شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > اهل بيت (عليهم السلام) > امام سجاد (ع)


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 24-03-2009, 14:36   #1
کاربر ممتاز
 
Seyedmahdi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 630
Thanks: 31
Thanked 255 Times in 117 Posts
پیش فرض راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center][/align]
[align=center] ========================= [/align]
[align=center][size=x-large]
راهی به سوی حقیقت
[/size][/align]

[size=small]کتاب حاضر :

گزارشی از کنفرانس علمای بغداد میباشد که ملکشاه سلجوقی با نظارت وزیر خود دانشمند بزرگ نظام الملک آنرا برپا نمود.

قصه شکل گیری کنفرانس از این قرار است :

ملک شاه سلجوقی، جوانی آزاد اندیش و خواستار حقیقت بود و کورکورانه از پدران خود پیروی نمیکرد و دوستدار دانش و دانشمندان بود.با این حال به سرگرمی و شکار و صید بسیار علاقه داشت.

وزیرش نظام الملک نیز مردی داتشمند،با فضیلت و روی گردان از دنیا ودارای اراده ای قوی بود.نیکی و نیکوکاران را دوست میداشت و پیوسته به دنبال حقیقت میگشت و به اهل بیت پیامبر عشق می ورزید.

مدرسه نظامیه بغداد را بنیان گزارد و برای دانشمندان و دانشجویان،حقوق ماهیانه قرار داد و برنیازمندان و بیچارگان مهر می ورزید.

روزی حسین بن علی علوی، یکی از دانشمندان بزرگ شیعه پیش ملک شاه آمد و با او به گفتگو پرداخت،وقتی از نزد او خارج شد یکی از حاضرین وی را مورد تمسخر قرار داد.

ملک شاه پرسید :

-چرا او را مسخره نمودی؟

آن مرد در جواب گفت :

-پادشاها! مگر نمیدانید او از کافرانی است که خداوند بر آنها خشم گرفته و نفرینشان کرده است؟()

ملک شاه با تعجب پرسید :

-برای چه ؟!مگر او مسلمان نیست؟!

-نه،او شیعه است.

-شیعه یعنی چه؟مگر شیعه یکی از فرقه های مسلمانان نیست؟

-نه () زیرا ==> خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول ندارند.

-مگر مسلمانی هست که خلافت آن سه نفر را قبول نداشته باشد؟

-آری ،آنها شیعیان هستند.

-وقتی خلافت آنها را قبول ندارند چرا مردم آنها را مسلمان می نامند؟()

-به همین جهت گفتم که آنها کافر میباشند...

ملک شاه مدتی طولانی به فکر فرو رفته سپس گفت :

[align=center]باید وزیرمان نظام الملک را حاضر کنیم تا حقیقت برایمان آشکار شود.[/align]


[align=center] [/align]


ملک شاه نظام الملک را احضار کرد و از او پرسید که :

- آیا شیعیان،مسلمانند؟

-اهل سنت در این باب اختلاف نظر دارند،گروهی،شیعیان را مسلمان میدانند،زیرا به یگانگی خداوند ورسالت پیامبر اکرم (ص) شهادت میدهند و نماز را به پا میدارند و روزه میگیرند.گروهی دیگر ،آنها را کافر میدانند.()

- تعداد شیعیان چقدر است؟

-تعداد دقیق آنها را نمیدانم؛ اما تقریبا نیمی از جمعیت مسلمانان را تشکیل میدهند.

-آیا نیمی از مسلمانان کافرند؟!()

-برخی آنها را کافر میدانند؛ اما من اعتقادی به کفر ایشان ندارم.

- آیا میتوانی دانشمندان شیعه و سنی را گرد هم آوری تا به بحث وگفتگو بپردازند و حقیقت برای ما روشن شود؟!

- این کار سخت است و از عاقبت آن بر شاه و مملکت بیمناکم.

- برای چه؟()

- زیرا مسأله شیعه و سنی، مسأله ساده ای نیست ؛ بلکه مسأله حق و باطل است () که به خاطر آن، خونهای بسیار ریخته شده ()، و کتابخانه هایی به آتش کشیده شده و زنانی به اسارت رفته اند.()

درباره آن، کتابها و مجموعه های گوناگونی فراهم آمده و جنگ های بیشماری بر سر آن به پاگردیده است.

پادشاه جوان از شنیدن این جریان متعجب گردید و به فکر فرو رفت.پس از مدتی درنگ گفت :

- ای وزیر! نیک میدانی که خداوند، کشوری پهناور و لشکریانی بیشمار به ما ارزانی داشته است.بنابراین،باید شکر این نعمت را به جا آوریم و شکر آن بدینست که حقیقت را دریابیم؛ آنگاه گمراهان را به راه راست هدایت نماییم.()

[align=center]بدون شک یکی از این دو گروه بر حق و دیگری باطل است.[/align]

ناگزیر باید حق را بشناسیم و از آن پیروی کنیم و باطل را نیز شناخته، از آن دوری گزینیم.()

پس نشستی با حضور علمای شیعه و سنی ترتیب بده تا با یکدیگر به بحث و گفتگو بپردازند. فرماندهان، دبیران و سران کشور را نیز دعوت کن.

در این صورت، اگر دیدیم حق با اهل سنت است شیعیان را با زور به مسلک آنها وارد خواهیم نمود.

- اگر شیعیان،مذهب اهل سنت را نپذیرفتند،چه کنیم؟

- همه آنها را به قتل میرسانیم.

- آیا کشتن نیمی از مسلمانان ممکن است؟!

- پس راه حل و چاره مشکل چیست؟

- از این کار صرف نظر نمایید.()


[align=center] [/align]


گفتگو بین شاه و وزیر دانشمندش به پایان رسید ولی ملک شاه آن شب تا صبح آرام نگرفت و پیوسته در این اندیشه بود که چگونه از این بن بست خارج گردد.

شب دامن خود را برچید و کم کم خورشید سرزده و شاه به راه حل مناسبی دست یافت.

وزیر را فراخواند و گفت :

- علماء و دانشمندان دو طرف را دعوت میکنیم تا به بحث و مذاکره بپردازند. ما از بین گفتگو های آنها،متوجه میشویم که حق با کدامین گروه است.()

چنانچه حق با اهل سنت باشد،شیعیان را با سخنان خوش و اندرز و نصیحت نیکو به این راه دعوت مینماییم و با مال و مقام،آنها را بدین مذهب ترغیب مینماییم

همانگونه که رسول خدا(ص) با کسانی که میخواست قلبشنان به اسلام گرایش پیدا میکنند رفتار مینمود با این کار خدمت بزرگی به اسلام و مسلمین خواهیم کرد.()

- پیشنهاد شما نیکو است ولی منم از فرجام این نشست بیمناکم .

- بیمناکی برای چه؟()

- می ترسم شیعیان بر اهل سنت پیروز شوند و استدلالهای آنها بر ما برتری یابد و مردم در شک شبهه واقع شوند .()

- آیا چنین چیزی ممکن است؟ ()

- آری() شیعیان دلیلهای قرآنی و حدیثی محکم و استواری بر درستی مذهب و حقانیت عقاید خود در دست دارند .

کلام وزیر شاه را قانع نکرد و به وی گفت : [/size]
[align=center]راهی جز این نیست که دانشمندان دو گروه را دعوت کنیم تا حقیقت از باطل جدا شود .()
[/align]
[size=small]
وزیر یک ماه مهلت خواست تا خواسته شاه را به انجام برساند ولی شاه نپذیرفت و قرار شد طی 15روز نشست برگزار شود .

در این فرصت وزیر 10 نفر از بزرگان علمای اهل سنت را که در تاریخ، فقه ،حدیث ،اصول و فن مناظره سرآمد و بالاتر از دیگران بودند و نیز 10 نفر از علمای شیعه را دعوت نمود.

این نشست در ماه شعبان ، در نظامیه بغداد برگزار شد و مقرر شد که دوطرف ، شرایط زیر را رعایت کنند:

1- مناظره از صبح تا شب به جز وقت نماز ، غذا و اندکی استراحت ،ادامه داشته باشد.

2- گفته های باید مستند به مصادر موثق و کتابهای معتبر باشد نه به شنیده ها و شایعات.

3- گفتگوهای دوطرف نوشته شود.
[/size]

[align=center] ========================= [/align]

[align=center][/align]
Seyedmahdi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 30-03-2009, 21:02   #2
کاربر ممتاز
 
Seyedmahdi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 630
Thanks: 31
Thanked 255 Times in 117 Posts
پیش فرض راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center]----------------[/align]
[align=center][/align]
[align=center]--------------------------------[/align]

[size=large]شروع مناظره :[/size]

[size=medium]سرانجام در روز معيّن، ملك شاه با وزير و فرماندهان لشكرش در جاى خود نشستند. علماى سنى در طرف راست و علماى شيعه در طرف چپ وى قرار گرفتند. وزير كه مسئول برگزارى جلسات بود با نام خدا و درود بر پيامبر و آل و اصحاب او، جلسه را افتتاح كرد و گفت:

[align=center]گفتگوها بايد مؤدبانه، صادقانه و بدور از فريب كارى انجام شود. هدف شركت كنندگان، رسيدن به حق باشد نه پيروزى بر طرف مقابل، و به هيچ يك از صحابه پيامبر، اهانت نشود.[/align]
[/size]

[align=center] [/align]

[size=large]تهمت و افتراء بر شیعه ؟[/size]

[size=medium]در اين هنگام، عباسى، بزرگ علماى سنى گفت: من نمى توانم با كسى مناظره كنم كه تمام صحابه را كافر مى داند.()

علوى، دانشمند بزرگ شيعى كه نامش حسين بن على بود، گفت:
[align=center]چه كسانى همه صحابه را كافر مى داند؟()[/align]

عباسى: شما شيعيان؟()

علوى: اين سخن تو واقعيت ندارد. آياحضرت على(عليه السلام)، عباس، سلمان، ابن عباس، مقداد، ابوذر و ديگران جزء صحابه نيستند؟ آيا ما آنها را كافر مى دانيم؟

عباسى: منظورمن ازهمه صحابه، ابوبكر، عمر، عثمان وپيروان آنها بود.

علوى: سخن خودرا خودت نقض كردى.()

مگرعلماى منطق نمى گويند: «موجبه جزئيه، نقيض سالبه كليه است»؟! تو يك مرتبه مى گويى: شيعه همه صحابه را كافر مى داند و بار ديگر مى گويى: شيعه بعضى از صحابه را كافر مى داند.؟!!!!

در اينجا نظام الملك خواست سخنى بگويد، اما دانشمند شيعى به او مهلت نداد و اظهار داشت:

اى وزير بزرگ! هيچ كس حق ورود به بحث را ندارد مگر زمانى كه ما از جواب درمانده شويم. در غير اين صورت، مطالب و بحث ها مخلوط خواهد شد و گفتگوها از مسير خود خارج مى گردد بدون اينكه نتيجه اى بگيريم.

