شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > اهل بيت (عليهم السلام) > امام رضا (ع) > داستان های مرتبط با امام رضا(ع) > معجزات


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 23-06-2010, 07:03   #1
کاربر ممتاز
 
parham آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
نوشته ها: 784
Thanks: 127
Thanked 421 Times in 228 Posts
پیش فرض كسى مى آيد

كسى مى آيد


ـ زندگى براى ما فقير بيچاره ها مثل زَهره! نمى دانم چرا خدا ...؟!
ـ حرفش را قطع مى كنى : كفر نگو مرد! اينم مصلحت خداس.
يعقوب به تو مى نگرد. در چشمانش با تمام وجود، شرم را حس مى كنى ، لب مى گشايد: راست مى گى ... اما چكار كنيم ... بگردم خدا رو كه هميشه بنده هاشو امتحان مى كنه. راستى مولود! اونجا رو نيگا! و تو به صفحه تلويزيون خيره مى شوى ، در صفحه تلويزيون حرم مطهر امام رضا(ع) را مى بينى و موجى از مردم، كه به سوى آن منبع نور و رحمت مى شتابند.
هر كس دردى داره ما هم يك درد!
يعقوب خيره خيره به تلويزيون نگاه مى كند. چشمانش پر از اشك شده و با تمنا مى گويد: اى كاش پولى دستم مى اومد و على رو مى بردم مشهد، شايد امام رضا نظرى به ما مى كرد و اين پسره رو ... باقى حرفش را فرو مى خورد اما تو باقى كلامش را مى دانى .
حرف تو، حرف يعقوب و حرف يعقوب حرف دل توست.
من كه يك زمين زراعى بيشتر ندارم. پولى رو هم كه هر سال از فروش محصول به دست مى يارم. بخور و نميره ...
به على مى انديشى كه با چشمانى لبريز از شادى دستت را در دستش مى فشارد و مى گويد: فارغ التحصيل كه شدم و رفتم سر يك كار نون و آبدار، هم تو و هم بابا رو از اين بلاتكليفى در مى يارم ... لب به اعتراض مى گشايد كه اى بابا! مگه مى شه به اين زمين و خونه نقلى قانع بود، اگه يك كاره اى شدم مى برمتون شهر.
مى خواهى بگويى كه هم تو و هم يعقوب در آب و هواى روستا زندگى كرده ايد. با شير تازه دوشيده شده و نان از تنور در آمده ... اما نگاه بر غرور على مانع از آن مى شود كه كاخ آرزوهايش را با يك ضربه نابهنگام ويران كنى جوان است و پر از آرزو، لذا فقط به يك لبخند بى رنگ زمزمه مى كنى . ان شاءالله و على شادمان بوسه اى بر دستت مى زند.
يعقوب به آرامى نم چشمش را مى زدايد. ياعلى مى گويد و از جايش بر مى خيزد. نگاهش به آن سوى اتاق، جايى كه على نيمه جان به زمين چنگ زده است، كشيده مى شود. سرى تكان مى دهد و به سوى او مى رود و پتو را با احتياط كنار مى زند. على جان!! از على صدايى بلند نمى شود، فقط حركتى به خود مى دهد، در حالى كه مهر سكوت بر لب دارد. صورتت پر از اشك شده، تو به يعقوب نگاه مى كنى ، يعقوب به على ، و على ... حسرت نگاه آرام و مغرور على ، حرفهايش و لمس لبانش بر روى دستان آماس زده ات در دلت جوانه مى زند. با بغض به يعقوب مى نگرد ماتش برده و به على زل زده است. لحظه اى نمى گذرد كه از اتاق خارج مى شود، و تو مى مانى و على و تلويزيونى كه ديگر بارگاه امام رضا(ع) را در پهنه سينه اش ندارد. مبهوت از جايت بلند مى شوى .
پاهايت سخت حركت مى كند. شايد اگر مى توانستى به شانه على تكيه كنى اين چنين نبود، ياد او در ذهنت جارى مى شود: بايد برات يك صندلى چرخدار بخرم. نه ... اصلا چرا صندلى چرخدار ... خودم برات عصا مى شوم، هرجا كه بخواى مى برمت، هر جا ...
تو به على نگاه مى كنى ، و على به تو. شايد در تو آينده را مى بيند شايد هم تو برايش مدينه فاضله اى ! نه مادر، اول خودت سر و سامان بگير بعد به فكر من باش. نه مادر، اول تو! تبسمى بر لبان رنگ پريده ات جوانه مى زند: اين حرف حالا نه پس فردا كه چشمت افتاد به دختر مورد علاقه ات اين حرفها يادت مى ره، مى رى پشت اونو مى گيرى . على دلخور مى شود، غم عجيبى بر چهره اش سايه مى افكند. مى گويد: اين چه حرفيه كه مى زنى ؟ مگه مى شه فراموش كنم؟ محبت به مادر جاى خودش، عشق به زن جاى خودش. و بعد لبخندى لبانش را از هم مى گشايد.
