شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

به گروه اسلامی ما در گوگل بپیوندید تا همیشه با هم باشیم


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > حكايات و داستان ها > حکایت های پیغمبران > حضرت خضر (ع)


حضرت خضر (ع) داستانهای مربوط به حضرت خضر (ع)

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 07-04-2010, 21:14   #1
مدیرکل بازنشسته
 
hossein moradi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2010
محل سکونت: شهر ری
نوشته ها: 4,055
Thanks: 1,255
Thanked 3,785 Times in 1,428 Posts
پیش فرض داستان زندگی حضرت خضر (ع)

به نام خداوند بخشنده مهربان



حضرت خضر عليه السلام یکی از پیامبران معاصر با حضرت موسي عليه السلام بود.

نام اصلی حضرت خضر عليه السلام "تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح عليه السلام"است.

از معجزات حضرت خضر عليه السلام این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است.

او همان عالِم بزرگواري است که موسي عليه السلام بنا به فرموده خدا به دیدارش رفت و داستان آن در سوره مباركه كهف آورده شده و در آيه 65 - بدون ذكر نام- با عبارتی درخشان از وي ستوده شده است:



فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا

(در آنجا) بنده‏اى از بندگان ما را يافتند كه رحمت (و موهبت عظيمى) از سوى خود به او داده و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بوديم



اين داستان از اين قرار است كه:

خداى سبحان به حضرت موسى عليه السلام وحى كرد كه در سرزمينى، بنده‏اى دارد كه داراى علمى است‏ كه وى آن را ندارد و اگر به طرف "مجمع البحرين" برود، او را در آنجا خواهد ديد؛ به اين نشانه‏ كه هر جا ماهى، زنده - و يا گم - شد همانجا او را خواهد يافت.

حضرت موسى عليه السلام تصميم گرفت كه آن عالِم را ببيند و چيزى از علوم او را فراگيرد. پس به دوستش اطلاع داده و به اتفاق به طرف "مجمع البحرين" حركت كردند و با خود يك عدد ماهى مرده برداشته و به راه افتادند تا به آنجا رسيدند و چون خسته شده بودند بر روى ‏تخته سنگى كه بر لب آب قرار داشت، نشستند تا لحظه‏ اى بياسايند و چون فكرشان مشغول بود از ماهى غفلت نموده و فراموشش كردند.

از سوى ديگر، ماهى به آب افتاد. همراه حضرت موسى عليه السلام با اينكه آن را ديد فراموش كرد كه به وي خبر دهد. پس از ساعتي از آنجا برخاسته و به راه خود ادامه دادند تا آنكه از "مجمع البحرين" گذشتند و چون بار ديگر خسته شدند، حضرت موسى عليه السلام به او گفت: "‏غذايمان را بياور كه در اين سفر سخت كوفته شديم".

در آنجا دوست موسى عليه السلام به ياد ماهى و آنچه‏ كه از داستان آن ديده بود افتاد و در پاسخش گفت:

" آنجا كه روى تخته سنگ نشسته بوديم ‏ماهى را ديدم كه زنده شد و به دريا افتاد و شنا كرد تا ناپديد گشت، من خواستم به تو بگويم‏ ولى شيطان از يادم برد و ماهى را فراموش كردم".

حضرت موسى عليه السلام گفت:

"اين همان است كه ما در طلبش بوديم و آن تخته سنگ، همان نشانى ما است؛ پس بايد بدانجا برگرديم".

بى درنگ از همان راه كه رفته بودند برگشتند، و بنده‏ اى از بندگان خدا را كه خدا رحمتى از ناحيه خودش و علمى لدنى به او داده بود بيافتند.

موسى عليه السلام ‏خود را بر او عرضه كرد و درخواست نمود تا او را متابعت كند و او چيزى از علم و رشدى كه‏ خدايش به وي ارزانى داشته، به او نيز تعليم دهد.