آنگاه دانشمند شیعه (علوی) رو به عباسى كرد و گفت: بنابراين، روشن شد كه سخن تو كه مى گويى: «شيعه همه صحابه را كافر مى داند» دروغ صريح است.

[align=center]عباسى نتوانست پاسخى گويد و صورتش از خجالت سرخ گرديد.()[/align]

سپس (عباسی) گفت: از اين مطلب درگذريم. آيا شما شيعيان به ابوبكر و عمر و عثمان ناسزا(فحش) نمى گوييد؟

علوى: برخى از شيعيان به آنها ناسزا مى گويند و برخى ديگر ناسزا نمى گويند.
[/size]

[align=center] [/align]


[size=large]لعن صحیح یا غلط ؟[/size]

[size=medium]عباسى: اى علوى! تو از كدامين گروه هستى؟

علوى: من از كسانى هستم كه ناسزا نمى گويند،ولى معتقدم...كسانى كه آنها را لعن مى كنند، داراى دليل و منطق مى باشند و نيز

[align=center]لعن آن سه نفر، موجب كفر يافسق نمى گردد وحتى جزءگناهان صغيره هم به شمار نمى آيد.()[/align]

عباسى: اى پادشاه! شنيدى كه اين مرد چه مى گويد؟!()

علوى: اى عباسى! برگرداندن روى سخن به پادشاه مغالطه و در اشتباه افكندن است.... پادشاه ما را به اينجا دعوت نموده تا دليل و برهان را داور قرار دهيم، نه زور و قدرت شاه را.()

در اينجا شاه به سخن آمد و گفت: آنچه علوى مى گويد صحيح است.() اى عباسى! چه جوابى دارى؟

عباسى: روشن است كه هر كس صحابه را ناسزا گويد و آنها را لعن نمايد كافر است.()

علوى: كافر بودن چنين شخصى براى تو روشن است نه براى من. اگر كسى صحابه را از روى دليل و اجتهاد لعن نمايد، چه دليلى بر كفر اوست؟

آيا قبول دارى كه هر كس را كه پيامبر لعن نموده باشد سزاوار لعن است؟()

عباسى: قبول دارم.
[/size]


[align=center] [/align]


[size=large]پیامبر لعن کردند...[/size]

[size=medium]علوى: پيامبر، ابابكر و عمر را لعن نموده است.

عباسى: دركجا آنها را لعن نموده است؟ اين تهمتى است بر پيامبر خدا.()

علوی: پیامبر فرمود: «لعن الله من تخلّف عن جيش أسامة»() ( خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه سرپيچى نمايد و با او نرود)
[/size].[size=small](1)[/size]


[size=medium]ابوبكر و عمر از رفتن با سپاه سرپيچى نمودند، پس لعن پيامبر شامل آنان گرديد وهر كه را پيامبر لعن نموده باشد هرمسلمانى مى تواند لعنت كند.

[align=center]با اين سخن، عباسى سر خود را به زير انداخت و چيزى نگفت.[/align]
در اين موقع ملك شاه رو به وزير نمود و سؤال كرد: آنچه علوى گفت صحيح است؟

وزير: آرى! تاريخ نويسان، اين قضيه را نقل كرده اند.
[/size]

[align=center] ========================= [/align]

[align=center][/align]

===============
1 = المعيار والموازنة ، ابوجعفر اسكافى، ص 211 ; شواهد التنزيل، حسكانى ، ص 338 ; جواهر المطالب فى مناقب الامام على(عليه السلام)، ابن الدمشقى ، ج 2 ، ص 173.
Seyedmahdi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-04-2009, 15:15   #3
کاربر ممتاز
 
Seyedmahdi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 630
Thanks: 31
Thanked 255 Times in 117 Posts
پیش فرض راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center][/align]
[align=center] ========================= [/align]

[size=large]اشکال بر اشکال[/size]

[size=medium]علوى: اگر لعن صحابه حرام است و باعث كفر مى گردد، چرا معاوية بن ابوسفيان را كافر نمى دانيد و فاسق و فاجرش نمى شماريد با اينكه او، چهل سال على بن ابى طالب(عليه السلام) را كه از صحابه بود لعن مى نمود.()

[align=center]و اين كار،(لعن علی ابن ابیطالب (ع)) هفتاد سال رواج داشت؟!(1)()[/align]
[/size]

[size=medium]ملك شاه: اين سخن را به پايان بريد و به موضوع ديگرى بپردازيد.[/size]

[align=center] [/align]

[size=large]جمع آوری قرآن بدست پیامبر(ص)[/size]


[size=medium]عباسى به علوى گفت: يكى از بدعت هاى شما شيعيان اين است كه به قرآن اعتقادى نداريد.

علوى: نه، اين شماييد كه قرآن را قبول نداريد و اين يكى از بدعت هاى اهل سنت است.

[align=center]شاهد آن، اين است كه مى گوييد: قرآن را عثمان جمع آورى نمود.(2)[/align]

از شما مى پرسم آيا پيامبر نسبت به خطر پراكندگى قرآن ناآگاه بود كه قرآن را جمع آورى نكرد تا آنكه عثمان آمد و بدين كار اقدام نمود.
[/size]

[size=small]دلیل محکم!!![/size]

[size=medium]به علاوه،چگونه قرآن در زمان پيامبر جمع نشده بود در حالى كه پيامبر به اصحاب و پيروان خود دستور ختم قرآن داده و فرموده است: «هر كه قرآن را ختم كند برای او فلان مقدار اجر و ثواب است»!

[align=center]آيا ممكن است به ختم قرآن دستور دهند با اينكه پراكنده است و هنوز جمع نشده است؟![/align]

آيا مسلمانان ـ با در اختيار نداشتن تمام قرآن ـ در گمراهى بسر مى بردند تا اينكه عثمان آنها را نجات داد؟!

چون سخن بدينجا رسيد ملك شاه رو به وزير كرد و گفت: آيا اين گفته علوى صحيح است كه اهل سنت معتقدند قرآن را عثمان جمع آورى نمود؟

وزير: مفسران و تاريخ نويسان اين طور گفته اند.

علوى: اى پادشاه! بدان كه شيعه معتقد است قرآن در زمان پيامبر به همين صورت كه الان مى بينيد جمع آورى شد، نه
حرفى از آن كم شد و نه حرفى به آن اضافه شد.


اما اهل سنت مى گويند: در قرآن، كم و زياد شد و آيات آن جابجا گشت و پيامبر آن را جمع نكرد و عثمان پس از آنكه امير شد
و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمع آورى آن كرد.
[/size]


[align=center] [/align]

[size=large]ابطال خلافت ابوبکر،عمر،عثمان[/size]

[size=medium]عباسی فرصت را غنيمت شمرد و گفت: اى پادشاه، شنيدى كه اين مرد، عثمان را خليفه نمى داند و او را امير مى نامد.

علوى بلافاصله جواب داد: آرى، عثمان خليفه نبود.

ملك شاه: چرا؟

علوى: چون شيعيان معتقدند خلافت ابوبكر و عمر و عثمان باطل بوده است.

ملك شاه با تعجب پرسيد: براى چه؟

علوى: زيرا عثمان توسط شوراى شش نفره اى به خلافت رسيد كه عمر آنها را انتخاب كرده بود. البته همه آن شش نفر عثمان را انتخاب نكردند، بلكه دو يا سه نفر با انتخاب او موافق بودند.

پس مشروعيت خلافت عثمان از جانب عمر است. عمر هم با وصيت ابوبكر به خلافت رسيد. پس مشروعيت خلافت عمر به وصيت ابوبكر است، و به خلافت رسيدن ابوبكر هم به واسطه انتخاب گروه اندكى بود كه با شمشير و

زورگويى
بدين عمل اقدام كردند. پس مشروعيت خلافت ابوبكر هم به اسلحه و زور بود، به همين جهت عمر درباره او (ابوبکر)گفته است: خداوند، مسلمانان را از شرّ آن حفظ نمود. پس هر كه دوباره به اين روش روى آورد او را به قتل رسانيد».

خود ابوبكر نيز مى گفت: «أقيلونى فلست بخيركم وعلىّ فيكم، مرا رها كنيد! آنگاه كه على در بين شماست من بهترين شما نيستم».

[align=center]بنابراين، شيعيان معتقدند كه خلافت آن سه نفر از اساس باطل بوده است.[/align]

ملك شاه رو به وزير كرد و گفت: سخنانى كه علوى از ابوبكر و عمر نقل كرد، صحيح است؟

وزير: آرى، مورخان اين گونه ذكر كرده اند.
[/size]

[align=center]-------------------------------[/align]

[align=center][/align]

-----------------------------------------------------------
1 = مورخ شهیر ابوالحسن مدائنی (م 225) در کتاب «الاحداث» نوشته است : معاویه بعد از « عام الجماعه » به عمال خود در مناطق تحت نفوذش بخشنامه ای صادر کرد مبنی بر اینکه : « من بیزاری میکنم از کسی که چیزی از فضائل ابوتراب (علی بن ابیطالب ) و خاندانش را روایت کند.
و همچنین رجوع کنید به خلاصه الغدیر.
------------------------
2 = در ابتدا، قرآن به صورت اوراق و الواح پراكنده بود و در دست افراد مختلف قرار داشت. در اواخر حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به دستور آن حضرت همه آيات قرآن از دست نويسندگان و كاتبان وحى (كه افراد متعددى بودند و ممكن بود هر يك از آنها در زمان نزول آيه اى حاضر نبوده باشد) جمع آورى شد. سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با مشخص كردن مكان آيات و سور قرآن، آن را مرتب و بطور كامل در اختيار همگان قرار دادند، اما راويان مزدور با جعل رواياتى، چنين وانمود كردند كه قرآن تا زمان عثمان، همچنان پراكنده بود و او بود كه دستور جمع آورى آن را داد.

و همچنین دلیل دیگر بر جمع آوری قرآن در زمان پیامبر
حدیث ثقلین است،که آیه الله خویی بدان استدلال کرده است که انشاءالله خواهد آمد.
Seyedmahdi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 07-04-2009, 22:54   #4
کاربر ممتاز
 
Seyedmahdi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 630
Thanks: 31
Thanked 255 Times in 117 Posts
پیش فرض راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center][/align]

[align=center]----------[/align]

[size=large]== دلیل پوچ ==[/size]

[size=medium]ملك شاه: پس چرا ما آن سه نفر را محترم مى شماريم؟

وزير: به خاطر پيروى از نياكانمان.

