شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > علمی و ادبی > ادبیات و علوم انسانی > شعر


شعر اشعار در هر موضوعی در این قسمت قرار میگیرد

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 10-01-2012, 17:32   #1
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض اَتَل مَتَل یه بابا !

فعلا اين رو داشته باشيد:

اتل متل‌ يه‌ مادر

نحيف‌ و زار و خسته‌

با صورتي‌ حزين‌ و

دستاي‌ پينه‌ بسته‌



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جور ميشه‌ سوخت‌ و ساخت‌

با بيست‌ هزار تومن‌ پول‌

اجاره‌ خونه‌ پرداخت‌



اجاره‌هاي‌ سنگين‌

خرج‌ مدرسه‌ ما

خرج‌ معاش‌ خونه‌

خرج‌ دواي‌ مينا



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌

صورتا رو قشنگ‌ كرد



بپرس‌ ازش‌ تا بگه‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

يااينكه‌ بي‌ رنگ‌ مو

موي‌ سياهو رنگ‌ كرد



وقتي‌ كه‌ گفتند بابا

تو جبهه‌ها شهيد شد

خودم‌ ديدم‌ يك‌ شبه‌

چند تا موهاش‌ سفيد شد



مي‌ خواي‌ بدوني‌ چرا

نصف‌ موهاش‌ سفيده‌؟

بپرس‌ كه‌ بعد بابا

چي‌ ديده‌، چي‌ كشيده‌



يا ميره‌ داروخانه‌

برا دواي‌ مينا

يا كه‌ ميره‌ سمساري‌

يا كه‌ بهشت‌ زهرا(س‌)



يه‌ روز به‌ دنبال‌ وام‌

مامان‌ ميره‌ به‌ بنياد

يه‌ روز به‌ دنبال‌ كار

پيرِ آدم‌ درمياد



هر وقت‌ به‌ مامان‌ ميگم‌:

«طعم‌ غذات‌ عاليه‌»

مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:

«جاي‌ بابات‌ خاليه‌»



بعضي‌ روزا كه‌ توي‌

خونه‌ غذا نداريم‌

غذاي‌ روز قبلو

برا مينا ميذاريم‌



مينا با غم‌ ميپرسه‌:

«غذا فقط‌ همينه‌؟»

مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:

«بابات‌ كجاس‌ ببينه‌؟»



وقتي‌ كه‌ بيست‌ مي‌گيرم‌

مياد پيشم‌ ميشينه‌

نوازشم‌ مي‌كنه‌

نمره‌ها مو مي‌بينه‌



ميگم‌: «معلمم‌ گفت‌

كه‌ نمره هات‌ عاليه‌»

مامان‌ با گريه‌ ميگه‌:

«جاي‌ بابات‌ خاليه‌»



يه‌ بار گفتم‌: «مامان‌ جون‌

اين‌ آقا بقاليه‌

با طعنه‌ گفت‌ تو خونه‌

جاي‌ بابات‌ خاليه‌؟»



تا حرف‌ من‌ تموم‌ شد

با دست‌ تو صورتش‌ زد

با گريه‌ گفت‌: «اي‌ خدا

بي‌شرفي‌ تا اين‌ حد؟»



ميگم‌ : «مامان‌ راست‌ بگو

اگه‌ بابا دوست‌ داشت‌

چرا ازت‌ جدا شد

پس‌ چرا تنهات‌ گذاشت‌؟»



چشم‌ ميدوزه‌ تو چشمام‌

لب‌ ميگزه‌ ، مي‌خنده‌

بيرون‌ ميره‌ از اتاق‌

محكم‌ در و مي‌بنده‌



رفتم‌ و از لاي‌ در

توي‌ اتاقو و ديدم‌

صداي‌ گريه‌هاشو

از لاي‌ در شنيدم‌



داشت‌ با بابام‌ حرف‌ ميزد

چشاش‌ به‌ عكس‌ اون‌ بود

انگار كه‌ توي‌ گلوش‌

يه‌ تيكه‌ استخون‌ بود



«مرتضي‌ جون‌ ميدونم‌

زنده‌اي‌ و نمردي‌

بعد خدا و مولا

ما رو به‌ كي‌ سپردي‌؟



دست‌ خوش‌ آقا مرتضي‌

خوش‌ به‌ حالت‌ كه‌ رفتي‌

ما اينجا مستأجريم‌

تو اونجا جا گرفتي‌؟



خواستگاريم‌ يادته‌؟

چند تا سكه‌ مهرمه‌

مهريه‌ مو كي‌ ميدي‌؟

گره‌ توي‌ كار مه‌



مهريه‌مو كي‌ ميدي‌

دختر مون‌ مريضه‌

بياببين‌ كه‌ موهاش‌

تند تند داره‌ ميريزه‌



مهريه‌مو كي‌ ميدي‌؟

اجاره‌ خونه‌ داريم‌

صاحب‌ خونه‌ مي‌گفتش‌

ديگه‌ مهلت‌ نداريم‌



امروز كه‌ صاحب‌ خونه‌

اومد برا اجاره‌

همسايمون‌ وقتي‌ گفت‌

مهلت‌ بده‌ نداره‌



يهو تو كوچه‌ داد زد:

اينا همش‌ بهونه‌اس‌

دق‌ّ اجاره‌ داره‌

دردش‌ اجاره‌ خونه‌اس‌



به‌ من‌ چه‌ شوهرش‌ رفت‌

يا كه‌ زن‌ شهيده‌

خونه‌ اجاره‌ كرده‌

يا خونه‌ مو خريده‌؟



درد دل‌ خسته‌مو

فقط‌ برا تو گفتم‌

چون‌ از تموم‌ مردم‌

«به‌ من‌ چه‌» مي‌شنفتم‌



ميگم‌ خونه‌ نداريم‌

خيلي‌ مريضه‌ بچه‌

ساية‌ سرنداريم‌

همه‌ ميگن‌ «به‌ من‌ چه‌»



