شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

پایگاه بسیج خودجوش و مردمی تلگرام


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > سیاست اسلامی > رهبری


رهبری مباحث مرتبط با رهبری معظم انقلاب اسلامی در این بخش قرار می گیرد

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 23-02-2013, 16:53   #1
!Challenge Everything
 
mahdishata آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
محل سکونت: اخر الزمان
نوشته ها: 7,642
Thanks: 11,918
Thanked 16,249 Times in 5,725 Posts
پیش فرض غلام غير خدا نباش!|سلسله سخنرانی ها امام خامنه ای پیرامون آزادی

غلام غير خدا نباش!



در اسلام مبناى اصلى آزادى انسان، توحيد است. البته دوستان بعضى از موارد ديگر را هم ذكر كردند - آنها هم درست است - اما آن نقطه‌ى كانونى، توحيد است. توحيد فقط عبارت نيست از اعتقاد به خدا؛ توحيد عبارت است از اعتقاد به خدا، و كفر به طاغوت؛ عبوديت خدا، و عدم عبوديت غير خدا؛ «تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الّا نعبد الّا اللّه و لا نشرك به شيئا».(6) نميگويد «لا نشرك به احدا» - البته يك جائى هم «احداً» دارد، اما اينجا اعم از آن است - ميفرمايد: «و لا نشرك به شيئا»؛ هيچ چيزى را شريك خدا قرار ندهيد. يعنى شما اگر از عاداتِ بى‌دليل پيروى كنيد، اين برخلاف توحيد است؛ از انسانها پيروى كنيد، همين جور است؛ از نظامهاى اجتماعى پيروى كنيد، همين جور است - آنجائى كه به اراده‌ى الهى منتهى نشود - همه‌ى اينها شرك به خداست، و توحيد عبارت است از اعراض از اين شرك. «فمن يكفر بالطّاغوت و يؤمن باللّه فقد استمسك بالعروة الوثقى»؛(7) كفر به طاغوت وجود دارد، بعدش هم ايمان به خدا. خب، اين معنايش همان آزادى است. يعنى شما از همه‌ى قيود، غير از عبوديت خدا، آزاديد.
بنده سالها پيش در نماز جمعه‌ى تهران، ده پانزده جلسه راجع به همين بحث آزادى صحبت كردم؛ آنجا به يك مطلبى اشاره كردم و گفتم ما در اسلام، خودمان را بنده‌ى خدا ميدانيم؛ اما بعضى از اديان، مردم و خودشان را فرزند خدا ميدانند. گفتم اين يك تعارف است؛ فرزند خدا هستند و غلام هزاران انسان، غلام هزاران شى‌ء و شخص! اسلام اين را نميگويد؛ ميگويد فرزند هر كس ميخواهى، باش؛ فقط بايد غلام خدا باشى، غلام غير خدا نبايد باشى. عمده‌ى معارف اسلامى كه در باب آزادى وجود دارد، ناظر به همين نكته است.



+++++++++++++++++++
+++++++++++++++++++

دانلود به صورت نرم افزار و قابل رایت بر روی سی دی و دی وی دی:
[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]

امضای mahdishata
Give GOD your skull



اگر کوهها از جای کنده شود، تو جای خویش بدار! دندانها را بر هم فشار و کاسه سرت را به خدا عاریت بسپار! پای در زمین کوب و چشم بر کرانه سپاه نِه و بیم بر خود راه مده! و بدان که پیروزی از سوی خداست


امیر المومنین علی علیه السلام خطاب به محمد حنفیه

{محتواي مخفي}


cpu: core i5 3470 up to 3.60 GHz 6M Cache
mainboard:ASUS P8H77-V LE
ram: 1*8 kingstone
hdd:500 seagate+ 1tra western green+3tra seagate
power:535 green
خدا با ماست!
mahdishata آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to mahdishata For This Useful Post:
قدیمی 23-02-2013, 17:05   #2
!Challenge Everything
 
mahdishata آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
محل سکونت: اخر الزمان
نوشته ها: 7,642
Thanks: 11,918
Thanked 16,249 Times in 5,725 Posts
پیش فرض

این سخنرانی ها شامل 15 بخش هست که به ترتیب خدمت دوستان ازائه میشه:


1-تببین منظور از آزادی



متن خطبه:

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلاة و السّلام على سيّدنا و نبيّنا و حبيب قلوبنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
اوصيكم عباد اللّه بتقوى اللّه و مراقبة امره و نهيه و المجانبة عن عصيانه.
همه‌ى برادران و خواهران نمازگزار را به رعايت تقواى الهى و حفظ نفس از هوى‌هاى شيطانى و ذكر و ياد دائمى پروردگار توصيه ميكنم و اميدوارم كه با تقويت روح ايمان بتوانيم از دامهاى شيطان در نفس خودمان و در رابطه‌ى با اعمال خودمان، خود را محافظت كنيم.
بحثى كه امروز در اين خطبه و در خطبه‌هاى اول تا چندين جمعه ان‌شاءاللّه ادامه خواهم داد، يك بحث تازه‌اى است كه البته به مباحث قبلى مرتبط و متصل است، اما درعين‌حال يك بحث مستقلى هم هست و آن بحث در باب آزادى از نظر اسلام و قرآن است كه يكى از بحثهاى مهم اسلامى و اجتماعى است و لازم است كه يك بار - ولو به صورت مجمل - در اين تريبون عمومى اين مسئله مطرح بشود. ارتباط اين بحث با مباحث گذشته به صورت فهرست‌وار عرض ميشود كه رشته‌ى مطلب در ذهن شنوندگان عزيز گسسته نشود و آن به اين ترتيب است كه بحث ما در وظائف حكومت اسلامى در رابطه‌ى با جامعه بود و عرض كردم كه اين وظائف دو نوع است: يك نوع وظائف مربوط به امور معنوى و يك نوع وظائف مربوط به رفاه مادى. در وظائف معنوى، يكى از وظائف را كه عبارت بود از تعليم و تربيت و تزكيه‌ى جامعه، به تفصيل عرض كردم و نقش صدا و سيما را در اين باب مشروحاً بيان كردم و عرض شد كه دولت اسلامى موظف است كه جامعه را با فرهنگ بالاتر و معلومات عميق‌تر و آگاهى‌هاى همگانى مجهز كند و بدين وسيله جلوِ نفوذ فرهنگ بيگانه را بگيرد. و براى اينكه تأثير رسانه‌هاى عمومى از جمله صدا و سيما و همچنين روزنامه‌ها و مطبوعات روشن بشود، دو نمونه و دو مثال را عرض كردم از تبليغات ننگين رژيم گذشته كه به وسيله‌ى صدا و سيما و مطبوعات در جامعه گسترش و عمق پيدا كرده بود: يكى در باب اسراف و فرهنگ مصرف‌گرائى بود و ديگرى در باب فساد و فحشاء جنسى. و اين بحثها به همان بحث اصلى مربوط ميشد كه عبارت بود از وظائف دولت اسلامى در باب تعليم مردم و تربيت آنها و تزكيه‌ى آنها و تقويت مبانى آگاهى و فرهنگى آنها. وظيفه‌ى ديگر دولت در رابطه‌ى با وظائف معنوى در جامعه، همين وظيفه‌ى تأمين آزادى است براى افراد جامعه و زمينه‌هاى رهائى انسان از عيوب مخرب، مفسد و متوقف كننده و همه‌ى موانع حركت و رشد و جهش انسانها؛ مبارزه‌ى با اينها - كه همان مبارزه براى آزادى افراد جامعه است - اين هم يكى از تلاشهاى لازم و واجب براى دولت اسلامى است كه يقيناً نميشود جمهورى اسلامى و حكومت اسلامى باشد و اين تلاش نباشد.
براى اينكه اين بحث روشن بشود، ناچار بايد درباره‌ى اصل مفهوم آزادى و نظر اسلام در باب آزادى و اينكه آزادى چه معنائى دارد، يك بحثى انجام بگيرد، كه همين بحثى است كه من امروز شروع ميكنم و در هفته‌هاى بعدى كه به نماز بيايم، ان‌شاءاللّه آن را ادامه ميدهم و اميدوارم مجموعه‌ى بحثى كه انجام ميگيرد، يك بحث مفيدى براى آگاهى‌هاى جامعه و همچنين براى عمل ما مسئولان جامعه باشد.
اولاً بايد مفهوم آزادى را روشن كنيم. آزادى يعنى چه؟ چون تقريباً همه‌ى دولتهائى كه در دنيا نامى و عنوانى و هياهوئى دارند و بلوكهاى شرق و غرب، دم از آزادى ميزنند. هم دموكراسى‌هاى غربى، مدعى آزادى‌اند؛ منتها آزادى در آنجا آزادى فردى است و يك معناى خاصى براى آزادى قائلند و همچنين كشورهاى بلوك شرق و رژيمهاى سوسياليستى يا مدعى سوسياليستى، آنها هم دم از آزادى و دموكراسى ميزنند. همان طورى كه ملاحظه ميكنيد، بيشتر كشورهاى شرقى و وابسته‌ى به بلوك شرق، در نام و عنوان دولتشان كلمه‌ى «دموكراتيك» را به كار ميبرند كه همان به معناى آزادى و آزاد هست و ميخواهند ادعا كنند كه در اين‌جا هم، در اين كشورها هم يكى از هدفها آزادى است، كه البته در آنجا مقصود آنها از آزادى، آزادى فردى نيست، بلكه آزادى در مقياس جامعه است و حل شدن و هضم شدنِ آزادى فرد در آن چيزى كه آنها آن را آزادى جامعه ميشمرند. پس مى‌بينيد كه در دنيا ادعاى آزادى هست و هر دولتى، هر رژيمى، هر مكتبى و هر دستگاهى، آزادى را به يك نحو خاصى معنا ميكنند و همه هم مدعى اين هستند كه آزادى را در جامعه‌ى خودشان تأمين كرده‌اند.
در داخل اجتماعات اسلامى و از جمله اجتماع خود ما هم عده‌اى هستند كه دم از طرفدارى از آزادى ميزنند؛ چه افراد انقلابى و مؤمن كه نام آزادى را به عنوان يك شى‌ء مقدس بر زبان مى‌آورند و طرفدار تأمين آزادى‌ها به شكلهاى مختلف هستند - بعضى آزادى سياسى، بعضى آزادى اقتصادى و انواع آزادى‌هاى ديگر - چه كسانى كه آزادى را و طرفدارى از آزادى و مطالبه‌ى آزادى را يك وسيله‌اى قرار داده‌اند براى اينكه اغراض سياسى خودشان را در زير آن بپوشانند. پس در داخل جامعه هم در بين گروه‌هاى روشنفكر، آگاه، مردم معمولىِ ما كه بحمداللّه اين روزها از آگاهى‌هاى سياسى بالائى برخوردار هستند، باز كلمه‌ى آزادى به معانى مختلف و با تعبيرات مختلف تكرار ميشود؛ هر كسى از آزادى يك معنائى و يك مفهومى را در ذهن خود مى‌آورد. باز اينجا حدود آزادى مشخص نيست. البته بعضى‌ها هم هستند از افرادى كه طرفدار بى‌بندوبارى‌هاى گوناگون هستند - بى‌بندوبارى‌هاى جنسى، بى‌بندوبارى‌هاى اخلاقى - كه اينها هم باز با شعار آزادى و اينكه ما آزاد هستيم كه هر كارى ميخواهيم بكنيم و با مطرح كردن همان نوع آزادى‌اى كه در غرب است - متأسفانه آن چيزى كه اسم او را آزادى گذاشتند - باز اسم آزادى را مى‌آورند كه غالباً وقتى در جامعه‌ى ما گفته ميشود آزادى، همان معناى آزادى غربى در ذهنها تداعى ميكند، كه ما حالا درباره‌ى آن آزادى ان‌شاءاللّه صحبت خواهيم كرد و شايد اگر معناى آزادى و تعريف درست آزادى را بنده توفيق پيدا كنم كه درست بيان كنم، شايد بسيارى از اين ادعاهاى آزادى در دنيا زير سؤال برود. يعنى ما ببينيم كه نه، در كشورهاى غربى، در همين دموكراسى‌ها، همين جاهائى كه على‌الظاهر روزنامه‌ها ميتوانند هر حرفى را بنويسند يا تلويزيونها چيزهائى را بگويند - كه نمايش و دكور آزادى وجود دارد - اين در حقيقت يك بَزك غليظى است كه بر چهره‌ى زشت نظامهاى مستبد و ديكتاتور كشيده شده و در واقع آزادى آنجا هم وجود ندارد. شايد آن آزادى‌ها با بيانى كه بعد ان‌شاءاللّه خواهم كرد و معناى آزادى كه بيان ميكنيم و بحثى كه ميكنيم، اصلاً زير سؤال برود و شايد بتواند اين بحث يك سررشته‌اى بشود براى اينكه خيلى از ملتهاى كشورهاى به‌اصطلاح آزاد، در آزاد بودن خودشان شك كنند و مطالبه‌ى آزادى را بكنند.
اولاً قبل از آنى كه ما حالا وارد اصل بحث بشويم و آزادى را معنا بكنيم و حدود آزادى را معين بكنيم، يك مطلب كوتاهى را بايد عرض كنم - كه شايد امروز بيش از آن در اين خطبه نگنجد - و او اين است كه ببينيم آيا اساساً در معارف اسلامى و در متون اسلامى چيزى به نام آزادى هست يا نه. ممكن است بعضى اينجور تصور بكنند كه اصلاً اديان با آن چيزى كه اسم آن حريت و آزادى است، هيچ موافقتى ندارند و آزادى اجتماعى، آزادى‌هاى فردى، آزاد بودن انسان، در اروپا اولْ‌بار به وجود آمد و حدود دويست سال قبل مثلاً در انقلاب كبير فرانسه، مسئله‌ى آزاد بودن انسان و آزاد متولد شدن هر انسان اولْ‌بار مطرح شد و بگويند اينى كه شما ميخواهيد مسئله‌ى آزادى را به اسلام بچسبانيد، اين يك تلاش بيهوده است؛ اصلاً اسلام و بقيه‌ى اديان با آزادى سر و كارى ندارند و اين مفهوم اجتماعى و سياسى كه امروز در دنيا رائج هست، اين يك مفهوم اروپائى است، يك مفهوم غربى است و ناشى از انقلاب كبير فرانسه و انقلابهاى غربى است، مكاتب غربى است؛ به اسلام چه ربطى دارد؟ ما ببينيم آيا اساساً هيچ مفهومى در اسلام به عنوان آزادى هست يا نه؟
در پاسخ به اين سؤال بايد عرض بكنم كه بعكس، مفهوم آزاد بودن انسان، قرنها پيش از آنكه در اروپا مطرح بشود، در اسلام مطرح شد و قرنها پيش از آنكه متفكرين و روشنفكران و انقلابيون و رهبران اروپائى به فكر بيفتند كه آزادى بشر را يكى از حقوق اساسى بشر بدانند، اين در اسلام مطرح شده. حالا اگر آزادى را با آن معناى راقى و لطيف و بلند آن مطرح كنيم، كه آزادىِ روح انسان از آلايشها، از هوى‌ها و هوسها، از رذائل، از قيدوبندهاى مادى است، اگر اين را بگوئيم كه اين تا امروز هم هنوز در انحصار مكاتب الهى است و اصلاً مكاتب غربى و اروپائى آن را استشمام نكرده‌اند و آن آزادى‌اى كه در فرانسه در انقلاب كبير در قرن هيجدهم مطرح شد و همچنين بعد از او در دنياى غرب، اين آزادى مطرح شد، او خيلى كوچكتر و محدودتر و كم‌ارزش‌تر از آن آزادى‌اى است كه انبياى الهى و مكاتب الهى درباره‌ى او بحث كرده‌اند، اگر آزادى را به اين معنا بگيريم، اين، مخصوص مكاتب الهى است. اما اگر آزادى را با همان معنا و مفهومى كه امروز در مكاتب سياسى مطرح ميشود، آزادى‌هاى اجتماعى، آزادى‌هاى سياسى، آزادى‌هاى اقتصادى، آزادى فكر و انديشيدن و عقيده، اگر به همين معنا هم آزادى را بگيريم، البته با تفاسير مختلفى كه در زير هر يك از اين مطالب و عناوين هست، در همين هم اسلام قرنها قبل از انقلابهاى اروپائى و مكاتب اروپائى، اين آزادى را به ارمغان آورده. اين آيه‌اى كه من در اول اين خطبه تلاوت كردم، يكى از آن آياتى است كه شايسته است بر لوحه‌هاى زرينى نوشته بشود و در سردر همه‌ى مجامعى در دنيا كه براى حقوق انسانها مبارزه ميكنند، نصب بشود: «الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ الّذى يجدونه عندهم مكتوبا فى التّوراة و الانجيل يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم». اين آيه درباره‌ى پيغمبر است و يكى از آن توصيفهائى است كه از شخصيت رسول گرامى اسلام در قرآن شده. چون در قرآن چند آيه است كه درباره‌ى شخصيت پيغمبر و ياران پيغمبر توصيف شده، هر كدام از اين آيات يك بُعدى از ابعاد عظيم آن شخصيت را بيان ميكند، يكى از برجسته‌ترينهايش اين آيه است. از جمله‌ى مطالبى كه در اين آيه آمده اين است كه: «و يضع عنهم اصرهم»؛ بندها را از پاى آنها برميدارد - انسانها - «و الاغلال الّتى كانت عليهم»؛ آن غل‌هائى كه به پاى آنهاست و سنگينى ميكند و مانع از تحرك انسان ميشود، مانع از پرواز آدمى ميشود، مانع از اوج گرفتن انسان و تكامل انسان ميشود، اينها را از گردن و پاى انسان باز ميكند. «اصر» را من در لغت نگاه كردم، ديدم به معناى آن ريسمانهائى است كه پايه‌ى خيمه را به وسيله‌ى او با ميخها ميكوبند به زمين، كه تا آن ريسمانها به خيمه بسته است، اين خيمه تكان نميتواند بخورد؛ به پاى انسانها آنقدر از اين ريسمانها بسته‌اند، آنقدر او را چهارميخه كرده‌اند در زندگى كه انسان تكان نميتواند بخورد در نظامهاى طاغوتى. انواع و اقسام تحميلها، انواع و اقسام تبعيضها، انواع و اقسام محدوديتها، انواع و اقسام تلقين‌ها و تزريقهائى كه امروز به صورت مدرن در دنيا مطرح است و انسانها را به صورت يك حيوان در مى‌آورد. انسان در بسيارى از جوامع غربى به صورت يك حيوان، مثل يك گوسفند، مثل يك خوك، مثل يك گرگ زندگى ميكند؛ اصلاً از رشحات انسانى در او اثرى نيست. چى او را اينجور اسير كرده؟ مگر اين همان انسانى نيست كه يك نفرش گاهى يك ملت را، يك كشور را، يك جامعه را آزاد ميكند
كه:
بسا باشد كه مردى آسمانى‌
به جانى سر فرازد ملتى را
نهد جان در يكى تير و رهاند
ز ننگ تيره‌روزى كشورى را
گاهى يك چنين انسان اوج ميگيرد، اما همين انسان را شما در اين مجامع غربى مى‌بينيد اسير تمايلات پست مادى، اسير ظلم‌ها، اسير تبعيض‌ها، اسير تلقين‌هاى پست كننده، اسير خفتها، ذلتهاست؛ اين چه چيزى است كه انسانها را اينجور اسير ميكند؟ اين همان «اصر»هاست؛ اين همان غلها و زنجيرهاست. پيغمبرها وقتى وارد جامعه ميشوند، اولين كارشان اين است كه غلها را، زنجيرها را از گردن اين زندانى باز كنند. لذا شما مى‌بينيد كه وقتى رسول گرامى اسلام مى‌آيد و دعوت خودش را ميگويد و لااله‌الّااللّه را ميگويد، يك غلام سياه كه در آن جامعه آنقدر محكوم هست به ذلت و نكبت و حقارت، در مقابل ارباب خودش كه يك آقازاده‌ى بزرگ يا يك آقاى متنفذ هست مى‌ايستد، حرفش را ميزند، سخن دلش را ابراز ميكند و با او مقابله ميكند، با او بحث ميكند. اين در زندگى همه‌ى پيغمبران بوده. چى اين انسان را اينجور رها كرد؟ همين كه غلها و زنجيرها را از پاى او باز كردند؛ آزادى يعنى اين. پس مفهوم آزادى در قرآن كريم، در روايات، در متون اسلامى آمده؛ حالا اين آزادى چى هست، عرض كردم، بعدها، در بحثهاى بعدى، حدود و مرزهاى اين آزادى را ان‌شاءاللّه مشخص ميكنيم كه معلوم بشود اين آزادى با بى‌بندوبارى يكى نيست؛ با گمراهى يكى نيست؛ با خودرأيى و خودكامگى يكى نيست؛ با وحشيگرى و بى‌ضابطگى يكى نيست.
آزادى يعنى آزادى؛ بى‌بندوبارى و وحشيگرى و فساد و گمراهى و خودكامگى، هر كدام معانى خودشان را دارند؛ آزادى هم يعنى آزادى. اين را بعد ان‌شاءاللّه روشن ميكنيم. اما نفس آزادى، خود اين مفهوم متعالى و راقى‌اى كه حداكثر دويست سال است توى مطبوعات و كتابها و انديشه‌هاى غربى راه پيدا كرده، اين در قرآن كريم هست و يقيناً در مكتب بسيارى از انبياى الهى هست. در وصيت اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) به فرزندش امام حسن مجتبى، با خودِ همين كلمه‌ى آزادى آمده كه: «لاتكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرّا».(2) بنده‌ى غير خودت نباش كه خدا تو را آزاد آفريده. ببينيد! هر انسانى آزاد به دنيا آمده كه در سندهاى بسيار مهم انقلاب كبير فرانسه امروز در دنيا حفظ ميشود و دهن به دهن گفته ميشود و از حرفهاى منتسكيو و امثال او از نويسندگان و متفكران، ذكر ميشود و نقل ميشود كه هر انسانى آزاد به دنيا مى‌آيد، اين در هزار و چهارصد سال قبل به صورت يك سند مكتوبِ نوشته شده‌ى غير قابل خدشه وجود دارد. «لاتكن عبد غيرك»؛ بنده‌ى غير خودت نباش؛ غلام نباش، در حالى كه خدا تو را آزاد آفريده.
قبل از اسلام حضرت موسى به فرعون ميگويد كه: «و تلك نعمة تمنّها علىّ ان عبّدت بنى‌اسرائيل»؛(3) كه اين را هم قرآن نقل ميكند. اين منتى است سر من ميگذارى كه بنى‌اسرائيل را برده‌ى خودت كرده‌اى، آزادى آنها را سلب كردى؟! باز اينجا مسئله‌ى بردگى و آزادى مطرح است. و در معارف صدر اسلام و در تاريخ صدر اسلام، اينقدر اين مفهوم با همين نام، با همين واژه و با همين خصوصيات تكرار شده كه جاى شك باقى نميماند.
در زمان خليفه‌ى دوم، استاندار مصر عمروعاص بود و پسر عمروعاص در يك ماجرائى، در يك گفتگوئى با يك جوان دهاتى حرفشان شد، يك سيلى بر صورت آن جوان روستائى مصرى زد - حالا شما ببينيد يك روستائى مصرى كه نميدانم حالا عرب بوده يا غير عرب بوده، شايد آنوقت هنوز عرب هم نبودند، آن هم نماينده‌ى خليفه و استاندار مطلق - پسر به پدرش شكايت كرد. پدرش آمد پيش عمروعاص، گفت بايد قصاص كنى؛ پسر من كتك خورده و بايستى پسر تو كه زده، او هم كتك بخورد. او هم اعتنائى نكرد و اينها را بيرون كرد. بلند شدند آمدند مدينه در زمان خليفه‌ى دوم و پيش خليفه توى مسجد، ماجرا را مطرح كردند. خليفه فوراً نوشت تا آن حاكم يعنى عمروعاص و پسرش هر دو بيايند. آوردشان توى مسجد گفتش كه اين پسر دهاتى، آن پسر استاندار را قصاص كند، خود استاندار هم تعزير بشود. گفت چرا خود من تعزير بشوم؟ گفت براى خاطر اينكه به ميخ قدرت تو، پسرت اين كار را كرد و اين حركت را انجام داد؛ تو رو دادى به او. بعد يك جمله‌اى از قول خليفه نقل شده كه آن هم جملاتى است كه توى تاريخ هست و او اين است كه خطاب ميكند به عمروعاص ميگويد: «متى استعبدتم النّاس و قد ولدتهم امّهاتهم احرارا؟»(4) از كى شما اين مردم را بنده‌ى خودتان و برده‌ى خودتان قرار داديد، در حالى كه مادرهاشان اينها را آزاد آفريدند؟ اين منطق اسلام است. اگر اين در اسلام به صورت يك فرهنگ رائج نبود، خليفه براى يك كار به اين مهمى كه استاندار خودش را ميخواهد مجازات كند، به اين جمله، به اين معرفت اسلامى استناد نميكرد؛ پيداست اين يك مطلبى بوده كه همه اين مطلب را ميدانستند، جزو فرهنگ رائج و شناخته شده‌ى ملت اسلام در آنوقت بوده كه انسانها آزادند، انسانها داراى حق آزادى هستند و از مادرها آزاد متولد شدند و كسى حق ندارد انسانها را برده و اسير و بنده‌ى خودش بكند و حق آزادى آنها را سلب كند كه البته اينجا جرج جرداقِ مسيحى كه درباره‌ى اميرالمؤمنين كتاب نوشته، بين اين جمله و جمله‌ى اميرالمؤمنين يك مقايسه‌ى جالبى ميكند كه جاى بحثش اينجا نيست و نشان دهنده‌ى اين هست كه اين مفهوم، اين فرهنگ در اسلام وجود دارد. پس فرهنگ آزادى، مفهوم آزادى در اسلام يكى از آن مفاهيم قطعى و حتمى است. اگر كسى تصور بكند يا به ذهنش خطور بكند كه اسلام دينى است كه آزادى‌هاى اجتماعى را سلب ميكند، آزادى‌هاى فردى را سلب ميكند و در فرهنگ اسلامى آزادى نيست، نه، اين يك حرف بيخودى است. البته آزادى غير از بى‌بندوبارى است. همان طور كه عرض شد، آزادى غير از گمراه كردن افراد و اغواگرى است. آزادى غير از خودرأيى و خودكامگى است. آزادى غير از اين است كه كسى هر كارى دلش خواست انجام بدهد ولو با چهارچوبهاى پذيرفته شده‌ى جامعه يا حقوق جامعه يا حقوق افراد ديگر در تضاد باشد. يك مرزهائى دارد آزادى. آزادى غير از اين است كه كسى به استناد آزادى هر سوء استفاده‌اى خواست بكند، كمااينكه در دنيا اين كار شده؛ كمااينكه به نام آزادى بزرگترين بارها بر انسانها تحميل شده؛ به نام آزادى بزرگترين جنايتها انجام گرفته؛ به نام آزادى نسلهاى انسانى به فساد اخلاقى و شهوانى دچار شدند؛ به نام آزادى، آزادى حقيقى از ذهنهاى انسانها در فرهنگ غربى و در مكاتب غربى گرفته شده؛ به نام آزادى چشمهاى انسانها را بسته‌اند، عقلهاى آنها را بسته‌اند و هرچه خواسته‌اند در ذهن آنها و در دل آنها نفوذ داده‌اند و رسوخ داده‌اند كه اين حقيقتى است كه امروز ما در دنيا داريم مشاهده ميكنيم؛ هم در بلوكهاى غرب و نظامهاى دموكراسى كه طرفدار آزادى فردى‌اند، هم در نظامهاى شرقى و دستگاه‌هاى سوسياليستى كه طرفدار آزادى‌هاى اجتماعى و هضم آزادى فردى در آزادى اجتماعى‌اند. به نامهاى گوناگون، مكاتب گوناگون: اومانيسم و غيره و غيره، هر كدام يك لطمه‌اى به اين آزادى زده‌اند. بنابراين بايد اين مفهوم اسلامى كه مفهوم بسيار راقى و عالى و افتخارآميزى هست، درست معنا بشود. اين هم از قبيل همان مطلبى است كه در باب حقوق زن و وظائف زن و حدود معاشرت زن در اينجا من عرض كردم كه گفتم ما در مقابل دنيا باقى‌دار نميشويم اگر نظر خودمان را در باب زن بگوئيم. دنيا نميتواند عليه ما حرف بزند، اگر مفهوم حدود زن و وظائف زن در جامعه مشخص بشود. ما هستيم كه زبانمان سر دنيا دراز خواهد بود. اگر ما در باب آزادى هم نظر اسلام را درست تبيين كنيم و تشريح كنيم، ما باقى‌دار نميشويم در دنيا و پيش كشورهائى كه دم از آزادى‌هاى دروغين و تقلبى و گمره‌ساز ميزنند. ما هستيم كه زبانمان سر دنيا دراز است كه چرا اين آزادى‌ها به انسانها داده نميشود و چرا به نام آزادى بر انسانها ظلم ميشود و جفا ميشود. لذا بايد نظر اسلام در باب آزادى دانسته بشود. اين يك بحثِ لازم است؛ براى مردم ما هم اين بحث لازم است، براى كسانى كه با مسائل جهانى هم در ارتباطند، لازم است و ان‌شاءاللّه راهگشاى خود ما مسئولين كشورى هم خواهد بود كه بتوانيم بر اساس اين حدود وظائفمان را هرچه بيشتر بفهميم.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
والعصر. انّ الانسان لفى خسر.
الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.(5)

1) اعراف: 157
2) نهج البلاغه، نامه‌ى 31
3) شعراء: 22
4) تفسير فى ظلال القرآن (سيد قطب)، ج 8، ص 95 (كتاب از منابع اهل سنت است)
5) عصر: 3 – 1


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]:


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





2-مرزهای آزادی در اسلام و غرب


متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ الّذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التّوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
اوصيكم عباداللّه بتقوى اللّه و نظم امركم و ان تكونوا للظّالم خصما و للمظلوم عونا.
همه‌ى برادران و خواهران نمازگزار را دعوت ميكنم و توصيه ميكنم به رعايت تقواى الهى و رعايت ذكر و ياد پروردگار؛ نه فقط در حال نماز، بلكه در همه‌ى احوال و همراه با همه‌ى حركات و سكنات و گفتن‌ها و سكوت‌ها.
بحثى كه از هفته‌ى گذشته به مناسبت وظائف دولت اسلامى و حكام مسلمين مطرح شد، يعنى بحث تأمين آزادى براى افراد جامعه، به اينجا رسيد كه اصل تعبير آزادى و مفهوم آزادى با همين عنوان و با همين تعبير در اسلام داراى سابقه است. خطاست اگر كسى تصور كند كه مسئله‌ى آزادى و آزادى‌هاى اجتماعى و آزادى‌هاى فردى از غرب و از فرهنگ غربيان وارد كشور ما و جوامع اسلامى شده است؛ نه، در اسلام و در آثار اسلامى مسئله‌ى آزادى داراى اهميت زيادى است، با يك ابعاد بسيار وسيع و حتى وسيعتر از آنچه كه امروز در دنيا مطرح است و در خطبه‌ى گذشته، من دو سه فراز از قرآن و حديث را عرض كردم، امروز هم يك حديث ديگر در اين باره عرض ميكنم و آن جمله‌اى است از اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) كه فرمود: «انّ ادم لم‌يلد عبدا و لا امة و انّ النّاس كلّهم احرار»؛(2) يعنى آدم، غلام و كنيز به دنيا نيامده است؛ همه‌ى انسانها آزادند. اين يك جمله‌ى كوتاه و بسيار پرمعناست كه همه‌ى آزادى‌هائى كه امروز غرب و شرق و تمدنها و فرهنگهاى جهانى از آن دم ميزنند، در اين وجود دارد و اين افتخار، متعلق به اديان است و متعلق به اسلام است كه اعلان آزادى بشر را كرده‌اند. مباحثى كه بايد در اين باره گفته بشود، مباحث زيادى است، من چون مايل هستم كه به مباحث اصلى زودتر برسيم، برخى از مطالب را به صورت خلاصه و فشرده عرض ميكنم و در مرتبه‌ى اول مفهوم آزادى را كه يكى از مسائل اصلى است، اينجا مطرح ميكنم.
اولاً بايد بدانيم كه آزادى به معناى رها بودن از هر قيد و بند و نديدن مانع بر سر راه خود و اينكه هر كسى هر كارى كه مايل هست و دوست ميدارد، آن را بتواند انجام بدهد، اين در هيچ يك از مكتبها و فرهنگها و نظرات فلسفى و اجتماعى، به صورت يك ارزش ذكر نشده. آزادى بى‌بند و بار، آزادى مطلق را هيچ كس در دنيا طرفدارى نكرده و ممكن هم نيست. در جامعه‌ى بشرى اگر ما فرض كنيم كه يك انسان در هر كارى كه مايل است انجام بدهد آزاد باشد و هيچ مانعى بر سر راه او نباشد، نفس اين آزادى طبيعى است كه آزادىِ بسيارى از مردم ديگر را محدود خواهد كرد؛ راحتى آنها را، امنيت آنها را، آزادى آنها را سلب خواهد كرد. بنابراين آزادى انسانيت و جامعه‌ى انسانى به صورت مطلق اصلاً نه ممكن است و نه كسى طرفدار اوست؛ حتى آنارشيستهائى كه در قرن نوزدهم و بيستم در اروپا پيدا شدند و شعار آزادى از تمام قوانين اجتماعى و قيود اجتماعى را سر دادند، آنها هم باز يك حدودى و يك قيودى را بهش معتقد بودند و در عمل رعايت ميكردند. خلاصه، آزادى به معناى مطلق يعنى اينكه انسان هر كارى كه مايل بود، هر چيزى كه اراده كرد، برايش مباح باشد، يله باشد، رها باشد، اين نه منطقى است، نه ممكن است و نه هيچ كس در دنيا از آن طرفدارى كرده. بحثى كه وجود دارد، بر سرِ حدود آزادى است. بالاخره اين آزادى مطلق يك جا محدود بايد بشود، اين انسان اگر بخواهد زندگى مطلوب و راحتى داشته باشد، يك مقدار از آزادى‌ها را بايد قبول كند و بپذيرد كه از او بگيرند و يك جا متوقف بشود. بحثى كه بين متفكرين و فلاسفه‌ى اجتماعى و كسانى كه در اين باب حرف زده‌اند و نظرى داده‌اند وجود دارد، در اين «حد» است؛ مرز آزادى كجاست؟ يعنى انسانها تا چه حد و در چه محدوده‌اى و در چه چهارچوبى آزادند و به كجا كه رسيدند، آزادى آنها بايد محدود بشود و جلو آزادى آنها گرفته بشود؟ بحثى كه در باب آزادى و مفهوم آزادى وجود دارد، در اينجاست.
در اينجا فلاسفه‌ى اجتماعى غرب، اولْ‌بار در فرهنگ رائج جهانى نظراتى ابراز كردند و كتابهائى نوشتند كه كتابهاشان هم معروف است. اسم اين نويسندگان و متفكرين هم معروف است و همان اصول غالباً در اعلاميه‌ى حقوق بشر هم كه امروز يكى از سندهاى جهانى به حساب مى‌آيد و مورد قبول خيلى‌هاست، ذكر شده. اينها يك نظراتى را در باب حدود آزادى و مرزهاى آزادى ذكر كرده‌اند. مثلاً مرز آزادى، قانون است كه اگر چنانچه كسى ميخواهد آزاد باشد، بايد در چهارچوب قانون آزاد باشد؛ يا مرز آزادى تا آنجائى است كه به آزادى ديگران لطمه‌اى نزند. اينها حرفهاى معروفى است كه فلاسفه‌ى اجتماعى غرب گفته‌اند، نويسندگان مسلمان هم خيلى‌هاشان از آنها تقليد كرده‌اند و گرفته‌اند و بدون اينكه روى نظر اسلام يك تجزيه و تحليلى بشود، يك مطالعه‌اى بشود، آيات قرآن ديده بشود، نظرات اسلامى مشاهده بشود، همان شعارها را سر داده‌اند. البته برخى از حرفها درست هم هست، لكن برخى از حرفها، حرفهاى نادرستى است، حرفهاى غير قابل دفاعى است و غير منطقى‌اى است كه در جزئيات اين مطالب اگر بخواهيم وارد بشويم، از حيطه‌ى حوصله‌ى بحث نماز جمعه خارج خواهد شد؛ اين بايد در جاهاى ديگرى و محدودترى بحث بشود.
آنچه كه من اينجا ميخواهم عرض بكنم، تفاوتهائى است كه در شكل كلى، آزادى از نظر اسلام دارد با آزادى‌هائى كه متفكرين غربى ذكر كرده‌اند. من اول فهرست بحثى را كه چه در اين خطبه و چه در خطبه‌هاى ديگر خواهم كرد، عرض كنم تا آن كسانى كه مايلند بحثها را تعقيب كنند و رويش فكر كنند، روال بحث دستشان باشد. ما به طور كلى آن تفاوتها و نكات اساسى‌اى كه ميان مفهوم آزادى يا حدود و مرزهاى آزادى بين اسلام و غير اسلام هست يا به تعبير بهتر بين اديان الهى و غير آنهاست، آنها را خلاصه ذكر ميكنيم كه شايد امروز تمام بشود؛ بعد ميپردازيم به تفصيل در برخى از جزئيات مثل آزادى فكر، آزادى عقيده، آزادى بيان، آزادى فعاليتهاى گوناگون اجتماعى، فعاليتهاى سياسى، فعاليتهاى اقتصادى كه حدود آزادى در اين زمينه‌ها از نظر اسلام چقدر است كه آن بحثها نسبتاً تفصيلى خواهد بود. اين بحثى كه امروز در بيان تفاوتهاى اساسى مرزهاى آزادى در اسلام و غير اسلام عرض ميكنم، يك بحث اجمالى است.
به طور خلاصه در تفكر اسلامى، سه تفاوت اصلى و اساسى وجود دارد در بيان مرزهاى آزادى و تعيين چهارچوب آزادى. همان طور كه اشاره شد، در منطق مكاتب اجتماعى غرب، آزادى را محدود ميكنند به مثلاً قانون يا به اينكه به آزادى ديگران لطمه‌اى وارد نيايد. اسلام در برخى از زمينه‌ها دائره را از اين تنگتر ميكند و در بعضى از زمينه‌ها دائره را گسترش ميدهد و به‌اصطلاحِ طلبگى ما، بين نظر اسلام و نظر رائج در دنياى غرب در باب آزادى، عموم و خصوص من وجه است: در برخى از چيزها ما نظر غرب را بسيار محدود و تنگ ميدانيم، در بعضى از چيزها آن را بيش از حد وسعت يافته و نزديك به بى‌بندوبارى. آن سه تفاوتى كه وجود دارد، يكى اين است كه در اسلام علاوه بر موانع بيرونى‌اى كه آزادى انسان را محدود ميكنند مثل قدرتها، استعمارگران، ظالمها، قلدرها كه آزادى افراد ضعيف و زيردست خودشان را محدود ميكنند، يك عده موانع درونى هم فرض شده كه آنها هم آزادى انسان را محدود ميكنند. يعنى طرفداران آزادى در غرب با آن عواملى مبارزه ميكنند كه از بيرونِ وجود انسان با آزادى او ميجنگد و آزادى او را محدود ميكند؛ مثلاً اختناقى كه در برخى از جوامع هست؛ زور و سلطه‌ى قدرتهائى كه نميگذارند ملتها نفس بكشند؛ آن اربابى كه برده‌ى خودش را مثلاً زير شلاق ميگيرد يا محدود ميكند و همين طور بقيه‌ى عواملى كه از وجود خود انسان بيرون هستند و مانع آزادى او هستند. غرب در مفهوم آزادى وقتى بحث ميكند، به اين موانع توجه ميكند و علاج آنها را ميخواهد ارائه بدهد. در اسلام غير از اينكه به اين موانع توجه ميشود - كه حالا آن را هم باز عرض خواهم كرد - يك دسته موانع ديگر را هم در نظر ميگيرد كه اينها هم مانع آزادى انسانند و آنها موانع درونى‌اند. آنها چى‌اند؟ آنها عبارتند از برخى از خصوصيات بشرى كه او را به ضعف و به ذلت و به زير دست ماندن و به انفعال ميكشاند؛ اخلاقيات فاسد، هوى‌ و هوسها، منيتها، بغضها، حب‌هاى بيجا و خلاصه، عوامل درونى وجود انسان؛ اينها هم از نظر اسلام انسان را محدود ميكنند. يك انسان براى اينكه آزاد باشد، كافى نيست كه زير سلطه‌ى يك انسان ديگر يا يك حكومت جبار نباشد، بلكه براى آزادى يك انسان لازم است كه زير سلطه‌ى قوه‌ى غضبيه و شهويه‌ى خودش هم نباشد. آن انسانى كه بر اثر ضعفها، بر اثر ترس، بر اثر طمع، بر اثر حرص، بر اثر شهوات نفسانى مجبور ميشود تحميلاتى را و محدوديتهائى را قبول كند، آن انسان هم در حقيقت آزاد نيست.
در همين نظامهاى زير ستم دنيا و آنجاهائى كه انسانها در زندان دستگاه‌هاى جبار حاكم به سر ميبرند شما نگاه كنيد؛ ملتها نيرومندند، ملتها داراى قدرت فعاله هستند، در عين حال امروز شما در دنيا ملتهاى زيادى را مى‌بينيد كه بر هر كدام از آنها يك دستگاه قدرت متشكل از چند انسان، آن هم انسانهائى كه از خود اين مردم قوى‌تر نيستند، دارند حكومت ميكنند و مثل يك بچه‌اى كه مهار شترى را به دست بگيرد و هر جا كه ميخواهد او را ببرد، شتر رام اين ملت را به هر جا كه دلشان ميخواهد ميبرند و مصالح او را هم در نظر نميگيرند. خلقهاى مسلمان و غير مسلمان در دنيا وضعشان همين جور است. خب، چرا اين ملتها اين وضع را تحمل ميكنند؟ يكى از عوامل اسارتهاى ملتها در يك چنين كشورهائى، همان اسارت درونى است. وقتى در درون خودشان دچار ترسند، دچار طمعند، به چند صباح بيشتر زندگى كردن در اين دنيا اهميت ميدهند، به چند وعده بيشتر غذا خوردن يا چربتر و بهتر غذا خوردن اهميت ميدهند، به آسايش خودشان و تن‌آسانى خودشان اهميت ميدهند، وقتى از يك پليس موظف از قِبل آن قدرتها ميترسند و از او حساب ميبرند و جرئت اظهار وجود نميكنند و جرئت نفس كشيدن نميكنند، وقتى از مرگ ميترسند، از بيكارى ميترسند، از گرسنگى ميترسند، از ناراحتى و سختى ميترسند، يعنى وقتى اسير اين احساسات و ضعفهاى درونى خود هستند، لازمه‌ى طبيعى‌اش اين است كه اسير اسارتها و زنجيرهاى بيرون از وجود خودشان هم ميشوند. شما به ملت خود ما نگاه كنيد. آن روزى كه اين ملت در زير اختناق رژيم ستمشاهى نفس نميكشيد، از كسى صدا در نمى‌آمد، انسانى جرئت نميكرد كه به وضع و به آن همه بدى و شرارت و ظلم اعتراض بكند، آن دستگاه جبار و ظالم با خيال راحت ميراند، سوارى ميگرفت؛ چرا نگيرد؟ وقتى دلى با خدا آشنا نيست، با انسانها، با بندگان خدا رحمى ندارد، لطفى ندارد، محبتى ندارد. آن روزى كه مردم ما حصار ترس را شكستند، حصار طمع را شكستند، كاسب از درآمد روزانه‌اش صرف‌نظر كرد، دانشجو از درس اين ترمش صرف‌نظر كرد، كارگر از درآمد اندك و ناچيزش صرف‌نظر كرد، نظامى از آن امتيازاتى كه داشت صرف‌نظر كرد، حصار طمع دريده شد، حصار ترس دريده شد، از بين رفت، مردم از زنجيرهاى درونى خودشان وقتى آزاد شدند، لازمه‌اش اين شد كه ريختند توى خيابانها، مشتها را گره كردند، آن وقت دستگاه جبار ستمشاهى ديد در مقابل اين مردمى كه آزاد شده‌اند، از زنجيرهاى روح خودشان و نفس خودشان رها شده‌اند، هيچ وسيله‌اى در مقابل اينها ندارد كه اينها را سر جاى خودشان بنشاند. ...(3)
در سطح جهانى هم همين جور است؛ آن ملتى كه خلاصه اسير احساسات پست كننده و ذليل كننده‌ى خودش نباشد، اسير خصلتهاى منفى خودش نباشد، اسير هوى‌ و هوس و شهوات خودش نباشد، اسير ترس و طمع خودش نباشد، آن ملت اسير قدرتهاى بيرون از وجود خودش، قدرتهاى جبار، قدرتهاى ظالم و ستمگر هم نخواهد بود و اين يك نسخه‌اى است كه براى تمام ملتهاى عالم على‌السواء قابل اجراست و دواى درد همه‌ى ملتهاست؛ يعنى آزادى درونى، آزادى معنوى، آزادى از زنجيرهائى كه بازدارنده‌ى انسان هستند از حركت، از فعاليت، از اراده؛ اما اين زنجيرها بيرون از وجود او نيستند، در درون خود او هستند؛ آزادى از اينها. اين يكى از فرقهاى اساسى ميان نظر اسلام در باب آزادى و نظر مكاتب غربى است. مكاتب غربى به اين نكته اهميت نميدهند، توجه نميكنند. چرا، معلمين اخلاقشان - كه اخلاق آنها هم از معنويت دور است، از بناى معنوى و فكر معنوى الهى جداست و لذا يك اخلاق خشك و بى‌محتوائى است - يك توصيه‌هائى ميكنند، يك حرفهائى ميزنند، كتابهائى مينويسند، لكن جداى از بحث آزادى. اين را آزادى انسان نميدانند. اسلام اين را آزادى انسان ميداند.
من دو، سه تا جمله از كلمات رهبران اسلام را اينجا براى شما عرض بكنم تا ببينيد كه اسلام به اين آزادى كه در حقيقت رهائى معنوى انسان است و آزادى از قيدها و زنجيرهاى درونى بشر هست، چگونه نظر ميكند و درباره‌ى او چى ميگويد. يك جمله اين است: «لا يسترقّنّك الطّمع و قد جعلك اللّه حرّا»؛(4) يعنى اى انسان، طمع و آز تو را اسير نكند، برده نكند، در حالى كه خدا تو را آزاد آفريده. آن آزادى‌اى كه طمع او را سلب ميكند و از بين ميبرد، اين چه جور آزادى است؟ طمع انسانى و آز و حرص انسانى، او را اسير ميكند. اين ضد آزادى است، اين در مقابل آزادى است. نميشود انسان آزاد باشد، آزاديخواه باشد، خودش را آزاد بداند، اما اسير بند طمع باشد. اين خودش او را برده خواهد كرد.
يا اين جمله‌ى ديگر؛ «من ترك الشّهوات كان حرّا»؛(5) آن كسى كه شهوتهاى خودش و هوسها و تمايلات نفسانى خودش را رها ميكند، او آزاد و حر است. آن كسى كه اسير شهوات است، غرق در تمايلات نفسانى است، اين چه آزادى‌اى دارد؟ اين همان نقطه‌اى است كه ملاحظه ميكنيد آزادى از بينش و ديدگاه اسلام را بكلى جدا ميكند از آن آزادى‌اى كه در بينش غرب هست. آنها ميگويند اگر كسى اسير تمايلات دل خودش هست و برده‌ى هوسها و شهوتهاى خودش هست، اين را آزاد بگذاريد. اين آزادى نيست، اين اسارت است، اين بردگى است. هيچ عاملى از بيرون نميتواند يك انسان را آنجور برده كند كه يك شهوت درونى، يك هوى‌ و هوس درونى او را برده ميكند، او را اسير ميكند. لذا شما امروز مى‌بينيد در دنيا استعمارگران براى اسير كردن ملتها، براى مطيع كردن شخصيتها حتى مبارزين، از اين راه استفاده ميكنند و آنها را در دام شهوت مى‌اندازند. يكى از كارهائى كه امروز دستگاه‌هاى جاسوسى دنيا مشغولند در همه جاى دنيا، همين است؛ شخصيتهائى را كه از اينها حساب ميبرند، از اينها ميترسند، فكر ميكنند ممكن است براشان مزاحمتى ايجاد كنند، اينها را با تدابير خاصى، با شيطنتهاى خاصى هل ميدهند - بدون اينكه خود اينها بفهمند - در دام يك امر شهوانى؛ در دام زن، در دام پول، در دامهاى گوناگون اينها را مى‌اندازند؛ آن انسانى كه آنجور آزاد بود، آنجور فرياد ميكشيد، آنجور اظهار وجود ميكرد، ناگهان مى‌بينيد مثل يك برده و اسير، مثل يك غلام ميشود مطيع آنها. پس شهوات اسير كننده‌ى انسان است.
يك روايت ديگر؛ «من زهد فى الدّنيا اعتق نفسه و ارضى ربّه»؛(6) آن كسى كه به جلوات دنيا و تمايلات دنيوى بى‌اعتنا باشد، او جان خودش را آزاد كرده، خداى خودش را خشنود كرده. يك روايت ديگر؛ «الحرّ حرّ على جميع احواله ان نابته نائبة صبر لها و ان تداكّت عليه المصائب لم تكسره»؛(7) انسان آزاد در همه حال آزاد است؛ اگر سختى‌اى به او رو بياورد، تحمل ميكند، صبر ميكند؛ يعنى چه؟ يعنى زبون سختى‌ها نميشود؛ زبون و اسير و مقهور ترس و ناراحتى و مصيبت نميشود. «و ان تداكّت عليه المصائب لم تكسره»؛ اگر مصيبتها از همه طرف بر او هجوم بياورند و او را زير فشار قرار بدهند، او نميشكند. اين را ميگويند آزاد. اين آن آزادى در مفهوم اسلامى است. اين يك تفاوت بين مفهوم آزادى از نظر اسلام و مفهوم آزادى از نظر مكاتب غربى، كه عبارت بود به طور خلاصه از اينكه: در اسلام آزادى فقط آزادى از قيد و بندهاى خارج از وجود انسان نيست، بلكه آزادى از قيدهاى درونى انسان هم بزرگترين آزادى‌هاست و اگر كسى آن را داشته باشد و اين را نداشته باشد، در حقيقت آزاد نيست. چون وقت گذشته، بقيه‌ى اين بحث را ميگذارم براى خطبه‌ى بعد.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.(8)