علوى به شاه گفت: از وزير بپرس كه: آيا حق سزاوار پيروى است يا نياكان؟ آيا پيروى از گذشتگان و ضدّيت با حق، مشمول اين فرموده خداى تعالى نيست:

[align=center]إنّا وجدنا أبائنا على أمّة وإنّا على آثارهم مقتدون.(1)[/align]

[align=center]ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و از پى ايشان مى رويم.
[/size]
[/align]

[align=center] [/align]

[size=large]== خلافت بلافصل ==[/size]

ملك شاه رو به علوى كرد و گفت: اگر آن سه نفر خليفه پيامبر نيستند، پس خليفه پيامبر خدا كيست؟

علوى: جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، امام على بن ابى طالب(عليه السلام) است.

ملك شاه: به چه دليل او جانشين پيامبر است؟

علوى: زيرا پيامبر، او را به عنوان جانشين خود برگزيده است و در موارد زيادى، او را به جانشينى خود معرفى نموده است.(2)

از جمله هنگامى كه مردم را در منطقه اى بين مكه و مدينه كه به آن غدير خم مى گفتند، جمع نمود و دست على را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود:

[align=center] «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله.» [/align]

[align=center]هر كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست. خداوندا! دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و يارى كنندگان او را يارى فرما و كسانى كه او را واگذارند، واگذار!.[/align]

آنگاه از جايگاه خود پايين آمد و به مسلمانان كه يكصد و بيست هزار تن بودند، فرمود:

[align=center] «سلّموا على علىّ بإمرة المؤمنين.»
با عنوان امير مؤمنان، به على سلام كنيد». [/align]

مسلمانان يكى پس از ديگرى نزد على مى آمدند و مى گفتند: السلام عليك يا أمير المؤمنين. ابوبكر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر آن حضرت سلام دادند.

عمر گفت: «السلام عليك يا امير المؤمنين! بخ بخ لك يا ابن ابى طالب! أصبحت مولاى ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة.(3)»

( سلام بر تو اى اميرمؤمنان! آفرين، آفرين بر تو اى فرزند ابوطالب! اكنون تو مولاى من و همه مردان و زنان مؤمن گشتى).

[align=center] == بنابراين جانشين شرعى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، على بن ابى طالب است. == [/align]

سخن كه بدين جا رسيد، ملك شاه به وزير گفت: آيا آنچه علوى در مورد جانشين پيامبر مى گويد، صحيح است؟

وزير: آرى، مورخان و مفسران چنين ذكر كرده اند.

ملك شاه دستور داد كه سخن را در اين موضوع به پايان برند و به موضوع ديگرى بپردازند.

[align=center] ========================= [/align]

[align=center][/align]

[size=small]===================
1- سوره زخرف: آيه 23.
===================
2- مصادرى كه بيان مى كند رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت على(عليه السلام) را به عنوان خليفه و جانشين خود معرفى كرد، بسيار زياد است، از جمله: تاريخ ابن جرير، ج 2 ، ص 62 ; كنز العمال، ج 6 ، ص 392 ; صحيح ترمذى; صحيح ابن ماجه ; مسند احمد بن حنبل ; مستدرك الصحيحين ; تفسير رازى ; الصواعق المحرقه و صدها كتاب ديگر.
===================
3- مسند احمدبن حنبل ، ج4 ، ص281; تفسيررازى ، ذيل آيه (ياأيّها الرسول بلّغ); تاريخ بغداد ، خطيب بغدادى، ج 8 ، ص 290 ; الصواعق المحرقة ، ابن حجر ، ص107.
[/size]
Seyedmahdi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 13-04-2009, 20:00   #5
کاربر ممتاز
 
Seyedmahdi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 630
Thanks: 31
Thanked 255 Times in 117 Posts
پیش فرض راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center][/align]
[align=center]----------[/align]

[size=large]== تحریف قرآن ==[/size]

[size=medium]عباسى بحث تحريف قرآن را مطرح كرد و به علوى گفت:

شيعيان قائل به تحريف قرآن مى باشند.

علوى: اين گونه نيست; بلكه نزد شما اهل سنت چنين مشهور است كه قرآن، تحريف و در آن كم و زياد شده است.

عباسى: اين دروغى آشكار است.

علوى: مگر شما در كتابهايتان روايت نكرده ايد كه آياتى درباره «غرانيق» بر پيامبر نازل شد
و سپس آن آيات نسخ و از قرآن حذف گرديد؟

سخن علوى بر ملك شاه گران آمد و از وزير پرسيد: آيا آنچه علوى ادعا مى كند، صحيح است؟

وزير: آرى، مفسران اين گونه ذكر كرده اند.

ملك شاه: پس چگونه مى توان به قرآن تحريف شده اعتماد نمود؟!

علوى به سخن آمد و گفت: اى پادشاه! ما بدين سخن معتقد نيستيم و اين گفته اهل سنت است.

بنابراين، قرآن نزد ما قابل اعتماد است; اما به اعتقاد اهل سنت نمى توان بر آن اعتماد نمود.

عباسى به علوى گفت: رواياتى در كتابهاى حديث شما در اين باب وجود دارد و برخى از علمايتان نيز قائل به تحريف شده اند.

علوى: اول اين كه : احاديثى از اين دست در كتاب هاى ما كم است.

دوم اين كه: اين احاديث، ساخته و پرداخته دشمنان شيعه است تا چهره شيعه را زشت جلوه دهند و شهرت نيك آنها را خدشه دار كنند.

سوم اين كه : سندهاى اين احاديث ضعيف است و راويان آنها مورد وثوق و اطمينان نيستند و آنچه از بعضى از علما نقل شده، قابل اعتنا نيست، و علماى بزرگ و مورد اعتماد ما، قائل به تحريف نمى باشند و گفتارشان همانند گفتار شما اهل سنت نيست كه مى گوييد :

خداوند آياتى را در ستايش بت ها نازل نمود و ـ نعوذ بالله ـ گفت:

[align=center]«تلك الغرانيق العلى منها الشفاعة ترجى; آنها بت هاى بلندمرتبه اى هستند كه از آنها اميد شفاعت مى رود».[/align]

ملك شاه كه از سخنان آن دو، حقيقت را فهميد، گفت: اين بحث را واگذاريد و به موضوع ديگرى بپردازيد.
[/size]


[align=center] [/align]

[align=center][/align]
Seyedmahdi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 13-04-2009, 20:03   #6
کاربر ممتاز
 
Seyedmahdi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 630
Thanks: 31
Thanked 255 Times in 117 Posts
پیش فرض RE: راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center]
[/align]
[align=center] [/align]

[size=large]== کیفیت خدا نزد اهل سنت ==[/size]

[size=medium]علوى رو به عباسى كرد و گفت: اهل سنت چيزهايى را به خدا نسبت مى دهند كه شايسته عظمت او نيست؟

عباسى: مثل چه؟

علوى: مثلا آنها مى گويند: خدا جسم است(1) و همانند انسان مى خندد و مى گريد و داراى دست، پا، چشم و... است

و روز قيامت، پاى خود را در آتش فرو مى برد (2) (تا مردم را فشار دهد و جا براى ديگران باز شود) () و بر الاغ خود سوار شده،() از آسمانها به آسمان دنيا فرود مى آيد.
[/size]


[align=center] [/align]

[size=large]== استدلال به متشابهات == [/size]


[size=medium]عباسی :این سخنان چه اشکالی دارد؟ قرآن نیز به صراحت میگوید :

« و جاء ربک ؛ پروردگارت آمد » (3)

« یوم یکشف عن ساق ؛ روزی که ساق ها برهنه میگردد » (4)

« ید الله فوق ایدیهم ؛دست خدای بالای دستهای آنهاست » (5)

در احادیث هم آمده که خدا پای خود را داخل آتش فرو میبرد. (6)

علوى: آنچه در باب جسم بودن خداوند در احاديث و روايات آمده، نزد ما باطل است و دروغ و افتراء.

زيرا ابوهريره و امثال او بر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دروغ مى بستند و اين كار به جايى رسيد كه عمر، ابوهريره را از نقل حديث منع نمود. () (7)

وقتى ملك شاه اين سخن را شنيد، تعجب كرد و از وزير پرسيد:

[align=center]آيا صحيح است كه عمر از نقل حديث توسط ابوهريره ممانعت بعمل آورده است؟[/align]

وزير: آرى! آنگونه كه در تواريخ آمده است او را از نقل حديث منع نمود.(8)

ملك شاه : در اين صورت، چگونه به احاديث ابوهريره اعتماد كنيم؟

وزير : علما به احاديث او اعتماد كرده اند.

ملك شاه : در اين صورت، بايد علما از عمر عالم تر باشند، چون عمر، ابوهريره را به خاطر دروغ بستن بر پيامبر، از حديث گفتن منع كرد، اما علما به احاديث دروغ او عمل مى نمايند.
[/size]().

[align=center] ----------------------- [/align]

[align=center][/align]
================================
1 - ر.ک : تفسیر روح البیان 231/9 ، در المنثور 124/6 ، تفسیر خازن 193/4 ، تفسیر طبری ، صحیح بخاری 54/4 ، صحیح مسلم 482/2 ، مسند احمد 388/1 ، الفصل فی الملل و النحل 305/4 ، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 294/1-296 ، روح البیان ، حقی 232/9.

2- صحیح 54/4 ، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید چاپ اول 294/1 و 295 ، کنز العمال ج 226/1 حدیث 1141 و 227 حدیث 1146 و 1148 و 228 حدیث 1154 ، مسند احمد 223/1 ، تاریخ بغداد 311/13 چ مصر.

3- فجر 22 ؛ 4- قلم 42 ؛ 5- فتح 10.

6- صحیح بخاری با حاشیه سندی 192 و 191 ، صحیح بخاری مشکول 200/1 باب الدعا و الصلاة و 101/4 ( الدعا نصف الیل ) ، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 395/1 و 396 ، تاویل مختلف الحدیث ص 53 ، مسند احمد 375/3.

7- ابن عساکر از سائب بن یزید روایت کرده که شنیدم عمر به ابی هریره میگفت : لتترکن الحدیث عن رسول الله او لالحقنک بارض دوس . و قال لکعب الاحبار : لتترکم الحدیث او لالحقنک بارض القردة .
در روایت دیگر آمده که عمر نسبت به ابوهریره خشمگین شد و به او حمله کرد پس از مضروب ساختنش این جمله را گفت : دروغ هایت را زیاد کرده ای ای ابوهریره ، بدان که من برای دروغ بستن به پیامبر با تو جنگ خواهیم کرد.
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 306/2 چ اول ، اعلام النبلاء ذهبی 433/2 ، البدایه و النهایة 106/8.
همچنین همانند این نهی از عثمان وارد شده است : شیخ المضیره چ سوم ص 103 دارالمعارف مصر.