با آه‌ خود به‌ عكس‌

بابا جونم‌ جون‌ ميده‌

چادرو وَرميداره‌

موهاشو نشون‌ ميده‌



صورتشو ميذاره‌

روصورت‌ شهيدش‌

بابام‌ نگاه‌ مي‌كنه‌

به‌ موهاي‌ سفيدش‌



اشك‌ مامان‌ مي‌ريزه‌

روصورت‌ باباجون‌

بابام‌ گربه‌ ميكنه‌

براي‌ غمهاي‌ اون‌



بابا با چشماش‌ ميگه‌

قشنگ‌ِ مهر بونم‌

همسر خوب‌ و تنهام‌

غصه‌ نخور مي‌دونم‌



اتل‌ متل‌ يه‌ مادر

نحيف‌ و زار و خسته‌

با صورتي‌ حزين‌ و

دستاي‌ پينه‌ بسته‌



دستاي‌ پينه‌دارش‌

عجب‌ حماسه‌ سازه‌

دستايي‌ كه‌ شوهرش‌

خيلي‌ به‌ اون‌ مينازه‌



دستايي‌ كه‌ پرچم‌ِ

بابا رو ورميداره‌

توي‌ خزون‌ غيرت‌

دستايي‌ كه‌ بهاره‌



دستايي‌ كه‌ عينهو

دست‌ بابا مي‌مونه‌

نمي‌ذاره‌ سلاح‌ِ

بابام‌ زمين‌ بمونه‌



دستي‌ كه‌ بچه‌هاشو

بسيجي‌ بار مياره‌

بذر غيرت‌ و ايمان‌

تو روحشون‌ ميكاره‌



درسته‌ كه‌ شوهرش‌

تو جبهه‌ها شهيد شد

درسته‌ كه‌ موي‌ اون‌

بعد بابا سفيد شد



اما خون‌ بابا و

موهاي‌ مادر من‌

وقتي‌ با هم‌ جمع‌ شدن‌

سيلي‌ زدن‌ به‌ دشمن‌



سرخي‌ صورت‌ اون‌

سرخي‌ خون‌ باباست‌

موي‌ سفيد مادر

افتخار بچه‌هاست‌



بايد فهميده‌ باشي‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

با سيلي‌ جاي‌ سرخاب‌

صورتا رو قشنگ‌ كرد



بايد فهميده‌باشي‌

چه‌ جوري‌ ميشه‌ جنگ‌ كرد

يا اينكه‌ بي‌رنگ‌ مو

موي‌ سياهو رنگ‌ كرد



اتل‌ متل‌ يه‌ مادر

خيلي‌ چيزا ميدونه‌

از بي‌مروّتيها

از بازي‌ زمونه‌



اي‌ كه‌ در اين‌ حوالي‌

غربت‌ مارو ديدي‌

صداي‌ ناله‌هاي‌

مادرمو شنيدي‌



دست‌ رو گوشات‌ گذاشتي‌

چشماتو خيره‌ كردي‌

زل‌ زدي‌ به‌ مادرم‌

فكر كردي‌ خيلي‌ مردي‌؟



تو كه‌ به‌ زخم‌ قلب‌

مامان‌ نمك‌ گذاشتي‌

اگه‌ مامان‌ بميره‌

مادرمو تو كشتي‌



اگه‌ بابام‌ نبودش‌

هر چي‌ داشتي‌ مي‌خوردن‌

مال‌ و منالت‌ كه‌ هيچ‌

مادرتم‌ مي‌بردن‌



اگه‌ مامان‌ بميره‌

دق‌ مي‌كنم‌، مي‌ميرم‌

پيش‌ خدا و بابام‌

من‌ جلو تو مي‌گيرم‌

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל

محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 10-01-2012, 17:33   #2
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض

اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو می خورن
تمامی بچه ها

*

اتل متل یه دختر
دردونه باباش بود
بابا هرجا که می رفت
دخترش هم باهاش بود

*

اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته بچه ها:
بابا چه مهربون بود

*
یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد
دخترو جا گذاشتش

*

چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی

*
چه لحظه سختی بود
اون لحظه رفتنش
ولی بدتر ازاون بود
لحظه برگشتنش

*

هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه

*

زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد

*

خاک کفش بابا را
سرمه توچشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد

*

زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد

*
اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل می سوزونن
تمامی بچه ها


*

زهرا به فکرباباست
بابا توفکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
گاهی به فکر فردا

*
یه روز می گفت که خیلی
براش آروز داره
ولی حالا دخترش
زیرش ، لگن می ذاره

*

یه روز می گفت : دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
می گه به پات می شینم

*

می گفت : برات بهترین
عروسی رو می گیرم
ولی حالا می شنوه
تا خوب نشی نمی رم

*

وقت غذا که میشه
سرنگ را بر می داره
یک زرده تخم مرغ
توی سرنگ می ذاره

*

گوشه ی لپ بابا
سرنگ رو می فشاره
برای اشک چشمش
هی بهونه میاره

*

عضه نخوره بابا جون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش میگه :
خدا برات بسازه

*

هر شب وقتی بابا رو
می خوابونه توی جاش
با کلی اندوه و غم
می ره سرکتاباش

*

" حافظ" رو برمی داره
راه گلوش می گیره
قسم می دهد حافظو
" خواجه ! " بابام نمیره

*

دو چشمشو می بنده
خدا خدا می کنه
با آهی از ته دل
حافظو وا می کنه

*

فال و شاهد و فالو
به یک نظر می بینه
نمی خونه ، چرا که
هر شب جواب همینه

*

اون شب که از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه شب ، چه خواب
قشنگی رو دیده بود

*

تو خواب دیدش تو یک باغ
تو یک باغ پر از گل
پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ

*

نشسته بود تو قایق
یه خرده اون طرف تر
میان دشت و صحرا
جایی از اینجا بهتر ...