1) اعراف: 157
2) كافى، ج 8، ص 69
3) تكبير
4) غرر الحكم، ص 298
5) تحف العقول، ص 88
6) غرر الحكم، ص 277
7) كافى، ج 2، ص 89
8) عصر: 3 – 1




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





3-ریشه آزادی در اسلام و غرب


متن خطبه:

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستهديه و نستغفره و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين. قال اللّه الحكيم فى كتابه: الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ الّذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التّوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم والاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
در بحث آزادى از نظر اسلام و مرزبندى تكاليفى كه دولت اسلامى براى تأمين آزادى‌هاى اساسى اسلامى در جامعه دارد، عرض كرديم كه در اصل مفهوم آزادى بين فرهنگ غربى و فرهنگ اسلامى يك اختلاف و تفاوت اساسى‌اى وجود دارد. تفاوتهائى هست، اما به سه تفاوت عمده در اين بحثها اشاره ميكنيم.
يكى از آنها را در هفته‌ى قبل عرض كردم و آن به طور خلاصه اين بود كه در فرهنگ غربى، آزادى داراى موانع بُرونى است؛ موانع اجتماعى و سياسى و اقتصادى و امثال آنها. اما از نظر اسلام غير از موانع بُرونى مثل همين محدوديتهاى سياسى و اقتصادى و موانع آزادى؛ حكومتها، دولتها، رژيمهاى جبار، نظامهاى اقتصادى ظالمانه، علاوه‌ى بر اينها، يك سلسله موانع درونى هم وجود دارد كه آزادى بشر را محدود ميكند، بشر را اسير و زندانى و برده ميسازد و موانع درونى از موانع برونى مهمتر، خطر آن بيشتر و رفعش مشكلتر است و تنها آن انسانهائى ميتوانند موانع بيرونىِ آزادى را برطرف بكنند و محدود كنندگان آزادى را به زانو در بياورند كه قبلاً توانسته باشند موانع درونى را يا بعضى از آنها را از سر راه خودشان بردارند و در دل و جان خود آزاد بشوند. در اين باره هم چند حديث خوانده شد و مطالبى در ذيل آن احاديث كه از كلمات پيشوايان بزرگ اسلام بود، به عرض برادران و خواهران رسيد. اينجا فقط يك نكته را اضافه ميكنم و آن اين است كه اين واژه‌ى مقدس تقوا و نيز واژه‌ى مقدس ديگر تزكيه كه اين همه در اسلام بر روى آن تكيه شده است، در حقيقت همان فائق آمدن بر موانع درونى آزادى است. تقوا عبارت است از اينكه انسان هوشيارانه از خود محافظت كند و مانع شود از اينكه هوى‌ها و هوسها و جهالتها و لغزشها او را از راه صحيح الهى و انسانى دور كند و تزكيه عبارت است از اينكه انسان خود را از آلايشها و فسادها و گرفتارى‌هاى روحى و قلبى پاك كند، خود را پاكيزه از دنائتها و رذالتها و پستى‌ها بكند. اگر تقوا و تزكيه در كسى پيدا شد، او در حقيقت آزاد است و او ميتواند بر قدرتهاى بزرگ عالم هم پيروز بشود. و اگر در ملتى تقوا و تزكيه پيدا شد، ولو به طور نسبى، به همان اندازه ميتواند بر قدرتهاى تهديد كننده‌ى آزادى او غلبه كند. اين داستان معروف ديوجانس حكيم را شايد بسيارى از شما شنيديد كه نقل ميكنند اسكندر مقدونى كه فاتح بخش عظيمى از دنياى زمان خودش بود با تبختر(2) از راهى عبور ميكرد، همه در مقابل او تعظيم ميكردند و به خاك مى‌افتادند و ستايش او را ميكردند، ديد يك مرد ژنده‌پوش فقيرى در سر راه نشسته و به او اعتنائى نكرد. پرسيد اين كيست؟ رفتند نزديك، ديدند مرد فقير ژوليده‌اى است كه هيچ اعتنائى به اسكندر نميكند. گفت او را آوردند، پرسيد چرا به من احترام نكردى؟ او در جواب گفت كه من نبايد به تو احترام كنم؛ زيرا تو غلامِ غلامان منى. اسكندر تعجب كرد. گفت تو مگر ديوانه‌اى، به كسى مثل من غلام ميگوئى، آن هم غلامِ غلامان تو! گفت: تعجب نكن اى اسكندر! زيرا كه تو اسير و برده‌ى شهوت و غضب خود هستى و شهوت و غضب در دست من اسيرند.
اين آن انسان آزاد است كه اگر شهوت و غضب او، تمايلات نفسانى او در دست او اسير بودند و او اسير شهوت و غضب نبود، آن وقت او قوى‌تر است از هر آن كسى و هر آن تشكيلاتى كه داراى قدرت مادى باشد، اما اسير و برده‌ى تمايلات نفسى خود باشد. و لذا در تاريخ هم وقتى شما نگاه كنيد، مى‌بينيد حكما و دانشمندان و انبيا و اهل معرفت على‌رغم ضعفهاى ظاهرى‌شان و نداشتن قدرت بر اسكندرها و كوروش‌ها و بقيه‌ى سلاطين و جهانگيران عالم، پيروز شدند؛ در زمان خود پيروز نشدند، اما در تاريخ پيروز شدند. از سلاطين و جهانگيران عالم جز نامى، آن هم همراه با طعن و لعن انسانهاى هوشيار چيزى در تاريخ نمانده، اما بشر آنجا كه زندگى ميكند، آنجا كه ميفهمد، آنجا كه دانش دارد، آنجا كه ايده‌هاى شريف را مطرح ميكند، آنجا كه خصوصيات نيك انسانى از او سر ميزند، در حقيقت دنباله‌رو پيغمبران و حكيمان و عارفان و همان كسانى است كه فكرشان را بر تاريخ و بر بشريت عرضه كردند و پايش ايستادند و مبارزه كردند؛ اگرچه خودشان رفتند، اما فكرشان ماند و تيرشان به هدف نشست. اين تفاوت اساسى بين آزادى در فرهنگ غربى رايج امروز دنيا و آزادى در فرهنگ اسلامى كه ما راجع به آن بحث ميكنيم و شقوق آن را بيان خواهيم كرد.
يك فرق اساسى ديگر عبارت است از ريشه‌ى آزادى. اين بحث را من كوشش ميكنم تا آنجا كه ممكن است، كوتاه و فشرده و درعين‌حال ساده كنم، اما جزو بحثهائى است كه جا دارد اگر صاحبان علاقه‌ى به مباحث فكرى و اهل تأمل و تفكر در مسائل اسلامى دنبال آن كار و مطالعه‌ى فراوانى را انجام بدهند. منشاء آزادى و ريشه‌ى آزادى در فرهنگ غربى با منشاء و ريشه‌ى آزادى در بينش اسلام و در فرهنگ اسلامى بكلى متفاوت است. اينى كه شما مى‌بينيد در تمدن كنونى غرب ميگويند بشر بايد آزاد باشد، اين يك فلسفه‌اى دارد، يك ريشه و منشاء فكرى دارد و اينى كه اسلام ميگويد بشر و انسان بايد آزاد باشد، فلسفه‌ى ديگرى دارد و ريشه و منشاء ديگرى. ريشه‌ى آزادى در غرب عبارت است از خواست انسان، تمايلات انسان. وقتى ميگوئيم خواست و تمايلات انسان، مقصود همه، تمايلات عقلانى و منطقى هم نيست؛ يعنى انسان يك سلسله خواستها دارد، تمايلات دارد، بعضى‌اش مهم است، بعضى‌اش حقير است؛ بعضى‌اش منطقى است، بعضى‌اش پوچ و واهى است، بعضى‌اش مربوط به مسائل شهوانى است، بعضى مربوط به مسائل فكرى و روحى و چيزهاى ديگر است، اما هر چه هست، چون انسان داراى يك خواستى هست، يك تمنائى هست، يك ميلى هست، بايد بتواند اين ميل خود و تمناى خود و خواست خود را اعمال كند. اين به طور كوتاه و خلاصه فلسفه‌ى آزادى در غرب است. لذا در تمدن غربى و فرهنگ غربى وقتى نگاه ميكنيد، صحبت از آزادى كه ميكنند، آزادى سياسى را هم شامل ميشود، يعنى فعاليت سياسى و پارلمانى و حق انتخاب و حق قانونگذارى و حق كسب و كار و بقيه‌ى امور، فعاليتهاى فردىِ شهوانى را هم شامل ميشود. اگر بگويند چرا فلان زن يا فلان مرد در ملاء عام، در خيابان با آن وضع ناهنجار و نادرست ظاهر ميشود و يك حركاتى ميكند كه وجدان مردم معمولى از آن شرم ميكند، ميگويند آقا او دلش ميخواهد، آزاد است، ميخواهد بكند، بگذاريم بكند. فلسفه‌ى آزادى، خواستن است، خواستن دل، تمناى دل انسانى؛ اين اساس آزادى در غرب است. اگرچه در غرب ميگويند كه آزادى با قانون محدود ميشود، اما خود آن قانون هم محصول آرزوها و تمنيّات و تمايلات افراد است. قانون را كى در تمدن غربى و دموكراسى غربى معين ميكند؟ اكثريت مردم. اكثريت مردم بر اساس چه چيزى به اين قانون يا به اين فرد يا به اين دستگاه رأى ميدهند؟ چون دلشان ميخواهد، چون فكر ميكنند كه اين خوب است. دليل خوبى او انطباق با ارزشهاى انسانى لزوماً نيست. آرزوها و تمنيّات اكثريت افراد جامعه، قانون را و نظام را به وجود مى‌آورد و اين قانون و نظام آزادى‌هاى عمومى را در چهارچوب خود محدود ميكند. پس ريشه‌ى آزادى در تمدن غربى و فرهنگ غربى عبارت است از خواهشهاى قلبى انسانها، از تمايلات و تمنيّات انسانها. اين منشاء آزادى است.
البته اين نكته را نگفته نگذارم كه اين ظاهر قضيه است. همين هم در تمدن كنونى غربى به صورت واقعى و حقيقى نيست. اگر كسى در مسائل جهان غرب، امروز تأمل كند و مشكلات آنها را مطالعه بكند، خيلى روشن خواهد فهميد كه رأى اكثريت را و ميل اكثريت را هم يك دسته‌ى مخصوصى از مردم به وجود مى‌آورند: باندهاى اقتصادى، باندهاى سياسى، در بعضى از كشورها مثل مثلاً آمريكا، باندهاى قوى صهيونيستى يا وابستگان به تشكيلات گوناگون سياسى و اقتصادى مختلف. اگر ريشه‌ى آزادى غربى را بخواهيد پيدا كنيد، يعنى آنى كه در قرن هجدهم در فرانسه پايه‌گذارى شد و در آمريكا و اروپا و بقيه‌ى مناطق تحت تأثير فرهنگ غرب رواج پيدا كرد، ريشه‌ى اين آزادى عبارت است از خواست طبقات ممتاز جامعه، سرمايه‌دارها، صاحبان شركتها، صاحبان كارتل‌ها و تراستهاى فعال اقتصاد بين‌المللى، شركتهاى چند مليتى، آنهائى كه وقتى لازم ميدانند كه يك فردى بر سر كار بيايد، رئيس جمهور بشود تا طرحها و نقشه‌هاى اقتصادى آنها را پياده بكند، تمام امكاناتشان را صرف ميكنند و رسانه‌هاى عمومى را استخدام ميكنند كه در اختيار خودشان هم غالباً هست و به كار مى‌اندازند، براى اينكه افكار عمومى را به سمت فلان حزب يا فلان شخص معطوف كنند و رأى مردم را سرازير كنند به سمت آن شخص مورد نظرشان. امروز در عرف سياست دنيا اين يك چيز روشن و شناخته شده‌اى است كه در آمريكا اگر كسى با كمپانى‌هاى بزرگ و باندهاى اقتصادى معروف و قوى در بيفتد، آينده‌ى سياسى او به خطر خواهد افتاد، حزب او در انتخابات پيروز نميشود، خود او سر كار نمى‌آيد. اگر سركار آمد، بر خلاف خواسته‌هاى آنها عمل كرد، او را از اريكه‌ى قدرت به زير مى‌آورند يا ترور ميكنند يا يك بازى‌اى سرش در مى‌آورند، كما اينكه در آن نظام و آن رژيم از اين قبيل حوادث گاه گاه اتفاق افتاده و همه شاهدش بودند.
پس ريشه‌ى آزادى غربى اگرچه در ادعا اين آزادى مبتنى است به اراده‌ها و تمنيات و خواستهاى افراد بشر - كه خود او هم يك چيز غير قابل قبول و غير منطقى است كه عرض خواهم كرد - اما ريشه‌ى حقيقى او حتى خواست و تمناى افراد بشر و افراد جامعه هم نيست، بلكه ريشه‌ى طبيعى اين آزادى كه قانون را و نظام را به وجود مى‌آورد، عبارت است از خواستهاى كمپانى‌دارها و تراستها و كارتلها و شخصيتهاى اقتصادى و باندهاى گوناگون سياسى و اقتصادى. اين ريشه‌ى آزادى است در غرب كه بر اساس همين تصور و تفكر اعلاميه‌ى جهانى حقوق بشر به وجود آمد كه شما اگر به آن اعلاميه نگاه كنيد، مى‌بينيد كه آزادى‌هاى گوناگونى را در عقيده و فكر و رفتار و انواع و اقسام آزادى‌ها را براى افراد بشر در همه جاى جهان پيش‌بينى كرده و من به شما عرض ميكنم كه در هيچ كشورى از كشورهاى دنيا همان امضا كنندگان اوّلى اعلاميه‌ى حقوق بشر و كسانى كه دم از آزادى هم ميزنند، شما يك كشور را سراغ نداريد كه آنچه را كه در منشور جهانى حقوق بشر نوشته شده و امضا شده، پياده كرده باشند؛ و نكردند. آن آزادى، آزادى است كه در حدود زيادى قابل پياده شدن هم هست، اگرچه كه در آن حدود براى بشر نافع هم نيست، اما چون با منافعشان اصطكاك داشته، حتى همان را هم كه خودشان قبول دارند، به نامش شعار ميدهند، پياده نكردند. اين آزادى در فرهنگ غربى است. لذا شما مى‌بينيد آن كشورهائى در نظر بينندگان و نويسندگان غربى آزادترند كه در آنها رواج بر آوردن تمنيات جنسى از همه بيشتر باشد. وقتى ميپرسند كدام كشور دنيا از همه آزادتر است، بعضى از كشورهاى اسكانديناوى و اروپاى شمالى و شمال شرقى را كه در آنها آزادى جنسى به صورت بى‌بند و بار رواج دارد، نام ميبرند و آنها را به حساب آزادى ميگذارند، ميگويند اينها آزادترين كشورهاى دنيايند! پس آزادى اساساً در مفهوم غربى‌اش همين است كه تمنيات انسانى و خواستها و شهوات و هوى‌ و هوس و قوه‌ى شهويه و غضبيه‌ى او آزاد باشد و بتواند هر كارى ميخواهد انجام بدهد، در چهارچوب آن قانونى كه آن قانون هم باز برآمده‌ى از همين تمنيات و خواستهاست.
اما آزادى در مفهوم اسلامى و فرهنگ اسلامى اينجور نيست. ريشه‌ى آزادى در فرهنگ اسلامى، جهان‌بينى توحيدى است. اصل توحيد با اعماق معانى ظريف و دقيقى كه دارد، آزاد بودن انسان را تضمين ميكند؛ يعنى هر كسى كه معتقد به وحدانيت خداست و توحيد را قبول دارد، بايد انسان را آزاد بگذارد. لذا شما مى‌بينيد در دعوت انبيا در سوره‌هاى مختلف قرآن، در سوره‌ى انبيا، در سوره‌ى اعراف، در چند سوره كه از پيغمبران مختلف حرف ميزند، مثلاً ميگويد: «و الى عاد اخاهم هودا قال يا قوم اعبدوا اللّه»؛(3) اول آنها را از خدا ميترساند و دنبال سرِ او اطاعت از خدا و اطاعت از خودش را كه نماينده‌ى خداست، به مردم پيشنهاد ميكند و مطرح ميكند. تمام پيغمبران اولين حرفشان عبارت بوده از اينكه از خدا اطاعت كنيد و از طاغوت، از كسانى كه غير خدا هستند و ميخواهند انسان را اسير كنند و برده كنند، اجتناب كنيد؛ «ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطّاغوت»،(4) در قرآن با همين لفظ و اين مفهوم مكرر ذكر شده. بنابراين آزادى اسلامى متكى بر توحيد است. اين همان بحثى است كه عرض كردم دامنه‌ى بسيار وسيعى دارد و خود ما، خود بنده در بحثهاى توحيدى در سالهاى گذشته، وقتى كه اينجاها را و اين موضوع را ميخواستيم بحث كنيم، ساعتهاى متمادى و روزهاى متمادى آيات و مفاهيم قرآن و حديث را در اينجا ذكر ميكرديم؛ واقعاً يك دريائى از معارف اسلامى است. اينجا من به طور خلاصه و مجمل عرض ميكنم كه روح توحيد عبارت است از اينكه عبوديت غير خدا بايد نفى بشود. يعنى توحيد در هر دينى و در دعوت هر پيغمبرى معنايش اين است كه انسان بايد از غير خدا - چه آن غير خدا يك شخص باشد، مثل فرعونى، نمرودى؛ چه غير خدا يك تشكيلات و يك نظام باشد، يك نظام غير الهى؛ چه غير خدا يك شى‌ء باشد؛ چه غير خدا هوى‌ها و هوسهاى خود او باشد؛ چه غير خدا عادتها و سنتهاى رايج غير الهى باشد - و از هرچه غير خداست، اطاعت و عبادت نكند و فقط از خداى متعال اطاعت كند. اطاعت از خدا به اين معناست كه احكام الهى را عمل كند؛ نظامى را كه الهى است و متكى بر تفكر الهى است، قبول كند؛ رهبر و زمامدارى را كه ارزشهاى الهى را دارد، رهبر و زمامدار بداند، از او اطاعت كند؛ پيامبرى را كه از سوى پروردگار مى‌آيد، واجب‌الاطاعه بداند؛ ولىّ امرى را كه خدا معين كرده، مورد قبول بداند و اطاعت كند و در همه‌ى حركات و رفتار در اين چهارچوب فقط زندگى كند و از غير اين چهارچوب هيچ اطاعتى نكند؛ فقط بنده‌ى خدا باشد. انسان در جهان‌بينى اسلام آن موجودى است كه در او استعدادهاى فراوانى نهفته است. اين انسان ميتواند در ميدانهاى علم و دانش و كشف رمزها و حقايق خلقت تا بى‌نهايت پيش برود؛ در سير مراتب معنوى و مراحل روحى ميتواند تا بى‌نهايت پيش برود؛ از فرشتگان ميتواند بالاتر بزند؛ از لحاظ انواع و اقسام قدرتمندى‌ها ميتواند به اوج قله‌ى قدرت برسد. اگر عبوديت خدا كرد، اطاعت خدا كرد، اين راه‌ها در مقابل او باز خواهد شد. اگر اطاعت غير خدا كرد، بالهاى او بسته خواهد شد و از پرواز باز خواهد ماند در همه‌ى رشته‌ها؛ حتى علم و دانش هم با توحيد در سر راه انسان قرار ميگيرد و انسان با او آشنا ميشود. شما ببينيد مسلمان صدر اسلام كه على‌رغم جهالت حاكم بر آن روز دنيا و شرك حاكم بر آن روز دنيا به توحيد گرايش پيدا كرد، آنچنان آزادى و فتوحى پيدا كرد كه درهاى علم و دانش به روى او باز شد و جلو افتاد و همه‌ى بشريت به دنبال او وارد وادى علم شدند كه امروز دنيا و بشريت دانش خودش را مديون اسلام است و مديون توحيد مسلمانهائى است كه اولْ‌بار قدم در وادى دانش گذاشتند. اين آزادى اسلامى است. پس ريشه‌ى آزادى در اسلام عبارت است از شخصيت و ارزش ذاتى انسان كه بنده‌ى هيچ كس غير خدا نميشود و در حقيقت ريشه‌ى آزادى انسان توحيد و معرفت خدا و شناخت خداوند است. ريشه‌ى آزادى در اسلام انواع و اقسام آزادى‌هاى تازه‌اى را براى انسان به بار مى‌آورد. ديگر انسان آزاد در فرهنگ اسلامى نميتواند و حق ندارد از غير خدا اطاعت كند - كه در آن تفاوت سوم با آزادى غربى بعداً اين را مشروحتر عرض خواهم كرد - لذا شما مى‌بينيد انبيا همه و بخصوص اسلام بر روى عبوديت انحصارى پروردگار تكيه كرده. قرآن خطاب به اهل كتاب - يعنى يهود و نصارى - اين پيشنهاد را در زمان پيغمبر مطرح ميكند: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم»؛(5) اى اهل كتاب، اى يهود و نصارى، بيائيد بر يك كلمه با هم توافق كنيد و آن اين است كه: «ألّا نعبد إلّا اللّه»،(6) به غير خدا هيچ كسى ديگر را عبادت نكنيد. اين چيزى است كه در اديان يهود و مسيحيت بوده و در همه‌ى اديان الهى بوده؛ اسلام هم كه پرچمدار اين توحيد خالص است. بعد به اين اكتفا نميكند، با جمله‌ى ديگرى عبوديت خدا را روشنتر ميكند: «و لا نشرك به شيئا»؛(7) هيچ چيزى را - نه فقط هيچ كسى را - شريك خداوند قرار ندهيد. يعنى خواستها، هوى‌ها، هوسها، خودخواهى‌ها، خودرأيى‌ها، استبدادها، سنتها، و آداب و عادات غلط جاهلى، هيچ كدام از اينها را ما شريك خدا در عبوديت قرار ندهيم. باز مطلب را در صحنه‌ى زندگى روشنتر و عينى‌تر ميكند: «و لا يتّخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه»؛(8) هيچ كدام از ما آن ديگرى را پروردگار خودمان و ارباب خودمان و سرور خودمان نگيريم، مگر خدا؛ يعنى فقط سرور همه‌ى ما خدا باشد و بس؛ هيچ انسانى هيچ سرور و بالاسر ديگرى غير از خدا نداشته باشد. اين آن شعار اسلام است و منشور جهانى اسلام اين است. آزادى‌اى كه ما دعوت ميكنيم بشريت را به آن، اين است. اگر امروز هم بشر بتواند اين آزادى را مورد توجه قرار بدهد و عمل بكند، اگر نظامهاى فاسد نتوانند بر دوش بشر سنگينى بكنند، اگر انسانهاى ظالم و خودكامه در سراسر عالم نتوانند انسانها را اسير و برده‌ى خودشان بكنند، اگر كمپانى‌هاى اقتصادى بزرگ دنيا و شركتهاى چند مليتى و كسانى كه به خاطر پول و به خاطر سود ميليونها انسان را در سراسر دنيا حيران و سرگردان و زندانى خودشان كردند، اگر بشر بتواند سنگينى بار اينها را از دوش خودش بردارد، همان آزادى است كه اسلام ميخواهد. آزادىِ اسلامى يعنى آزادى از غير خدا و اسلام كه انسان را بنده‌ى خدا ميداند، اين رجحان را بر همه‌ى اديان و مكاتب ديگر دارد. در بعضى از اديان انسان فرزند خداست، اين فرزند خدا بودن يك تعارف است، فرزند خداست و اسير هزاران انسان ديگر؛ اين چه جور فرزند خدائى است؟ اسلام ميگويد انسان بنده‌ى فقط خداست، يعنى بنده‌ى هيچ كس نباش؛ فرزند هر كى ميخواهى باش، از كس ديگرى اطاعت نكن. جهاد اسلامى اصلاً براى همين است و اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) درباره‌ى جهاد اسلامى ميفرمايد: «ليخرج النّاس من عبادة العباد الى عبادة اللّه و من طاعة العباد الى طاعة اللّه و من ولاية العباد الى ولاية اللّه»؛(9) اصلاً جهاد براى اين است؛ جهاد براى كشورگشائى نيست، براى فتح سرزمين نيست، براى به دست آوردن غنائم جنگى نيست، جهاد براى اين است كه انسانها را از بردگى بندگان به عبوديت خدا سوق بدهند؛ از اطاعت و فرمانبرى بندگان و نظامهاى ساخته‌ى دست بندگان به اطاعت خدا بكشانند؛ از ولايت و حاكميت و سرپرستى بندگان و انسانهاى ضعيف كه خودشان برده‌ى هوا و هوس و شهوت و غضب خودشان هستند، انسانها را خارج كنند و به ولايت‌اللّه و سرپرستى خدا ببرند. كدام افتخار براى انسان از اين بالاتر است؟ اين آن انسان آزاد ايده‌آل است كه ميتواند ادعا بكند كه من آزادم. آن انسانى كه ادعا ميكند من آزادم، فقط آزادى‌اش در اين است كه توى خيابان مثل حيوانات جلوى چشم مردم ميتواند جفتگيرى بكند يا آزادى‌اش در اين است كه يك صندوقى را آنجا ميگذارند و تمام امكانات فهم و شعور او را در دست ميگيرند و او را هُل ميدهند كه برود توى اين صندوق به نام يك كسى، يك كارتى، يك ورقه‌ى رأيى بيندازد، آزادى او فقط همين است، اما هزاران اسارت دست و پاى او را بسته، اين آزاد نيست. اين انسان چطور ادعا ميكند من آزادم؟ اسارت شغل، اسارت نظامهاى فاسد، اسارت هوى‌ و هوس، اسارتهاى پليسى، اسارتهاى گوناگون ناشى از فشار قدرتها، اسارت اقتصادى به دست تشكيلاتهاى گوناگون اقتصادى دنيا، اين ملتهائى كه اين همه اسارت دارند، چطور ميتوانند بگويند ما آزاديم؟ چطور ميتوانند ادعا بكنند كه آنى كه دارند اين آزادى است، اين چه آزادى است؟ اين همان چيزى است كه اسلام قبول ندارد. آزادى اسلام، ريشه‌اش آزادى انسان از عبوديت هر آنچه غير خداست. در حالى كه آزادى غربى ريشه‌اش عبارت بود از تمنيات و تمايلات و خواستهاى پست انسانى يا همه جور خواست انسانى.
اين فرق دوم ميان آزادى در فرهنگ اسلام و در فرهنگ غرب و دنباله‌ى بحث را ميگذارم براى يك خطبه‌ى ديگر ان‌شاءاللّه و خواهش ميكنم كه با توجه و تأمل در بحث، كار روى خودمان را هم ما شروع كنيم. يعنى اگر ما ميخواهيم اين بحث، بحث آزادى، به معناى حقيقى يك بحث مفيد باشد، بايد علم را با عمل همراه كنيم. يعنى آزادى را براى خودمان كسب كنيم. اولين قدم، آزادى از هوى‌ و هوس نفسانى‌مان است و اين همان تقواست و من توصيه ميكنم به همه‌ى برادران و خواهران عزيز نمازگزار كه سعى كنند خودشان را از قيد هوسها و هوى‌ها و شهوات و صفات رذيله و خودخواهى‌ها و غرورها و بددلى‌ها و بدبينى‌ها نجات بدهند و خداى متعال به همه‌ى ما توفيق بدهد كه بتوانيم خودمان را و من خودم را از اين منجلابى كه هوى‌ها و هوسهاى نفسانى در دل ما و جان ما به وجود مى‌آورد، خودمان را خلاص كنيم و نجات بدهيم.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات‌
و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.(10)

1) اعراف: 157
2) خودبينى‌
3) اعراف: 65
4) نحل: 36
5) آل‌عمران: 64
6) همان‌
7) همان‌
8) همان‌
9) در بحار الانوار، ج 74، ص 367 اينگونه آمده: «ليخرج عباده من عبادة عباده الى عبادته و من عهود عباده الى عهوده و من طاعة عباده الى طاعته و من ولاية عباده الى ولايته»
10) عصر: 1-3




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


4-تاثیر قانون بر آزادی در اسلام و غرب


متن خطبه:

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستهديه و نستغفره و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين. قال اللّه الحكيم فى كتابه: الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ الّذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التّوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
برادران نمازگزار و خواهران نمازگزار را توصيه ميكنم به حفظ و رعايت تقواى الهى كه سرمايه‌ى تلاش موفق مؤمن در دنيا و نجات نهائى او در آخرت است.
بحثى كه در خطبه‌ى اول امروز عرض خواهم كرد، دنباله‌ى مباحث مربوط به تأمين آزادى در جامعه‌ى اسلامى و وظيفه‌ى حكومت اسلامى در اين باره است. در معناى آزادى و حدود آزادى مقدارى صحبت كرديم و دو فرق اساسى بين آزادى در فرهنگ اسلامى و آزادى در فرهنگهاى بشرى و بخصوص در فرهنگ غربِ امروز را ذكر كردم كه دومى آن عبارت بود از اينكه در مفهوم آزادىِ اسلامى توحيد و عبوديت انحصارى پروردگار نهفته است و اين ريشه‌ى آزادى است و گفتم كه آزاد بودن انسان بدين معناست كه از هر آنچه غير خداست، چه قانون، چه آداب و عادات، چه قدرتها و سلطه‌ها بايد رها باشد و فقط تحت فرمان خداى متعال باشد و اين است كه به انسان كرامت و ارزش ميدهد و آزادى او را به معناى واقعى كلمه تأمين ميكند و لذا اسلام به خاطر اهميتى كه براى آزادى بدين معناى وسيع و درخشان قائل است، جهاد آزادى‌بخش را جزو احكام اصلى دين قرار داده است و جهاد در حقيقت يك وسيله‌اى است براى كسب و حفظ آزادى. تفاوت سومى هم هست كه عرض ميكنم، البته به اختصار تا اولاً بتوانيم به مباحث جزئى‌تر و عينى‌تر در مسئله‌ى آزادى بپردازيم و ثانياً چون امروز مباحث و مسائل خطبه‌ى دوم احتمالاً طولانى است، اين خطبه را كوتاه‌تر بكنم.
تفاوت سوم اين است كه در اسلام قانون كه محدود كننده‌ى آزادى انسان است، فقط در زمينه‌ى مسائل اجتماعى نيست، بلكه شامل مسائل فردى و شخصى و خصوصى انسان هم ميشود. توضيح اين مطلب را در چند جمله‌ى كوتاه عرض كنم. در فرهنگ غربى كه قانون مرز آزادى را معين ميكند، اين قانون ناظر به مسائل اجتماعى است. بدين معنى كه قانون ميگويد آزادىِ هيچ انسانى نبايد آزادى ديگران را تهديد كند و منافع آنها را به خطر بيندازد. در اسلام مرز فقط اين نيست، يعنى قانونى كه آزادى انسان را محدود ميكند، به انسان ميگويد كه استفاده‌ى از آزادى علاوه‌ى بر اينكه بايد آزادى ديگران را به خطر نيندازد و منافع جامعه را و ديگران را تهديد نكند، بايد منافع خود او را هم، خود انسان و خود آن شخص را به خطر نيندازد. قوانين بشرى براى انسان تا آنجائى كه هيچ گونه كار او رابطه‌اى با جامعه نداشته باشد، تكليفى معين نميكند؛ توصيه چرا، اما تكليف و الزام نه. اسلام و اديان الهى علاوه بر اينكه به فكر حفظ حقوق و آزادى‌هاى ديگران هستند و ميگويند يك انسان نبايد به بهانه‌ى آزاد بودن، حقوق ديگران را تهديد كند و به خطر بيندازد، همچنين ميگويند كه يك انسان به بهانه‌ى آزاد بودن و اختيار داشتن، حق ندارد و نميتواند منافع شخص خودش را هم به خطر بيندازد. خود او هم نبايد از قِبل آزادى او ضرر ببيند. لذا ضرر زدن به خود در اسلام ممنوع است، خودكشى ممنوع است. بر اساس فكر اسلامى هيچ كس نميتواند بگويد كه من آزادم، پس اموال خودم را از بين ميبرم، جان خودم را نابود ميكنم يا به سلامتى خودم ضرر ميزنم. او همان طور كه موظف است كه با حركات خود و اعمال خود و رفتار خود و گفتار خود، حقوق ديگران و آزادى آنها را محدود نكند و به خطر نيندازد، موظف است آزادى خود و حدود خود و حقوق خود را هم به خطر نيندازد. اين يك مرز اساسى و اصلى بين آزادى از ديدگاه اسلام و آزادى از ديدگاه‌هاى ديگر و در فرهنگهاى بشرى است. لذا در اسلام انظلام هم جايز نيست، يعنى زير بار زور رفتن هم ولو به خود يك شخص مربوط بشود، حرام است. در اسلام عمل نكردن به واجبات و نپيمودن راه تكامل هم حرام است. در اسلام راكد گذاشتن استعدادهاى خود حتى در آنجائى كه فقط به شخص خود او مربوط ميشود و به اجتماع ربط پيدا نميكند، ممنوع و حرام است. خودكشى، خودزنى و خودآزاررسانى هم ممنوع و حرام است. بنابراين يك انسان نميتواند بگويد من اختيار خودم را دارم و به اختيار خودم ميخواهم آزادى خودم را سلب كنم يا خودم را در اختيار ديگران قرار بدهم يا فلان تحميل را و زور را تحمل كنم يا روح خودم و دل خودم را تربيت و تكامل نبخشم.
البته يك نكته‌ى بسيار مهم و قابل توجه اين است كه اين ممنوعيت آزادى او در رابطه‌ى با حقوق خود او و ضرر وارد كردن به خود او، خود اين حفظِ آزادى، باز يك تكليف شخصى است. يعنى هيچ دولتى و حكومتى و قانونى حق ندارد كسى را بر اينكه او حفظ حقوق خودش را بكند، اگر به جامعه مربوط نيست، مجبور كند يا او را تعقيب كند و يا محاكمه كند. لذا اسلام در آن مواردى كه آسيب‌رسانى كسى فقط به خود او است، تجسس را و تفحص و پيگيرى را و افشاگرى را ممنوع ميكند. بعضى از كارهاى خلاف و حرام در شرع مقدس اسلام وجود دارد كه ضرر آنها به اجتماع فقط در آن صورتى است كه در جامعه اين كار افشا بشود؛ اگر افشا نشود، كار مضرى است، اما فقط به خود آن گناه كننده و مرتكب اين عمل ضرر خواهد رساند، نه به ديگران. در يك چنين مواردى اسلام دستور نميدهد كه تفحص كنيد، تجسس كنيد، ببينيد آيا اين آدم در خانه‌ى خود، در خلوت خود كار حرامى، خلافى انجام ميدهد يا نه؟ مردم وظيفه ندارند كه كار خلاف ديگران را تحقيق و تفحص كنند، مادامى كه آن كار خلاف به خود آن شخص بر ميگردد. اما به خود او اين تكليف الهى هست، يعنى خدا او را مجازات خواهد كرد. حفظ خود و حفظ حقوق خود يك واجب است. قرآن به انسانها ميفرمايد يا به مؤمنين: «قوا انفسكم و اهليكم نارا»؛(2) جان خودتان را، وجود خودتان را و همين طور اهل خود را، يعنى آن كسانى كه تحت تأثير شما هستند، حفظ كنيد؛ نگذاريد در آتش غضب الهى بسوزند؛ نگذاريد به مجازات الهى مبتلا بشوند. «يا ايّها الّذين امنوا عليكم انفسكم»؛(3) بر عهده‌ى شما، حفظ نفوس خود شماست. آنجا كه به جامعه ارتباط پيدا ميكند، قانون، دولت، دستگاه اجرائى، دستگاه قضائى، بايد مواظب باشد و مرتكب را طبق قانون ممنوع كند يا مجازات كند. اما آنجائى كه استفاده‌ى از امكانات به ضرر خود انسان فقط تمام ميشود، قانون تكليفى ندارد، اما انسان مسلمان از نظر اسلام آزادىِ وارد آوردن اين ضربه بر خود را هم ندارد؛ نابود كردن حقوق خود را هم مجاز نيست كه انجام بدهد. اين يك فرق اساسى است بين آزادى از نظر اسلام و آزادى در مفهوم و فرهنگ غربى.
با اين سه تفاوتى كه عرض شد، ما به طور اجمال و به صورت جمع‌بندى ميتوانيم بگوئيم آزادى با همين مفهوم درخشانى كه امروز دنيا از او ياد ميكند، يعنى آزادى از قيد عبوديتها و رقّيّتها و اسارتها و سلطه‌ها و ارزش دادن به اراده‌ى انسان، با همين مفهوم، در اسلام هست. اينى كه بعضى تصور كردند كه آزادى با اين مفهوم، دو سه قرن است كه در دنيا پيدا شده، اين اشتباه است. در آيات و در روايات همان طور كه در اولِ اين بحثها عرض كردم، آزادى درست با همين مفهوم - مفهوم كلى - در اسلام سابقه دارد؛ بلكه در اديان ديگر هم، منتها مفهوم آزادى صددرصد منطبق با آزادى اسلامى نيست؛ آزادى اسلامى يك دامنه‌ى وسيعترى دارد؛ در يك جهاتى دقيقتر و حساستر است و لذا تفاوتهاى آزادى از نظر اسلام با آزادى از نظر فرهنگ غربى امروز رايج را عرض كرديم و حالا بايد وارد بشويم در انواع و اقسام آزادى‌ها: آزادى فردى، مسئله‌ى برده‌دارى، آزادى تفكر و انديشيدن، آزادى عقيده، آزادى فعاليتهاى سياسى، آزادى ابراز عقيده و بيان و قلم و آزادى‌هاى گوناگون ديگر. اينها را ان‌شاءاللّه در مباحث آينده عرض خواهم كرد و اميدوارم بتوانيم يك ترسيم درستى از آزادى در فرهنگ اسلامى كه يقيناً تأمين آن يكى از وظايف حكومت اسلامى است، در اين سلسله مباحث در اختيار برادران بگذاريم.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
قل هو اللّه احد. اللّه الصّمد. لم‌يلد و لم‌يولد. و لم‌يكن له كفوا احد.(4)

1) اعراف: 157
2) تحريم: 6
3) مائده: 105
4) اخلاص: 1-4




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





5-آزادی تفکر در اسلام


متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ الّذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التّوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
همه‌ى برادران و خواهران نمازگزار را دعوت و توصيه ميكنم به رعايت تقوا و پرهيزگارى و اجتناب از تبعيت از هواى نفس و توجه به خدا در همه‌ى گفته‌ها و اعمال و حتى انديشه‌ها و خواطر. بحثى كه امروز در خطبه‌ى اول عرض خواهم كرد، دنباله‌ى بحث در باب آزادى و وظائف دولت اسلامى در تأمين انواع آزادى‌هاست. بعد از تبيين مفهوم آزادى از ديدگاه اسلام و ريشه‌هاى آزادى و عناوينى كه در باب آزادى‌ها بر روى آن تكيه ميشود - چه در معارف اسلامى و چه در معارف كنونى جهان - الان يكى پس از ديگرى اينها را مطرح ميكنيم و اوّلى كه امروز درباره‌ى آن بحث كوتاهى خواهم كرد، بحث در باب آزادى فكر و عقيده است كه يكى از مباحث مهم هم در اسلام است و هم در فرهنگ كنونى جهان. و كوشش ميكنم امروز به طور كوتاه چهارچوبى از اين بحث را ارائه بكنم و شايد در يك يا دو خطبه‌ى ديگر لازم باشد كه در باب برخى جزئيات و نكات مطالبى عرض شود.
اولاً آزادى عقيده، آزادى فكر و آزادى مذهب امروز يك شعار پذيرفته شده‌ى جهانى است. يعنى در دنيا حتى حكومتها و كشورهائى كه به آزادى اعتقادى هم ندارند و انواع آزادى‌ها را، بخصوص آزادى فكر را در جامعه‌ى خودشان بشدت محدود كرده‌اند، دم از آزادى فكر و آزادى عقيده و آزادى مذهب ميزنند و شعارش را ميدهند؛ گاهى هم تظاهراتى كه نشانه‌ى اين است كه در اين كشور مثلاً مذهب يا عقيده آزاد است، انجام ميدهند. مثلاً در كشورهائى كه شديداً روى عقيده‌ى اسلامى و دين اسلام حساسيت دارند، بعضى از ظاهركارى‌ها انجام ميشود تا در دنيا منعكس بشود كه در اين كشور آزادى فكر و عقيده تأمين شده است. نظر اسلام به طور كلى بايد تبيين بشود. البته در آنچه كه دنيا شعار آن را ميدهد حرف زياد است؛ اينكه آيا واقعاً در دنيا آزادى فكر كه ادعا ميشود، هست يا نيست، اين در خور بحث و تفصيل است كه من لااقل امروز به خاطر اينكه خطبه‌ى دوم مطالب بيشترى دارد، به آن نميپردازم؛ اما اجمالاً نظر اسلام را در سه محور عرض ميكنم.
محور اول اين است كه اصل فكر كردن و انديشيدن در اسلام نه فقط آزاد است، بلكه لازم و واجب هم هست و شايد در بين كتابهاى آسمانى و نوشته‌هاى مذهبى هيچ كتابى را نشود پيدا كرد كه به قدر قرآن انسانها را به تفكر و تعقل و مطالعه‌ى در پديده‌هاى حيات و امور مادى و معنوى و انسانى و تدبر در تاريخ و امثال اينها دعوت كرده باشد. اين در هيچ كتاب ديگرى شايد يا حتماً نيست. حتى تفكر در باب اصول مذهبى واجب است و پيدا كردن يك استدلال بر توحيد يا نبوت يا بقيه‌ى اصول براى هر كسى لازم است. حتى بالاتر از اين، اگر كسى در تفكرات مذهبى خود دچار وسوسه و ترديد و شك و شبهه بشود، اين هم از نظر اسلام چيز ناشايسته‌اى نيست. البته در شك نبايد بماند و موظف است كه با تلاش و تفكر و ادامه‌ى جستجو و بررسى به يك نقطه‌ى يقين‌آور و قابل اعتمادى خود را برساند. اما اصل اينكه در يك امرى، در يك اصلى از اصول دينى در ذهن كسى شك به وجود بيايد، اين چيزى نيست كه در دين مقدس اسلام مرز ايمان به حساب آمده باشد و ممنوع باشد؛ اختيارى هم نيست، قابل منع هم نيست. لذا در روايات متعددى مى‌بينيم كه كسانى مراجعه ميكنند به پيغمبر يا ائمه (عليهم السّلام) و از آنها گله‌مندانه ميپرسند كه ما درباره‌ى برخى از اصول دينى شك كرده‌ايم. شك در باب توحيد، شك در باب وجود خدا، شبهه در اين امور و خود آنها تصور ميكنند كه اين شبهه، اين وسوسه‌ى ذهنى موجب شده است كه از دين خارج بشوند؛ به آنها گفته ميشود نه، اين موجب خروج از دين نيست. البته بايد اين گونه افراد راهنمائى بشوند؛ خود آنها هم بايد دنباله‌ى مطالعه و تحقيق را رها نكنند. كسى آمد خدمت پيغمبر اكرم عرض كرد: «يا رسول اللّه هلكت»؛(2) اى رسول خدا هلاك شدم، بيچاره شدم. حضرت فهميدند كه او در مطالعات اسلامى خود به يك بن‌بست رسيده است؛ آن بن‌بست را برايش بيان كردند. گفت درست است، همين است. فرمودند: «هذا محض الايمان»؛(3) اين عين ايمان است؛ اين ايمان ناب است كه تو در مسائل فكر كنى و دچار شبهه و ترديد بشوى و آن شبهه و ترديد را به كسانى رجوع كنى. پس اصل تفكر و انديشيدن ولو در اصول مذهبى و پايه‌هاى حتمى و تثبيت شده‌ى دينى ممنوع نيست، بلكه لازم است و پيدا شدن شبهه و شك هم ايرادى ندارد. در حديث معروف رفع كه: «رفع عن امّتى تسعة»؛(4) نه چيز از امت من برداشته است، يعنى مورد مؤاخذه قرار نميگيرد؛ يكى از آنها: «و الوسوسة فى التّفكّر فى الخلق»؛(5) يعنى حالت وسوسه در انديشه‌ى انسانى نسبت به جهان و آفرينش كه اگر كسى يك چنين وسوسه‌اى در ذهنش پيدا شد، اين ممنوع نيست، اين مذموم نيست، موجب گناه نيست و موجب مواخذه‌ى از او نخواهد بود. اين محور اول كه البته در اين محور بحثهاى زيادى هست كه بنا بر اختصار است و آنها را مطرح نميكنم.
محور دوم اين است كه عقيده‌ى مذهبى هم تا آنجائى كه در صدد مبارزه‌ى با عقيده‌ى اسلامى نباشد، دارا بودن آن عقيده ممنوع نيست؛ يعنى مجازات ندارد. البته «ممنوع نيست» يا «آزاد است»، بعد در بحثهاى بعدى بايد درست شكافته بشود تا حدود اين مسئله آشكار بشود. به طور اجمال اگر كسى در جامعه‌ى اسلامى عقيده‌ى غير اسلامى داشت، اما عقيده‌اى كه او را امر به مخالفت و معارضه‌ى با نظام اسلامى نميكند، دارا بودن آن عقيده اشكالى ندارد. لذا در جامعه‌ى اسلامى يهوديان، مسيحيان، زردشتيان، صابئيان و ديگر مذاهب كه مسلمان نيستند، زندگى ميكنند، از حقوق خودشان استفاده ميكنند و طبق اصل بيست و سوم قانون اساسى اينها آزاد در عقيده‌ى خودشان هستند و عقيده در جامعه‌ى اسلامى و بنا بر اسلام ممنوع نيست. در ذيل اين آيه‌ى شريفه‌ى «لا اكراه فى الدّين»،(6) اينجور نوشتند كه عده‌اى از جوانان يثرب قبل از آمدن پيغمبر به مدينه كه هنوز مردم مدينه مسلمان نشده بودند و مدينه يثرب ناميده ميشد، عده‌اى از اين جوانها با يهود كه در اطراف مدينه سكنا داشتند، معاشرت پيدا كردند و چون يهودى‌ها با فرهنگتر از كفار و مشركين بودند، اين جوانها به مقتضاى جوانى به آن يهودى‌ها گرايش پيدا كردند. بعضى از آنها يهودى شدند، بعضى هم كه به دين يهود در نيامدند، اما قلباً نسبت به آنها اعتقاد و گرايش پيدا كردند. بعد كه رسول خدا به مدينه آمدند و مدينه، مدينه‌ى اسلام شد و مردم مسلمان شدند و چند سالى هم با يهود پيغمبر مماشات كرد، بعد به خاطر اينكه قبيله‌ى بنى‌النظير عليه پيغمبر و اسلام توطئه ميكردند، خداى متعال دستور داد كه بنى‌النظير را از اطراف مدينه دور كنند و آنها را وادار به جلاى اين منطقه كنند. پيغمبر آنطورى كه در سوره‌ى حشر هم آمده، اينها را از اطراف مدينه اخراج كرد و يهوديان بنى‌النظير رفتند. وقتى كه يهودى‌ها ميرفتند، عده‌اى از اين جوانها كه خانواده‌هايشان هم مسلمان شده بودند و خود اين جوانها هنوز به اسلام نگرويده بودند، اظهار علاقه كردند كه با يهودى‌ها آنها هم جلاى وطن كنند. خانواده‌هايشان مانع ميشدند، به آنها ميگفتند بايد بمانيد و بايد مسلمان هم بشويد. اينجا آيه‌ى شريفه وارد شد كه: «لا اكراه فى الدّين قد تبيّن الرّشد من الغىّ».(7) اكراه و اجبار در ايمان مذهبى وجود ندارد؛ چون امروز روزى نيست كه حقيقت بر مردم پنهان مانده باشد و راه اسلام و راه هدايت از راه كفر آشكار شده. اين جوانها را حق نداريد شما اجبار كنيد كه بايد مسلمان بشويد؛ بلكه ميتوانند بمانند و مسلمان هم نباشند. اين آيه‌ى شريفه‌ى «لا اكراه فى الدّين قد تبيّن الرّشد من الغىّ» هست و اين هم حديثى است كه در ذيل آن آيه وارد شده. البته اين نكته هم گفتنى است كه «اين عقيده آزاد هست» بدين معناست كه آيا اسلام موافق و راضى است به اينكه كسانى به غير عقيده‌ى حق باشند؟ قهرى است كه نه. «آزاد است» يعنى مؤاخذه‌اى دنبال اين كار نيست؛ مجازاتى نميكنند؛ كسى را كه در جامعه‌ى اسلامى عقيده‌ى غير اسلامى را داشته باشد، مادام كه آن عقيده در صدد معارضه و مبارزه‌ى با نظام اسلامى و عقيده‌ى اسلامى نباشد؛ با نكات و تفاصيلى كه در خطبه‌ى ديگرى بايد عرض بشود.
محور سوم فكر سياسى است كه گرايشهاى سياسى و انديشه‌هاى سياسى در جامعه‌ى اسلامى آزاد است. هيچ كس را به جرم داشتن يك فكر سياسى يا يك فكر علمى نميتوان مورد تعقيب قرار داد و اسلام اجازه‌ى اين كار را نميدهد. آنطورى كه در قرون وسطى در اروپا رايج بود و دانشمندانى را به خاطر اعتقاد به كشفيات جديد و اكتشافات علمىِ روزبه‌روز زير فشار قرار ميدادند، عده‌اى را ميكشتند، بعضى را به خاطر عقايد سياسى از بين ميبردند، هيچ كدام از اينها در اسلام نيست و اجازه‌ى اين سختگيرى‌ها هم به مسلمانها داده نميشود. علاوه‌ى بر همه‌ى اينها، تفتيش عقايد در اسلام نيست. اينكه كسى را زير فشار قرار بدهند، كه تو عقيده‌ات راجع به فلان كس، فلان جريان سياسى، فلان عقيده‌ى مذهبى چيست؟ اين يك فكر غلط است. يعنى همان چيزى كه در اروپا بود، سالهاى متمادى بلكه قرنهاى متمادى و اروپا آن روزى كه عليه تفتيش عقايد در نهضت علمى اروپا - كه اصطلاحاً رنسانس به آن ميگويند - شوريد، خيال كرد چيز جديدى را در دنيا آورده. در حالى كه در دنياى اسلام از اين مسائل خبرى نبود. در دنياى اسلام هميشه افرادى بودند با عقايدى بر ضد يا خلاف عقايد دستگاه‌هاى مسلمان حاكم، كسى متعرض آنها نميشده. يهود و نصارى بودند، اديان ديگر بودند. البته برهه‌هائى را هم ما در تاريخ، چه تاريخ خلفاى بنى‌عباس و بنى‌اميه و چه تاريخ سلاطين سلجوقى و غزنوى در كشور خودمان داشتيم كه با عقايد گوناگون مبارزه ميشده و نسبت به آنها فشار وارد مى‌آمده؛ لكن اين از اسلام نيست. اسلام سلطان محمود غزنوى مثلاً مثل اسلام بسيارى از رهبران و زمامداران مسلمان امروز است كه به پاى اسلام نميشود گذاشت آنها را. اسلام اجازه‌ى سختگيرى در عقايد سياسى را نميدهد، تفتيش عقايد ممنوع است، مؤاخذه‌ى كسى به خاطر عقيده و زير فشار قرار دادن او ممنوع است، كما اينكه در قانون اساسى جمهورى اسلامى هم به اين همه تصريح شده.
خب، پس خلاصه‌ى صحبت كوتاه امروز ما اين شد كه آزادى تفكر در اسلام تأمين شده است، آزادى عقايد مذهبى تضمين شده است، آزادى عقايد سياسى و علمى و غيره هم تضمين شده است؛ اما ضديت و معارضه‌ى با نظام اسلامى و سعى در به انحراف كشاندن مردم در جامعه‌ى اسلامى اين البته قابل قبول نيست و اجازه‌ى اين كار داده نميشود. يك مواردى هم وجود دارد از قبيل ارتداد و غيره كه اينها را بايد بحث كنيم و ان‌شاءاللّه در خطبه‌ى آينده نسبت به اين مسئله، بحث مشروحتر و مفصلترى را خواهيم كرد.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات‌
و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.(8)

1) اعراف: 157
2) كافى، ج 2، ص 425
3) در كافى «ذاك و اللّه محض الايمان» آمده.
4) بحارالانوار، ج 2، ص 280
5) در بحارالانوار «و التّفكّر فى الوسوسة فى الخلق» آمده.
6) بقره: 256
7) همان‌
8) عصر: 1-3




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


متاسفانه فیلمی برای این خطبه فعلا وجود ندارد.





6-آزادی عقیده مذهبی در اسلام


متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نتوكّل عليه و نصلّى على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ الّذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التّوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم والاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
برادران و خواهران عزيز نمازگزار را توصيه ميكنم به تقواى الهى و پرهيز از گناه و تسليم شدن در مقابل الهام معنوى و ربانى احكام قرآن و مخالفت با وسوسه‌هاى نفس اماره. بحثى كه امروز در خطبه‌ى اول عرض خواهم كرد، دنباله‌ى بحث آزادى فكر و عقيده در اسلام است كه در هفته‌ى قبل درباره‌ى آن به طور مجمل مطالبى عرض شد و سه محور در باب اين نوع از آزادى ارائه شد: يكى، محور آزادى تفكر و تعقل در اسلام كه درباره‌ى آن بحثى انجام گرفت. دوم، محور آزادى عقيده‌ى مذهبى و سوم، آزادى تفكرات و عقائد و سلائق سياسى.
درباره‌ى محور دوم يعنى آزادى عقائد مذهبى لازم است قدرى بحث را توسعه بدهيم و اين مسئله را كه امروز در دنيا هم مطرح است، از ديدگاه اسلام تا حدودى كه ظرفيت اين مجمع اجازه ميدهد، باز كنيم. مسئله‌ى آزادى عقيده در اسلام يك مسئله‌ى مهم و اساسى است كه نظر متفكران اسلامى هم به صورت جمعبندى شده در اين زمينه و مبسوط ارائه نشده است و بعضى از متفكرين و نويسندگان و محققين در آن باره بحث كرده‌اند، لكن به اعتقاد بنده اين بحث باز هم محتاج بررسى و دقت نظر بيشترى است. بعضى تحت تأثير موج آزادى عقيده در غرب و اينكه اينجور رايج شده است كه هر عقيده‌اى محترم است و به هيچ عقيده‌اى نبايد تعرض كرد قرار گرفتند و نظر اسلام را به سمت آزادى عقيده با همان معناى غربى سوق دادند. بعضى ديگر در طرف مقابل با توجه به بعضى از آيات كريمه‌ى قرآن و روايات مسئله را بسيار محدود و مضيّق گرفتند و كلاً عقيده‌ى مذهبى آزادِ غير عقيده‌ى اسلامى حق را از ديدگاه اسلامى دور ميدانند. شايد هر يك از اين دو دسته نويسندگان و محققان نظر واقعى و بحث مستوفايشان - اگر اين بحث را بخواهند بكنند - نتيجه‌اى غير از آنچه كه از گفته‌هاى آنها استفاده ميشود باشد، ولى به هر حال آن مطلبى كه بنده با مراجعه‌ى به آيات و بعضى از روايات و گفته‌هاى بزرگان در اين زمينه به نظرم رسيده و فعلاً در حد يك عقيده‌اى است كه جاى بحث و مطالعه و تبادل نظر دارد، اين چيزى است كه امروز عرض خواهم كرد و همان طور كه عرض كردم، باب بحث بسته نيست، اين چيزى است كه بنده فعلاً از منابع اسلامى و شرعى استفاده ميكنم.
اولاً عقيده‌ى قلبى چيزى كه بتوان آن را مورد فشار و زور قرار داد، نيست. آنچه كه ميتواند مورد زور و فشار و تحميل قرار بگيرد، او عمل انسانى است، منش انسانى است، نه عقيده‌ى قلبى. لذا شما مى‌بينيد سختگيريهائى كه در قرون وسطى‌ در اروپا نسبت به عقايد مذهبى و سياسى و اجتماعى و علمى انجام گرفت و به كشته شدن و زنده در آتش افكنده شدن هزاران نفر انجاميد، نتوانست آن عقايد را از بين ببرد و منسوخ كند و آن عقايد مثل ديگر عقايدى كه در طول تاريخ مورد فشار قرار گرفتند، در جامعه ماند. عقيده زور بردار نيست. عقيده را با ابزار خواست خودش ميشود تغيير داد يا در كسى ايجاد كرد. ما ميتوانيم در يك جمله بگوئيم عقيده در اسلام آزاد است، منتهى‌ اين آزادى عقيده را بايد باز كنيم و معنا كنيم. يعنى چه آزاد است؟ آزادى عقيده به اين معنا نيست كه اسلام اجازه ميدهد و جايز ميشمارد و روا ميداند كه انسانها از عقيده‌ى حق، از بينش درست منحرف بشوند و يك اعتقاد غلط و نادرست را در قلب و فكر خود بپذيرند. اگر كسى بگويد آزادى عقيده در اسلام معنايش اين است كه هركسى از نظر اسلام ميتواند و برايش مباح و رواست كه هر نوع عقيده‌اى را ولو باطل و غلط انتخاب بكند، اين يقيناً راه ثواب را نپيموده است (طبيعى است كه همچنانى كه اعضا و جوارح انسان وظائفى دارند و اعمالى را بايد انجام بدهند، قلب و فكر انسان هم وظيفه‌اى دارد كه در روايات هم به وظائف قلب و روح اشاره شده است و آن وظيفه عبارت است از اينكه خداى متعال را به وحدانيت و صفات حسنى‌ بشناسد و درباره‌ى نبوت و درباره‌ى معاد و درباره‌ى بقيه‌ى معارف اسلامى همان عقيده‌ى حق و صحيح را بپذيرد.) پس، معناى آزادى عقيده اين نيست. معناى آزادى عقيده در اسلام اين است كه حالا اگر كسى اين وظيفه‌ى اسلامى و قلبى خود را انجام نداد و يك عقيده‌ى غلط و باطلى را به عنوان اعتقاد خود انتخاب كرد، آيا اسلام با اينگونه انسانى چگونه رفتار ميكند؟ آيا در برابر او بزور متوسل ميشود كه بايد از عقيده‌ى خود برگردى؛ شمشير را بالاى سر او ميگيرد كه بايد به عقيده‌ى حق ايمان بياورى؟ او را از حق حيات در جامعه محروم ميكند؟ او را از حقوق شهروندان در جامعه‌ى اسلامى محروم ميكند؟ او را از ميان خود اخراج ميكند؟ نه. اسلام هر چند آن عقيده را قبول ندارد و آن را ناروا و ناجايز ميداند، اما دارنده‌ى عقيده باطل و غلط را نه فقط از حق حيات محروم نميكند، بلكه از حقوق اجتماعى هم در حد مقررات و چهارچوبهاى آن جامعه محروم نميكند. اين يك مطلبى است كه ما هم در آيات قرآن، هم در سيره‌ى پيغمبر و تاريخ صدر اسلام بروشنى آن را مشاهده ميكنيم. پس آزادى عقيده به اين معناست كه هيچ كس در جامعه‌ى اسلامى به خاطر عقيده‌ى غلط و باطل خود زير فشار قرار نميگيرد. اسلام مثل اروپاى قرون وسطى‌ نيست كه كسى را به خاطر يك عقيده‌اى تهديد به قتل كند؛ مثل روش نظام اُموى و عباسى نيست در صدر اسلام كه كسانى را به خاطر داشتن عقايدى كه دستگاه حكومت آنها را قبول نداشت و غلط ميدانست، زير فشار قرار بدهد و از حق زندگى محروم كند يا تحت تعقيب قرار بدهد يا كيفر كند يا ماليات و مجازات مالى براى يك عقيده‌اى معين كند. هيچ يك از اينها در اسلام نيست، بلكه اسلام كفار را و كسانى را كه به اعتقاد او معتقد نيستند و از دايره‌ى عقايد اسلامى بيرونند، در جامعه‌ى اسلامى تحمل ميكند، براى آنها حق قائل است، از آنها دفاع ميكند، اگر دزدى خانه‌ى آنها را بزند هم، مجازاتش ميكند و امنيت و سلامت و بقيه‌ى حقوق اجتماعى را براى آنها هم در صورتى كه آنها به شرايط زندگى در اين جامعه عمل كنند - كه اشاره خواهم كرد - مجرا ميداند. در يكى از خطبه‌ها درباره‌ى هجوم سپاهيان اموى به شهر انبار اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) ميفرمايد: «بلغنى انّ الرّجل منهم كان يدخل على المراة المسلمة و الاخرى المعاهدة»؛(2) شنيدم كه اين غارتگران، اين مهاجمين وارد خانه‌ى زن مسلمان يا زن اهل كتاب ميشدند كه مسلمان نيست و زيور آلات او را از او ميگرفتند و دستبند و پا بند او را كه طلا بوده، از پايش خارج ميكردند. و بعد در آخر همين بيان، اميرالمؤمنين ميفرمايد كه جا دارد اگر انسان مسلمان از اين غم بميرد؛ غمِ تهاجم دشمنان و متجاوزين به خانه‌ى زن مسلمان يا زن يهودى و نصرانى كه در زير سايه‌ى اسلام و در جامعه‌ى اسلامى زندگى ميكند. اين يك مطلب.
و در كنار اين، چند مطلب ديگر را هم بايد دانست. اولاً آنچه كه اسلام روى او حساسيت به خرج نميدهد، خود عقيده است، اما آثارى كه در عمل آن شخص مترتب بر عقيده بشود و مخالف مصالح نظام اسلامى باشد، چرا، در مقابل آنها حساسيت زيادى را اسلام نشان ميدهد. يعنى اگر اين شخصى كه عقايد حق را قبول ندارد، بر طبق عقايد خود عمل بكند، اما آن عمل به حيثيت جامعه‌ى اسلامى، به امنيت جامعه، به سلامت جامعه، به يكپارچگى جامعه و به ديگر مصالحى كه در اين جامعه مورد نظر هست، ضربه‌اى نزند، اشكالى ندارد. براى خودش، بر طبق عقايد خودش عمل ميكند. مثلاً در معابد خودشان، در كليساهاى خودشان حاضر ميشوند و اعمال دينى را انجام ميدهند، اما اگر اعمالى بر طبق عقايد خودشان انجام بدهند كه حيثيت جامعه را، سلامت اخلاق را در جامعه، يكپارچگى جامعه را، استقلال جامعه را و جهات گوناگونى را كه دولت اسلامى براى يك جامعه در نظر ميگيرد خدشه دار بكند، اينجا دولت اسلامى عكس‌العمل نشان ميدهد و آنها را از آن كار باز ميدارد و اگر اصرار كردند، آنها را مجازات خواهد كرد. پس بنابراين، اين آزادى صرفاً در محوطه‌ى عقيده و نيز اعمالى است كه با چهار چوب جامعه‌ى اسلامى منافاتى ندارد، اما اگر اعمالى از آن شخص مخالف با عقيده‌ى نظام اسلامى سر بزند كه با مصالح جامعه‌ى اسلامى و با چهار چوبها و مقرراتى كه از آن عقايد اسلامى سرچشمه گرفته منافات دارد، با آنها معارضه دارد، نه، اينجا ديگر نظام اسلامى آن را تحمل نميكند و با او معارضه ميكند. اين به معناى مخالفت با آزادى عقيده نيست، اين به معناى حراست از مرزهاى جامعه است؛ مرزهاى فرهنگى، مرزهاى اقتصادى، مرزهاى سياسى، و اين وظيفه‌ى دولت اسلامى است و بايستى آن را رعايت كند. در همه‌ى عقايد و سلائق ديگر هم همين طور است. در همين مسائل روزمره‌ى معمولى خودمان در جامعه ملاحظه كنيد، من يك مثال بزنم: ممكن است شما معتقد باشيد كه سرعت زياد مثلاً براى انسان بهتر است. وقتى سوار اتومبيل و وسيله‌ى نقليه ميشويد، با سرعت زياد دوست داريد حركت كنيد، اين را دوست ميداريد، به او اعتقاد داريد؛ يك فلسفه‌اى برايش داريد. بسيار خوب، اين عقيده‌ى شما براى خودتان، كسى كار به اين عقيده ندارد، اما اگر شما بخواهيد اين عقيده را در عمل اعمال كنيد و توى خيابانهاى شهر با فوق سرعت مجاز حركت كنيد، جلوى شما را ميگيرند. يا عقيده داريد كه سرعت زياد چيز بدى است و بايد با سرعت كم حركت كرد. اين هم اعتقاد شماست، مانعى ندارد، اما اگر در يك اتوبان وسيعى كه سرعت يك حداقلى دارد و از آن كمتر سرعت جايز نيست، خواستيد با سرعت كم حركت كنيد، باز اينجا جلوى شما را ميگيرند و نميگذارند. ببينيد در مسائل معمولى و روزمره‌ى زندگى مسئله اينجور است. در مسائل كلى و عقايد هم نظر اسلام اين است: عقيده‌ى شما براى خودتان، اما اگر عملى بر آن عقيده بخواهد مترتب بشود، اين در صورتى مجاز هست كه با چهارچوب جامعه منافاتى نداشته باشد.
نكته‌ى ديگر در زمينه‌ى آزادى عقايد اين است كه على‌رغم اين بلند نظرى و سعه‌ى صدرى كه اسلام در برابر عقيده‌ى باطل و خلاف به خرج ميدهد، اينجور هم نيست كه اسلام دوست بدارد و راضى بشود كه انسانها دستخوش عقايد باطل و غلط و انحرافى و كج باقى بمانند. عقيده‌ى يك انسان پايه‌ى زندگى اوست. عقيده‌ى يك انسان سرنوشت ساز حركت اوست. محبت به انسان كه در اسلام يك امر مسلّم هست، اجازه نميدهد كه اسلام راضى بشود كه انسانها در ورطه‌ى عقايد باطل غرق بشوند و به كمك آنها نشتابد. چرا، اسلام كمك ميكند، منتهى‌ اين كمك كردن، كمك كردن بزور نيست - همان طور كه گفتيم - ريشه‌ى عقايد فاسد چند چيز است، اسلام اين ريشه‌ها را از بين ميبرد و ميخشكاند. گاهى ريشه‌ى يك اعتقاد غلط، خصوصيات نفسانى يك انسان است. بعضى انسانها لجوجند، بعضى متعصبند، بعضى خودخواهند، بعضى در انتخاب يك فكر و يك عقيده عجولند، با صبر و حوصله و همه جانبه نگريستن، با مطالعه و تفكر آن عقيده را انتخاب نميكنند. اين خصوصيات نفسانى است كه انسانها را دچار انحراف عقيده ميكند. اسلام با اين مقابله ميكند. اسلام در نظام تربيتى خود مردم را وادار به تفكر ميكند، مردم را از لجاجت در عقايد و در اعمال باز ميدارد، مردم را از تعصب به آنچه كه از گذشتگان شنيده‌اند منع ميكند، مردم را از اينكه با عجله يك فكر را بپذيرند و جوانب آن را مطالعه نكنند باز ميدارد و منع ميكند. ريشه‌ى آنگونه انحرافهاى اخلاقى را و خلقى را در انسانها از بين ميبرد. بعضى از انحرافات ناشى از هوسرانى‌ها و هواپرستى‌ها و شهوترانى‌هاست، سود پرستى است، بعضى به خاطر منافع خودشان هست كه يك عقيده‌ى درست را قبول نميكنند. اسلام در نظام اجتماعى جلوى سوء استفاده‌هاى گوناگونى از اين قبيل را ميگيرد، راه بهره‌بردارى‌هاى غلط و ظالمانه، چه اقتصادى و چه فرهنگى، را سد ميكند تا ريشه‌ى آن نوع گرايشهاى انحرافى هم خشكيده بشود. گاهى دور ماندن از شنيدن سخن حق و تبليغ سخن حق، تك ماندن، تنها ماندن، انسانها را دچار انحراف فكرى و عقيدتى ميكند. اسلام در بافت اجتماعى خود اجازه نميدهد انسانها از شناخت سخن حق و تبليغ سخن حق دور بمانند، آنها را با حقايق آشنا ميكند و اجازه نميدهد كه كسانى در هر گوشه‌ى دنيا كه زندگى ميكنند، سخن حق به گوش آنها نرسد. وظيفه‌ى تبليغ دين را كه همان رساندن پيام دين هست، بر عهده‌ى همه‌ى مسلمانها ميگذارد كه اين وظيفه وسيله‌اى است براى اينكه كسى در ابهام، در كج فكرى نماند و راه براى پيدا كردن عقايد حق جلوى او باز بشود و بالاخره با فتنه‌گرى و اعمال فشار روى عقايد حَقّه هم اسلام بشدت مقابله ميكند كه مسئله‌ى ارتداد به اينجا ارتباط پيدا ميكند كه من در يك خطبه‌ى ديگرى ان‌شاءاللّه در اين زمينه باز يك قدرى بيشتر صحبت ميكنم.
به طور خلاصه آنچه كه امروز عرض كردم، در يك جمعبندى اين ميشود كه اسلام كسى را بزور و اجبار وادار به پذيرفتن يك عقيده‌اى يا اعراضى از يك عقيده‌اى نميكند، اما از اينكه آن عقيده‌ى غلط و باطل منشأ فساد در جامعه بشود جلوگيرى ميكند و راه‌هاى اعتقاد درست را روى انسانها باز ميكند و راه‌هاى اعتقاد غلط را روى انسانها ميبندد. در جامعه‌ى اسلامى اگر به اين ترتيب مشى بشود، انسان ميداند و ميتواند درك كند كه در مدت كوتاهى عقايد عميق اصيل روشن و ناشى از تفكر سالم در همه‌ى افراد جامعه‌ى انسانى به وجود مى‌آيد و آگاهى و روشنفكرى در جامعه پيدا ميشود. تا ان‌شاءاللّه دنباله‌ى اين بحث را در يك خطبه‌ى ديگرى عرض كنم.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
قل هو اللّه احد. اللّه الصّمد. لم‌يلد و لم‌يولد. و لم‌يكن له كفوا احد.(3)

