شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > اهل بيت (عليهم السلام) > پیامبر اکرم(ص)


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 16-08-2008, 17:50   #1
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)
دوستان كل كتاب رو از لينك زير مي توانند دريافت كنند:
http://rahesaadat.persiangig.com/download-books/d-peyambaran.zip
با تشكر از ادمين محترم سايت http://www.rahesaadat.ir كه اين فايل را اپلود كردند.
______________________________
نوشته : علي موسوي گرمارودي

محمّد صلّى اللّه عليه و آله
پيشگفتار
از آن هـنـگـام كـه ابـراهـيـم خـليـل بـه فـرمـان خـداونـد و بـا كـمـك فـرزنـدش ‍ اسـمـاعـيـل ، خـانـه خـدا را در مكه بنا نهاد و اسماعيل و فرزندان او و مردم قبيله جرهم ، در كنار آن ساكن شدند، ساليانى بسيار دراز، گـذشـتـه اسـت . نـسـلهـاى بـيـشـمـارى از جـرهـمـيـان و بـنـى اسـمـاعـيـل در كـنـار هـمـيـن خـانـه كـعـبـه بـه دنـيـا آمـده و از دنـيـا رفـتـه انـد؛ از قـبـائل ديـگـر زن گرفته و به آنها زن داده اند. گاهى حتى اداره شهر از دست جرهميان و بـنـى اسـمـاعـيـل خـارج شـده و بـه تـصـرف قـبـائل مـهـاجم در آمده ؛ تا آنكه باز مردى از فرزندان اسماعيل دوباره سيادت مكه را در دست گرفته است . واضح است كه اين تحولات ، در رسـوم و روش و حـتى كيش ساكنان بومى اين دره دورافتاده ، به تدريج تاءثير مى نـهـد. ديـن حنيف ابراهيم كه يك روز، تنها كيش ساكنان اين دره بود، كم كم رنگ مى بازد و با بت پرستى ، اين سوغات سلطه قبائل بيگانه ، در مى آميزد و تنها عده انگشت شمارى از نسل اسماعيل و غير آن ، خداى يكتا را مى پرستند و بر دين حنيف ابراهيم باقى مى مانند. هـمـه چـيـز در ايـن دره تـنـگ و كـم آب و خـشـك ، نـسـبـت بـه روزگـار ابـراهـيـم خـليـل ، تـغـيـير كرده است جز مكان خانه كعبه و جز كوهواره هاى صفا و مروه و ابوقبيس در مـيـان دره و دو رشـتـه كـوهـهـاى خـشـك و عـبـوس و غـالبـا صـخـره اى كـه دو طـرف مـكه از شـمال به جنوب امتداد دارد و تمام شهر را در بازوان بلند خود تنگ فشرده و پنهان كرده و در ميانه اندكك مجال داده است تا ساكنان شهر، خانه هاى خود را بنا كنند.
هـوا جـز در زمـستان و اوايل بهار، بسيار گرم است . ولى كوههاى دو طرف در سمت شرق و غرب ، سايبانى ايجاد كرده اند و آفتاب ، هم ، دير بر تن شهر، مى تابد، هم زود از سر آن پـا ور مـى چـيـنـد. بـاران ، اغـلب نـمـى بـارد ولى اگـر بـبـارد، گـاهـى چـنـان سـيـل آساست كه مى تواند خانه كعبه را با خود بردارد و مردم مجبور شوند آن را دوباره بسازند.
مـكـه ، دور افـتـاده است ، چندان كه از دو تمدن بزرگ وقت جهان ، ايران و روم ، تاءثيرى نـپـذيـرفـتـه اسـت امـا نـمـايـنـدگـانـى از مـردم هـوشـمـنـد و اغـلب تـاجـر پـيـشـه آن ، در سـال دوبار با سفر تجارى تابستانى و زمستانى ، به شام و يمن مى روند و به مبادله كـالا و داد و سـتـد مـى پردازند. از طريق اين رفت و آمدها، گاهى از اقوام ديگر، به هياءت برده يا صنعتگر جزء يا پيشه ور، افرادى به مكه وارد مى شوند و بر ساكنان موقت يا دائم آن ، مى افزايند.
مردم مكه اگر چه شهر نشين هستند اما نظام اجتماعى آنان ، نظام قبيله اى است . همان رسوم و عـادات كـه بـيـن اعراب چادر نشين تداول دارد، با خشونتى كمتر، در شهر نيز به چشم مى خورد.
عـرب بـدوى ، عـرب بـيـابـانـگـر و چـادر نـشين ، آزاده تر و خشن تر و مقاوم تر و البته فـصـيحتر است . شهرنشينان گاهى فرزندان خويش را براى آموزش زبان فصيحتر، به قـبـائل چـادر نـشـين مى فرستند. (1) افراد هر قبيله براى حفظ موجوديت خويش ، نـاگـزيـر از حـمـايـت يكديگرند و اين (( تعصب )) در همه ، وجود دارد. اگر كسى را به خـاطر نداشتن آن يا هر علت ديگر، از قبيله برانند، چنين كسى ، خليع است و ادامه زندگى براى خليع ، بسيار دشوار مى گردد.
هـر قـبـيـله ، بـراى خـود رئيـسـى دارد كـه مـرجـع و مـسـؤ ول هـمـه امـور قـبيله است و بايد شجاع و سخى و مدبر باشد و البته داور و قاضى نيز هـسـت . گـرفتن خونبهاى مقتول يا دادن فديه براى آزادى اسيران قبيله از وظايف اوست . در بـرابـر حـقـوقـى دارد از جـمـله دريـافـت (( مـربـاع )) يـعـنـى يـك چـهـارم از كل غنائمى كه در جنگ يا غارت نصيب قبيله مى شود.
شـتـر اصـيـلتـرين حيوان شهر و باديه است و عصاى دست دارنده آن از شير او مى نوشد، بار خود را با آن حمل مى كند، سفرهاى دراز خود را با آن انجام مى دهد، از گوشت و پوست آن استفاده مى كند و حتى در سايه آن مى خوابد!
اما به اسب فخر مى كند و مى نازد و اگر داشته باشد بسيار قدر آن را مى داند.
بـراى سـرعـت و چـابـكـى و زيـبـايـى و رنـگ و روى و يال و دم اسب ، شعر مى سرايد.
سـگ و روبـاه و گـاو نـر و سـوسـمار و ميمون را نيز مى شناسد و به آنها تعلق خاطرى دارد؛ اسـامـى بـنـى كـلب ، بـنـى ثـعـلب ، بـنـى ثـور، بـنـى ضـب و بـنـى قيس ‍ در ميان قبائل ؛ نشانه اين تعلق خاطر است .
آدم كـشى به ويژه از نوع ناگهانى آن كه به (( فتك )) معروفست ، و نيز غارت در ميان ايـشـان رواج دارد. اگـر يـكـى از افـراد كـشـتـه شـود، ديـگـران ، از طـائفـه قـاتـل ، شخص قاتل يا خونبهاى مقتول را مى طلبند و اگر ندهند، جنگ در مى گيرد و اغلب دير مى پايد.
افـراد ضـعـيـف ، بـه نـيـرومـنـدان وابـسـتـه مـى شـونـد و ايـن وابـسـتـگـان را (( دخيل )) مى نامند.
قبيله ها براى نيرومندتر شدن با قبائل ديگر هم پيمان يا حليف مى شوند. قبيله هم پيمان در جنگ ، به نفع حليف خود وارد معركه مى شود.
پناه دادن از خصلتهاى ويژه اعراب چه شهرى و چه صحرانشين است و پناه دهنده و قبيله او، تا حد بذل جان ، پاى آن مى ايستند.
مـكـه ، حـرم اسـت و سـراسـر ساكنان عربستان ، حرمت آن را پاس مى دارند. اگر دشمن با تيغ آخته در پى تو باشد، همينكه خود را به حريم مكه رساندى ، تا در آنى ، در امانى .
كاروانى هم كه به حج مى رود، محترم است و نمى توان آن را در هيچ مكان غارت كرد.
هـر خـانـواده عـرب بـراى خـود بـتـى دارد و يـك يـا چـنـد قـبـيـله نيز، براى خود بت دارند. قـبـائل بـزرگ بـراى خـود بـتـهـاى مـشـهـور و بـزرگ دارنـد. قـريـش بـت بـزرگ خـود هبل را در خانه كعبه نگاهدارى مى كند. لات ، از آن بنى ثقيف در طائف است . عزى بت بزرگ تـمـام مـردم مكه ، در محلى بيرون از اين شهر در بطن نخله نگهدارى مى شود. روى دو كوه صفا و مروه نيز، دو بت با نامهاى اساف و نائله نهاده اند. منات بت دو قبيله بزرگ اوس و خـزرج در شـهـر يـثرب است . گاه فرزندان را به عنوان بندگان اين بتها، نامگذارى مى كـنـنـد: عـبـدالعـزى ، عبداللات . با اين وجود، خانه كعبه براى همه اعراب اعم از شهرى و چـادرنـشـيـن در سـراسر عربستان ، به خاطر گزاردن سنت ديرپاى حج ، جاذبه ويژه اى دارد، بـه خـصـوص كه ايام حج هم فال و هم تماشاست . در اين ايام بازارهايى برپا مى گـردد و هـر كـس هـر چـه در چـنته يا در آرزو دارد، در اين بازارها، مى فروشد يا مى خرد. نـيـز، جـمـع آمـدن هـزاران تـن از هـمـه جـاى عـربـسـتـان ، مجال شورانگيزى است كه در آن ، سخنوران و شاعران ، شعر و سخن خويش را، به گوش همگان برسانند و درست و نادرست آن را به محك صرافان سخن آزما، بزنند. به ويژه كه ايـن مـجـال ، بـسـيار نيست و تنها در سال در طى چهار ماه حرام كه جنگ ممنوع است ، پيش مى آيـد. حـتـى دشـمـنـان خـونـى در ايـن ايـام در بـازار عـكـاظ بـا رعـايـت حال هم ، دوشادوش به داد و ستد مى پردازند و كسى را با كسى كارى نيست .
رعـايـت تـمـام قـوانـيـن نـظـام قبيله اى ، براى همه كسانى كه در اين ايام به مكه مى آيند، الزامـى اسـت و ضـامـن اجـراى آن ، كـسـى است كه مردم مكه او را به سيادت پذيرفته اند. اكنون كه ما وارد مكه مى شويم ، اين كس عبدالمطلب است .


