شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

پایگاه بسیج خودجوش و مردمی تلگرام


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > اهل بيت (عليهم السلام) > امام هادی (ع) > داستان های مرتبط با امام هادی(ع) > معجزات


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 05-08-2011, 10:28   #1
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض معجزات امام هادی علیه السلام

معجزات امام هادی علیه السلام



ابوهاشم جعفری می گوید:
برای استقبال از عده ای، همراه امام هادی علیه السلام به بیرون شهر سامرا رفته بودیم. امام روی زمین نشسته بود و من نیز مقابلش نشسته بودم. در حین صحبت، من از تنگدستی و گرفتاری*ام به امام هادی شکایت کردم.
در این هنگام، امام دست خود را به سمت شن*های بیابان برد و یک مشت از آنها را به من داد و فرمود:«ای ابو هاشم، با اینها در زندگیت گشایش ایجاد کن و آنچه را می*بینی به کسی مگو.»
شن ها را پنهان کردم و وقتی به شهر برگشتم، دیدم آنچه از امام گرفته*ام شن نیست. طلاهای سرخرنگی است که همانند آتش فروزان می*درخشد.
طلاسازی را به خانه آوردم و به او گفتم:«برایم این طلاها را قالب بگیر.»
او به من گفت:«من طلایی بهتر از این ندیده*ام. از این عجیب تر ندیده*ام که طلا به صورت دانه*های شن باشد! از کجا آورده ای؟»

منابع:
بحار الانوار، ج 50، ص 138، شماره 22.

مراجعه شود به:
معجزات امام هادی علیه السلام

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 3 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 05-08-2011, 10:29   #2
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض

ابوالعباس احمد ابی النصر و ابو جعفر محمد بن علویه می گویند: شخصی از شیعیان اهل بیت(ع) به نام عبدالرحمان در اصفهان می زیست. روزی از او پرسیدند: سبب شیعه شدن تو در این شهر چه بود؟ گفت: من مردی نیازمند، ولی سخنگو و با جرئت بودم. سالی با جمعی از اهل شهر برای دادخواهی به دربار متوکل رفتم. به در کاخ او که رسیدیم، شنیدیم دستور داده امام هادی (ع) را احضار کنند. پرسیدم: علی بن محمد کیست که متوکل چنین دستوری داده؟ گفتند: او از علویان است و رافضی ها او را امام خود می خوانند. پیش خود گفتم شاید متوکل او را خواسته تا به قتل برساند. تصمیم گرفتم همان جا بمانم تا او را ملاقات کنم. مدتی بعد سواری آهسته به کاخ متوکل نزدیک شد. باوقار و شکوهی خاص بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهی می کردند. به چهره اش که نگاه کردم، محبتی عجیب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقه مند شدم و از خدا خواستم که شرّ دشمنش را از او دور گرداند. او از میان جمعیت گذشت تا به من رسید. من در سیمایش محو بودم و برایش دعا می کردم. مقابلم که رسید، در چشمانم نگریست و با مهربانی فرمود: خداوند دعاهای تو را در حق من مستجاب کند، عمرت را طولانی سازد و مال و اولادت را بسیار گرداند.

وقتی سخنانش را شنیدم، از تعجب ـ که چگونه از دل من آگاه است؟ ـ ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمین افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسیدند چه شد. من کتمان کردم و گفتم: خیر است ان شاء اللّه و چیزی به کسی نگفتم تا این که به خانه ام بازگشتم. دعای امام هادی در حق من مستجاب شد. خدا دارایی ام را فراوان کرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نیز اکنون از هفتاد سال فزون شده است. من نیز امامت کسی را که از دلم آگاه بود، پذیرفتم و شیعه شدم. خیران اسباطی نیز در زمینه آگاهی امام از اسرار می گوید: نزد امام هادی، در مدینه رفتم و خدمت ایشان نشستم امام هادی پرسید: از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بیشتر و نزدیک تر است. اما الآن حدود ده روز است که او را ندیده ام. امام هادی فرمود: مردم مدینه می گویند: او مرده است. گفتم: ولی من از همه او را بیشتر می بینم و اگر چنین بود، باید من هم آگاه می بودم. ایشان دوباره فرمودند: مردم مدینه می گویند او مرده! از تأکید امام براین کلمه فهمیدم منظورامام هادی از مردم، خودشان هستند.