1) اعراف: 157
2) نهج البلاغه، خطبه‌ى 27
3) اخلاص: 4 – 1




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





7-آزادی و موضع اسلام نسبت به عقاید باطل




متن خطبه


{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرحمن‌الرحيم
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نصلّى و نصلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالته سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المعصومين سيّما بقيّةاللّه فى‌الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م. الّذين يتّبعون الرّسول النّبىّ الامّىّ الّذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التّوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
همه‌ى برادران و خواهران عزيزِ نمازگزار را توصيه ميكنم به استفاده از اين ايام و ليالى متبرك، ماه رجب، ماه دعا و تضرع و خشوع و اظهار بندگى و كسب ذخيره‌ى تقوا. فرصت مغتنم اين ماه و ماه شعبان و ماه رمضان را بايد براى تسويه‌ى دلها و جانها مغتنم شمرد و گوش دل را به الهام ربانى و معنوى اين ماه‌هاى مبارك داد و جان و دل را ان‌شاءاللّه به ذكر خدا زنده كرد. بحثى كه در هفته‌هاى گذشته عرض شد درباره‌ى آزادى و اخيراً آزادى عقيده در اسلام و از نظر اسلام بود. به طور خلاصه عرض شد كه اسلام طرفدار آزادى عقيده در جامعه‌ى اسلامى است. يعنى كسى را به خاطر داشتن عقيده‌ى غلط و باطل مورد تعقيب و فشار و زور قرار نميدهد؛ هرچند كه عقيده‌ى باطل از نظر اسلام مطرود و نامقبول است. درباره‌ى اين بحث، چون بسيار بحث اساسى و مهمى است و تكليف ما به عنوان دولت اسلامى را بايد معين بكند، امروز هم مطالبى عرض ميكنم. ممكن است در آن مطلبى كه در هفته‌ى قبل گفته شد، ترديدهائى به مناسبت برخى از مسائلى كه در اسلام مطرح هست، به وجود بيايد، من بعضى از آن نكات لازم را در اين زمينه عرض ميكنم.
يك ترديد از ناحيه‌ى آياتى كه در قرآن مربوط به كفار و مشركين و طرفداران عقايد باطل است؛ ممكن است كسى بگويد اگر اسلام آزادى عقيده را در جامعه‌ى خود تأمين ميكند، پس اين همه آيات قرآنى درباره‌ى اين عقايد باطل چيست؟ جواب اين است كه اين آيات هيچ كدام - تا آن‌جائى كه بنده مراجعه كردم - به مسلمانها دستور نميدهد كه كافر را به خاطر اعتقادش، نه به خاطر عملش، مورد تعرض و آزار قرار بدهند. جنگ با كفار مربوط است يا به آن صورتى كه كافر عليه نظام اسلامى و ايمان اسلامى دست به مبارزه و حمله زده است كه وظيفه‌ى اسلام و مسلمين در اينجا دفاع از حوزه‌ى اسلام و جامعه‌ى اسلامى است يا مربوط است به مبارزه با سران كفر و سردمداران نظام‌هاى ملحد و طاغوتى كه ملتها را اسير خود كرده‌اند. اما در مورد خود اعتقاد كفر ما در قرآن آيه‌اى داريم كه بخصوص مسلمانها را امر ميكند كه با دارندگان اين اعتقاد اگر تجاوز و تعرضى عليه‌اسلام و مسلمين نكردند، حتى نيكوكارى هم بشود. آن آيه در سوره‌ى مباركه‌ى ممتحنه است كه ميفرمايد: «لا ينهكم اللّه عن الّذين لم يقاتلوكم فى الدّين و لم يخرجوكم من دياركم أن تبرّوهم و تقسطوا اليهم انّ اللّه يحبّ المقسطين»؛(2) يعنى آن كفارى كه بر سر ايمان شما و دين شما با شما به جنگ برنخواستند، خدا نميگويد به آنها نيكى نكنيد و خدا نميگويد با آنها قسط و عدل را رعايت نكنيد، بلكه خداى متعال ميگويد كه به آنها نيكى هم بكنيد و خداى متعال نيكوكاران را دوست ميدارد. قسط و عدل در جامعه‌ى اسلامى قاعدتاً به معناى رعايت حقوق افراد آن جامعه است كه آن كافر هم يكى از همان افراد است يا حتى كفارى كه در خارج از آن جامعه زندگى ميكنند، ولى با نظام اسلامى، با مسلمين و با اسلام ستيزه‌اى نميكنند.
مورد بعد در مورد بت‌شكنى‌هاى معروف تاريخ است. همان طورى كه ميدانيد، در تاريخ نبوتها، تاريخ توحيد، به موارد برجسته‌اى برخورد ميكنيم كه پيغمبران به بت‌شكنى پرداختند و بت را كه مايه‌ى تقدس و ايمان جمعى از مردم بوده، از بين بردند؛ يك نمونه در مورد ابراهيم خليل‌اللّه است، يك نمونه در مورد رسول اكرم هنگام ورود به شهر مكه است و پس از فتح مكه كه اين را هم ممكن است كسانى تصور كنند كه با آزادى عقيده در اسلام منافى است. لكن در مورد بت‌شكنى ابراهيم بايد توجه كنيم كه حركت ابراهيم براى بيدار كردن ذهن به خواب رفته و تخدير شده‌ى مردم آن جامعه‌ى جاهلى بود. مردمى كه در طول زندگى خود هرچه شنيدند، درباره‌ى شركت و نظام شرك‌آلود شنيدند. اصلاً صداى حقى در ميان اين جامعه بلند نشده و به گوش آنها نرسيده است. اگر بايد اين مردم را از اين خواب گران بيدار كرد، اين كار فقط به وسيله‌ى يك حركت بزرگ ممكن است. لذا ابراهيم به داخل بت خانه رفت در وقتى كه جوانكى بيش نبود و تبر را برداشت و بتها را شكست و بت بزرگ را نشكست و تبر را به گردن بت بزرگ آويخت. اين كار را براى بيداركردن وجدان مردم بود. بعد هم در صحبت كوبنده‌اى كه ابراهيم با آن مردم كرد و هوشمندى و زيركى‌اى كه اين بنده‌ى صالح خدا به كار برد، آنچنان پتكى بر سر ذهن خواب‌آلود آنها زد كه قرآن ميفرمايد: «فرجعوا الى انفسهم فقالوا انّكم انتم الظّالمون»؛(3) يعنى بعد از آنى كه ابراهيم اين حركت را انجام داد، اين فرياد رسا را كشيد، آن اثرى را كه ميخواست بگيرد، گرفت. مردم به خودشان مراجعه كردند، ميان خودشان به گفتگو پرداختند، وجدانشان بيدار شد و به خود و خودهايشان گفتند كه ما ستمگريم؛ خود ما ظالم هستيم و نبايد ابراهيم را ملامت كنيم. در مورد رسول خدا هم بت‌شكنى پيغمبر به معناى اعمال زور نسبت به مردم مكه نبود. پيغمبر بتها را شكست، در حقيقت سنبل و نشانه و رمز نظام طاغوتى را ميشكست. درست مثل همين‌كه مردم در يك كشور وقتى انقلاب ميكنند، نشانه‌هاى رمزآميز رژيم گذشته را از بين ميبرند. شما در كشور خودتان همه‌ى علامات حكومت ستم شاهى را از صحنه‌ى جامعه، از ميدانها، از ساختمانها، از كاغذها پاك كرديد؛ پيغمبر هم بتها را كه نشانه و رمز حكومت مشركانه بودند، از فراز كعبه به زير انداخت و منهدم كرد؛ والّا ما در تاريخ نداريم كه پيغمبر وقتى وارد مكه شد، مردم را اجبار كرده باشد كه بايد همه‌ى شما به اسلام بگرويد، يا جستجوى خانه به خانه را شروع كرده باشد كه ببيند در كدام خانه يا صندوق‌خانه بت كوچكى هست كه آن را بگيرد و بشكند و از بين ببرد. پيغمبر سنبل‌ها و نمودهاى نظام باطل و جاهلى را شكست. پس اين هم به معناى اعمال زور براى پذيرفتن يك ايمان و عقيده‌ى قلبى نبود.
در مورد ارتداد يك شبهه‌اى در بعضى از ذهنهاست كه اسلام درباره مرتد، شدت عمل به خرج ميدهد. كسانى كه ايمان آوردند و سپس از ايمان منصرف شدند و به كفر گرايش پيدا كردند، شدت عمل اسلام در مقابل اين افراد زياد است كه ممكن است به معناى اعمال زور در اعتقاد به حساب بيايد. اين هم با توجه به آيات مربوط به ارتداد شايد اينجور به نظر ميرسد كه اسلام با اين‌كار درصدد آن هست كه حصار ايمان اسلامى را حفظ كند. در حقيقت اسلام بعد از آنى كه مردم ايمان آوردند، نظام اسلامى را مكلّف كرده است كه از ايمان مردم حفاظت و حراست بكند. اين وظيفه‌ى نظام اسلامى و حكومت اسلامى است كه در باب تبليغات ضداسلامى هم عرض خواهم كرد. بخصوص در آيه‌ى مربوط به ارتداد - «من كفر باللّه من بعد ايمانه الّا من اكره و قلبه مطمئنّ بالايمان»(4) كه درباره‌ى عمار ياسر وارد شد - در آخر اين آيه ميفرمايد: «ذلك بانّهم استحبّوا الحياة الدّنيا على الاخرة»؛(5) علت اين خشم الهى بر مرتدين و كسانى كه از دين خارج شده‌اند، اين است كه اينها زندگى دنيا را، عشرت دنيوى را، هواهاى نفسانى را بر خواست معنوى و قلبى خود و فطرت انسانى خود و بر آخرت ترجيح دادند. معلوم ميشود مسئله، مسئله‌ى عوض شدن يك اعتقاد فقط نبوده است. مسئله اين بوده كه كسانى به خاطر جاذبه‌هاى مادى، به خاطر تأمين هواهاى نفسانى، حاضر شدند به حيثيت نظام اسلامى لطمه بزنند و پشت كنند و ايمان اسلامى را رها كنند، كه اين يك مقوله‌ى ديگرى است و سختگيرى اسلام درباره‌ى اين افراد از اين مقوله است.
البته اين نكته هم مورد توجه بايد قرار بگيرد كه اگر ما ميگوئيم كه عقيده، عقيده‌ى مذهبى و ايمان در جامعه‌ى اسلامى آزاد است، اين به معناى اين نيست كه اسلام اجازه بدهد كه فريبگرانى و خدعه‌پيشگانى در جامعه‌ى اسلامى به راهزنى ايمان مردم بپردازند. اين را قطعاً اسلام اجازه نميدهد. دستهائى كه ميتوانند با ارائه‌ى جاذبه‌هاى مادى، با تأمين هوسهاى بشرى، دلهاى سست و ضعيفى را به سمت خودشان جذب كنند، اگر در جامعه‌ى اسلامى آزادى عمل داشته باشند، مردم ضعيف را و انسانهاى ساده‌دل را تحت تأثير قرار خواهند داد و آنها را گمراه خواهند كرد و از بهشت به دوزخ خواهند برد؛ «و الّذين كفروا اوليائهم الطّاغوت يخرجونهم من النّور الى الظّلمات».(6) اسلام اجازه نميدهد كه مردمى كه دلشان به نور ايمان منور شده است، به وسيله‌ى چنين ايادى‌اى به سمت ظلمت باز هم كشيده بشوند. لذا اسلام با تبليغات ضداسلامى و فريبگرايانه، نه با بحث و جدل استدلالى، با خدعه و فريب تبليغاتى درباره‌ى مسائل اعتقادى كه موجب سست شدن ايمان مردم و راهزنى دلهاى مردم ميشود، مقابله ميكند كه نشانه‌هاى اين را در احكام متعددى از اسلام ما مى‌بينيم.
من يك جمعبندى كوتاهى بكنم اين بحث مربوط به اعتقاد را در سه جمله: اسلام با ايمان باطل و غلط مخالف است، اما اسلام با كسانى كه مؤمن به باطل هستند و اعتقاد باطلى آورده‌اند، با اعمال زور مقابله نميكند، بلكه آنها را به وسيله‌ى حكمت، به وسيله‌ى موعظه، به وسيله‌ى تبليغ و بيان حقيقت، به سمت ايمان صحيح جلب و جذب ميكند؛ و علاوه‌ى بر اينها، اگر آن كسى كه مومن به غيرحق هست، اين ايمان او در عمل او آثار تخريبى عليه جامعه به‌جا بگذارد، با اين هم اسلام مقابله ميكند؛ اين سه نكته‌ى اساسى و اصولى در باب آزادى عقيده است كه خط مشى نظام جمهورى اسلامى هم همين است.
در جامعه‌ى اسلامى ما وظيفه داريم كه ايمان اسلامى را براى مردم تشريح كنيم، جاذبه‌هاى ايمانى را براى مردم روشن كنيم. براى رسوخ ايمان جامعه، دولت اسلامى موظف است فعاليت بكند. اين يك نكته. اما در همين جامعه‌ى اسلامى با كسانى كه ايمان غلط دارند، نظام اسلامى و دولت اسلامى با زور و قدرتمدارى و قهر و غلبه برخورد نميكند. اينى كه گاهى در رسانه‌هاى دنيا نسبت به فشار بر اقليتها در كشور ما جنجال راه مى‌اندازند، اين يك دروغ واضح و آشكارى است. در جامعه‌ى اسلامى اقليتهاى مذهبى و صاحبان عقايد و ايمانهاى مختلف زندگى خودشان را ميكنند. كسى آنها را مجبور به پذيرفتن عقيده‌ى حق نميكند، آنها خودشان هستند كه در اين جو عظيم اجتماعى قدرت انتخاب دارند. اگر انتخاب درست كردند، به نفع خود آنهاست. و اگر انتخاب درست هم نكردند، دولت اسلامى و جامعه‌ى اسلامى با آنها نه فقط كارى ندارد، بلكه از حقوق اجتماعى هم برخوردارد هستند؛ اما در مقابل تخريب، در مقابل وسوسه‌ها و رهزنى دلها البته جمهورى اسلامى خودش را موظف ميداند كه از ايمان قلبى مردم حراست كند و محافظت كند. اين هم يك وظيفه‌ى ديگر است كه همان طور كه ملاحظه كرديد، از اصول مسلم اسلامى و از آيات قرآن و از سيره‌ى مسلمانان صدر اسلام و ائمه (عليهم‌السّلام) اين معنا را ما استفاده كرديم. ان‌شاءاللّه در ادامه‌ى بحثها به انواع ديگر آزادى و نظر اسلام و وظائف دولت اسلامى خواهيم پرداخت.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
والعصر. انّ الانسان لفى خسر.
الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.(7)

1) اعراف: 157
2) ممتحنه: 8
3) انبياء: 64
4) نحل: 106
5) نحل: 107
6) بقره: 257
7) عصر: 3 – 1



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]






8-آزادی بیان در اسلام





متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
الحمد للّه ربّ العالمين احمده و استعينه و استغفره و اتوكّل عليه و اصلّى و اسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين سيّما بقيّة اللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
همه‌ى برادران و خواهران نمازگزار را توصيه ميكنم و دعوت ميكنم به رعايت تقواى الهى و حفظ نفس از ورود در حوزه‌ى محرمات پروردگار؛ و تداوم ذكر و توجه و تضرع در اين چند روزى كه از ماه مبارك شعبان باقى مانده است؛ و آماده شدن براى ورود در آستانه‌ى ضيافت الهى در ماه مبارك رمضان و گشودن گره‌هاى فراوانى كه به وسيله‌ى شيطان و نفس اماره، در جان ما و دل ما به وجود آمده است، تا ان‌شاءاللّه بتوانيم از ماه مبارك رمضان به صورت كامل و درست استفاده كنيم و بهره ببريم و ماه رمضان را به معناى حقيقى كلمه براى خودمان مبارك كنيم. از همين حالا بايد آماده شد و دل را مهيا كرد براى استضاء به انوار الهى در آن ماه شريف و مبارك.
بحثى كه در خطبه‌هاى هفته‌هاى اخير در اينجا مطرح شد، بحث بود در باب آزادى از نظر اسلام و وظائفى كه حكومت اسلامى بر پايه‌ى تعليمات قرآن در مورد آزادى‌هاى جامعه و افراد بر عهده دارد. اولاً درباره‌ى مفهوم آزادى از نظر اسلام و تفاوت آن با آنچه در دنياى غرب به آن آزادى ميگويند، ذكر شد و تشريح شد و سپس درباره‌ى آزادى تفكر و همچنين آزادى عقيده - كه عقيده‌ى دينى و چه عقيده‌ى سياسى - مباحثى به اجمال عرض شد. بحثى كه امروز عنوان ميكنم، مسئله‌ى آزادى بيان و آزادى اظهار عقيده در اسلام است كه يك بحث ظريف و در عين حال بحث مهمى است تا وظائف دولت اسلامى در زمينه‌ى تأمين آزادى بيان روشن بشود. امروز اجمالاً نظر اسلام را آنطورى كه از قرائن و شواهد استفاده ميشود در كل مسئله‌ى آزادى بيان عرض ميكنم و در يك خطبه‌ى ديگر ان‌شاءاللّه حدود و مرزهاى آزادى بيان را بيان خواهم كرد.
مسئله‌ى آزادى بيان در دنياى امروز يك مسئله‌ى عمده است و در حقيقت يك شعار است. دنياى غرب و كشورهاى دموكراسى يكى از شعارهائى كه مطرح ميكنند و به آن افتخار ميكنند، همين مسئله‌ى آزادى بيان است و معنايش اين است از نظر آنها كه در جوامع غربى هر كسى، داراى هر عقيده‌اى، داراى هر مسلك سياسى‌اى، ميتواند آزادانه نظر خودش را ابراز كند و هيچ منع قانونى براى او وجود ندارد. عمدتاً اين شعار را دنياى غرب در مقابل دنياى كمونيست مطرح ميكند. چون در دنياى كمونيست آزادى اظهار عقيده نيست و اعتقادى هم در نظر سردمداران جهان كمونيست به آزادى عقيده وجود ندارد؛ يعنى آزادى بيان عقيده؛ يعنى در كشورهاى كمونيستى همان نظرات و افكار سياسى يا همان مكتبى كه مورد قبول رژيم حاكم هست، ترويج ميشود در روزنامه‌ها، در رسانه‌هاى جمعى؛ در بين مردم تنها يك جريان واحد مطرح ميشود و هيچ امكانى در اختيار صاحبان عقايد ديگر و مسلكهاى ديگر نيست كه بتوانند نظراتشان را ارائه كنند و در سطح جامعه مطرح كنند؛ اختلاف سلائق سياسى وجود ندارد و روزنامه‌ها و رسانه‌ها همه يك نظر و يك فكر را كه همان فكر دستگاه حاكم هست، تعقيب ميكنند و بيان ميكنند. دنياى غرب به عنوان يك امتيازى براى خود، مسئله‌ى آزادى بيان را به صورت يك شعار مطرح كرده و سالهاى متمادى است كه بر روى آن كار ميكنند و تبليغ ميكنند. البته عملاً در دنياى غرب هم جاى بحث است كه آزادى بيان واقعاً چقدر تأمين شده؟ و آيا همه‌ى نظرات سياسى و افكارى كه براى ملتهاى اين كشورها مطرح ميشود، قدرت خودنمايى دارند يا نه؟ و اگر بدقت نگاه كنيم، خواهيم ديد كه شعار آزادى اظهار عقيده و آزادى بيان در دنياى غرب هم يك شعار واقعى نيست. يك چيزى كه در صورت و ظاهرْ آزادى است، وجود دارد، اما در واقع آزادى به آن معنايى كه ادعا ميكنند، نيست، بلكه حتى سانسور و اختناق به شكل بسيار ظريف و موذيانه‌اى در اين كشورها وجود دارد. سانسورى كه در كشورهاى غرب هست، تقريباً از جهاتى شبيه هست به همان سانسور و كنترلى كه در دوران ظهور اسلام در مكه نسبت به افكار انقلابى رسول خدا وجود داشت. حالا آنها در دوران جاهليت زندگى ميكردند، اينها در دوران مدرنيسم زندگى ميكنند. روشها تفاوت كرده، اما روح قضيه همان هست. قرآن از قول كفار نقل ميكند كه ميگفتند: «و قال الّذين كفروا لاتسمعوا لهذا القران و الغوا فيه لعلّكم تغلبون»؛(2) به هم توصيه ميكردند كه گوش به سخن قرآن ندهيد، نداى پيغمبر را نشنويد و هنگامى كه پيغمبر مشغول تلاوت آيات قرآن بود، ولوله ميكردند، هلهله ميكردند و يك جنجال و غوغائى به وجود مى‌آوردند كه صداى قرآن و صوت كلام الهى از حنجره‌ى پيغمبر شنيده نشود؛ كه در تواريخ هم اين ذكر شده كه رسول خدا در كنار كعبه مينشست و آيات قرآن را ميخواند؛ عده‌اى هم مأمور بودند كه جنجال كنند، غوغا راه بيندازند و نگذارند صداى قرآن به گوش ديگران برسد. آنى كه امروز در رسانه‌هاى غرب وجود دارد، تقريباً چنين چيزى است. درست است كه قانوناً كسى را از بيان كردن مانع نشدند؛ اما آن جنجال و غوغاى تبليغاتى‌اى كه به راه مى‌اندازند، امكان و مجال اين را نميدهد كه غير از همان چيزى كه آنها اراده ميكنند و ميخواهند، صدايى به گوش كسى برسد. يقيناً امروز مردم آمريكا كه يك كشور دموكراسى است يا بسيارى از كشورهاى اروپاى غربى كه متمدنند، از بسيارى از جريانات عالم كه به زندگى آنها مربوط ميشود، خبر ندارند؛ همان چيزى را ميفهمند كه رسانه‌ها به آنها ميگويند. و رسانه‌ها هم در يك نظام كاملاً كنترل‌شده‌ى سياسى و حساب‌شده، چيزهايى را در اختيار افكار مردم ميگذارند كه ميخواهند. همان طور كه در يكى از بحثهاى همين سلسله مباحث شايد در سال گذشته عرض كردم، رسانه‌هاى گروهى عمده‌ى دنيا امروز به وسيله‌ى دستگاه‌هاى صهيونيستى اداره ميشوند و هر چند در آن موارد و مطالبى كه به مصالح آنها ربطى ندارد آزادى عمل ميدهند؛اما درست در آن بزنگاه‌ها، در آنجايى كه مصالحشان به خطر مى‌افتد، رسانه‌ها با كمال ظرافت حقيقت را ميپوشانند و يك باطلى را به صورت حقيقت به خورد ذهن مردم ميدهند. از انقلاب اسلامى، از انقلابهاى مردمى دنيا، از ايده‌هايى كه امروز در دنيا هست، از جنايات و فشارها و ظلمهايى كه دولتهاى اروپايى و آمريكايى نسبت به ملتها روا ميدارند و از بسيارى از حقايق ديگر، مردم آن كشورها خبر ندارند. كسى هم قادر نيست كه اين حرف را به گوش مردم برساند. پس دموكراسى غربى كه مدعى آزادى بيان و آزادى اظهار عقيده است، در حقيقت در شعار اينجور است. در عمل آنجا هم آزادى بيان به معناى حقيقى نيست.
و اما راجع به اسلام. در آيات قرآن و احاديث چيز صريحى در باب آزادىِ اظهار عقيده و بيان، بنده پيدا نكردم. شايد هست، من متوجه نشدم و برنخوردم، لكن به طور كلى و همان طور كه قبلاً اشاره شد، به قرائن و شواهد زيادى انسان اين را ميداند كه اسلام على‌الاصول طرفدار آزادى اظهار عقيده است. و طبيعتاً هم اسلام بايد همين جور باشد؛ زيرا كه آنجايى از اظهار عقيده خوف و ترسى هست كه نظام حاكم، يا آن مكتبى كه سياست را در اختيار دارد، در خود احساس ضعف كند. اگر منطق قوى است، اگر سياستى كه اظهار ميشود، سياست قابل دفاعى است، اگر فكر و مكتب يك فكر و مكتب قابل جذب براى افكار عمومى هست، دليلى ندارد كه از طرح حرف مخالف انسان بترسد. اسلام قوى‌ترين مكتبهاست. قوى‌ترين روشها را براى اعلام نظرات خودش به كار ميگيرد. سياستهاى حكومت اسلامى يك سياستهاى مردمى است، سياستهاى روشن و صريحى است. بنابراين هيچ ابايى در اسلام نيست كه افكار مخالف، نظرات مخالف، مطرح بشود. على الاصول مسئله اين است. البته مرزهايى هست، حدودى هست، سوءاستفاده‌هايى ممكن است بشود كه جلوى آنها را بايد گرفت كه آنها را همان طور كه عرض كردم، در بخش دوم اين بحث عرض خواهم كرد. در بخش اول ميخواهيم همين مطلب را روشن كنيم كه اسلام على‌الاصول با اين مطلب مخالفتى ندارد. اظهار عقيده يكى از حقوق طبيعى انسان است. وقتى انسان يك عقيده‌اى را دارد و آزاد است كه اين عقيده را داشته باشد، بايد آزاد هم باشد كه اين نظر خودش را اظهار كند؛ مگر اينكه خود آن اعتقاد يك اعتقاد ممنوعى باشد كه در بحث آزادى عقيده راجع به اين مطلب صحبت كرديم. بنابراين اسلام كه طرفدار حقوق انسانهاست، طرفدار اين آزادى هم هست. عملاً هم در صدر اسلام و زمان پيغمبر و زمان خلفاى اول به موردى برنميخوريم كه جلوى اظهار عقيده گرفته شده باشد. البته اين را هم بگويم، به موردى هم بر نميخوريم كه كسى بخواهد بيايد در معرض عام - مثلاً در مسجد - بايستد يك سخنرانى بر خلاف جهتگيرى‌اى كه مثلا پيغمبر يا خليفه‌ى زمان دارد اجرا ميكند، يك چنين سخنرانى‌اى هم بخواهد كرده باشد، يا برود در يك گوشه‌اى مردم را جمع كند با اينها صحبت كند. موارد اين‌جورى بخصوص در زمان پيغمبر خيلى نادر است و شايد نيست. در زمان خلفا كم و بيش هست. اما آنجايى كه كسى در اين صدد بر مى‌آمد كه به خود رسول خدا يا به خلفاى اول مطلبى را بيان بكند، ما ميديديم كه با كمال آزادى به او اجازه ميدادند. در مسجد، در پاى منبر اميرالمؤمنين يك نفرى بلند ميشد راجع به يك مطلبى به اميرالمؤمنين اعتراض ميكرد يا از او سؤال ميكرد. يا در جنگ صفين كسانى بودند كه تحت تأثير فريب طرف مقابل قرار گرفتند و يك حرفهايى را زدند. اميرالمؤمنين به اينها بدخلقى نكرد، تشر نزد، بلكه رفت با آنها صحبت كرد. يا عمار ياسر را فرستاد برايشان صحبت كرد و حقيقت را براى آنها آشكار كرد. يا در پاى منبر خليفه‌ى دوم وقتى كه خليفه در منبر گفت من اگر پايم را كج گذاشتم، من را راست كنيد و هدايت كنيد، يك نفرى بلند شد پاى منبر، گفت اگر تو كج بروى، با اين شمشير تو را راست خواهيم كرد. كسى هم به او اعتراض نكرد. و همين طور در زمان خلفاى ديگر. و همين روال ادامه داشت تا زمان عبدالملك مروان. عبدالملك مروان اول كسى بود كه روى منبر رسماً و علناً اظهار كرد به مسلمانها كه كسى حق ندارد افكار و نظرات خودش را آزادانه بيان كند. گفت: «لا يامرنى احد بتقوى‌اللّه الّا ضربت عنقه»؛ هركس بخواهد مثل زمان پيغمبر و خلفاى اول پاى منبر من توى مسجد بلند بشود و من را امر به تقواى خدا بكند، من گردنش را ميزنم. او اختناق اموى را به صورت صريح و روشنى اعمال كرد و اعلام كرد. و الاّ در زمان او هم آنى كه ممنوع شد، اظهارنظر سياسى بود، باز اظهارنظر دينى و در مسائل دينى، اظهارنظر آسان بود. ما ميديديم در مسجد پيغمبر يك زنديق و ملحد، يعنى مخالف با اسلام و منكر خدا، نشستند با چند نفر دارند نظراتشان را ميگويند كه همين ماجراى توحيد مفضّل از آنجا ناشى ميشود. مفضّل ديد توى مسجد چند نفر نشستند يك حرفهايى دارند ميزنند، به اينها پرخاش كرد كه شما نشسته‌ايد توى مسجد و خانه‌ى خدا و اين حرفهاى ملحدانه را داريد ميزنيد، آنها گفتند كه تو شايد از ياران جعفربن محمّد صادق هستى؟ گفت بله. گفتند كه ما پيش خود امام و پيشواى تو از اين حرفها غليظتر و سخت ترش را ميزنيم، او اين عكس‌العمل را نشان نميدهد و تو چرا اين عكس‌العمل را نشان ميدهى؟ كه او آمد خدمت امام صادق و جريان را گفت و آن مباحثات طولانى كه امروز به نام «توحيد مفضّل» ثبت شده و در كتابها هست در دسترس است، اينها بين اينها انجام گرفت. البته باز خلفاى بنى اميه و بيشتر از آنها بنى‌عباس طاقت نياوردند و درباره‌ى مسائل كلامى و خلق قرآن و نميدانم كلام و مسائل گوناگون يك فشارهاى بى حد و حصرى را بر روى مخالفين نظرات و ايدئولوژى آن دستگاه خلافت وارد آوردند. اين هم بعد در دنياى اسلام و در تاريخ اسلام به شكل ديگرى برآمد. اما اصولاً در اسلام و در روش حكام اسلامى صدر اول، بيان عقيده در صورتى كه سالم باشد، در صورتى كه تويش اغواگرى نباشد، در صورتى تويش اضلال نباشد، آزاد است - حالا بحث در باب اغواگرى و فريب و ضلال و كتب ضلال و اينها را ان‌شاءاللّه در يك خطبه‌ى ديگرى عرض خواهم كرد - اساساً هم به نفع جامعه‌ى اسلامى است كه افكار آزاد باشد؛ يعنى كسانى بتوانند افكار خودشان را، نظرات گوناگون خودشان را بيان كنند. در قانون اساسى ما پيش بينى شده كه برخورد سالم افكار موجب رشد انديشه‌هاست. يعنى كسى يك نظرى دارد، ديگرى نظر مخالف با او دارد. يك برخورد فكرى به وجود بيايد، اما سالم؛ نه توأم با روشهاى غلط كه اين روشهاى غلط خود قابل جلوگيرى است و حاكم اسلامى و دولت اسلامى بايد مانع بشود از آن روشها كه آنها را بعداً عرض ميكنيم. كلاً رشد فكرى جامعه در اين صورت بيشتر تضمين ميشود و تأمين ميشود و آثار اجتماعى و سياسى‌اش هم در جامعه زياد است. اگر چنانچه كسانى احساس كنند كه نظرات خودشان را ميتوانند بيان بكنند، جامعه به طرف سالم‌سازى و وحدت هم پيش ميرود. چون آن افكار را ميگويند، كسانى هم آنها را جواب ميدهند، نظرات به هم نزديك ميشود؛ اختلاف‌نظرهايى كه ناشى از نگفتن و كتمان كردن و پوشيده داشتن از يكديگر هست، بتدريج كم ميشود و از بين ميرود. شكل كلى قضيه اين است.
و من به طور قاطع و قوى ميخواهم ادعا بكنم كه روش ما در انقلاب اسلامى و در نظام جمهورى اسلامى هم همين بوده؛ يعنى آنى كه در قانون اساسى هست و آنى كه امروز پذيرفته‌شده‌ى در نظر نظام جمهورى اسلامى است، همين است. البته هستند هميشه كسانى در جامعه كه از فضاى آزاد استفاده ميكنند، ميگويند آزادى نيست! كسانى كه در رژيمهاى اختناقى و استبدادى، نظير آن افراد توى زندانهايند و اصلاً قدرت نفس كشيدن ندارند. خود آن افراد هم در دوران رژيم گذشته جرئت نميكردند نفس بكشند و يك كلمه بگويند، در نظام جمهورى اسلامى آزادانه حرف ميزنند، مينويسند، جزوه منتشر ميكنند، همه‌ى چيزها را زير سؤال ميبرند. حتّى گاهى اين كارهاشان ناسالم هم هست؛ يعنى آن روش سلامتى كه شرط آزادى بيان هست، در كارهايشان نيست. در همان نوشته‌اى كه با استفاده‌ى از فضاى آزاد آن را نوشتند و منتشر كردند، در همان نوشته ميگويند آزادى نيست! خب اين يك نوع دغل كارى است، اين فريب است. لكن حقيقت اين است. روزنامه‌ها، نويسندگان مقالات، جزوه‌ها و كتابها، حامل نظرات گوناگون است. امروز در مسائل اسلامى، در مسائل اقتصادى، در مسائل مربوط به حكومت، مسائل سياسى، نظرات گوناگونى هست. توى كتابها مينويسند، اين كتابها را هم دارند چاپ ميكنند، كسى هم نميگويد چرا چاپ ميكنيد. چرا، ممنوعيتهايى هست كه آن ممنوعيتها باز وظيفه‌ى نظام جمهورى اسلامى است كه همان طور كه گفتم، اين را بايد در يك خطبه‌ى ديگرى مشروحاً عرض بكنم كه چه چيزهايى در نظام جمهورى اسلامى ممنوع است.
به طور خلاصه ميتوانيم اين‌جورى بگوييم كه برخورد افكار و آزادى افكار براى هدايت افكار است. يك نظام و يك رژيم و يك دولت كه نميتواند در راه هدايت افكار قدم برندارد و آن چيزى كه براى هدايت افكار مفيد هست، آن را انجام ندهد. درست همان دولت و همان دستگاه و همان نظامى كه مخلصانه ميخواهد كار كند، نبايد يك حركتى را كه مايه‌ى گمراهى افكار است، آن را اجازه بدهد. اگر آزادى بيان به هدف و به منظور هدايت افكار است، پس آن بيانى كه افكار را هدايت نميكند بلكه گمراه ميكند، مردم را فريب ميدهد، حقايق را ميپوشاند، باطل را حق جلوه ميدهد، حق را باطل جلوه ميدهد، آن بيانى كه مايه‌ى گمراهى است، يك بيان مضرى است. درست به همان دليل كه بيان حقيقت براى هدايت افكار لازم است و آزادى بيان براى رشد افكار لازم است، به همين دليل برخى از آزادى‌ها كه از آن سوء استفاده ميشود و افكار گمراه ميشوند، حرام است، ممنوع است و نبايد انجام بگيرد، كه اين موضوع آن بحثى است كه خواهم كرد و مجموعاً با اين اصل اسلامى كه از قرائن و شواهد به دست مى‌آيد و از آن آيه‌ى شريفه‌ى «فبشّر عباد الّذين يستمعون القول فيتّبعون احسنه»(3) هم به يك نحوى ممكن است استفاده بشود. اين در جاى خود يك چيز مسلمى است، اما آن حدود و مرزهايى هم كه وجود دارد، آن هم مسلم است كه ان‌شاءاللّه دنباله‌ى اين مطلب را كه مجموعه، نظر اسلام را در باب آزادى بيان روشن خواهد كرد، در يك خطبه‌ى ديگرى ان‌شاءاللّه عرض خواهم كرد.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصّبر.(4)