8- سیر اعلام النبلاء ج 2 ص 600 -603 ، البدایة و النهایة ج 8 ص 106 ( به نقل از الصحیح من السیرة ، سید مرتضی جعفر عاملی ج 1 ص 84 ).
Seyedmahdi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 06-05-2009, 13:44   #7
همکار انجمن
 
safaeei آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Apr 2009
محل سکونت: پيش خدا
نوشته ها: 3,354
Thanks: 1,819
Thanked 5,121 Times in 2,001 Posts
پیش فرض RE: راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center]

[size=medium]
[/align]

=== بحث جبر===

علوى بحث جبر را پيش كشيد و به عباسى گفت: يكى از انحرافها و معتقدات باطل شما اهل سنت اين است كه مى گوييد: خدا مردم را بر انجام گناهان و محرمات مجبور مى كند و سپس آنها را عقاب مى نمايد.

عباسى: اين مطلب صحيح است; چون خداوند در قرآن مى گويد:
(من يضلل الله...)(16); هر كه را خدا گمراه نمايد، و نيز
(طبع الله على قلوبهم)(17); خداوند بر دلهاى آنها مهر زد.

علوى: اما اينكه مى گويى در قرآن هست، جوابش اين است كه قرآن، مجاز و كنايه دارد كه بايد آنها را شناخت و طبق آن، آيه را معنى كرد.
بنابراين، منظور از ضلالت، اين است كه خداوند انسان شقى را به حال خود وا مى گذارد تا به گمراهى گرايد و اين گفته، مثل اين است كه مى گوييم: «حكومت مردم را فاسد كرد». معناى اين جمله اين است كه آنها را به حال خود رها نمود و توجهى به آنها ننمود. اين جواب اول.

مى گردد) يا ناسپاس. و (وهديناه النجدين)(20); و هر دو راه خير و شرّ را بدو نموديم.؟ ]بنابراين، با بودن اين آيات روشن، بايد آن آيات را به گونه اى معنى كنيم كه با اينها منافات نداشته باشد[

سوم اين كه: عقلا جايز نيست كه خداوند، مردم را وادار به معصيت نمايد و سپس آنها را به خاطر آن معصيت، مجازات نمايد. اين عمل از مردمان عادى بعيد است; پس چگونه ازخداوند عادل متعال چنين عملى سر مى زند. او منزّه و بسى برتر است از آنچه مشركان و ستمگران گويند.

[align=center][/align]

ملك شاه به سخن آمد و گفت: هرگز، هرگز! امكان ندارد كه خداوند، انسان را بر معصيتى مجبور بنمايد و آنگاه او را مجازات كند. اين عين ظلم است و خداوند از ظلم و فساد منزّه است.

(وأنّ الله ليس بظلام للعبيد)(21); و خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمى كند. اما من گمان نمى كنم كه اهل سنت، به گفته هاى عباسى ملتزم باشند.

آنگاه رو به وزير كرد و پرسيد: آيا اهل سنت، بدين گفته ها معتقد مى باشند؟

وزير: آرى، مشهور بين اهل سنت همين است.

ملك شاه: چگونه قائل به چيزى هستند كه مخالف عقل است؟

وزير: آنها داراى توجيه و استدلال مى باشند.

ملك شاه: هر چه توجيه و استدلال كنند نامعقول است و من چيزى جز رأى علوى را قبول ندارم كه مى گويد: خداوند كسى را به كفر و گناه مجبور نمى كند.

[align=center][/align]


===شك در نبوت===

علوى بحث ديگرى را پيش كشيد و به عباسى گفت: اهل سنت مى گويند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در نبوت خود شك داشت.

عباسى: اين دروغى آشكار است.

علوى: مگر شما در كتاب هايتان روايت نكرده ايد كه پيامبر فرمود:
«ما أبطأ عليّ جبرئيل مرّة إلاّ وظننت أنّه نزل على ابن الخطّاب(22); هيچ گاه جبرئيل براى آمدن نزد من تأخير نكرد مگر اينكه گمان بردم بر عمر بن خطاب نازل شده است».

با اين كه مى دانيم آيات بسيارى دلالت دارد كه خداوند از پيامبرش محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بر نبوتش پيمان گرفته است.

ملك شاه كه از شنيدن اين حديث در شگفت شد، رو به وزير كرد و گفت: آيا اين گفته علوى كه اين حديث در كتابهاى اهل سنت وجود دارد، صحيح است؟

وزير: آرى، در بعضى كتابها وجود دارد.

ملك شاه: اين عين كفر است
.[/size]

[align=center]

[/align]

----------------------------------------------------------------------
16) سوره اعراف: آيه 186.
17) سوره نحل: آيه 108.
18) سوره اعراف: آيه 28.
19) سوره انسان: آيه 3.
20) سوره بلد: آيه 10.
21) سوره آل عمران: آيه 182.
22) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 12، ص 178، با اندكى تفاوت.
safaeei آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 21-05-2009, 16:00   #8
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,542 Times in 3,557 Posts
پیش فرض RE: راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center]

[/align]
[size=medium]
علوى مطلب ديگرى را مطرح كرد و به عباسى گفت: اهل سنت در كتابهاى خود نقل كرده اند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عايشه را بر شانه هاى خود نشانده بود تا با تماشاى طبل زنان و شيپورزنان تفريح نمايد.(23) آيا اين مطالب شايسته مقام پيامبر و جايگاه والاى اوست؟
عباسى: اينها ضررى ندارد.
علوى: آيا تو كه مردى عادى هستى چنين مى كنى؟ آيا حاضر هستى همسرت را بر شانه هايت بنشانى تا به تماشاى مطربها و طبل زنان بپردازد و از آن لذت ببرد؟

ملك شاه: كسى كه در پايين ترين مرتبه حيا و غيرت باشد بدين عمل راضى نمى گردد تا چه رسد به پيامبر كه الگوى حيا و غيرت و ايمان است. آيا صحيح است كه اين مطلب در كتابهاى اهل سنت وجود دارد؟
وزير: آرى، در بعضى از كتابها وجود دارد.
ملك شاه: چگونه به پيامبرى ايمان داشته باشيم كه خود در نبوتش شك دارد؟
عباسى: اين روايت را بايد تأويل و توجيه نمود.
علوى: آيا اين روايت قابل تأويل و توجيه است؟ اى پادشاه، آيا متوجه شدى كه اهل سنت، به اين مطالب باطل و خرافات معتقد مى باشند.
عباسى: منظور تو از مطالب باطل و خرافات چيست؟
علوى: قبلا گفتم كه شما مى گوييد:
[align=center]1. خدا همانند انسان، داراى دست، پا، حركت و سكون است.
2. قرآن، تحريف و كم و زياد شده است.
3. رسول خدا عملى را انجام مى دهد كه حتى مردم عادى هم انجام نمى دهند، از قبيل نشانيدن عايشه بر شانه هايش.
4. پيامبر در نبوت خود شك مى كرد.
5. كسانى كه پيش از على بن ابى طالب(عليه السلام) به حكومت رسيدند، براى اثبات حكومت خود، به شمشير و زور متكى بودند و مشروعيتى ندارند.
6. كتابهايتان از ابوهريره و امثال او از جعل كنندگان و سازندگان حديث، روايت نقل كرده اند.[/align]


ملك شاه: اين موضوع را واگذاريد و به مطلب ديگرى بپردازيد.

[/size]
[align=center][/align]
--------
23) صحيح مسلم: 6/6 ـ 183; و صحيح بخارى: 2/11.
vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 26-05-2009, 17:49   #9
همکار انجمن
 
safaeei آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Apr 2009
محل سکونت: پيش خدا
نوشته ها: 3,354
Thanks: 1,819
Thanked 5,121 Times in 2,001 Posts
پیش فرض RE: راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[align=center][/align]

[size=medium]علوى بحث ديگرى را پيش كشيد و گفت: همچنين اهل سنت مطالبى را به پيامبر نسبت مى دهند كه حتى انسان عادى آن را انجام نمى دهد.
عباسى: مثل چه؟
علوى : مثلا مى گويند سوره «عبس وتولى» درباره پيامبر نازل گرديد.
عباسى: چه اشكالى دارد؟
علوى : خداوند مي فرمايد: و برجسته هستى. و (ما أرسلناك إلاّ رحمة للعالمين)(25); و تو را جز رحمت براى جهانيان نفرستاديم. آيا عاقلانه است پيامبر كه خداوند او را به خُلق عظيم و رحمت عالميان توصيف مى كند با آن مؤمن نابينا، آن برخورد غير انسانى را انجام دهد؟

[align=center][/align]

ملك شاه: عاقلانه نيست كه اين عمل از پيامبر انسانيت و نبى رحمت سر زند. ولى ـ اى علوى ـ اين سوره درباره چه كسى نازل شد؟

علوى : در احاديث صحيح خاندان پيامبر (كه قرآن در بيوت آنها نازل شده) آمده كه اين سوره درباره عثمان بن عفان نازل شد. بدين صورت كه ابن ام مكتوم كه فردى نابينا بود، بر عثمان وارد شد و او روى خود را از او گردانيد و پشتش را به وى كرد. به دنبال اين عمل، آيات فوق نازل شد كه (عبس وتولّى * أن جاءه الأعمى)(26); روى ترش داشت و پشت گردانيد وقتى كه نابينايى نزد او آمد.

در اين هنگام سيد جمال الدين، يكى از دانشمندان شيعه كه در جلسه حاضر بود وارد گفتگو شد و اظهار داشت: درباره اين سوره براى من جريانى اتفاق افتاد و آن اين بود كه يكى از علماى مسيحى به من گفت: پيامبر ما حضرت عيسى، از پيامبر شما محمد افضل است.
گفتم: براى چه؟
گفت: زيرا پيامبر شما داراى اخلاق بدى بود، او در مقابل افراد نابينا، چهره درهم مى كشيد و به آنها پشت مى كرد; در حالى كه پيامبر ما حضرت عيسى داراى اخلاق نيكو بود و مبتلايان به خوره و پيسى را شفا مى داد.
گفتم: اى مسيحى، ما شيعيان معتقديم كه اين سوره درباره عثمان بن عفان نازل شده نه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و پيامبر ما حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) داراى اخلاق نيك و خصلت هاى پسنديده بود و خداوند درباره اش فرمود: (وإنّك لعلى خلق عظيم) و نيز فرمود: (ما أرسلناك إلاّ رحمة للعالمين).
عالم مسيحى گفت: آن مطلب را ازيكى ازسخنرانان مسجد بغدادشنيدم.

