نورآسمان

نسخه‌ي كامل: اسلام آوردن عميربن وهب
شما هم اكنون متن قالب بندي نشده را مي‌بينيد.مشاهده‌ي نسخه‌ي اصلي


اگر مقروض نبودم و ترس بى سرپرست شدن عيال و فرزندانم را نداشتم همين امروز به مدينه مى رفتم و انتقام همه قريش را مى گرفتم و... اين سخنان عمير بن وهب يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا - ص - و مسلمانان و از مردان شرور و بى باكى كه تعداد سپاه اسلام و تجهيزات آنها را پيش از شروع جنگ بدر به قريش گفت . او پسرى داشت به نام للّه للّه وهب كه در جنگ بدر به دست مسلمانان اسير شد. پس از اين كه عمير از جنگ بدر بازگشت و چند روزى از ورود او به مكه گذشت ، روزى با صفوان بن بنى اميه در حجر اسماعيل نشسته بودند و بر كشتگان بدر تاءسف مى خوردند و به ياد آنها آه سرد از دل بر مى كشيدند.
صفوان گفت : اى عمير به خدا سوگند پس از كشته شدن آن عزيزان ديگر زندگى براى ما ارزش و لذتى ندارد.
عمير گفت : آرى به خدا راست گفتى ، اگر من مقروض نبودم و ترس از بى سرپرست شدن عيال و فرزندانم را نداشتم ، همين امروز به مدينه مى رفتم و انتقام خود و همه قريش را از محمد مى گرفتم و او را مى كشتم ؛ زيرا پسر من در دست آنها اسير است و من براى رفتن به مدينه بهانه خوبى دارم . صفوان گفت : قرضهايى كه دارى من پرداخت مى كنم و عيال و فرزندانت را همانند زن و بچه خودم سرپرستى و اداره مى كنم ، ديگر چه مى خواهى ؟ عمير گفت : با اين وضع حاضرم و دنبال اين كار مى روم ولى به شرط آن كه غير از من و تو از اين جريان كسى آگاه نشود. به دنبال اين قرار و گفتگو عمير برخاست و به خانه آمد و شمشيرش را تيز كرده و لبه آن را زهر داد و آن را با خود برداشته به سوى مدينه راه افتاد.
جمعى از مسلمانان در مسجد مدينه نشسته بودند و از جريان جنگ بدر و نصرتى كه خداى تعالى نصيب مسلمين كرده بود صحبت مى كردند كه ناگاه يكى از آنها چشمش به عميربن وهب افتاد كه با شمشيرى حمائل كرده از شتر خود پياده شد. فورا نزد رسول خدا- ص - رفت و جريان را به او گفت . رسول خدا فرمود: تا او را نزدش بردند. رسول خدا به عمير فرمود: جلوتر بيا. عمير نزديك آمده و به رسم جاهليت گفت : صبح بخير! رسول خدا - ص - فرمود: اى عمير خدا تعارفى بهتر از تعارف تو به ما آموخت و آن سلام است كه تحيت اهل بهشت نيز مى باشد. عمير گفت : اى محمد! به خدا سوگند قبلا نيز اين تحيت را شنيده بودم . سپس رسول خدا - ص - به او فرمود: اى عمير! براى چه به مدينه آمده اى ؟ گ فت : براى نجات اين اسيرى كه در دست شما گرفتار است ، اميدوارم در آزاديش با من به نيكى رفتار كنيد. رسول خدا(ص ) فرمود: پس چرا شمشير به گردن خود آويخته اى ؟ عمير گفت : روى اين شمشيرها سياه باد، مگر اين شمشيرها چه كارى براى ما (در بدر) كرد. حضرت گفت : راست بگو براى چه آمده اى ؟ گفت : براى همين كه گفتم .
رسول خدا(ع ) فرمود: اكنون من مى گويم براى چه آمده اى ؟. تو و صفوان بن اميه در حجر اسماعيل باهم نشستيد و راجع به كشتگان بدر سخن گفتيد، تو گفتى اگر مقروض نبودم و ترس بى سرپرست شدن عائله ام را نداشتم هم اكنون مى رفتم و محمد را مى كشتم ، صفوان متعهد شد كه قرضت را ادا كند و عيالت را سرپرستى نمايد تا بدين شهر بيايى و مرا بكشى ولى بدان كه خداوند ميان من و تو حائل است و مرا محافظت مى كند.
عمير كه سراپا گوش شده بود، سخنان رسول خدا را كه در عين حقيقت بود كلمه به كلمه شنيد، ضمير مرده و خوابيده اش ، زنده و بيدار شد و بدون تاءمل جلوتر رفته و گفت : گواهى مى دهم كه خدائى جز خداى تو نيست و تو رسول خداى يكتا هستى و... تا اكنون خبرهايى كه تو از غيب و آسمان مى دادى تكذيب مى كرديم و اين كه اكنون خبر دادى جريانى بود كه جز من و صفوان كس ديگرى از آن اطلاع نداشت ، به خدا سوگند من به خوبى دانستم كه اين جريان را، فقط خدا به تو خبر داده است خداى را سپاسگزارم كه مرا به دين اسلام هدايت كرد و به اين راه كشانيد، سپس ‍ شهادتين را بر زبان جارى كرد و مسلمان شد.
رسول خدا(ع ) رو به اصحاب كرد و فرمود: احكام دين را به اين برادرتان بياموزيد و قرآن را به او ياد دهيد، و اسيرش را آزاد كنيد.

سيره ابن هشام ، ج 2، ص 260، جريان جنگ بدر، بحار طبع قديم ، ج 6، ص 475 - 474؛ اسدالغابه ، ج 4، ص 149.
آدرس اصلي