ميلاد
آفتاب روز جمعه 17 ربيع الاول سـال 570 مـيلادى مدتى است دميده و كم كم از پشت كوههاى شرق مكه بالا آمده و بر خانه هاى سمت غربى شهر، تابيده است .
عبدالمطلب ، بزرگ مكه ، در زير سايه بانى كه براى او درست كرده اند، در كنار خانه كـعـبـه نـشـسـتـه است و چند تن از فرزندانش ، با آن گرم گفتگو هستند. عبدالمطلب ، عمر درازى را پـشـت سـر نـهـاده امـا هـنوز نيرومند و استوار است . در گفتار وقارى دارد كه موى سپيد و عمر دراز، بر اين وقار، مى افزايد.
از فرزند بزرگ خود (( حارث )) مى پرسد:
- از (( آمنه )) خبرى نشد؟
- خـواهرم و برخى از ديگر زنان بنى هاشم از ديروز عصر، نزد او بوده اند؛ اگر خبرى بشود ما را آگاه خواهد كرد.
عبدالمطلب ، با خود زير لب زمزمه مى كند:
- بـيـچـاره فـرزنـد جـوانـم (( عبدالله )) ؛ عمرش به دنيا نبود تا شاهد ولادت فرزندش باشد... از مشيتهاى الهى و خواستهاى خداوندى ، گريزى نيست .
حارث ، به گمان آنكه پدر مى خواهد مطلبى را به او بگويد، مى پرسد:
- چيزى فرموديد؟
عبدالمطلب آهى مى كشد و در پاسخ فرزند، مى گويد:
- نه ، با خود سخن مى گفتم ....
در ايـن هـنـگـام ، از سـمت شعب ابيطالب ، زن جوانى نفس زنان به نزد آنان مى رسد و با كـلمـاتـى كـه از شادى و دويدن ، بريده بريده بر زبان مى آورد، خطاب به عبدالمطلب مى گويد:
- پدر! مژده ... مژده ... آمنه ... پسر زاييد.
عبدالمطلب با شادمانى پرسيد:
- چه ساعتى به دنيا آمد؟
- امروز صبح ، پيش از طلوع آفتاب .
- پس چرا الان خبر آورده اى ؟ چرا زودتر نيامدى ؟
- همه دستمان بند بود، همه گرفتار بوديم ...
عبدالمطلب پرسيد:
- آيا اكنون مى توانم به ديدار نوه و عروس خود بروم ؟
- آرى ، آمنه منتظر شماست .
وقـتـى عـبـدالمـطلب به اطاق آمنه واقع در بالا خانه يك خانه دو طبقه در شعب ابيطالب ، وارد شـد بـه جـز (( ام ايـمن )) ، كنيز آمنه ، برخى از زنان بنى هاشم نيز در كنار بستر آمـنـه بودند. از جمله : دلاله ، آخرين همسر عبدالمطلب و دختر عموى آمنه ، كه فرزند نوزاد خود حمزه را، در بغل داشت . او حمزه را اندكى پيشتر از زاييدن آمنه ، زاييده بود.
آمـنـه در بـستر دراز كشيده بود. با ورود عبدالمطلب و برخى از پسران او كه همراه پدر، به ديدنش آمده بودند، مى خواست برخيزد و در بستر بنشيند. عبدالمطلب با اشاره دست او را از ايـن كـار بـازداشـت و سـپـس پـيش رفت و ولادت نوزاد را به او تبريك گفت . آمنه با ديدن پدر و براردان شوهرش ، به ياد همسرش عبدالله افتاد. دلش فشرده شد و اشك در چشمهايش حلقه بست ، آهى كشيد و در پاسخ تبريك پدر شوهر، لبخندى زد و تشكر كرد. و بـه چـهـره كـودك دلبـنـدش كـه در كنار وى در خواب ناز فرو رفته بود، نگريست .... كودك ، دستهاى كوچك و زيبايش را مشت كرده و در كنار صورت مليح و گرد خود نگهداشته بود. موهاى تيره رنگش مثل يك دسته سنبل تازه رسته ، برق ميزد.
عـبـدالمطلب كنار او آمد و نشست . در چشمهاى پدربزرگ پير، برق شادمانى ديده مى شد. خـم شـد و در حـاليـكـه مـى كـوشـيـد بـچـه بـيـدار نـشـود، گـونـه هـاى چـون بـرگ گل او را بوسيد.
مـعـلوم نـبـود كـودك با كدام فرشته سخن مى گفت زيرا همان طور كه پلكهايش ‍ را بر هم فشرده و در خواب بود، لبخند شيرينى بر لب داشت (2) .
چون عبدالمطلب و همراهان بازگشتند، آمنه به دختر عموى خود دلاله گفت :
- متاسفانه شير من كافى نيست ، امروز به زحمت او را سير كرده ام .
- مـن هـم مـانند تو شير نداشتم ؛ حمزه را كنيز ابولهب (( ثويبه )) شير مى دهد. همانطور كـه جـعـفـر پسر ابوطالب را، ماشاءالله شير فراوانى دارد؛ مى تواند كودك تو را نيز شـيـر دهـد. بايد با او قرارى گذاشت كه هر روز چند نوبت به همينجا بيايد. براى شير دادن حمزه نيز، او به خانه ما مى آيد.
روز چهارم ولادت ، دلاله با ثويبه نزد آمنه آمدند. دلاله به آمنه گفت :
- از شـوهـرم خـواسـتـم كـه بـا فـرزنـدش ابـولهـب در مـورد شير دادن كنيزش ثويبه به فـرزنـد تـو صـحـبـت كند. اكنون خوشحالم كه ثويبه مى تواند فرزند تو را نيز شير بدهد.
آمنه از دلاله تشكر كرد و از ثويبه پرسيد:
- آيا آنقدر شير دارى كه چهار كودك را در روز شير بدهى ؟
- آنـقـدر شير دارم كه پس از سير كردن فرزند خود مسروح و حمزه و جعفر، ناچارم مقدارى از آن را بدوشم ، و گرنه سينه ام رگ مى كشد و درد مى گيرد. به فرزند شما هم شير خواهم داد؛ فقط دعا كنيد كودكتان پستان مرا قبول كند.
آمـنه ، كودك خود را كه در طول سه روز گذشته شير كافى نخورده بود، اما بيتابى هم نمى كرد و نجيب و آسوده ، در كنارش خفته بود، برداشت و به دست ثويبه داد.
ثويبه او را كه اكنون بيدار شده بود، در آغوش گرفت .
كـودك در چـشـمـهـاى او خـنـديـد. ثـويبه پستان خود را به گونه كودك چسباند. به محض تماس گونه كودك با پستان ، چشمهاى خود را فرو بست و سپس با شتاب به كمك لب و دهـان بـه دنـبـال سـر پـسـتـان گـشت و آن را يافت و به دهان گرفت و با ولع به مكيدن پـرداخـت ... رگـه نـازكـى از شـير كه به كبودى مى زد، از كنار دهان چون غنچه اش روى چـانـه زيبايش مى دويد...ثويبه و آمنه و دلاله ، در چشمان هم نگريستند، و لبخند شادى ، بر لبانشان نقش بست .
روز هـفـتـم ولادت كـودك ، عـبدالمطلب قوچى براى نوه عزيز خود (( عقيقه )) كرد و با آن مـيـهـمـانـى بـا شكوهى ترتيب داد كه عموم سران قريش و خاندان بنى هاشم در آن شركت داشـتـنـد. پـس از صرف ناهار، عبدالمطلب ، كودك را كه در جامه سپيدى پوشانده بودند، سر دست گرفت و به همگان نشان داد و گفت :
- خـدا را سـپـاس مـى گـزارم كـه به ما فرزند عزيزى عطا فرمود: امروز صبح او را به خانه كعبه بردم و خداى را سپاس گفتم و نام او را (( محمد )) گذاشتم . (3)
يكى از ميهمانان كه دورتر نشسته بود، بلند پرسيد:
- چرا (( محمد )) ؟ اين نام در ميان اعراب بسيار كم سابقه است ... (4)
- خواستم كه در آسمان و زمين ، ستوده باشد.
صـداى هـلهـله شـادى ، از هـمـگـان به ويژه از زنان بنى هاشم ، برخاست و ميهمانان ، به عبدالمطلب ، تبريك گفتند.
در آغوش حليمه
اواخـر فـرورديـن مـاه بـود؛ در اين فصل بايد باران مى باريد، اما ابرها سترون بودند. خـشـكـسـالى كـم كـم دنـدان نـشـان مـى داد. شـايد بر مكه ، چون شهر بود چندان اثر نمى گـذاشـت يـا دسـت كـم اثـر آن بـه زودى مـشـهـود نـبـود امـا در صـحـرا و در بـيـن قبايل بيابان نشين ، چهره زشت خشكسالى و آثار آن ، زود به چشم مى آمد.
زنـان قبائل صحرانشين از جمله بنى سعد بن بكر بن هوازن كه در اطراف مكه بودند طبق يـك رسـم قـديـمـى ، هـمـيـشـه و هر سال هنگام بهار و غالبا با هم ، به مكه مى رفتند تا فـرزنـدان اشـراف و سـران قـريـش را بـراى شـيـر دادن و دايـگـى به قبيله بياورند. آن سـال بـه ايـن كـار احـتـيـاج بـيـشـتـرى داشـتـنـد چـون خـشـكـسـالى درآمـد و محصول قبيله را كاهش داده بود.
از مـردم مـكـه هـر كـس دسـتـش بـه دهـانـش مـى رسـيـد، فرزند شيرخوار خود را به دايگان صحرانشين مى داد تا فرزندانشان در صحرا پرورش يابند و نيز زبان عربى را در يك مـنـطـقـه دسـت نـخـورده فـراگـيـرنـد، بـه هـمـيـن جـهـت ايـن كـودكان پس از تمام شدن ايام شيرخوارگى تا چند سال ، در نزد دايگان خود، در قبيله مى ماندند و فقط سالى چند بار بـراى مـدتى كوتاه به شهر مى آمدند تا با اولياى خود ديدار كنند. قبيله بنى سعد بن بـكـر، بـه فـصـاحت شهرت داشت و محل آن نيز به مكه چندان دور نبود. به همين جهت اهالى مـكـه فـرزنـدان خـود را بـيـشـتـر بـه ايـن قـبـيـله مـى فـرسـتـادنـد. آن سال در مكه ، بيمارى وبا هم ديده شده بود و آمنه براى فرزند خود سخت نگران بود، و يكبار هم به پدر شوهر خود گفته بود:
- چند تن تاكنون در شهر از وبا مرده اند، من براى محمد نگرانم .
- دخـتـرم نـگـرانى تو بجاست ، من هم اين نگرانى را دارم اما منتظر دايگان قبيله بنى سعد بـن بـكر هستم ؛ تا يكى دو روز ديگر پيدايشان مى شود. به ابوطالب سپرده ام كه به محض آنكه آمدند، مرا خبر كند تا محمد را به يكى از آن ها بسپاريم .
زنان شيرده بنى سعد بن بكر، برخى پياده و بعضى سواره ، در حاليكه هر يك فرزند خـود را در آغوش داشت به سوى مكه مى رفتند. شتر ماده اى با خود آورده بودند تا در راه ، از شـيـر آن اسـتـفاده كنند. حليمه دختر ابوذويب عبدالله بن حارث ، نيز مانند زنان ديگر قبيله ، فرزند خود را در آغوش ‍ داشت و بر الاغ ماده اى سوار بود و به سوى مكه پيش مى رفت .
شـوهر برخى از زنان نيز همسران خود را همراهى كرده بودند؛ شايد براى آنكه بتوانند بـا پولى كه از دايگى همسرانشان دريافت مى شد، برخى از مايحتاج خانواده را از مغازه هاى مكه خريدارى كنند.
وقـتـى سـرانـجـام بـه مـكـه رسـيـدنـد و در مـحـلى كـه هـر سال جمع مى شدند، ايستادند؛ همسر يكى از زنان ، به طرف خانه كعبه روانه شد، تا در آنجا اعلام كند دايگان آمده اند؛ زيرا اغلب مردان مكه ، در حوالى كعبه گرد مى آمدند.
مـردم مـكـه وقـتـى از موضوع باخبر شدند، هر كس كه فرزندى براى سپردن به دايگان داشت ؛ به محل اجتماع دايگان روى آورد.
ابـوطـالب نـيـز بـه مـحـض اطـلاع ، كـسـى را بـه شـعـب ابـيـطـالب بـه دنـبـال آمـنـه فـرسـتـاد و خـود نـزد پـدرش كـه در آن لحـظـه در منزل خويش بود، رفت ، و اندكى بعد هر سه به نزد دايگان شتافتند؛
چـنـديـن زن در حاليكه فرزندان شيرخوارشان بيتابى و گريه مى كردند و خودشان از رنج راه ، خسته به نظر مى رسيدند، در گوشه اى گرد آمده بودند و جمعيت نسبتا انبوهى ، در حـاليـكـه شـيرخوارگانى در دست داشتند، با آن دايگان گفتگو مى كردند. هر لحظه يـكـى از دايـگان ، كودكى را كه به او عرضه كرده بودند، زير سينه خود مى گرفت و اگـر آن كودك پستان او را مى پذيرفت ، با والدين او بر سر نگهدارى وى و چند و چون آن ، وارد گفتگو مى شد و اگر كودك پستان را نمى گرفت ، به سراغ كودكى ديگر مى رفت .
كـنـارتـر، مـاده شـتـرى كـه دايـگـان بـا خـود آورده بـودنـد، در حـاليـكـه يـك زانويش ‍ در عـقـال بـسـتـه شـده بـود، روى زمـيـن خـوابـيده بود و صبورانه به صحنه مى نگريست و نشخوار مى كرد و مركوبهاى ديگر هم در اطراف او بى صدا ايستاده بودند.
با ورود عبدالمطلب ، دايگان ، به خاطر شناختى كه از شخصيّت وى داشتند، به طرف او و آمـنـه هجوم آوردند. هر كس مى خواست زودتر كودكى را كه او عرضه مى كرد، نصيب خود سازد... ابوطالب گفت :
- شتاب نكنيد؛ بگذاريد كودك ، خود انتخاب كند.
آمـنه ، محمد را به نخستين زنى كه نزديك او بود سپرد. آن زن ، سينه اش را در دهان محمد نهاد، اما كودك ، اشتياقى نشان نداد و سر خود را برگرداند.
آمنه محمد را از او گرفت و به زنى ديگر سپرد، اما محمد از پذيرفتن پستان او نيز، سر باز زد.
البـتـه تـا آنـمـوقـع ، چـنـد زن ، فرزندان برخى از كسان را پذيرفته بودند، اما هنوز تـعداد زيادى از زنان ، كودكى را انتخاب نكرده بودند يا بهتر بگوييم ، كودكى آنانرا انتخاب نكرده بود. تمام اين زنان ، اقبال خويش را آزمودند.... اما محمد، پستان هيچيك را به دهـان نـبـرد. حـلا، تنها يك زن مانده بود: حليمه سعديه . آمنه كم كم نگران شده بود چرا كه محمد اگر پستان اين زن را هم نمى پذيرفت . دستكم تا مدتى ديگر و يافتن دايه اى ديـگـر، محمد در مكه مى ماند و هر چند ثويبه ، به او شير مى داد اما با وبايى كه در مكه شـيـوع يـافـتـه بـود، چـه مـى كـرد؟ بـنـابـرايـن وقتى حليمه محمد را در آغوش گرفت ، دل در دل آمـنـه نـبود؛ اين نگرانى هنگامى به اوج خود رسيد كه با شگفتى و ياس ‍ مشاهده كرد كه محمد، پستان حليمه را نيز نپذيرفت ....
حليمه به او گفت :
- بـگـذاريد، پستان راستم را هم امتحان كنم ، شايد از پستان چپ نمى نوشد. من با پستان چپ خود بيشتر فرزند خويش را شير مى دهم .
حـالا، بـسـيـارى از حـاضران نيز، كنجكاو شده بودند و ساكت و بى صدا، به صحنه مى نـگـريـسـتند. حليمه محمد را برگرداند و در آغوش راست خود گرفت و پستان خود را به دهـان بـسـتـه مـحمد، چسباند محمد بى درنگ دهان باز كرد و آن را در دهان گرفت و با ولع به مكيدن پرداخت ...
همه از شادى ، فرياد كشيدند. عبدالمطلب كه در تمام اين مدت فقط نگاه مى كرد و سخنى نگفته بود، از حليمه پرسيد:
- اسمت چيست و از كدام قبيله اى ؟
- حليمه و از بنى سعد.
- به به ، به به ، دو چيز شايسته و دو چيز پسنديده : (( بردبارى )) و (( خوشبختى )) ! حلم و سعادت را در نامت به فال نيك مى گيرم و فرزند زاده خود را به تو مى سپارم .


كودكى
در آغوش صحرا
ساعتى به غروب مانده بود كه حليمه و همراهان ، به قبيله خود رسيدند.
چـنـد اصـله نـخـل ، كنار يك بركه كوچك و كم آب ، در دامنه يكى دو تپه نيمه شنى ، نيمه خـاكـى و سـى چـهـل خـيـمـه سـيـاه و يـكـى دو حـلقـه چـاه ، تـمـام مـوجـوديـت قـبـيـله را تشكيل مى داد. جز دو سه گاو و سه چهار گوسفند و چند شتر و بچه شتر، ايستاده و خفته در كـنـار بـركـه و شـمـارى مـرغ و خـروس كـه از پـيش پاى بچه ها، لابلاى خيمه ها، مى رميدند، هيچ چيز ديگر بر اين مجموعه فشرده و ساده حيات ، نمى افزود.
حـليـمـه ، مـحـمـد و فـرزنـد خود (( عبدالله )) را به خيمه خويش آورد. شوهرش حارث بن عبدالعزى هنوز از صحرا بازنگشته بود و دختران خردسالش انيسه و شيما، جلوى خيمه ، بازى مى كردند.
خيمه از موى بز بافته شده و ديركى محكم و قطور، در وسط، سقف آن را بالا برده بود. چـهـار ديـرك كـوچـكتر، در چهار زاويه ، ديواره هاى جانبى را بر پا داشته بود و طنابى سـر هـر ديـرك را از بـيـرون بـه مـيـخـى مـحـكـم و آهـنـيـن ، روى زمـيـن ، وصل مى كرد.
حليمه ، محمد و عبدالله را كه در آغوش او خفته بودند، در بسترى كنار هم خوابانيد و به جلوى خيمه بازگشت و به افق روبرو نگريست . شتران و گوسفندان بسيارى ، هزار متر دورتـر، بـه سـوى قـبـيـله بـاز مـى گـشـتـنـد. خـورشـيـد، پـشـت سـر آن هـا، مـثـل يـك مـجـمعه بزرگ آتش ، در افق خاكسترى فرو مى رفت و انعكاس ته مانده نور آن ، روى آينه بركه ، گرد نارنجى مى پاشيد.
حـليـمـه بـه داخل خيمه بازگشت و به تدارك شام پرداخت . شويش از راه مى رسيد و شام مى خواست . انيسه و شيما را صدا كرد تا به وى كمك كنند.
ديـرى نـپاييد كه از هياهوى شتران و بع بع گوسپندان دانست كه حارث برگشته است . شويش آن روز، همراه گله بانان به صحرا رفته بود.
هنگام خوردن شام ، حليمه ماجراى سفر خود به مكه و آوردن محمد را براى شوهرش با آب و تاب نقل كرد و در پايان افزود:
- شـايـد بـاور نـكنى ، اما از لحظه اى كه اين كودك پستانم را مكيده ، احساس ‍ مى كنم كه شيرم بركت يافته و بيشتر شده است .
حـارث بـرگـشت و در پرتو چراغ پيه سوز، به چهره آرام و مليح محمد كه گوشه خيمه خفته بود، نگاهى با اعجاب و تحسين افكند و گفت :
- خـدا كـند قدمش براى قبيله هم با بركت باشد. گله بانان هر روز شتران و گوسفندان و را گـرسـنـه به بيابان مى برند و گرسنه بر مى گردانند. تمام زمستان ، يك باران نباريده است و اگر در اين بهار هم بارانى نبارد، تمام گوسفندان قبيله خواهند مرد.
هنوز گفته حارث تمام نشده بود كه يك لمحه ، تمام دهانه خيمه از روشنى انباشته شد و لحـظـه اى بعد، غرش گوشخراش رعد، ديرك چادر را لرزاند... زن و مرد قبيله از خيمه ها بـيـرون ريـخـتند... و به آسمان خيره شدند. هيچ چيز به چشم نمى خورد و باران هم نمى باريد. اندكى بعد، دوباره برقى در دل آسمان ، چشم ها را خيره كرد و بى درنگ از پى آن تـوپ تـنـدر تـركـيـد... و دگرباره آذرخشى شتابان از پى آن و تندرى غران از پى تر... اينك بادى نيز، كم و بيش مى وزيد و خيمه ها را در تاريكى تاب مى داد...
و ناگهان ، باران ؛ نخست تك تك ، بر سر اين و بر چهره آن و بعد جرجر و فراوان ... و غـريـو و لوله از جـان شـيـخ و شـاب بـرخـاسـت ... و هـمـگـان بـه داخل خيمه ها دويدند...
حليمه ، با شادمانى و يقين گفت :
- به خدا سوگند، اين نعمت به بركت آمدن اين كودك به قبيله ماست .
شويش دنبال كلام او را گرفت .
- خداى را شكر، بهار پر بركتى خواهيم داشت .
آنگاه برگشت و كنار محمد زانو زد، گونه او را كه در خواب ناز فرو رفته بود بوسيد و خطاب به او حقشناسى گفت :
- به قبيله سعد بن بكر، خوش آمدى !
مـحـمـد، در كنار برادر و خواهران رضاعى اش عبدالله و انيسه و شيما، در قبيله بزرگ مى شـد. حـمـزه ، عـمـوى هـمـسـن و سـال او را نـيز به همين قبيله آورده بودند و دايگى او را زن ديـگـرى ، به عهده داشت . تمام افراد قبيله محمد را كاملا مى شناختند زيرا در پى آمدن او، درهاى رحمت الهى به روى همه باز شده بود، خشكسالى از همان شب ورود او ريشه كن شده و آب چـاهـهـايـشـان رى كـرده بـود و اغـلب گـوسـفندان قبيله ، دو قلو زائيده بودند و شير شـتـران زيـاد شـده بـود؛ تـمـام نـخـلهائى كه كاشته بودند، بارور شد و آنهايى كه از قبل داشتند، محصول بيشتر داد.
حـليـمـه بـه تـدريـج ، بـسيار به محمد علاقمند شد. به فرزند خود نيز علاقه غريزى داشـت امـا مـحـمـد، در دل او بـا همه كودكى ، مهرى همراه با احترامى مقدس برانگيخته بود، گـاهـى با خود مى انديشيد: حتى اگر وجود او آنهمه بركت براى قبيله به ارمغان نياورده بـود، بـاز او را دوست مى داشت ، آخر اين كودك ، با وجود شيرخوارگى به راستى دوست داشتنى بود، هيچگاه جز از پستان راست او، شير نمى نوشيد، گويى پستان چپ را عادلانه ، بـراى بـرادر رضـاعـى اش عـبـدالله نـهـاده بـود. هـرگـز در طـول شـب بـا گـريـه هـاى بـيهنگام و با بى تابى حليمه را، از خواب برنمى خيزاند. كـودكـى شـاداب بـود، از هـمـان لحـظـه كـه بـا اشـتـهـاى كـامـل شيرش را مى خورد، تا وعده بعد، آرام و با نشاط بود، روزها گاهى خواهر رضاعى اش شـيـمـا، او را بـه دوش مـى گـرفـت و در اطـراف قـبيله ، مى گرداند. مليح و شيرين و كـودكانه به روى همه مى خنديد و دستهاى كوچكش را تكان مى داد. چهره اش دوست داشتنى و زيـبـا بـود، از چـشـمهايش ، حيات و نشاط و كودكى مى جوشيد؛ پيشانى گشاده اش زير خـرمـنـى از گـيـسـوى تـرد و تـازه و مشكفام تلاءلو داشت اما خنده اش چيز ديگرى بود؛ در چـشـمـه مـواج خـنـده او، غـبـار كـدورت و تيرگى شسته مى شد؛ بارى ، همه چيز در او، با ديگران تفاوت داشت ؛ نه تنها با كودكان قبيله ، بلكه با ديگر كودكان مكه و حتى ديگر كـودكـان بـنـى هـاشـم ، تـفاوت داشت . حليمه اين موضوع را كاملا درك كرده بود. حمزه ، عـمـوى هـمـسـال مـحـمـد را زنـى از همين قبيله شير مى داد؛ يكروز اين زن حمزه را به حليمه سـپـرده و خـود پى كارى رفته بود و حليمه يك شبانه روز تمام به حمزه شير داده بود (5) . دايگى پسر عموى محمد، ابوسفيان پسر حارث بن عبدالمطلب را هم حليمه پـذيـرفـتـه بـود و هـر روز او را در كـنار محمد شير مى داد. هيچيك از اينان ، در زيبايى و شـيـريـنـى و ملاحت و آرامش ، به محمد نمى رسيدند. وقتى محمد دو ساله شد، او را از شير بـاز گـرفـت . از آن پـس ‍ گـاهى به مكه مى رفت و محمد را با خود مى برد تا آمنه او را ببيند. آمنه هنوز از وباى شايع در مكه بر جان محمد مى ترسيد و اجازه داده بود همچنان در قبيله بماند.
ديـگر محمد راه افتاده بود و سخن مى گفت و با برادر رضاعى خود عبدالله جلوى خيمه ها بازى مى كرد؛ بسيار شيرين زبان و خواستنى شده بود؛ چون نواده رئيس مكه بود، طبعا در حـراسـت و پـرورش او، دقـت بـيـشـتـرى مى كردند. حليمه همواره ، انيسه يا شيما را مى فرستاد كه به هنگام بازى چشم بر او داشته باشند. كم كم محيط اطراف ، نظر هوشمند او را به خود جلب مى كرد: شترى كه روى زمين خفته و آرام نشخوار مى كرد؛ بركه اى كه در رديـف آخـريـن چـادر، كـنـار قـبـيله آراميده بود و گاهى باد بر سطح صاف آن ، موج مى انـداخت ؛ شمشير پدر عبدالله كه از ديرك خيمه آويزان بود؛ پير زنان و پير مردان قبيه كـه با دوك دستى ، نخ مى رشتند؛ مردى كه از تنه درخت بلند خرمايى به كمك طناب با مـهارت بالا مى رفت ... اين كنجكاويها بيشتر ايام بين سه تا چهار سالگى او را پر مى كـرد و هـر چـه بزرگتر مى شد، شوق دانستن و ديدن ، در وى شكوفاتر مى شد تا آنجا كـه يـكـبـار در اواخـر چـهـار سـالگـى از حـليـمـه تـقـاضا كرد او را همراه كسانى كه با گوسفندان به صحرا مى رفتند، گسيل كند.
در آغـاز پـنجسالگى ، ديگر همچون مردان قبيله ، فصيح و رسا سخن مى گفت . پس ديگر نـيـازى به ماندن او در قبيله نبود؛ آخرين بارى كه حليمه او را به مكه و نزد مادر و پدر بزرگش برده بود، آنها به حليمه يادآور شده بودند كه تا هنگام پنجسالگى ، وى را بـرگـردانـد. همين بار بود كه وقتى با هم از مكه به قبيله باز مى گشتند محمد خود سر صحبت را باز كرده و از حليمه پرسيده بود:
ـ مادر جان ، من دو تا مادر دارم ؟
ـ چرا اين را مى پرسى عزيزم ؟
ـ چون هر وقت مى خواهيم به مكه برويم مى گويى برويم ديدن مادر.
ـ پسرم ، درست گفته ام ؛ مادر اصلى تو اوست ؛ او آمنه نام دارد؛ آن مرد پير كه تو را مى بوسيد، پدر بزرگ تو بود كه رئيس و بزرگ مكه است ؛ مادرت براى آنكه تو از وبا درامان باشى ، چهار سال پيش تو را به من سپرد و چون من به تو شير داده ام ، منهم مادر شـيـرى تـو هستم . البته مادرت مى خواست كه زبان و سخن گفتن فصيح را هم در قبيله ما بـيـامـوزى . مكه ، شهر است ، بزرگ است ، از همه جا، همگان در آن رفت و آمد مى كنند؛ همين ها، زبان مردم آنجا را مخلوط كرده اند... چطور بگويم كه تو نازنين كوچولو بفهمى ؟
ـ مى فهمم مادر جان ، ما چون خودمان با خودمان حرف مى زنيم ، بهتر صحبت مى كنيم ؛ آنها چـون بـا غـير خودشان نيز صحبت مى كنند و هم صحبت مى شوند، به خوبى ما حرف نمى زنند.
ـ آفرين عزيزم ؛ تو كه از من هم بهتر مى فهمى و بهتر سخن مى گويى .
در پايان پنجسالگى ، يكروز حليمه ، محمد را با خود برداشت و به مكه برد و به آمنه سـپـرد. وقـتـى مـى خـواسـت بـاز گردد، محمد به وضوح بيتاب بود؛ دست در گردن آمنه افـكـنـد و تـلخ گـريـسـت . حـليمه نيز اشك مى ريخت . اما چاره اى نبود؛ پس او را چند بار بوسيد و به او گفت :
ـ عـزيزم ، من گاهى به ديدن تو خواهم آمد؛ و با شتاب او را ترك گفت ؛ در حاليكه محمد هنوز به پهناى صورت مى گريست . اما مادرش آمنه هم ، چندان مهربان بود كه به زودى ، جاى خالى حليمه را پر كرد.
در كنار مادر
با آنكه محمد پيش از آمدن به آغوش مادر، چند بار مكه را ديده بود، اما از آن پيش ، هيچگاه فرصت نيافته بود در آن زندگى كند. مكه را با انسى كه به قبيله و صحرا و زندگى در هـواى آزاد آنـجـا داشـت ، تا مدتى بر نمى تافت ؛ اما به زودى با توجه بيش از حدى كه مادر، پدر بزرگ و عموها به ويژه ابوطالب و ديگر زنان و مردان بنى هاشم به وى نشان مى دادند، با فضاى مكه ماءنوس ‍ شد. همبازيهاى بيشتر، تنوع و رنگارنگى جايها، لبـاسـهـا، كـردارهـا، همه و همه كنجكاوى كودكانه او را بيشتر از محيط قبيله ، سيراب مى كرد اما گاهى دلش براى همبازى ديرينه اش عبدالله و پرستارانش انيسه و شيما و دايه اش ‍ حليمه تنگ مى شد...