سپس فرمود: جعفر (متوکل عباسی) چه؟ عرض کردم: او در زندان و در بدترین شرایط است. فرمود: بدان که او هم اکنون خلیفه است. سپس پرسید: ابن زیّات (وزیر واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتیبان او و فرمانبردارش هستند.امام هادی فرمود: این قدرت برایش شوم بود. پس از مدتی سکوت فرمود: دستور خدا و فرمان های او باید اجرا شوند و گزیری از مقدّرات او نیست. ای خیران، بدان که واثق مرده، متوکل به جای او نشسته و ابن زیات نیز کشته شده است. عرض کردم: فدایت شوم، چه وقت؟! با اطمینان فرمود: شش روز پس از اینکه از آنجا خارج شدی.

منبع: کشف الغمة فی معرفة الائمه، علی بن عیسی الاربلی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، بی تا، ج 3، ص 236.

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 3 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 05-08-2011, 10:30   #3
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض

شعبده باز گستاخ و معجزه امام هادی(ع)


شعبده بازی از هند نزد متوكل آمد، تردستی های عجیبی از خود نشان داد كه متوكل حیران گردید، متوكل كه از هر فرصتی می خواست بر ضد امام هادی (ع) استفاده كند، و با پف كردن ، نور خورشید خدا را خاموش نماید، به شعبده باز گفت : اگر طوری كنی در مجلسی عمومی ، حضرت هادی (ع) را شرمنده كنی ، هزار اشرفی به تو جایزه می دهم . شعبده باز گفت : سفره غذا را پهن كن و قدری نان تازه نازك در سفره بگذار، و مراكنار آن حضرت بنشان ، به تو قول می دهم كه حضرت هادی (ع) را نزد حاضران ، سرافكنده و شرمنده سازم .
متوكل مغرور، سفره ای با غذاهای رنگارنگ گسترد، و عده ای از رجال را دعوت كرد، از جمله امام هادی (ع) را ناگزیر كنار آن سفره آورد. مهمانان مشغول خوردن غذا شدند، مقداری نان دراز كرد تا بردارد، هماندم شعبده باز كاری كرد كه نان به جانب دیگر پرید، امام هادی (ع) دست به طرف نان دیگر دراز كرد، باز آن نان به سوی دیگر پرید، و حاضران خندیدند، این حادثه چند بار تكرار شد و موجب خنده حاضران گردید.
امام هادی (ع) به توطئه زیر پرده ، آگاه شد، خشمگین گردید، در آنجا متكائی بود كه صورت شیر در پارچه آن كشیده بودند، امام هادی (ع) بر همان صورت دست نهاد و فرمود: قم فخذ هذا: بر خیز و این شعبده باز را بگیر همان صورت به شكل شیری در آمد و به شعبده باز حمله كرد و او را بلعید، سپس به جای اولش ، به همان صورت و نقش شیر در پارچه متكاباز گشت .
متوكل در آن مجلس ، آنچنان ترسید و وحشت زده شد كه بی هوش شده و از رو بر زمین افتاد، و حاضران در مجلس از ترس گریختند. بعد متوكل به دست و پای امام هادی (ع) افتاد و عاجزانه درخواست كرد كه كاری كنید آن شعبده باز برگردد، امام هادی (ع) به او فرمود: این كار نشدنی است، آیا تو دشمنان خدا را می خواهی بر اولیاء خدا مسلط كنی؟
و دیگر آن شعبده باز دیده نشد

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 3 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 05-08-2011, 10:31   #4
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض

نان در سفره و بلعيدن جادوگر

يكى از درباريان متوكّل - به نام زرافه - حكايت كند:
روزى درباريان متوكّل عبّاسى شخصى را از اهالى هندوستان كه شعبده باز و جادوگر بود، نزد متوكّل آورده تا با بازى هاى خويش او را سرگرم كند، چون وى اهل هوى و هوس بود.
روزى از روزها متوكّل به آن شخص هندى گفت : چنانچه علىّ بن محمّد هادى (صلوات اللّه و سلامه عليه ) را در جمع عدّه اى شرمنده و خجالت زده كنى ، هزار دينار هديه خواهى گرفت .
آن شخص شعبده باز هندى نيز درخواست متوكّل - خليفه عبّاسى - را پذيرفت .
و آن گاه حضرت را در جمع عدّه اى دعوت كردند؛ و چون همگان در آن جلسه حضور يافتند، متوكّل مرا كنار خود نشانيد؛ و دستور داد تا سفره اطعام گسترانيدند.
همين كه خواستند مشغول خوردن غذا شوند، شعبده باز هندى متوجّه حضرت هادى عليه السلام شد و حركات مخصوصى را انجام داد، كه چون حضرت دست به سوى نان دراز مى نمود، نان پرواز مى كرد؛ و تمامى افراد مى خنديدند.
و اين كار چند مرتبه تكرار شد، به ناچار، چون امام علىّ هادى عليه السلام چنين ديد، به عكس شيرى كه بر پرده ديوار نقش بسته بود، دستى زد و آن را مخاطب قرار داد و فرمود: اى شير! اين دشمن خدا را بگير و نابود كن .
پس ناگهان شير به حالت يك حيوان واقعى در آمد و آن مرد شعبده باز هندى را بلعيد.
و سپس حضرت خطاب به شير كرد و فرمود: اكنون به حالت اوّل بازگرد و همانند قبل روى پرده مجسّم شو.
تمام افراد حاضر در مجلس با تماشاى ابن صحنه ، وحشت زده شده و متحيّرانه به يكديگر نگاه مى كردند.
پس از آن ، امام عليه السلام از جاى برخاست كه از مجلس خارج شود، متوكّل گفت : ياابن رسول اللّه ! خواهش مى كنم بفرما بنشين و دستور دهيد تا شير آن مرد هندى را بازگرداند؟
حضرت فرمود: به خدا سوگند، ديگر او را نخواهيد ديد، آيا دشمن خدا را بر دوستان خدا مسلّط و چيره مى كنيد؟!
و آن گاه ، حضرت از آن مجلس خارج شد.



12- إ ثبات الهداة : ج 3، ص 374، ح 41، هداية الكبرى حضينى : ص 319.

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 3 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 05-08-2011, 10:32   #5
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض

معجزات حضرت هادی علیه السلام

هاشم بن زید میگوید:

با چشمان خود دیدم که کوری را نزد امام هادی علیه السلام را آوردند و امام، او را بینا کرد. و نیز دیدم که با گِل، پرنده*ای درست کرد و در آن دمید، و پرنده جان گرفت و به پرواز درآمد.

به امام گفتم: «میان شما و حضرت عیسی علیه السلام تفاوتی نیست!»

امام فرمود: «اَنَا مِنهُ و هُوَ مِنِّی»؛ من از او هستم و او از من است.
بحارالانوار، ج 50، ص 185/ شماره 63 از کتاب عیون المعجزات .

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 3 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 10-11-2011, 17:20   #6
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض

اعتقاد مرد اصفهانی به امامت امام هادی علیه السلام


از مردی از اهالی اصفهان به نام عبدالرحمان که معتقد به تشیع بود، پرسیدند:

چرا امامت امام هادی علیه السلام را پذیرفته‌ای؟

پاسخ داد:من صحنه ای را دیده ام که باعث شد به امامت امام هادی علیه السلام ایمان بیاورم:
من مردی فقیر بودم و اهالی اصفهان از من به دلایلی نزد متوکل، خلیفه عباسی شکایت کرده بودند.
روزی کنار قصر متوکل بودم که شنیدم متوکل امام هادی علیه السلام را احضار کرده است.
از مردمی که آنجا بودند پرسیدم:این مردی که احضار شده کیست؟
گفتند:«مردی از خاندان امام علی علیه السلام است که شیعیان به امامت او معتقد هستند.»
من با خود گفتم:از جایم حرکت نمی کنم تا او را ببینم.
مردم دو طرف مسیر، منتظر امام هادی ایستاده بودند که دیدیم سواره‌ای می‌آید. چون او را دیدم محبتش در دلم افتاد، و دعا کردم خداوند شر متوکل را از سر او دور سازد.


در این حال آن امام در حالی که به یال اسب خویش نگاه می کرد و توجهی به راست و چپ نداشت، جلو آمد و نزدیک من که رسید فرمود:
خداوند دعایت را مستجاب کند و عمرت را طولانی و مال و فرزندانت را زیاد فرماید.