*

بابا سوار اسبه
مگه میشه محاله ...
بابا به آسمون رفت
تا پشت یک در رسید....

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל

محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 13 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 08:55   #3
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
Post

نقل قول:
عالی بود!خودتون گفتید؟؟(سرودید؟)
كار مرحوم ابوالفضل سپهره:

ابوالفضل سپهر متولد 15 خرداد 52 بود. در نوجواني و در اثر سانحه اي پدر خود را از دست داد و در کنار تحصيل مشغول کار شد. او در اين مدت در چند فيلم و سريال هم، بازي کرد. در سال 77 در اثر همنشيني با ايثارگران و خانواده هاي شهدا و جانبازان و با مشاهده غفلت ها و کاستي هاي بي شمار در حفظ دست آوردهاي شهدا، دست به قلم برد و اولين شعرش را نوشت اما هنوز تصميم به چاپ شعرهايش نگرفته بود تا اينکه در ملاقاتي با همسر شهيد همت، بنابه اصرار دوستانش شعري را خواند که درباره ازدواج شهيد همت بود. بعد از خواندن اين شعر و اصرار همسر شهيد همت، سپهر تصميم به چاپ اشعارش گرفت. اما شرط چاپ اشعارش اين بود که مقدمه اي بنويسند، حداقل 30 صفحه اي، در آن همه حرف هاي دلش را بزند. او ابتدا اشعارش را در ماهنامه فکه چاپ کرد و در بسياري از مجالس بزرگداشت شهدا نيز شرکت مي کرد و اشعارش را مي خواند و براي اينکه بيشتر دردل شنونده اثر کند زبان محاوره اي را برگزيد. هنوز مدتي نگذشته بود که سراينده شعرهاي «اتل متل»، کليه هايش را از دست داد و روانه بيمارستان شد ابوالفضل سپهر سرانجام در روز سه شنبه 28 شهريور 83 درگذشت.

مجموعه شعرهايش در کتابي به نام «دفتر آبي» چاپ شده است و همان طوري که خودش مي خواست.
مقدمه اين کتاب مطلبي است با عنوان «فرشته پلاک طلايي مي خواهد» .شعرهاي اين شاعر بسيجي در هر محفلي قرائت مي شد. او در قطعات خود مظلوميت شهدا و خانواده هاي شهدا و جانبازان را به تصوير مي کشيد و اشک را ميهمان چشم ها مي کرد. سرانجام اين حماسه سرا در سال 1383 و شب ولادت حضرت اباعبدالله(ع) پس از يک دوره بيماري سخت دعوت حق را لبيک گفت.

مرحوم سپهر از جمله اشخاصي بود که با اطرافيانش متفاوت بود، امرار معاش اش جنگ و جهادش، عشق و عرفانش، شعر و نوشته اش و... زندگي کردنش؛ از همان آدم هايي که فکر مي کني خيلي عادي و معمولي هستند؛ اما بعد متوجه مي شوي اين قدر معمولي بودن، اصلامعمولي نيست! آدم بايد تکليفش با زمين و آسمان روشن باشد. بداند کيست، چيست، کجاست؛ اگر يک بيت شعر گفت؛ منتظر جايزه نوبل نباشد، اگر چيزي نوشت خودش از خودش مصاحبه مطبوعاتي نگيرد.
عجيب ترين ويژگي آدم هايي مثل مرحوم سپهر همين عادي بودنشان است، آدم اداي هر چيز را مي تواند دربياورد غير از اداي عادي بودن .
در کل مي توان گفت مرحوم سپهر با همان زبان ساده، بي آلايش و بي تکلف خود به نوعي تشخص زباني رسيده و در جاي جاي اين آثار مي توان چهره متواضع، روح متعهد و انقلابي احساسات رقيق و... شاعر راوي را احساس کرد. (و اين موضوع به هيچ وجه تعارف و شعار نيست مخصوصا وقتي دقت داشته باشيم که شايد بسياري از شاعران حرفه اي تر اين روزگار، حتي در سومين و چهارمين اثرهاي منتشر شده خود نيز هنوز به زبان فکري و شناسنامه دار خود نرسيده اند- اگرچه حتي بگوييم چنين شناسنامه اي در مورد مرحوم سپهر خيلي هم مجلل نيست، اما هست.) روحش شاد باد.

اشعار با صدای مرحوم ابوالفضل سپهر: http://www.aviny.com/voice/Defae_moghadas/sepehr.aspx

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל


ویرایش توسط محب المهدي (عج) : 26-02-2012 در ساعت 17:46
محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 5 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 08:56   #4
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی كه از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه می‌شكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌كسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم

بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با كله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
كشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت َنبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی كه امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته

یه روز پشیمون می‌شین
كه دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی كی میگه كه دروغه؟

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל


ویرایش توسط محب المهدي (عج) : 27-02-2013 در ساعت 12:14
محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 8 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 08:58   #5
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض

اتل متل يه بابا
يه باباي شکسته
خيلي پهلوون، ولي
نحيف و زار و خسته

بپرس ازش تا بگه
چه جور ميشه سوخت و ساخت
با فروش زندگي
اجاره خونه پرداخت

بپرس رنگ فاطمه
براي چي پريده
يا از کجا مي‏آره
اجاره خونه مي‏ده

آي قصه قصه قصه
نون و پنير و پسته
مامان، بابا، بچه‏ها
کنار هم نشسته

حميده پشت بابا
نشسته رو شونه‏هاش
محمد و مليحه
دست ميکشن رو موهاش
يه خورده اون طرف تر
مامان کنار ديوار
زل زده به بابا جون
با اون دو چشم بيمار

