شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > اهل بيت (عليهم السلام) > امام حسن مجتبی (ع)


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 09-07-2012, 20:04   #1
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,468
Thanks: 7,301
Thanked 27,118 Times in 7,239 Posts
پیش فرض امام حسن مجتبي عليه السلام وزلال سخاوت

امام حسن مجتبي عليه السلام وزلال سخاوت


زلال سخاوت



خورشيد خسته از حضورى طاقت‏فرسا، پشت تپّه‏هاى شنى افق ناپديد شد. كاروان از حركت باز ايستاد. صداى يكنواخت زنگ شتران قطع شد. پشت سر، كوير بود و پيش رو واحه‏اى با درختان خرما و بركه‏اى كوچك. ستاره‏ها تك تك در آسمان ظاهر شدند. كاروانيان كنار بركه وضو گرفتند. شتران با ولع آب مى‏نوشيدند. كسى اذان گفت. بعد از نماز آتشى برافروخته شد و حلقه‏اى انسانى بر گرد آن شكل گرفت. شام مختصرى خوردند. مسافران اهل كوفه و عازم زيارت خانه خدا بودند. در ميان جمع، مردى خوش صورت و گشاده‏رو بود. كاروان سالار پير به او اشاره‏اى كرد و گفت:


ـ سيّد حِمْيَرى! شعرى برايمان بخوان.


سيّد حميرى نگاهى به جمع مشتاق انداخت و گفت:


ـ آخرين شعرم را در مدح كريم اهل‏بيت عليهم‏السلام سروده‏ام. آن را برايتان مى‏خوانم...


شعر كه تمام شد؛ صداى احسنت از هر سو بلند شد. كسى در آن ميانه گفت:


ـ از بنى اميه نمى‏ترسى كه اين چنين حسن بن على عليه‏السلام را مدح مى‏كنى؟


ـ چرا بترسم؟ سال‏هاست چوبه دار خويش بر دوش دارم. تا زنده‏ام به كورى چشم باطل از حق خواهم گفت. چرا مدح نكنم كسى را كه تولدم به بركت دعاى او بوده است!


جمعيت با شگفتى به سيّد حميرى خيره شدند.


ـ پدر و مادرم در يكى از منزل‏هاى بين مدينه و مكه زندگى مى‏كردند. پدرم در تهيه گياهان دارويى دستى داشت. به صحرا مى‏رفت. برگ گياهان را جمع مى‏كرد و با آنها دارو درست مى‏كرد. از قبايل اطراف مريض‏ها را پيش او مى‏آوردند. مادرم باردار بود. پدرم آرزو داشت پسردار شود. روزى به بيابان رفت و عصاره گياهى را گرفت و با آن روغنى درست كرد كه براى درمان ورم پا سودمند بود. در بازگشت متوجه شد كاروانى نزديك آنجا توقّف كرده. هنوز ظرف گلى حاوى روغن دستش بود كه غلام سياهى از كاروان جدا و به او نزديك شد. غلام گفت:


ـ اى مرد! مولايم مرا فرستاده تا روغنى را كه امروز مخصوص ورم پا درست كرده‏اى؛ از تو بخرم!


ـ مولاى تو كيست؟ از كجا خبر دارد من چنين دارويى ساخته‏ام؟


ـ من غلام حسن بن على عليهماالسلام هستم.


ـ فرزند رسول خدا صلى‏ الله ‏عليه ‏و ‏آله در اين كاروان است؟


ـ بله.


پدرم به سمت كاروان دويد. آن قدر عجله داشت كه نزديك بود زمين بخورد و دارو از دستش بريزد. نزد امام رفت. از شدت خوشحالى و هيجان نمى‏توانست صحبت كند.


ـ آقا جان! پدر و مادرم فداى شما، بفرماييد اين هم روغن.


