ندا کند: اى گروه مردم; بدانيد: هر که مرا مىشناسد که مىشناسد و هر که مرا نمىشناسد خود را به او معرفى مىکنم، من «رضوان» دربان بهشتم، بدانيد که خداوند به من و کرم و فضل و جلال خود مرا فرموده که کليدهاى بهشت را به محمد بسپارم و محمد مرا فرموده که آنها را به على بن ابىطالب بسپارم، پس گواه باشيد که آنها را بدو سپردهام.
سپس فرشته ديگر که يک پله پايينتر از فرشته اولى نشسته بر مىخيزد و به گونهاى که همه اهل محشر بشنوند ندا کند: اى گروه مردم، هر که مرا مىشناسد که مىشناسد و هر که مرا نمىشناسد خود را به او معرفى مىکنم، من «مالک» دربان دوزخم، بدانيد که خداوند به من و فضل و کرم و جلال خود مرا فرموده که کليدهاى دوزخ را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده که آنها را به على بن ابىطالب بسپارم، پس گواه باشيد که آنها را بدو سپردم. پس من کليدهاى بهشت و دوزخ را مىگيرم. آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به من فرمود: اى على، تو به دامان من مىآويزى و خاندانتبه دامان تو و شيعيانتبه دامان خاندان تو مىآويزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مىرويم؟ فرمود: آرى به پروردگار کعبه سوگند.
اصبغ گويد: من جز اين دو حديث از مولايم نشنيدم که حضرتش چشم از جهان پوشيد درود خدا بر او باد. (8.)
پىنوشتها:
(1)تاج المواليد / 18.
(2)مثله کردن: بريدن انگشت و بينى و گوش و ديگر اعضاى کسى.
(3)نهج البلاغه، نامه 47.
(4)اقتباس از آيه 22 سوره نور.
(5)اقتباس از آيه 198 سوره آل عمران.
(6)نهج البلاغه، نامه 23.
(7)تاريخ الخميس، باب هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم.
(8روضه 22 و 23.
اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام ص 954
مؤلف: احمد رحمانى همدانى
ترجمه: حسين استاد ولى
شهادت و وصيت امام على عليه السلام و چگونگی شهادت امام علی (ع)