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 17:52   #2
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

گـاهـى نيز با وجود تنوع محيط مكه ، دلش از بسته بودن چشم انداز آن مى گرفت : دور تـا دور كـوه بـود و خانه ها، اغلب تنگ و گذرگاههاى بين خانه ها، باريك . او در صحرا چشم گشوده بود و محيطهاى بسته را دوست نمى داشت به ياد مى آورد كه در صحرا گاهى جـلوى خـيـمـه مـى نـشـسـت و بـه شـتـرانـى كه قبيله را به سوى دشت ترك مى كردند، مى نگريست ؛ به حركت آرام و آهسته آنها كه دور و دورتر مى شدند نگاه مى كرد تا وقتى كه شـتـران در سينه دشت ، به چشم او چون نقطه ، كوچك مى شدند، و كوچكتر، تا ديگر آنها را نمى ديد اما فراسوى آنها، افق براى دورتر رفتن هنوز جا داشت . در حاليكه در مكه هر جـا ايـسـتـاده بـود تـا مى خواست كبوتر وحشى نگاهش را پرواز دهد، هنوز برنخاسته به صـخـره هـاى كـوهـسـاران مى خورد و بال و پر شكسته دوباره به لانه چشمهايش باز مى گشت . به همين جهت ، چند بار از مادرش پرسيده بود:
ـ مادر! شما نمى خواهيد سفر كنيد؟
و مادر كه منظور اصلى او را در نمى يافت ، گفته بود:
ـ نه پسرم .
بـا ايـن وجـود، در كنار مادر دستاوردهاى ديگرى داشت : گرچه دايه اش ‍ حليمه خيلى خوب حرف مى زد اما مادرش حرفهاى خيلى خوب مى زد؛ مادرش به او گفته بود كه جد اعلاى او ابـراهـيـم خـليـل و فرزندش اسماعيل خانه كعبه را در همين مكه ساخته بودند، در همان مكان كه هر روز به نزد پدر بزرگ مى رفت ، و اينكه آنها پيامبر خدا بودند و اينكه بتهايى كـه روى صـفا و مروه گذاشته بودند يا آنهايى كه در خانه كعبه بود و يا حتى آنهايى كه بعضى در دست خود مى گرفتند و با خود به هر سو مى بردند و آنرا خدا مى دانستند همه نشانى هاى نادانى مردم بود و آنها خدا نبودند.
مـادرش از پـدرش و جـوانـى و زيـبـايى و مهربانى او سخن مى گفت و اينكه چگونه با او ازدواج كرده بود. مهمتر از همه اينكه مادر به او مى گفت كه او بايد قدر خودش را بسيار بـدانـد؛ چـون شـنـيـده اسـت كـه در بـزرگى پيامبر خواهد شد. محمد اين سخنها را كه مادر شباهنگام و پيش از آنكه بخوابد، براى او مى گفت خيلى دوست مى داشت . البته قصه هاى كـنـيـزشـان ام ايـمـن را هـم كه اسم اصلى اش (( بركه )) و اصلا حبشى بود، خيلى دوست داشت .
هـمين ام ايمن بود كه چند ماه بعد به او مژده داد كه قرار است با مادر و او به يثرب و به زيارت قبر پدر بروند.
در راه يثرب
روز حركت ، محمد سراز پا نمى شناخت ، شش سالش تمام شده بود و در آغاز هفت سالگى بـود و فـكـر سـفـر، شـتـر سـوارى و ديـدن جـاهـاى نـاشـناخته ، قند در دلش آب مى كرد. ابـوطـالب شـتـرهـا را كه دو نفر بودند خوابانده بود تا آنها را سوار كند. يكى را او و مـادرش سـوار شـدند و ديگرى را با اندك توشه و لباس و مشكهاى آب بار كرده بودند تا ام ايمن روى بار سوار شود؛ ابوطالب هم سوار اسب خود شد و همراه آنان راه افتاد.
محمد، از مادرش پرسيد:
ـ عمو هم با ما مى آيد؟
ـ نه مادر جان ، عمو چند گام براى بدرقه ما همراهمان مى آيد و بر مى گردد.
چند صد گام آنسوتر، ابوطالب خداحافظى كرد و سر اسب را باز گرداند و به سرعت باز گشت . محمد كه سر برگردانده بود تا رفتن عمو را ببيند، پس از دور شدن وى به مادر گفت :
ـ عمو، چه اسب زيبايى دارد و چقدر تيز مى دود!
ـ آرى پسرم .
ـ چرا ما با اسب نمى رويم ؟
ـ اسب را مردان براى جنگ و كارهاى ديگر خود لازم دارند؛ به اضافه سفر با شتر امن تر است ؛ چون هر كس ببيند مى فهمد كه ما مسافريم نه جنگجو.
ـ با شتر چقدر طول مى كشد تا به يثرب برسيم ؟
ـ چهارده روز.
ـ آنجا به خانه چه كسى خواهيم رفت ؟
ـ به خانه دائى هاى تو از طائفه بنى عدى بن النجار.
ـ شبها كجا خواهيم خفت ؟
ـ ايـنـطـور كه ما راه مى رويم ، هر شب به يك آبادى يا قبيله در سر راه خواهيم رسيد؛ آنها بـه مـا جـا و پـنـاه خـواهند داد. در اين راه دائما مسافر رفت و آمد مى كند؛ به زودى تو خود مـسـافـرانـى را خـواهـى ديـد كه از سوى مقابل مى آيند تا به مكه بروند و يا كسانى را خواهى يافت كه از آباديهاى اطراف براى رفتن به يثرب با ما همراه خواهند شد.
تـمـام چـهـارده روز تـا رسـيـدن بـه يـثـرب ، مـحـمد از مادرش با پرسشهاى پياپى عطش كـنـجـكـاويـهـاى كـودكـانـه خـود را سـيـراب مى كرد و يا به ديدن راه و صحرا و كوهها و ديـدنـيـهـاى ديـگر بين راه مى گذرانيد و هر وقت هم خسته مى شد، چون جلوى مادرش سوار بـود، بـه سـيـنـه تكيه مى داد و مى خوابيد. رويهم با وجود خستگى ، بسيار به او خوش گذشت .
در يثرب
محمد شهرى به اين آبادانى و سرسبزى نديده بود، دورتادور شهر تا چشم كار مى كرد نـخلستانهاى سرسبز بود و حتى كشتزارها و خانه ها در محله هايى اندك دور از هم ، انگار خود را لابلاى نخلها پنهان كرده بودند.
با مادرش و ام ايمن به خانه دائيها وارد شدند. دائيهايش و خاندان آنها، به او و به مادرش بسيار احترام مى گذاشتند. طائفه بنى عدى بن عبدالنجار مى خواستند آنها را در خانه خود نـگه دارند اما آمنه نپذيرفت و خواهش كرد اجازه دهند در دارالنابغه بمانند و گفت يكماه در يثرب خواهند بود.
محمد، نخست در نمى يافت كه چرا مادرش به ماندن در (( دارالنابغه )) ، اصرار مى ورزد اما وقتى به آنجا رفتند آمنه به او، قبرى را در وسط آن خانه نشان داد و گفت :
پـسـرم ، ايـن قبر پدر توست . او در همين شهر وقتى كه از سفر شام باز مى گشت بيمار شـد و دائيـهـاى تـو از او پـرسـتـارى مـى كـردنـد؛ وقـتـى خـبر به مكه رسيد، يعنى همان كـاروانـى كـه او در آن بـود، بـه مكه آمدند و به پدر بزرگت عبدالمطلب اطلاع دادند، او عـمـوى بـزرگـت حـارث را بـه يثرب فرستاد؛ اما دريغا كه هنوز عمويت در راه بود و به يثرب نرسيده بود كه پدرت مرد و دائيهايت او را در اينجا دفن كردند...
مـحـمـد، كـنار قبر پدرش نشست و دستهاى كوچكش را روى آن گذارد و ساكت ماند؛ و ديد كه مـادرش ، زيـر لب بـا قـبـر پدرش سخن مى گويد و آرام آرام اشك مى ريزد؛ كم كم آنقدر بيتاب شد كه شانه هايش از گريه تكان مى خورد و ام ايمن كه پشت سر او مغموم ايستاده بود و او هم مى گريست ، مادرش را از كنار قبر بلند كرد.
تمام يكماه كه در يثرب بودند، در اطاقى در همان خانه ساكن بودند، به جز اوقاتى كه دائيـهـا آنـان را بـه شـام يـا ناهار ميهمان مى كردند؛ تازه باز دوباره به همانجا باز مى گشتند. آمنه هر روز به كنار قبر مى رفت و با عبدالله سخن مى گفت .
مـحـمـد گـاهـى بـا ام ايـمـن و گاهى با پسردائيها، در يثرب گردش مى كرد. در نزديكى دارالنابغه ، برج طائفه بنى عدى بن النجار قرار داشت ؛ محمد تقريبا هر روز بالاى آن مـى رفـت ؛ يـكروز يك پرنده روى برج نشسته بود؛ محمد به هواى گرفتن آن آهسته خود را بـه بـالاى بـرج رسـانـد، امـا قـبـل از او دخـتـركـى هـمـسال خودش كنار برج كمين كرده بود و در همان فكر بود و با ديدن محمد، با دست به او اشـاره كرد كه آرام و بى صدا باشد اما تلاش آنها به ثمر نرسيد و پرنده ، پرواز كـرد؛ و ايـن آغـاز آشـنـايـى بـا يك همبازى تازه شد. به خصوص وقتى كه محمد نام او را پـرسـيـد دانـسـت كـه نـام وى (( انـيـسـه )) اسـت و محمد به او گفته بود كه من يك خواهر رضاعى دارم كه نام او نيز انيسه است (6) .
امـا خـاطـره اى كه محمد از آن سفر هرگز فراموش نكرد، آموختن شنا در كنار پسردائيهايش در مـنـبـع بـزرگ آب طـائفـه دايـى اش در كـنـار چـاه بـنـى عـدى بن النجار بود. محمد با ذكـاوتى كه داشت توانسته بود در همان مدت يك ماهى كه در يثرب اقامت داشت ، شنا را در آن محل ، بسيار خوب بياموزد (7)
يـكـروز هـم وقـتـى بـا ام ايـمـن از جـايـى مـى گذشتند، چند تن از يهوديان مدينه به آنها برخوردند، يكى از ايشان با ديدن محمد، قدرى در چهره او خيره شد، پس از آن نام او را از ام ايـمـن پرسيد و نام پدرش را. بعد به ام ايمن گفت : (( اين پسر، پيامبر اين امت است ، و اين شهر (يثرب )، محل هجرت اوست )) (8)
توقف يكماهه در يثرب ، گرچه به پايان خود نزديك مى شد اما براى محمد بسيار جالب بـود. تنها ديدن خانه اى كه پدرش در آن جان باخته و همانجا دفن شده بود، دلش را مى فـشـرد؛ ولى در كـنـار ايـن غـم ، شـادى هـاى بـسـيـارى هـم وجـود داشت . بازيهايى كه در طول اين مدت با انيسه و همبازيهاى ديگرش كرده بود، گردش با ام ايمن در شهر و ديدار خويشاوندان مادرش و چيزهاى ديگر... اما در ميان تمام اينها، هيچيك به اندازه شنا كردن با پـسـردائيـهـا در كـنـار چاهى كه متعلق به آنها بود، شادى آور و مفيد نبود (9) . پـسـردائيـهايش برخى از او بزرگتر بودند و شنا خوب مى دانستند. نخستين روزى كه او را هـمـراه بردند، هرگز از ياد نمى برد: آفتاب در بلندترين جايگاه بود و هوا تبدار و گرم و كوچه هاى يثرب خلوت ؛ همه در آنوقت روز براى خوردن ناهار و استراحت پس از آن در خـانـه هـاى خـود بـه سر مى بردند. فقط گاهى عابرى از كوچه اى مى گذشت . جاى جـاى چـنـد شـتـر آرام و بـى صدا نشسته بودند و نشخوار مى كردند و سر خود را در پناه سايه كوتاه نخلى نگهداشته بودند كه از ديوار همسايه ، بيرون زده و بر آن غبار پاى رهگذران ؛ نشسته بود.
بـركـه اى كـه قرار بود در آن شنا كنند كوچك اما عميق بود؛ چاهى كنار آن كنده بودند كه بـالاى آن اهرمى و قره قره اى و دلوى قرار داشت و طنابى به آن دلو بسته بود كه سر ديـگـر آن بـه شـتـرى مـتـصـل بـود؛ دلو بسيار بزرگ بود شتر را پشت به چاه پيش مى رانـدنـد و دلو، پـر آب ، بـالا مـى آمـد و طـورى تعبيه كرده بودند تا در ناوكى كنار چاه سـرازيـر شـود؛ آنـگاه از آن جا به بركه هدايت مى شد. و وقتى شتر مسير آمده را دور مى زد، دلو خـود بـه خود به ته چاه برمى گشت . محمد با اين نوع چاهها آشنا بود. در قبيله بنى سعد بن بكر، يكى دو تا از آنها را ديده بود. غير از پسر دائيها، كودكان ديگرى هم بـراى شـنـا بـه آنـجـا آمـده بـودنـد. بـچـه هـا از بـرآمـدگى هاى كنار بركه خود را به داخـل آب مـى افـكندند و مثل ماهى ، شنا مى كردند... محمد هم مى خواست مانند آنها همين كار را از هـمـانـجـا انجام دهد اما يكى از پسردايئها به او گوشزد كرده بود آب در آن قسمت خيلى گود است و او هنوز شنا نمى داند. آنگاه همان پسر دائى او را به قسمت كم عمق ترى برد و در آنجا به او آموخت كه چگونه بايد خود را روى آب نگهدارد... و چگونه روى آب حركت كـنـد... چـنـد روز بـيـشتر طول نكشيد كه او بسيار خوب شنا را آموخت ؛ و از آن پس هر روز همانجا مى رفت و با كودكان ديگر از برآمدگى هاى كنار بركه به عميق ترين قسمت مى پـريـد و تمام طول بركه را با شنا مى پيمود. در آن هواى گرم ، به راستى شنا بازى فرحبخشى بود!
افـسـوس كه اين سفر زود به پايان مى رسيد زيرا ام ايمن مى گفت بزودى خواهند رفت ؛ افسوس .
در راه بازگشت
به همان ترتيب كه از مكه آمده بودند، مشكهاى آب و رهتوشه و لباسها و رواندازها را بر يـك شـتـر بـار كرده بودند ام ايمن سوار شد و بر شتر ديگر كه بار نداشت او و مادرش سـوار شـدند. دائيها و دائى زاده ها (10) تا دروازه آنان را بدرقه كردند. محمد در طول راه دريافت كه مادرش آرامش و نشاطى را كه به هنگام آمدن از مكه در او به چشم مى خـورد، ديـگـر نـدارد. نخست پنداشت شايد به خاطر ديدن قبر پدر، اين حالت به او دست داده اسـت زيـرا هنگامى كه آخرين بار در كنار او قبر را زيارت مى كرد، ملاحظه كرده بود كـه مـادرش مـثـل بـار اول ، بـسـيـار گـريـسـت ؛ امـا شـبـاهـنـگـام كـه بـه نـخـسـتـيـن مـنـزل بـين راه رسيدند و دريافت كه مادر شام نخورد و تك تك سرفه هم مى كرد، نگران شـد. ام ايـمـن هـم چـنـد بار از حال مادرش پرسيده بود و او هر بار جواب داده بود كه چيز مهمى نيست .
روزهـاى بـعـد، حـال مـادرش بـدتـر شـد. حـالا ديـگـر هـم او و هـم ام ايـمـن مـى دانـسـتند كه حـال مـادرش خوب نيست و ام ايمن چند بار اصرار كرده بود كه به يثرب باز گردند، اما مـادرش نـپذيرفته بود تا به (( ابواء )) رسيدند. (( ابواء )) آبادى كوچكى سرراهشان بـود؛ شـب را در آنـجـا مـانـدنـد. حال مادرش خيلى بدتر شده بود اما محمد چون خسته بود، خوابيد. صبح كه برخاست ، مادرش هنوز خوابيده بود. محمد به ام ايمن گفت :
ـ مادر را بيدار نمى كنى تا راه بيفتيم ؟
ـ نه عزيزم ، اينجا مى مانيم تا حال مادر بهتر شود، آنگاه حركت خواهيم كرد.
در ايـن هـنـگـام مـادرش چشمهاى خود را گشود و چشمانش فروغى نداشت ؛ رنگش هم زرد شده بـود. بـا ايـنـكـه سـى سال بيشتر نداشت ، اكنون شكسته به نظر مى رسيد. صدايش هم بـسيار ضعيف شده بود. دل در سينه كوچك محمد فرو ريخت ؛ اما به روى خود نياورد. پيش رفـت و كـنـار مـادر نـشـسـت و دسـت او را در دسـت گرفت و در حاليكه به زحمت اشك خود را نگهداشته بود كه فرو نريزد، در چشم مادر خنديد.
مـادر دسـتـش را از دسـت مـحمد رهانيد و آن را بالا آورد و به گردن محمد انداخت و به سوى خـود كـشـيـد و او را به سينه خود چسباند و چهره و پيشانى و سر او را بوسيد؛ آنگاه به وى گفت :
ـ عزيز مادر، نمى دانم خداوند براى تو چه سرگذشتى رقم زده است ؛ پدرت را پيش از آنـكـه بـه دنـيا بيايى از دست دادى ، بعد كه به دنيا آمدى من شير نداشتم و ديگران به تو شير دادند. بعد هم به خاطر ترسى كه از وباى مكه داشتم مجبور شدم تو را حدود 5 سـال بـه قبيله بنى سعد بن بكر بن هوازن ، بفرستم ؛ گرچه حليمه واقعا از تو خوب مـراقبت كرد و نيز تو در آنجا زبان فصيح عربى را هم آموختى ؛ اما من از ديدار تو و تو از ديدار من محروم مانديم ؛ چند ماهى بود كه دلخوش بودم كه در كنار تو خواهم بود؛ آنهم اينطور شد...
اشـك از گـوشـه چـشـمهاى زيبا اما بيفروغ آمنه ، بر گونه هايش غلتيد. محمد هم نتوانست خود را نگهدارد و گريست و به مادر گفت :
ـ مادر جان ! بلند شو به مكه برويم ؛ آنجا پدر بزرگ و عموها طبيب مى آورند، خوب مى شويد.
ـ نـه پـسـرم ، گـمـان نـمى كنم خوب شوم ؛ اما خداوند بزرگ و مهربان از تو پشتيبانى خواهد كرد؛ نگران نباش .
آنگاه به ام ايمن كه آرام آرام مى گريست رو كرد و گفت :
ـ مـن حـال خـود را مـى دانـم ، مـن ديـگـر بـر نخواهم خاست ... محمد را بعد از خدا به تو مى سپارم كه او را تا مكه برسانى و به پدر بزرگش عبدالمطلب بسپارى .
ـ نـه خانم ، اين سخن را نگوييد. من الان مى روم و از اهالى اينجا كمك خواهم خواست ؛ شايد كسى دوايى داشته باشد و بهبود يابيد...
ام ايمن منتظر نشد و بيرون دويد.
آمـنـه ، سـر مـحـمد را دوباره به سينه خود چسباند و اشكهاى روى گونه او را پاك كرد و چـهـره اش را بـوسـيـد و دسـتـش را در دست گرفت و آهى بلند كشيد و باز آهى بلندتر و سپس جاودانه فرو خفت .
مـحـمد پنداشت كه مادرش به خواب رفته است ؛ هنوز دست او در دست مادرش بود. خم شد و به طورى كه بيدار نشود، چهره مادر را بوسيد و همچنان بى حركت كنار او نشست . جراءت نـمـى كـرد دستش را از دست مادر بيرون آورد؛ مى ترسيد با اين كار، او را از خواب بيدار كند.
سـر قبر مادر، تمام اهالى ابواء كه در دفن او شركت كرده بودند، دلشان براى كودك او مى سوخت ؛ زيرا اگر چه نجيب و آرام مى گريست اما يكسره مى گريست و (( مادر مادر )) از زبانش نمى افتاد.
مـحـمـد نمى توانست باور كند؛ همين ديروز روى شتر، جلوى مادرش نشسته بود و پشتش را بـه سينه او چسبانده بود و با او سخن مى گفت . درست است كه حالش چندان خوب نبود اما هر چه از او مى پرسيد با مهربانى جواب مى داد... اما حالا مى ديد كه همان مادر مهربان را در گـودالى كـه جـلوى آن ايـسـتـاده بود، گذاشته و روى او خاك ريخته بودند. ام ايمن هم حالى بهتر از محمد نداشت ولى سعى مى كرد برخود مسلط باشد و محمد را دلدارى دهد.
مـحـمـد و ام ايـمن آنشب را در ابواء ماندند چون به جايى نمى رسيدند؛ و فردا به راه خود به سوى مكه ادامه دادند.
در مـكـه ، زنـان بـنـى هـاشـم چـنـد روز بـر آمنه ، مويه كردند و ياد او را گرامى داشتند. عـبـدالمـطـلب مـحـمـد را بـا كـنـيـزش ام ايـمـن ، بـه خـانه خود آورد و در اين هنگام محمد شش سـال و سـه مـاه داشـت . عـبدالمطلب كه از نخست نيز اين كودك را چون جان دوست مى داشت . اكـنـون بـا مردن آمنه ، بيشتر به وى توجه مى كرد؛ بيشتر اوقات او را با خود به كنار كعبه مى برد و بر مسندى كه براى وى در آنجا ساخته بودند، كنار خود مى نشانيد.
مـحـمد هم به پدر بزرگ خيلى دلبسته بود. يك روز كه در قسمتى از كنار كعبه فرشى گـسـتـرده و مـسـنـد عـبـدالمـطـلب را بـر آن نـهـاده بـودنـد و بـزرگـان قريش و فرزندان عـبـدالمـطـلب بـر آن نـشسته و منتظر عبدالمطلب بودند، محمد از راه رسيد و چون هميشه در كـنـار پـدر بـزرگ مـى نـشـست ، يكراست به طرف مسند رفت و با آنكه پدر بزرگ هنوز نيامده بود، بر مسند او نشست و منتظر ماند تا بيايد.
يـكـى از بزرگان قريش با آنكه او را مى شناخت و مى دانست كه نوه عبدالمطلب است ، با اين حال ، به احترام عبدالمطلب ، به محمد گوشزد كرد:
ـ آن جـا، مـسـنـد رئيس مكه است و كودكان نبايد بر آن بنشينند؛ مى بينى كه حتى هيچك از ما بزرگترها و هيچكدام از عموهايت هم بر آن مسند ننشسته اند...
مـحـمـد بـا شرم كودكانه و نجابتى كه داشت ، شرمگين شد و مى خواست برخيزد؛ يكى از عـمـوهـايش هم جلو آمد كه دست او را بگيرد و از آنجا برخيزاند و در كنار خودش بنشاند اما ناگهان عبدالمطلب از راه رسيد و چون نگاهش به اين منظره افتاده ، از همان ابتداى مجلس ، بلند گفت :
ـ پـسـرم را رهـا كـنـيـد، بـه خـدا قـسـم كـه او مـقـامـى ارجـمـنـد دارد؛ و همانجا، جاى اوست ... (11) .
افـسـوس كـه عـمـر پـدر بزرگى بدين مهربانى ، ديرتر نپاييد؛ و درست در روزى كه مـحـمـد، هـشـت سـال و هـشـت مـاه و هـشـت روز از عـمرش گذشته بود، عبدالمطلب وفات يافت (12) .
البـتـه پـدر بـزرگ مانند مادرش غريبانه نمرد؛ تمام مكه با اطلاع از مرگ وى ، دست از كـار كـشـيـدنـد و در تشييع او شركت كردند؛ محمد هم در مراسم در كنار 12 عمو و 6 عمه و ساير خاندان بنى هاشم و تمام قريش و همه اهالى مكه ، شركت داشت . پدر بزرگ را به نقطه اى در مكه كه حجون نام داشت بردند.
زنـان بنى هاشم مويه مى كردند؛ محمد در كنار عموى همسن خود حمزه ، مى گريست . وقتى پدر بزرگ را در حاليكه در بردهاى يمانى كفن كرده بودند، در خاك مى نهادند، محمد با به خاطر آوردن مراسم خاكسپارى مادرش در (( ابواء )) ، هم براى پدر بزرگ و هم براى مـادر خـود مـى گـريـسـت و هـمـانطور كه به ياد آخرين سخنان مادرش بود، به ياد آخرين سـخنان پدر بزرگش افتاد كه روز پيش در بستر مرگ به عمويش ابوطالب گفته بود (13) :
ـ اى عـبـدمناف (14) ، تو را پس از خود درباره يتيمى كه از پدرش ‍ جدا مانده ، سـفـارش مـى كـنـم . او در گـهـواره پدرش را از دست داد و من براى وى چون مادرى دلسوز بـودم كـه فـرزنـد خـود را تنگ در آغوش مى كشد. اكنون براى دفع (هر) ستمى و استوار كردن (هر) پيوندى ، به تو از همه فرزندانم اميدوارترم (15) .
در پـايـان مراسم ، ابوطالب دست او را گرفت و روى او را بوسيد و به او دلدارى داد و بـا خـويـش بـه خـانـه خـود برد. ابوطالب و زبير و پنج تن از عمه هايش ، با پدر وى عـبـدالله ، هـمـه از يـك مـادر نـبـودنـد و بـه اصـطـلاح ، ابـوطـالب عـموى تنى محمد بود (16) .