[align=center][/align]

علوى در دنباله سخن سيد جمال الدين اضافه كرد: نزد ما چنين مشهور است كه بعضى از راويان ناصالح و دين فروش، اين قصه را به پيامبر نسبت داده تا عثمان را از آن تبرئه نمايند. شگفتا! اينها به خدا و پيامبرش دروغ بستند تا خلفا و سردمداران خود را پاك نمايند.
ملك شاه: اين مطلب را رها كنيد و به موضوع ديگرى بپردازيد.
[/size]
[align=center]
[/align]

--------------------------------------
25) سوره انبياء: آيه 107.
26) سوره عبس: آيات 1 و 2.
safaeei آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 11-07-2009, 22:03   #10
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,542 Times in 3,557 Posts
پیش فرض RE: راهی به سوی حقیقت (مناظره در حضور پادشاه )

[size=medium]

علوى با شنيدن اين سخن از وزير برآشفت و گفت: صبر كن اى وزير، آنچه صحيح نيست بر زبان نياور. حديث «عشره مبشره»، دروغ و افتراى بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد.

[/color]عباسى: چگونه اين روايت را دروغ مى شمارى در حالى كه راويان موثق آن را نقل كرده اند.
علوی دلايل بسيارى بر دروغ بودن اين روايت و باطل بودن آن وجود دارد كه من سه دليل را ذكر مى كنم:
اول: چگونه پيامبر به طلحه كه او را اذيت نموده است بشارت بهشت مى دهد؟ چنانكه برخى از مفسران و مورخان آورده اند كه طلحه گفت: «هرگاه پيامبر از دنيا برود با همسران او ازدواج مى كنيم» يا گفت «با عايشه ازدواج مى كنم». پس اين سخن به گوش پيامبر رسيد و از آن رنجيده خاطر و ناراحت گرديد و خداوند اين آيه را نازل فرمود:
(وما كان لكم أن تؤذوا رسول الله ولا أن تنكحوا أزواجه من بعده أبداً إنّ ذلكم كان عند الله عظيماً)(31); و شما حق نداريد رسول خدا را آزار دهيد و همسرانش را پس ازاو به همسرى گيريد كه اين كار نزد خدا همواره گناهى بزرگ است.
دوم: طلحه و زبير با على بن ابى طالب جنگيدند در حالى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در حق على فرمود: «يا على حربك حربى وسلمك سلمى(32); اى على! جنگ تو، جنگ من و صلح تو، صلح من است».
و نيز فرمود: «من أطاع علياً فقد أطاعنى ومن عصى علياً فقد عصانى(33); هر كسى از على اطاعت كند مرا اطاعت نموده و هر كسى نافرمانى اش كند مرا نافرمانى كرده است».
و نيز فرمود: «علىّ مع القرآن والقرآن مع على لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض(34); على با قرآن است و قرآن با على، آن دو هيچ گاه از هم جدا نشوند تا سر حوض كوثر بر من وارد شوند».
و نيز فرمود: «على مع الحقّ والحقّ مع على يدور معه الحق حيثما دار(35); على با حق است و حق با على، هر كجا على بچرخد حق با او بچرخد (على(عليه السلام) حق مدار و مدار حق است)».
بنابراين، آيا كسى كه پيامبر را عصيان كرده و با او جنگيده، در بهشت است؟ آيا جنگ كننده با حق و قرآن، مؤمن است؟
سوم: طلحه و زبير در قتل عثمان شركت داشتند، آيا ممكن است كه عثمان و طلحه و زبير همگى در بهشت باشند با اينكه برخى از آنها با بعضى ديگر جنگيد؟ و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در حديثى فرمود: «القاتل والمقتول كلاهما فى النار; قاتل و مقتول هر دو در آتش مى باشند».
ملك شاه متعجّبانه از وزير پرسيد: آيا تمام سخنان علوى صحيح است؟
در اينجا وزير ساكت شد و چيزى نگفت.
[/color]عباسى و همراهانش هم ساكت شدند و چيزى بر زبان نياوردند. چه بگويند؟ آيا حق را بگويند؟ مگر شيطان اجازه مى دهد كه آنها به حق اعتراف نمايند؟ آيا نفس اماره راضى مى شود كه در برابر حقيقت و واقعيت خاضع شود؟ آيا گمان مى برى اعتراف به حق، كار آسان و راحتى است؟
هرگز! جدّاً كار مشكلى است! چرا كه لازمه اش پايمال كردن تعصبات جاهلانه و مخالفت با هواهاى نفسانى است در حالى كه مردم ـ جز مؤمنان كه بسيار اندكند ـ پيروان هوا وهوس وامور باطلند.
...
علوی سكوت را شكست و گفت:
اى پادشاه! وزير، عباسى و همه علماى اهل سنت به درستى گفتار و حقانيت سخنان من آگاهند و اگر سخنان مرا انكار كنند، بدون شك، دانشمندانى در بغداد هستند كه بر صداقت، درستى و حقانيت سخنان من گواهى مى دهند و در كتابخانه اين مدرسه، كتابهايى وجود دارد كه به درستى گفتار من شهادت مى دهد... پس اگر اينها به درستى سخن من اعتراف نمايند كه چه بهتر، در غير اين صورت، همين الان من آماده هستم كه كتابها و مصادر و شهود را حاضر نمايم.
ملك شاهرو به وزير نمود و پرسيد: آيا سخن علوى كه مى گويد كتابها و مصادر، به درستى گفتار و صداقت سخن او تصريح دارند، صحيح است؟
وزير: آرى! سخنان او صحيح است.
ملك شاه: پس چرا در ابتدا سكوت نمودى؟
ملك شاه: زيرا من دوست ندارم كه در اصحاب پيامبر خدا طعن زنم و بر آنها ايراد گيرم!
علوی سخن وزير را رد كرد و گفت: عجيب است! تو دوست ندارى به آنها ايراد گيرى در حالى كه خدا و رسول او از آن كراهت ندارند. خداى تعالى بعضى از صحابه را به عنوان منافق معرفى كرده و به پيامبرش دستور داده با آنها جنگ نمايد چنانكه با كفار مى جنگد و پيامبر هم شخصاً بعضى از اصحاب خود را لعن نمود.
ملك شاه: اى علوى، مگر اين سخن علما را نشنيده اى كه «همه اصحاب پيامبر عادل مى باشند»؟

علوی اين سخن را شنيده ام; اما مى دانم كه دروغ و افترا است. زيرا چگونه ممكن است همه اصحاب پيامبر عادل باشند در حالى كه برخى را خداوند و برخى ديگر را پيامبر لعنت نموده است و برخى اصحاب، برخى ديگر را لعنت كرده اند و گروهى از آنها با گروهى ديگر جنگيده اند و بعضى از ايشان، برخى ديگر را ناسزا گفته و جمعى از آنها جمعى ديگر را به قتل رسانيده اند.
در اينجا عباسى كه همه درها را به روى خود بسته ديد، از در ديگرى وارد شد و گفت: پادشاها! به اين علوى بگو اگر خلفا ايمان نداشتند، چگونه مسلمانان آنها را به عنوان خليفه برگزيدند و به ايشان اقتدا كردند؟
علوی در جواب سخن عباسى گفت:
نخست اين كه: همه مسلمانان، آنها را به خلافت نپذيرفته اند. و تنها اهل سنت آنها را قبول دارند.
دوم اين كه: كسانى كه به خلافت آنها اعتقاد دارند، دو گروهند:
1 ـ جاهل. 2 ـ معاند.
همچنين مى فرمايد: (سواء عليهم أ أنذرتهم أم لم تنذرهم لا يؤمنون)(37); براى آنان تفاوتى نمى كند كه آنان را (از عذاب الهى) بترسانى يا نترسانى، ايمان نخواهند آورد.
سوم اين كه: كسانى كه آنها را به عنوان خليفه برگزيدند در انتخاب خود خطا كردند همان گونه كه مسيحيان در اعتقاد خود كه مسيح را پسر خدا دانستند و گفتند: «المسيح ابن الله» و نيز يهوديان كه عزير را پسر خدا پنداشتند و گفتند: «عزير ابن الله»، به خطا رفتند.
انسان بايد از خدا و رسول اطاعت كند و پيرو حق باشد; نه پيرو مردم گرچه به خطا رفته باشند و به باطل گرويده باشند. همچنان كه خداوند مى فرمايد: (أطيعوا الله وأطيعوا الرسول)(38); از خدا و پيامبرش اطاعت نماييد!
ملك شاه كه به حقيقت رسيد، گفت: اين سخن را واگذاريد و به موضوع ديگرى بپردازيد.

علویبه عباسى گفت: يكى ديگر از اشتباهات اهل سنت، اين است كه على بن ابى طالب(عليه السلام) را رها كرده و پيرو سخن گذشتگان خود شدند.
[/color]عباسى:چرا اين كار اشتباه مى باشد؟

علوی: چون پيامبر على بن ابى طالب(عليه السلام) را براى جانشينى خود تعيين كرده بود; نه آن سه نفر را. آنگاه رو به شاه كرد و ادامه داد:
اى پادشاه، اگر كسى را براى جانشينى خود تعيين نمايى، آيا لازم است كه وزيران و دولتمردان از فرمان تو تبعيت نمايند يا اينكه مى توانند جانشين تو را عزل و ديگرى را به جانشينى تو تعيين كنند؟
ملك شاه: البته لازم است از كسى كه من به جانشينى خود تعيين كرده ام پيروى نمايند و فرمان مرا درباره او اطاعت كنند.

علوی: شيعيان همين طور عمل كرده اند. آنها پيرو خليفه اى شده اند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به دستور خداى متعال او را معين كرده است و او على بن ابى طالب(عليه السلام) است و غير او را واگذاشته اند.
[/color]عباسى: به دفاع از كرده اهل سنت پرداخت و گفت: على بن ابى طالب شايسته خلافت نبود; چون سن او كم بود. ديگر اين كه در جنگ ها، بزرگان و دليران عرب را كشته بود; لذا عرب، خلافت او را گردن نمى نهاد. برخلاف او، ابوبكر عمر بسيارى داشت و در جنگ ها، كسى را نكشته بود!
پيامبرش امرى را لازم بدانند، اختيارى (در برابر فرمان خدا) داشته باشد، و هر كس خدا و رسولش را نافرمانى كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است. ؟ ! و مگر خداى سبحان نفرموده: (يا أيّها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرّسول إذا دعاكم لما يحييكم)(40); اى كسانى كه ايمان آورده ايد، چون خدا و پيامبر شما را به چيزى فراخوانند كه به شما حيات مى بخشد، آنان را اجابت كنيد. ؟ !

عباسى:
هرگز! من نگفتم كه مردم از خدا و رسول او داناترند.

علوی: در اين صورت، كلام تو ديگر جايى ندارد. زيرا اگر خدا و پيامبر شخصى را براى خلافت و امامت برگزينند، لازم است از او پيروى كنى; چه مردم او را بپسندند و چه نپسندند.
[/color]عباسى:شايستگى هاى على بن ابى طالب براى خلافت كم بود.