ـ ممنون! تا به حال چندين سفر فاصله مدينه تا مكه را پياده طى كرده‏ام. اما اين بار پايم ورم كرد و ترك برداشت. راستى پول دارو را گرفتى؟


ـ من پولى نمى‏خواهم؛ در عوض حاجتى از شما دارم!


ـ حاجتت را بگو.


ـ همسرم باردار است. از خدا بخواهيد و دعا كنيد پسرى به ما بدهد.


ـ به خانه‏ات بازگرد؛ هم اكنون پسرت به دنيا آمد. او از شيعيان ما خواهد بود.


پدرم به خانه بازگشت. مادرم وضع حمل كرده بود و من به دنيا آمده بودم.



* * * * * * * * * *



جوانى از بين جمع گفت:


ـ سيّد حميرى! من نيز خاطره‏اى شنيدنى از امام حسن عليه‏السلام دارم. اين خاطره به پدربزرگ و مادربزرگم مربوط مى‏شود. آنها صحرانشين بودند و در خيمه‏اى كوچك زندگى مى‏كردند. روزى پدربزرگم براى جمع‏آورى هيزم به صحرا مى‏رود و مادر بزرگم در خيمه بوده. كاروان‏هايى كه از مدينه به مكه مى‏رفتند، از آن منطقه مى‏گذشتند. سه مرد شترسوار مقابل خيمه توقف مى‏كنند. آنها گرسنه و تشنه بودند. آب طلب مى‏كنند. مادربزرگم به تنها گوسفندشان كه بيرون خيمه بوده، اشاره مى‏كند و مى‏گويد:


ـ گوسفند را بدوشيد. شيرش را با آب بياميزيد و بياشاميد.


مهمان‏ها كه شير را مى‏نوشند، مادربزرگم ادامه مى‏دهد:


ـ حتماً گرسنه هم هستيد. مهمان حبيب خداست. گوسفند را بكشيد!


يكى از آن سه نفر گوسفند را ذبح مى‏كند. مقدارى از گوشت آن را كباب مى‏كنند و مى‏خورند. موقع رفتن مى‏گويند:


ـ مادر! ما از بزرگان قريشيم. به حج مى‏رويم. اگر گذرت به مدينه افتاد؛ نزد ما بيا تا محبت تو را جبران كنيم.


ساعتى بعد، پدربزرگم با پشته هيزم برمى‏گردد؛ جاى خالى گوسفند را مى‏بيند. مادربزرگم مى‏گويد:


ـ آن را براى سه مهمان ذبح كردم. از قريش بودند.


ـ واى بر تو! تنها گوسفند مرا براى افراد ناشناس مى‏كشى، آن وقت مى‏گويى از قريش بودند!


مدتى بعد آنها در نهايت تنگدستى به مدينه مى‏روند. در بازار مدينه مردى به آنها نزديك مى‏شود. به مادربزرگم سلام مى‏كند و مى‏گويد:


ـ مادر! مرا مى‏شناسى؟


او يكى از همان سه مسافر بود.


ـ بله كه مى‏شناسم!


مرد آن دو را به خانه مى‏برد. او حسن بن على عليهماالسلام بود. هزار گوسفند و هزار دينار به مادربزرگم مى‏دهد. بعد آنها را روانه خانه برادرش حسين بن على عليهماالسلام مى‏كند. مادربزرگم با ديدن حسين عليه‏السلام زير لب مى‏گويد:


ـ خداوندا، من ميزبانِ فرزندان رسول خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و ‏آله بوده‏ام!


آنجا نيز هزار گوسفند و هزار دينار دريافت مى‏كنند. آنگاه حسين بن على عليهماالسلام آنها را به خانه پسر عمويش عبدالله بن جعفر راهنمايى مى‏كند. مادربزرگم با ديدن عبدالله به پدربزرگم اشاره مى‏كند:


ـ اين همان مردى است كه تنها گوسفند تو را ذبح كرد!