نوجوانى
نخستين سفر به شام
ابـوطـالب اگـر چـه پـس از پـدر رئيس مكه و قريش شد اما به سبب داشتن عائله سنگين و نـداشـتـن درآمـدهـايـى كـه سـايـر سـران قـريـش از آن بـرخـوردار بـودنـد، فـقـيـر بـود (17) ؛ بـه هـمـيـن دليـل تـصميم گرفت در سفر سالانه قريش به شام شركت كند. محمد در اين هنگام دوازده سال داشت و در خانه ابوطالب در كنار فرزندان او به ويژه زيـر نـظـر فـاطـمـه (18) ، زن ابـوطـالب ، در كـمـال آرامـش و امـنـيت زندگى مى كرد. فاطمه زنى بسيار مهربان بود و نسبت به پيامبر مادرانه رفتار كرد. يك شب وقتى كه لباس به او مى پوشانيد به وى گفت :
ـ پـسـرم ، اين لباس را از بس شسته ام ، كهنه شده است ؛ اگر عمويت در سفرى كه فردا در پـيـش دارد، مـوفق شود و سود خوبى ببرد، براى تو و همه بچه ها، لباس نو خواهد خريد.
ـ همين لباس هم خوبست مادر جان ؛ عمو كجا مى خواهد سفر كند؟
- همراه با كاروان تجارى قريش به شام مى رود.
- مگر عمو رئيس مكه نيست ؟ پس با كارها چه مى كند؟
- لابد در اين دو سه ماه تا برگردد براى خود جانشينى تعيين مى كند.
- آيا عمو مرا هم با خود مى برد؟
- تو خيلى كوچكى ، تازه دوازده سالت تمام شده است ؛ تو نمى توانى همراه اين كاروان بروى .
- من مى توانم در رديف عمو روى شتر سوار شوم ؛ پياده هم مى توانم بروم .
-بـه خـاطـر سـوار بـودن يا پياده بودن نمى گويم ؛ قافله هاى تجارى ، با خود اشياء قـيـمـتـى زيـادى بـه شـام مـى بـرنـد و آن را آنـجـا مـى فـروشـنـد و پول و اشياء قيمتى زيادى از آنجا به مكه مى آورند؛ بنابراين ممكن است در مسير طولانى سـفـر، در هـنـگـام رفـتن يا برگشتن مورد حمله غارتگران قرار بگيرند؛ اگر تو در ميان قافله باشى ، جانت به خطر مى افتد.
ـ ولى من نمى ترسم ؛ من هم با آنها مى جنگم .
فـاطـمـه بـه خـنده افتاد و او را بوسيد و گفت : به هر صورت اين موضوعى نيست كه من بتوانم درباره آن تصميمى بگيرم ؛ تا چند لحظه ديگر عمويت ، به خانه مى آيد؛ خودت با او در ميان بگذار.
وقـتـى ابـوطـالب بـه خـانـه آمـد بـسـيـار ديـر هـنـگـام بـود، در حـاليـكـه تـمـام اهـل خـانـه جـز فـاطمه كه منتظر شوهر خود بود و محمد، مدتى بود به خواب رفته بود. فـاطمه هر چه خواست او را متقاعد كند كه بخوابد، نپذيرفته بود زيرا مى دانست كاروان صـبـح زود حـركـت مـى كند و ممكن بود جا بماند. او مى خواست با عمو سخن بگويد و از او بخواهد كه وى را همراه خود ببرد.
ابوطالب از بيدار ماندن محمد تعجب كرد و با مهربانى پرسيد:
ـ چرا تا اين وقت شب بيدار مانده اى ؟
ـ مى خواستم با شما صحبت كنم .
ـ در چه مورد؟
ـ شـمـا فـردا بـه سـفر شام خواهيد رفت ؛ من بيدار ماندم تا از شما بخواهم مرا هم با خود بـه ايـن سـفر ببريد! اشك در چشمهاى ابوطالب جمع شد؛ پيش ‍ رفت و برادرزاده خود را در آغوش گرفت و بوسيد و بعد به او گفت :
ـ مـدتـهـاست از اين و آن درباره تو سخنهايى مى شنوم . پدرم از پدرانش ‍ شنيده بود كه تـو آينده تابناكى در پيش دارى . به همين جهت من بر جان تو بيم دارم و ممكن است برخى بـه جـان تـو گـزنـد بـرسـانند؛ همانهايى كه نمى خواهند چنين مردى از قريش و از بنى هـاشـم بـرخـيـزد. چه مى دانم ؟ شايد هم افراد ديگرى به جهات ديگر، همين قصد شوم را داشـتـه بـاشـد؛ بـه هـمـيـن جـهـت بـا عـده اى صـحـبـت كـرده ام كه از فردا مراقب تو باشد (19) تا من برگردم زيرا نمى توان تو را با كاروان همراه برد.
ـ چرا عموجان ؟
ـ چون تو هنوز كودكى و ممكن است كاروان مورد حمله قرار بگيرد.
فاطمه همسر ابوطالب كه ايستاده بود و به سخنان آنها گوش مى داد، گفت :
ـ من اين مطلب را به او گفته ام ...
محمد كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، گفت :
ـ ولى ...
و ديگر نتوانست به سخن ادامه دهد و اشك از ديدگانش سرازير شد.
ابـوطـالب ، دوبـاره او را در آغـوش گـرفت و بوسيد. دلش فشرده شد. به ياد آورد كه شـايـد مـحـمـد در دل مى گويد: عمو جان ، تو مرا با خود نمى برى ولى اگر پدرم زنده بـود، حـتـمـا مرا با خود مى برد؛ بنابراين تصميم گرفت كه او را با خود بردارد؛ پس به او گفت :
ـ بسيار خوب ؛ پس زودتر بخواب ، صبح بايد زود حركت كنيم .
مـحـمـد، از شـادى سـراز پـا نمى شناخت ؛ دست در گردن عمو انداخت . هنوز اشك از چشمانش فرو مى ريخت و در همانحال مى خنديد، او را بوسيد و گفت :
ـ متشكرم عمو جان ، متشكرم .
كـاروان بـسـيـار بـزرگ و بـا شـكـوه بـود. چـنـديـن شـتـر كـالاهـا را حـمـل مـى كـردنـد و شـتـران بـسيار ديگرى آذوقه و آب همراهان كاروان و اسباب و ابزار و وسايل مختلف را چند شتر هم خار و بوته و هيزم و چوب براى پخت و پز و سوخت كاروان ، بـر پـشـت داشـتـنـد. غـيـر از صـاحبان كالاها يا نمايندگان و كارگزاران آنها و غلامان ، شـمارى رزمنده مسلح نيز براى احتياط همراه كاروان بود و اينان بخصوص سوار بر اسب بودند تا به هنگام واقعه ، چابكتر جنگ و گريز كنند.
ايـن سـفـر بـراى محمد بسيار جالب بود: علاوه بر آنكه از سرزمينهاى تمدنهاى گذشته مـثـل وادى القـرى ، مـديـن و ديـار ثمود ديدار مى كرد، مناظر و چشم اندازهاى سرسبز و رؤ يـايـى سـرزمين شام را نيز مى ديد. تا آنروز، آنقدر آب و سبزه ، آنقدر چشمه و جويبار و رود و آنـقـدر درخـت و مـرتـع و آن انـدازه دشـتـهـاى پـرگـل و گـيـاه و زمـرديـن نـديده بود... به علاوه روستاها و شهرهاى فراوان با مردمان گوناگون و عادات و آداب و رسوم و عقايد متفاوت و لباسهاى رنگارنگ و انسانهايى با رفتارها و گفتارهاى متفاوت .
از جـمـله ايـن كـسـان راهـبـى بود كه گفتند ساليان دراز در بصرى (20) درون صـومـعـه خـود مـشـغـول عبادت است و مسيحيان آن منطقه به زيارت او مى روند و گاهى به هنگام عبور كاروانها، بيرون مى آيد و با كاروانيان ديدار مى كند.
پـيش از آنكه به بصرى برسند، عمويش اين مطالب را درباره آن راهب ، براى وى گفته بود.
اكنون نزديك بصرى بودند. شهر در سمت راست راه افتاده بود و صومعه بحيرا سمت چپ . محمد از عموى خود پرسيد:
ـ راستى عمو جان ، نام آن راهبى كه مى گفتيد در اين (( دير )) زندگى مى كند، چيست ؟
ـ بحيرا.
ـ ممكن است ما او را ببينيم ؟
ـ ممكن است در مدتى كه ما جلوى صومعه اطراق مى كنيم ، بيرون بيايد؛ در آن صورت ما او را حتما خواهيم ديد.
ـ شما قبلا او را ديده ايد؟
ـ نـه ، مـن هـم تـاكـنـون او را نـديـده ام ولى بـسيارى از كسانى كه با كاروان قريش به شمال آمده اند او را ديده اند و براى ديگران تعريف كرده اند. در مكه تقريبا همه او را مى شناسند.
كـاروان جلوى صومعه اطراق كرده بود؛ پيش از آنها كاروانهاى ديگرى كه از نقاط مختلف بـه شـام مى رفتند يا از آن بر مى گشتند، همانجا بار انداخته بودند؛ علاوه بر اينان ، افـرادى از مـسيحيان اطراف و اكناف هم به شوق ديدار بحيرا، در گوشه و كنار به چشم مـى خـوردنـد. صـداى شـيهه اسبان بلند بود و نيز ناله شترانى كه ساربانان ، آنها را وادار مى كردند زانو بزنند تا از ميان بارشان چيزى بردارند. برخى كنار جويبارى كه در دنـبـاله چـشـمـه اى روان بـود چـيزى مى شستند يا دست و روى را صفا مى دادند؛ برخى عـلوفـه بـر پشت داشتند و جلوى اسبان يا شتران خود مى ريختند؛ يكى ايستاده بود و به غـلام خـود دسـتـورى مـى داد؛ ديـگرى با مردان مسلح كاوران گفتگو مى كرد و چيزهايى مى گفت كه در ميان همهمه افراد و غلغله صداى اسبها و شتران ، درست شنيده نمى شد....
در ايـن هـنـگـام ، همهمه ها از سمت صومعه به تدريج فرو خفت و كم كم همه كسانى كه در زمين وسيع جلوى صومعه ، درهم مى لوليدند و غلغله بر پا كرده بودند، خاموش شدند و به سوى صومعه نگاه افكندند. نگاهها همه متوجه مردى شده بود نورانى و بلند قامت كه طـيـلسـانـى بـلند و سياه بر دوش ‍ داشت و كلاهى نسبتا بلند و بى لبه ، از همان رنگ و هـمـان جنس ، بر سر كه تقريبا چهار ترك بود و تركها در وسط به هم مى رسيد و جمع مـى شـد. مـوهـايـى بـلنـد از اطـراف روى شـانـه او افـشـان بـود. ريـش بـلنـد و فـلفـل نـمـكـى اش ‍ تـا روى سينه مى رسيد. دستهاى لاغر اما سپيدش از آستين هاى بلند و گـشـاد طـيـلسان با انگشتهاى كشيده ، بيرون زده بود و با وقار و ابهت ؛ به طرف جمعيت مى آمد و عده اى راهب جوان با حفظ احترام وى ، در پشت سر، او از همراهى مى كردند. لبخند روحانى و ملايمى بر لب داشت و با چشمهاى درشت و شفاف و هوشمندش به يكايك افراد مـهـربـانـانـه نـگـاه مـى كرد و به احترام و سلام آنان با راءفت پاسخ مى گفت . گاه با ديـدن كـسى در ميان جمعيت ، مى ايستاد و با او چند كلمه سخن مى گفت و دوباره به ديدار و باز ديد خود از يكايك كاروانيان ، ادامه مى داد.
مـحـمـد كه كنار عموى خود ايستاده بود و در ميان جمعيت به اين صحنه مى نگريست ؛ از عمو پرسيد:
- عمو جان ، اين مرد نورانى همان بحيراست ؟
- آرى ، عزيزم ، خود اوست .
ـ عمو جان ، مردم چه احترامى به او مى گذارند، مى بينيد؟
- آرى عـزيـزم ، از پـيـش پاى او كنار مى روند تا بگذرد. مرد خداست ؛ خداى يگانه را مى پرستد بايد هم محترم باشد.
لحظه اى بعد، بحيرا، به پيش روى محمد و ابوطالب مى رسد؛ با همان لبخند روحانى ، نخست به ابوطالب نگاهى مى افكند و سپس به محمد و رد مى شود اما هنوز گام دوم را بر نـداشـتـه اسـت كـه سر را بر مى گرداند و دوباره به محمد مى نگرد؛ لبخند از لبانش محمد محو شده است ، باز مى گردد و پيش روى محمد مى ايستد.
بعد از ابوطالب مى پرسد:
- اين كودك با شماست ؟
- آرى ، برادر زاده من است .
- نام او چيست ؟
- محمد فرزند عبدالله و آمنه كه هر دو از دنيا رفته اند، يكى پيش از ولادت وى و ديگرى شش سال پيش .
- نام ديگرى ندارد؟
- مادرش هم او را (( احمد )) ناميده است .
بحيرا كه چشم از محمد بر نمى دارد، از خود او مى پرسد:
- چند سال دارى ؟
- دوازده سال .
- از كدام قبيله اى ؟
- از قريش .
- تـو را بـه لات و عـزى ، بـتـهـاى بـزرگ قبيله تان سوگند مى دهم كه آنچه از تو مى پرسم ، درست پاسخ دهى .
- (( مـرا بـه نـام لات و عـزى مـپـرس كـه هـيچ چيز را چون اين دو بت ناخوش ‍ نمى دارم )) (21) ، من به خداى يگانه ايمان دارم .
- عالى است ، عالى است . خود اوست .
راهـب از شـادى ، دسـتـهـاى خـود را به هم كوفت . ابوطالب كه از حركات و گفتار راهب در شگفت مانده بود پرسيد:
- چه چيز عالى است ؟ چه در يافته ايد؟
- نام برادرزاده تو را در كتابهاى مقدس گذشتگان خوانده بودم و نشانه هاى او را نيز. او برگزيده خداست ؛ در آينده پيامبر خواهد شد و آخرين پيامبر خدا خواهد بود. بايد مراقب او باشى ، به ويژه يهوديان اگر بفهمند به او گزند خواهند رسانيد.
ابوطالب تا بازگشت به مكه لحظه اى از برادرزاده خود چشم برنداشت .
چوپانى
ابوطالب برادرزاده زيبا و نجيب و آرام خود را بسيار دوست مى داشت زيرا هر چه بزرگتر مـى شد، وقار و آرامش و نجابت وى و درستى و پاكى اش ‍ نمودارتر مى گشت و به ويژه كـه مـى ديـد ايـن بـرادرزاده هـم مانند خود او، به بتها، وقعى نمى نهد و به خداى يگانه ايـمـان دارد؛ امـا از بـيـكـار مـانـدن او رنـج مـى بـرد تـا يـكـروز وقـتـى كـه مشغول گفتگو با سران قريش بود، يكى از آنان به وى خبر داد كه گوسفندان اهالى مكه ، در نـاحـيه (( قراريط )) (22) نياز به چوپان دارد. همانجا به فكرش خطور كرد كه محمد را براى شبانى آن گوسفندان به قراريط بفرستد اما به آنان چيزى نگفت . مـى خـواسـت مـطلب را با برادرزاده اش كه اكنون 15 ساله بود، در ميان بگذارد و نخست نظر خود او را بپرسد؛ پس وقتيكه به خانه آمد، از محمد پرسيد:

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 17:54   #3
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

دوست دارى چوپانى كنى و گوسفندان مردم مكه را بچرانى ؟ محمد كه دلش براى ديدن صحرا و هواى آزاد و محيط باز لك مى زد، بى درنگ گفت :
- آرى عمو جان ؛ دوست دارم .
- بسيار خوب ؛ مى گويم برايت چوبدست و توشه و مشك آب و هر چه نيازى دارى فراهم كنند و آنگاه همراه يكنفر تو را به قراريط مى فرستم . اگر كارت را خوب انجام بدهى ، مزدى هم به تو خواهند داد. (23)
اواخر اسفند بود و اوايل گـل و سبزه . خارهاى صحرايى اطراف قراريط، تك تك از سايه بان سنگى يا بر شيب مـلايـم تـپـه اى ، خـود را بـه چـشـم مـى كـشـانـدنـد ولى از پايمال شدن و دسترس گوسفندان نيز كه در همان حوالى مى چريدند، در امان نبودند.
مـحـمـد، بـالاى خـود را چـشمه آفتاب صبحگاهى مى شست و از پس گله ، به آرامى پيش مى رفـت . چـوب شـبـانـى را زيـر بـغـل گـرفـتـه بـود تـا با هر دو دست ، نخستين مولود آن سال گله را، كه بره دو روزه اى سپيد موى و سياه چشم بود، راحت تر در آغوش بفشارد.
مـيـشـى بـه هـمان رنگ ، با پستانهاى بر جسته ، از نزديك پاى محمد دور نمى شد و گاه بـره اش را در آغـوش چـوپـان بـه صدايى گرم مى خواند و سر را بالا مى گرفت و با چـشمهاى زيبا و درشت به شبان و بره ، حريصانه اما مطمئن و معصوم مى نگريست . در اين حـال گـويـى بر سپيدى چشمان ميش ‍ با سياهى مردمكها نوشته بودند: مادر، چشمانش جلوه روشن عطوفت مادرى بود.
مـحـمـد، در هـمـان حـال كـه بـره را در بـغـل داشـت ، پا به پاى گوسفندان راه مى سپرد و حـركـات آنان را زير نظر مى داشت . گاه ، سگ گله را به صدايى فرا مى خواند و او را بـا اشاره دست به سوى گوسفندى مى فرستاد كه مى رفت از گله دور شود؛ گاهى نيز با نوايى و صدايى كه بدان عادت كرده بود گوسفندان را به پيشروى وا مى داشت .
چـون انـدكـى پـيـش رفـت و بـه جـايـى رسـيـد كـه علف بهترى داشت ، سگ را صدا كرد و گـوشـه اى خواباند؛ خود نيز، بر سر سنگى نشست . گوسفندان با خوابيدن سگ در مى يـافـتـنـد كـه پـيـشـروى لازم نـيـسـت و مـى تـوانـنـد بـچـرنـد و مشغول چرا شدند.
مـحـمد كه هنوز سبحانه نخورده است ، از كسيه توشه خود قدرى مويز و پنير و گرده اى نـان در مـى آورد و بـا اشـتـهـا غذاى خود را مى خورد. سپس از مشك كوچك آبى كه به همراه دارد، قدرى آب مى نوشد و سفره خود را جمع مى كند و در كيسه مى نهد.
بـعـد، به صحرا، به كوه و به آسمان مى نگرد؛ لحظه ها در تنهايى كند مى گذرند اما او بـا شـكـيبايى تحمل مى كند. تنهايى علاوه بر آنكه براى او، دستمايه شكيبايى ست ، بـاعـث مـى شـود كـه در هـمه چيز دقيق بنگرد و درست بينديشد؛ به گياهان مى نگرد، به تـنـوع آنـها؛ به رنگانگى گلها و برگها و ساقه هايشان و از خود مى پرسد چگونه از يـك سـرزمـيـن ، در يـك وجـب خـاك و در كـنـار هـم چـنـديـن گـيـاه ، بـا چـنـديـن شكل و رنگ و طرح مى رويد؟ لبه برگهاى اين يك مضرس است ؛ آن يك صاف است ؛ و آن ديـگـرى دالبـر دارد. آن يـكـى خار است ولى گلى فيروزه اى بر سر دارد؛ ساقه اين يك پـرز دارد و آن ديـگـرى ، صاف و صيقلى است . اين خارها و اين گياهان خودرو، چه گلهاى ملوس و رنگارنگى دارند؛ آن يك سفيد و آن ديگرى شنگرفى است .
آسمان را چه كسى بر فراز سر ما بر افراشته است ؟ ستارگان را چه كسى چون گلهاى نـورانـى ، در مـزرع آن كـاشـتـه اسـت ؟ چرا خورشيد چنين منظم و همواره با نورى يكدست ، صبحگاهان از افق شرق بر مى آيد و شامگاهان در افق غروب پنهان مى شود؟
ماه ، اين چراغ شباهنگام ، نور خود را از كه مى گيرد؟ چرا در آغاز هر برج نازك اندام است و تـا شـب چـهـاردهـم مـنـظـم و بـهـنـجـار، انـدك انـدك بـر آن مـى افـزايـد تـا بـدر كـامـل مى شود و دوباره مى كاهد؟ چرا همين سگ كه اكنون آن كنار خوابيده است با گوسفند فرق دارد؟ اين شامه تيز و هوش و چابكى و وفا را چه كسى در او نهاده است ؟
ايـن سـؤ الهـا كـه پـيـاپـى در جـان مـحـمـد خـلجـان مـى كـنـد و افـكـار او را بـه خـود مشغول داشته است ، دستاورد تنهايى اش در صحراست .
جنگ فجار
چـهـار سـال از روزى كـه مـحـمـد بـا عـمـوى خـود بـه شـام رفـتـه بـود و يـكـسـال از شـروع چـوپـانـى در قـرارط (كـه شـايـد يـكسال هم بيشتر نپاييد)، مى گذشت و اكنون محمد شانزده ساله بود و همراه عموى خويش و تـقـريـبـا تـمـام قـبـيـله قـريـش از مـكه بيرون آمده و در بازار عكاظ حضور يافته بود. قـبـائل مـخـتـلف عـرب كه غالبا در طول سال ، با يكديگر به جنگ مى پرداختند و يا به غـارت كـاروانـهـا، دسـت مـى زدنـد، مـيـان خـود قـرار گـذراده بـودنـد كـه در چـهـار مـاه سـال از جـنگ بپرهيزند؛ بنابراين قرار، جنگ چهار ماه ذيقعده ، ذيحجه ، محرم و رجب ، حرام بـود. (24) در ايـن مـاهـهـا، بـازارهـايـى در نـقـاط مـخـتـلف عـربـسـتـان تـشـكـيـل مـى شـد و هـمـگـان ، دوست و دشمن ، در آن به عرضه كالا و خريد و فروش ، مى پـرداختند. ديدن اين بازارها به ويژه بازار عكاظ كه از مهمترين و مشهورترين بازارهاى عـربـستان بود، براى همه كس غنيمت بود. محمد هم كه با عموى خود و ساير افراد قريش در بازار عكاظ حاضر شده بود، از ديدن آن لذت مى برد.
چاى سوزن انداختن نبود، هزاران نفر فروشنده ، در عكاظ كالاهاى خود را به معرض فروش گـذارده بـودنـد؛ هـمـه نـوع كالا هم به چشم مى خورد: پارچه هاى يمنى و مصرى و حبشى رنگارنگ ، ظروف سفالى با نقشهاى بسيار زيبا، سبدهاى دستباف ، جاجيم هاى خوش نقش ، وسـايـل و ابـزار جنگى چون شمشيرهاى هندى تيز و كلاهخودهاى محكم و زره هاى زركوب و تـبـرزيـنـهـاى كـوتـاه و نـيـزه هاى بلند و خنجرهاى آبدار، يراق و ابزار و دهنه اسبها در اندازه هاى گوناگون ، زينهاى نقره كوب و تركشهاى رنگارنگ با تيرهاى دلدوز و جگر شكاف .
هـر گـوشـه از بـازار راسـتـه دسـته ويژه اى از فروشندگان بود، يكجا راسته پارچه فـروشـان و جـاى ديـگـر راسـته چرم دوزان بود. يك جا كسانى بساط گسترده بودند كه عـطـريـات مـى فـروخـتـنـد: مـشـك و عـنـبـر و عـود و بـان و امثال آن . جارى ديگر راسته چوبدارها بود و در آن مرغ و خروس و گوسفند و اسب و شتر به مشتريان عرضه مى شد. خريداران بسيار در بازار موج مى زدند و جاى سوزن انداختن نـبـود. و چـون هـمـگـان از راههاى دور به بازار مى آمدند، دور تا درو بازار، خيمه هاى كه افـراد قـبـائل مـخـتـلف بـا خـود آورده بـودنـد، بـر پا بود و خريداران هنگام استراحت به چادرهاى خود مى رفتند.
در قـسـمـتـى از بـازار، جايگاه ويژه اى وجود داشت و بر آن كرسى هايى نهاده بودند كه راويـان شـاعـران و يـا سـخـنـوران بـر آن مـى ايستادند و شعر مى خواندند و يا سخن هاى مـوزون و آهنگين بيان مى داشتند. گاه شاعرانى كه خود صداى بلند و رسا داشتند و شعر خـوب مـى خـوانـدنـد، خـود شـعر خويش را قرائت مى كردند. داور يا داورانى هم بودند كه عيبها يا ايرادهاى شعرها را گوشزد مى كردند و يا شعرى را كه فخيم و بلند و بهنجار بود، مى ستودند.
ايـن مـراسـم بـسـيار مهم و جدى بود زيرا اگر شعرى مى درخشيد و بر همه شعرهايى كه عـرضـه شـده بـود بـه تـشخيص داروان غلبه مى كرد بعدا طى مراسمى به ديوار كعبه آويـخـتـه مـى شـد. گـاهـى در اين مراسم شعرهايى خوانده مى شد كه شاعر در سرودن آن يـكـسـال تـمـام رنـج بـرده بـود بـا آنـكه غالبا از صد بيت هم تجاوز نمى كرد. به اين شـعـرهـا، حـوليـات مـى گـفـتند. موضوع شعرهايى كه در عكاظ خوانده مى شد اغلب جنگ و حماسه و مفاخره و يا تغزل و وصف زنان يا افراد جنگاور و بتها يا ديار و قبيله و يا اسب بـود. البـتـه بـه نـدرت بـرخـى از شـعرا در عقايد و حكمت و اخلاق هم شعرى عرضه مى كردند.
محمد همه اينها را مى ديد و مى شنيد و به همه جاى بازار سر مى كشيد. براى سن او، تمام اين صحنه ها جالب بود و تا مى توانست تماشا مى كرد و گاهى از عموى خود ابوطالب در مورد برخى كالاها يا اشخاص ، چيزهايى مى پرسيد.
بـه نـاگـاه ، هـمـچـنـانـكـه دوشـادوش عـمـوى خـود در حـال قـدم زدن در قـسـمـتـى از بـازار بود، مرد مسلحى از اهالى مكه را ديد كه مى شناخت اما نامش را نمى دانست . اين مرد با شتاب از ميان انبوه مردم خريدار و تماشاگر و فروشنده ، خـود را بـه عـموى وى رسانيد و در گوش او چيزهايى گفت كه محمد به زحمت ، برخى از كـلمـات آن بـه گـوشـش خورد. به ويژه كه منش و روش او اجازه نمى داد هنگامى كه دو تن آهـسـتـه حـرف مـى زنـنـد بـراى شـنـيـدن كـوشـشى بكند؛ كردار او به وضوح با كودكان همسالش فرق داشت . به محض آنكه سخن آن مرد تمام شد و بازگشت و در ميان جمعيت انبوه بـازار عـكاظ، ناپيدا شد؛ ابوطالب به عده اى از افراد قريش كه در اطرافش بودند با كلمات و صدايى كه سعى مى كرد ديگران نفهمند گفت :
- هـر چـه زودتـر تـمـام قـريـش و كـنانه بايد به سوى مكه بگريزيم و خود را به مكه برسانيم .
- بگريزيم ؟ چرا؟
- صـدايـت را پايين بياور؛ بعدا مى گويم ، بشتابيد قريشيان و كنانى ها را پيدا كنيد و دسـتـور مرا به آنان بگويى : تك تك بياييد كه جلب توجه نكنيد بعد سر جاده مكه به هم مى پيونديم و با هم مى رويم .
ايـن سـفـارش هـا كه تمام شد دست محمد را گرفت و با يكى دو تن از پيرمردهاى قريش ، به سرعت به محلى كه اسبهاى خود را بسته بودند رفتند و بر اسبها پريدند و تا سر جاده اى كه به مكه مى رفت يكنفس تاختند. در آنجا منتظر ماندند تا بقيه برسند اما همچنان بر اسب و آماده حركت نشسته بودند. يكى از همراهان پرسيد حالا بگو قضيه چيست ؟
- مـى دانـيـد كـه هـر سـال نعمان بن منذز حاكم حيره ، كاروانى به عكاظ مى فرستد تا در مقابل آن پوست و ريسمان و پارچه هاى زربفت برايش ‍ بخرند و چون به كارگزارى كه حـفـاظت و حمايت كاروان با به عهده بگيرد، پول خوبى مى دهد؛ براض بن قيس كنانى از پـارسـال در صـدد بـود كـارگـزار نـعـمـان بـن مـنـذر بـشـود؛ امـا مـثـل ايـنـكـه (( عـروة الرحـال )) از قـبـيله هوازن پيشدستى مى كند و حفاظت و حمايت كاروان نعمان را به عهده مى گيرد. براض بسيار ناراحت مى شود و درصدد بر مى آيد كه عروه را بـيـن راه از پـاى در آورد. مـثـل ايـنـكـه ديـروز در سـرزمـيـن بـنـى مـره ، قبل از رسيدن كاروان به عكاظ، او را مى كشد و مى گريزد...
تـا لحـظـاتـى ديـگـر هـوازن مـطـلع خـواهـنـد شـد و چـون قـتـل در ايـن مـاه كـه مـاه حـرام است انجام گرفته آنها نيز به روى كنانه و ما، تيغ خواهند كـشيد. اگر بتوانيم قبل از آنان خود را به مكه برسانيم و در حرم باشيم ، آنان به حرم نخواهند آمد. (25)
محمد پرسيد:
- عـمـو جـان اگـر مـردى از كـنـانـه ، مردى از هوازن را كشته است ؛ ما كه قريش ‍ هستيم چرا بايد بگريزيم ؟
- عـزيـزم مـگـر تـو نـمـى دانـى كه ما با كنانه هم پيمان هستيم ؛ از ديدگاه هوازن همه هم پيمانان كنانه ، در حكم كنانه اند؟
تـا ايـن لحظه كنانى ها و قريشيان يك يك يا چند چند از راه رسيدند و چون دانسته شد كه كـسـى بـاقـى نـمانده است ، ابوطالب كوتاه و فشرده يكبار ديگر موضوع را براى همه باز گفت و سپس همگى يكباره با هم به سرعت به سوى مكه پيش تاختند.
از آنـسـو هـوازن نـيـز از قـضيه آگاه شدند و در يافتند كه كنانه و قريش به سوى مكه گـريـخـتـه انـد؛ بـا سرعت هر چه تمامتر در پى آنان به راه افتادند و سرانجام پيش از آنـكـه قـريـش و كنانه به حريم مكه برسند؛ به آنان رسيدند و جنگ در گرفت . اما چون غـروب بـود؛ لحـظاتى بعد، شب در رسيد و قريش و كنانه با استفاده از تاريكى شب با جـنـگ و گـريـز خـود را بـه حريم مكه رساندند و هوازن ناگزير بازگشتند؛ اما جنگ بين آنـان از يـكـسـو و كـنـانـه و قـريـش از سـوى ديـگـر، چـهـار سـال طـول كـشـيـد. بـديـنـصـورت كـه گـاهـى ايـنان از مكه خارج مى شدند و با آنان مى جـنـگـيـدنـد. پـس از چـهـل سـال ، سـرانـجام جنگ با پرداخت خونبهاى هوازن كه تعداد كشته شدگان آن از قريش و كنانه بيشتر بود؛ به پايان رسيد (26) . به اين جنگ از همان جهت كه در يكى از ماههايى كه جنگ در آن حرمت داشت . واقع شده بود، فجار (يعنى گناه )، نام داده بودند.