علوی: نخست اين كه: معناى سخن تو اين است كه خداوند، على بن ابى طالب را به درستى نمى شناخت و از كمى امتيازات او اطّلاعى نداشت كه او را به خلافت برگزيد و اين كفرى آشكار است.
دوم اين كه: واقعيت اين است كه شرائط و ويژگيهاى خلافت و امامت به طور كامل در على بن ابى طالب(عليه السلام) جمع گشته بود، در حالى كه اين امتيازات در ديگران اصلا وجود نداشت.
[/color]عباسى:آن ويژگيها چه بود؟

علوی ويژگيها و امتيازات على(عليه السلام) بسيار است، نخستين امتيازش اين بود كه از جانب خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) براى خلافت تعيين شده بود.
دیگر اینکه در همه زمینه ها از همه صحابه عالم تر و داناتر بود، چنانکه پیامبر درباره اش فرمود: اقضاکم علی ، آگاهترین شما به امر قضاوت علی است و عمر بن خطاب هم می گوید: اقضانا علی(42)، داناترین ما در امر قضاوت، على است». همچنين پيامبر فرمود: «أنا مدينة العلم وعلىّ بابها فمن أراد المدينة والحكمة فليأت الباب(43); من شهر علمم و على دروازه آن; پس هر كس بخواهد به شهر علم و حكمت درآيد بايد از دروازه آن وارد شود».
و خود آن حضرت مى فرمايد: «علّمنى رسول الله ألف باب من العلم يفتح لى من كل باب ألف باب; پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)هزار باب علم را به من آموخت كه از هر باب، هزار باب ديگر فراروى من گشوده شد». بديهى است كه عالم مقدم بر جاهل است چنانكه خداوند مى فرمايد: (هل يستوى الذين يعلمون والذين لا يعلمون)(44); آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند برابرند.
ویژگی سوم این که : آن حضرت از دیگران بی نیاز بود و در احکام به دیگران رجوع نمی کرد ولی دیگران محتاج ایشان بودند و در پیشامدها به او رجوع می کردند . مگر ابوبکر نگفته است اقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم (45) مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم در حالی که علی بن ابیطالب در میان شماست. مگر عمر بیش از هفتاد مرتبه نگفت: لولا علی لهلک عمر(46) اگر علی نبود عمر هلاک می گشت. و : لاابقانی الله لمعضلة لست فیها یا ابا الحسن اى ابوالحسن، خدا مرا در مشكلى كه تو براى حلّ آن حضور ندارى، باقى نگذارد».
و: «لا يفتينّ أحد فى المسجد وعلىّ حاضر(47); آن گاه كه على در مسجد حضور دارد، كسى ديگر حق ندارد فتوا دهد».
چهارمين امتياز اينكه: على بن ابى طالب(عليه السلام) هيچ گاه خدا را معصيت ننمود و غير خدا را نپرستيد و در سراسر زندگى خود، براى بتها سجده نكرد; ولى آن سه نفر، خدا را عصيان و غير او را پرستش و براى بتها هم سجده كرده بودند و خداى تعالى مى فرمايد: (لا ينال عهدى الظالمين)(48); عهد و پيمان من به ظالمان نمى رسد. بديهى است كه گنهكار، ظالم است; پس شايسته رسيدن به عهد خدا، يعنى نبوت و خلافت نيست.
ويژگى پنجم على بن ابى طالب اين است كه: فكرى سليم، عقلى بزرگ و رأيى درست و مستقيم داشت كه از اسلام، سرچشمه مى گرفت; در حالى كه ديگران آرائى نادرست داشتند كه از شيطان نشأت مى گرفت. از همين رو، ابوبكر مى گفت: «إنّ لى شيطاناً يعترينى(49): من شيطانى دارم كه ملازم من است و پيوسته به سراغم مى آيد». و عمر هم در جاهاى زيادى با پيامبر مخالفت نمود. عثمان نيز، فردى سست رأى و سست اراده بود كه اطرافيان نابابش در او تأثير و نفوذ داشتند; مانند وزغ بن وزغ (مروان بن حكم) كه پيامبر، او و نسلش را جز مؤمنان لعنت كرد و كعب الاحبار يهودى و...
ملك شاهكه به شگفت آمده بود، رو به وزير كرده، پرسيد: آيا درست است كه ابوبكر گفته من شيطانى دارم كه ملازم من است و پيوسته مرا فرو مى گيرد.
ملك شاه: اين مطلب در كتابها وجود دارد.
ملك شاه: آيا صحيح است كه عمر با پيامبر مخالفت مى كرد؟
ملك شاه: بايد از علوى بپرسيم كه منظورش از اين سخن چه بود؟
علوی: علماى اهل سنت در كتابهاى معتبر آورده اند كه عمر در موارد زيادى، رأى پيامبر را نپذيرفت و با آن حضرت مخالفت نمود از جمله:
1. زمانى كه پيامبر مى خواست بر جنازه عبد الله بن اُبىّ نماز گزارد، عمر با تندى و درشتى بر پيامبر اعتراض كرد به طورى كه پيامبر از آن رفتار رنجيده خاطر شد، در حالى كه خداوند مى فرمايد: (والذين يؤذون رسول الله لهم عذاب اليم)(51); كسانى كه پيامبر خدا را آزار دهند عذاب دردناكى برايشان خواهد بود.
2. آنگاه كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد بين عمره تمتع و حج تمتع فاصله و جدايى انداخته شود و اجازه داد كه زن و شوهر بين عمره و حج، نزديك هم آيند، عمر با عبارت زننده اى به پيامبر اعتراض نمود و گفت: «أ نحرم ومذاكيرنا تقطر منياً؟». پيامبر در جوابش فرمود: هرگز به اين حكم ايمان نخواهى آورد. پيامبر با اين جمله فهماند كه عمر از كسانى است كه به بعضى از احكام ايمان دارد و بعضى را انكار مى كند.
پيامبر را تعطيل نمود و زنا و گناهان زشت را رواج داد و در نتيجه، مشمول اين آيه گرديد: (ومن لم يحكم بما انزل الله فأولئك هم الكافرون... الظالمون... الفاسقون)(54); هر كس به موجب آنچه خداوند نازل فرموده، حكم نكند (و از پيش خود احكامى را ابداع و اعلام كند)، پس از كافران... ستمكاران... و فاسقان مى باشد.
4. در صلح حديبيه چنانكه گذشت. و ديگر مواردى كه عمر با پيامبر خدا مخالفت مى كرد و او را با درشتى سخنش آزار مى داد.
ملك شاه: حقيقت اين است كه من هم، ازدواج موقت را نمى پسندم.

علوی: آيا قبول دارى كه اين، يك حكم شرعى اسلامى است يا نه؟
ملك شاه: نه، قبول ندارم.

علوی: پس معناى آيه (فما استمتعتم به منهنّ فآتوهنّ أجورهنّ) و نيز معناى اين گفته عمر: «متعتان كانتا على عهد رسول الله وأنا أحرمهما وأعاقب عليهما» چيست؟ آيا قول عمر بيانگر اين نيست كه متعه زنان در زمان پيامبر و زمان ابوبكر و نيز بخشى از زمان خود عمر، جايز و مورد عمل بوده است تا اينكه عمر آن را ممنوع و از آن جلوگيرى كرد؟ علاوه بر آن، دلايل ديگرى بر جواز آن وجود دارد. اى پادشاه! عمر خودش متعه مى كرد و عبد الله بن زبير هم از متعه به وجود آمد.
ملك شاه كه بين خواهش نفس و قبول دليل درمانده بود، به وزيرش گفت: نظام الملك! تو چه مى گويى؟
ملك شاه: دلايل علوى، صحيح و بدون ايراد است; ولى چون عمر آن را ممنوع كرده، بر ما لازم است آن را بپذيريم.
رسول الله أسوة)(57); مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى مى باشد.؟ و مگر اين حديث مشهور را نشنيده اى: «حلال محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) حلال إلى يوم القيامة وحرام محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) حرام إلى يوم القيامة; حلال رسول خدا تا روز قيامت حلال، و حرام رسول خدا تا روز قيامت حرام خواهد بود»؟
ملك شاهكه هنوز دلش آرام نگرفته بود، گفت: من به تمام احكام اسلام، ايمان دارم; ولى حكمت مشروعيتِ متعه را نمى فهمم؟ آيا يكى از شما رغبت مى كند كه دختر يا خواهر خود را چند ساعتى در اختيار مردى قرار دهد؟ آيا اين زشت نيست؟

علوی چه مى گويى اى پادشاه! آيا انسان رغبت مى كند كه دختر يا خواهر خود را به عقد دائمى مردى درآورد كه مى داند يك ساعت بعد از بهره گيرى از او، وى را طلاق مى دهد؟
ملك شاه: اين كار را نمى پسندم.

علوی اما اهل سنت، معتقدند كه اين عقد دائم و طلاق پس از آن، صحيح است! پس فرقى بين ازدواج موقت و ازدواج دائم وجود ندارد، جز اينكه ازدواج موقت به تمام شدن مدت تعيين شده، پايان مى پذيرد ولى ازدواج دائم با طلاق. به ديگر سخن، ازدواج موقت مانند اجاره است و ازدواج دائم مانند ملكيت، كه اجاره با پايان گرفتن مدت، از بين مى رود و ملكيت با فروختن و... بنابراين، قانون ازدواج موقت، بدون ايراد و صحيح است; چرا كه برطرف كننده نياز جسم است همان گونه كه قانون ازدواج دائم كه با طلاق به هم مى خورد، بى ايراد و درست است.
اى پادشاه، اكنون از تو سؤالى دارم: در مورد زنان بيوه اى كه شوهر خود را از دست داده اند و كسى به خواستگارى آنان نمى آيد، چه مى گويى؟ آيا ازدواج موقت، تنها راه حل براى حفظ آنها از فساد و گناه نيست؟ و چه مى گويى در مورد جوانان و مردانى كه شرائط به ايشان اجازه ازدواج دائم نمى دهد؟ آيا ازدواج موقت، تنها راه حل براى رهايى از نيروى سركش جنسى و حفظ از گناه نيست؟ آيا ازدواج موقت از زنا و لواط و عادات زشت بهتر نيست؟ اى پادشاه، من معتقدم كه باعث هر عمل زنا، لواط و استمنايى كه از مردم سر زند عمر است و او در گناه آن شريك; زيرا او ازدواج موقت را ممنوع و از انجام آن جلوگيرى كرد چنانكه در روايات آمده كه: «از آن هنگام كه عمر از ازدواج موقت جلوگيرى كرد زنا بين مردم شيوع يافت».
اما اينكه تو ـ اى پادشاه ـ مى گويى: رغبتى به آن ندارم...، اسلام هيچ كسى را بر اين عمل مجبور نكرده است، همان گونه كه مجبور نيستى دخترت را به عقد كسى درآورى كه مى دانى يك ساعت بعد او را طلاق مى دهد. علاوه بر آن، بى رغبتى تو و ديگران نسبت به چيزى دليل بر حرمت آن نيست. زيرا حكم خدا ثابت است و با نظريه ها و خواسته هاى مردم تغيير نمى يابد.
ملك شاه دلايل و پاسخ هاى علوى را شنيد و چيزى نداشت كه بگويد، لذا رو به وزير كرد و گفت: دلايل علوى در جواز ازدواج موقت محكم و استوار است!
وزير هم كه چيزى در مقابل دلايل علوى نداشت، سخن پيشين خود را تكرار كرد و گفت: ولى علما از نظريه عمر پيروى كرده اند.