1) اعراف: 157
2) فصلت: 26
3) زمر: 17 و 18
4) عصر: 3 – 1




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





9-حدود ازادی بیان در اسلام




متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين المكرمين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
همه‌ى برادران و خواهران عزيز را دعوت ميكنم و توصيه ميكنم به رعايت تقواى الهى و استفاده‌ى از وسيله‌ى تقوا يعنى روزه‌ى ماه رمضان؛ و از اين ايام و ساعات پربركت استفاده كردن، ساعاتى كه براى بنده‌ى خدا حتى تنفس در آن ساعات عبادت است. دلها را با ياد خدا آبادان كنيد و به جان خود طراوت و نشاط ببخشيد و به آب توبه زنگار دل و غبار جان را بشوئيد. توجه و تذكر در اين ساعات، در اين روزها و شبها بيش از اوقات ديگر موجب نزديكى به خداست و روزه‌ى شما امساك از مشتهيات نفسانى و چيزهاى دلخواه موجب رشد و تعالى و ترقى شماست. در اين روزها تقوا، يعنى مراقبت كامل از گفتار و كردار و حتى خاطرات و خطرات ذهنى، يك تمرين بزرگ براى بقيه‌ى اوقات و ايام سال است. اميدوارم در اين ايام و ليالى مبارك اين توفيق به همه‌ى ما دست بدهد كه خودمان را كنترل كنيم، مراقبت كنيم و گفتار و رفتار خودمان را منطبق كنيم با موازين الهى و شرعى. و آن حالت ضبط نفسى كه در اين روزها به بركت روزه و به بركت اين ورزش معنوى حاصل ميشود، اين را به عنوان ذخيره‌اى براى دوره‌ى سال خودمان نگه بداريم.
بحثى كه امروز دنبال ميكنم در خطبه‌ى اول، بحث در باب آزادى بيان و اظهار عقيده است. در خطبه‌ى قبل عرض شد كه هر چند در منابع اسلامى چيز صريحى در باب آزادى اظهار عقيده بنده نيافتم، اما مجموعاً از قرائن و شواهد قرآنى و تاريخى و حديثى استفاده ميشود كه بيان معتَقَد انسان در جامعه‌ى اسلامى براى او جايز و آزاد است و هر كسى به شرط اينكه به حدود اين آزادى - كه امروز آنها را عرض خواهم كرد - تخطى نكند، ميتواند عقيده‌ى ذهنى خود را چه در زمينه‌ى اعتقادات و چه در زمينه‌ى امور سياسى و چه در زمينه‌ى سلائق گوناگون اجتماعى بيان كند. اما همان طورى كه عرض شد، اين آزادى داراى يك حدودى است مثل همه چيز ديگر؛ مثل همه‌ى آزادى‌هاى ديگر. اين حدود بايد نقض نشود و امروز درباره‌ى اين حدود بحث كوتاهى را عرض ميكنم.
قبلاً اين نكته را بايد برادران و خواهران توجه كنند كه اين بحث يك بحث ظريف و دقيقى است. چون از هر دو طرف سوء استفاده‌هائى شده است و ميشود. هم به عنوان آزادى بيان و آزادى اظهار عقيده كسانى سوء استفاده ميكنند و سوء استفاده‌ها كرده‌اند و عليه مصالح عمومى مردم و به زيان آگاهىِ مردم اقداماتى را كرده‌اند كه در هيچ عرفى و در هيچ منطق درستى جايز نيست. از آن طرف هم به عنوان مقابله‌ى با سوء استفاده‌ى از آزادى و به عنوان حفظ مصالح، شدت عملهائى و فشارهائى در طول زمان، در طول تاريخ، در همه جاى دنيا انجام گرفته است كه آن هم قابل قبول نيست. بنابراين اگر گفته شود كه اظهار عقيده جايز است، نبايد از آن اين استفاده را كرد كه حتى در موارد آن سوء استفاده‌ها جايز است و اگر گفته شود كه مصالح عمومى و افكار عامه‌ى مردم در جامعه رعايتش لازم است و اگر بيان و اظهار عقيده به ضرر اينها باشد جايز نيست، از اين هم نبايد استفاده كرد كه هر جا سوء استفاده‌اى از نام مصالح بشود، مورد قبول ماست. در نظام اسلامى اين حد و مرزى كه ميان اين دو مصلحت بزرگ و اين دو اصل اسلامى وجود دارد، حد و مرز روشنى است كه به آن به قدر گنجايش وقت اشاره ميكنم.
البته بيان عقيده و بيان فكر همه جا يكسان نيست؛ پس حكم واحدى هم قهراً ندارد. بعضى از گفتنها شعاع اثر محدودى دارد، بعكس بعضى از گفتنها شعاع اثر بسيار وسيعى دارد. بعضى‌ها اگر چيزى را، فكرى را، نظرى را اظهار كنند، هر اثرى كه بر اين اظهار نظر مترتب بشود، در يك دايره‌ى محدودى خواهد بود. بعكس بعضى ديگر اگر اظهارنظر بكنند، هر اثرى كه مترتب بشود - چه خوب و چه بد - در يك دائره‌ى وسيع و گسترده‌اى خواهد بود. بعضى‌ها مطلبى را با زبان معمولى و عادى بيان ميكنند كه اثر آن عميق نيست. اما بعضى ممكن است مطلبى را به زبان هنرى بيان كنند، زبان مؤثرى را به كار ببرند كه داراى اثر عميقى در دل مردم باشد. اين دو با هم يكسان نيستند و اگر آثار سوئى بر اينجور بيانى مترتب بشود، اسلام ميان اين دو شيوه‌ى بيان فرق ميگذارد. بعضى از بيانها و اظهار عقيده‌ها در شرايط عادى انجام ميگيرد؛ روى اينجور اظهار بيان حساسيتى نيست؛ حتى اگر بيان گمراه كننده‌اى باشد. چون امكان مقابله‌ى با اين بيان و خنثى كردن آثار سوء آن در جامعه هست. اما گاهى يك اظهار نظر، يك بيان عقيده در شرايط حساس اجتماعى انجام ميگيرد؛ در آنوقتى كه جامعه و نظام اسلامى محتاج يكپارچگى است، محتاج آرامش است، محتاج تمركز است، جنگى در بين است، تهديد امنيت مرزها مطرح است، حفظ مصالح عمومى نظام مطرح است؛ اينها يك جور نيستند. حساسيت نسبت به اين دو گونه ابراز بيان يكسان نيست. گاهى يك بيانى از بيانهاى ممنوع مثل اهانت مثلاً به يك شخص، اهانت به يك شخص معمولى در جامعه است. گاهى اهانت به شخصى است كه اهانت او، زير سئوال بردن او، تحقير او، تحقير يك ملت است، اهانت به يك نظام است، زير سئوال بردن يك جامعه است، يك كشور است، اين دو با هم يكسان نيستند. پس نميشود كه ما به طور كلى چشمهامان را بگذاريم روى هم، بگوئيم در اسلام بيان عقيده و ابراز عقيده جايز است به طور كلى يا جايز نيست به طور كلى. شرايط مختلف است، بيانها مختلف است، گوينده‌ها مختلفند، شنونده‌ها مختلفند، محتواى مطلب مختلف است. لذا در صدر اسلام عكس‌العمل پيغمبر و خلفاى اول را در مقابل بيانهاى گوناگون، شما مى‌بينيد يكسان نيست. يك جا رسول خدا در مقابل يك مخالف مى‌ايستد و او هرچه ميتواند به او اهانت ميكند، پيغمبر نه فقط از او انتقام نميگيرد، بلكه به او احسان هم ميكند. يعنى اين بيان اهانت به پيغمبر از نظر اسلام و پيغمبر كه مجسمه‌ى اسلام است، هيچ اشكال و تعقيب قانونى ندارد؛ والّا پيغمبر او را تعقيب ميكرد. يك جا هم شما مى‌بينيد پيغمبر اكرم فاتحانه وارد مكه ميشود و چند هزار نفر مشركِ معاندِ مخالف خود را كه در ميان آنها شخصيتهاى برجسته‌اى مثل ابوسفيان وجود دارند، اينها را معاف ميكند، عفو ميكند، از تعقيب مصون ميدارد، اما يك شاعرى را كه در همان مكه عليه پيغمبر شعر گفته و اهانت كرده و پيغمبر را و اسلام را زير سئوال قرار داده، غياباً محكوم به اعدام ميكند و ميگويد هر كس اين را پيدا كرد، خون اين انسان مباح است. اين ناشى از چيست؟ ناشى از اين است كه نوع بيان و محتواى بيان و محيط بيان و مخاطب بيان و ابزار بيان داراى احكام مختلفى هستند، يكسان نيستند و شرايط گوناگون، اوضاع و احكام و احوال گوناگونى را به وجود مى‌آورد. اين به طور مجمل در ذهن شما برادران و خواهران باشد تا بعضى از حدود ممنوعيت بيان را من عرض كنم. البته بحث ميتواند مفصل بيان بشود؛ من نميخواهم وارد بحث به طور گسترده بشوم كه خطبه‌هاى ديگرى را هم اختصاص بدهم؛ به طور اجمال بيان ميكنم. اگر بعد باز مطلبى به نظرم رسيد كه ناگزير بايد گفت، در خطبه‌ى ديگرى عرض خواهم كرد.
يكى از حدود اصلى در بيان، مسئله‌ى اضلال است. يعنى هر بيان عقيده‌اى آزاد است، مگر بيان اغواگر و گمراه كننده. بيان اغواگر و گمراه كننده و به تعبير رايج ضال يا مضل، كتب مضله يا كتب ضاله، اين غير از بيان باطل و خلاف حق است. گاهى يك مطلبى خلاف حق است، باطل است، اما گمراه كننده نيست، كسى را تحت تأثير قرار نميدهد. مثل مطالب باطل در حوزه‌هاى علمى، در ميان دانشمندان، براى اهل فن و خبرگان، كتاب گمراه كننده‌اى كه اگر دست يك آدم كم سواد بيفتد، او را اغوا خواهد كرد، براى يك دانشمند وسيله‌ى كار است؛ نه فقط اغوا كننده نيست، بلكه از او نظر دشمن را به دست مى‌آورد و عليه او فكر ميكند و انديشه و بيان ابراز ميكند. پس مضر كه نيست، مفيد هم هست. گاهى در يك جامعه‌اى يك سخن به خاطر سطح بالاى افكار مردم گمراه كننده نيست؛ حرفى است كه اگر گفته بشود، كسى را گمراه نخواهد كرد، ولو باطل است. گاهى شرايط گفتن يك حرف باطل با شرايط آن كسى و آن دستگاهى كه ميخواهد جواب به آن حرف باطل بدهد، شرايط برابرى است. مثل اينكه مثلاً در پاى منبر اميرالمؤمنين كسى بلند ميشود، مطالبى را بيان ميكند كه اگر آن مطالب را در غياب اميرالمؤمنين، در غير مسجد جامع كوفه كه خود على (عليه السّلام) آنجا حاضر است، بيان كند، شايد دلهاى بسيارى از مردم را گمراه كند. اما بيان آن حرف در مسجد اميرالمؤمنين اغوا كننده و گمراه‌گر نيست؛ لذا اميرالمؤمنين با اين بيان ولو مغرضانه است، از روى غرض اين بيان صادر شده، سالم نيست، انتقاد توأم با سلامت نيست، اما با او برخورد اميرالمؤمنين يك برخورد كاملاً خونسرد و دور از موضعگيرى است. چرا؟ چون شرايط، شرايط يكسانى است. يك نفرى بلند شده، يك حرفى را زده، يك شبهه‌اى را القا كرده، اميرالمؤمنين هم آنجا حاضر است، اين شبهه را برطرف خواهد كرد و همه به حقانيت منطق على ايمان خواهند آورد و گمراهى منطق او را ميفهمند. اين اشكالى ندارد، ولو بيان، بيان باطلى است و در يك جائى هم ممكن است گمراه كننده باشد. پس شرايط بيان يك حرف باطل، چگونگى بيان يك حرف باطل متفاوت است؛ همه جا حرف باطل حرف گمراه كننده و اغواگر نيست. آنجائى كه اغواگر است، مقابله‌ى با او لازم است و ممنوع است از نظر اسلام و مقررات اسلامى جلوى بيان او را ميگيرد. مثل اينكه ما همين امروز در بسيارى از مجالس و مجامع مى‌بينيم كه مسئولين نظام يا گويندگان عاليقدرى كه در نظام جمهورى اسلامى ولو مسئوليتى هم ندارند اما مبيّن و مدافع نظرات نظام و جمهورى اسلامى هستند، اينها در مجامعى، در مجالسى مطالبى را بيان ميكنند، در همان مجلس سئوالاتى از آنها ميشود، اين سئوالات بعضى هم گاهى مغرضانه است، بعضى شبهه است، اشكال است، فقط سئوال نيست، اما پاسخ به آنها به عنوان پاسخ به يك سئوال هست. يعنى هرگز هيچ مسئولى را شما نديديد در هيچ مجلسى كه از سئوالى كه از او ميشود، ولو آن سئوال مغرضانه باشد، برآشفته بشود، عصبانى بشود، آن سئوال كننده را نكوهش كند يا احياناً مورد تعقيب قرار بدهد. نه، سئوال است، ولو سئوال مغرضانه‌اى هست، جوابش را خواهد داد. آنچه كه در پاى منبر اميرالمؤمنين و خلفاى اول بيان ميشد، از اين قبيل بود. اين بيان اگرچه باطل است، اما گمراه كننده نيست. اما بعضى از بيان‌ها گمراه كننده است، او را اسلام اجازه نميدهد. اگر يك سخنى از گوينده‌اى در فضا و محيطى و در شرايطى و با مخاطبينى صادر بشود كه مايه‌ى گمراهى جمعى از مردم هست، اين از نظر اسلام ممنوع است. دليل و فلسفه‌ى اين ممنوعيت هم واضح است؛ چون اساساً آزادى براى هدايت افكار است، براى رشد افكار است، براى پيشرفت جامعه است. آن آزادى‌اى كه موجب گمراهى افكار باشد، موجب ركود افكار باشد، موجب عقبگرد جامعه باشد، اين يقيناً قابل قبول نيست. پس يكى از مرزهاى آزادى بيان عبارت است از اغواگرى، گمراه‌سازى. هر سخنى كه گمراه كننده و به خطا افكننده‌ى دلها و ذهنها در جامعه باشد، اين ممنوع است.
يكى از مرزها، تشنج عمومى در جامعه است. در قرآن، اگر براى آزادى بيان عرض كردم من يك دليل و مدرك صريحى پيدا نكردم، براى آزاد نبودن بيان در موارد تشنج عمومى، دليل واضحى هست كه در سوره‌ى احزاب در آيه‌اى ميفرمايد: «لئن لم ينته المنافقون و الّذين فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدينة لنغرينّك بهم».(2) «مرجفون» يعنى آن كسانى كه در جامعه تشنج‌آفرينى ميكنند، جامعه را به اضطراب ميكشانند، به حركات ناسالم ميكشانند؛ اينها مرجفون در مدينه‌اند. «مرجف» يعنى آن كسى كه با سخن خود، با شايعه‌پراكنى خود، با موضعگيرى خود، با اظهارنظر خود جو عمومى جامعه را به تشنج ميكشاند. اين قابل قبول نيست، حتى در جامعه‌ى كوچك زمان پيغمبر. مدينه مگر چقدر بوده؟ همه‌ى مدينه به قدر يكى از محلات تهران نه وسعت داشته و نه جمعيت داشته؛ اين سر تا پاى نظام اسلامى در زمان پيغمبر است. اما در همان جو هم چون دشمنى زياد است، چون مخالفت دشمنان جدى است، چون قدرتهاى بزرگ متحد شدند عليه اينكه نظام مدينه‌ى نبوى را از بين ببرند، چون احزاب همدست شدند براى اينكه اسلام را ريشه‌كن كنند، چون هنوز افكار و ايمانها و دلها آن عمق لازم را در زمينه‌ى مسائل اسلامى به طور عام پيدا نكرده، لذا مرجف در مدينه قابل گذشت نيست: «لنغرينّك بهم»؛ يعنى اگر دست بر ندارند اين شايعه‌پراكنها، اين تشنج‌آفرينها، اين كسانى كه جامعه را از سلامت و از سكون و آرامش خودش ميخواهند خارج كنند، ما تو را «اغرا» خواهيم كرد به آنها؛ يعنى تو را به جان آنها خواهيم انداخت تا انتقام مردم را بگيرى. يعنى يك لحن شديدِ خشن در مقابل كسانى كه جو سالم جامعه را حاضر نيستند تحمل كنند و سلامت جامعه را به حال خود بگذارند. حالا جنجال كنيم كه اين بر خلاف روشهاى دموكراسى غربى است، دموكراسى غربى اين را قبول ندارد. خب ما در بسيارى از جهات موكراسى غربى را اصلاً قبول نداريم؛ آن آزادى و دموكراسى نيست، آن فتنه است، آن دروغ است، آن فريب است و همان طور كه در خطبه‌ى قبل عرض كردم، حتى در خود دموكراسى‌هاى غربى هم على‌رغم اينكه شعار آزادى بيان را علم كردند و آن را تو سر بلوك شرق زدند - يعنى جوامع سوسياليستى و كمونيستى، كه ميگويند شما نداريد، ما داريم - در عين حال در خود آن كشورها هم آزادى بيان به معناى حقيقى كلمه اصلاً وجود ندارد و جنجالى كه آنها ميكنند عليه يك بيان درست و حقيقتگو از قبيل همان جنجالى است كه كفار قريش اطراف پيغمبر ميكردند. كسى نمى‌آمد دهن پيغمبر را بگيرد كه آيه‌ى قرآن نخواند؛ چون به هر دليلى اين كار را نميتوانستند بكنند، اما آنقدر جنجال عليه اطراف پيغمبر به راه مينداختند كه كسى صداى تلاوت قرآن به گوشش نرسد. امروز روش غرب، روش آمريكا، روش تبليغات صهيونيستى جهانى اين است. بنابراين آنها هم آزادى به هيچ وجه ندارند؛ اما به‌هرحال ما روشها و پايه‌هائى را كه از روى سياستهاى مغرضانه اساساً در زمينه‌ى مسائل آزادى در غرب گذاشته شده - كه بنده مفصل درباره‌ى اين مطلب در چند خطبه در همين سلسله‌ى بحثها صحبت كردم - قبول نداريم و تكرار نميكنم. به هر حال اسلام اينجورى است؛ تشنج‌آفرينى را در جامعه قبول نميكند. اين يكى از مرزهاست. كسى حق ندارد بگويد كه من ميخواهم عقيده‌ى خودم را بيان كنم و بيان در اسلام آزاد است؛ اجازه بدهيد من حرفم را بزنم. بله، بيان آزاد است، اما اگر با اين بيان كسى بخواهد جو آرام جامعه را، سلامت محيط همزيستى مردم اين جامعه را به هم بزند، اسلام به هيچ وجه اين را قبول ندارد. ميفرمايد: «لنغرينّك بهم»؛ دستگاه‌ها موظف خواهند بود كه يك چنين بيانى را در مقابلش بايستند و تعقيب قانونى و سياسى و حقوقى بكنند؛ اين قابل قبول نيست. اين هم يكى از مرزهاى آزادى است. پس بيان اظهار عقيده غير از تشنج‌آفرينى است.
يكى از مرزهاى آزادى بيان، افشاى اسرار مملكتى است كه اين هم باز در قرآن موردى دارد كه به آن اشاره يا تصريح شده و آن سوره‌ى نساء است كه در باب جنگ و تحريص مردم به جهاد و مسائل گوناگون جنگ در سوره‌ى نساء مفصلاً بحث پرشور و كاملى را بيان ميكند؛ بعد در باب آن كسانى كه مخالف روال جامعه‌ى اسلامى هستند، ميفرمايد كه: «و اذا جاءهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به»؛(3) خصوصيت اين آدمهاى ناباب به حسب اين آيه و آيات اين است كه اگر از امن يا خوف، به هر حال اسرار مملكتى، چه اسرارى كه براى مردم در جاى خود خبر خوش ممكن است به حساب بيايد، چه اسرارى كه براى مردم خبر ناخوش ممكن است به حساب بيايد، گيرشان بيايد، بدون هيچ ملاحظه‌اى، بدون رعايت هيچگونه مصلحتى، مى‌آيند اين خبر را در مقابل مردم افشا ميكنند، كه به حسب اين آيه و در شرع مقدس، اين مذموم و ممنوع است. مفسرين در ذيل اين آيه ميگويند مثلاً اگر خبر پيروزى برسد؛ خب، خبر پيروزى كه خبر خوبى است، اما مگر هر خبر خوبى را بايد آناً افشا كرد؟ نه، ممكن است افشاى اين خبر يك مفاسد جنبى داشته باشد. آنجائى كه نيروهاى ما در جبهه‌ى نبرد بر دشمن پيروز ميشوند، اين پيروزى را در جاى خود، در وقت خود، به اندازه‌اى كه هيچگونه سوء استفاده‌اى عليه مردم و عليه جنگ از او نشود، بايد بيان كرد؛ والّا اگر همين خبر پيروزى هم بى‌ملاحظه گفته بشود، ممكن است دشمن استفاده‌ى نوع ديگرى از اين بكند. لذا بايستى خبر را: «ولو ردّوه الى الرّسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الّذين يستنبطونه منهم»،(4) برگردانند به اولى الامر؛ يعنى به مسئولين. حتى خبر را هم به مسئولين برگردانند، مسئولين با ملاحظه‌ى مصالحى كه وجود دارد، اين خبر را در اختيار مردم بگذارند. اوائل انقلاب شعارهائى گاهى روى در و ديوار هم نوشته ميشد كه فلان مطلب را مثلاً افشا كنيد، فلان ليست را كه در پرونده‌هاى پنهانى مراكز اسناد هست، چرا افشا نميكنيد؟ چرا در اختيار مردم نميگذاريد؟ خطاب به مسئولين، خطاب به دولت و شوراى انقلاب و مسئولين آن روز. ما همان وقت ميفهميديم كه دستهاى خائن دارند اين كار را ميكنند. اينجور ميخواستند وانمود كنند كه يك اسرارى وجود دارد كه اين اسرار را بايد مسئولين براى مردم افشا كنند، اما افشا نميكنند؛ چون به مردم اطمينان ندارند يا اينكه به دليلى مصالحشان ايجاب نميكند. بعد البته كاملاً روشن شد كه كدام گروهك و براى چه مقصودى ميخواسته كه اينها افشا بشود؛ نه براى اينكه مردم بفهمند، براى اينكه خودش بفهمد. براى اينكه آن ابرقدرتى كه اين دارد براى او كار در كشور ميكند، او بفهمد. خيلى از اسرار اينجورى است. مردم يقيناً امين همه‌ى اسرار حكومت هستند، آنى كه امين نيست، آن گوش نامحرمى است كه در ميان مردم خودش را جا ميزند؛ آن عامل دشمن، آن جاسوس دشمن، آن شنود دشمن و از اين قبيل چيزها. يا خبرى كه اگر به گوش دوست هم برسد، او بدون توجه اين خبر را افشا ميكند، يك چنين خبرهائى را در اسلام اذاعه و افشاى آن را جايز ندانستند. حالا اگر كسى بيايد به عنوان آزادى بيان مسائلى را راجع به جنگ، راجع به مسائل سياسى، راجع به مسائل درونى كشور يا درونى دستگاه‌ها كه براى ذهن مردم ممكن است تشنج‌آور باشد، ممكن است اسرار مملكتى را در اختيار دشمن قرار بدهد، ممكن است يك نقطه‌ى ضعفى را براى دشمن از نظام اسلامى آشكار كند، افشا بكند، اين هم ممنوع است؛ اسلام اجازه نميدهد كه اينگونه خبر هم پخش بشود. اين بيان هم بيان ممنوع است.
همين طور تحريف. از مرزها، مرزهاى عدم آزادى، يكى‌اش تحريف است. البته تحريف چون جنبه‌ى علمى دارد، قاعدتاً زبانهاى علم و زبان دانشمندان ميتوانند سريع در مقابل او بايستند و بايد هم بايستند، جنبه‌ى سياسى‌اش كمتر است. اما اگر در مواردى تحريف حقايق، تحريف دين، تحريف مسائلى كه از اسلام در اختيار مردم قرار بايد بگيرد، اين به شكل محرّفى، تحريف شده‌اى، اين مطالب بيان بشود و تحريف بشود، اينجا هم آنجائى است كه حكومت اسلامى و نظام اسلامى بايد برخورد كند. اينها بخشى از مرزهاى آزادى بيان است. بنابراين بيان، بيان عقيده و اظهار عقيده در محيط سالم آزاد است. آنجائى كه مصالح مملكت، مصالح كشور به اين دلايلى كه اشاره شد - شايعه پراكنى، تشنج، به هم زدن سلامت عمومى جامعه، و مصالح عمومى - با اين بيان تهديد ميشود، اين ممنوع است و مصالح عمومى آنقدر مهم است كه اسلام براى خاطر مصالح عمومى يك جاهائى مسجدى را آتش ميزند. پيغمبر اكرم يك مسجد را آتش زد، چون اين مسجد محلى شده بود كه منافقين در آن جمع ميشدند، گرد مى‌آمدند، و بنا بر اين بود كه دور هم در اين مسجد بنشينند، جمع بشوند و عليه پيغمبر مطالبى را با همديگر تفاهم كنند و خوراك براى تشنج‌آفرينى در جامعه به وجود بياورند. پيغمبر از جنگ تبوك كه برگشت، سر راه هنوز به مدينه نرفته، اين مسجد را خراب كرد و آتش زد و صاف كرد و آمد وارد شهر شد؛ يك چنين برخورد قوى و قاطعى را اسلام با مصالح عمومى جامعه دارد. البته در اين باب همان طور كه عرض كردم، بحث زياد است. آنجاهائى كه حساسيت در تأثير بيان بيشتر هست، طبعاً برخورد اسلام هم قوى‌تر است. حتى در مسائل شخصى؛ لذا شما مى‌بينيد كه تهمت زدن به زن مؤمن، خب در قرآن منع شده، ممنوع شده و چقدر اسلام براى اين كار مجازات معين كرده كه تهمت به زنان مؤمن زده نشود؛ اما يك جا يك شايعه نسبت به همسر پيغمبر در سوره‌ى احزاب به قدر شايد بيش از همه‌ى آن آيات رويش بحث ميشود كه قضيه‌ى «افك» باشد كه يكى از همسران پيغمبر - حالا بين مفسرين اختلاف هست كه يا ماريه‌ى قبطيه بوده يا عايشه - مورد يك سوء ظنى قرار ميگيرند و منافقين عليه اينها مطالبى را پخش ميكنند و اشاعه ميدهند و رسول خدا برخورد ميكند با اين قضيه و مغموم ميشود، غمگين ميشود، جبرئيل نازل ميشود، آن آيات بسيار تند و ملامت‌آميز سوره‌ى احزاب نازل ميشود كه چرا شما اجازه ميدهيد - حتى به مؤمنين - كه كسانى يك چنين شايعه‌پراكنى را بكنند؟ چرا؟ چون مورد، مورد حساسى است، مسئله‌ى پيغمبر است، مسئله‌ى شأن پيغمبر و آبروى پيغمبر و شخصيت پيغمبر مطرح است. نسبت به يك زن عادى هم قضيه مهم است، اما نه به اين اهميت. بنابراين موارد مختلف است. اين راجع به حدود آزادى بيان.
اما نكته‌ى پايانى در اين بحث امروز من اين است كه اسلام يك خصوصيت ديگرى دارد و آن اين است كه يك جاهائى عدم بيان را اسلام ممنوع كرده. يعنى مسئله فقط اين نيست كه بيان كردن مجاز است، بلكه بالاتر از اين، بيان نكردن حرام است. يك جاهائى بايد بيان كرد؛ آنجاهائى كه كتمان حقيقت عليه مصالح نظام اسلامى است، عليه منافع رشد فكرى جامعه است، آنجا بيان واجب است، كتمان حقيقت حرام است، كه اين هم يكى از خصوصيات اسلام است كه آيات فراوانى در قرآن دارد؛ برادرانى كه ميخواهند دنبال كنند، آيات بيان و تبين: «لتبيّننّه للنّاس و لا تكتمونه»،(5) آيات كتمان، اينها را در قرآن ملاحظه كنيد، خواهيد ديد كه بيان كردن و ارائه‌ى حقيقت كردن در يك جاهائى لازم است و اين تضمين واقعى بقاى نظام بر خط اسلام است. يعنى اگر مصالح نظام اسلامى و مصالح مسئولين، مصالحى كه ارتباط به اسلام دارد، نه مصالح شخصى‌شان، آنقدر مهم است كه يك جاهائى بيان كردن را غير مجاز ميكند، اما همين نظام، همين دستگاه، همين مسئولين، اگر قرار شد از خط اسلام منحرف بشوند، اگر بنا شد كه راه را عوضى بروند، اگر سرنوشت نظام اسلامى تهديد به انحراف از مبانى اسلامى شد، اينجا تكليف چيز ديگرى ميشود، اينجا بيان كردن واجب است، امر به معروف و نهى از منكر لازم است، نصيحت لائمة المسلمين لازم است و افشاى حقايق براى مردم لازم است كه مجموعه‌ى اينها نظر اسلام را در باب بيان و آزادى اظهار عقيده روشن ميكند.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
و العصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقّ‌ و تواصوا بالصّبر.

1) اعراف: 157
2) احزاب: 60
3) نساء: 83
4) همان‌
5) آل‌عمران: 187



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





10-آزادی در تعیین نظام و رهبر



متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتى كانت عليهم.(1)
همه‌ى برادران و خواهران عزيز را دعوت ميكنم به رعايت و حفظ تقواى الهى و خويشتندارى در مقابل گناهان و تخلفات و تمرين و رياضت دادن نفس به انجام واجبات. همه را و خودم را توصيه ميكنم به اجتناب از هواى نفس و تمكين در مقابل اوامر الهى و اميدوارم خداى متعال همه‌ى ما را بر انجام اين فريضه‌ى بزرگ و رسيدن به ارزش حقيقى تقوا كمك كند.
در خطبه‌ى اول دنبال بحثهاى مربوط به آزادى را ميگيريم و بحثى كه امروز عرض خواهم كرد در باب آزادى‌هاى سياسى در نظام اسلامى است. آزادى سياسى به طور خلاصه يعنى اينكه افراد جامعه‌ى اسلامى در تكوين و همچنين در هدايت نظام سياسى جامعه داراى نقش و اثر باشند. اينطور نباشد كه يك قشرى يا يك جمعى يا وابستگان به يك نژادى در جامعه حق و توانائى تصرف در امور اداره‌ى كشور را داشته باشند و ديگران نه. آزادى سياسى يعنى اينكه همه‌ى مردم با قطع نظر از وابستگى‌هاى قومى و زبانى و نژادى و دينى در يك جامعه بتوانند نظام سياسى جامعه را به وجود بياورند و در آن مؤثر باشند و بتوانند آن نظام را به سمت مطلوب خودشان هدايت كنند. طبيعى است كه وقتى در جامعه اختلاف رأى و نظرى پيدا شد، آن عقيده‌اى كه طرفداران بيشترى دارد - البته در چهارچوب اصول و ارزشهاى پذيرفته شده‌ى آن نظام - رأيش و حرفش متّبع خواهد بود و ديگران بايد از آن تمكين كنند. امروز هنوز هم در دنيا نظامهائى هست، كشورهائى هست كه در آن فقط يك دسته از مردم حق دارند در زمينه‌ى مسائل اداره‌ى جامعه صاحب‌نظر باشند، رأى بدهند، انتخاب بكنند و ديگران بايد تسليم جريانى باشند كه آن عده‌ى اول به وجود مى‌آورند. مثل همين نظامهاى فاشيستى دنيا، نظامهاى نژادپرست، مثل نظام آفريقاى جنوبى، نظام صهيونيستى، نظامهاى ارتجاعى، بسيارى از نظامهاى پادشاهى و بسيارى از نظامهائى كه به صورت تك حزبى در جامعه اداره ميشوند؛ مثل نظامهاى كمونيستى در دنيا. در اين نظامهائى كه اشاره كردم همه‌ى افراد جامعه حق رأى دادن و اظهار نظر كردن و انتخاب كردن درباره‌ى مديران جامعه را ندارند. در نظامهاى غربى چرا، انتخاباتى هست، مبارزاتى هست. البته در همان نظامها هم قبلاً در بعضى از بحثها مختصراً اشاره شد كه سلطه‌ى تبليغات و جنجالهاى تبليغاتى باز هم مانع از آن است كه همه‌ى افراد جامعه واقعاً بتوانند انتخاب بكنند. حالا در آن باره امروز بحثى ندارم.
بحث در باب نظر اسلام در اين زمينه است. در اسلام به نظر مردم اعتبار داده شده؛ رأى مردم در انتخاب حاكم و در كارى كه حاكم انجام ميدهد، مورد قبول و پذيرش قرار گرفته. لذا شما مى‌بينيد كه اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) با اينكه خود را از لحاظ واقع منسوب پيغمبر و صاحب حق واقعى براى زمامدارى ميداند، آنوقتى كه كار به رأى مردم و انتخاب مردم ميكشد، روى نظر مردم و رأى مردم تكيه ميكند. يعنى آن را معتبر ميشمارد و بيعت در نظام اسلامى يك شرط براى حقانيت زمامدارىِ زمامدار است. اگر يك زمامدارى بود كه مردم با او بيعت نكردند، يعنى آن را قبول نكردند، آن زمامدار خانه‌نشين خواهد شد و مشروعيت ولايت و حكومت به بيعت مردم وابسته است يا بگوئيم فعليت زمامدارى و حكومت به بيعت مردم وابسته است. آنوقتى كه بعد از قتل عثمان مردم آمدند اطراف خانه‌ى اميرالمؤمنين را گرفتند، اميرالمؤمنين خطاب به مردم نفرمود كه شما چه كاره‌ايد؟ رأى شما چه تأثيرى دارد؟ فرمود: «دعونى و التمسوا غيرى»؛(2) وقتى ميخواست استنكاف كند از قبول خلافت و زمامدارى، به مردم گفت من را رها كنيد، به سراغ ديگرى برويد. يعنى اراده‌ى شما، خواست شما، انتخاب شماست كه تعيين كننده است؛ پس از من منصرف بشويد، به سراغ ديگرى برويد. در مكاتباتى كه اميرالمؤمنين با معاويه در پيش از جنگ صفين داشتند و استدلال ميكردند؛ هر كدام يك دليلى، استدلالى در نامه‌ى خود مى‌آوردند - هم معاويه به يك چيزهائى استدلال ميكرد تا روش سياسى خودش را توجيه كند، هم اميرالمؤمنين استدلالهائى ميكردند - آنجا يكى از جملاتى كه اميرالمؤمنين به كار برده و احتمال ميدهم بيش از يك بار هم اميرالمؤمنين اين را به كار برده اين است كه: «انّه بايعنى القوم الّذين بايعوا ابابكر و عمر»؛(3) يعنى تو چرا در مقابل من مى‌ايستى و تسليم نميشوى، در حالى كه همان مردمى كه با ابوبكر و عمر بيعت كرده بودند و تو به خاطر بيعت آن مردم خلافت آنها را قبول دارى، همان مردم با من هم بيعت كردند. يعنى مشروعيت دادن به رأى مردم و بيعت مردم؛ اين يك اصل اسلامى است. لذا بيعت يكى از چيزهاى اصلى بود. اگر كسى به عنوان خليفه انتخاب ميشد، مردم اگر بيعت نميكردند، هيچ الزامى نبود كه ديگران او را خليفه بدانند. حتى آن زمانهائى كه خلافت جنبه‌ى صورى هم به خودش گرفته بود، يعنى در دوران بنى‌اميه و بنى‌عباس، آن روز هم باز بيعت گرفتن از مردم را لازم ميدانستند. حالا وقتى كه يك حكومت قلدرمابانه و جبارانه بر مردم بخواهد حكومت كند، بيعت گرفتن را هم اجبارى ميكند يا در بيعت هم تقلب ميكند. مثل اينكه در انتخابات، انتخابات صورى و تشريفاتى، فرمايشى در دوران رژيم گذشته تقلب ميكردند. اصل بيعت، يك اصل پذيرفته شده است. البته وقتى همه‌ى مردم، اكثريت مردم با كسى بيعت كردند و در حقيقت او را به زمامدارى پذيرفتند، ديگران بايد تسليم او بشوند. شايد بيعت در اين صورت هم اجبارى نباشد. من فرصت نكردم كه اطراف اين قضيه كه آيا براى آن اقليت كه مخالف زمامدارى اين حاكم يا اين خليفه هستند، واجب است كه بيعت بكنند يا واجب نيست، تحقيق كنم ببينم چه جورى است. آنچه مسلم است، وقتى اكثريت يك نفرى را به امامت و خلافت انتخاب ميكردند، ديگران ملزم بودند كه اطاعت كنند؛ اما بيعت هم لازم بود يا نه، معلوم نيست. لذا وقتى كه اميرالمؤمنين به خلافت انتخاب شدند و مردم گروه گروه آمدند بيعت كردند با اميرالمؤمنين، يك عده‌اى بيعت نكردند. اميرالمؤمنين فرمود رؤساى آن عده را، شخصيتهاى سرشناس را آوردند. پرسيد شما چرا بيعت نميكنيد؟ يكى، يكى از اينها سئوال كرد، هر كدام يك جوابى دادند. هيچ كدام از اينها را ندارد كه اميرالمؤمنين اجبار كرده باشد بر اينكه بايد بيعت كنيد. حرفشان را شنيد، استدلالى داشتند، آن استدلال را حضرت ابطال كرد، رهاشان كرد، رفتند. عبداللّه بن عمر را آوردند خدمت اميرالمؤمنين در مسجد، فرمود چرا بيعت نميكنى؟ گفت من منتظرم تا همه بيعت كنند، بعد من بيعت كنم. حضرت فرمود خب همه بيعت كردند، هيچ كس نيست كه بيعت نكرده باشد، الّا تعداد معدودى؛ گفت نه، من بايد برام روشن بشود، ثابت بشود؛ عذر و بهانه آورد. مالك اشتر در خدمت اميرالمؤمنين بود، گفت يا اميرالمؤمنين اين كسانى كه با تو بيعت نكردند، شمشير و تازيانه‌ى تو را تجربه نكردند، فكر ميكنند تو با تعارف با اينها تمام خواهى كرد، اجازه بده من گردن اين را كه پسر يك خليفه است و يك شخصيتى است، بزنم، اين را كه من گردن زدم به خاطر امتناع از بيعت، ديگران حساب كار خودشان را ميكنند. حضرت خنديدند، فرمودند نه، عبداللّه بن عمر از بچگى‌اش هم آدم خوش اخلاقى نبود، حالا كه پير هم شده، رها كنيد، برود. حضرت ول كردند، رفت و بيعت نكرد تا آخر و تعداد زيادى بودند كه بيعت نكردند با اميرالمؤمنين، اما زير فشار قرار نگرفتند. اكثريت مردم بيعت كردند. البته آن كسى كه بيعت نكرده، اگر قرار باشد علم طغيان بلند كند، مبارزه كند، مخالفت كند، آنچنانى كه در جنگ جمل پيش آمد يا در جنگ صفين يا در جنگ نهروان، البته حاكم اسلامى موظف است برخورد كند. پس آزادى در انتخاب رهبر و امام و خليفه در نظام اسلامى يك چيز روشن و واضحى بوده و همه آن را ميفهميدند و قبول ميكردند. همين مطلب در قانون اساسى جمهورى اسلامى منعكس است.
شما ببينيد در مورد رهبر بعد از آنى كه شرايط رهبر را ذكر ميكند، دو راه براى انتخاب رهبر مشخص ميكند: يكى اينكه اكثريت قاطع مردم، نه نصف به علاوه‌ى يك، پنجاه و يك درصد، اكثريت قاطع يعنى آنى كه اقليت در مقابل او چيز ناچيزى باشد. آن كسى كه اكثريت قاطع مردم او را به رهبرى انتخاب بكنند، او رهبر است. تشبيه هم شده در قانون اساسى به رهبرى امام بزرگوار ما و رهبر عظيمِ عزيزِ تاريخى اين ملت كه اكثريت قاطع مردم او را به رهبرى انتخاب كردند و امامت او را پذيرفتند كه رهبر و پيشواى جامعه باشد. ...(4) اين يكى از امتيازات بزرگ اسلام است. در قانون اساسى بعد از مقام رهبرى مقامهاى ديگر هم، آنهائى كه تعيين كننده‌اند، همين جورند. رئيس جمهور را كه رأس نظام و نظام سياسى و رئيس قوه‌ى مجريه است، مردم با آراء مستقيم انتخاب ميكنند. نمايندگان مجلس شوراى اسلامى را كه قانونگذار و قاعده‌ى اصلى نظام جمهورى اسلامى هستند، مردم با رأى مستقيم خودشان انتخاب ميكنند. بقيه‌ى مقامات و كارگزاران هم با رأى مردمند، منتها تقريباً به صورت غير مستقيم. مثل دستگاه قضائى كه از طرف امام مقامات عالى قضائى انتخاب ميشوند كه خود امام منتخب مردم است. يا نخست وزير كه از طرف رئيس جمهور و مجلس شوراى اسلامى برگزيده ميشود كه آنها منتخب مردم هستند. يعنى در حقيقت تمام دستگاه‌هاى اجرائى اصلى كشور با رأى مردم، با ميل مردم انتخاب ميشوند و مردم در او دخالت دارند. يك چنين چيز بسيار شگفت‌آور و عظيمى در اسلام هست كه در جمهورى اسلامى هم به اين شكل منعكس شده.
البته وضع ارتباطات امروز امكان تماس و فاصله‌ى امروز با دورانهاى گذشته يك چيزهائى است كه در كيفيت و چگونگى اين كار يك تفاوتهائى را به وجود مى‌آورد كه حالا محل بحث نيست. مهم اينكه در اين حق، يعنى حق رأى دادن، حق انتخاب كردن، يعنى آزادى سياسى در بزرگترين و مؤثرترين شكلش هيچ محدوديتى نيست. زنها هم همين جور رأى ميدادند و رأى ميدهند و صاحب سهمى در اين آزادى عمومى هستند. جوانان هم همين طور، حتى نوجوانان هم اگر به حد بلوغ رسيدند، همين طور. نژادهاى مختلف تفاوتى ندارند، مذهبهاى مختلف تفاوتى ندارند، حق رأى در جمهورى اسلامى مخصوص مسلمانان نيست، مخصوص يك عده‌اى از مسلمانان، يك مذهب خاص نيست، مال همه است. رأى در مجلس شوراى اسلامى و قانونگذارى مخصوص مسلمين نيست. غير مسلمانها هم نماينده انتخاب ميكنند و حق رأى دارند. ببينيد هيچ امتيازى در صدر اسلام هم نبود، در جمهورى اسلامى هم نيست و جالب است براى شما كه بگويم اروپا و دنياى غرب، دنياى دموكراسى كه اين همه زبان‌درازى نسبت به اسلام كردند، به اين امور و به اين اصول بسيار دير رسيدند. حق رأى براى زن تا اوايل اين قرنى كه الان درش هستيم، در اروپا وجود نداشت. البته حق رأى كلاً براى جوامع اروپائى وجود نداشت، حتى بعد از رنسانس و نهضت صنعتى و علمى در اروپا. بعد از انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم تدريجاً حق داده شد به كارگران و زحمتكشان، يعنى مردم، توده‌ى مردم، آحاد مردم كه رأى بدهند و انتخاب بكنند. بعد هم بتدريج در بعضى جاهاى اروپا اين رأى داده شد. در كشورهاى اروپائى و در آمريكا، پس از جنگ اول جهانى به زنها حق رأى داده شد؛ يعنى تا 1918 پايان جنگ جهانى اول در آمريكائى كه دم از آزادى و دفاع از حقوق زن و اينها ميزنند و در اروپا، حق رأى به زنها داده نميشد و زنها حق انتخاب كردن نداشتند و تازه بعد از 1918 كه حق رأى به زنها داده شد، به زنهاى بالاتر از سى سال حق رأى داده شد. در فاصله‌ى بين دو جنگ جهانى در بسيارى از كشورهاى اروپائى از جمله در فرانسه، در ايتاليا و همچنين در ژاپن زنها حق رأى نداشتند. تا پيش از سال 1940 در آمريكاى لاتين در هيچ كشورى زنها حق رأى نداشتند. در آنجاهائى هم كه حق رأى به زنها داده شد، به زنهاى سى سال به بالا، بعد از مدتى زنهاى بيست و يك سال به بالا؛ و اين اواخر، در همين ده سال اخير، در بعضى از كشورهاى دنيا حق رأى را به هجده سالگى رساندند، ولى شما ببينيد در جمهورى اسلامى بلوغ ملاك قرار گرفته؛ يعنى در شانزده سالگى، وقتى پانزده سالگى تمام شد، حق رأى براى همه وجود دارد، هر كسى ميتواند. در حالى كه در اروپا و در آمريكا و در دنياى صنعتى غرب با اين همه ادعاهائى كه نسبت به آزادى بشر و آزادى حقوق و آزادانديشى و مسائل زن و اين چيزها دارند، به جوانان هجده ساله، نوزده ساله، بيست ساله سالهاى متمادى، تا همين چند سال قبل از اين، حق رأى داده نميشد، به آنها اعتنا نميشد، اما اسلام چرا، به اينها احترام ميكند، اعتنا ميكند و بتدريج به نظر اسلام دارند اينها نزديك ميشوند. يك طرز فكر پيشرفته‌ى بسيار مدرن و قابل دفاع در نظام اسلامى براى حق رأى مردم و فعاليتهاى سياسى وجود دارد. البته فعاليتهاى سياسى فقط حق رأى نيست، اين بزرگترين و مهمترينش بود. به طور خلاصه در انواع آزادى‌هائى كه ما در چند خطبه‌ى اول نمازهاى جمعه مطرح كرديم، اين هم يك قلم عمده است. آزادى‌هاى سياسى، حق رأى دادن، حق انتخاب كردن، حق فعاليت سياسى كردن، حق تلاشهاى سياسى كردن، اينها چيزى است كه در جوامع اسلامى از قديم معمول بوده و اسلام اين را آورده. البته تسلط دستگاه‌هاى مرتجع مانع شده بود كه اين احكام اسلامى در كشورهاى اسلامى عمل بشود. همچنان كه امروز در خيلى از كشورهاى اسلامى متأسفانه عمل نميشود. در بعضى از كشورهاى اسلامى هم كه اين مسائل وجود دارد، به تقليد اروپا و به سبك آنهاست، به سبك اسلامى نيست كه خيلى از سبك غربى و اروپائى بهتر است. لكن در جمهورى اسلامى برگشتيم به همان سبك اسلامى كه ديديم روشن‌تر، مترقى‌تر و قابل دفاعتر و قوى‌تر از اين چيزهائى است كه امروز در دنيا وجود دارد. البته شايد در اين زمينه باز هم لازم باشد كارهاى بيشترى انجام بگيرد كه حالا در خطبه‌هاى بعدى اگر اين مطلب را ادامه دادم، ان‌شاءاللّه به آن مسائل هم خواهم پرداخت.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات‌ و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.(5)

1) اعراف: 157
2) نهج‌البلاغه، خطبه‌ى 92
3) نهج‌البلاغه، نامه 6
4) تكبير
5) عصر: 1-3



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]