جوانى
احياء پيمانى باستانى و انسانى
چهار سال تمام از آغاز جنگ فجار چهارم مى گذشت و ماه پيش پايان يافته بود. اكنون ماه شـوال و مـحـمـد بيست ساله بود در كنار عموى خود زبير بن عبدالمطلب نزديك خانه كعبه ايـسـتـاده بـود. زبـير هم مثل ابوطالب عموى تنى وى بود يعنى مادر زبير و ابوطالب و پـدرش عـبدالله و پنج نفر از 6 تن عمه اى كه داشت ، همه يكى بود. طبعا اينان به محمد كشش بيشترى داشتند. حمزه هم گرچه از عموهاى ناتنى بود اما به خاطر همسنى با محمد، همان كشش بين آندو وجود داشت .
بـارى ، آن روز بـا عـمـوى خـود زبـيـر در كـنـار كعبه ايستاده بودند و گفتگو مى كردند. ناگاه صداى فرياد مردى از كوه ابوقبيس بلند شد. محمد و زبير نگاهى به هم افكندند و بـه جـانـب صـدا دويدند و در آنجا ديدند مردى بالاى كوه ايستاده و خطاب به مردمى كه پايين ايستاده بودند و مى گويد:
- (( اى مـردان (قـريـش )! بـه داد سـتمديده اى دور از طائفه و كسان خويش ‍ برسيد كه در داخل شهر مكه كالاى او را به ستم مى برند )) (27)
وقتى آن مرد از كوه پايين آمد، زبير به او گفت :
- چه پيش آمده است ؟
- مـن مـردى غربيم از بنى زبيد. كالايى كه تنها دارايى من بود از راهى دور، از ميان قبيله خـويـش بـه شـهـر شـمـا آورده بـودم تـا بـفـروشـم . عـاص بـن وائل سـهـمـى آن را از مـن خـريـد؛ مـن كـالا را بـه او تحويل دادم ؛ اما او از دادن قيمت آن ، خوددارى مى كند. ناچار به اين بلندى آمدم و از ستم او فرياد كردم شايد جوانمردى در ميان شما مردم مكه پيدا شود كه داد من بستاند.
مرد اين سخنان را كه مى گفت : به پنهاى صورت مى گريست .
زبـير دست او را گرفت و با خود به دارالندوه در كنار كعبه آورد كه در آنجا اكثر سران قـريـش ، حضور داشتند و دور هم جمع بودند. زبير در حاليكه دست آن مرد را هنوز در دست داشت موضوع را مطرح كرد. محمد نيز همچنان در كنار او بود.
عـبـدالله بـن جـدعـان تيمى كه از شنيدن ماجرا سخت ناراحت شده بود، خطاب به حاضران گفت :
- در گـذشـتـه هـاى دور مـيـان بـرخـى مـردان جـرهـم كـه هـمـه نـامـشـان فـضـل بـود، پـيـمـانـى وجـود داشـت كـه بـه پـيـمـان (( فضل )) ها مشهور بود و اساس آن دفاع از حقوق افتادگان بود؛ هر كس آن پيمان را مى سـتـايـد و امـروز بـا ديـدن ايـن خود سرى ها و ستمگرى ها در مكه ، چنين پيمانى را براى سـتـاندن حق مظلومانى چون اين مرد، ضرورى مى داند، همين لحظه با من به خانه من بيايد تا با هم آن پيمان پدران خويش را از نو، زنده كنيم .
هـمـگـى يـكـصـدا او را ستودند و افراد بسيارى از بنى هاشم ، از جمله زبير و محمد و نيز بـرخـى از بنى مطلب بن عبدمناف و بنى زهرة ابن كلاب و بنى تيم بن مره و بنى حارث بـن فـهـر؛ بـه خـانـه عـبـدالله بـن جدعان رفتند. آن مرد را هم با خود بردند و موقتا، در گـوشـه اى نـشـانـدنـد. سـپس پيمان بستند كه براى يارى هر ستمديده و گرفتن حق وى همداستان باشند و اجازه ندهند كه در مكه بر احدى ستم شود. (28)
پـس از بـسـتن پيمان ، دست آن مرد را گرفتند و شمشيرها را از نيام كشيدند و يكراست به خانه عاص بن وائل رفتند و به عاص گفتند:
- اين مرد مى گويد كه كالايى به تو فروخته است و تو قيمت آن را به وى نپرداخته اى ؟
عاص نگاهى به آن مرد و نگاهى به انبوه مردان پشت سر وى و شمشيرهاى آخته اى كه در كف داشتند انداخت و اگر چه از پيمان آنان اطلاعى نداشت اما دانست كه جاى چون و چرا نيست ؛ بنابراين پاسخ داد:
- راست مى گويد: متاع او نزد من است .
- فورا آن را به وى بازگردان .
عاص به درون خانه رفت و كالاى او را بى كم و كاستى آورد و به دست آن مرد داد.
زبير بن عبدالمطلب از وى پرسيد:
- آيا اين همان متاع توست و كم و كسرى ندارد؟
- آرى همانست ؛ بى كم و كاستى .
سپس آن مرد آنان را دعا كرد و شادمان پى كار خود رفت و هم پيمانان نيز كه نخستين ثمره زيباى پيمان خويش را ديده بودند؛ به خانه هاى خويش باز گشتند. (29)
سفر دوم به شام
25 سـال است و اكنون بيرون مكه كنار غار حراء نشسته و چشمان را به افقهاى دور دوخته اسـت . غـروبـى سـخـت دلگير است ؛ آفتاب در گوشه اى از افق ، آرام آرام سر به خواب نـمـى نـهد و دنباله بالا پوش گلگون خود را با خويش به پشت كوه مى كشاند. صحرا، ايـن دريـاى بـى مـوج شـن ، تـن آفـتـابـسوخته خود را اينك در خنكاى غروب بى رنگ ، مى شـويـد. خـارهـاى بـلنـد مـغـيـلان و صـخـره هـايـى كـه جـاى جـاى ، پـيـش روى مـحـمـد، در دل صـحـرا، سـرپا ايستاده اند؛ در سكوت و هم انگيز غروب هنگام ، سايه وار، لحظه به لحـظـه تـيـره رنـگـتـر مـى شـونـد و احـسـاس تـنـهـايـى و غـربـت را در دل مـحـمـد، غـليـظتر مى كنند. محمد اين غار و صخره هاى اين كوهسار و صحراى پيش ‍ رو را 25 سـال تـمـام ديـده اسـت و آن را خـوب مـى شـنـاسد. تمام كودكى خود را در همين سرزمين گـذارنده است پدر را هرگز نديده اما از مادر، چيزهايى را در خاطر دارد كه البته از شش سـالگـى فـراتـر نـمـى رود عـبدالمطلب جد خود و حليمه دايه خويش را بيش به ياد مى آورد؛ امام مهربانترين دايه خود، صحرا را، بيشتر در خاطر دارد. روزهاى كودكى خود را در گـوشـه و كنار اين صحرا به ياد مى آورد؛ روزهاى چوپانى با دستهايى كه هنوز بوى كـودكـى مـى داد و پـاهـايـى كـه از ارتـفـاع قـامـت گوسفندان بلندتر نبود. روزهايى كه تنهايى خاموشى صحرا، بزرگترين همنفس وى گوسفندان تنها همبازيهاى او بودند.
روزهـايـى كـه انـديـشـه هاى طولانى در آفرينش آسمان و صحراى گسترده و كوههاى بر افـراخـتـه و شـنـهـاى روان و خـارهـاى مـغـيـلان و نـيز انديشيدن در آفريننده آنان ؛ يگانه دلمشغولى وى بود.
روزهـاى گـرم و كـشـدار و طـولانـى ؛ روزهـاى سـاكـت غـمـگـنـى و تـنـهـايـى روزهايى كه دل كـوچـكـش بـهانه مادر مى گرفت اما تنها خورشيد سوزان صحرا، جاى مادر را پر كرده بـود و از جـاى بـوسـه هـاى داغ خـورشـيـد كـه نـاشـيـانـه مـى خـواسـت مـادرى كند، گلداغ تـاول مـى رويـيـد. روزهايى كه چوپانى كوچك بود، اما هرگز نه سنگى بر گوسپندى افـكـنده و نه چوبى بر پشت بره اى فرود آورده بود. اگر ميش ها و برگان نوباوه مى تـوانـسـتـنـد شهادت بدهند حتى يك شكايت از محمد كوچك ، محمد مهربان ، در آن روزها، به خـاطـر نـداشـتـنـد. حـتـى سـوسـمـارها و حشره هاى صحرا زيسته بود و بر هر خاربن ، هر سـنگريزه ، هر صخره و هر تپه رمل ؛ اثر پاى او يا تكيه بدن او يا دستكم جاى نگاه او مانده بود و بر آنها گاه اشكى با ياد مادر بر افشانده بود.
شـبـهـى از مـادر را به ياد مى آورد كه سخت محتشم بود و بسيار زيبا با بالايى بلند در لباسى كه وقار او را همانقدر آشكار مى كرد كه تن او را مى پوشاند. تا به خاطر دارد چـهـره مـادر را پـوشـيـده و در هـاله غـمى ژرف ديده است و بعدها در يافته كه مادر چه زود شوى را از دست داده است ؛ به همان زودى كه خود او، مادر را. روزهاى حمايت جد پدرى نيز، زياد نپاييد.
از شـيـرين ترين دوران كودكى ، آنچه اينك به ياد او مى آيد، آن سفر دلچسب ، آن نخستين سـفـر بـه مـرزهـاى نـاشـنـاخـتـه ، فـراسـوى صـحـراهاى بطحاء، با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام است و آن ملاقات ديدنى و در يادماندنى ، در ميانه راه با قديس نجران . بـه خـاطر مى آورد كه احترامى كه آن پيرمرد به آن او مى گذاشت كمتر از احترامى نبود كه مادر يا جد پدرى به وى مى گذاشتند.
و نيز نوجوانى خود را به خاطر مى آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو، بـيـن مـكـه و شـام گـذشـت . در طـول ايـن نـوجوانى و سپس جوانى ، پاكى و بى نيازى و اسـتـغـنـاى طـبـع و صداقت و امانت در كار و كردار و عصمت چشم حشمت جسم و بالاى موزون و هـنـجار رفتارش ، چنان بوده است كه حتى در مكه سياه ، مكه بد، مكه دد، مكه گناه نيز به پـاكـى و امـانـت انـگشت نماست و نه تنها نيكان و موحدان و پاكان قريش و غير آن كه حتى ميخوارگان ، عشرت پيشگان ، ربا خواران و دنيا طلبان نيز، پاكى او را پاس ‍ مى دارند و در سـراسـر بـطحاء، او را محمد امين مى نامند. همه اين ويژگى ها در او، دستمايه علاقه مردم مكه به وى شده است .
مـحـمـد، غـرق در خاطره ها، همچنان هنوز بر دهانه غار حراء نشسته است و به افق مى نگرد كـه ايـنـك ديگر با غروب كامل خورشيد، تيره شده و تنها روشناى خفيفى از خورشيد، بر جاى مانده است چون گردى كه از گذر سوارى بر جا مانده باشد.
مـحمد به خاطر مى آورد كه هماره از وضع اجتماعى مكه رنج مى برده است بت پرستى كه ريـشـه هـمـه جـهـالت هـا و بديهاست ؛ او را بيش از هر چيز ديگر رنج مى دهد. بعد از آن ، فـسـاد اخلاقى و ميل و توجه مردم به لهو و لعب كه نتيجه مستقيم زراندوزى و ربا خوارى رايج بين بيشتر سران و اشراف است . نيز ستمى كه بر بردگان روا مى دارند دلش را خون مى كند.
كـم كـم تـيـرگـى چـيـرگـى مـى كـنـد و اگـر تـاريـك شـود، پـايـيـن آمـدن از غـار حـراء مـشـكـل مـى شود؛ محمد بر مى خيزد و از غار فاصله مى گيرد و به سوى خانه عمو روانه مـى گـردد. احـسـاس مـى كـنـد ايـن كـنـاره گـيـرى از محيط مكه و تنها نشستن در غار حراء و انـديـشـيـدن بـه بـليـه هـاى اجتماعى ، دلش را تا اندازه اى آرامش مى بخشد. پيش خود مى گـويـد شـايد پدر بزرگم عبدالمطلب هم كه گاهى به اين غار پناه مى آورد؛ به خاطر رنجى بود كه از محيط اجتماعى مكه مى برد. (30)
وقتى به خانه رسيد، عمويش ابوطالب منتظر او بود:
- كجا رفته بودى ؟ از هر كه پرسيدم نمى دانست كجا هستى .
- به كوه حراء رفته بودم .
- پدر و مادر فدايت ، براى چه به كوه حراء؟
- بـر دهـانـه غار حراء نشسته بودم . دلم گرفته بود، از آن جا به دشت صحرا نگاه مى كردم و قدرى التيام يافتم و به خانه باز گشتم .
- مى دانم كه بيكار ماندن براى جوانى چون تو، بسيار رنج آور است ...
- نـه عـمـو جان ، تنها اين نيست ؛ من از آنچه در مكه مى گذرد ناراحتم ؛ از ستمهايى كه در حق بيچارگان روا مى دارند...
- آن را كه با (( حلف الفضول )) چاره كرده ايد...
- (( پـيـمـان فضول )) چقدر مى تواند رفع ستم كند؟ آيا اين پيمان مى تواند به برده دار بـگـويـد كـه بـرده خـود را نـزن ؛ بـه او از غـذايى كه خود مى خورى ، بده ؟ آيا اين پيمان مى تواند...
- بيش از آن چه مى توان كرد؟
- نمى دانم ، در انديشه همين چيزها بودم كه قدم زنان تا غار حراء راه پيمودم ... حالا با من چه كار داشتيد؟
- خديجه دختر خويلد را مى شناسى ؟
- كيست كه او را نشناسد.
- امـروز صـبـح ، غـلام خـود (( ميسره )) را نزد من فرستاده و پيام داد نزد او بروم ؛ وقتى رفـتـم گـفـت : اوصـاف بـرادرزاده ات مـحـمـد را بـسـيـار شـنـيـده ام ؛ مـى دانـى كـه مـن هـر سـال مـردانـى را اجـيـر مى كنم تا سرپرستى كاروان تجارى ام را در سفر شام به عهده بگيرند و به جاى من تجارت كنند و چون باز مى گردند و به آنان دو شتر جوان دستمزد مى دهم . اگر برادرزاده تو بپذيرد، امسال اين كار را به او واگذار خواهم كرد و مزد او را دو بـرابـر يـعـنى چهار شتر جوان خواهم داد. او از من خواست تا موضوع را با تو در ميان نـهـم و قـرار شـد پـاسـخ را تـو خـود بـه او بـگـويـى . حال چه مى گويى ؟
- نظر شما چيست ؟
- خديجه زن بزرگوارى است ؛ بسيار محترم است و در مكه همه به او (( طاهره )) لقب داده اند...
- در مورد او شكى ندارم و چيزى نمى گويم ؛ در مورد خودم نظرتان را مى پرسم . آيا من مى توانم از عهده اين كار برآيم ؟ من تاكنون تجارت نكرده ام و جز يكبار آنهم در كودكى با شما، به شام نرفته ام .
- خـديـجه بى گمان غلام خود ميسره را با تو همراه خواهد كرد زيرا به ياد دارم كه او را هر سال با همه كسانى كه اجير مى كرد، مى فرستاد، ميسره تجار شام را مى شناسد و مى دانـد و كـه تـو كالاها را نزد چه كسانى و كجا ببرى ؛ البته اختيار كار در دست توست و تـو مـى تـوانـى در آنـجا به هر كس كه بيشتر و بهتر خريد، كالاها را بفروشى و آنچه خديجه مى خواهد خريدارى كنى و براى او بازگردانى .
- بسيار خوب ؛ فردا به خانه او خواهم رفت .
خـانـه خـديـجـه ، بـزرگ و وسـيـع و دو اشـكـوبـه اسـت . خـديـجـه از ثـروتـمـندان طراز اول مـكـه اسـت و ايـن خانه در خور اوست . محمد نگاهى به بيرون خانه مى اندازد و با ياد خـداونـد، در مـى كـوبـد. مـيـسـره غـلام خـديـجـه در را بـاز مـى كند. منتظر اوست و او را به داخـل خـانـه راهـنـمـا مـى شـود. داخـل خـانـه از بـيـرون آن مـجـلل تـر اسـت ، پرده هاى زربافت ؛ فرشهاى گرانقيمت ، مخده هاى مخملى ... ميسره او را بـه اطـاقـى كـه خـديـجـه در آنـسـت راهـنـمـايـى مـى كـنـد. خـديـجـه ، زيـبـا و مـحتشم است ، چـهـل سـال دارد؛ لبـاسـهـاى گرانقيمتى بر تن دارد و در چادرى از پارچه اعلاى مصرى ، خود را پوشيده است .
محمد گرچه نام و اوصاف او را بسيار شنيده بود اما تا آن لحظه به خاطر نمى آورد كه خـود او را ديـده بـاشـد بر عكس خديجه ، چند بار او را ديده است . وقتى محمد به دنيا آمده بـود او پـانـزده سـال بـود و هـنـوز بـه خـانـه شـوهـر اول خـود ابـوهـاله تـمـيـمـى هم نرفته بود پس ، طبيعى بود كه دوران كودكى محمد را از وقتى كه نزد مادرش و سپس پدر بزرگتر عبدالمطلب بزرگ مى شد، ديده باشد؛ بعدها هـم كـه محمد بزرگتر شد چند بار در گوشه و كنار مكه او را ديده بود؛ اما هيچگاه با او روبـرو نـشـده بـود و اينكه مى ديد فرزند عبدالله چه رشيد شده است ؛ سربلندى را در دل شـبـهاى صحرا، از بلندترين شاخسار كوكبها، فراچيده و سكوت و آرامش و وقار را از صخره ، از صحرا، از شب ، آموخته است . نفس در نفس صبح و چشم در چشم بركه و گام و گام آفتاب ، پاكى اندوخته و صفا آموخته و جان را بر افروخته است .
ايستادن ، تنها ايستادن را همراه با خرسندى و سرسبزى و شادابى ، از تكدرخت هاى مغموم صحرا، فراگرفته است و شكيبى سبز، همراه دارد.
چـشـمـانـش ، سـيـاهـى را بـا آفـتـاب آمـيـخـتـه و شـرم را بـا روشـنـايـى و شـيـر را بـا غزال و معصوميت را با جلال و سلام و را با سوال . چشمان صحرازادى كه تا افق هاى دور مى نگرد و با غم مردم مى گريد. چشمانى به سلامت مهربانى به صداقت بى زبانى ، چشمانى كه پرسش را از شدت مهر، به هيات پاسخ مى گويد و (( كاوش )) را از شدت شرم به هيات (( يافته )) ، انجام مى دهد.
چـشـمـانى كه تبسمى از لبان به وام دارد. بايد از شب پرسيد چه نام دارد و از دريا كه ژرفـاى آن تـا كـجـاسـت ؟ بـا نـگـاهـى چـون سـراب ، زلال و چون تيغ ، تيز و چون آفتاب ، گرمايى .
پـيـشانى اش ، سپيده را بر صخره گسترده و مهتاب را بر پرند و طره هاى سايه بان ، دسته اى از سنبلستانى است كه بر شانه ها افتاده ؛ شبى ديگر با تبى ديگر، شبى از مـخمل موج و تيره اما در اوج ، پرنيانى از جنس گيسوانى كه به مهربانى روى دو گوش كوچك و نجيب و خفته او، بالاپوشى از حرير فرو افكنده است .
ابـروان سـيـاهـش ، تـركـيـب نـمـكـيـن را در مـجـمـوعـه چـشـم و گـيـسـو، بـه چـيـرگـى ، كامل مى كند آنك چشمان و مژگان ، اينك گيسوان و اكنون ابروان .


