08-22-2009, 02:35 AM
به امام علي عليهالسلام خبر رسيد معاويه تصميم دارد با لشکر مجهز به سرزمينهاي اسلامي حمله کند.
علي عليهالسلام براي سرکوبي دشمنان از کوفه بيرون آمد و با سپاه مجهز به سوي صفين حرکت کردند. در سر راه به شهر مدائن (پايتخت پادشاهان ساساني) رسيدند و وارد کاخ کسري شدند.حضرت پس از اداي نماز با گروهي از يارانش مشغول گشتن ويرانههاي کاخ انوشيروان شدند و به هر قسمت کاخ که ميرسيدند کارهايي را که در آنجا انجام شده بود به يارانش توضيح ميدادند به طوري که باعث تعجب اصحاب ميشد و عاقبت يکي از آنان گفت:يا اميرالمؤمنين! آنچنان وضع کاخ را توضيح ميدهيد گويا شما مدتها اينجا زندگي کردهايد!
در آن لحظات که ويرانههاي کاخها و تالارها را تماشا ميکردند، ناگاه علي عليهالسلام جمجمهاي پوسيده را در گوشه خرابه ديد، به يکي از يارانش فرمود:او را برداشته همراه من بيا!
سپس علي عليهالسلام بر ايوان کاخ مدائن آمد و در آنجا نشست و دستور داد طشتي آوردند و مقداري آب در طشت ريختند و به آورنده جمجمه فرمود:آن را در طشت بگذار.
وي هم جمجمه را در ميان طشت گذاشت.آنگاه علي عليهالسلام خطاب به جمجمه فرمود:
اي جمجمه! تو را قسم ميدهم! بگو من کيستم و تو کيستي؟
جمجمه با بيان رسا گفت:
تو اميرالمؤمنين، سرور جانشينان و رهبر پرهيزگاران هستي و من بندهاي از بندگان خدا هستم.
علي عليهالسلام پرسيد:
حالت چگونه است؟
جواب داد:
يا اميرالمؤمنين! من پادشاه عادل بودم، نسبت به زير دستان مهر و محبت داشتم،راضي نبودم کسي در حکومت من ستم ببيند، ولي در دين مجوسي (آتش پرستي) به سر ميبردم. هنگامي که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم به دنيا آمد کاخ من شکافي برداشت، آنگاه به رسالت مبعوث شد. من خواستم اسلام را بپذيرم ولي زرق و برق سلطنت مرا از ايمان و اسلام بازداشت و اکنون پشيمانم.اي کاش که من هم ايمان ميآوردم و اينک از بهشت محروم هستم و در عين حال به خاطر عدالت از آتش دوزخم در امانم.
واي به حالم! اگر ايمان ميآوردم من هم با تو بودم.
اي اميرالمؤمنين و اي بزرگ خاندان پيامبر!
سخنان جمجمه پوسيده انوشيروان به قدري دل سوز بود که همه حاضران تحت تأثير قرار گرفته با صداي بلند گريستند.
بحار: ج 41 ص_24 داستانهاي بحارالأنوار، ج 3 ص56
علي عليهالسلام براي سرکوبي دشمنان از کوفه بيرون آمد و با سپاه مجهز به سوي صفين حرکت کردند. در سر راه به شهر مدائن (پايتخت پادشاهان ساساني) رسيدند و وارد کاخ کسري شدند.حضرت پس از اداي نماز با گروهي از يارانش مشغول گشتن ويرانههاي کاخ انوشيروان شدند و به هر قسمت کاخ که ميرسيدند کارهايي را که در آنجا انجام شده بود به يارانش توضيح ميدادند به طوري که باعث تعجب اصحاب ميشد و عاقبت يکي از آنان گفت:يا اميرالمؤمنين! آنچنان وضع کاخ را توضيح ميدهيد گويا شما مدتها اينجا زندگي کردهايد!
در آن لحظات که ويرانههاي کاخها و تالارها را تماشا ميکردند، ناگاه علي عليهالسلام جمجمهاي پوسيده را در گوشه خرابه ديد، به يکي از يارانش فرمود:او را برداشته همراه من بيا!
سپس علي عليهالسلام بر ايوان کاخ مدائن آمد و در آنجا نشست و دستور داد طشتي آوردند و مقداري آب در طشت ريختند و به آورنده جمجمه فرمود:آن را در طشت بگذار.
وي هم جمجمه را در ميان طشت گذاشت.آنگاه علي عليهالسلام خطاب به جمجمه فرمود:
اي جمجمه! تو را قسم ميدهم! بگو من کيستم و تو کيستي؟
جمجمه با بيان رسا گفت:
تو اميرالمؤمنين، سرور جانشينان و رهبر پرهيزگاران هستي و من بندهاي از بندگان خدا هستم.
علي عليهالسلام پرسيد:
حالت چگونه است؟
جواب داد:
يا اميرالمؤمنين! من پادشاه عادل بودم، نسبت به زير دستان مهر و محبت داشتم،راضي نبودم کسي در حکومت من ستم ببيند، ولي در دين مجوسي (آتش پرستي) به سر ميبردم. هنگامي که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم به دنيا آمد کاخ من شکافي برداشت، آنگاه به رسالت مبعوث شد. من خواستم اسلام را بپذيرم ولي زرق و برق سلطنت مرا از ايمان و اسلام بازداشت و اکنون پشيمانم.اي کاش که من هم ايمان ميآوردم و اينک از بهشت محروم هستم و در عين حال به خاطر عدالت از آتش دوزخم در امانم.
واي به حالم! اگر ايمان ميآوردم من هم با تو بودم.
اي اميرالمؤمنين و اي بزرگ خاندان پيامبر!
سخنان جمجمه پوسيده انوشيروان به قدري دل سوز بود که همه حاضران تحت تأثير قرار گرفته با صداي بلند گريستند.
بحار: ج 41 ص_24 داستانهاي بحارالأنوار، ج 3 ص56