خوشحال مى شوى نگاهش به تو آرامش مى دهد و حرفهايش برايت بوى صداقت دارد. هر دوتا تونو به آسمونها مى برم ... تو مى خندى و على بر پيشانى ات بوسه مى زند و مى گويد فقط برام دعا كن، فقط دعا چشمانش لبريز از اشك مى شود، به سرعت از كنارت بلند مى شود و از اتاق خارج مى گردد و تو را با دلى مملو از سؤال و يك دنيا اضطراب، تنها مى گذارد.
يعقوب را در تاريكى حياط، تنها مى يابى ، سكوت كرده، گويى حضور تو را حس نمى كند. شايد او هم مثل تو به على مى انديشد. به سكوت بيان كلامهاى محبت آميزش، گرماى دستانش و نگاه ... جلوتر كه مى روى يعقوب لب مى گشايد: باورت مى شه مولود ... على مون ... على ما كه اون قدر سالم بود، يك دفعه اين طورى از پا افتاد. با گريه مى گويى : نه! معلومه كه نه ! يعقوب ادامه مى دهد من هم نه، كى فكرش رو مى كرد. هيچ كس. على كه نباشه من هيچم. و يعقوب مى گويد: نمى دونم بدون او چطورى زندگيم رو سر كنم. على جگر گوشه هر دو مونه او صورتش را با دستان خود مى پوشاند. اشك صورتت را پوشانده و يأس قلبت را آتش مى زند، ياد آن روز در ذهنت زنده مى شود.
در آشپزخانه حياط نان مى پزى كه پسر همسايه فريادكنان خودش را به تو مى رساند: مولود خانمـعلى آقا جاى مغازه مش قاسم با يك ماشين ... بقيه حرفش را نمى شنوى . چادر به سر مى كنى و در يك دقيقه و شايد هم كمتر خودت را به مغازه مش قاسم مى رسانى . مردم جمع شده اند. خودت را به جمعيت مى زنى . على را كه مى بينى مى خواهى فرياد بزنى ، اما شرم آن چنان در تو ريشه دوانده كه ياراى اين كار را از تو مى گيرد. زمين از خون على قرمز است و او نيمه جان روى زمين. يعقوب هم مى آيد. يعقوب همسر تو.
لحظه اى بعد على روى دستهايى بلند مى شود و در صندلى ماشين جاى مى گيرد. مى خواهى تو هم با على و يعقوب بروى ، اما يعقوب مانع مى شود. به ناچار به خانه بر مى گردى و منتظر مى مانى يك ساعت، دو ساعت ... انتظار به سر نمى آيد. شب مى شود شب را تنها مى گذرانى تا صبح مى شود. وضو مى گيرى و نماز مى خوانى ، دعا مى كنى براى على ... ناگهان صداى در خانه مى آيد. در را باز مى كنى يعقوب را مى بينى خسته، سلامى مى كند و وارد حياط مى شود، داخل اتاق مى گردد و تو هم.
به عكس على چشم مى دوزد. بعد نگاهش را به تو معطوف مى كند: على خوب مى شه اما! ... هزاران اما در فكرت ريشه مى دواند:ـ اما چى ... دكترها در مورد سلامتى اش قطع اميد كردن، مى گن نُخاش آسيب ديده ـ گفتم مى برمش تهرون، گفتند بى فايده است. به عكس على زل مى زنى ، باز هم مى خندد، تو گريه مى كنى ، اما او همچنان لبخند به لب دارد.
تو و يعقوب در تاريكى حياط فرو رفته ايد، در آن حال، به چشمان يعقوب مى نگرى ، چشمانش نمناك است. فكرى دارى . نمى دانى به يعقوب بگويى يا نه! مدتى با خود كلنجار مى روى ، عاقبت مى گويى : مى خوام قالى ببافم. به نگاه متعجب يعقوب لبخند مى زنى و ادامه مى دهى : از فردا شروع مى كنم ... مى فروشيمش و با پولى كه به دست مى ياريم على رو مى بريم مشهد ... يعقوب نگاهت مى كند. برق تحسين را در چشمانش مى بينى . پشت دار قالى نشسته اى و قالى اى را كه قولش را به يعقوب داده بودى مى بافى . حضور كسى را در پشت سرت حس مى كنى . يعقوب است كه مى گويد: زياد به خودت فشار نيار! يعقوب كنارت روى دار مى نشيند.
دارى گل ياس روش مى اندازى ؟ آره ياس از همه بهتر يعقوب لبخندى به لب مى آورد: فردا شب تو مسجد دعاى توسله! تو نمى يايى ؟ فكر خود را به زبان مى آورى : نه مى خواهم قالى را تمام كنم. ناگهان ناله على را مى شنوى . هراسان خودت را به او مى رسانى . آب! يعقوب ليوانى آب مى آورد و به على مى دهد على نيمه جان جرعه اى آب مى نوشد و بعد سرش را روى بالش مى نهد.