اگر دشمن كشد ساغر وگر دوست
به ياد ابروى مردانه اوست

بينى كشيده تكيده اش خطى است كه ظرافت و استحكام را با سهمى برابر، به دو نيم مى كـنـد و لبـانـش بـه هـنـگـام گـفـتـار، ذوق شـنـيـدن را بـر مـى انـگـيـزد و هـمـاره انـگار از عـسـل مـى گـويـد و بـه هـنـگـام خـامـوشـى ، شـيرينى و آرامش ‍ سكوت دره هاى پاك و دست نـايـافـتـه را به خاطر مى آورد و اينهمه در قامتى فراهم آمده است به موزونى زيباترين سـپـيـدار راسـت ، بـا گـردنـى افـراخـتـه ، بـلند اما به هنجار، با بازوان و دستهايى از يارستن ، توانستن ، نوازش و پاكى و با گامهايى از ايستادگى ، صلابت و دوستى .
و اين مجموعه رسايى و زيبايى و صلابت و موزونى و امانت و صداقت و نجابت كه به امين ، شهرت يافته ، اينك پيش روى او ايستاده است .
محمد سلام مى كند و همچنان كه ايستاده است مى گويد:
ـ پيام شما رسيد، آمده ام كه موافقت خود را بيان كنم .
خديجه نيز به او درود مى فرستد و آنگاه تعارف مى كند كه بنشيند. سپس ‍ مى گويد:
ـ خوشحالم كه درخواست مرا پذيرفته ايد، من از امانت و درستى شما بسيار شنيده ام و نيز مى دانم كه مردم مكه به شما امين مى گويند. چنانكه به عمويتان هم گفته ام به همين جهت مـى خـواهم به شما دو برابر مزد بدهم . اگر آماده هستيد همين فردا حركت كنيد. ميسره غلام خود را نيز با شما خواهم فرستاد.
ـ لابد ديگر كاروانهاى قريش هم فردا حركت خواهند كرد، اينطور نيست ؟
ـ آرى ، چرا اين را مى پرسيد؟
ـ انديشيدم كه اگر تنها بخواهيم برويم به مردانى نياز داريم كه كاروان را در برابر راهـزنـان و غـارتـگـران حـافـظت كنند اما اگر كاروان قريش حركت مى كند، پس نيازى به مردان مسلح نيست .
ـ هـمـيـنطور است ، دارالندوه مزد مردان مسلح كاروان را از صاحبان كالاها مى گيرد؛ من هم هر سال سهم خود را مى پردازم . ميسره در جريان همه امور هست و به شما خواهد گفت .
وقـتى محمد برخاست و رفت ، خديجه با خود گفت : نجابت و پاكى از سيماى او پيداست ، خدا او را از بلايا نگهدارد، چقدر با شرم و چقدر با وقار است .
صـبـح روز شـانـزدهـم ذى الحـجـه سـال بـيـسـت و پـنـجـم واقـعـه فـيـل ، درسـت چـهـار سال و نه ماه و شش روز پس از (( فجار )) چهارم بود كه محمد، همراه مـيـسره ، از مكه پا بيرون نهاد. (31) در راه هنگامى كه به (( ابواء )) رسيدند به سر قبر مادر خود رفت و آن را زيارت كرد:
ـ مـادر، مـرا بـه خـداونـد بـزرگ سـپـردى و خـود در دل خاك خفتى ، اينك من به عنايت خداوند، بزرگ شده ام . هنوز ازدواج نكرده ام اما مسؤ وليت كاروان مهمى با من است و از اين پس مى توانم روى پاى خود بايستم .
در مـديـنـه هـم فـرصـت يافت كه به (( دارالنابغه )) (32) سر بزند و قبر پدر را زيارت كند و نيز از اقوام مادرى ، حالى بپرسد.
در (( بصرى )) به ميسره گفت :

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 18:00   #4
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

ـ وقـتـى دوازده ساله بودم با عمويم ابوطالب در سفر شام ، به اينجا رسيديم ، در همين صـومـعـه كـه بـالاى آن چـشـمـه مى بينى ، مرد راهبى عبادت مى كرد به نام بحيرا، مردى نـورانـى و مـهـربـان بـود. يـادم نـمـى رود كـه هـمـان روز كـه مـا در ايـن جا مدت كوتاهى مـثـل الان ، اطراق كرده بوديم ، آن مرد روحانى ، از صومعه بيرون آمد. عمويم مى گفت كه كمتر اين كار را انجام مى داد. شايد از آن جهت كه آنروز كاروانهاى ديگرى هم كنار صومعه بـار افـكـنـده بـودنـد، بـيـرون آمـده بـود. مـردم قـيـل و قـال مـى كردند و هر كس به كار خود مشغول بود اما همينكه او از دير خود پا بيرون نهاد. جمعيت ساكت شد و او با احوالپرسى از يكايك افراد كاروانها، به من رسيد. تا چشمش به من افتاد، از عمويم پرسيد اين كودك كيست و هنگامى كه عمو مرا معرفى كرد او روبروى من ايـسـتـاد و سـپس زانوان را خم كرد تا قد خود را با قد من برابر كند، آنگاه مرا به لات و عزى سوگند داد كه هر چه مى پرسد، درست پاسخ دهم . من به او گفتم از من با سوگند به اين دو مپرس چرا كه هيچ چيز را از اين دو ناخوشتر نمى دارم .
او كـه بـه هـنـگـام گـفـتـن ايـن خـاطـره هـا هـمـراه مـيـسـره مشغول محكم كردن بارهاى يكى از شتران بود، نگاهى به صومعه افكند و گفت :
ـ نـمـى دانـم طـى ايـن دوازده سيزده سالى كه به اينجا نيامده ام ، بحيرا مرده است يا هنوز زنده است و در صومعه ، عبادت مى كند.
صدايى از پشت سر محمد، پاسخ داد:
ـ مرده است ، خدا او را رحمت كند.
محمد كه پشتش به او بود و با بار شتر كلنجار مى رفت و او را تا آن هنگام نديده بود، بـا اندكى شگفتى برگشت تا ببيند چه كسى اين سخن را گفت . ميسره هم كه آنسوى شتر ايستاده بود و حتى چهره محمد را نمى ديد، پيش ‍ آمد تا بداند اين غريبه كيست .
مـردى بـود مـيـانـسال و در هياءت راهبان و همان لباسهايى را بر تن داشت كه محمد در تن بحيرا ديده بود. محمد از وى پرسيد:
ـ شما كه هستيد؟ و از كجا مى دانيد كه او مرده است ؟
ـ نـام مـن (( نـسـطور )) است ، جانشين بحيرا در همين صومعه هستم ، شما را از درون صومعه ديدم به نزدتان آمدم ، بخشى از سخنان شما را ناخواسته شنيدم ، خداوند بحيرا را رحمت كـنـد. اكـنـون كـه شـما را مى بينم ، در مى يابم كه او كاملا درست گفته بوده است . تمام نشانه هايى را كه در مورد پيامبر آخر خداوند در كتابهاى ما آمده است در شما مى بينم . نام شـمـا بـايد محمد باشد. بحيرا ماجراى ملاقات خود را با شما را براى من گفته بود. به زودى به پيامبرى مبعوث خواهى شد.
عقل از سر مسيره پريده بود؛ اما محمد چيزى نمى گفت و تنها به چهره نسطور مى نگريست .
نـسـطـور از آنـان دعـوت كـرد كـه بـه صـومـعـه در آيـنـد و بـا وى غـذايـى تناول كنند اما كاروان آماده حركت بود و با او بدرود كردند و به سوى شام راه افتادند.
در راه مسير با خود مى گفت :
ـ از مكه تا اينجا كرامات بسيار از او ديده بودم ؛ اينك اين مرد راهب نيز مژده پيامبرى او را مى دهد. چه خوشبختى بزرگى نصيب من شد كه با مردى چنين بزرگوار همسفر شده ام .
وقتى به مكه بازگشتند: خديجه از غلام خويش پرسيد:
ـ مسيره ، بر شما چه گذشت و او را چگونه يافتى ؟
ـ مـردى بـه راءفـت و مـهـربـانـى و وقار و شرم چون او نديده ام . از اينجا كه رفتيم ، در ابـواء بـه زيـارت قـبـر مـادر خـود رفت و وقتى بازگشت ، چشمهاى او را اشك آلود ديدم ؛ همچنين هنگامى كه در يثرب از زيارت آرامگاه پدر خويش ‍ بازگشت .
در راه حتى يك بار با من به درشتى سخن نگفت و در هر كارى كه من داشتم و او مى توانست ، مـرا يـارى كـرد چـه در تـعـليـف شـتـران و چه در بستن بار آنان و يا جز آن . در هيچ كار شخصى خويش به من فرمانى نداد. چون به (( بصرى )) رسيديم ؛ راهبى نسطور نام ، نـزد او آمـد؛ مـن نيز كنار او ايستاده بودم و به گوش خويش شنيدم كه به وى گفت نشانه هـاى تـو را در كـتـاب مقدس خويش خوانده ام ؛ تو همان پيامبرى كه به زودى مبعوث خواهد شد.
در شـام و بـه هنگام فروش كالاها، چون كارگزاران سابق چنين نبود كه دلسوزى را كنار نـهـد و شـتـاب كـنـد. به تمام كسانى كه خريدار كالاى او بودند سر زد و با يك يك به گـفـتـگو پرداخت و قيمت گرفت و آنگاه به گرانترين قيمت فروخت . چنانكه مى دانيد؛ اين بار چندين برابر بارهاى پيشين سود برده ايد.
در شام زنان زيبا روى بسيار وجود دارد؛ هرگز نديدم كه به هيچكس نظرى داشته باشد و يـا چـون ديـگـر افـراد كـاروان هـايـى كـه بـا مـا بودند؛ به عيش و نوش ‍ و لهو و لعب بپردازد و يا يك قيراط از پول و مال شما را صرف خريد براى خويش كند.
هـم پـاك بـود و هم شرمگين ؛ هم مهربان بود و هم قاطع ؛ هم كارگزار بود و هم كارگر. بـرخـى خـصـلتها در اوست كه در هيچكس پيش از وى نديده ام : به هنگام شعف و شادمانى ، سـبـكـسـرى نمى كند و چون به خنده افتد، بلند نمى خندد؛ نيز، خشم او را از جاى در نمى بـرد و بـر خـويـش فـرمـانـرواست ؛ اما فرو خوردن خشم و حلم و بربارى وى از زبونى نيست . عقايد خويش را بى پروا بيان مى كند و از هيچكس جز خدا نمى ترسد؛ من در شگفتم مـردى كـه هـنـوز ازدواج هـم نـكـرده است ؛ اينهمه پختگى و تدبير و مناعت و بزرگوارى و شكيب و حلم و فروتنى را از رهگذر كدام تجربه ، در خود جمع كرده است ؟