تو خونه هرکي امروز
از بابا چيزي مي‏خواد
چون که قرار بابا
با دستاي پر بياد

با صد هزاران اميد
براي دريافت وام
بچه‏ها رو مي‏بوسه
ميگه دست پر ميام

کفش‏ها رو پا کرد و بعد
اون باباي مهربون
براي دريافت وام
زد از تو خونه بيرون

الهي که بميرم
با صد هزاران اميد
اون باباي اميدوار
رفت و به مقصد رسيد

پا گذاشت تو ساختمون
يه گوشه آروم ايستاد
وقتي که نوبتش شد
تقاضاي وام رو داد

تقاضا رو اون آقا
گرفتش و خيلي سرد
يک نگاه ، به تقاضا
يک نگاه به ، بابام کرد

با تلخي گفت: «ببينم
علي ملک تو نيستي؟
من تو رو مي‏شناسم
چهل درصدي تو هستي!

اون که يه تيکه ترکش
جا خوش کرده تو سرش
يه جا ، سالم نداره
تو همه پيکرش

يه بار که وام گرفتي
ديگه واسه چي مي خواي؟
مگه خونه خالته
راه به راه اينجا مي‏آي !
چرا جواب نميدي؟
بگو که نگرفتي !
ديگه نداريم بديم
به ما چه جبهه رفتي»

سر رو پايين ميندازه
راه گلوش مي‏گيره
آبروش رو مي‏برن
مي‏گن برو، نميره

قلب بابام شکسته
رنگ بابام پريده
اگر بره ، جواب
صاحبخونه رو کي ميده ؟

شير خشک فاطمه
خرج دوا و درمون
اشکهاي چشم مادر
آدوقه خونه‏مون

فاطمه بي قراره
در انتظار شيره
قسطها عقب افتاده
بايد وامو بگيره
صد دفعه توي اتاق
زنده ميشه، مي‏ميره
ميگن برو ، نميره
ميگن برو ، نميره

هر چي غمه تو دنيا
تو قلب اون مي‏شينه
يه دفعه پشت اون ميز
دوشکا‏چي رو مي‏بينه

حس مي‏کنه تو فکه
توي کانال اسيره
فضاي توي اتاق
پر از تر کش و تيره

خون جلوي چشماي
بابا جو نو ميگيره
ميگن برو ، نميره
ميگن برو ، نميره

داد ميزنه : «نميرم
چرا ميگي نميشه»
مي‏زنه تو صورتش
با سر ميره تو شيشه
بچه من مريضه
در انتظار شيره
صاحبخونه امروز مياد
اجارشو بگيره

يقه شو وا ميکنه
سينه‏شو نشون ميده
داد ميزنه يا حسين(ع)
علي داره جون ميده

اون مرده داد ميزنه:
«اين همه دور ور ندار
اينجا ديگه جبهه نيست
صداتو پايين بيار

سو استفاده کردي
هرچي ، هيچي نمي‏گيم
حالا که اينجوريه
داريم ولي نمي‏ديم»
قلب بابام مي‏گيره
با سوز و آه و با شرم
ميگه ديگه نمي‏خوام
خيلي مردي دمت گرم

بيرون مياد از اتاق
سر رو ميندازه پايين
با بغض ميگه حسين جان(ع)
عشقه و عشقه ، همين

تکيه ميده به ديوار
روي زمين مي‏شينه
عکس حسينش‏ رو بر
روي ديوار مي بينه

اشک آقا(ع) مي‏چکه
از توي چشم ترش
نشسته بود کنار
نعش علي اکبرش

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל


ویرایش توسط محب المهدي (عج) : 27-02-2013 در ساعت 12:15
محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 6 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 08:59   #6
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
Post

در این دنیا نجنگیدند و رفتند
به روی مرگ خندیدند و رفتندپریددند و قفسهارا شكستند
بروی شانه باران نشستندگذشتند از فراز آسمان ها
به بال روشن رنگین كمان هاسبكبال و رها رفتند و رفتند
ازاینجا تا خدا رفتند و رفتنداز اینجا تا خدا پرواز كردند
سرودی تازه را آغاز كردندسرودی تازه از كوچ از رهایی
سرودی آسمانی و خداییسرودی از پریدن پرگشودن
سرود بودن و جاوید بودن

چند خیابان آن طرف تر ...
چند خیابان آن طرف تر
عكست را زده اند به دیوار فرهنگسرا
چه طور ممكن است به زمین آمده باشی؟
ترسیدم نگاهت را جعل كرده باشند
اما صدا، صدای خودت بود...
بریده بریده:
« شما با خانمان خود بمانید
كه ما بی خانمان بودیم و رفتیم!»

و حالا
چند خیابان این طرف تر
می آیند، می روند، می خورند، می خوابند
ما عقربه های ساعت را
با طناب می كشیم
تا صبحمان شب شود و شبمان نیمه شب
آن وقت
فال حافظ بگیریم
و درحیاط خلوت كلمه نفس بكشیم

بزرگراه زندگی شلوغ است
دختر سرگردان فصل ، گل می فروشد، سیگار تعارف می كند
و هنوز، چراغ قرمز است ...
بوق می زنند، بوق، بوق ...
باز هم بوق !
دلم برای « شیخ فضل الله » می سوزد كه هرروزخدا، باید این هیاهوی زمینی را ببیند

گفتم «حافظ»
عمیق تر نگاه كردی ...
نگاه ، بازهم نگاه
به فكر این مردمم
مردمی كه حتی دیگر با طنزهای «عبید» و « ایرج میرزا» هم نمی خندند
اما با شعرهای تو صادقانه گریه می كردند
اینجا فقط بوق می زنند ، بوق !
آئینه بغل ، جریمه ، گواهینامه ، تصادف ، اف ...
چراغ « سبز» است
اما سرخی چشمهای تو اجازه عبور نمی دهد!
در این فكرم
كه می خواستی « درناها » را به ما معرفی كنی
خودت هم درنا شدی!

