01-11-2010, 12:10 AM
موسى به عبدالعزيز مى گفت : مشهورترين و داناترين پزشك شهر بغداد در زمان حكومت هارون الرشيد دكترى مسيحى به نام ((يوحنا)) بود، او پزشك مخصوص هارون بود و هرگاه خليفه بيمار مى شد، او درمان مى كرد.
روزى يوحنا به نزد من آمد و گفت : تو را به حق پيامبرت و دينت قسم مى دهم ، بگو اين كيست كه قبرش در ((كربلا)) قرار دارد و مردم به زيارتش مى روند؟
گفتم : او نوه پيامبر ما، امام حسين عليه السلام است . اما تو به من بگو چرا اين سؤ ال را كردى و منظورت چه بود؟
طبيب مسيحى گفت : من در اين باره خبر عجيبى دارم كه برايت مى گويم . مدتى قبل ، ((شاپور)) خادم خليفه مرا به نزد خود طلبيد. چون به نزدش رفتم مرا برداشت و به خانه ((موسى بن عيسى )) كه از خويشان خليفه بود، برد.
او حاكم شهرى بود و به دستور خليفه به بغداد آمد. او را ديدم كه بيهوش بر رختخوابش افتاده است . در پيش او طشتى بود كه تمام احشاء و امعاء و محتويات شكمش در آن ريخته بود.
شاپور از خدمتكار موسى پرسيد: چگونه اين بلا بر سرش آمد؟ خدمتكار جواب داد: يك ساعت قبل ، امير در نهايت سلامتى و خوشى بود و با نديمان و دوستان خود صحبت مى كرد. شخصى از ((بنى هاشم )) نيز در مجلس حاضر بود.
او گفت : من بيمارى شديدى داشتم و هر كار كردم ، بيمارى ام بهبود نيافت . تا اينكه شخصى به من گفت : ((اگر از تربت امام حسين استفاده كنى شفا مى يابى )). من نيز چنين كردم و عافيت يافتم .
موسى به مرد هاشمى گفت : آيا از آن تربت هنوز چيزى نزد تو باقى مانده است ؟
مرد هاشمى گفت : آرى . پس از آن كسى را فرستاد تا آن تربت را آورد. موسى (از روى تمسخر و بى احترامى ) تربت را گرفت و به پشت خود كرد. مدتى نگذشت كه ناگهان موسى فرياد كشيد: سوختم ! سوختم ! طشت بياوريد! ما برايش طشت آورديم . او به قدرى استفراغ كرد كه تمام احشاى بدنش بيرون ريخت پس از آن نديمان به خانه هايشان باز گشتند و مجلس شادى مبدل به عزا شد.
طبيب مسيحى ادامه داد: شاپور به من گفت ، بيا او را معاينه كن ، شايد بتوانى درمانش كنى ، من چراغى طلبيدم و با دقت به محتويات طشت نگاه كردم . ديدم جگر و دل و تمام احشاى امير در طشت افتاده است . با تعجب گفتم : هيچ كس نمى تواند او را معالجه كند مگر حضرت ((عيسى مسيح )) كه مرده را زنده مى كرد.
شاپور گفت : راست مى گويى . اما اينجا باش تا ببينم عاقبتش چه مى شود. من شب آنجا ماندم تا اينكه به هنگام سحر، امير از دنيا رفت .
يوحنا با اينكه مسيحى بود، مدتها به كربلا مى رفت و قبر حضرت سيدالشهداء عليه السلام را زيارت مى كرد. بعد از مدتى ، از عقيده خود برگشت و مسلمانى نيكوكار و پرهيزكار گرديد
گناهان كبيره ج 2 ص 533