آن مرد عالِم گفت:

"تو نمى ‏توانى با من باشى و آنچه ‏از من و كارهايم مشاهده كنى تحمّل نمايى، چون تأويل و حقيقت معناى كارهايم را نمى ‏دانى و چگونه تحمّل توانى كرد بر چيزى كه احاطه علمى بدان ندارى؟"

موسى عليه السلام قول داد كه هر چه ديد، صبر كند و ان شاء الله در هيچ امرى نافرمانيش نكند. عالِم بنا گذاشت كه‏ خواهش او را بپذيرد و آنگاه گفت: "پس اگر مرا پيروى كردى بايد از من درباره هيچ چيزى ‏سؤال نكنى تا خودم درباره آنچه انجام ميدهم، آغاز به توضيح و تشريح كنم".

موسى عليه السلام قبول نمود و به همراه آن عالِم، حركت كردند تا بر يك كشتى سوار شدند كه در آن جمعى ديگر نيز سوار بودند. موسى عليه السلام نسبت ‏به كارهاى آن عالِم خالى الذهن بود.

ديری نگذشت كه آن عالِم، كشتى ‏را سوراخ كرد. سوراخى كه با وجود آن، كشتى غرق مي شد.

موسى عليه السلام آنچنان تعجب كرد كه عهدى را كه با وي بسته بود، فراموش نموده و زبان به اعتراض گشود و پرسيد: "چه مى ‏كنى؟ مى‏ خواهى اهل كشتى را غرق كنى؟ عجب كار بزرگ و خطرناكى كردى".

عالِم با خونسردى جواب داد: "نگفتم تو صبر با من بودن را ندارى؟"

موسى عليه السلام به خود آمد. سپس عذرخواهى كرد و گفت: "من ‏آن وعده ‏اى را كه به تو داده بودم فراموش كردم. اينك مرا بدانچه از در فراموشى مرتكب شدم ‏مؤآخذه مفرما و در باره ‏ام سخت‏گيرى مكن".

كمي بعد از كشتى پياده شده و به راه افتادند. در بين راه، به پسركي خردسال برخورد نمودند. عالِم آن‏ كودك را بكشت. باز هم اختيار از كف موسى برفت و بر او تغيّر كرد و گفت:

"اين ‏چه كار بود كه كردى؟ كودك بى گناهى را كه جنايتى مرتكب نشده و خونى نريخته بود بى ‏جهت كُشتى؟ راستى چه كار بدى كردى".

عالِم براى بار دوم گفت: "نگفتم تو نمى ‏توانى در مصاحبت من خود را كنترل كنى؟"

اين بار ديگر موسى عليه السلام عذرى نداشت كه بياورد تا با آن عذر، از مفارقت عالِم جلوگيرى كند و از سوى ديگر هيچ دلش رضا نمى ‏داد كه از وى جدا شود. به ناچار اجازه خواست تا به طور موقّت ‏با او باشد. به اين معنا كه مادامى كه از او سؤالى نكرده با او باشد، و همينكه سؤال سوم را پرسيد، مدّت مصاحبتش پايان يافته باشد و درخواست ‏خود را به اين‏ بيان اداء نمود:

"اگر از اين به بعد از تو سؤالى كنم ديگر عذرى نداشته باشم".

عالِم قبول كرد و باز به راه خود ادامه دادند تا به روستايي رسيدند و چون گرسنگيشان به منتهاي درجه رسيده بود، از اهل روستا طعامى خواستند و آنها از پذيرفتن اين دو ميهمان سر باز زدند. در همين حال، ديوار خرابى را ديدند كه در شرف فرو ريختن بود؛ به طورى كه مردم از نزديك شدن به آن پرهيز مى ‏كردند. عالِم به نزديك ديوار رفته و آن را بي هيچ مُزدي مرمّت نمود.

موسى عليه السلام پرسيد: "اينها كه از ما پذيرائى نكردند و ما الآن محتاج به آن دستمزد بوديم".

مرد عالِم گفت: "اينك فراق من و تو فرا رسيده. بنابراين به تأويل آنچه كردم، برايت مى ‏گويم و از تو جدا مى‏ شوم:

اما آن كِشتى كه ديدى سوراخش كردم مال عدّه ‏اى مِسكين بود كه با آن در دريا كار مى ‏كردند و هزينه ي زندگى خود را به دست مى‏ آوردند و چون پادشاهى از آن سوى‏ دريا، كشتى ‏ها را غصب مى‏ كرد و براى خود مى ‏گرفت، من آن را سوراخ كردم تا وقتى او پس از چند لحظه مى ‏رسد، كِشتى را معيوب ببيند و از گرفتنش صرف نظر كند.