حالا دوباره صبح است
شش روز است كه از طبقه چهارم یك بیمارستان
صدای سرفه نمی آید
بازهم چهارراه و میدان و بزرگراه
و شیخ شهید كه نگاه بیدارش، نگران نسل هاست
مبادا خنده هامان را هم با وقت گرینویچ تنظیم كنیم
این بزرگراه ، بوی بیداری می دهد...

چند خیابان آن طرف تر، عكست را زده اند به دیوار فرهنگسرا، شاعر!
باز هم بوق می زنند ...!
این روزهای آخر ، دائم زمزمه می كردی
چهار طبقه
چهار طبقه به آسمان نزدیك ترشده بودی
و ما در صفحات نیازمندی روزنامه های پایتخت
در به در، به دنبال یك جفت كلیه می گشتیم ...
و حالا
ازپشت دیوار فرهنگسرا ، پچ پچی می شنوم
یادواره، كنگره، جشنواره و ... !
من می گویم
فقط باید از مسجــــد محلــه مـدد خواست
ختم قرآن تو را شادتر می كند « جشنواره وحی » با شكوه تر است !

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל

محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 7 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 09:00   #7
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا
كه‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازی هاش‌
هفتاد و پنج‌ درصده‌

اون كه‌ دلاوری هاش‌
تو جبهه‌ غوغا كرده‌
حالا بیاین‌ ببینین‌
كلكسیون‌ درده‌

اونكه‌ تو میدون‌ مین‌
هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب‌
افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ یادگاری‌ از
خون‌ و جنگ‌ و آتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا
ذره‌ ذره‌ آب‌ میشه‌

آهای‌ آهای‌ گوش‌ كنین‌
درد دل‌ بابارو
می خواد بگه‌ چه‌ جوری‌
كشتند بچه‌هارو

«هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی‌
زخمی هارو بیاری‌
یكی‌ یكی‌ روبازو
تو آمبولانس‌ بذاری‌

درست‌ جلوی‌ چشمات‌
یه‌ خورده‌ اون طرفتر
با شلیك‌ مستقیم‌
ماشین‌ بشه‌ خاكستر»

گفتن‌ این‌ خاطره‌
بدجوری‌ می سوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت‌
كاشكی‌ كه‌ پر نبودش‌

آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌
نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی‌
تانكها بشن‌ قنّاصه‌؟

میدونی‌ بعضی‌ وقتا
تانكا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن‌
اون‌ سرو می‌پروندن‌

سه‌ راه‌ شهادت‌ كجاست‌؟
میدونی‌ دوشكا چیه‌؟
میدونی‌ تانك‌ یعنی‌ چی‌؟ یا آرپی‌جی‌ زن‌ كیه‌؟

آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد
«ومارمیت‌» رو خوند
تانك‌ اونو زودتر زدش‌
یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

یه‌ بچه‌ بسیجی‌
اونور میدون‌ مین‌
زیر شنیهای‌ تانك‌
لِه‌ شده‌ بود رو زمین‌

خودم‌ تو دیده ‌بانی‌
با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم‌
تو گودی‌ قتله‌گاه‌

آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ كه‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم‌
بدون‌ سر می‌دوید

هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان‌
كه‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ كه‌ هنوزه‌
گم‌ شده‌ ناپدیده‌

اتل‌ متل‌ توتوله‌
چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید
نترسیدی‌ قبوله‌

دیدم‌ كه‌ یك‌ بسیجی‌
نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

گلوله‌ هم‌ اومدو
از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌ای‌ عاشقونه‌

عاشقی‌ یعنی‌ اینكه‌
چشمهایی‌ كه‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت‌
چندش‌ میاره‌ امروز

اما غمی‌ نداره‌
چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌، خدا
مشتری‌ چشماشه‌

یه‌ شب‌ كنار سنگر
زیر سقف‌ آسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت‌
تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اینكه‌ زخمی‌ شده‌
برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ كه‌ چیزیم‌ نیست‌
درد میكشه‌ می‌خنده‌

چفیه‌ رو ور میداری‌
زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشك‌
تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌

انگاری‌ كه‌ میدونی‌
دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ كه‌ گلچین‌
داره‌ اونو می‌بره‌

زُل‌ میزنی‌ تو چشماش‌
با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون‌
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

میزنی‌ زیر گریه‌
اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته‌
سرش‌ روی‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌
یه‌ دفعه‌ یك‌ خمپاره‌
هزار تا بذر تركش‌
توی‌ تنش‌ میكاره‌

یهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌
توبغلت‌ میمیره‌

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌
یواش‌ یواش‌ و كم‌كم‌
راوی‌ یك‌ خبرشی‌
یك‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسفر رفقیت‌
كه‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ كه‌ بچه‌
یتیم‌ و بی‌پدر شد

اول‌ میگی‌ نترسین‌
پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌
زخمی‌ شده‌، نمرده‌

زُل‌ میزنه‌ تو چشمات‌
قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ میخونه‌