11-آزادی و حق رای در اسلام


متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نسلّم و نصلّى على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته بشير رحمته و نذير نقمته سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
اوصيكم عباداللّه بتقوى اللّه و نظم امركم.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: يا ايّها الّذين امنوا ان تتّقوا اللّه يجعل لكم فرقانا.(1)
همه‌ى برادران و خواهران نمازگزار را توصيه ميكنم و دعوت ميكنم به تقواى الهى و رعايت امر و نهى خدا و سعى در تزكيه‌ى نفس و تزكيه‌ى باطن و اينكه خداى متعال را در همه‌ى حركات و سكنات و گفتنها و سكوتها در نظر داشته باشيم و آنى خودمان را به دست غفلت نسپاريم. البته كمك الهى هم بايد ما را دريابد و ما را خداى متعال به خودمان وانگذارد.
بحثى كه در خطبه‌هاى اول چندين هفته تعقيب كرديم، بحث در آزادى‌هاى اسلامى است و رسيديم به آزادى سياسى در جامعه‌ى اسلامى. آزادى سياسى در يك جامعه شامل حق انتخاب براى افراد جامعه است كه چه زمامدار و رهبر جامعه را و سرپرست نظام اسلامى را و چه كارگزاران عمده را در اين نظام، خود مردم بدون وساطت جمع خاصى انتخاب كنند و همچنين شامل اختيار مردم در هدايت جامعه و تعيين سياستهاى اصولى نظام اسلامى و همين طور برخى از فعاليتهاى عمده‌ى ديگر است. همه‌ى اينها مشمول آزادى‌هاى سياسى است. وقتى گفته ميشود كه در جامعه اسلامى مردم آزادى‌هاى سياسى دارند، اين بدين معناست كه هم حق انتخاب را در امورى كه اشاره شد، دارا هستند و هم حق فعاليت سياسى، انتشار مطبوعات و روزنامه‌ها، ايجاد تشكلها و سازمانها و احزاب، ايجاد اجتماعات سياسى، بيان افكار و نظرات سياسى و خلاصه انتخاب راه سياسى خود را در جامعه دارا هستند كه هر كدام از اين مباحث با زبانى كه متناسب با اجتماع نماز جمعه است، ميتواند قدرى مورد تشريح و بحث قرار بگيرد.
درباره‌ى آزادى حق انتخاب و آزادى انتخاب براى مردم، آن هم انتخاب رئيس نظام اسلامى كه تعبير ميشود از آن به امام و رهبر و زمامدار، در نوبت قبل در يك خطبه مقدارى بحث شد و به طور خلاصه وضعى را كه در گذشته و امروز بر جوامع غير اسلامى حاكم بود، به اجمال گفته شد و ديديم كه دنيائى كه امروز مدعى آزادى و دموكراسى است و براى افراد جامعه حق انتخاب در تعيين نظام و رهبران نظام قائل است، خيلى دير به اين فكر افتاده و آنوقتى هم كه به آحاد مردم اين حق را اعطا كرده است، به صورت ناقص اعطا كرده و عرض كرديم كه تا اوايل اين قرن نصف جمعيت اين جوامع - يعنى زنان - داراى حق انتخاب نبودند و داخل صحنه‌ى سياست به حساب نمى‌آمدند و بتدريج از اواخر جنگ بين‌الملل اول براى زنها حق انتخاب داده شد، آن هم در بعضى از كشورها، آن هم براى سنين بالاتر از سى سال يا سى و پنج سال و بتدريج تا اين چند سال قبل دنيا به اين نتيجه رسيد - دنياى دموكراسى و غرب - كه براى زنان هم در سنين جوانى، هجده سالگى، بيست سالگى حق رأى و حق انتخاب باشد. و تازه در همين دنياى غرب اگر بخواهيم مسئله‌ى حق انتخاب مردم را بشكافيم و تحليل كنيم، خواهيم ديد كه به معناى حقيقى همان انتخاب كنندگان و رأى دهندگان هم مقهور يك سلسله عوامل خارج از اختيار خودشان هستند و اگر بدقت نظر كنيم، خواهيم ديد كه در واقع حق رأى و حق انتخاب براى عامه‌ى مردم و اكثر مردم - چه زن و چه مرد - همين حالا در قشر عظيمى از عالم وجود ندارد. دنياى دموكراسى اينجور بود؛ دنياهاى استبدادى، آن نظامهائى كه به شكلهاى قرون وسطائى و ارتجاعى اداره ميشوند، آن كشورهائى كه در آنها انتخابات فقط شكل صورى و ظاهرى دارد و بخش بسيار ناچيزى از ملتها در انتخابات شركت ميكنند، آن هم با انواع و اقسام جاذبه‌هاى مادى و امثال آنها يا دنياى كمونيستى، در اينها حتى همين اندازه‌اى كه امروز در غرب دموكراسى و آزادى براى رأى دادن وجود دارد، در آن دنياها وجود ندارد. در حالى كه به اسلام كه برمى‌گرديم، مى‌بينيم اسلام براى آحاد مردم حق رأى، حق انتخاب، حق تصميم‌گيرى، حق اظهارنظر در مسائل سياسى و مسائل زندگى را قرار داده. البته نوع آزادى در اسلام، نوع انتخاب افراد در اسلام با آنچه در غرب امروز وجود دارد متفاوت است؛ اما حقيقتاً آزادى است و اگر با معيار دقيق بسنجيم، آزادى در اينجاست و در آنجا نيست. درست است كه كشورهاى اسلامى به رأى و نظر اسلام عمل نكردند، آنجاهائى هم كه به اصطلاح دموكراسى هست، آزادى هست، نوع غربى آن هست، نه نوع اسلامى آن، اما امروز جمهورى اسلامى مباهات ميكند به اينكه در قانون اساسى آزادى‌ها را براى مردم در اختيار قرار داده و روش ما و ممشاى جمهورى اسلامى تا آن حدى كه بلد هستيم، مقدورمان هست و تجربه و پختگى اين كار را داريم، بر اين است كه آحاد مردم در مسائل واقعاً حق رأى و حق انتخاب داشته باشند كه از اول انقلاب تا حالا هم اين را نشان داديم و اگر با معيار و ميزان بسنجند، انصافاً خوب هم انجام گرفته.
البته مسئله‌ى انتخاب و مسئله‌ى رأى، حق رأى دادن و انتخاب كردن، اگر شكل اسلامى آن بخواهد درست باز بشود، يك مقدارى بحث بايستى توسعه پيدا كند و مشروحتر بحث بشود. حالا در آن حدى كه در اين محفل بزرگ و عمومى ميتوان بحث كرد، بنده يك مقدارى باز ابعاد بحث را بيشتر باز ميكنم. اگر مقتضى بود، در جمعه‌هاى ديگر هم آن را ادامه ميدهم، والّا بحث را موكول خواهيم كرد به محافل و مجالسى كه جنبه‌ى علمى و تحقيقى آن بيشتر باشد و آنجا بشود با حوصله مسئله را رسيدگى كرد. در مورد مطالبى كه در هفته‌ى قبل بحث كرديم، سئوالاتى از طرف بعضى از دوستان مطرح شد، كه من ضمن اين توضيحى كه ميدهم، به آن سئوالات هم پاسخ ميدهم.
يك مطلب اين است كه در اسلام راه تعيين حاكم و ولى امر فقط انتخاب نيست، بلكه ما دو راه براى تعيين حاكم داريم - اين طبق ديدگاه شيعه در مسئله‌ى انتخاب حاكم و ولى امر است؛ برادران اهل سنت مختصر تفاوتى ديدگاهشان با ما دارد؛ يعنى يكى از راه‌هائى را كه ما ميگوئيم، آنها قبول ندارند و چند راه ديگر را آنها قبول دارند كه مورد توافق علماى شيعه نيست - يكى نصب الهى است. توجه كنيد كه نصب در اسلام و در تشيع، نصب اشخاص نيست. يعنى هيچ كس، هيچ حاكمى حتى آن حاكمى كه خود او منصوب از قبل خداست، خود او حق ندارد كسى را نصب كند. نصب پيغمبر يا نصب امام از اين جهت كه حكايت ميكند از نصب خدا، داراى اعتبار است؛ يكى اين راه. كه به اعتقاد ما پيغمبر اكرم امام بعد از خودش را نصب كرد و اميرالمؤمنين دوره‌ى امامت معصوم را كه دوران دوازده امام شيعه است، نصب كرد. تعيين ولى امر به وسيله‌ى نصب انجام گرفت. حالا در هنگامى كه نصب انجام ميگيرد، بيعت چقدر تأثير دارد يا ندارد، آن يك بحث ديگر و بحث دقيقى است كه شايد بخشى از آن در دنباله‌ى عرايضم روشن بشود. يك راه ديگر، راه انتخاب است. انتخاب كجاست؟ انتخاب در يكى از دو جاست: يا در آنجائى كه نصب وجود ندارد؛ مثل دوران غيبت. در دوران غيبت كسى منصوب خدا نيست؛ آنجا معيارهائى معين شده. نصب فقها به معناى تعيين معيار است كه ائمه (عليهم السّلام) در متون روايت و احكامى كه بيان كردند، ملاكها و معيارهائى را براى حاكم اسلامى مشخص كردند؛ در چهارچوب اين ملاكها و معيارها مردم امام را انتخاب ميكنند و گزينش ميكنند. پس انتخاب يكى در آنجائى است كه نصب وجود ندارد و جاى نصب نيست؛ مثل دوران غيبت و ديگر در آنجائى است كه اگر نصب هم هست، به نصب عمل نشده است؛ مثل دوران خلافت اميرالمؤمنين كه اميرالمؤمنين بنا به اعتقاد خود او و به اعتقاد ياران و پيروان او منصوب از قِبل پيغمبر بود كه پيغمبر هم او را به حكم خدا نصب كرده بود، لكن در واقعيت تاريخى اين نصب مورد قبول قرار نگرفت، مورد عمل واقع نشد و كار به آنجائى رسيد كه مردم در يك برهه‌اى از زمان آمدند به اميرالمؤمنين مراجعه كردند، اصرار كردند، از آن حضرت تقاضا كردند كه خلافت را بپذيرد و به اجماع امت تقريباً اميرالمؤمنين انتخاب شد به خلافت و ولايت امر. اين هم يكى از آنجاهائى است كه انتخاب مردم نافذ است. لذا همان طورى كه در رواياتى كه آن هفته عرض كردم شنيديد، اميرالمؤمنين استناد ميكند براى اثبات خلافت خود به مراجعه‌ى مردم، به قبول مردم، به بيعت مردم، به اينكه مردم او را خواستند و از او تقاضا كردند و با او بيعت كردند؛ به اين چيزها استناد ميكند. اگر اينها حجت نبود، اگر از نظر خود اميرالمؤمنين معتبر نبود، ولو از نظر خصم معتبر است، اميرالمؤمنين اين را به خصم نميگفت، به خود مردم نميگفت كه شما برويد سراغ ديگرى، ديگرى را انتخاب كنيد. نميگفت چون شما من را انتخاب كرديد، چون اصرار كرديد، من قبول ميكنم. پس در اسلام براى انتخاب مردم و گزينش مردم و سرسپردگى مردم به يك ولى امر، يك اعتبار قطعى و حقيقى در يك چنين موردى هم معين شده. اين يك نكته كه جاى انتخاب اين است.
يك نكته‌ى ديگر اين است كه انتخاب همان طور كه اشاره كرديم به طور مطلق حجت نيست. يعنى اگر مردم جمع بشوند كسى را كه در چهارچوب معيارها و ملاكهاى خدائى قرار نميگيرد، او را انتخاب بكنند، اين انتخاب حجت نيست. اين برمى‌گردد به اختلاف ميان بينش اسلامى در باب حكومت با بينش غير اسلامى و بينش غربى. در دموكراسى‌هاى غربى كه براى مردم حق رأى قائلند، معتقدند كه مصلحتى براى خواست مردم و اراده‌ى مردم وجود ندارد. اسلام براى مردم حق حاكميت را به خودى خود و بالذات قائل نيست؛ حق حاكميت متعلق به خداست. آنكه ميتواند براى مردم قانون وضع كند آن خداست؛ آنكه ميتواند ملاكهاى اجراى قانون را معين كند، خداست؛ مالك امور مردم جز خدا ديگرى نيست. پس يك سلسله اصول و ضوابط و معيارهائى در اسلام هست كه چهارچوب اين معيارهاست كه اعتبار ميدهد به حق رأى مردم و اگر در خارج از اين چهارچوب و دور از اين ملاكها و معيارها مردم انتخاب بكنند، اين انتخاب حجيتى ندارد. اگر فرض كنيم كه مردم به سراغ يك پيشواى يا رئيس فاسدِ فاسقِ كافر دور از معيارهاى اسلامى بروند، اگر اتفاق نظر هم بر او قرار بگيرد، اين از نظر اسلام ممضى‌ نيست. اسلام اين را يك حاكميت اسلامى به حساب نمى‌آورد، ولو آن مردم مسلمان باشند. بايد بروند به سراغ عادل، به سراغ متقى، به سراغ عالم، به سراغ انسانى كه داراى بينش لازم هست، شرايط حكومت كردن را دارد. خلاصه در چهارچوب شرايط اسلامى است كه اين انتخاب حجيت پيدا ميكند. اگر مردم در ميان دو نفر، سه نفر، ده نفر انسانى كه داراى اين شرايط هستند، يكى را انتخاب كردند، اين حجيت است.
يك نكته ديگر اين است كه در روايات و در آثار اسلامى گاهى به جمله‌ى اهل حل و عقد برخورد ميكنيم يا در بعضى از روايات مهاجر و انصار. در دنياى آن روز انتخاب عموم مردم عملى نبود؛ يعنى اگر قرار بود خليفه در مدينه يا در كوفه مى‌نشست و دست روى دست ميگذاشت و كارها همين طور معوق ميماند تا در اقصى‌ نقاط عالم اسلام انتخابات انجام بگيرد و مردم بگويند و نظرخواهى كنند و بعد يك عده از مردم موافقت كنند، يك عده مخالفت كنند، اهل يك شهر بپذيرند، اهل يك شهر بگويند نه، ما اين را قبول نداريم، فلان كس ديگر را قبول داريم و بعد بخواهند بشمارند اين آراء را، نتيجه را بياورند به كوفه يا مدينه، ممكن بود سالى يا سالهائى طول بكشد و امور مسلمين اين را اجازه نميداد. امروز با امكاناتى كه وجود دارد، همه‌ى اين كارها در ظرف چند روز انجام ميگيرد. بنابراين ميتوانيم بگوئيم كه امروز انتخاب خود مردم بدون وساطت هيچ عامل و عنصر ديگرى معتبر است. اما شكل ديگرى كه وجود دارد، انتخاب منتخبين مردم است كه در قانون اساسى ما مجلس خبرگان است. طبق قانون اساسى ما مردم منتخبين خودشان را كه مجلس خبرگان هستند، اعضاى مجلس خبرگانند، انتخاب ميكنند و آنها به عنوان يك نهاد جمهورى اسلامى، نه براى يك روز و يك مقطع، بلكه به طور مستمر به بررسى‌هاى خودشان، مطالعاتشان، تحقيقاتشان، جستجوشان در زمينه‌ى افراد و مصداقها، تحقيقشان درباره‌ى احكام و شناختها، به اين چيزها ادامه ميدهند تا به يك نتيجه‌اى ميرسند و همواره منتخبين مردم كه همان مجلس خبرگان باشند، آماده‌اند كه نظر خودشان را درباره‌ى رهبر مسلمين و ولى امر اعلام بكنند. اين هم يك نوع انتخاب عمومى است كه امروز بحمداللّه اين نهاد اسلامى شكل گرفته، پا گرفته و از حمايت و كمك و تأييد رهبر و امام عزيزمان برخوردار شده و مشغول كار خودش هست كه در همين روزها اجلاس پنجم رسمى مجلس خبرگان در تهران تشكيل شد و ديروز به پايان رسيد؛ امروز هم ان‌شاءاللّه بيانيه‌ى نهائى آنها در رسانه‌هاى عمومى منتشر خواهد شد. پس مسئله‌ى انتخاب عموم مردم ولو با يك واسطه، يعنى واسطه‌ى منتخبين خودشان كه مجلس خبرگان باشند، امروز يك چيزى است عملى و اين در حالى است كه آن روز عملى نبود. پس اگر ما اهل حل و عقد را به همين معناى مجلس خبرگان بگيريم، امروز هم عملى است. اما اگر اهل حل و عقد را به معناى منتخبين مردم و مجلس خبرگان امروز به حساب نياوريم و بگوئيم يك عده‌اى يك گوشه‌اى بنشينند از بزرگترها و با بصيرت‌ترها و به جاى مردم تصميم بگيرند، نه، دليلى نداريم كه امروز هم اين معنا وجود داشته باشد.
من يك دو، سه تا از رواياتى را كه در اين باب هست ميخوانم؛ البته بيشتر يادداشت كردم، لكن چون وقت نميخواهم زياد گرفته بشود، به دو سه روايت اكتفا ميكنم تا معلوم بشود كه در نظر اسلام حق رأى مردم و انتخاب مردم چقدر مهم است و اگر كسى در باب اسلام غير از اين نظر بدهد، يقيناً نسبت به اسلام جفا شده. يك روايت، روايت اميرالمؤمنين است كه در كتاب معروف سليم بن قيس هلالى نقل شده؛ در آنجا از قول اميرالمؤمنين اينجور نقل شده كه: «و الواجب فى حكم اللّه و حكم الاسلام على المسلمين بعد ما يموت امامهم او يقتل»؛(2) وقتى كه رئيس يك جامعه و حاكم يك كشور و يك امت اسلامى از دنيا برود يا كشته بشود، واجب است بر مردم به حكم اسلام و به حكم خدا كه: «ان لا يعملوا عملا و لا يحدثوا حدثا و لا يقدّموا يدا و لا رجلا و لا يبدئوا بشى‌ء قبل ان يختاروا لانفسهم اماما»؛ هيچ كارى نبايد بكنند، هيچ اقدامى را شروع نبايد بكنند، به هيچ عمل بزرگ و كوچكى دست نبايد بزنند، در هيچ كارى سرمايه‌گذارى نبايد بكنند، تا اينكه يك امامى را معين بكنند و اختيار بكنند. اينجا مسئله‌ى «اختيار» دارد. يعنى گزينش حاكم براى جامعه‌ى اسلامى و رئيس امت اسلامى و كشور اسلامى به عنوان يك واجب براى مردم معرفى شده، آن هم واجبى با اين اهميت كه بايد از همه‌ى كارها مردم او را جلوتر بيندازند و مقدم بدانند و به او اقدام بكنند. آنوقت شرايط آن رئيس كشور و نظام اسلامى را ذكر كرده: «اماما عفيفا عالما ورعا عارفا بالقضاء و السّنة»، تا آخر حديث كه اينجا تعبير، تعبير اختيار است؛ يعنى انتخاب و گزينش. يك روايت ديگر باز از قول اميرالمؤمنين نقل شده كه در روزى كه با آن حضرت مردم بيعت كردند كه روز جمعه هم بود، حضرت آمدند مسجد، جمعيت بسيار زيادى در مسجد مدينه جمع شده بودند و اميرالمؤمنين با صداى بلند به مردم اينجور فرمودند: «ايّها النّاس انّ هذا امركم ليس لاحد فيه حقّ الّا من امّرتم»؛(3) يعنى اى مردم اين مسئله‌ى شماست، قضيه قضيه‌ى شماست، كارى است متعلق به شما مردم و هيچ كس حقى در اين كار، يعنى در خلافت و حكومت ندارد، «الّا من امّرتم»؛ مگر كسى كه شما او را امارت بدهيد و حاكميت بدهيد. اينجا هم باز ملاحظه ميكنيد كه اميرالمؤمنين نه در مقام احتجاج با دشمن، نه در مقام مباحثه و مجادله و اخذ به حجت خصم، بلكه با مردم خودش، با همان كسانى كه او را قبول دارند، با او بيعت كردند، از او تقاضا كردند كه همه چيز را ميتواند با آنها صريحاً در ميان بگذارد، به آنها ميگويد كه هيچ كس حق ندارد، مگر آن كسى كه شما او را امارت داديد. البته روشن است همان طور كه گفتيم اين در آنجائى است كه به نصب الهى اخذ نشده. يعنى اميرالمؤمنين كه منصوب خدا و به دست پيغمبر هست، به اين نصب عمل نشده، حالا كه عمل نشده، جز امير كردن مردم و انتخاب مردم هيچ راه ديگرى براى انتخاب كسى وجود ندارد.
در يك روايت ديگرى كه باز از قول اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) نقل شده، حضرت در نامه‌اى به دوستان خودشان ميفرمايند كه پيغمبر اكرم يك دستورى داد، يك پيمانى از من گرفت؛ «عهد الىّ عهدا»، كه در آن دستور اينجور آمده كه: «فان ولّوك فى عافية و اجمعوا عليك بالرّضا فقم بامرهم»؛(4) يعنى در آنجا پيغمبر گفته على جان اگر امت بر تو اتفاق نظر پيدا كردند و دور تو را گرفتند و از تو خواستند و مشكلى به وجود نيامد - توجه كنيد به اينكه چطور مصالح مهمى وجود دارد كه حتى اين مسئله را تحت‌الشعاع قرار ميدهد، مثل وحدت عالم اسلام و وحدت امت اسلامى، در آنجائى كه نبودن وحدت كيان اسلام را تهديد ميكند، كه در زمان اميرالمؤمنين اينجور بوده - اگر با فرض عافيت، بدون اينكه مشكلى باشد، تشنجى باشد، اختلاف كلمه‌اى به وجود بيايد، جنگ داخلى‌اى درست بشود، مردم دور تو را گرفتند و از تو خواستند، آنوقت: «فقم بامرهم»؛ آنجا قيام به كار مردم بكن و زمام امور آنها را در دست بگير. كه از اين روايات و روايات فراوان ديگرى كه وجود دارد، حالا ولو بعضى از اينها از لحاظ سند هم مورد ترديد باشد، از مجموع اينها كاملاً فهميده ميشود كه مذاق اسلام اين است كه آنجائى كه نصب الهى نيست يا نصب الهى معمولٌ‌به نيست و عمل به آن نشده، آنجا يك راه بيشتر وجود ندارد و آن انتخاب مردم است. ببينيد به مردم اينجا حق رأى داده شده، حق انتخاب داده شده. آنوقت اين مردم ديگر فرقى بينشان نيست - همان طور كه گفته شد - زن و مردم ديگر ندارد، زنها هم همان قدر حق دارند كه مردها؛ جوانها هم همان قدر حق دارند كه مردان مسنِ كار كشته‌ى با سابقه. حد سن فقط بلوغ است، همچنانى كه در قوانين ما هم همين است. ما به جوانى كه پانزده سالش را تمام كرده باشد، اجازه ميدهيم كه در انتخاب رئيس جمهور، در انتخاب نمايندگان مجلس، بلكه در انتخاب رهبر كه اكثريت عظيم مردم را ميطلبد و ميخواهد، دخالت كند و نظر بدهد؛ يعنى براى تمام مردم اين حق وجود دارد. كجاى دنيا امروز اينجور است؟ حتى امروز هم با وجود اين همه ادعاى آزادى بشر و حقوق بشر و آزادى‌هاى سياسى و اين همه ادعا مدعائى كه دنياى غرب بخصوص در اين زمينه دارد، در هيچ جاى دنيا يك چنين چيزى نه فقط در عمل نيست، بلكه در قوانينشان هم نيست. در قوانين هم هنوز به جوانهاى پانزده ساله اجازه نميدهند كه وارد ميدان رأى بشوند و بخواهند كسى را انتخاب بكنند. يك چنين وضعيتى در جهان اسلام و در احكام اسلامى وجود دارد و اين همان آزادى سياسى است در مورد انتخاب.
اين مقدار فعلاً در زمينه‌ى حق انتخاب لازم دانستم كه عرض بكنم و همان طور كه عرض كردم، باز هم تأكيد ميكنم كه اين به معناى نفى آن نظر قطعى و مورد اتفاق شيعه كه خليفه‌ى معصوم و امام معصوم را جز با نصب الهى كه به وسيله‌ى پيغمبر يا امام معصوم قبل انجام ميگيرد، حجت نميدانند، اين با آن منافات ندارد؛ اين همان است، اين ادامه‌ى اوست. انتخاب مردم در عرض نصب الهى نيست؛ يعنى آنوقتى كه خدا كسى را منصوب بكند و قابل عمل و مورد عمل باشد، آنجا انتخاب جائى ندارد. اما آنوقتى كه مورد عمل قرار نگرفته، مثل صدر اسلام، همان طور كه ملاحظه كرديد، آنجا انتخاب باز حجيت پيدا ميكند و انتخاب مردم در زمان غيبت مثل دوران ما، آنوقتى است كه نصبى وجود ندارد.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
قل هو اللّه احد. اللّه الصّمد. لم‌يلد و لم‌يولد. و لم‌يكن له كفوا احد.(5)

1) انفال: 29
2) كتاب سليم بن قيس الهلالى، ص 752
3) بحارالانوار، ج 32، ص 8
4) كشف المحجة لثمرة المهجة، ص 248
5) اخلاص: 1-4



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





12-آزادی اقتصادی در اسلام



متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستهديه و نستغفره و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين المعصومين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: و انفقوا فى سبيل اللّه و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة و احسنوا انّ اللّه يحبّ المحسنين.(1)
همه‌ى برادران و خواهران نمازگزار عزيز را دعوت ميكنم و توصيه ميكنم به حفظ تقواى الهى و ذكر عظمت و رحمت و عذاب پروردگار؛ و نفس خودم و همه‌ى شما عزيزان را توصيه ميكنم به رعايت اوامر الهى و اجتناب از نواهى پروردگار. و از همه‌ى شما عزيزان ميخواهم كه در اين ساعات با بركت و با فضليت در هنگام ظهر جمعه در بهترين فصل از فصول تاريخ ملت ما، دلها را هرچه بيشتر متذكر خدا كنيد و از خدا بخواهيد و به خدا پناه ببريد و اميدوارم كه پروردگار عالم بر دلهاى ذاكر بندگان مؤمن خود رحم و لطف و فضل خودش را شامل كند و به دعاهاى شما با ديده‌ى لطف و اجابت بنگرد.
بحثى كه امروز در خطبه‌ى اول عرض خواهم كرد، دنباله‌ى بحثهائى است كه در زمينه‌ى انواع آزادى‌ها در جامعه‌ى اسلامى و وظيفه‌ى دولت اسلامى و حكومت اسلامى در حفظ و حراست از اين آزادى‌ها در چندين جمعه و خطبه عرض شد. بحث امروز درباره‌ى آزادى در زمينه‌ى مسائل و فعاليتها و تلاشهاى اقتصادى است. اين بحث يكى از آن بحثهاى بسيار مهم و ضمناً بسيار حساس است و شايد بشود گفت كه در طول اين بيست سى سال گذشته كه مسائل اسلامى و تفكرات نوين قرآنى در ميان قشرهاى روشنفكر اسلامى و بتدريج در بين مردم منتشر شده است، يكى از آن بحثهاى حاد و داغ و پرجنجال محيط ما و محيط كارهاى فكرى ما بوده است. از مسئله‌ى آزادى اقتصادى در اسلام سوء استفاده‌هاى زيادى هم شده است. از طرفى طرفداران مكاتب چپ سوء استفاده كردند و گفتند اسلام طرفدار اقتصاد آزاد است و بنابراين طرفدار استثمار است و اسلام را به اين بهانه كوبيدند. عده‌اى از افرادى كه مايل بودند از اسلام دفاع كنند، اما تفكر عميق اسلامى را هم درست نميدانستند، آنها هم سوء استفاده يا اشتباه كردند، از ترس حمله‌ى گروه‌هاى چپ بكلى آزادى فعاليت اقتصادى در اسلام را نفى كردند و منكر شدند كه در اسلام چيزى به نام آزادى اقتصادى وجود دارد. يك عده هم عملاً سوء استفاده كردند؛ يعنى در سايه‌ى آزادى‌هاى اقتصادى در اسلام جيبهاى خودشان را پر كردند و چه پيش از پيروزى انقلاب كه البته نظامِ آن روز اين را بيشتر تشويق ميكرد و چه حتى بعد از پيروزى نظام اسلامى از آزادى‌هائى كه بود، سوء استفاده كردند و بر ثروتها و اندوخته‌ها و سوء استفاده‌هاى خودشان هرچه خواستند، افزودند. به‌هرحال مسئله‌ى حساسى است و من البته در بحث امروز كه شايد يكى دو خطبه‌ى ديگر هم بعد از آن، بعد از امروز درباره‌ى اين موضوع بحث كنم، نميخواهم اين مسئله را به صورت مشروح در اينجا مطرح كنم. زيرا اولاً خطبه‌ى نماز جمعه گنجايش بحثهاى ريز و دقيق و استدلالى را آنقدرها ندارد و ثانياً به حسب نياز زمان و موقعيت و بلاغت همه‌ى بحثهائى كه در اين باب هست، مورد احتياج نيست و فعلاً بحثهاى اولويتدارترى وجود دارد. آنچه كه من امروز در حول و حوش مسئله‌ى آزادى اقتصادى عرض خواهم كرد و شايد در دنبال آن در يكى دو خطبه‌ى ديگر، چند مسئله‌ى كلى در پيرامون اين مسئله است كه شايد بشود گفت كه مورد اتفاق همه است و كسانى كه در اين مسئله نظرات مختلفى از لحاظ تشخيص موضوع دارند، در اين چند موضوع نبايد هيچ ترديدى به خودشان راه بدهند و اين يك اجمالى از آن بحث تفصيلى است كه من مطرح خواهم كرد.
همان طور كه عرض شد اين بحث را از جنبه‌هاى مختلفى ميشود مورد ملاحظه قرار داد. اولين مطلبى كه بايد عرض بشود، ولو خيلى كوتاه، اين است كه اگر ما ميگوئيم و معتقديم كه آزادى اقتصادى در اسلام هست، اين آزادى اقتصادى به هيچ وجه نبايد تشبيه بشود به آزادى اقتصادى در دنياى سرمايه‌دارى غرب. دو نوع چيز، دو نوع آزادى، دو نوع تلاش اقتصادى وجود دارد؛ آنچه كه امروز در غرب هست كه من مقدارى بيشتر شرح خواهم داد، مورد قبول اسلام نيست و سرمايه‌دارى به معناى غربى آن، به هيچ وجه از نظر اسلام امضا و تأييد نشده، بلكه حتى با آن مبارزه و مقابله‌ى جدى هم در احكام فراوان صورت گرفته. اين اولين نكته كه هم كسانى كه مايلند راجع به اين مسئله فكر كنند و هم كسانى كه سخنانى را در زمينه‌ى اقتصاد آزاد و مالكيت خصوصى ميشنوند، از اول اين را بدانند كه آنچه در باب اسلام گفته ميشود، الگوى آن در نظام كاپيتاليستى غربى و سرمايه‌دارى‌هاى موجود دنيا نيست؛ آن چيز ديگرى است و اين چيز ديگرى.
نكته‌ى بعدى اين است كه بهترين راه براى اينكه آزادى اقتصادى تأمين بشود در يك جامعه‌ى اسلامى، اين است كه حكومت اسلامى و دولت اسلامى سياستى اتخاذ بكنند و قوانينى وضع بكنند كه بر طبق آن قوانين همه‌ى افراد در جامعه‌ى اسلامى قادر باشند آزادانه فعاليت اقتصادى كنند و همه‌ى قشرهاى مردم از فعاليت اقتصادى خود بتوانند بهره‌مند بشوند. اين يكى از آن وجوه امتياز و جدائى بين نظام اسلامى در اقتصاد و نظامهاى غربى است. در نظامهاى غربى اگرچه به حسب ادعا، به حسب قوانين معمولى و اساسى مردم آزادند كه فعاليت اقتصادى داشته باشند، اما در حقيقت اين آزادى متعلق به همه‌ى مردم نيست. اين منابع عظيم ثروت، اين درياها، اين منابع طبيعى، اين دشتهاى حاصلخيز، اين معادن، اين همه امكاناتى كه جزو ثروتهاى عمومى جامعه محسوب ميشود، اينها اينجور نيست كه راحت در اختيار همه‌ى قشرهاى جامعه قرار بگيرد و هر كسى بتواند بر روى آن بهره‌بردارى و كار بكند و منتفع بشود. بلكه آن كسانى عملاً و واقعاً آزادند كه داراى ثروتهاى انباشته و زياد هستند كه سررشته‌ى اقتصاد جامعه، بلكه حتى خواهم گفت سررشته‌ى سياست جامعه و اداره‌ى جامعه در دست آنهاست. آنها هستند كه در حقيقت از منابع ثروت استفاده ميكنند و بر آنها تسلط و سيطره دارند و استفاده و بهره‌بردارى را آنها ميكنند و آنها فضا را براى استفاده‌ى عموم جامعه تنگ كردند. لذا شما مى‌بينيد در جوامع سرمايه‌دارى، چه جوامع پيشرفته‌ى سرمايه‌دارى و چه جوامع عقب‌افتاده‌ى سرمايه‌دارى، مثل بيشتر كشورهاى جهان سوم، اغلب مردم در يك فقر شديدى هستند؛ بخصوص در اين كشورهاى عقب‌افتاده. در حالى كه اجتماعات عظيمى از مردم دچار فقر و بيكارى و بيجائى و بى‌مسكنى و محروميت از بيشتر مواهب زندگى هستند، يك عده‌ى معدودى آزادانه تلاش ميكنند، فعاليت ميكنند، ثروت در مى‌آورند، معادنى دارند، معادن ديگرى را ميگيرند؛ كارخانجاتى دارند، كارخانجات ديگرى را ايجاد ميكنند، داير ميكنند؛ زمينهائى دارند، زمنيهاى ديگرى را به آن اضافه ميكنند؛ از درياها استفاده ميكنند، از همه‌ى منابع طبيعى در حقيقت يك عده معدود از جامعه استفاده ميكنند. ديگران چه كسبه‌ى جزء، چه كارگران، چه كارگران معادن، چه كارگران كشاورزى، چه كارگران كارخانجات، در حقيقت ريزه‌خوار خوان آنها و استفاده كننده از زيادى ثروت آنها و گوشه‌ى سفره‌ى آنها هستند. خودشان امكان تلاش، امكان توليد، امكان بهره‌بردارى، امكان كار سازنده، امكان توليد ثروت به آن معناى حقيقى ندارند. پس راه اينكه ما اقتصاد آزاد را به معناى حقيقى خودش در جامعه به وجود بياوريم، اين است كه از اين انحصار جلوگيرى كنيم. امكانى در جامعه به وجود بيايد كه اغلب افراد جامعه، بيشتر قشرهاى جامعه يا همه‌ى كسانى كه قدرت كار دارند، اينها بتوانند از امكانات طبيعى، از زمين، از دريا، از انفال، از دشتها، از مراتع استفاده كنند.
اين حديث معروفى كه از قول اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) نقل ميشود كه البته بنده سند آن را درست نميدانم كه ميفرمايد: «ما رأيت نعمة موفورة الّا و فى جانبها حقّ مضيّع»؛ يعنى هيچ جا هيچ نعمت فراوان و انباشته‌اى را نديدم، مگر اينكه در كنار آن يك حق ضايع شده‌اى را ديدم. اين حديث يك معناى دقيق و لطيفى دارد كه ناظر به همين مطلبى است كه عرض شد. بعضى تصور كردند معناى اين حديث اين است كه هرجا نعمت زيادى هست، اين در حقيقت دزدى و غصب از يك عده است؛ پس در كنار آن غاصب، يك عده مردم ضعيف هستند. بعد اشكال كردند به اين حديث كه نه، ما مى‌بينيم كسانى ثروتهائى دارند كه از راه دزدى و غصب هم نيست، از راه تلاش است. اين نيست معناى حديث. معناى حديث به حسب آنچه كه به ذهن بنده مى‌آيد، اين است كه آنجائى كه نعمت فراوانى هست، ثروت زيادى هست، امكانات زيادى هست، خود ثروت، خود نعمت موفور، در حقيقت امكانات كسب درآمد بيشتر را به آن صاحب ثروت ميبخشد و به همان نسبت اين امكان را از دسترس ديگران دور نگه ميدارد. آن كسى كه داراى يك سرمايه‌ى زيادى در جامعه هست، او بيشتر ميتواند توليد ثروت بكند و از ثروتهاى معمولى مرده‌ى افتاده‌ى متعلق به عموم مردم بيشتر ميتواند استفاده كند تا آدم فقير. پس هرجا نعمت زيادى هست، فرصتها در اختيار اوست، امكانات در اختيار اوست، ميدان تلاش اقتصادى در اختيار اوست، قوانين در غالب كشورها بر طبق نظر او و اين طبقه به وجود مى‌آيد. بنابراين فرصت از دست اكثريت مردم كه آن ثروت را ندارند، گرفته ميشود. بنابراين، اين حرف، اين حديث، چه مستند به مولاى متقيان باشد يا نباشد، مضمون، مضمون درستى است. پس بنابراين راه درست اقتصاد آزاد در جامعه‌ى اسلامى اين نيست كه ما اين آزادى را فقط در اختيار آن كسانى قرار بدهيم كه قدرت مانور اقتصادى دارند، بلكه علاوه‌ى بر اينكه افرادى كه قدرت حركت و فعاليت اقتصادى دارند، آنها بايد كار اقتصادى بكنند، بايد وضع جامعه، نظام جامعه، قوانين جامعه، كيفيت ارتباطات جامعه به شكلى باشد كه همه‌ى مردم، يعنى همه‌ى آن كسانى كه قدرت كار دارند، آنها همه بتوانند فعاليت آزاد اقتصادى كنند و از كار خودشان منتفع بشوند. اين يك نكته.
نكته‌ى بعدى در باب آزادى اقتصادى اين است كه همه‌ى انواع آزادى در جامعه‌ى اسلامى بايد به وسيله‌ى قدرت حاكم اسلامى در جامعه كنترل و هدايت و نظارت بشود. اين كنترل براى چيست؟ براى اين است كه اين آزادى به فساد منتهى نشود؛ اين آزادى موجب سلب آزادى ديگران نشود. در آزادى بيان هم همين جور است، در آزادى‌هاى سياسى هم همين جور است، در آزادى‌هاى فرهنگى هم همين طور است كه قبلاً درباره‌ى اينها بحث مفصلى شده؛ در آزادى اقتصادى هم همين جور است. اگر آزادى فعاليتهاى اقتصادى را اينجور معنا كنيم كه آن كسانى كه قدرت فعاليت و مانور اقتصادى دارند، اينها آزادند، هرچه خواستند توليد كنند، هر جور خواستند عرضه كنند، هر وقت خواستند توزيع كنند، هر جور خواستند بفروشند، هر جور خواستند مصرف كنند، اين يقيناً نظر اسلام نيست. اسلام در كنار آزادى اقتصادى و مالكيت خصوصى كه به همه‌ى افراد جامعه اعطا كرده و داده، نظارت و كنترل دقيق دستگاه حاكميت را هم بر همه‌ى اينها لازم دانسته. يعنى بايد دستگاه حكومت مراقب باشد كه از اين آزادى‌ها سوء استفاده نشود. حتى در مصرف بايد مراقبت بشود كه اسراف به وجود نيايد. البته اسراف در يك حدى فقط يك گناه شخصى است. شما اگر در داخل منزلتان يك چيزى را به صورت مسرفانه مصرف كرديد، اين يك فعل حرام است فقط، يك كار گناه است، چون اسراف كار خلاف است ديگر، كار حرام است، يك كار حرامى كرديد. اما اگر همين كار حرام به حدى رسيد و به كيفيتى درآمد كه نظام اقتصادى جامعه را تهديد ميكند، در جامعه فقر را گسترش ميدهد، مايه‌ى محروميت قشرهاى عظيمى از مردم ميشود، اشيا و اجناسى را كه با زحمت زياد و با شركت عمومى توليد ميشود، اينها را به فنا و نابودى تهديد ميكند، آنوقت دولت اسلامى وظيفه دارد، تكليف دارد كه بيايد در مقابل اين اسراف و در مقابل اين زياده‌روى و تضييع اموال بايستد. البته اين در سطح نظام جهانى اينجور است؛ يعنى مخصوص جامعه نيست، مخصوص داخل جامعه نيست، نظر اسلام در سطح دنيا هم همين جور است. كشورهائى كه امروز دچار اسراف در مواد غذائى هستند كه بعضى از كشورهاى ثروتمند دنيا نزديك هفتاد درصد مواد غذائى را مصرف ميكنند - كشورهاى پيشرفته - در حالى كه خودشان حدود سى و پنج، شش درصد مردم دنيا و جمعيت دنيا هستند. اگر يك نظام عادلانه‌ى اقتصادى جهانى برقرار باشد، اگر سازمانهاى بين‌المللىِ مسلط و قوى‌اى وجود داشته باشد، جلوى اينها بايد گرفته بشود. اگر سازمانهائى در دنيا باشند و حكومتهاى داراى وجدان بيدارى در دنيا باشند كه قدرتشان را به نفع انسانها و ملتها بخواهند به كار ببرند، بايد جلوگيرى كنند از اينكه آمريكا مثلاً در هر سالى چند ميليون هكتار زمين مزروعى خودش را اجازه‌ى كشت نميدهد، براى اينكه جلوگيرى از افت قيمتها بكند. در حالى كه در دنيا روزانه چندين هزار كودك زير پنج سال از گرسنگى و سوء تغذيه ميميرند؛ در حالى كه ده تا پانزده درصد مردم دنيا دچار قحطى‌زدگى‌اند؛ در حالى كه سى درصد مردم دنيا دچار كمبود مواد غذاى‌اند. يا جلوگيرى بايد بكنند از اينكه مثلاً بازار مشترك اروپا چند سال قبل از اين، مقدار زيادى از مواد غذائى توليد شده‌ى خودش را به دريا ريخت، براى اينكه جلوگيرى كند از كاهش قيمتها و نگذارد كه قيمتها در دنيا و در بازارهاى بين‌المللى بشكند. پس مسئله‌ى مبارزه‌ى با اسراف، مبارزه‌ى با تضييع اموال، مبارزه‌ى با زياده‌روى در نظام اقتصادىِ بين‌المللى هم با همين قوت از نظر اسلام وجود دارد. البته در نظام يك جامعه به طريق اولى‌. پس بنابراين اقتصاد آزاد به معناى اين نيست، مالكيت خصوصى به معناى اين نيست كه كسى حق داشته باشد هر مقدارى كه ميخواهد مصرف كند، ولو اين مصرف زياد او موجب بشود كه انسانهائى از گرسنگى بميرند، انسانهائى دچار بيمارى بشوند، انسانهائى مواد اوليه و لازم زندگى گيرشان نيايد كه مصرف بكنند. اين هم از نظر اسلام درست نيست و ممنوع است.
يك نكته‌ى ديگر در باب اقتصاد آزاد در اسلام كه بحث ميكنيم، اين است كه هيچ گاه اجازه داده نميشود در اسلام كه فعاليت آزاد اقتصادى موجب دست‌درازى به سرنوشت سياسى جامعه و دخالت در بافت سياسى و تشكيلات سياسى جامعه بشود؛ سرمايه‌سالارى. آن چيزى كه امروز در كشورهاى سرمايه‌دارى غرب به قوت هرچه تمامتر وجود دارد. سرمايه‌دارهاى بزرگ در حقيقت اداره كنندگان حقيقى و دستهاى پشت پرده در نظام سياسى كشورهاى بزرگند. البته بعضى از عناصرشان در داخل حكومتها هم راه پيدا ميكنند؛ مثل همين نظامهائى كه امروز هستند، نظام آمريكا و غير او كه عناصرى از حكومت خودشان عضو سرمايه‌دارهاند؛ خودشان جزو سهامدارهاى بزرگ كمپانى‌هاى نفتى يا غير نفتى و بقيه‌ى شركتهاى بزرگ هستند. و يا اينكه حتى در حكومتها هم شركت نداشته باشند، اما در پشت پرده، انتخابات در اختيار آنهاست، تعيين رئيس جمهور با كمك آنهاست، پيش رفتن و پس رفتن يك شخصيت در صحنه‌ى سياست، در سنا، در مجلس نمايندگان در اختيار آنهاست، قوانينى كه وضع ميشود، با نظر آنهاست، طبق مصلحت آنهاست. اين چيزى كه امروز در دنياى غرب وجود دارد كه به اعتقاد بنده دنياى غرب را بايد دنياى سرمايه‌سالارى گفت. كاپيتالسيم به معناى سرمايه‌دارى شايد خيلى دقيق نباشد؛ سرمايه‌گرائى، سرمايه‌سالارى، آقائى سرمايه و سرمايه‌دار، آقائى كمپانى‌ها و ثروتمندها و پولدارها بر امور جامعه، اين است كه شاخصه‌ى بزرگ دنيا سرمايه‌دارى غرب را امروز به وجود آورده و اين هم از نظر اسلام مردود است و هر چيزى كه به اين منتهى بشود، بايد جلوش گرفته بشود.
آخرين نكته‌اى كه ميخواهم روى او يك قدرى بيشتر تأكيد بكنم - اگرچه به اختصار - اين است كه در اقتصاد آزاد اسلامى به مقتضاى آزادى اقتصادى، مسئوليت امور اقتصادى جامعه و سنگينى بار امور اقتصادى جامعه هم بر دوش مردم است. در كشورهاى سوسياليستى اينجورى نيست؛ در كشورهاى سوسياليستى و در نظام دولت‌سالارى كه دولت همه‌ى كارخانجات، زمينها و دستگاه‌هاى توليد ثروت را و توليد را در اختيار دارد، مردم كارمندان دولت هستند، از مردم توقعى نميشود داشت. مردم براى كار مثلاً جنگ يا ويرانى يا زلزله يا بيمارى اگر در جامعه به وجود آمد، كارمندان دولتند، چه كار ميتوانند بكنند؟ مگر تنِ خودشان را بياورند مصرف كنند. اما در نظام اسلامى اينجورى نيست، انفاق و دادن مال و اداره‌ى امور نيازهاى اقتصادى و پر كردن خلأهاى اقتصادى مستقيماً بر دوش ملت و مردم است و آحاد مردمى است كه كارهاى اقتصاد جامعه و فعاليت آزاد اقتصادى را در جامعه دارا هستند. اين يك اصل اسلامى است؛ مسئله‌ى انفاق. در جامعه‌ى اسلامى يك حادثه‌اى رخ ميدهد كه دولت احتياج پيدا ميكند به پول؛ اين پول را مردم بايد تأمين كنند. جنگى در جامعه پيش مى‌آيد، ويرانى‌اى پيش مى‌آيد، بيمارى‌اى پيش مى‌آيد، حادثه‌ى فوق‌العاده‌اى پيش مى‌آيد، نظر اسلام اين است كه مردم بايد به قدر وسع و توانائى خودشان اين خلأ را پر كنند. البته چون همه‌ى مردم در يك سطح نيستند، آن كسانى كه بهره‌مندى بيشترى دارند، امكانات بيشترى دارند، تكليف بيشتر بر عهده‌ى آنهاست و اين يك نكته‌اى است كه مردم ما و جامعه‌ى اسلامى ما بايد به آن توجه كافى و لازم را معطوف كند. ما البته هميارى مردم را در طول دوران انقلاب بشدت و قوت مشاهده كرديم؛ در اين هيچ شكى نيست. امروز هم براى مخارج جنگ، براى مخارج گوناگون دولت، براى كمبودها، براى زلزله‌زده‌ها، سيلزده‌ها، آواره‌ها و هر حادثه‌اى كه رخ ميدهد، مى‌بينيم كه مردم كمك ميكنند و امكاناتشان را آنچه كه هست، از روستاها، از محلات فقيرنشين، از مردم طبقات بسيار پايين تا طبقات متوسط، به مقدار همتشان، به مقدار ايمانشان، به مقدار علاقه‌مندى و دلسوزيشان، امكانات را در اختيار آن مصارف عمومى ميگذارند؛ اما اين كافى نيست. آن كسانى كه بيشترين بهره‌مندى‌ها را در جامعه دارند، اينها وظيفه‌شان با مردم عادى يكسان نيست. اگر در يك مسئله‌اى، در يك حادثه‌اى شما مى‌بينيد فلان زن مستمندِ طبقه‌ى ضعيف يا متوسط طلاى خودش را مثلاً، يادگار دوران جوانى خودش را، زينت منحصر به فرد خودش را، دستمزد كار شبانه‌روزى و پر زحمت روزهاى متمادى خودش را مى‌آيد در اختيار مصرف عمومى و جهاد فى سبيل اللّه ميگذارد و در حقيقت در راه خدا انفاق ميكند، اگر حد تلاش و ايمان در جامعه‌ى ما اين است، آن كسانى كه از امكانات بالائى برخوردار هستند، بايد به همان نسبت به پر كردن اين نيازها و خلأها كمك كنند. اين نميشود كه در جامعه‌ى اسلامى ما جامعه‌اى كه به هدايت قرآن حركت ميكند، در راه اسلام حركت ميكند، براى خدا و اعلاى كلمه‌ى دين جنگ ميكند و در مقابل اين هدفها و شعارها تحمل آن همه مشكلات را ميكند، يك عده‌اى هم در جامعه باشند كه بهره‌مندى‌هائى هم داشته باشند، برخوردارى‌هائى هم داشته باشند، هيچ مسئوليتى هم در مقابل نيازهاى جامعه حس نكنند. اين از نظر اسلام اصلاً قابل قبول نيست. اين آيه‌اى كه در اول خطبه عرض كردم: «و انفقوا فى سبيل اللّه و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة»، همين مطلب را بيان ميكند. ميفرمايد در راه خدا انفاق كنيد و به دست خودتان، خودتان را در هلاكت نيندازيد. يعنى اگر انفاق نكرديد، به دست خودتان، خودتان را در هلاكت مى‌اندازيد. امروز حقيقت قضيه اين است، مى‌بينيم قشرهائى را، مردمى را كه برخوردارى‌هاى آنها از جامعه‌ى اسلامى و از روند معمول جامعه‌ى اسلامى از متوسط مردم بيشتر است، اما كمكهاشان به نيازهاى عمومى از متوسط مردم كمتر است؛ اين قابل قبول نيست. من نميگويم آن كسانى كه برخوردارى دارند، هيچ گونه كمكى نكردند يا مسئوليتى به عهده نميگيرند. چرا، بعضى‌ها هم هستند برخوردارى‌هائى دارند - البته غالباً متوسطينند، سطح بالا نيستند - كمكهائى هم ميكنند، اما نسبت محفوظ نيست. اگر مادر يك شهيد تنها يادگار فرزندش را يا سكه‌اى را كه براى دامادى جوانش ذخيره كرده بوده، با كمال اخلاص مى‌آيد در راه جنگ ميدهد، يا خانمى كه زحمتكش هست، كارگر هست، نامه مينويسد، پول ميفرستد به ميزان كمى، ميگويد اين مقدارى است كه من در طول چند هفته يا چند ماه يا بيشتر توانستم ذخيره بكنم و از خرج معمولى خودم كم بگذارم و بگذارم در اختيار جبهه و در اختيار مصارف عمومى، يا آن جوان بسيجى مختصر چيزى را كه در جبهه به او ميدهند كه اصلاً قابل ذكر نيست، همان را جمع ميكند و در اختيار جبهه ميگذارد، يا آن كارگر يا آن كارمند يا آن كاسب، درآمد خودش را، بخشى از آن را براى جبهه، براى مصارف عمومى مصرف ميكند، اگر وضع جامعه و وضع ايمان طبقه‌ى متوسط و ضعيف جامعه در اين حد هست، آن كسانى كه در طبقات بالاتر و بهره‌مندى‌هاى بيشتر هستند، درآمدهاى بيشتر دارند، امكانات بيشترى داشتند و توانستند بيشتر بهره‌مند بشوند، اينها مسئوليت و تكليف بيشترى دارند. اين قابل قبول نيست كه آنها خودشان را بر كنار بدارند و نكته اينجاست كه جامعه‌ى اسلامى به صورت تعارف اين حرف را نميزند، اين يك وظيفه است، يك تكليف است، نه فقط يك حكم اخلاقى. اين همه آيات انفاق در قرآن بيان يك حكم اخلاقى نيست، بيان يك فريضه‌ى شرعى است. شما ببينيد لحن «انفقوا» در قرآن همان لحن «جاهدوا فى سبيل اللّه» است. «انفقوا فى سبيل اللّه»،(2) «جاهدوا فى سبيل اللّه»،(3) يك جور حرف زده؛ يك جور مردم را مخاطب قرار داده و اين يكى از آن نكات مهمى است كه در طى مباحث اقتصادى اسلام حتماً بايد به آن توجه بشود؛ بحث مسئوليت عمومى به تناسب امكانات و به تناسب بهره‌مندى‌ها در مقابل نيازهاى عمومى، در مقابل دفاع از كشور، دفاع از مرزها، دفاع از نواميس، دفاع از نظام اسلامى و در مقابل بقيه‌ى تهاجمهائى كه ميشود. اين يكى از وظايف و فرايضى است كه بر دوش مردم هست.
اميدواريم كه خداى متعادل همه‌ى ما را موفق بدارد كه به اين وظيفه‌ى بزرگ اسلامى خودمان عمل كنيم.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
والعصر. انّ الانسان لفى خسر. الّا الّذين امنوا و عملوا الصّالحات‌ و تواصوا بالحقّ و تواصوا بالصّبر.(4)