پس از آن به اصفهان برگشتم. خداوند ثروت فراوانی به من عنایت کرد و اکنون تنها داخل خانه‌ام یک میلیون درهم سرمایه و ده فرزند دارم و تا به حال هفتاد و اندی عمر کرده ام.
آری، من معتقد به امامت مردی هستم که آنچه را در ذهنم بود دانست و خداوند دعایش را در حقم مستجاب فرمود.

منابع:
بحارالانوار، ج 50، ص 141، شماره 26، از کتاب خرایج.

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 10-11-2011, 17:21   #7
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض

هیبت و عظمت امام هادی علیه السلام


محمد پسر حسن بن اشتر علوی می گوید:
هرگاه امام هادی علیه السلام به قصر متوکل می‌رفت، همه مردمی که بیرون قصر بودند، به احترامش، از مرکب‌های خود پیاده می شدند تا او داخل بشود.
یک روز که همراه پدرم بیرون قصر بودم، شنیدم که برخی به یکدیگر گفتند:« این بار برای آن جوان کم سن و سال از مرکب‌های خود پیاده نمی‌شویم.»

ابوهاشم به آنان گفت:« سوگند به خدا هرگاه امام هادی علیه السلام را ببینید، با خواری و ذلت از مرکب های خود پیاده خواهید شد.»
طولی نکشید که امام هادی علیه السلام تشریف آورد. وقتی نگاه جمعیت به امام افتاد، همگی آنها - حتی کسانی که سوگند خورده بودند این بار پیاده نشوند - از مرکب های خود پیاده شدند.
ابوهاشم به آنان گفت:« مگر شما نبودید که می‌خواستید پیاده نشوید؟ »
آنها در جواب ابوهاشم گفتند:«سوگند به خدا ما بی اختیار و بی اراده از مرکب‌های خود پیاده شدیم.»

منابع:
بحارالانوار، ج 50، ص 137، شماره 20.

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 11-11-2011, 09:21   #8
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
خادم الزینب آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Oct 2010
محل سکونت: مازندران
نوشته ها: 13,443
Thanks: 7,297
Thanked 27,107 Times in 7,232 Posts
پیش فرض

خنثی شدن نقشه ترور امام هادی علیه السلام

احمد بن اسرائیل، کاتب معتّز پسر متوکل نقل می کند که روزی به همراه معتز به مجلس متوکل رفتم. متوکل روی تخت نشسته بود و با خشم در حال گفتگو با وزیرش فتح بن خاقان بود؛ رنگ صورتش دگرگون می شد و شعله غضبش لحظه لحظه افروخته تر می گردید و پیوسته به فتح می گفت: آنکه تو درباره اش سخن می*گویی چنین و چنان کرده است.
فتح نیز متوکل را آرام می کرد و می گفت اینها همه تهمت و افتراء و دروغ است. ولی متوکل آرام نمی شد و می گفت:«به خدا سوگند این ریاکار زندیق راکه ادعای دروغ دارد و در دولت من رخنه می کند می کشم.»
پس از این متوکل دستور داد به چهار مامور بربری شمشیر بدهند تا وقتی امام هادی علیه السلام داخل می شود او را بکشند. سپس متوکل گفت:«سوگند به خدا پس از کشتنش او را خواهم سوزاند.»
طولی نکشید که امام هادی علیه السلام داخل شد. من دیدم امام زیر لب چیزی می گوید ولی هیچ نشانه*ای از اضطراب و ترس در سیمای امام مشاهده نمی*شد.
متوکل با دیدن حضرت هادی علیه السلام، از تخت پایین آمد و به استقبال او شتافت، خود را به دست و پای امام انداخت و دست*های امام و میان دو چشمش را بوسید و گفت:«ای آقای من، ای پسر رسول الله، ای بهترین خلق خدا، ای پسر عموی من، ای مولای من، ای ابو الحسن.»
سپس گفت:«برای چه به اینجا آمده*ای؟»
امام فرمود:«فرستاده تو به من گفت که به اینجا بیایم.»
متوکل گفت:«آن زنازاده دروغ گفته است. ای آقای من، به خانه برگرد.»
آنگاه به فتح و عبیدالله و معتّز دستور داد:«آقای خودتان و سرور من را بدرقه کنید.»
امام از کاخ بیرون رفت. ماموران متوکل به محض دیدن امام، به سجده افتادند و تعظیم کردند.
پس از رفتن امام هادی علیه السلام، متوکل از مامورانش پرسید چرا به ماموریت خود عمل نکردند.
ماموران در پاسخ گفتند:«از شدت هیبت و عظمت امام بی اختیار شدیم زیرا در اطرافش بیش از صد شمشیر برهنه دیدیم که صاحبان آن شمشیرها دیده نمی*شدند. به همین دلیل وحشت کردیم و نتوانستیم دست به شمشیر ببریم.»