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظه‌ تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر
رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌
همه‌ چشارو بستیم‌
دستهاتوی‌ دست‌ هم‌
دورسفره‌ نشستیم‌

مقلب‌ القوب‌ رو
با همدیگر می‌خوندیم‌
زوركی‌ نقل‌ ونبات‌
تو كام‌ هم‌ چپوندیم‌

همدیگر و بوسیدیم‌
قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر
جشن‌ پتو گرفتیم‌

علی‌ بود و عقیلی‌
من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌ امیرحسین‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونكه‌ گازخردل‌
صورتشو سوزونده‌

آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌
نداشتیما، نداشتیم‌

بیاین‌ برا مرتضی‌
كه‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌
خیلی‌ هوایی‌ شده‌

می‌سوزه‌ و می‌خنده‌
خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌
كار منم تمومه‌

مرتضی‌، منم‌ ببر
یا نرو، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌
داد میزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ میاد ودست‌
بابا جون‌ و میگره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌
روزی‌ یه‌ بار میمیره‌

فقط‌ خاطره‌ نیست‌ كه‌
قلب‌ اونو سوزونده‌
مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شكونده‌

برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ آب‌ و نون‌
قبول‌ كنین‌ به‌ خدا بابام‌ شده‌ نردبون‌

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל

محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 6 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 14:23   #8
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض

آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتـــــه
یــــک زن قـــد خـمـیــــــــــده روی زمیـــــــن نشـسـتــــــه
یــــک زن قـــد خــمیــــــــــده یـــــــــک زن دلشــکسـتـــــه
کـــه چــادرش خــاکیـــــــه روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه
دست میذاره رو زانــــــــوش زانـــــوشــــو هی میمالــــه
تندتند میـگه یا علــــــــــــی درد میــــــکشـــــه مینالــــه
شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده صــــورت خیــس و گلفـــــام
دست میکشه روی قبــــــــر قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام
آب میـــــریـــزه روی قبــــــــر با دستـــــــــای ضعیـفــــش
قبـرو مـیشــــــــوره و بـعــــد دست میکنه تـــو کیفـــــش
از تـــــو کـیفش یـه جـعبــــه خــــرما میـــــاره بیـــــــــرون
میـــــــذاره روی اون قبــــــــر بــهش میگه مادرجـــــــون
به قربـــون بـی کسیـــــــــت چـــــــــرا مــــــادر نـــــداری؟
پنج شنبـــــــه هـا بــــه روی پــای کــــی سر میــــذاری؟
بابات کجاســـت عزیــــــزم؟ بــــــــــــرادرت خـــــــواهرت؟
حــرفــــی بزن عــزیــــــــــزم منــــــم جـــــــای مـــــــادرت
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی راست میگم عزیزم!
نیـــگا نــکن کــــه پیـــــــــرم نیــــــگا نــــــکن مریضــــــــم
تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
میـــــــزنه زیــــــر گریـــــــــــه ســـــرش رو تکون میـــــــده
درمیـــــــاره یــه عکســــــی از کیفش نشــــــون میــــده
عکســـــو میبوسـه و بــــــعد میــــــــذاره روی ســـــرش
عکـــــــس بچـه خوبــــــــش عــــکس علــــــــــی اکبرش
تو هم عین بچّــــه مــــــــی بچـــــــــه بــــــی نشونــــــم
همون که رفت و با خـــــــود بــــــــرده گرمــــــی خونـــــم
همون که آخرین بــــــــــــــار وقتــــــی که ترکـــــم می کـرد
نذاشت بـــرم دنبالـــــــــــش گفت که مامان تــو برگـــــرد
بــــــــــرو کنــــــــــــــار بـابـا نمــــــی تونــــــه راه بیـــــاد