علوی از تكرار سخن پيشين وزير به خشم آمد و گفت: نخست اين كه: تنها علماى اهل سنت از نظريه عمر پيروى كرده اند، نه همه علما.
دوم اين كه: آيا پيروى حكم خدا و پيامبر سزاوارتر است يا سخن عمر؟
سوم اين كه: حتى علماى شما هم با رأى عمر مخالفت كرده اند.
ملك شاه: چگونه؟
علوی: چون عمرگفته بود: «دو متعه در زمان رسول خدا حلال بود ومن آنها را حرام مى كنم: متعه حج و متعه زنان». اگر گفته عمر صحيح است، چرا علماى شما در مورد متعه حج از او پيروى نكرده و على رغم تحريم عمر گفته اند: «متعه حج صحيح است»؟ و اگر سخن عمر باطل است چرا علماى شما در ممنوعيت متعه زنان از رأى او پيروى و با آن موافقت كرده اند؟
وزير كه جوابى نداشت، ساكت شد و چيزى نگفت.
ملك شاه كه از وزير مأيوس شد، رو به حاضران نموده گفت: چرا جواب علوى را نمى دهيد؟!
يكى از دانشمندان شيعه كه نامش شيخ حسن القاسمى بود گفت: ايراد و اشكال به عمر و پيروانش وارد است. از همين رو ـ اى پادشاه ـ آنها جوابى براى جناب علوى ـ كه خداوند او را حفظ نمايد ـ ندارند.
ملك شاه كه فهميد ديگر كسى جوابى ندارد، لذا دلش آرام گرفت و گفت: بنابراين، اين موضوع را رها كنيد و به موضوع ديگرى بپردازيد.
______________
عباسى مسأله كشورگشايى هاى عمر را مطرح كرد و گفت: شيعيان معتقدند كه عمر هيچ فضيلتى نداشته است در حالى كه همين فتوحات و كشورگشايى هاى او، براى فضيلتش كافى است.
علوى: ما جوابهايى براى اين سخن داريم:
نخست: اين كه پادشاهان، كشورهاى ديگر را براى توسعه اراضى و گسترش نفوذ خود فتح مى كنند، آيا اين فضيلت است؟
دوم: فرض مى كنيم كه فتوحات او فضيلت است، آيا فتوحات، مجوّز غصب خلافت پيامبر است و كار عمر را تصحيح مى كند؟ در حالى كه پيامبر خلافت را براى او قرار نداده، بلكه على بن ابى طالب(عليه السلام) را براى آن سمت تعيين نموده بود. اى پادشاه! اگر تو جانشينى براى خودت تعيين نمودى، سپس كسى آمد و سلطنت را از او گرفت و خود به جايش نشست و پس از آن، مناطقى را فتح كرد و كارهاى خوبى هم انجام داد، آيا تو به فتوحات او راضى مى شوى يا به سبب خلع كسى كه تو معين كرده اى و عزل جانشينت و قرار گرفتن در جاى تو بدون اجازه خودت، بر او خشمناك مى گردى؟
ملك شاه: بر او خشم مى گيرم و فتوحات او، گناهانش را نمى شويد.
علوى: عمر هم همين طور بود. جايگاه خلافت را غصب و بدون اجازه پيامبر بر جاى آن حضرت نشست.
سوم: فتوحات عمر اشتباه و داراى آثار و نتايج سوء و معكوس بود. چون پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) هيچ گاه بر ديگران هجوم نمى برد و همه جنگهاى آن حضرت دفاعى بود. از همين رو، مردم متمايل به اسلام گرديدند و گروه گروه، به دين خدا درآمدند; چرا كه اسلام را، دين صلح و دوستى يافتند. اما عمر به شهرها حمله برد و مردم را با زور و شمشير وادار به اسلام آوردن كرد; به همين جهت، برخى نسبت به آن بدبين شدند و آن را دين شمشير و زور ناميدند; نه دين منطق و صلح دوستى و اين مسأله باعث شد تا دشمنان اسلام زياد شوند. بنابراين فتوحات عمر، چهره اسلام را زشت نماياند و نتايج منفى و معكوسى به دنبال آورد.
اگر ابوبكر و عمر و عثمان، خلافت را از صاحب شرعى آن، يعنى امام على بن ابى طالب(عليه السلام) غصب نكرده بودند و آن حضرت خود زمام امور را بعد از پيامبر بدست مى گرفت، طبق روش رسول خدا رفتار مى نمود و پاى خود را جاى پاى پيامبر مى گذاشت و شيوه صحيح او را به اجرا درمى آورد. اين روش باعث مى شد كه مردم، گروه گروه به دين اسلام درآيند و دامنه نفوذ اسلام گسترش مى يافت تا همه كره زمين را فرا گيرد. اما... لا حول ولا قوة الاّ بالله العلى العظيم.
سخن كه به اينجا رسيد، علوى ماجراهاى پس از پيامبر را به ياد آورد و آنچه كه بر اسلام رفته بود . . . ، آه از نهادش برآمد و دستش را بر دست ديگر زد و حزن و اندوه بر چهره اش نشست.
ملك شاه كه متأثر شده بود، به عباسى گفت: چه جوابى دارى؟
عباسى كه بهت زده شده بود، گفت: من تاكنون چنين سخنى ـ با اين منطق و استدلال زيبا ـ نشنيده بودم!
علوى كه چنين شنيد، گفت: اكنون كه اين مطالب را شنيدى و حق براى تو آشكار گرديد، خلفاى خودت را ترك كن و از خليفه شرعى پيامبر، على بن ابى طالب، پيروى كن. آنگاه افزود: كارهاى شما اهل سنت عجيب است. اصل را به فراموشى سپرده، ترك كرده ايد و به فرع چسبيده ايد.
عباسى: چگونه؟
علوى: چون شما فتوحات عمر را ياد مى كنيد، اما فتوحات على بن ابى طالب(عليه السلام) را فراموش كرده ايد.
عباسى: فتوحات على بن ابى طالب(عليه السلام) چه بوده است؟
علوى: بيشتر فتوحات و پيروزيهاى پيامبر همچون جنگ بدر، فتح خيبر، جنگ هاى حنين، خندق و... به دست على بن ابى طالب(عليه السلام) شكل گرفته است. و اگر اين پيروزيها كه اساس اسلام را به پا داشت، نبود. ديگر نه عمر مى ماند و نه اسلام و ايمان. شاهد اين سخن، گفته پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگ احزاب (خندق) است. آنگاه كه على به جنگ عمرو بن عبدود رفت، پيامبر فرمود: «تمامى ايمان به جنگ تمامى شرك رفته است، بارخدايا! اگر مى خواهى ديگر عبادت نشوى پس عبادت نمى شوى»، يعنى اگر على كشته شود مشركان بر قتل من و ديگر مسلمانان جرأت مى يابند و بعد از آن هم ديگر اسلام و ايمانى باقى نخواهد ماند. و نيز فرمود: «ضربة على يوم الخندق أفضل من عبادة الثقلين(58); ضربتى كه على در روز خندق زد از عبادت جن و انس برتر بود». بنابراين، درست است كه بگوييم پيدايش دين اسلام، وابسته به پيامبر بود و تداوم آن به على(عليه السلام) بستگى داشت و به فضل خدا و مجاهدتهاى على(عليه السلام)، اسلام تداوم يافت.
عباسى كه در مقابل سخنان علوى چيزى نداشت تا بگويد، سخن را به جاى ديگرى كشاند و گفت: فرض كنيم سخن شما در مورد خطاكار بودن عمر و غاصب بودن او و اينكه او در احكام اسلام، تغيير و تبديل به وجود آورد، صحيح است، براى چه ابوبكر را ناخوش داريد؟
علوى: به جهت كارهاى ناشايست او كه دومورد آن را براى تو مى گويم:
اول: رفتار او با دختر رسول خدا و سرور زنان عالم فاطمه زهرا.
دوم: جارى نكردن حدّ زنا بر مجرم زناكار، خالد بن وليد.
ملك شاه باتعجب از علوى پرسيد: مگر خالدبن وليد مجرم بود؟!
علوى: آرى.
ملك شاه: جرم او چه بود؟
علوى: جرمش اين بود كه ابوبكر او را به سوى صحابى بزرگوار، مالك بن نويره ـ كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بشارت داده بود او از اهل بهشت است ـ فرستاد و به او دستور داد كه مالك و قوم او را به قتل رساند. مالك در منطقه اى خارج مدينه منوره به سر مى برد. چون مشاهده كرد خالد با گروهى از لشكريان به سوى او مى آيند به قبيله خود دستور داد تا سلاح بردارند. آنها نيز، مسلح شدند.
وقتى خالد به آنها رسيد حيله كرد و به دروغ سوگند ياد كرد كه قصد بدى نسبت به آنها ندارد و اضافه كرد: ما براى جنگ با شما نيامده ايم بلكه امشب را ميهمان شما هستيم.
چون خالد به خدا سوگند ياد كرد، مالك مطمئن شد و خود و قبيله اش، اسلحه را به كنارى گذاردند. وقت نماز رسيد و مالك و قبيله اش مشغول نماز شدند، در اين موقع، خالد و همراهانش بر آنها حمله كردند و كتفشان را بسته، سپس همه را به قتل رساندند.
سپس، خالد كه زيبايى همسر مالك را ديده بود، بدو ميل كرد و در همان شب كه شوهرش را كشته بود، با او زنا نمود و سر مالك و قبيله او را در زير اجاق قرار داد و با آن، غذاى زنايش را پخت و با اطرافيانش خورد.
وقتى خالد به مدينه بازگشت، عمر مى خواست او را، به خاطر كشتن مسلمانان قصاص كند وبه جهت زنا با همسرمالك، براوحد جارى نمايد; اما ابوبكر (باايمان!) به شدّت با آن مخالفت ورزيد ومانع اجراى حدّ وقصاص گرديد. با اين كار، خون مسلمانان را پايمال و حدود الهى را ساقط نمود.
ملك شاه كه به شگفت آمده بود، از وزير پرسيد: آيا آنچه علوى درباره خالد و ابوبكر مى گويد، درست است؟
وزير: آرى، مورخان همين گونه آورده اند.
ملك شاه: پس چرا برخى از مردم، او را شمشير كشيده خدا مى نامند؟