عبدالله نيز چون عموزاده‏هايش به آنها هزار گوسفند و هزار دينار مى‏بخشد. پدر بزرگ و مادربزرگم با سه هزار گوسفند از مدينه خارج مى‏شوند. چوپانى را به كار مى‏گيرند. بعدها راهى عراق مى‏شوند و در كوفه اقامت مى‏كنند.



* * * * * * * * * *



جوان سكوت كرد. نيمه شب نزديك بود. اما خواب به چشم هيچ كس نيامده بود. حال نوبت كاروان سالار پير بود كه زبان به سخن بگشايد.


ـ كرامتى شگفت از مولايمان امام حسن عليه‏السلام در خاطر دارم كه بى‏واسطه از زبان پدرم شنيده‏ام. او از فرزندان زبير بن عوام بود. خدايش رحمت كند. اين ماجرا نيز بين راه مدينه و مكه اتفاق افتاده است.


پدرم در منزلگاهى زير نخل خشكيده‏اى دراز كشيده بود. كاروانى از مدينه آنجا توقف كرد. بزرگ كاروان به سمت درخت رفت. پدرم برخاست. او را شناخت. حسن بن على عليهماالسلام بود. سلام و عليك كردند. امام پرسيد:


ـ چرا زير اين نخل خشكيده خوابيده‏اى؛ مگر اين اطراف، درخت سبزى نيست؟


ـ آقا جان! درخت‏ها از بى‏آبى خشك شده‏اند!


امام به درخت اشاره كرد و فرمود:


ـ دوست دارى خرماى تازه بخورى و زير سايه استراحت كنى؟


ـ خرما و سايه كدام درخت؟


ـ همين درخت!


ـ يابن رسول‏الله، اين درخت كه خشك است!


ـ ان شاءالله سبز خواهد شد!


امام زير درخت ايستاد و دست‏ها را رو به آسمان گرفت و گفت:


ـ اى خداى بى همتا كه درخت خشك را براى حضرت مريم عليهاالسلام سبز و بارور كردى و به او خرماى تازه و خوش طعم مرحمت كردى! اين نخل خشكيده را هم بارور فرما!


ناگاه درخت سبز شد و به بار نشست. همه از خرماى آن خوردند و زير سايه‏اش به استراحت پرداختند.



* * * * * * * * * *



كاروانسالار پير سكوت كرد. همه محو سخنان او شده بودند. چند تكه چوب بزرگ برداشت، روى شعله‏هاى آتش انداخت و گفت:


ـ حال ديگر بخوابيد. سحر حركت مى‏كنيم. دو منزل بيشتر تا مدينه نمانده است.


همه كنار آتش به خواب رفتند. تنها سيّد حميرى بيدار مانده بود و در انديشه سرودن شعرى تازه، به آسمان پر ستاره كوير چشم دوخته بود.



منابع:

1. اصول كافى، ج 1، ص 463.

2. الخرائج و الجرائح، قطب راوندى، ج1، ص 239.

3. بحارالانوار، ج 43، ص 324.

4. صلح الحسن(ع)، شيخ راضى آل ياسين، ص 43.

5. كرامات و مقامات عرفانى امام حسن مجتبى(ع)، سيد على حسينى، نبوغ، قم.


مجله كوثر، شماره 55 .

"مرتضى عبدالوهّابى"

امضای خادم الزینب
بكوش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following User Says Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
چهل حديث روزه golenarges احادیث اعتقادی 0 21-08-2011 22:01
اصحاب و ياران مهدي( عج) چه كساني هستند و چگونه به امام ملحق مي شوند؟ monji_2008 امام زمان عجل الله تعالی فرجه 2 11-02-2011 14:07
امام صادق عليه السلام از منظر دانشوران اهل تسنن hossein moradi امام جعفر صادق (ع) 0 02-10-2010 00:17
سیره عملی امام حسن عسكری(ع) s.ali داستان های مرتبط با امام علی(ع) 0 02-07-2009 23:31
فضایل و كرامات امام هادی(ع) s.ali معجزات 0 02-07-2009 22:58

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 16:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1