من خودم دارم میـــــــــــــرم اونــــــه که تو رو مـــی خواد
گریه ش یهــــو بند میــــــــاد فکـــــــر میکنــــه و با مکـــث
بغض میــــکنه دوبـــــــــــــاره خیـــره میشه به اون عکس
دلــم رضــــــا نمـــــــــــی داد ولـــــــــی بـــــه خـــاطـر اون
دیگه پی اش نـــــرفتــــــــــــم گفتـــــــم برو مــــــادرجــــون
صورت مـــــن رو بوســــــــــید بـــــرگشتـــــش و دویــــدش
لبخنـــد زدم زورکـــــــــــــــــی ســـــــر کــــــوچه رسیــدش
تحملـــــــم تـموم شــــــــــــــد بــــــه دنبالـــــــش دویــــــدم
ولـــــــــی دیــگه بچـــــــــــه مو ندیـــــــــــدم و ندیـــــــــــــدم
وقتــــــی رسیدم خونــــــــــــــه بــابــای پیــــــــــرمــــــــردش
یواشــی زیــــــــر پتــــــــــــــــــو داشتـــــش گریه میــکردش!
چه شبــــــــــها که به یــــــادش با گریـــــــــه خوابم می بــرد
باباش چقــــــــدر زورکــــــــــــی بغضشــــو فرو مـــی خــورد
لـبخنـــــــــدهای زورکــــــــــــــی اون بغض هــــــای پیرمــــــرد
کارشـــــــو آخــرش کـــــــــــــــرد مــرد خونـــــم سکتـــه کــــرد
الهـــــــــــــی که بمیـــــــــــــــرم چشماش به در سفید شــد
آخر نفهمیـــــــــد علـــــــــــــــی اسیــــــــره یا شهیــــد شـــد
ســــــــــــــــرت رو درد آوردم؟ بگـــــــم بــــــازم یا بســـــــه؟
آخ الهـــــــــی بمیــــــــــــــــــرم سنگــــــت چـــــرا شکستـــه؟
عـــــــــیب نـــداره مــــــــــــادرم یه کمــی طاقــــــــت بیـــــــــار
یــه کار نـــــــــــــو دستمــــــــــه دنـــدون رو جیـــــــگر بــــــــذار
سرویســـــــه نــو عروســــــــــه دختـــــــــر عـــــــذرا پیــــــــــره
تمــــــــــوم بشه ، یه پولـــــــی دســــــت منــــــو میگیــــــــره
یـــــه سنگ قبر خوشـــــــــــگل خــــــــودم بـــرات میــــــــــارم
با فاطمـــــــــــه میــــامــــــــــــو رو قبـــــــــر تـــــــو میـــــــذارم
گفتم راستـــــــی فاطـــــــــــمه رفتـــــــــه به خونـــــه بخـــــت
خیلـــــــــی خونــدم توگوشش راضــی شدش خیلی سخت
اون نامـــــزدعلـــــــــــــ ی بــــود همیـــــــــن علــــــــی اکبــرم
عینهـــــــو دختـــــــــرم بــــــــود صـــــــدام میـکرد مـــــــــادرم
راستــــــــــــی تو زن گرفتـــــی؟ یا که هنـــــــــوز نامـــــــزدی؟
کاشکی مــــــادرت مـیگفـــــــت هیچ وقت بهش قـول نـــــدی
راستــــــــی یادم رفت بگـــــــم از دختــــــــــــرم بهــــــــــــاره
اونم شـــــوهر کرد و رفــــــــــت شوهرشـــــــو دوســــت داره
خواســـــــتگارکه زیاد داشـــــت ولـــــی جـــــواب نمــــی داد
میگفت عروســی باشــــــــــــه وقتــــــــی داداشــــــم بیــاد
بـــــــــــــرای ازدواجـــــــــــــــش داشتـــش خیلی دیر میشد
به پــــای باباش و مــــــــــــــــن اونــــــم داشت اسیر میشد
همسنگــــــــر علــــــــــی بـــود دامــــــــاد و میـــــــــگم ننــه
بــــرای مــــــن از علــــــــــــــی یــــــــه حرفهایـــــــی میزنـه
میــــــــــگه شــــب حـمله بــود تــــــــو خیبــــر و تو مجنــون
میــــــــــون تیـــــر و تـــرکــــــش تــــــــو اون گلولــــــــه بارون
یــــــــه ترکــــــــــش خمپـــــــاره خــورده تـــــــوی گردنــــــش
دیگه تــــــــــو اون شلوغـــــــــی بچـــــــــــه ها ندیدنـــــــــش
همه اش چــــرا تو حرفـــــــــــام یاد علــــــــی می افتــــــــم
کجا بودیــــــــــــم عزیــــــــــــــزم دختـــــرمــــــــو می گفتـــــــم
کنــــــــار ســـــــــفره عقـــــــــــد وقتــــــــی اونو نشــــونـــدن
یادم نمیره هــــــــــیچ وقـــــــــت وقتـــــــی خطبـــه رو خوندن
وقتــــــــــی که گفتــــــــن عروس رفتـــــــــــه که گل بچینـــــــه