منابع:
بحار الانوار، ج 50، ص 196، ح 8.

امضای خادم الزینب
دعا بکن؛
ولی اگر اجابت نشد؛
با خدا دعوا نکن؛
میانه ات با او به هم نخورد؛
چون تو جاهلی؛
و او عالم و خبیر ...


چیزی و نفهمیدی منکرش نباش...
خادم الزینب آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to خادم الزینب For This Useful Post:
قدیمی 03-05-2014, 01:15   #9
حرفه ای
 
*آفتاب* آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2013
نوشته ها: 651
Thanks: 1,748
Thanked 2,126 Times in 627 Posts
پیش فرض

امام هادی علیه السلام و نجات جان یونس نقاش

روزی یونس نقاش با دل ترسان و مضطرب نزد امام هادی علیه السلام رفت و گفت:«ای سید من، تو را درباره خانواده ام سفارش به نیکی می‌کنم.»
امام فرمود:«چه خبر شده؟»
یونس گفت:«تصمیم گرفتم از این جا بروم.»
امام هادی علیه السلام در حالی که تبسمی بر لب داشت فرمود:«چرا؟»
یونس گفت:«موسی بن بغا (یکی از مقامات حکومت بنی عباس) نگینی به من سپرد که بسیار ارزشمند و قیمتی است و از من خواست روی آن نقشی حک کنم.
موقع کار این نگین دو نیم شد. فردا قرار است آن را تحویل بدهم و در این صورت یا هزار تازیانه می خورم یا مرا می کشند.»
حضرت هادی علیه السلام فرمود:«به منزلت برگرد. تا فردا جز خیر چیزی نخواهد بود.»
فردا یونس دوباره ترسان و لرزان خدمت امام هادی علیه السلام رسید و اظهار داشت:«مامور آمده و نگین را می خواهد.»
امام فرمود:«برگرد که جز خیر نخواهی دید.»
یونس پرسید:«ای آقای من، به او چه بگویم؟»
امام تبسمی کرد و فرمود:«برگرد و به آنچه به تو می گوید گوش بده. جز خیر نخواهد بود.» یونس رفت و پس از مدتی با لبان خندان بازگشت.
به امام گفت:«ای سید من! مامور می‌گوید کنیزانم با هم مزاح دارند. آیا می‌توانی این نگین را دو نیمه کنی تا ما نیز تو را بی‌نیاز کنیم؟»

امام هادی علیه السلام خوشنود شد و رو به آسمان عرض کرد:«خدایا حمد از آن توست که ما را از آن گروهی قرار دادی که تو را ستایش کنند.»

منابع: بحارالانوار، ج 50، ص 125، ح 3.

امضای *آفتاب*
منم آنكه دلتنگ ِ توأم ..
اللهم عجل لولیک الفرج
*آفتاب* آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following User Says Thank You to *آفتاب* For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
معجزات, امام هادی

کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ره يافتگان ـ سخنراني دكتر عصام العماد (برنامه ماه عسل ـ شبكه 3)متن+صوت monji_2008 ره یافتگان 0 07-07-2011 12:32
سیره عملی امام هادی(ع) mahdishata امام هادی (ع) 0 03-07-2011 20:03
معاویه و درخواست صلح با امام حسن (ع) mahdishata امام حسن مجتبی (ع) 0 14-04-2011 22:44
فضیلت سوره های قرآن همراه با توضیح ali20 مباحث قرآنی 3 07-09-2009 09:20
سیره عملی امام حسن عسكری(ع) s.ali داستان های مرتبط با امام علی(ع) 0 03-07-2009 00:31

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/nooreasemanRSS Feed@nooreaseman_com

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 01:37 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1