چشمانش نيمه باز است و صورتش لاغر. بر مى گردى و با دنيايى اميد پشت دار مى نشينى . دستانت آخرين رج هاى قالى را بر دار مى بافند و تو خسته جان و اميد وار به كارت ادامه مى دهى . حالا ديگر گل ياس بر روى قالى به وضوح نمايان شده است. ياد على كه مى كنى نيروى مضاعف در خويش مى يابى . مى دانى كه امشب شب چهار شنبه است و يعقوب ... ناگهان دستانت بر دار قالى مى لرزاند و تو مى لرزى . وجود كسى را در اتاق حس مى كنى .
با خود مى گويى : جز من و على كه كسى اين جا نيست. هر چه بيشتر مى گذرد وجود آن كس برايت محسوس تر مى شود. كسى مى آيد، در تنهايى دل تو و على احساسى ناآشنا در وجودت رخنه مى كند و تو به قالى چشم مى دوزى و زير لب مى گويى : استغفرالله ربى و اتوب اليه. اما باز هم صداى پا را مى شنوى . ناگاه صداى ناله على ، تو را متوجه او مى كند. سر بر مى گردانى و على را مى بينى متحير، مات ... على به تو مى نگرد. متعجب مى لرزى و على هم ... در مقابل ديدگان متعجب تو، روى بستر نيم خيز مى شود، باز هم حيران و سرگردان. گويى در اين دنيا نيست، على در بستر مى نشيند، همان آرزويى كه تو داشتى و به خاطرش چه اشكهايى كه ريختى ... او كه ناى حرف زدن نداشت. اكنون به حرف مى آيد: مادر كجا رفت؟ مى ترسى . على مى نشيند و مى ايستد مثل گذشته ها ... چيزى نمانده كه از تعجب قالب تهى كند. على سراسيمه قدمى به پيش مى گذارد، او همچنان راه مى رود. كجا رفت؟ كجا رفت؟ مى پرسى : كى كجا رفت؟ جوابت را نمى دهد.
دوان دوان خودش را به حياط مى رساند، تو هم به دنبالش مى روى ، در حياط را مى گشايد و لحظه اى طولانى داخل كوچه را نگاه مى كند. بعد در را آهسته مى بندد، روى كه بر مى گرداند او را مى بينى كه اشك صورتش را خيس كرده، حيران به على مى نگرى .
على ، چون كودكى نا آرام، سرش را به ديوار مى زند و مى گريد. نواى دعاى توسل مسجد از بلندگو به گوش مى رسد ...
يا على بن موسى الرضا!
يابن رسول الله!
يا حجة الله على خلقه ...
يادت مى آيد كه يعقوب امشب در مسجد است.
با خود مى گويى : ديگر تا آمدن يعقوب چيزى نمانده ... مى دانى كه بايد سجده شكر به جاى آورى . على را به داخل اتاق مى برى ، اشك چشمانت را پاك مى كنى و پشت دار مى نشينى ، وقتى آخرين رج قالى را مى بافى ، يعقوب وارد اتاق مى گردد، على از جايش بلند مى شود و گريان در آغوش يعقوب فرو مى رود.
يعقوب آرام مى گيرد و على پر تپش، گويى عزيزى را از دست داده است. از روى دار به على و يعقوب مى نگرى ، على به سويت مى آيد به قالى ِ با گل ياس بافته شده چشم مى دوزد. تو به على نگاه مى كنى و على به قالى بردار. لحظه اى بعد على دستت را در دستش مى گيرد، و لبانش را با دستان تو تماس مى دهد و مى گويد: مادر! دستات بوى ياس مى ده، اما هيچ بويى دل انگيزتر از عطر وجود آقا و مولايى كه بر بالينم آمد و مرا از رنج و مرارت رهانيد نيست.
شادمان على را در آغوش مى گيرى ، دل تو و على با هم يكى شده.
السلام عليك يا على بن موسى الرضا(ع)!
نوشته خديجه اميرفخريان

امضای parham

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم):ای فاطمه همانا خداوند به سبب خشم تو خشمگین ،وبه خشنودی ات خشنود می شود.

امالی شیخ طوسی(ره)،ص427


ما بی خیال سیلی مادر نمی شیم...

===================
من رهرو ام و اشک مرا توشه بود
از خرمن تو همین مرا خوشه بود
چون قبله نما گشت دل من دیدم
شش سمت دلم به سمت شش گوشه بود
parham آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
كسى, مى, آيد

کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 15:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1