08-26-2008, 06:40 AM
----------------------
-------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
-------------------
--------------صدوق از ابن عباس روايت كرده كه وى گفت:
----------براى عبد المطلب در كنار ديوار كعبه فرشى پهن ميكردند و روى آن مىنشست، ديگران براى احترام او از نشستن روى آن بساط خوددارى ميكردند، فرزندان عبد المطلب قبل از وى پيرامون آن فرش جمع ميشدند، و انتظار پدر خود را ميكشيدند.
عبد المطلب گفت:
اين فرزند من داراى مقام ارجمندى است، و من مينگرم كه وى روزى سيد شما خواهد شد
من در پيشانى او نشانه سيادت و بزرگوارى را مشاهده ميكنم.
-----------وى پس از اظهار اين گفتار حضرت رسول را با خود روى فرش مىنشانيد و دست به پشت مبارك او ميكشيد، و چهرهاش را ميبوسيد.عبد المطلب ميفرمود:
------------حضرت عبد المطلب او را بر گردنش ميگذاشت، و در كوچهها بگردش ميبرد و چون ميدانست وى با لات و عزّى مخالفت دارد و از ديدن آنها ناراحت ميگردد او را نزد بتها نمىبرد، هنگامى كه به شش سال رسيد مادرش آمنه از دنيا رفت.
-----------عبد المطلب در حالى كه ميگريست گفت:
---------پس از اين مطالب روى خود را بطرف ابو طالب كرد، و فرمود: آيا وصاياى مرا در باره اين كودك قبول كردى؟
ابو طالب عرض كرد: آرى قبول كردم و خداوند را نيز بر اين مطلب شاهد ميگيرم، در اين هنگام عبد المطلب فرمود: دست خود را بطرف من بياور، وى دستش را بطرف پدرش برد او نيز دست خود را جلو آورد و بدست ابو طالب گذاشت پس از اين فرمود: اكنون مرگ بر من آسان و سبك گرديد، و بعد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله را در بغل خود كشيده و بوسيد.
--------------در اين هنگام عبد المطلب گفت:
------------موقعى كه عبد المطلب از دنيا رفت وى هشت ساله بود، پس از درگذشت عبد المطلب ابو طالب وى را به منزلش برد، و شب و روز از وى نگهدارى ميكرد، و تا هنگام بلوغ او را با خود ميخوابانيد، و در مورد حضرت رسول بكسى اطمينان نداشت
----------------------
-------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
-------------------
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام(ترجمه أعلام الوری بأعلام الهدی)، متن، ص: 16
-------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
---------------------------------صدوق از ابن عباس روايت كرده كه وى گفت:
----------براى عبد المطلب در كنار ديوار كعبه فرشى پهن ميكردند و روى آن مىنشست، ديگران براى احترام او از نشستن روى آن بساط خوددارى ميكردند، فرزندان عبد المطلب قبل از وى پيرامون آن فرش جمع ميشدند، و انتظار پدر خود را ميكشيدند.
هنگامى كه حضرت رسول متولد شد وى باتفاق جدش روى آن بساط اختصاصى مىنشست
------------اين مطلب بر فرزندان عبد المطلب گران بود، آنان قصد داشتند حضرت رسول را كه در اين موقع كودك بود از نشستن در پهلوى پدر خودشان جلوگيرى كنند عبد المطلب از اين موضوع اطلاع پيدا كرد، و آنان را منع كرد.عبد المطلب گفت:
اين فرزند من داراى مقام ارجمندى است، و من مينگرم كه وى روزى سيد شما خواهد شد
من در پيشانى او نشانه سيادت و بزرگوارى را مشاهده ميكنم.
من بوسهاى خوشبوتر از بوسيدن اين كودك نمىبينم
پس از اين روى خود را بطرف ابو طالب كه با عبد اللَّه پدر حضرت رسول از يك مادر بودند ميكرد، و ميگفت:اى ابو طالب اين فرزند بزرگوار را كه داراى موقعيت بزرگى خواهد شد به خوبى نگهدارى كن، و خود را باو نزديك نما زيرا كه او تنها ميباشد، و مانند پدرش از وى محافظت كن، تا آسيب و ناراحتى و ضررى بوى نرسد.