با گریــــــــه گفت که رفتــــــــــــه داداششـــــــــــو ببینــــــــــه

دوبـــــــــــاره و ســــــــــــه بــاره جلـــــــــوی چشـــــم دامـاد

تمــــــام جبهـــــه رو گشـــــــت گریـــــــه کرد و جـــــواب داد

رویـــــــــــم سیــاه مـــــــــــادرم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم

آخ آخ ، راستــــــــــــی ببینــــم قـــــــــرص قلبمـــــو خــوردم

بغضــی کـرد و دستــــــــــــــای لرزونـــــــــو کرد تو کیفــــش

دســـتـــــــــای پینــه بستـــش اون دستــــــــای ضعیفـــش

دست هایــی که جــــــــــا داره آدم بــــــــــراش جـــــون بده

اون دستـــــای ضعیفـــــــــــــش کـــــــه عرشـــو تکــون میده

اون دستـــــــای ضعیفــــــــــــی کــــــــه پرشـــــــده ز پینـــــه

اون دستــــــای ضعیفــــــــــــی کـــــــــــه مـــــــرد آفرینــــــــه

دســـــت گذاشت رو زانـــوش همـــــون کوه عشق و صبـــر

با یاعلــــــــــــــــــی بلند شـــد بلنــــد شــــــد از روی قبــــر

گفت دیـــــگه بــاید بــــــــــــرم قرص هامــــــــو نخـــــــوردم

حـــــلال بکـــــــن عزیــــــــــــزم ســــــــــــــــرت رو درد آوردم

بازم مــــــــــــــیام کنـــــــــــارت عزیزکـــــــــم شنیـــــــــدی؟

تــــــو هم عین بچه مـــــــــــی بـــــــــوی اکبــــــرو میــــدی

هــــــــی اشــــــــکهای پیــرزن زصورتـــــــــش میچکیـــــــد

دور شــــــــد از ســــــر قبــــــــر ســــــــر قبــــــــر اون شهید

شهیدی که سکتـــه کــــــــــرد بـــابـــای پیرمــــــــــــــردش

خواهر اون وقت عقــــــــــــــد همـــــــه ش گریه میکردش

اون که تا حــــالا غیـــــــــــر از فاطمــــه مــادر نداشـــــــت

تیرخــــــورده بود گردنـــــــــش روی تنـــــش سر نداشــــت

دستـــــهای اون شهیــــــــــد بــــه پشــت مــــادرش بـود

مـــــادر نفهمیــــــــــــد که اون علــــــــی اکبـــرش بــــــود

مـــــادرو همراهــــــــــــی کرد گفــــــــت که مهربونــــــــم

غصـــه نـــــخور مـــــــــــــادرم تمامشــــــو مـــی دونـــــم

آی قــصـــه قــصـــه قــصـــه نــــون و پنیـــــــر و پسـتــــه

خواهــــــری که با گریـــــــــــه ســــــــر سفره نشستـــــه

یــــــک زن قـــد خمیـــــــــــده ســــنگ قبــــر شکستـــــه

گریــــــــه هـــای پیرمــــــــــرد بگـــــــــم بازم یا بســـــــــه؟


امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל


ویرایش توسط محب المهدي (عج) : 11-01-2012 در ساعت 14:25
محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 6 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 14:26   #9
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک
دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک
راه من از تو دوره گم شده این بی زبون
دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون
عطش فرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام
برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام
تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده
قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده
حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم
دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم
خدای مهربون ، دلهای عاشقونه
بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟
باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟
یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟
چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟
تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟
جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست
حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست
کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن
که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن
به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم
میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم!
دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه
به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه
یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد
یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟
چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون
که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون
شاید برای اینه ، که چشمامون رو بستیم
یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم
دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن
اونایی که استاد چرندیات مفتن
بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده
نگفته های قبلی حالا شده یه عقده
آرزوهای ما شد همش خیالات خام
تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام
همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده
همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده
آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت
کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל

محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 6 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
قدیمی 11-01-2012, 14:27   #10
مدیر ارشد انجمنهای نورآسمان
 
محب المهدي (عج) آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
نوشته ها: 21,032
Thanks: 20,262
Thanked 50,744 Times in 20,893 Posts
پیش فرض

اتل متل یه مادر
عین غنچه شب بو
یه مادر فداکار
اما یه کم دروغگو!
یه ساعتی می گذره
دست می کشه رو سرم
بهم میگه بیداری؟
یا خوابیدی دخترم؟
لابد می پرسید چرا
عین گل شب بوئه
سر زنشش می کنین
چون یه کم دروغ گوئه!
دوباره و سه باره
وقتی جواب نمی دم
نوازشم می کنه
فکر می کنه خوابیدم
عین گل شب بوئه
چون تا سحر بیداره
ولی دروغ دروغی
چشاشوهم میذاره

بلند می شه از توجا
از اتاق بیرون می ره
شاید میخواد مادرم
بره وضو بگیره

بلند می شم دزدکی
به دنبال اون می رم
تا دستشو بخونم
تا مچشو بگیرم

رو سری رو مادرم
روی سرش کشیده
تا که بابام نفهمه
نصف موهاش سفیده
می ره توی اتاق خواب
رو به روی آیینه
روی زردش رو مادر

تو آیینه می بینه

با دست پینه دارش
کشو رو وا می کنه
عطر بابام تو دستش
رضا ،رضا ،میکنه

نگاه ناز مادر
یواشی می ره بالا
تا بالای آیینه
تا روی عکس بابا

رضا اسم بابامه
مامان خیلی می خوادش
جنازشو بغل زد
ولی میگه میادش
مامان همیشه می گه
که بابا بر می گرده
ولی بعضی آدما
می گن که قاطی کرده
بهش می گه رضا جان
غصه نخور عزیزم
منو حبیبه خوبیم
نمی گه من مریضم

ادکلن بابا رو
درشو وا می کنه
می ذاره روی قلبش
خدا،خدا، می کنه

بهش می گه رضا جان
وضع زندگی خوبه
نمی گه لای چرخ
زندگی صد تا چوبه

عطرشو بومی کنه
دو چشمشو می بنده
اون مادر دروغگو
زور زورکی می خنده

نمی گه که واسه کار
تا کجاها که رفته
نمی گه چند وقتیه
دیسک کمر گرفته

یهو مامان هول می شه
روی زمین می شینه
تا که بابا قامت
خمیدش رونبینه

دست می ذاره رو چشماش
از توی دست سردش
عطر بابا می ریزه
روی چهره زردش
نمیگه صاحب خونه
اجاره خونه می خواد
یا که سرش داد زدن
تو ساختمون بنیاد!

می زنه زیر گریه
بوی عطر بابا جون
با بوی عطر شب بو
می پیچه توی خونمون

مامان نمی گه دادگاه
حکم تخلیه داده
تا که یهو می فهمه
چشماش اونو لو داده

تموم عالم امشب
مست گل شب بوئه
انگار همه فهمیدن
مادرم دروغ گوئه

امضای محب المهدي (عج)

מוות
לישראל


ویرایش توسط محب المهدي (عج) : 11-01-2012 در ساعت 14:30
محب المهدي (عج) آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following 7 Users Say Thank You to محب المهدي (عج) For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
!, فرهنگ, موجی, متل, مرحوم, نامه, یه, گمنام, ايثار, ایثار, ابوالفضل, ابوالفضل سپهر, اتل, اتل متل, بهزاد, بابا, جنگ, جانباز, جبهه, خانواده, دفاع مقدس, دفتر سرخ, سنگر, سپهر, شهید, شیمیایی, شعر


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
تو را بیشتر از عروسکم دوست دارم Redemption جبهه و جنگ 0 14-12-2011 10:10
خدا جون! دوسِت دارم، قد بابام! javadkhan جبهه و جنگ 0 18-11-2011 15:32
چرا میگن بچه ننه و نمیگن بچه بابا ؟ javadkhan طنز 2 25-09-2011 00:32
*** قلم شکسته ی یک مجاهد...*** mojahede313 ادبیات و علوم انسانی 13 28-08-2011 16:39
ياس سپيد شام محبّ الزهراء حضرت رقيه (ع) 0 10-01-2011 22:49

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 19:24 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1