و اما آن پسر كوچكي را كه كشتم؛ خودش كافر و پدر و مادرش مؤمن بودند. اگر او زنده مى ‏ماند با كُفر و طغيان خود، پدر و مادر را هم منحرف مى‏ كرد. رحمت‏ خدا شامل حال آن دو بود و به ‏همين جهت مرا دستور داد تا او را بكشم تا خدا به جاى او، به آن دو، فرزند بهترى دهد. فرزندى صالح‏تر و به خويشان خود مهربانتر و بدين جهت بود كه او را كشتم.

و اما ديوارى كه ساختم. آن ديوار مال دو فرزند يتيم از اهل اين شهر بود و در زير آن‏ گنجى نهفته بود كه متعلّق به آن دو بود و چون پدر آن دو، مردى صالح بود، به خاطر صلاح پدر، رحمت‏ خدا شامل حال آن دو شد. پس مرا امر فرمود تا ديوار را بسازم به طورى كه تا دوران بلوغ آن ‏دو استوار بماند و گنج، محفوظ باشد تا آن را استخراج كنند و اگر اين كار را نمى‏ كردم، گنج‏ بيرون مى ‏افتاد و مردم آن را مى ‏بردند. من آنچه كردم از ناحيه خود نكردم، بلكه به امر خدا بود و تأويلش هم ‏همان بود كه برايت گفتم".

اين بگفت و از موسى عليه السلام جدا شد.



منبع: كتاب "تفسير الميزان"

از علاّمه "سيّد محمّد حسين طباطبائي"
hossein moradi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following 4 Users Say Thank You to hossein moradi For This Useful Post:
قدیمی 21-02-2012, 00:21   #2
کاربر جدید
 
mohammmad40 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2012
نوشته ها: 31
Thanks: 5
Thanked 36 Times in 16 Posts
پیش فرض

يامهدي

امضای mohammmad40
آقا بيا دوستت دارم
mohammmad40 آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 21-02-2012, 01:09   #3
سه دنگ سایت به نامشه
 
لیلا53 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,474
Thanks: 5,759
Thanked 4,247 Times in 2,067 Posts
پیش فرض

کسی اطلاع داره که این گفته چقدر واقعییت داره؟

این که اگه تا 40روز صبح کوچه رو اب بریزید حضرت خضر رو می بینید

امضای لیلا53
من که از مینای عشقت مست مستم یا علی
لاف یکرنگی زنم چون حق پرستم یا علی
شعله عشق تو و بغض عدویت دائما
گشته مانوس دلم جانم فدایت یاعلی
لیلا53 آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 21-02-2012, 17:54   #4
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 13,335
Thanks: 16,570
Thanked 33,432 Times in 12,960 Posts
پیش فرض

فكر كنم خرافات باشه.

امضای محب المهدي (عج)
آخرین مراحل انتظار
מוות
לישראל

محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 21-02-2012, 21:29   #5
سه دنگ سایت به نامشه
 
لیلا53 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 2,474
Thanks: 5,759
Thanked 4,247 Times in 2,067 Posts
پیش فرض

نمی دونم

ولی من خیلی شنیدم

که این کارو کردن و دیدن

حقیقتش خودم امتحان کردم اما شب اخر خواب موندم دیربلند شدم

امضای لیلا53
من که از مینای عشقت مست مستم یا علی
لاف یکرنگی زنم چون حق پرستم یا علی
شعله عشق تو و بغض عدویت دائما
گشته مانوس دلم جانم فدایت یاعلی
لیلا53 آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
حضرت, خضر, داستان, زندگی

کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده
منتقمُ الزهراء

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


TwitterFacebookGoogle Plushttp://www.nooreaseman.ir/p/blog-page_6643.htmlRSS Feedتبادل لينك

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 04:46 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1