شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > حكايات و داستان ها > حکایات و داستانهای اولیاء و بزرگان


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 12-09-2011, 17:21   #1
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض شرح حال ذوالنون مصری از تذکرة الاولیاء عطار.

بیشتر اهل مصر او را زندیق خواندندی ، باز بعضی در کار
او متحیر بودندی . تازنده بود همه منکر او بودندی و تا
بمرد کس واقف نشد بر حال او .

و سبب توبه او آن بود که او را نشان دادند که به فلان
جای زاهدی است . گفت :قصد زیارت او کردم . او را دیدم
، خویشتن را از درختی آویخته و

می گفت :ای تن ! مساعدت کن با من به طاعت ، و اگر
نه همچنین بدارمت تا از گرسنگی بمیری .


گریه بر من افتاد . عابد آواز گریه بشنید . گفت :کیست
که رحم می کند بر کسی که شرمش اندک است و
جرمش بسیار ؟

گفت :به نزدیک او رفتم سلام کردم . گفتم :این چه
حالت است ؟

گفت :این تن با من قرار نمی کند در طاعت حق تعالی ،
و با خلق آمیختن
می خواهد .

ذوالنون گفت :پنداشتم که خون مسلمانی ریخته است ،
یا کبیره ای آورده است .

گفت :ندانسته ای که چون با خلق آمیختی همه چیزاز
پس آن بیاید؟

گفت :هول زاهدی .

گفت :از من زاهدتر می خواهی که بینی ؟

گفت :خواهم .

گفت :بدین کوه در شو تا ببینی .

چون برآمدم جوانی را دیدم که در صومعه ای نشسته ، و یک پای بیرون صومعه بریده ، و انداخته و کرمان می خوردند . نزدیک او رفتم و سلام کردم و از حال او پرسیدم. گفت :روزی در این صومعه نشسته بودم . زنی بدینجا بگذشت . دلم مایل شد بدو -تنم تقاضای آن کرد - تا از پی او بروم . یک پای از صومعه بیرون نهادم ، آوازی شنودم که: شرم نداری از پس سی سال که خدای را عبادت کرده باشی ، و طاعت داشته ، اکنون طاعت شیطان کنی و قصد ، فاحشه ای کنی ؟ این پای را که از صومعه بیرون نهاده بودم ؛ ببریدم و اینجا نشسته ام تا چه پدید آید و با من چه خواهند کرد . تو بر این گناه گاران به چه کار آمدی ؟ اگر می خواهی مردی از مردان خدای را ببینی بر سر این کوه شو .

ذوالنون گفت :از بلندی که آن کوه بود بر آنجا نتوانستم رفت . پس خبر او پرسیدم . گفتند :دیرگاهست تا مردی در آن صومعه عبادت می کند .

یک روز مردی با او مناظره می کرد که :روزی به سبب کسب است . او نذر کرد که من هیچ نخورم که در او سبب کسب مخلوقات بود . چند روز برآمد ، هیچ نخورد . حق تعالی زنبوران را فرستاد که گرد او می پریدند - او را انگبین
می دادند .

ذوالنون گفت :از این کارها و سخنها دردی عظیم به دلم فروآمد . دانستم که هر که توکل بر خدای کند ، خدای کار او را بسازد و رنج او ضایع نگذارد .

پس در راه که می آمدم مرغکی نابینا را دیدم ، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد. من گفتم :این بیچاره علف و آب از کجا می خورد ؟ به منقار زمین را بکاوید . دو سکره پدید آمد :یکی زرین ، پرکنجد ؛ و یکی سیمین ، پر گلاب . آن مرغ سیر بخورد و بر درخت پرید ، و سکرها ناپدید شد .

ذوالنون اینجا به یکبارگی از دست برفت و اعتماد بر توکل پدید آمد ، و توبه او محقق شد . پس از آن چند منزل برفت . چون شبانگاه درآمد در ویرانه ای درآمد ، و در آن ویرانه خمره ای زر و جواهر بدید و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته . یاران وی زر و جواهر قسمت کردند . ذوالنون گفت :این تخته که بر او نام دوست من است مرا دهید .

آن تخته برگرفت ، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجایی رسید که شبی به خواب دید که گفتند :یا ذوالنون ! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزیز است ، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست . لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانیدیم .

پس به شهر بازآمد. گفت :روزی می رفتم ، به کناره رودی رسیدم . کوشکی را دیدم بر کناره آب . رفتم و طهارت کردم . چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد . کنیزکی دیدم - برکنگره کوشک ایستاده - به غایت صاحب جمال . خواستم تا وی را بیازمایم . گفتم :«ای کنیزک ! که رایی ؟» گفت :ای ذوالنون !چون از دور پدید آمدی ، پنداشتم دیوانه ای . چون نزدیک تر آمدی ، پنداشتم عالمی . چون نزدیکتر آمدی ، پنداشتم عارفی . پس نگاه کردم نه دیوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .

گفتم : چگونه می گویی ؟ گفت :اگر دیوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی ، و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی . این بگفت و ناپدید شد معلومم شد که او آدمی نبود . تنبیه مرا ! آتشی در جان من افتاد . خویش به سوی دریا انداختم . جماعتی را دیدم که در کشتی می نشستند . من نیز در کشتی نشستم . چون روزی چند برآمد ، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد . یک به یک را از اهل کشتی می گرفتند ، و می جستند . اتفاق کردند که :گوهر نزد توست . پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند ، و من خموش می بودم .

چون کار از حد بگذشت گفتم :آفریدگارا ! تو دانی .هزاران ماهی از دریا سر برآوردند ، هر یکی گوهری در دهان . ذوالنون یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد . اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتاد ند ، و از او عذر خواستند ، و چنان در چشم مردمان اعتبار شد ، و از این سبب نام او ذوالنون آمد .

نقل است که ذالنون گفت :وقتی در کوهها می گشتم قومی مبتلایان دیدم ، گرد آمده بودند ، پرسیدم :شما را چه رسیده است ؟

گفتند :عابدی است اینجا ، در صومعه ای . هر سال یکبار بیرون آید و دم خود در این قوم دمد ، همه شفا یابند . باز در صومعه شود ، تا سال دیگر بیرون نیاید .

صبر کردم تا بیرون آمد. مردی دیدم زردروی ، نحیف شده چشم در مغاک افتاده . از هیبت او لرزه بر من افتاد . پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد . آنگاه سوی آسمان نگریست ، و دمی چند در آن مبتلایان افگند . همه شفا یافتند .چون خواست که در صومعه شود ، من دامنش بگرفتم . گفتم :از بهر خدای علت ظاهر را علاج کردی . علت باطن را علاج کن .

به من نگاه کرد و گفت :ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه می کند . چون تو را بیند که دست به جز او در کسی دیگر زده ای تو را به آنکس بازگذارد و آنکس را به تو و هریکی به یکی دیگر هلاک شوید . این بگفت و در صومعه رفت .

نقل است که یک روز یارانش درآمدند ، او را دیدند که می گریست . گفتند :سبب چیست گریه را ؟

گفت :دوش در سجده چشم من در خواب شد ، خداوند را دیدم . گفت :یا ابا الفیض!خلق را بیافریدم ، بر ده جزو شدند . دنیا را بر ایشان عرضه کردم ، و نه جزو آن ده جزو روی به دنیا نهادند . یک جزو ماند آن یک جزو نیز بر ده جزو شدند . بهشت را بر ایشان عرضه کردم ، نه جزو روی به بهشت نهادند . یک جزو بماند ، آن یک جزو نیز ده جزو شدند ، دوزخ پیش ایشان نهادم ، همه برمیدند ، و پراگنده شدند از بیم دوزخ . پس یک جزو ماند که نه به دنیا فریفته شدند و نه به بهشت میل کردند ، و نه از دوزخ بترسیدند .

گفتم :بندگان من ! دنیا نگاه نکردیت ، و به بهشت میل نکردیت ، و از دوزخ نترسیدیت . چه می طلبید ؟

همه سر برآوردند و گفتند :انت تعلم مانرید . یعنی تو می دانی که ما چه می خواهیم
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following 4 Users Say Thank You to golenarges For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
اسطوره های ماسونی در مصر باستان محبّ الزهراء فراماسونری ، شیطان پرستی و... 0 20-12-2010 16:14
آشنایی با عرفان و تصوف اسلامی محسن رحمتی عرفان 2 10-12-2010 23:18
هووی جدید زنان مصری! محبّ الزهراء خبر گوناگون 19 26-11-2010 13:31

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 08:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1