1) بقره: 195
2) همان
3) بقره: 218
4) عصر: 1-3



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]



13-حدود آزادی اقتصادی در اسلام




متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين و نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: و انفقوا فى سبيل اللّه و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة و احسنوا انّ اللّه يحبّ المحسنين.(1)
همه‌ى شما عزيزان، نمازگزاران، برادران و خواهران را دعوت ميكنم به استفاده از فضاى معنوى و روحانى اين مجمع عظيم و محيط عبادت و دعا و استغفار و اينكه با استفاده از اين فضاى با صفاى معنوى روح تقوا، يعنى پرهيز از گناه و اجتناب از محارم الهى را در خود تقويت كنيد. دل را با ذكر خدا و ياد نعمت الهى و عذاب الهى زنده بداريد و تصميم خود را بر اجتناب از محرمات و عمل به تكاليف الهى هرچه قاطعتر و جدى‌تر كنيد و از خدا بخواهيد كه شما را در اين تصميم و در اين راه كمك كند و به شما توفيق حفظ تقوا و ازدياد روح تقوا بدهد. با استفاده از اين توجه و ذكر در روز جمعه در محيط نماز جمعه ان‌شاءاللّه بايد بتوانيم خودمان را در طول اين هفته تا هفته‌ى آينده، تا جمعه و فرصت دوباره‌ى اين اجتماع عظيم معنوى بيمه كنيم.
بحثى كه امروز در خطبه‌ى اول عرض ميكنم، دنباله‌ى بحث جمعه‌ى قبل است كه درباره‌ى مسائل مربوط به آزادى‌هاى اقتصادى در جامعه‌ى اسلامى بود. همان طور كه عرض شد، بحث ما در باب آزادى اقتصادى در جامعه‌ى اسلامى است؛ يعنى يك بُعد و يك مسئله از مسائل فراوان مربوط به اقتصاد اسلامى. نه اينكه ما بخواهيم در اينجا مسئله‌ى عمومى و كلى اقتصاد اسلامى را مطرح كنيم؛ چون مسائل متعددى در باب اقتصاد اسلامى مطرح ميشود كه يقيناً در زمان و مكان جمعه و جماعت، جاى طرح آنها به صورت لازم نيست، لكن به مناسبت مباحث مربوط به تأمين آزادى‌ها در محيط اسلامى و جامعه‌ى اسلامى اين بحث يك بحث لازمى است و بخصوص از آن بُعدى كه بنده در جمعه‌ى قبل مسئله را مطرح كردم و بحث را شروع كردم، با مسائل روز ما و با تكليف عمومى و مردمى و دولتى ما كاملاً متناسب و شايد ان‌شاءاللّه راهگشاست.
در جمعه‌ى قبل عرض كردم كه نكاتى در باب آزادى اقتصادى عرض خواهم كرد و پنج نكته را عرض كردم. براى اينكه يك خلاصه‌اى در ذهن برادران و خواهران بماند، آن پنج نكته را به صورت تيتر عرض ميكنم، تكرار ميكنم و بعد يكى دو نكته‌ى ديگر هم كه حائز اهميت هست، به آن اضافه خواهم كرد. نكته‌ى اول اين بود كه اگر گفته ميشود كه در اسلام آزادى فعاليت اقتصادى براى همه‌ى مردم هست، اين را نبايد با آزادى در سرمايه‌دارى غربى اشتباه كرد؛ آن چيزى است و اين چيز ديگرى. همانقدر كه نظر اسلام در باب آزادى فعاليت اقتصادى با نظر كمونيستها و ماركسيستها اختلاف دارد، شايد بشود گفت به همان اندازه هم با نظر مكتب سرمايه‌دارى كه در غرب حاكم و مورد عمل هست، اختلاف دارد. نكته‌ى دوم اين بود كه آزادى اقتصادى در جامعه‌ى اسلامى براى همه‌ى مردم در صورتى تأمين خواهد شد كه در جامعه مقرراتى وضع بشود و اعمال بشود كه همه‌ى آحاد مردم فرصت استفاده از امكانات طبيعى را و ثروتهاى خداداده‌ى براى همه‌ى مردم را بتوانند پيدا كنند. يعنى همه‌ى مردم بتوانند از زمينها، از جنگلها، از درياها، از منابع و معادن و از انفال و همه‌ى چيزهائى كه جزو ثروتها و منابع عمومى است، استفاده كنند. اينجور نباشد كه در جامعه از اين منابع طبيعى و ثروتهاى خدادادى عده‌اى بتوانند استفاده كنند و عده‌ى ديگرى به آن حدى نرسند كه از اين منابع طبيعى استفاده كنند. مقرراتى اين چنين در جامعه لازم است. نكته‌ى سوم اين بود كه براى جلوگيرى از فساد، جلوگيرى از اشرافيگرى، جلوگيرى از تُرف در جامعه، كه در قرآن به آن مكرراً تصريح شده و انواع فسادهاى مالى، لازم است كه بر اين فعاليت آزاد كنترل و نظارتى وجود داشته باشد كه آن كنترل از طرف دولت و حكومت اسلامى است و حاكم اسلامى حق دارد كه نظارت خود و كنترل خود و حسابرسى خود بر كيفيت استفاده از سرمايه و پول و مال و مصرف آن را حفظ كند و اين تكليف دولت اسلامى است و دولت اسلامى بايد اين تكليف را انجام بدهد و به نفع عموم مردم، مخصوصاً طبقات ضعيف و مستضعف است. نكته‌ى چهارم اين بود كه اگر ما فعاليت اقتصادى را در جامعه‌ى اسلامى آزاد ميدانيم بر حسب نظر اسلام، اين آزادى بايد به حدى نرسد كه دارندگان سرمايه‌هاى بزرگ اين قدرت اجتماعى و سياسى را پيدا كنند كه در سرنوشت سياسى جامعه دخالت و اعمال نفوذ كنند؛ آنطورى كه امروز در كشورهاى غربى هست. در جامعه‌ى غرب همان طور كه گفتم و غالباً ميدانيد، سرمايه‌دارها هستند كه سياستها را تعيين ميكنند و سياستمدارها را بر سر كار مى‌آورند يا كنار ميزنند. اين در جامعه‌ى اسلامى مقبول نيست و پولدار و سرمايه‌دار و طبقه‌ى اشراف نبايد به آن حدى برسند و سرمايه آنچنان قدرتى در جامعه پيدا كند كه يك عده پولدار و ثروتمند و گردن‌كلفت در مسائل سياسى جامعه دخالت كنند: وكيل بياورند، وكيل ببرند، قدرتمندان را بياورند، رئيس جمهور بياورند، سياستمدارها را عوض كنند، سياستها را ديكته كنند، قانونها را بر قوه‌ى قانونگذار تحميل كنند. اين هم در جامعه‌ى اسلامى به هيچ وجه مقبول نيست و هر چيزى كه به اينجا منتهى بشود، يك خطر و واجب الاجتناب است. نكته‌ى پنجم و نكته‌ى آخرى كه آن روز عرض شد، اين بود كه حالا كه در نظام اسلامى مردم حق فعاليت آزاد اقتصادى را دارند و همه‌ى مردم كارمندان دولت نيستند، ميتوانند خودشان كار كنند، خودشان تلاش كنند، خودشان تأمين درآمد بكنند، پس خلأهاى مالى و اقتصادى در جامعه هم به وسيله‌ى مردم بايد پر بشود؛ يعنى انفاق. اين انفاقى كه شما در قرآن در آيات متعددى - ده‌ها آيه - مى‌بينيد كه اجمالاً يا تفصيلاً به آن پرداخته شده، اين ناشى از همين فعاليت آزاد اقتصادى در جامعه است. وقتى مردم درآمد تحصيل ميكنند، پس بايد به نيازهاى جامعه هم مردم برسند، خلأها را پر كنند، خود انفاق هم به معناى پر كردن همين خلأهاست. اين مطالبى بود كه آن روز در پنج نكته عرض شد و امروز دو سه نكته‌ى ديگر را هم در همين زمينه اشاره ميكنم.
نكته‌ى اولى كه امروز عرض ميكنم، اين است كه فعاليت اقتصادى در جامعه‌ى اسلامى گفتيم آزاد است؛ اما نه آزاد مطلق، حدودى دارد، مرزهائى دارد، اين مرزها - كه طبيعى هم هست كه هر گونه حركت و فعاليت آزادى بالاخره يك حدودى داشته باشد - در مكتب اسلام مرزهاى بخصوصى است. در جوامع سوسياليستى هم يك نوع مرز براى داشتن مال و ثروت هست؛ آن مرزها با مرزهاى اسلامى متفاوت است. در جامعه‌ى اسلامى مرز فعاليت آزاد همان چيزهائى است كه به صورت كسبهاى حرام و تصرفات حرام در مال در كتب فقهيه معين و مشخص شده. يعنى معامله‌ى ربوى حرام است، معامله‌ى ناشى از غَرر و جهالت حرام است، معامله‌اى كه در آن فريب كسى باشد حرام است، معامله‌اى كه در آن اضرار بر ديگران باشد ممنوع و حرام است، معامله‌اى كه ناشى از درآمدهاى نامشروع باشد حرام است، احتكار كه موجب ثروتمندى بعضى ميشود و معاملات ناشى از آن حرام است و از اين قبيل چيزهائى كه در شرع مقدس اسلام هست كه اينها حدود معامله‌گرى و فعاليت آزاد اقتصادى در جامعه‌ى اسلامى است. بعضى از اجناس و اشيا، معامله‌ى آنها حرام است. مثلاً خمر يا چيزهاى حرام و نجس در مواردى - غير از موارد استثنائى - معامله‌ى آنها حرام است. يا بعضى از اموالى كه متعلق به شخص نميشود و متعلق به دولت اسلامى است مثل انفال، معامله‌ى آنها، جز در يك موارد استثنائى، براى افراد و براى بخش خصوصى، حرام است. و از اين قبيل مواردى هست در فقه اسلام كه روشن و واضح و معين كرده كه اين فعاليت آزاد شما ولو آنجائى كه نظارت و كنترل دولت هم آن را منع نميكند، تا كجا جايز است و تا كجا جايز نيست و ممنوع و حرام است.
در مكتب سوسياليسم و مكاتب برخاسته‌ى از تفكر ماركسيستى حدودى براى مالكيت خصوصى هست، اما آن حدود غير از حدود اسلامى است. آنجا مثلاً مالكيت ابزار توليد ممنوع است، يعنى هيچ يك از افراد نميتوانند آن چيزى را كه وسيله‌ى توليد هست، مثل زمين، مثل كارخانه و از اين قبيل را مالك باشند؛ اين در اسلام با اين كليت و به اين شكل نيست. داشتن ابزار توليد در صورتى كه با شرايطى كه در اسلام و در فقه اسلامى ذكر شده و اشاره شد منطبق باشد، از نظر اسلام مانعى ندارد. يا در بعضى از اَشكال، مالكيت زمين اِشكال دارد، در بعضى از اَشكال مالكيت زمين هم ايرادى ندارد. بنابراين حدودى كه در اسلام براى مالكيت و براى فعاليت اقتصادى ذكر شده، با حدود مكاتب ديگر اشتباه نبايد بشود. اينى كه بعضى مشاهده ميشود كه چون ديدند و فهميدند كه اسلام براى فعاليت اقتصادى حدودى را معين كرده، ذهنشان فوراً به حدود ماركسيستى و سوسياليستى ميرود و خيال ميكنند كه همان چيزهائى كه در عرف تفكرات ماركسيستى هست، اينجا هم وجود دارد؛ نه، اين غلط و ناشى از كج‌فهمى است؛ ناشى از عدم توجه به احكام و فقه اسلامى است. در مكاتب ناشى از ماركسيستى، اين سوسياليسمهائى كه امروز در دنيا رايج است و شكل و قالب نظام حكومتى در كشورهاى سوسياليستى است - كه البته اينها هم با هم تفاوتهائى دارند و همه يك جور نيستند - كلاً معامله‌گرى و خريد و فروش و بيع و شرا يك چيز محكوم و يك عمل ضد ارزش تلقى شده؛ در اسلام اينجور نيست. در اسلام خريدن، فروختن، معامله‌گرى كردن، با سرمايه كار كردن، ممنوع نيست. در حالى كه در آن مكاتب خريدن، فروختن، براى خود، براى كسى كه سرمايه‌اى دارد، آن سرمايه كم باشد يا زياد باشد، ممنوع است. البته بگذريم از اينكه همين كشورهاى بزرگى كه امروز با آن مكتب اداره ميشوند، مجبور شدند تجديدنظرهائى را در شكل اداره‌ى اقتصادى در جامعه‌ى خودشان به وجود بياورند و بخشهائى را به فعاليت آزاد اقتصادى اختصاص بدهند كه اين ضرورت و ناگزيرى‌اى بود كه بر آنها تحميل شد. اما كلاً در تفكر ماركسيستى خريدن و فروختن و معامله‌گرى يك نوع دلالى زشت و بد و نامطلوب است؛ در اسلام اينجور نيست. در اسلام داريم كه: «احلّ اللّه البيع و حرّم الرّبا»؛(2) خريد و فروش، معامله‌گرى، كاسبكارى در صورتى كه با موازين اسلامى منطبق باشد، توش حرام نباشد، توش كم‌فروشى نباشد، توش ربا نباشد، توش خريد و فروش اجناس ممنوعه نباشد، هيچ اشكالى ندارد و كاسب بودن، بازارى بودن يك فحش نيست كه بعضى حالا خيال ميكنند اگر به كسى گفتند فلانى كاسبكار است يا تاجر است يا بازارى است، اين يك تهمت و دشنامى است. نه، اين هم يك افراطى است كه در برخى از عناصر كه حقيقتاً غرضى هم غالباً ندارند و از تفكرات اسلامى بى‌اطلاع هستند، در زبان اينها رايج شده. از اول انقلاب هم ما توجه داشتيم، اين را اول گروهكها به وجود آوردند. «بازارى» شد يك فحش، «حاج بازارى» شد يك اهانت؛ فلانى ولش كن، بازارى است؛ يا: حاج بازارى‌ها هر چى گفتند، شما مثلاً فرض كنيد كه تكرار ميكنيد؛ اين شد يك اهانت و يك دشنام. در حالى كه نه، حاج بازارى هم دو جور است: يك حاج بازارىِ مؤمنِ متدينِ خوبِ انقلابىِ علاقه‌مند؛ يك آدمِ نابابِ ناجور هم در كنار او، او هم ممكن است كه كاسب و معامله‌گر و بازارى باشد. بازارى بودن جرم نيست؛ اين طبق تفكر ماركسيستى است كه كاسب بودن و معامله‌گرى كردن و خريد و فروش كردن با سرمايه‌ى شخصى را يك گناه ميداند، يك جرم ميداند، يك نوع دلالى موجب بالا رفتن قيمت ميداند، يك خيانت به طبقات مستضعف ميداند، از نظر اسلام چنين چيزى نيست. وقتى كه اصل معامله‌گرى و خريد و فروش و كسب و كار ممنوع نبود، آنوقت بايد ببينيم حدودش چيه؟ البته بعضى از اين آزادىِ خريد و فروش و معامله‌گرى استفاده كردند كه آن روز هم عرض كردم و با استفاده از آزادى‌هائى كه در اسلام داده شده با چپاول - حقيقتاً چپاول و دزدى - كيسه‌هاى خودشان را پر كردند. اين از نظر اسلام ممنوع است؛ اما نفس معامله كردن، خريدن، فروختن، جنسى را از جائى به جائى بردن و معامله كردن كه عرفاً به آن تجارت ميگويند يا اينكه جنسى را تهيه كردن و به مشترى فروختن، اينها هيچ اشكالى ندارد از نظر اسلام، هيچ مانعى ندارد.
و من ميخواهم تذكر بدهم به برخى از برادران ناآگاه و ناآشنا به معارف اسلامى كه ذهنيت خودشان را تصحيح كنند. اينجور نباشد كه خيال كنند بازارى يعنى يك عمل خلاف، يك جرم، يك كارى كه ضد ارزش هست. نه، اينجور نيست. ما در دوران انقلاب هم، در دوران اوج نهضت و شروع نهضت و آغاز پيدايش نهضت هم ديديم كه كسبه و بازارى‌ها بزرگترين خدمت را آن روز به انقلاب كردند. شما تاريخچه‌ى انقلاب را اگر خودتان نبوديد، نگاه كنيد، مطالعه كنيد، يا اگر بوديد، در خاطرتان مرور كنيد، خواهيد ديد از اول همين كسبه‌ى معمولى و همينهائى كه توى بازارها و خيابانها مغازه داشتند، همينها بودند كه به حركت انقلاب كمك كردند. بله يك عده پولدارهاى بزرگ، معامله‌گرهاى بزرگ، افرادى كه هيچ حدى را براى كار خودشان نميشناسند كه غالباً هم آنها از اين طبقه‌ى متوسط و معمولى بازارى‌ها نبودند، طبقات ديگرى بودند، خيلى از آنها روشنفكرهاى از فرنگ برگشته و تحصيل‌كرده‌اى بودند كه آمده بودند با استفاده از زرنگى و سواد و آگاهى خودشان، شركتها به ثبت داده بودند، به وجود آورده بودند، كارخانه‌ها توليد كرده بودند، از بانكها وامهاى غير منصفانه گرفته بودند، ثروتهاى زيادى داشتند، به خدا و دين و هيچى هم اعتقاد نداشتند، بيشترين ضربه را هم به اقتصاد جامعه آنها زدند. امروز هم كم و بيش، گوشه و كنار اينجور آدمهاى زرنگِ خدانشناسِ دين‌نشناسِ در حقيقت ضد انقلاب وجود دارند كه البته با اينها بايستى مبارزه بشود. اين يك بحث است، اينى كه خود معامله كردن و كسب و كار يك جرم باشد، يك خلاف باشد، يك ضد ارزش باشد، اين يك بحث ديگر است؛ چنين چيزى در اسلام وجود ندارد. بنابراين ما به طور خلاصه در اين نكته‌ى آخر اين را ميگوئيم كه آن حدودى كه براى كسب و كار آزاد در اسلام معين شده، غير از آن حدودى است كه در ماركسيست معين شده و بايستى اين را از هم تفكيك كرد و از هم جدا كرد.
نكته‌ى ديگرى كه امروز نكته‌ى آخرى خواهد بود كه عرض ميكنم، اين است كه جمع ثروت و عدم انفاق از نظر اسلام يك ضد ارزش و يك گناه و شايد يك گناه كبيره است. اينجور نيست كه چون كار با سرمايه جايز و مباح هست، پس بنابراين انسان حق دارد - ولو از طرق مشروع و حلال - ثروتى را جمع كند و آن را نگه دارد، در حالى كه جامعه به ثروت او و به امكانات او و به دارائى او احتياج دارد، آن را در راه مصالح عمومى و در راه خدا خرج نكند؛ اين جايز باشد و مباح باشد، چنين چيزى نيست. در اسلام انفاق يك اصل است؛ بايد در راه خدا خرج كرد. نميگويند معامله نكنيد و تحصيل مال نكنيد، بكنيد، اما خرج كنيد. اسلام مردم را عادت ميدهد كه آنچه را كه به دست آورده‌اند، به قدر نياز زندگى - نياز متوسط، نه حالا با عسرت و فشار، نياز معمولى و متوسط، ولو توأم با مقدارى رفاه و آسايش و گشايش در روزى - براى خودش صرف كند و خرج كند، مااداى او و آنچه زياد مى‌آيد، بايد در راه مصالح عمومى جامعه خرج بشود. اگر كسى ثروت را درآورد و آن را با اسراف، با خرجهاى بيخودى، با زياده‌روى‌هاى گوناگون، با تجمل، با اشرافيگرى، با خوراك مسرفانه، با پوشاك مسرفانه، با مركب يا منزل مسرفانه، همه‌ى آن را خرج كرد يا آن را نگه داشت و جمعِ ثروت كرد، اين از نظر اسلام مذموم و منفور است؛ عدم انفاق منفور و مذموم است و اگر با جمع ثروت همراه باشد، حرام است. آيات متعددى در قرآن بعلاوه‌ى روايات فراوان وجود دارد كه من به اين دو آيه اشاره ميكنم كه اولى در سوره‌ى حديد است، ميفرمايد: «و اللّه لا يحبّ كلّ مختال فخور. الّذين يبخلون و يأمرون النّاس بالبخل»؛(3) آن كسانى كه بخل ميورزند، ديگران را هم وادار به بخل ورزيدن ميكنند، ديگران را هم از انفاق در راه خدا باز ميدارند، خودشان هم اموال خودشان را در راه خدا نميدهند. اين بخل كردن معنايش اين نيست كه فقط حقوق شرعيه را نميدهد؛ بلكه فراتر از حقوق شرعيه، فراتر از آنچه كه در شريعت اسلامى معين شده كه بايد ادا كند، اگر بيش از آن هم زيادى داشت، در حالى كه جامعه به آن احتياج دارد، بايد در راه جامعه خرج كند. آنوقتى كه جهاد متوقف به مال يك ثروتمندى است، بناى موارد لازم عمرانى در جامعه محتاج به اموال ثروتمندان هست كه بدون آن كار مردم لنگ ميماند و زندگى مردم معطل ميماند، آنوقتى كه در جامعه فقراى زيادى هستند كه دولت اسلامى نميتواند آنها را تأمين بكند، آنوقت آيا اسلام راضى است كه همين طور فقرا در اين فقر زندگى كنند يا مشكلات جنگ و جهاد در راه خدا بر دوش جامعه سنگينى كند، يك عده‌اى هم ثروتهاى خودشان را جمع كنند كه از همين امكانات عمومى جامعه به دست آوردند - و حالا فرض كنيم كه از راه‌هاى حرام هم نبوده، از راه‌هاى معمولى و مشروع بوده، اگر فرض كنيم كه از راه‌هاى مشروع آنقدر ثروتهاى آنچنانى ميشود فراهم بشود، اگر فرض كرديم فراهم نميشود كه هيچ، مطلب روشن است - اينها هم ثروتها را براى خودشان حفظ كنند و نگه دارند در حالى كه جامعه به اين احتياج مبرم دارد، اين قابل قبول نيست و از اسلام چنين چيزى بر نمى‌آيد، بلكه ضد اين بر مى‌آيد. آن آيه ديگر، همين آيه‌ى معروفى است كه: «الّذين يكنزون الذّهب و الفضّة و لا ينفقونها فى سبيل اللّه فبشّرهم بعذاب اليم»؛(4) آن كسانى كه طلا و نقره را گنج ميكنند، ذخيره ميكنند و در راه خدا آن را انفاق نميكنند - شايد طلا و نقره خصوصيتى نداشته باشد؛ آن كسانى كه پول را، ثروت را، سرمايه را گنج ميكنند و ذخيره ميكنند و در حالى كه نياز مبرم جامعه به او هست، آن را در راه خدا انفاق نميكنند، آن هم مشمول همين «يكنزون الذّهب و الفضّة» باشد - آن وقت ميفرمايد: «فبشّرهم بعذاب اليم». اگر اين گناه نباشد، اگر گناه كبيره نباشد، اين «فبشّرهم بعذاب اليم» ديگر چرا؟ آنها را به عذاب دردناكى مژده بده؛ يعنى بگو كه منتظر عذاب دردناك الهى باشند كه اين عذاب دردناك هم ميتواند در دنيا نتايج طبيعى اعمال سوء آنها باشد كه البته فقط به خود آنها اين نتايج برنمى‌گردد، بلكه گريبان همه‌ى جامعه را ميگيرد. و البته ممكن است عذاب اخروى باشد، كه احتمالاً هر دوى اينها هم هست. يعنى هم در دنيا و هم در آخرت عذاب اليمى ناشى از اين كار خواهد شد. بنابراين انفاق يك عمل واجب و لازم هست كه من حالا در باب انفاق و مسائل مربوط به انفاق باز هم بحث خواهم كرد و عرض خواهم كرد كه اين را به عنوان يك وظيفه‌ى عمومى تلقى كنيد. انفاق فقط وظيفه‌ى يك عده‌ى از مردم نيست. آن هفته هم گفتم، متوسطين از مردم، بلكه ضعفاى مردم، فقراى مردم در راه‌هاى عمومى انفاق ميكنند؛ اما صاحبان سرمايه‌ها و ثروتهاى انباشته كمتر دستشان به سمت انفاق در راه خدا ميرود. اين در نظر اسلام و در جامعه‌ى اسلامى و در يك دولت اسلامى قابل قبول نيست. وقتى كه جامعه احتياج دارد، حالا اگر فرض كرديم يك روزى را كه هيچ احتياجى اجتماع ندارد؛ همه‌ى مردم در حد كفاف و رفاه دارند و زندگى ميكنند و دولت اسلامى درآمدهاى سرشارى دارد و احتياجى به پول اينها نيست، بسيار خوب، حالا آنجا را ما نميدانيم، فكر نميكنيم كه ايرادى داشته باشد كه آن ثروت را خودشان داشته باشند. شايد حالا آنجا هم بايد تحقيق بيشترى بشود، بررسى بشود؛ به نظر ميرسد كه آنوقت ايرادى ندارد. اما آنوقتى كه جامعه احتياج دارد، مى‌بينيم كه با آن پولى كه اين آقا صرف يك ميهمانى ميكند، صرف يك خريد بيجا ميكند يا توى خانه، توى صندوقچه و گنجينه يا در بانكهاى گوناگون نگهدارى ميكند، در حالى كه به آن نيازى هم ندارد، يا آن را در معاملات نادرست و مضر براى جامعه مانند بعضى از خريد و فروشهاى فسادانگيز مصرف ميكند، معامله‌گرى‌هاى بد و ناباب، اين پولى است كه اگر صرف در مصرف فلان واحد نظامى در جبهه‌ى جنگ بشود، كلى در وضع اينها تغيير ايجاد خواهد كرد و اثر خواهد گذاشت. يا اگر چنانچه صرف فلان پروژه‌ى عمرانى در كشور بشود، بخش عظيمى از مردم از آن استفاده خواهند كرد و از فقر رهائى خواهند يافت. خب، ما چطور ميشود قبول كنيم كه اينها كنز ثروت كنند و ثروتهاى خودشان را نگه دارند و در راه خدا مصرف نكنند و آنها هم با وجود چنين ثروتهائى در آن وضع نابسامان يا وضع جنگ و بقيه‌ى امور در يك شكل نامقبول و نابسامان باقى بمانند و «فبشّرهم بعذاب اليم» نباشد. واقعاً بايستى اين افراد بشارت داده بشوند به عذاب اليم پروردگار. البته اين يك حكم اخلاقى فقط نيست، بلكه بر اساس اين، جامعه‌ى اسلامى و دولت اسلامى و ملت مسلمان بايستى برنامه‌ريزى هم بكنند كه حالا ان‌شاءاللّه در خطبه‌ى بعد در دنباله‌ى همين بحث يك قدرى بيشتر در مسائل مربوط به انفاق بحث خواهم كرد.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
قل هو اللّه احد. اللّه الصّمد. لم‌يلد و لم‌يولد. و لم‌يكن له كفوا احد.(5)

1) بقره: 195
2) بحارالانوار، ج 62، ص 139
3) حديد: 23 و 24
4) توبه: 34
5) اخلاص: 1-4



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]