------------حضرت عبد المطلب او را بر گردنش ميگذاشت، و در كوچهها بگردش ميبرد و چون ميدانست وى با لات و عزّى مخالفت دارد و از ديدن آنها ناراحت ميگردد او را نزد بتها نمىبرد، هنگامى كه به شش سال رسيد مادرش آمنه از دنيا رفت.
مادر حضرت رسول باتفاق فرزندش نزد برادران خود در مدينه رفته بود، هنگامى كه مراجعت ميكرد در بين راه جهان را وداع نمود.
حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله در سن شش سالگى بىپدر و مادر گرديد، در اين هنگام عاطفه عبد المطلب نسبت بوى افزايش يافت، وى همواره مورد عنايت و توجه او بود تا آنگاه كه مرگش نزديك شد، در اين وقت عبد المطلب دنبال فرزندش ابو طالب فرستاد، وى موقعي كه حضور پدرش رسيد مشاهده كرد پدرش آخرين دقائق و لحظات زندگى را ميگذراند، و محمّد صلى اللَّه عليه و آله نيز روى سينه جدش نشسته. -----------عبد المطلب در حالى كه ميگريست گفت:
اى ابو طالب به اين كودك كه اكنون تنها مانده با نظر محبت بنگر، اين كودك از بوى پدر و محبت مادر محروم گرديده اينك او را بايد چون جان و بدن خود نگهدارى كنى، من از ميان فرزندانم تو را براى اين جهت اختيار كردم كه با پدر او از يك مادر هستى.
اگر زمان وى را دريافتى از او متابعت كن، و با دست و زبان و مال خود از وى پشتيبانى نما، زيرا كه من داناتر و بيناتر به حالات او هستم، و من در عرب پدر و مادرى كه جريان فوت آنها مانند پدر و مادر اين باشد نديدم، اكنون در تنهائى مونس وى باش و از وى به خوبى نگهدارى كن.
اگر زمان وى را دريافتى از او متابعت كن، و با دست و زبان و مال خود از وى پشتيبانى نما، زيرا كه من داناتر و بيناتر به حالات او هستم، و من در عرب پدر و مادرى كه جريان فوت آنها مانند پدر و مادر اين باشد نديدم، اكنون در تنهائى مونس وى باش و از وى به خوبى نگهدارى كن.
---------پس از اين مطالب روى خود را بطرف ابو طالب كرد، و فرمود: آيا وصاياى مرا در باره اين كودك قبول كردى؟
ابو طالب عرض كرد: آرى قبول كردم و خداوند را نيز بر اين مطلب شاهد ميگيرم، در اين هنگام عبد المطلب فرمود: دست خود را بطرف من بياور، وى دستش را بطرف پدرش برد او نيز دست خود را جلو آورد و بدست ابو طالب گذاشت پس از اين فرمود: اكنون مرگ بر من آسان و سبك گرديد، و بعد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله را در بغل خود كشيده و بوسيد.
--------------در اين هنگام عبد المطلب گفت:
گواهى ميدهم كه من خوشبوتر و زيباتر از تو در ميان فرزندانم نديدم، و آرزو داشتم كه زنده باشم و زمان تو را درك كنم
------------موقعى كه عبد المطلب از دنيا رفت وى هشت ساله بود، پس از درگذشت عبد المطلب ابو طالب وى را به منزلش برد، و شب و روز از وى نگهدارى ميكرد، و تا هنگام بلوغ او را با خود ميخوابانيد، و در مورد حضرت رسول بكسى اطمينان نداشت
----------------------
-------------------------------------------------------------------------------
-----------------------------------------------------------------------------------
-------------------زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام(ترجمه أعلام الوری بأعلام الهدی)، متن، ص: 16