علوى: او شمشير شكسته شيطان بود; اما از آنجايى كه دشمن على بن ابى طالب(عليه السلام) بود و با عمر در آتش زدن در خانه فاطمه زهرا(عليها السلام) همراهى نمود، بعضى از اهل سنت او را شمشير خدا ناميدند.
ملك شاه باتعجب گفت: مگراهل سنت دشمنان على بن ابى طالب هستند؟
علوى: اگر دشمن او نيستند، چرا غاصبان حقّ او را، مدح مى گويند و گرد دشمنانش حلقه مى زنند و فضايل و مناقبش را انكار مى كنند و كينه و دشمنى را بدانجا رسانيده كه مى گويند: «ابوطالب، پدر حضرت على(عليه السلام)، كافر از دنيا رفت» در حالى كه ابوطالب مؤمن بود و در سخت ترين شرايط اسلام، از پيامبر براى انجام رسالتش دفاع نمود و اسلام را يارى كرد.
ملك شاه به شگفت آمد و گفت: مگر ابوطالب، اسلام آورد؟
علوى: ابوطالب كافر نبود تا اسلام بياورد; بلكه مؤمنى بود كه ايمان خود را پنهان مى داشت و آنگاه كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به پيامبرى برانگيخته شد، ابوطالب نزد او، اسلامش را ظاهر نمود. بنابراين، او سومين مسلمان بود; نخستين مسلمان على بن ابى طالب، پس از او، خديجه كبرا همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و سومين شخص ابوطالب(عليه السلام) بود.
ملك شاه ازوزير پرسيد: آيا سخنان علوى درباره ابوطالب صحيح است؟
وزير: آرى، برخى از تاريخ نويسان آن را ذكر كرده اند.
ملك شاه: پس براى چه در ميان اهل سنت مشهور شده است كه ابوطالب، كافر از دنيا رفت؟
علوى: زيرا ابوطالب، پدر امام امير مؤمنان على(عليه السلام) است و كينه اى كه اهل سنت نسبت به على داشته اند وادارشان نمود تا بگويند پدر او كافر از دنيارفت، چنانكه كينه آنها نسبت به على(عليه السلام)، آنهارا به كشتن حسن وحسين، سرور جوانان اهل بهشت واداشت، حتى سنى هايى كه در كربلا براى جنگ با حسين(عليه السلام) گرد آمده بودند، اظهار داشتند: به جهت دشمنى ما با پدرت و انتقام آنچه با بزرگان ما در جنگ بدر و حنين انجام داد، با تو مى جنگيم.
ملك شاه رو به وزير كرد وپرسيد: آيا قاتلان حسين، چنين سخنى را گفته اند؟
علوى: مورخان آورده اند كه آنها به حسين، اين سخن را گفتند.
ملك شاه كه خود طرف سخن علوى شده بود، با خود انديشيد كه شايد اهل سنت براى كارهاى خالد و ابوبكر توجيهى داشته باشند، لذا به عباسى گفت: در مقابل جريان خالد بن وليد، چه جوابى دارى؟
عباسى: ابوبكر، مصلحت را در اين كار ديد.
علوى كه به شگفت آمده بود، برآشفت و گفت: سبحان الله! چه مصلحتى باعث مى شود كه خالد، بى گناهان را بكشد و با همسر آنها زنا نمايد، آنگاه بدون حدّ و مجازات، رها شود و علاوه بر آن، فرماندهى لشكر هم به او داده شود؟ و بعد از همه اينها ابوبكر بگويد: او شمشيرى است كه خداوند آن را از نيام بركشيده است؟! آيا شمشير خدا، كفار را مى كشد يا مؤمنان را؟! آيا شمشير خدا، نواميس مسلمانان را حفظ مى كند يا با زنان مسلمان زنا مى نمايد؟
عباسى كه اوضاع را چنين ديد، با زرنگى علوى را به آرامش فراخواند و گفت: ابوبكر اشتباه كرد; اما عمر خطاى او را جبران نمود.
علوى: جبران اشتباه به اين بود كه خالد براى عمل زنا، شلاق بخورد و براى كشتن مؤمنان بى گناه، كشته شود; در حالى كه عمر اين چنين نكرد. پس او هم مانند ابوبكر، خطا نمود.
ملك شاه كه ديد عباسى جواب درستى ندارد، موضوع ديگرى را كه علوى به آن اشاره كرده بود، مطرح كرد و گفت: اى علوى! در ابتداى گفتارت اظهار داشتى كه ابوبكر نسبت به فاطمه زهرا، دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بى ادبى كرد; بى ادبى او در مورد فاطمه چه بود؟
علوى: ابوبكر بعد از اينكه با ايجاد ترس و وحشت و استفاده از شمشير و زور و تهديد، از مردم براى خود بيعت گرفت، افرادى مثل عمر، قنفذ، خالد بن وليد، ابوعبيده جراح و گروه ديگرى از منافقان را به در خانه على و فاطمه(عليهما السلام) فرستاد; عمر مقدارى هيزم جلو درِ خانه فاطمه جمع كرد (همان خانه اى كه رسول خدا، بارها جلو درِ آن توقف مى كرد و مى فرمود: «السلام عليكم يا أهل بيت النبوة; سلام بر شما اى اهل بيت پيامبر». و هيچ گاه داخل آن نمى شد مگر بعد از آنكه اجازه مى گرفت) آنگاه درِ خانه را به آتش كشيد. وقتى فاطمه پشت در آمد تا عمر و همراهانش را برگرداند، عمر، ضربه اى به در زد و آن چنان فاطمه را بين در و ديوار فشار داد كه فرزندش سقط شد و ميخ در به سينه اش فرو رفت. پس فاطمه فرياد برآورد: اى پدر! اى رسول خدا! ببين بعد از تو از طرف فرزند خطاب (عمر) و ابى قحافه (ابوبكر) چه بر سر ما آمد! در اين موقع عمر رو به اطرافيان خود كرد و دستور داد: فاطمه را بزنيد! پس تازيانه ها بر دردانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)و پاره تنش فرود آمد به حدّى كه بدنش مجروح شد.
اين فشار سخت و ضربات تلخ، بدن فاطمه را درهم شكست. او بيمار گشت و حزن و اندوه بر هستى اش فرو رفت و كمى پس از وفات پدرش، زندگى را بدرود گفت. پس فاطمه شهيدِ خاندان نبوت است و به سبب ستم عمر بن خطاب، به شهادت رسيده است!
ملك شاه از وزير پرسيد: آيا سخنان علوى صحيح است؟
وزير: آرى، سخنان علوى را در كتابهاى تاريخ ديده ام.
علوى: اينها دليل نفرت شيعه از ابوبكر و عمر است.
وى اضافه كرد: شاهد اين جنايت ابوبكر و عمر، اين است كه مورخان آورده اند كه فاطمه از دنيا رفت و در آن هنگام، بر ابوبكر و عمر غضبناك بود و پيامبر در احاديث متعددى فرموده است: «إنّ الله يرضى لرضا فاطمة ويغضب لغضبها; خداوند از رضايت فاطمه خشنود و از غضب او غضبناك مى شود». و شما اى پادشاه! نيك مى دانى كه سرنوشت كسى كه خداوند بر او خشم گيرد، چه خواهد بود.
ملك شاه رو به وزيركرد وگفت: آيا اين حديث صحيح است؟ آيا درست است كه فاطمه در حالى از دنيا رفت كه بر ابوبكر و عمر خشمناك بود؟
وزير: آرى، اين مطلب را محدثان و مورخان گفته اند.
علوى شاهد ديگرى براى سخنانش آورد و گفت: اى پادشاه، مطلب ديگرى كه درستى سخنم را براى تو ثابت مى نمايد اين است كه فاطمه به على بن ابى طالب(عليه السلام) وصيت كرد كه ابوبكر، عمر و ديگر افرادى كه در حق او ظلم نمودند، در تشييع جنازه اش شركت نكنند و بر او نماز نگزارند و همچنين وصيت كرد كه على، قبر او را مخفى نمايد تا بر سر قبرش هم حاضر نشوند. على(عليه السلام) هم به وصاياى او عمل نمود.
ملك شاه كه از شنيدن اين وصيت به تعجب فرو رفته بود، گفت: مطلب غريبى است! آيا على و فاطمه(عليهما السلام) اينگونه عمل نمودند؟!
وزير: مورخان اين گونه آورده اند.
علوى گوشه ديگرى از رفتار ناشايست ابوبكر و عمررا مطرح كرد و گفت: ابوبكر و عمر، ظلم و اذيت ديگرى هم در حق فاطمه نمودند.
عباسى پرسيد: چه اذيتى؟
علوى: آنها «فدك» را كه ملك فاطمه بود، غصب نمودند.
عباسى: چه دليلى بر غصب فدك توسط آنها وجود دارد؟
علوى: در كتب تاريخ آمده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فدك(62) را به فاطمه بخشيد. در زمان پيامبر، فدك در اختيار فاطمه بود و چون پيامبر وفات يافت، ابوبكر و عمر مأمورانى فرستادند و كارگران فاطمه را با زور و شمشير از آنجا بيرون كردند. فاطمه به ابوبكر و عمر اعتراض كرد و با آنها به محاجّه پرداخت، اما آنها به سخن وى گوش ندادند و او را به خشم آوردند و از رسيدن او به حقش جلوگيرى كردند. از همين رو، ديگر فاطمه با آنها صحبت نكرد تا اينكه با ناراحتى از آنها از دنيا رفت.
عباسى: ولى عمر بن عبد العزيز در ايام خلافت خود، فدك را به فرزندان فاطمه برگرداند.
علوى: چه فايده اى دارد؟ اگر كسى خانه تو را غصب و تو را آواره نمايد، سپس شخصى ديگر بعد از مرگ تو بيايد و خانه ات را به فرزندانت برگرداند، آيا گناه غاصب را برطرف مى كند؟
ملك شاه: از صحبت شما دو نفر (عباسى و علوى) چنين برمى آيد كه هر دو قبول داريد كه ابوبكر و عمر فدك را غصب نمودند.
عباسى: آرى، تاريخ نويسان چنين گفته اند.


[/size]
vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
مناظره, پادشاه, به, حقیقت, حضور, در, راهی, سوی


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 02:59 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1