14-انفاق و آزادی اقتصادی در اسلام



متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستغفره و نستهديه و نتوكّل عليه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: و انفقوا فى سبيل اللّه و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة و احسنوا انّ اللّه يحبّ المحسنين.(1)
همه‌ى برادران و خواهران نمازگزار را دعوت ميكنم و توصيه ميكنم به حفظ تقواى الهى و تذكر به لزوم اطاعت از امر و نهى پروردگار و دل دادن به رحمت او و به او پناه بردن از عذاب و نقمت او. همه‌ى شما عزيزان را توصيه ميكنم به زنده كردن روح ذكر و عبادت در وجود خود و در فضاى جامعه. همه‌ى شما عزيزان را توصيه ميكنم به شوق به ثواب الهى در جهاد فى سبيل اللّه و دست يافتن به وعده‌هاى نيكوى پروردگار در انفاق فى سبيل اللّه.
بحثى هم كه امروز در خطبه‌ى اول عرض ميكنم، بحث در باب انفاق فى سبيل اللّه است كه بحثهاى خطبه‌هاى قبلى در باب مسائل مربوط به آزادى اقتصادى در جامعه‌ى اسلامى به اينجا رسيد. عرض كرديم كه وقتى اسلام معتقد به اقتصاد مردمى است و فعاليت اقتصادى را در انحصار دولت و كارمندان دولت قرار نميدهد و به آحاد انسان در جامعه اين اجازه را ميدهد كه تلاش كنند و فعاليت كنند و تحصيل مال بكنند، طبيعى است كه لازمه‌ى اين طرز فكر، اين است كه اگر در جامعه‌ى اسلامى خلائى، نيازى وجود داشت، همه‌ى افراد جامعه بدون استثنا، كسانى كه توانسته‌اند تحصيل مالى بكنند، موظفند بر حسب اختلاف تمكن خودشان آن خلأ را پر كنند. اسلام نميگويد كه مردم تحصيل مال بكنند، اما آن مال را فقط صرف مصارف شخصى خودشان بكنند، بلكه اسلام ميگويد مردم تحصيل مال بكنند و از آن مالى كه تحصيل كرده‌اند، حوائج معمولى زندگى و نياز خود را برآورده بكنند و مابقى آن را در راه خدا انفاق بكنند. «و يسئلونك ما ذا ينفقون قل العفو»؛(2) از تو سئوال ميكنند كه چه چيزى را انفاق بكنند - كه ظاهر قضيه اين است كه سئوال كننده از جنس مورد انفاق سئوال كرده است - قرآن جواب را از سئوال او منصرف ميكند، جواب نميدهد كه از چه جنسى انفاق بكن و از چه جنسى نكن، بلكه جواب ميدهد «قل العفو»؛ به آنها بگو كه زيادى‌ها را، هرچه مورد نياز لازم زندگى شماست، خرج كنيد؛ اما هر چيزى كه مورد نياز حقيقى زندگى نيست، آن را در راه خدا انفاق كنيد. اين يك اصل اسلامى است. بنابراين خيلى طبيعى است كه ثروت‌اندوزى بر طبق نظر اسلام يك حركت غير اسلامى است كه آيه‌ى شريفه‌ى «و الّذين يكنزون الذّهب و الفضّة و لا ينفقونها فى سبيل اللّه فبشرّهم بعذاب اليم»(3) را در هفته‌ى گذشته عرض كردم و گفتم كه بشارت به عذاب دردناك در اين آيه دليل بر اين است كه كنز ذهب و فضه و به عبارت امروز نگهدارى ثروت و ندادن آن در راه خدا يك عمل مغضوب پروردگار است و شايد بشود گفت يك گناه كبيره است. اين طرز فكر اسلام در باب انفاق است.
امروز در اين خطبه من از بحث اصلى كه در خطبه‌هاى قبلى آن را تعقيب ميكردم، قدرى به حاشيه خواهم رفت و بحث انفاق را كه در حاشيه‌ى آن بحث قرار داشت، به عنوان يك مسئله‌ى اصلى مطرح ميكنم. البته منظور من بحث تحليلى و استدلالى و فلسفى نيست، بلكه فقط مايلم متون اسلامى را، آن هم بعضى از متون را در باب انفاق براى شما بخوانم. ما امروز بايد نظر قرآن و اسلام را در باب مال و انفاق آن دائماً در مد نظر داشته باشيم و به دنبال آن عمل كنيم. والّا گفتن بى‌عمل، فلسفه‌بافى در عالم ذهن، استدلال و بحث و فرمول دادن بدون نتيجه، شأن و دأب اسلام نيست. در اين آيه‌اى كه در اول اين خطبه - اين خطبه و خطبه‌ى قبل - خواندم، ميفرمايد: «و انفقوا فى سبيل اللّه و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة»؛ يعنى در راه خدا انفاق كنيد و به دست خودتان، خودتان را در هلاكت نيندازيد. كه يك روايتى در بعضى از تفاسير نقل كردند در ذيل اين آيه كه در يكى از جنگهاى مسلمين با روم كه ابوايوب انصارى صحابى پيغمبر اكرم هم در آن شركت داشت، يكى از سربازان اسلام كه مرد متهور و شجاعى بود، رفت به ميدان و جنگيد و در صفوف دشمن رخنه كرد تا اينكه رفت به قلب دشمن. عده‌اى كه در اين طرف او را نگاه ميكردند، فريادشان بلند شد كه: «سبحان اللّه القى بنفسه الى التّهلكة»؛ اين شخص خودش را به هلاكت انداخت، يعنى اشاره‌ى به آيه‌ى قرآن كه: «و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة». حالا حساسيت يك مسلمان قرآن‌شناس را اينجا ببينيد كه چقدر زياد است. ابوايوب انصارى در آنجا حاضر بود، ديد اينها دارند در معناى «و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة» اشتباه ميكنند و فكر ميكنند معناى اينكه نبايد انسان خود را به دست خود در هلاكت بيندازد، اين است كه نبايد به قلب لشگر دشمن بزند و دارند اين جوان مسلمان شجاع را به خاطر شجاعتش محكوم ميكنند؛ فريادش بلند شد، گفت ساكت باشيد، اين آيه درباره‌ى ما نازل شد. ما آنجا بوديم و ميدانيم كه اين آيه براى چه نازل شد. ماجرا اين بود كه وقتى اسلام بعد از گذشت چند سالى بعد از هجرت يك عزتى پيدا كرد و ياوران اسلام زياد شدند، ما كه انصار بوديم با خودمان فكر كرديم كه خب، روز اول مهاجرين محتاج به كمك ما بودند، ما آنها را كمك ميكرديم و به مصارف جامعه‌ى اسلامى مدد ميرسانديم. امروز ديگر خوب است ما يك قدرى به خودمان برسيم، برويم سراغ كسب و كارمان و ترميم خرابى‌هامان و تهيه‌ى لوازم زندگى به قدر يك زندگى مرفه و از جهاد در راه خدا و از انفاق در راه خدا غافل ميشديم. اين آيه نازل شد، به ما گفت: «و انفقوا فى سبيل اللّه»؛ در راه خدا انفاق كنيد، «و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة»؛ خودتان در تهلكه نيندازيد با اين فكر غلط، با اين تصورى كه ديگر حالا ما كار خودمان را كرديم، خوب است يك قدرى هم به خودمان بپردازيم و برسيم. «فتهلكة فى الاقامة فى المال و الولد»؛ ابوايوب انصارى گفت: تهلكه در اين است كه مسلمان پابند مال خود و زندگى خود و خانواده‌ى خود بشود و از تكليف الهى كه جهاد و انفاق هست، غافل بشود. تهلكه اين نيست كه انسان شجاعى با دشمن خدا مقابله كند، اگرچه جانش به خطر بيفتد. اين برداشت مسلمان صدر اسلام از آيه‌ى «و انفقوا فى سبيل اللّه و لا تلقوا بايديكم الى التّهلكة» است.
آن مسئله‌اى كه در باب انفاق بايد مورد توجه قرار بگيرد و من خيلى گذرا از آن عبور ميكنم تا به آياتى كه يادداشت كردم برسم، اين است كه براى رفع فقر در جامعه، براى پر كردن خلأهاى مالى در جامعه، براى شريك كردن همه‌ى آحاد مردم در اداره‌ى جامعه، بهترين راه و موفقترين وسائل، همان وسيله و راهى است كه اسلام معين كرده. يعنى اينكه كسانى كه تمكن دارند، به هر اندازه‌اى كه تمكن دارند، به مخارج عمومى، به مصارف عمومى كمك كنند كه يكى از آنها كمك به فقراست، اما منحصر در كمك به فقرا هم نيست. اين نميشود كه در جامعه‌ى اسلامى كسانى كسب مال و ثروت بكنند و تصور بكنند كه آنچه دارند، «انّما اوتيتوه على علم»،(4) حرف قارون را بزنند. قارون وقتى ميگفتند اين اموال را جمع ميكنى، ميگفت من با زيركى خودم، با دانائى خودم، با كوشش و تلاش خودم به دست آوردم، ناز شصتم. اين فكر، فكر غلطى است كه كسى بگويد آنچه من به دست آوردم، با تلاش و زيركى و هوشيارى خودم بوده، پس ناز شصتم. نه، مسئله اين نيست در منطق اسلام، مسئله اين است كه همه موظفند به نيازهاى اجتماعى كمك كنند. اگر در همين جامعه‌ى كنونى ما رفع فقر در جامعه با يك برنامه‌ريزى به وسيله‌ى كمكهاى مردمى مورد توجه قرار بگيرد، مطمئناً در طول چند سالى وضعيت جامعه و چهره‌ى كشور عوض خواهد شد و در همه جاى دنيا همين جور است. البته در مقياس جهانى هم بين كشورهاى فقير و غنى مسائلى از همين قبيل و حادتر از اين وجود دارد كه حالا او از محل بحث ما خارج است؛ ما در چهارچوب جامعه‌ى خودمان بحث ميكنيم. پس براى اينكه در جامعه تعادل ثروت به وجود بيايد، جامعه دو قطبى از لحاظ ثروت نشود، اسراف و فساد مالى به وجود نيايد، فقر به وجود نيايد، بهترين راه و موفقترين شيوه‌ها همين شيوه‌ى انفاق است. شما لذا مى‌بينيد كه در قرآن آيات متعددى، ده‌ها آيه درباره‌ى انفاق هست و براى راه‌هاى مختلف، از جمله براى جهاد فى سبيل اللّه كه گمان ميكنم هفت تا، هشت تا آيه در قرآن، جهاد با مال را در كنار جهاد با جان قرار داده. همچنانى كه جهاد با نفس واجب است، پس جهاد با مال هم واجب است. «و تجاهدون فى سبيل اللّه باموالكم و انفسكم»؛(5) هم مال و هم جان، در يك رديف، در يك طراز، با يك لحن مورد توجه قرار گرفته.
اين راجع به مسئله‌ى انفاق؛ اما من مقيد شدم امروز يك مقدارى صرف وقت بكنم و آيات را از كلام اللّه مجيد استخراج بكنم. البته اين بخش كوچك آياتى است كه در باب انفاق است؛ منتهى‌ در هر كدامى يك نكته‌اى را مورد توجه قرار دادم و اينجا ذكر كردم. چند آيه‌اى را عرض ميكنم و البته مقصود من اين است كه ما حقايق اسلامى را عادت كنيم كه از زبان قرآن و متون اسلامى و حديث بيابيم و متنى فكر كنيم. ما به ياد داشته باشيم توصيه‌هاى قرآن را، هم مؤثرتر است، نورانيتش بيشتر است، دلها از آن بيشتر متأثر ميشود و همين كه به واقع و حقيقتِ تفكر اسلامى نزديكتر است. يك بخش از آيات آنى است كه در انفاق بايد بهترينها را انفاق كرد كه چند آيه در قرآن هست. اين يك تمرين است، يك آزمايش است كه يك آيه اين است كه: «يا ايّها الّذين امنوا انفقوا من طيّبات ما كسبتم و ممّا اخرجنا لكم من الارض و لا تيمّموا الخبيث منه تنفقون»؛(6) يعنى اى كسانى كه به خدا ايمان آورديد، از بهترينها، از زيباترينها، از آنچه كه نفيستر و قيمتى‌تر هست، در راه خدا انفاق كنيد. نرويد سراغ جنس بد و آن را در راه خدا بخواهيد بدهيد، زيادى‌ها، لباس زيادى، خوراك زيادى، آن چيزى كه از دهن افتاده و خود شما آن را كنار گذاشتيد، آن را در راه خدا انفاق كنيد. نه، از بهترين آنچه كه داريد، در راه خدا انفاق كنيد كه اين آيه‌ى سوره‌ى بقره است و آيه‌ى سوره‌ى آل عمران هم كه معروف است، در ذهن همه هست كه: «لن تنالوا البرّ حتّى تنفقوا ممّا تحبّون»؛(7) آن عزيزترهاش را در راه خدا بده، آنچه كه بيشتر به آن علاقه دارى. يك آيه، يا يك دسته آيات در اين باب است كه انفاق در راه خدا مثل نماز يك عبادت است و ريا آن را باطل ميكند. اگر انفاق را براى اين بكنيم كه ديگران بگويند به به، فلانى انفاق در راه خدا كرد، تحسين كنند ما را، اين عمل را خراب ميكند و باطل ميكند كه: «لا تبطلوا صدقاتكم بالمنّ و الاذى كالّذى ينفق ماله رئاء النّاس»،(8) كه معلوم ميشود كه آن كسى كه رئاء النّاسْ مالش را ميدهد، براى ريا، او هم كار خودش را باطل ميكند. اما در عين حال اگر چنانچه بدون ريا باشد، هم در راه خدا آشكارا انفاق كردن خوب است و هم پنهان انفاق كردن. اين موجب نشود كه كسانى انفاق آشكار نكنند، بكنند، بدون ريا باشد، اما آشكار بودن، در معرض ديدها بودن، هيچ اشكالى ندارد كه ميفرمايد: «ان تبدوا الصّدقات فنعمّا هى»؛(9) چه بهتر كه آنچه را كه در راه خدا ميدهيد، آن را آشكار كنيد، ديگران ببينند، تشويق بشوند و كار خير فضاى جامعه را پر كند.
چند آيه در قرآن هست كه ميفهماند به ما كه انفاق نكردن در راه خدا و خشك‌دستى در راه‌هاى خير علامت نفاق است؛ نفاق كه شاخ و دم ندارد. آن كسانى كه ادعاى ايمان ميكنند و اگر به آنها بگوئيد بى‌ايمان، بدشان مى‌آيد؛ اما حاضر نيستند يك ريال از مال خودشان را در راه خدا خرج بكنند و حاضر نيستند بخش متناسبى از مال را در راه خدا بدهند، اينها يا الان منافقند يا خوف نفاق درباره‌شان هست كه يك جا در علائم منافقين ميفرمايد: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون أيديهم»؛(10) دستهاشان را ميبندند؛ يعنى انفاق نميكنند و در يك جاى ديگر هم آن كسانى هستند كه با خدا عهد ميكنند كه اگر خدا به آنها چيزى بدهد، در راه خدا انفاق كنند: «فلمّا اتاهم من فضله بخلوا به و تولّوا»؛(11) اينها هم كه بعد از آنى كه چيزدار شدند، بخل ميكنند، اينها را خدا ميفرمايد: «فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا اللّه ما وعدوه»؛(12) چون وعده‌ى خدا را تخلف كردند، بنابراين خداى متعال در دل اينها نفاق مى‌اندازد. پس حاصل مطلب اينكه يكى از نشانه‌هاى منافق اين است كه او قبض يد ميكند، يعنى انفاق نميكند. نه، نميتوانيم حالا بگوئيم كه هر كسى كه قبض يد ميكند، اين مطلقاً منافق است، اما مطمئناً يكى از علائم منافق اين است. در آياتى، عذاب الهى را براى كسانى كه انفاق نميكنند، وعده داده. به چه دل خوش هستند كسانى كه در راه خدا حاضر نيستند انفاق بكنند؟ كه اين آيه‌ى بسيار شديدالحن: «خذوه فغلّوه. ثمّ الجحيم صلّوه. ثمّ فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه. انّه كان لا يؤمن باللّه العظيم. و لا يحضّ على طعام المسكين»؛(13) اينجا مسئله‌ى انفاق نكردن نيست، مسئله‌ى بى‌تفاوت بودن در مقابل فقرِ فقرا و مستمندان است. خونسرد بودن در مقابل نيازهاى جامعه است؛ خونسرد هم نبايد بود. حتى آن كسى كه خودش هم نميتواند انفاق كند، بايد ديگران را وادار كند به انفاق. در آخر سوره‌ى منافقون ميفرمايد: «و انفقوا ممّا رزقناكم من قبل ان يأتى احدكم الموت فيقول ربّ لو لا اخّرتنى الى اجل قريب فاصّدّق و اكن من الصّالحين»؛(14) يعنى در آنوقتى كه مرگ به سراغ او مى‌آيد - كه ناگهانى هم مرگ به سراغ همه مى‌آيد، همه ناگهان با مرگ روبه‌رو ميشوند، پيش‌بينى‌اش را نكردند - آنجا ناگهان به خود مى‌آيد، ميگويد پروردگارا عقب بينداز اين مهلت را، شايد بتوانم من تصدق بدهم در راه خدا، بتوانم انفاق كنم. حسرت انفاق نكردن اموالى كه حالا او خواهد رفت و آنها خواهد ماند. و آيات فراوانى كه باز هست از جمله آياتى كه انفاق را، قرض دادن به خدا ميداند و از اين قبيل كه حالا آيات ديگرى هم يادداشت كردم. يك روايتى را در آخر عرايضم عرض كنم كه يك قدرى باز حدود كار را براى ما روشن ميكند و آن روايت اين است كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و اله و سلّم) وارد منزلشان شدند و ديدند بلال حبشى كه خادم حضرت و خدمتگزار منزل آن حضرت بود، يك مقدارى خرما، يك كوتى از خرما يك گوشه‌اى گذاشته، پيغمبر چشمشان افتاد به اين خرماها و فرمودند كه اينها را براى چه ميخواهى؟ «ما هذا يا بلال»، اين چيه اينجا جمع كردى؟ گفت يا رسول اللّه چون شما گاهى مهمان برايتان مى‌آيد و وقتى مهمان داريد، ممكن است چيزى در منزل نباشد و شما ميخواهى از مهمان پذيرائى كنى، اين را من نگه داشتم براى روز مبادا كه مهمانى براى شما بيايد. «اعدّ ذلك لاضيافك»؛ براى صرف شخصى خودمان هم نيست، براى مهمانهاست. پيغمبر در جواب او، براى يك مشت خرمائى كه براى مهمان نگه داشته شده، ببينيد چه ميفرمايد. فرمود: «اما تخشى ان تكون لك دخان فى نار جهنّم»؛(15) نميترسى كه اين خرمائى كه اينجا جمع كردى، اين دودى بشود براى تو در آتش جهنم. معلوم ميشود مردم محتاج بودند. به عبارت ديگر در حالى كه مردم در بيرون به اينى كه شما تو خانه‌ات جمع كردى، احتياج دارند و شما اين را نگه ميدارى و نميدهى، نميترسى كه خداى متعال اين را وسيله‌ى عذاب تو قرار بدهد؟ بعد فرمود: «انفق يا بلال»؛ انفاق كن. «و لا تخش من ذى العرش اقلالا»؛ از خداى متعال ترس كم و كسرى نداشته باش، خدا خواهد رساند. يك روز هم حالا مهمان آمد تو خانه، نبود، خب، نباشد؛ خدا خواهد رساند ان‌شاءاللّه، از خدا نترس كه كم و كسر در كار تو بگذارد، بده در راه خدا، آنوقتى كه لازم است. و امام هشتم على بن موسى الرضا (عليه الصّلاة و السّلام) هم به فرزندش امام جواد نامه‌اى نوشت، ايشان هم عين همين تعبير را با مختصر تفاوتى خطاب به امام جواد به كار برد. «فانفق و لا تخش من ذى العرش اقتارا»؛(16) در راه خدا انفاق كن پسرم و نترس از اينكه خداى متعال تو را در سختى و تنگدستى نگه دارد. اين طرز فكر اسلام است و اين طرز فكر اسلام فقط مال متوسطين و فقرا نيست كه هر وقت ما يك چيزى را اعلام كرديم، يا براى جنگ، يا براى سيل يا براى نيازهاى گوناگون، اولين كسانى كه اجابت كردند، طبقه‌ى متوسط مردم است. مى‌آيند انگشترى را، طلائى را به آدم ميدهند كه آدم خجالت ميكشد، اشك انسان در مى‌آيد، مى‌بيند كه اين چه خانواده‌ى ضعيفى است، انگشترى كه به حسب قيمت ظاهرى كم‌بهاست، اگرچه در باطن بسيار باارزش و قيمتى است، اينها هستند غالباً كه مى‌آيند ميدهند؛ افراد متوسط و افراد فقير، آن كسانى كه پولهاى بيشتر دارند، كمتر مى‌آيند، نميگويم هيچ نمى‌آيند، اما كمتر مى‌آيند، اين نميشود. در جامعه‌ى اسلامى آن كسانى كه بيشتر دارند، آنها بايستى بيشتر بدهند، فكر نكنند از مالشان كم ميشود، آنچه گير آنها مى‌آيد، بمراتب ارزشمندتر و بزرگتر است از آنچه كه از دست آنها ميرود. آنچه نميدهند، او از دستشان ميرود، آنى كه ميدهند، او ميماند. رسول خدا گوساله‌اى را يا بزغاله‌اى را قربانى كردند و آمدند فقراى مدينه و اين گوشت را هى قطعه قطعه پيغمبر بريد، داد به اينها و بردند. يك كتف اين بزغاله ماند در خانه، يكى از زوجات رسول اللّه عرض كرد يا رسول اللّه! اين بزغاله همه‌اش رفت، فقط كتفش ماند. پيغمبر فرمودند همه‌اش ماند، فقط كتفش خواهد رفت. همين كتفى كه من و تو آن را ميخوريم و هضم ميشود و نابود ميشود، اين در حقيقت نابود شده و از بين رفته، بقيه‌اى كه داديم، ماند پيش خدا. نترسند از اينكه آنچه دادند، از بين رفت، بدهند در راه خدا و نيازها را برآورده كنند. ما مايليم كه با دعوت اسلامى، با دعوت موعظه‌آميز و نصيحت‌آميز، آن كسانى كه تمكن دارند، بيايند نيازهاى جامعه را پر كنند. البته امروز مسئله‌ى جهاد مالى است كه فوق‌العاده هم مهم است، اما هميشه هم انواع و اقسام انفاقها در جامعه هست و مخصوص امروز نيست، انفاق را بايد هميشه كرد و براى هميشه آن را قدر شناخت.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
قل هو اللّه احد. اللّه الصّمد. لم‌يلد و لم‌يولد. و لم‌يكن له كفوا احد.(17)

1) بقره: 195
2) بقره: 219
3) توبه: 34
4) قصص: 78
5) صف: 11
6) بقره: 267
7) آل عمران: 92
8) بقره: 264
9) بقره: 271
10) توبه: 67
11) توبه: 76
12) توبه: 77
13) الحاقه: 34-30
14) منافقون: 10
15) میزان الحكمة، ج 12، ص 388
16) كافی، ج 4، ص 43
17) اخلاص: 1-4




[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]

[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]





15-آزادی اقتصادی و حکومت اسلامی



متن خطبه

{محتواي مخفي}
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م‌
الحمدللّه ربّ العالمين نحمده و نستعينه و نستهديه و نستغفره و نتوكّل على اللّه و نصلّى و نسلّم على حبيبه و نجيبه و خيرته فى خلقه سيّدنا و نبيّنا ابى‌القاسم محمّد و على اله الاطيبين الاطهرين المنتجبين الهداة المهديّين سيّما بقيّةاللّه فى الارضين و صلّ على ائمّة المسلمين و حماة المستضعفين و هداة المؤمنين.
قال اللّه الحكيم فى كتابه: انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلّكم تذكّرون.(1) اوصيكم عباداللّه بتقوى اللّه.
همه‌ى عزيزان نمازگزار و برادران و خواهران مؤمن و صالح را توصيه ميكنم به حفظ تقواى الهى كه در راه بسيار دشوار وحشتناكِ خطرناك مرگ و آخرت تنها زاد و توشه‌اى كه به كار آدمى خواهد آمد، تقواست. همچنانى كه در راه‌هاى پر پيچ و خم زندگى و فراز و نشيبها و مبارزه‌ها و تلاشها تنها عاملى كه انسان را به پيروزى و موفقيت نويد خواهد داد، تقواى الهى است. امر و نهى الهى را همواره رعايت كنيد، اراده و حكم خدا را بر هوى‌ها و هوسها ترجيح بدهيد، نفس خود را و دل خود را به خضوع در مقابل حكم خدا و اراده‌ى خدا توصيه كنيد و جان و دل را با ياد ذات مقدس الهى روشن و منور بسازيد.
بحثى كه در خطبه‌ى اول امروز عرض خواهم كرد، در دنباله‌ى بحثهاى گذشته در باب مسائل مربوط به آزادى و آزادى اقتصادى است كه همان طورى كه در اوائل اين بحث عرض شد، مسئله‌ى آزادى اقتصادى در نظام جمهورى اسلامى يك مسئله‌ى سئوال‌انگيز و بحث‌انگيز است و همه‌ى كسانى كه با انگيزه‌هاى مختلف به مسئله‌ى فعاليت اقتصادى نگاه ميكنند، روى اين مسئله تكيه و توجه دارند و ابعاد اين قضيه بايد هرچه بيشتر روشن بشود. البته دو سه خطبه در اين باب قبلاً عرض شده است و امروز بر روى يكى از نكاتى كه در خطبه‌هاى گذشته به اختصار اشاره شد، ميخواهم تكيه كنم و بحث كوتاه خطبه‌ى امروز را درباره‌ى آن نكته قرار بدهم. و آن نكته اين است كه گفتيم در اقتصاد جامعه‌ى اسلامى اگرچه مردم در فعاليتهاى اقتصادى ميدان باز و وسيعى دارند و آزادى‌هاى زيادى دارند و هر كسى اين حق را دارد كه فعاليت و تلاش اقتصادى بكند، اما در كنار اين حق و اختيار براى مردم يك اختيار و حقى هم براى دولت اسلامى و قدرت حاكم بر جامعه‌ى اسلامى قرار داده شده است و آن حق كنترل و نظارت و مراقبت است. زيرا اگر اين حق براى حاكم اسلامى نباشد و مردم بدون نظارت دولت و بدون رعايت سياستهاى دولت تلاش اقتصادى را شروع كنند و انجام بدهند، اين يقيناً در جامعه به طغيان، به ظلم، به بغى، به فساد منتهى خواهد شد و همان وضعى پيش خواهد آمد كه در دنياى سرمايه‌دارى هست كه سلاطين فولاد و طلا و نفت و صاحبان كمپانى‌هاى بزرگ از قدرت و ثروت بى‌نهايت برخوردارند و قشر بزرگى از مردم هم از اوّليات زندگى، يعنى از خانه و خانواده و شام شب و لباس نگهدارنده‌ى از سرما و گرما محرومند و بدتر از آنجا كشورهائى كه دنباله‌رو سياستهاى آنها هستند در جهان سوم از جمله نظام منحط گذشته‌ى اين كشور، نظام پادشاهى. اگر نظارت دولت اسلامى و حاكميت اسلام نباشد، قانون اسلامى به خودى خود، نميتواند معجزه بكند. قانون هنگامى كاربرد دارد و مؤثر است كه بالاى سر قانون، يك دست قوى و نيرومندى باشد و آن دولت اسلامى است. اين مطلب را قدرى باز كنم.
در مقدمه اين را بگويم كه يكى از اهرمهاى استقرار عدالت در جامعه‌ى اسلامى، حكومت اسلامى و دولت اسلامى و به تعبير روشنتر دستگاه اجرائى اسلامى است. چون دولت و حكومت را يك وقت به معناى مجموعه‌ى حكومت به كار ميبريم كه شامل دستگاه قانونگذارى و قوه‌ى قضائيه و دستگاه اجرائى همه هست، اينجا منظور من آن نيست. علاوه بر قوه‌ى قانونگذارى و علاوه بر قوه‌ى قضائى كه بايد مقابل تخلفات از قانون را بگيرند، يك قدرتى هم متعلق است به قوه‌ى اجرائى و دستگاه اجرائى كه با اين قدرت، با اين قوه، با اين اعمال نفوذ و قدرت بايد در محدوده‌ى قوانين اسلامى و اصول اسلامى در جامعه حضور دائمى داشته باشد و تخلفات را ببيند و بشناسد و از آنها جلوگيرى كند، ظالم را از ظلم منع كند، بغى و طغيان و تعدى و تجاوز را اجازه ندهد و خلاصه مظهر حاكميت اسلامى باشد؛ يعنى دولت اسلامى و دستگاه اجرائى اسلامى و حاكم اسلامى بايد حضور كاملى در همه‌ى فعاليتهاى جامعه داشته باشد. اين نظر اسلام است كه از خلال شواهد و دلائل فراوانى اين را ميشود يافت و شايد كسى هم درباره‌ى اصل اين قضيه بحثى و ترديدى ندارد. در زمينه‌ى مسائل اقتصادى هم عيناً همين قدرت و همين حاكميت متعلق به جمهورى اسلامى است؛ متعلق به دولت و حاكم نظام جمهورى اسلامى است. اينجا هم غير از دستگاه قانونگذارى كه قانون را وضع ميكند و غير از قوه‌ى قضائيه كه وقتى شكايتى بشود يا وقتى تخلفى از قانون بشود، به سراغ متخلف خواهد رفت و جرم و جنايتى انجام بگيرد، مجرم را مجازات خواهد كرد، خود دولت اسلامى هم با اعمال قدرت و با حضور دائمى و با رابطه‌ى مستمر با قشرهاى مردم، بايد از تخلفات آنها جلوگيرى بكند. اگر اين بود، آن وقت آزادى امور اقتصادى در جامعه، ظلم و بغى و تبعيض و اختلاف طبقاتى و از بين رفتن زندگى و رفاه قشر عظيم مستمند اتفاق نخواهد افتاد. اگر اين نبود، اگر مجرى دستش باز نبود و توان اعمال قدرت نداشت، قانون را براحتى زير پا ميگذارند. لذا در دوران حكومت اميرالمؤمنين مى‌بينيم كه آن حضرت - شخص خود اميرالمؤمنين، نه قاضى - در جامعه‌ى اسلامى بود؛ يعنى مردم به قاضى مراجعه ميكردند، قاضى حل و فصل ميكرد اگر قتلى، دزدى‌اى، جنايتى اتفاق مى‌افتاد، قاضى به سراغ متجاوز از قانون ميرفت؛ اما در عين حال خود اميرالمؤمنين طبق اين حديثى كه چند جا نقل شده: «كان يخرج الى السّوق و معه درّة»،(2) وارد بازار مسلمانها ميشد، در حالى كه تازيانه در دستش بود. تازيانه را براى نوازش كه نمى‌آورند. اميرالمؤمنين نميرفت كه اگر كسى را در بازار ديد تخلف ميكند، به قوه‌ى قضائيه بگويد كه او را مجازات كن، ميرفت تا خود او اعمال قدرت بكند و خود او مانع از ظلم و تجاوز بشود. در يك روايت ديگر اين را با تفصيل بيشترى ذكر كرده: «كان علىّ (عليه الصّلاة و السّلام) كلّ بكرة يطوف فى اسواق الكوفة سوقا سوقا و معه الدّرّة»؛(3) يعنى هر روز اميرالمؤمنين اين كار را ميكرد؛ كار دفعى نبود. بلكه كار مداوم و مستمر اميرالمؤمنين اين بود كه به همه‌ى مراكز كسب و تجارت و بازارها سر ميزد و تازيانه هم - «معه الدّرّة على عاتقه» - در دستش بود و روى شانه‌اش؛ يعنى آماده‌ى به كار، كه اگر ديد كسى دارد ظلم ميكند، همان جا اميرالمؤمنين تعزيز شرعى را درباره‌ى او اجرا كند. به عامل خود يعنى استاندار خود در مصر كه جناب مالك اشتر هست، اميرالمؤمنين سفارش ميفرمايند كه: «فمن قارف حكرة بعد نهيك ايّاه فنكّل به»؛(4) يعنى بعد از آنى كه تو مردم را از احتكار و ضبط اشياء مورد احتياج مردم نهى كردى، كسى مرتكب اين گناه شد، «فنكّل به»؛ با او سختگيرى كن، از او انتقام بگير. البته دنبالش ميفرمايند: «فنكّل به و عاقبه فى غير اسراف»؛(5) زياده‌روى نكن، اين شرط اصلى است. كسانى كه مسئول تعزير و حفظ حدود قانونى در ميان مسلمانها هستند، بايد مواظب باشند زياده‌روى نكنند، بايد تقوا را رعايت كنند و دچار اسراف نشوند، آنچنانى كه اميرالمؤمنين فرموده؛ چون خود اين اسراف يك فساد است مثل همان فاسدى كه جنس را احتكار كرده؛ فرقى نميكند، شايد از او هم بدتر است؛ چون از طرف حكومت است. اما اصل اينكه دولت اسلامى و حكومت اسلامى بايد در ميان مردم حاضر بشود، در آنجائى كه خلاف آشكارى نيست، خلافهاى پنهان را خودش كشف كند، در آنجائى كه دستگاه قضائى اطلاعى ندارد، خود او مباشرتاً وارد كار بشود، در اينجا بايد دولت اسلامى اين كار را بكند. آن روزى كه مسئله‌ى تعزيرات حكومتى به حكم حضرت امام امت به دولت واگذار شد، اين سئوال براى بعضى پيش آمد كه چرا قوه‌ى قضائيه اين كار را نميكند. شكى نيست كه اين كار قوه‌ى قضائيه است، اما وقتى قوه‌ى قضائيه دچار يك كمبودهائى است و برادران قوه‌ى قضائيه با همه‌ى تلاش فراوانى كه ميكنند، به خاطر نداشتن نيروى انسانى لازم يا قوانين لازم نميتوانند به همه‌ى موارد برسند، نميشود مردم را رها كرد؛ نميشود اجازه داد بعضى از افراد سوءاستفاده‌چى كه هم‌سلكهاى خودشان و همكارهاى خودشان و مؤمنين را هم دچار مسئله ميكنند و بدنام ميكنند، اينها هر كار ميخواهند بكنند و هرج و مرج در جامعه‌ى اسلامى به وجود بيايد؛ اين نميشود. دولت اسلامى بايد وارد بشود و لذا اين حكم را كه از اختيارات حاكم اسلامى يعنى ولى‌فقيه هست، امام صادر كردند و مسئله‌ى تعزيرات حكومتى را اجرا كردند. البته تعزيرات حكومتى همان طور كه اشاره كردم، به معناى اين نيست كه كسانى كه مباشرتاً اين كار را انجام ميدهند، از حدود عدل و تقوا و ملاحظه خارج بشوند و دچار اسراف بشوند؛ نه، اين چنين كارى اگر بشود، حتماً بايستى برخورد بشود و ان‌شاءاللّه برخورد هم خواهد شد. منتهى‌ مردم بايد توجه بكنند كه آنچه به معناى حضور دولت اسلامى است، اين يك مسئله‌ى اساسى است. نبايد هم كسى تصور كند كه اينكه اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) به بازارهاى كوفه مى‌آمدند، اين از باب حاكميت آن حضرت نبود، مثلاً از باب نهى از منكر بود. نه، زيرا اگر از باب نهى از منكر بود، بايد در همه‌ى دوران زندگى آن حضرت در مدينه اين كار انجام ميگرفت. در كوفه اميرالمؤمنين اين عمل را انجام دادند؛ يعنى در مقر حكومتشان، مال دوران حكومت است، مال حاكم است. نبايد تصور كرد چون اميرالمؤمنين معصوم هستند، اين كار را انجام ميدهند. معصومين ديگر هرگز وارد بازار نشدند كه به اختيارى كه مال امام معصوم هست، اين كار را انجام بدهند. كاملاً روشن و واضح است كه اميرالمؤمنين به عنوان حاكم اسلام، به عنوان امام جامعه و در رأس دولت اسلامى اين كار را انجام ميدادند؛ اين يك چيزى است كه وجود دارد.
اختيارات دولت در خدمت مظلومان و مستضعفان و در راه رفع تعدى و ظلم در جامعه بايد به كار برود. يعنى وقتى در جامعه احساس ميشود كه نظم موجود به كيفيتى است كه يك عده‌اى پامال ميشوند و حقوقشان تضييع ميشود، اينجا آنجائى است كه دولت بايد از اختيارات خودش استفاده بكند و نگذارد كه مستضعفان و مظلومان پامال بشوند و اين همان اختياراتى است كه به دولت اسلامى داده شده؛ يعنى قدرت حاكميت اسلام كه بايد با كنترل و نظارت همه‌ى فعاليتها انجام بگيرد. من اينجا خوب است براى رفع شبهه در اذهان بعضى از افراد مختلف اشاره كنم به همين حكمى يا فتوائى كه اخيراً امام درباره‌ى مسائل مربوط به كار و رابطه‌ى كارگر و كارفرما بيان كردند كه جزو روشنترين احكام اسلامى است و خوشبختانه بعد از آن، از طرف دبير محترم شوراى نگهبان سئوالى از امام شد كه وضوح مطلب را بيشتر كرد و راه همه‌ى سوء استفاده‌ها از بيان امام را بست. امام ميفرمايند بر اينكه دولت ميتواند در مقابل خدماتى كه انجام ميدهد، شروط الزامى مقرر كند. يعنى كارفرما كه در شرايط عادى و بدون نظارت دولت ميتواند با كارگر يك رابطه‌ى غير عادلانه برقرار بكند، ميتواند ساعت كار را زياد كند، مزد كارگر را كم كند، امكانات رفاهى لازم را به كارگر ندهد و فشار بر كارگر بيايد، دولت ميتواند كارفرما را اجبار و الزام كند بر رعايت يك سلسله از الزامات و وظايف كه بر عهده‌ى كارفرما گذاشته بشود. در اختيار دولت اسلامى چنين چيزى هست، در مقابل آن خدماتى كه به كارفرما ميكند. يعنى به كارفرما ميگويد شما از برق، از آب، از جاده‌ى اسفالته، از اسكله، از بندر، از انواع و اقسام امكانات و خدمات دولتى استفاده ميكنى، شرط استفاده‌ى از اين خدمات همين است كه شما بايستى اين كمك را به كارگر بكنى؛ اين شرط را در مقابل كارگر متعهد بشوى؛ براى چى؟ نكته‌ى اساسى اين است: براى اينكه به كارگر ظلم نشود، براى اينكه تبعيض در جامعه به صورت يك چيز رايج و عرف متداول در نيايد، براى حمايت از حقوق محرومان. اين يك نكته و نكته‌اى كه اهميتش كمتر از اين نيست كه هم در سئوال و هم در پاسخ حضرت امام اشاره‌ى روشنى، بلكه تصريحى به آن شده، اين است كه اين كار، اين اقدام دولت اسلامى به معناى بر هم زدن قوانين پذيرفته شده و احكام پذيرفته شده‌ى اسلامى نيست، كه تكيه‌ى سئوال دبير محترم شوراى نگهبان هم روى همين است. گويا بعضى ميخواستند از اين فتواى امام و نظر امام اينجور استنباط كنند يا سوء استفاده كنند يا به هر حال نفهمى آنها و عدم تسلط آنها به منابع اسلامى و مبانى اسلامى اينجور ايجاب ميكرد كه امام ميفرمايند كه دولت ميتواند شرط كند با كارفرما كه در صورتى ميتوانى از اين خدمات استفاده كنى كه اين كارها را انجام بدهى؛ چه كارهائى؟ كارهائى كه بر خلاف مقررات پذيرفته شده و احكام پذيرفته شده‌ى اسلامى است. امام ميفرمايند كه نه، اينها شايعاتى است كه افراد مغرض اين شايعات را مى‌اندازند. يعنى چه؟ يعنى چنين چيزى در پاسخ امام وجود ندارد. امام كه فرمودند دولت ميتواند شرطى را بر دوش كارفرما بگذارد - شرط الزامى - اين هر شرطى نيست، آن شرطى است كه در چهارچوب احكام پذيرفته شده‌ى اسلام است و نه فراتر از آن. اين بسيار نكته‌ى مهمى است در پاسخ حضرت امام كه چون سئوال كننده سئوال ميكند كه بعضى اينجور استنباط كردند و استظهار كردند از فرمايشات شما كه ميشود قوانين مزارعه و اجاره و مساقات و احكام شرعيه و تساوى پذيرفته شده‌ى مسلم را نقض كرد و دولت ميتواند برخلاف احكام اسلامى شرطى بگذارد، امام ميفرمايند نه، اين شايعه است. يعنى چنين چيزى اصلاً در حوزه‌ى سئوال و جواب وجود ندارد، در حوزه‌ى سئوال و جواب وزير كار و امام. ببينيد چقدر قضيه جامع‌الاطراف و روشن است. و در جامعه‌ى اسلامى البته احكام پذيرفته شده‌اى هم كه ميگوئيم، يعنى فتواى ولى‌فقيه؛ چون در جامعه‌ى اسلامى آن ضابطه‌ى شرعى نظام، فتواى ولى‌فقيه است. فتاوى فقهاى ديگر در مسائل شخصى و فردى براى خودشان و مقلدينشان - اگر مقلدينى داشته باشند - البته مجرى و مجراست و حجت است؛ در اين حرفى نيست. در باب نماز، در باب روزه، در باب حج، در باب بقيه‌ى عبادات، كارهاى فردى كه انجام ميدهند، بر طبق فتواى مقلَد ديگرى - اگر چنين مقلَدى وجود داشته باشد - مانعى ندارد كه عمل كنند، اما در مسائل كلى كشور، در آن چيزهائى كه ضابطه‌ى عمومى براى كشور هست، براى آن چيزهائى كه مبناى قانونگذارى در مجلس شوراى اسلامى است، تنها فتوائى كه معتبر هست، فتواى امام است. ...(6) بنابراين به طور استنتاج و خلاصه‌گيرى عرض ميكنم كه در همه‌ى زمينه‌ها و از جمله در زمينه‌ى فعاليتهاى اقتصادى دست دولت اسلامى و حاكم اسلامى باز است. البته حاكم اسلامى، يعنى امام و ولى‌فقيه كه ايشان ميتوانند اختيارى را كه متعلق به ايشان هست، به قوه‌ى مجريه يا به قوه‌ى قضائيه يا به بقيه‌ى عناصر و افرادى كه در جامعه‌ى اسلامى هستند، اعطا كنند و دولت اسلامى و دستگاه اجرائى اسلامى به اتكا اختيارات امام ميتواند در جامعه‌ى اسلامى اعمال قدرت بكند، جلوى ظلم را بگيرد، جلوى بغى را بگيرد كه اين ملاك نظام اسلامى است كه ميفرمايد: «انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى»؛(7) خداى متعال فرمان ميدهد نسبت به عدالت و نيكى كردن و كمك كردن به نزديكان، «و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى»؛(8) از فحشا، از منكرات و از بغى نهى ميكند. «بغى» يعنى همين ظلم كردن، تعدى كردن، از حقوق خود تجاوز كردن، طغيان كردن، اموال ديگران را به ناحق و ظلم غصب كردن، به مردمى كه به كار آنها محتاج هستند تعدى كردن، طبقه‌ى مستمند و محروم و مستضعف جامعه را پايمال كردن. خب، امر خدا فقط امر زبانى نيست، نهى خدا فقط نهى ارشادى نيست. امر و نهى خدا يعنى قوام جامعه‌ى اسلامى و نظام جامعه‌ى اسلامى اين است و اين جز با اختيارات حكومت اسلامى و دستگاه اجرائى و دولت اسلامى امكان‌پذير نيست.
بسم‌اللّه‌الرّحمن‌الرّح م
قل هو اللّه احد. اللّه الصّمد. لم‌يلد و لم‌يولد. و لم‌يكن له كفوا احد.(9)

1) نحل: 90
2) بحارالانوار، ج 100، ص 102
3) امالى صدوق، ص 497
4) نهج‌البلاغه، نامه‌ى 53
5) همان‌
6) تكبير
7) نحل: 90
8) همان‌
9) اخلاص: 1-4



[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]


[فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ]

امضای mahdishata
Give GOD your skull



اگر کوهها از جای کنده شود، تو جای خویش بدار! دندانها را بر هم فشار و کاسه سرت را به خدا عاریت بسپار! پای در زمین کوب و چشم بر کرانه سپاه نِه و بیم بر خود راه مده! و بدان که پیروزی از سوی خداست


امیر المومنین علی علیه السلام خطاب به محمد حنفیه

{محتواي مخفي}


cpu: core i5 3470 up to 3.60 GHz 6M Cache
mainboard:ASUS P8H77-V LE
ram: 1*8 kingstone
hdd:500 seagate+ 1tra western green+3tra seagate
power:535 green
خدا با ماست!
mahdishata آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following 3 Users Say Thank You to mahdishata For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
نرم افزار:سلسله مباحثی پیرامون ازادی در کلام امام خامنه ای mahdishata نرم افزارهاي اسلامي 1 28-02-2013 15:45
راز عدد 313 و نقش آن در تحقق ظهور امام زمان(عج) خادم الزینب امام زمان عجل الله تعالی فرجه 0 16-02-2013 12:26
علت ماجرای «افزایش امام زاده ها» چه بود؟ خادم الزینب خبر گوناگون 0 16-02-2013 12:22
روضة الشهداء يادشهيد داستان های مرتبط با امام حسین(ع) 9 22-12-2011 01:07
معاویه و درخواست صلح با امام حسن (ع) mahdishata امام حسن مجتبی (ع) 0 14-04-2011 22:44

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/nooreasemanRSS Feed@nooreaseman_com

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 17:22 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1