ازدواج
آنـچه ميسره از محمد مى گويد، همه در جان خديجه مى نشنيد. لازم نيست در و ديوار گواهى دهـنـد، دل خـديـجـه بـهترين گواه است . از همان روزى كه محمد نزد وى آمد و او، آن مجموعه جـمـال و كـمـال را ديد، تا امروز كه دو ماه و بيست و چهار روز است (33) از سفر بـاز آمـده اسـت و ايـن غـلام ، از اوصـاف او مـى گـويـد خـديـجـه لحـظـه اى از يـاد او غـافـل نـبـوده اسـت . روزهـاى اول كـه مـحـمـد از مـكـه بـيـرون رفـت ، خـديـجـه نمى خواست حـال خـود را بـاور كـنـد. گـمـان مـى كرد دلشوره بيخودى كه بدان دچار شده بود براى كالاهايى بود كه به دست جوانى بى تجربه سپرده و او را به شام روانه كرده بود اما اين فريب را دلش باور نمى كرد. مى دانست اگر تمام آن كالا مى سوخت هم ، نه از ثروت او مـى كـاسـت و نـه او كـسـى بـود كـه چـون زرانـدوزان لئيـم ، دل و جان به مال بسته باشد.
پـس چـرا هـر لحـظـه كاروان را پيش چشم داشت ؟ چرا هر كس سخن از سفر شام به ميان مى آورد، دلش به طپش مى افتاد؟ چرا دائم در خيال ، گام به گام با كاروان همراه بود:
ـ الان بـايـد بـه ابـواء رسـيـده بـاشـنـد... اكـنـون در مـديـنـه انـد... حـالا بـايـد دو منزل از مدينه گذشته باشند... اينك در بصرى بار افكنده اند... و و...
كم كم دانست كه بر سر او چه آمده بود. به روشنى دريافت كه اين نه كاروان و نه كالا بـود كـه دغـدغـه شب و روز دل او شده بود. هر چه بود در آن كاروانسالار؛ در محمد بود... آرى هـر چـه بـود او بـود... او بـود كه از همان نخستين ديدار، بى آنكه از شرم ، هيچ سر بـر دارد تـا در خـديـجـه بنگرد، رشته اى بر گردن او افكنده بود و با خود مى كشيد... حتى او را تا شام برده و برگردانده بود.
از روزى كـه دل خـديـجـه ، ايـن حـقـيـقـت را روشـن و روبـاروى عقل خود در ميان نهاد؛ دانست كه ديگر او را از (( محمد )) گزير نيست .
حـال كـه چـنـيـن بـود، چـرا بـايـد خـود را مـى فـريـفـت ؟ دل را يـله كـرد تـا هـر چـه مـى خـواهـد بـى تـابـى كـنـد و بـهـانـه بـگـيـرد و چـون دل ، سلطان وجود او شد، همه چيز او را در تصرف گرفت و به خدمت گمارد: ديگر چشمان خـديـجـه از او فـرمـان نـمى بردند وگرنه چرا بايد آنقدر مى گريستند يا به راه شام دوخـتـه مـى شـدنـد و انـتـظـار آن سـفـر كـرده را صـدايـى كـه از در بـر مـى خـاسـت ، دل او مى طپيد؟
خـديـجـه مـى دانـسـت كـه ايـن عـلاقـه او به محمد، با دوستى هاى ساده و عشقهاى معمولى ، بـسـيـار تـفـاوت داشـت چـرا كـه او خـود را مـى شـنـاخـت : زن چـهـل سـاله اى كـه دوبار ازدواج كرده بود، از هر يك از شوهران خود پياپى مرده بودند، فـرزنـد داشـت و بـا هـر كـدام مدتى زندگى كرده بود؛ پس او اسير تن نبود چون در اين زمـيـنـه ، آرد خـود را بـيـخـتـه و الك را آويـخـتـه بـود. بـه دلسـوزيـهـاى زنـان هـمـسـن و سـال خـويـش هـم وقـعـى نـمـى نهاد؛ همانهايى كه به زنان بيوه اى چون او، توصيه مى كردند كه : (( زن بايد سرپرستى داشته باشد، زن بيوه خوب نيست تنها بماند )) چرا كـه خـواسـتـگـاران خـوب ، بـسـيـار داشـت ؛ اگـر بـرخـى از آنـهـا هـم چـشـمـى بـه مـال او مـى داشـتـنـد، امـا هـم خـود ثروتمند و هم اهل زندگى بودند. به علاوه ، همه گونه خـواستگار پا پيش ‍ نهاده بودند يعنى كسانى هم كه واقعا خود او را مى خواستند و چشمى بـه مـال و ثـروت او نـداشـتـنـد؛ اگـر كـم بـودنـد، نـاياب نبودند. و او همه خواستگاران فراوان خود را تا آنروز، رد كرده بود.
پـس ، او خـود و عـشـق خـود را مـى شناخت . يقين داشت كه عشق او، با هيچ رشته اى ، به زمين مـتـصـل نـبـود. سـرفـراز بـود كـه عـشـق او، پاك و آسمانى بود تا آنجا كه يكبار از خود پرسيده بود:
(( نـكـنـد خـداى اين مرد كه همه راهبان او را پيامبر آينده دانسته بودند، اين عشق را در دلش نهاده بود؟ خدايى يكتا كه خود نيز به او اعتقاد داشت و او را به توانايى و مهربانى مى ستود. ))
بـه هر حال آنچه آندم دست از گريبان او بر نمى داشت ، عشق به محمد بود. اما ماجرا به نيمه سوى او خاتمه نمى يافت و آنچه در دل محمد مى گذشت بر خديجه روشن نبود.
آيـا جـوان بـيست و پنجساله اى كه تا آن زمان همسرى اختيار نكرده بود ممكن بود به زنى مـثـل او بينديشد؟ يعنى به زنى كه پانزده سال از او بزرگتر بود و دوبار شوى كرده بود و از هر يك فرزندى در خانه خود داشت ؟
اگـر هـم بـه فـرض مـحـال ، آرزوى ازدواج بـا زنـى چـون او، در دل مـحـمـد خـطـور كرده بود؛ آيا با آن مناعت طبع و وقار و حيا كه در وى سراغ داشت ، ممكن بود علاقه خود را اظهار كند؟
خديجه شايد آرزو داشت با كاوش در رفتار محمد، طى ديدارهاى كوتاهى كه پيش و پس از سـفـر، بـا وى داشـت ؛ نـشـانـه اى بـيـابـد كـه دلالت بـر تمايل محمد به وى كند: سخنى ، نگاهى ، كنايتى ، اشارتى ، عبارتى ؛ اما خود مى دانست كـه ايـن آرزويـى بـود محال و يقين داشت كه محمد فراتر از اين حرفها بود. پس چه كند؟ بـه راسـتى در تنگناى شگرفى فرو مانده بود؛ نه بيتابى خويش را مى توانست درمان كند و نه راه گريزى مى يافت و نه شكيب مى توانست كرد.
آتش مقدسى كه از دو سه ماه پيش در دلش روشن شده و به جانش افتاده بود؛ اكنون چنان زبـانـه مـى كـشـيـد كـه در انـدرون وى ، هـر چـه شـكـيـب و تـحـمـل و صـبـر و آرامـش يافته مى شد، يكسره سوزانده و خاكستر كرده بود. تنها يك راه بازمانده بود و آن اينكه خود، پاى پيش بگذارد. اما آيا تا آن روز زنى چنين كرده بود؟
از شير حمله خوش بود و از غزال رم . كـدام زن در سـراسـر عـربـسـتان تا آن روز، به خواستگارى مردى رفته بود؟ آن هم زنـى بـه حشمت او. مردم چه مى گفتند. با زخم زبانها و كنايه ها و اشاره هاى اين و آن چه مـى كرد؟ به علاوه ، اگر او همه چيز، حتى عزيزترين گوهر موجود در صندوق نه توى دل هر زن يعنى غرور خود را زير پاى اين عشق مقدس قربانى مى كرد اما معشوق او را نمى پذيرفت ؛ براى او چه مى ماند؟
خـديـجـه اين همه بايدها و نبايدها و چه كنم ها و چه نكنم ها را در سر مى گذراند و در ذهن مـى پـروريـد امـا دل او، چـيـز ديـگر مى گفت و راه خود را يافته بود و بر اين انديشه ها پـوزخند مى زد و به فكر و عقل وى نهيب مى زد كه : هر چه مى خواهى بينديش و هر چه مى تـوانـى چـاره جـويـى و تـقـلا كـن و راه گريز بياب و از اين و آن بپرهيز و به ريسمان عقل بياويز؛ اما خود را مفريب ! تو را ديگر از محمد گزير نيست ؛ تو ديگر لحظه اى بى او شكيب ندارى .
و سرانجام ، تا عقل خديجه در كنار آب پل مى جست ؛ عشق پابرهنه او از آب گذشت . مصمم و پابرجا برخاست و غلام خود را صدا زد:
ـ ميسره !
بـانـوى او از ديروز در اطاق خويش در بروى همگان بسته و چون منجمان به زيج نشسته بود نه غذايى طلبيده و نه او را صدا كرده و نه فرزندان خود را به اطاق راه داده بود؛ ايـنـك كـه صـداى او را مـى شـنيد، از نگرانى به در آمد و چون فنر از جا جهيد و به اطاق بانو رفت :
ـ بله ، بانوى من !
ـ بى آنكه كسى آگاه شود خواهرم هاله را هم اكنون نزد من بياور! (34)
ـ اطاعت مى كنم ، بانوى من !
ميسره به خانه هاله خواهر خديجه رفت و او را نزد خديجه برد. خديجه مطلب را با او در ميان گذاشت و از او خواست بيدرنگ محمد را نزد وى بياورد (35) .
هاله محمد را در كنار خانه كعبه پيدا كرد:
ـ خواهر من شما را طلبيده اند.
ـ ديگر با من چه كار دارند؟
ـ نمى دانم ، به من گفتند به شما بگويم هم اكنون نزد او بياييد.
در راه محمد به همه چيز مى انديشيد، جز به اينكه خديجه از وى خواستگارى كند؛ با خود مـى گـفـت شـايـد مى خواهد از اكنون قولى براى بردن كاروان بعد، از او بگيرد. با اين افكار به خانه خديجه رسيد و به اطاق او رفت .
خـديجه در برابر محمد، دست و پاى خود را گم كرده بود. نمى دانست از كجا شروع كند؛ بى مقدمه بگويد يا مقدمه چينى كند. همين ترديد، مدتى سكوت را بر فضاى سنگين اطاق ، حاكم كرد. ناچار محمد به سخن آمد و گفت :
ـ من در حضور شما هستم ؛ مثل اينكه با من كارى داشتيد؟
خـديـجـه دل را به دريا زد و از خدا يارى طلبيد و بى مقدمه و با صداقت و راستى اما با شرم بسيار، گفت :
ـ اگر شما مايل به ازدواج باشيد، من مايلم همسر شما باشم .
مـحـمـد كـه هـيـچ انتظار شنيدن چنين سخنى را از خديجه نداشت ، لحظه اى سر برداشت تا ببيند آيا اين خديجه بود كه چنين مى گفت . خديجه سر از شرم در زير داشت .
وجود پاك محمد نيز از شرم و شگفتى لبريز بود، چند لحظه ساكت ماند. دوباره فضاى اطـاق از سكونت ، سنگين شده بود. از خديجه هم صدايى برنمى خاست . او چون كسى كه تـمـام نيروى خود را به هياءت تيرى ؛ تنها تيرى كه در تركش داشته ، در كمان نهاده و رهـا كـرده بـاشـد؛ خـالى شـده بود، تمام شده بود، بى سلاح مانده بود و نفس از او بر نمى آمد.
مـحـمـد نـيـز، چـون شـيـرى كـه در بـيـشـه اى سـر بـر بـازوان نـهـاده و بـى خـيـال و آرام خـفـتـه و نـاگـهـان هـمـان تـيـر تـا سـوفـار در يـال و كوپالش نشسته باشد؛ در دل غليان داشت و آرامشش برآشفته بود اما وقار و شرم و شگفتى ، نيروى سخن گفتن را از وى گرفته بود.
ادامه سكوت هم ، پسنديده نبود؛ پس لب باز كرد و گفت :
ـ از حسن ظنتان سپاسگزارم ، فرصت دهيد كمى فكر كنم .
و از جـا بـرخـاست ؛ زيرا مى دانست كه در آن اطاق ، لحظه ها گرانبارند و همچنان كه بر وى ، بر خديجه نيز سنگين مى گذرند.
مـحـمـد يكراست به سراغ عموى نازنين خود ابوطالب رفت . مردى كه از هشت سالگى تا آنـروز، يـعـنى هفده سال تمام ، سرپرستى او را به عهده گرفته بود، غمخوار او بود، پـدر او بـود، مـادر او بـود و تـا آنـروز هـيچ از بزرگوارى و راهنمايى فروگذار نكرده بـود. بـا فـقـر و نـادارى اما با عزت و مناعت ؛ او را در كنار عائله سنگين خويش پناه داده و حـتـى هـمـسـر مهربانش فاطمه بنت اسد از دست و دهان فرزندان خود كم گذاشته و به او رسانده بود (36) .
بـنـابـراين در امرى بدين اهميت يعنى ازدواج ، حتما بايد با او كه به جاى پدر وى بود، مشورت مى كرد. عمويش را در دارالندوه پيدا كرد در حاليكه خوشبختانه كارش تمام شده بـود و مـى خواست به خانه برود. همراه وى راه افتاد و در بين راه مطلب را با وى در ميان گذاشت :
ـ عمو جان ، هم اكنون از خانه خديجه مى آيم . خود او پى من فرستاده بود.
ـ چه كار داشت ؟
ـ شايد باور نكنيد اما خديجه از من خواستگارى كرد!
ـ چرا باور نكنم ؟ چه كسى بهتر از تو، امين ، پاك ، جوان ، كارى و از خاندان بنى هاشم .
ـ آخر او خواستگاران مهمى داشته است و تاكنون ازدواج نكرده است .
ـ خديجه زن برجسته اى است ؛ زن عفيف و بزرگوارى است . مردم مكه به او لقب طاهره داده اند. او در پى ازدواجى معمولى كه فقط شوهرى داشته باشد نيست .
وقـتـى كـه با همسر اولش ابوهاله تميمى ازدواج كرد. دختر بچه اى بيش نبود و در واقع پـدرش او را شـوهـر داده بـود نه اينكه او خود ازدواج كرده باشد. از ابوهاله هم اگر چه پـسرش هند را به دنيا آورد اما شوهر را زود از دست داد و هنوز سنى نداشت كه با عتيق بن عائذ ازدواج كرد و از او هم دخترى آورده بود كه عتيق مرد. از پس او خديجه پخته شده بود و ديـگـر زنـى نبود كه فقط به ازدواج بينديشد، به همين جهت هم تن به ازدواج نداد، با ايـنكه هم جوان بود و هم مكنت داشت و هم خواستگارانش ، افراد مهمى بودند. اما در مورد تو قضيه فرق مى كند. او در تو خصائلى برتر و فضيلتهايى را مى بيند كه در سراسر عربستان در كسى نيست ، لابد ميسره غلام وى نيز قضيه ملاقات نسطور را كه براى من مى گفتى به وى خبر داده است و او كه زن هوشمند و عاقلى ست ؛ نور نبوت را در پيشانى تو خـوانده است پس ، بهترين كار ممكن را انجام داده يعنى خود از تو خواستگارى كرده ؛ زيرا انـديـشـيـده اسـت كه اگر او خود پيش نيايد؛ تو هرگز براى ازدواج به او فكر نخواهى كرد.
چـون طـبـيـعـى اسـت كـه مـرد جوان و مجرد غالبا در بين دختران جوان و مجرد، پى همسر مى گـردد مـن هم كه در اين روزها به فكر ازدواج تو بودم و چند مورد را در نظر داشتم ، همه را از بـيـن دخـتـران انـتـخـاب كرده و در ذهن سپرده بودم . پس خديجه در پى شوهر نيست ، مـجـذوب فـضـليـت اسـت ؛ او با (( محمد )) ازدواج نمى كند؛ با انسانيت والا، با اخلاق و با فضيلت ازدواج مى كند. پس براى رسيدن به اين هدف مقدس ، اگر لازم ببيند، پاى پيش ‍ مى گذارد؛ اگر تو باشى ، به خواستگارى اخلاق و انسانيت نمى روى ؟
ـ ايـنـطـور كـه شـمـا مـى گـويـيـد، پس اين كار، خود بزرگترين فضليت خديجه است ؛ و نظرتان اينست كه من خديجه بگويم كه او را به همسرى برگزيده ام ؟
ـ لازم نيست تو به او بگويى ؛ من امروز عصر عموهايت را خبر مى كنم و برخى زنان بنى هـاشـم را مـى فرستم كه به خديجه بگويند به خانه عموى خود عمرو بن اسد برود؛ و همه به آنجا خواهيم رفت و خواستگارى و ازدواج را برگزار خواهيم كرد.
در خانه عمرو بن اسد، غلغله بود. همه عموهاى محمد و عمه هايش و بعضى افراد از خاندان خديجه و همسران عموهاى محمد حضور داشتند و منتظر آمدن خديجه بودند.
هـمـسـر ابـوطـالب فـاطـمـه بـنـت اسد از سوى شوهرش ماءمور شده بود كه خديجه را در جـريـان خـواستگارى بگذارد و او را با خود به خانه عمويش ‍ بياورد زيرا پدر خديجه ، خـويـلد بـن اسـد؛ چـند سال پيش در جنگ فجار چهارم ، كشته شده بود و اينك عموى خديجه عمرو بن اسد بزرگ خاندان و به جاى پدر خديجه محسوب مى شد و مى بايست خديجه را از او خواستگارى مى كردند.
وقـتـى فاطمه بنت اسد در راه خانه خديجه بود، او با خواهرش هاله در خانه ، گفتگو مى كردند و هاله به او مى گفت :
ـ خـواهـر جـان ، مـن محمد را مى ستايم و به پاكى و آسمانى بودن عشقت به او، ايمان دارم چـون تـو را خـوب مـى شـنـاسـم و اوصاف محمد را نيز از همه كس در مكه شنيده ام ؛ اما تو بايد راه ديگرى پيدا مى كردى ، نبايد خودت به او مى گفتى .
ـ مثلا چه راهى ؟
ـ الان چيزى به خاطرم نمى رسد، اما اگر شتاب نمى كردى ؛ راهى پيدا مى شد.
ـ نـزديـك بـه شـش مـاه است كه من به او فكر مى كنم . تمام مدت دو سه ماهى كه به شام رفـتـه بـود تـا حـالا كـه نـزديـك سـه ماه است از سفر برگشته است ؛ شب و روز به اين مساءله مى انديشم . هيچ راهى جز اين نداشتم ...
در ايـنـمـوقـع در زدند. ميسره در را باز كرد و فاطمه بنت اسد همسر ابوطالب را پشت در ديـد. به اطلاق خديجه آمد و اطلاع داد. خديجه كه اندك جاخورده بود با شتاب برخاست و به استقبال او رفت و او را به نزد خواهرش هاله در اطلاق خود آورد.
فاطمه بنت اسد در حاليكه لبخند شيرينى به لب داشت ، گفت :
ـ مى دانى كه من در حكم مادر محمدم .
به محض آنكه نام محمد را برد، چهره خديجه يكباره گلگون شد. فاطمه نگاه خريدارانه اى از آن نـوع كـه مـادران بـه هنگام گزيدن همسر براى فرزندشان به دختران مى كنند، بـه خـديـجـه افـكـنـد و او را بسيار زيبا ديد؛ هزار بار پيش از آن خديجه را ديده بود اما هرگز اين چنين به دقت در او ننگريسته بود. خديجه در پاسخ او گفت :
ـ شما سرور زنان قريش و همسر رئيس مكه ايد و مادر من نيز محسوب مى شويد.
ـ مـن آمـده ام تا شما را با خود به خانه عمويتان عمرو بن اسد ببرم . محمد و عموهاى وى و همسران عموها و زنان بنى هاشم ، در آنجا منتظر شما هستند و...
خديجه يك لحظه احساس كرد كه خون از سراسر بدن به سرش دويد. كلمات آخر فاطمه را نمى شنيد اما بى درنگ بر خود مسلط شد و پرسيد:
ـ همين حالا؟
ـ آرى ، همين حالا.
خديجه با وجود حشمتى كه داشت ، نتوانست اشك شوقش را پنهان كند؛ برخاست ، پيش رفت فاطمه را بوسيد و در حاليكه در شادى مى گريست ، گفت :
ـ خداى را شكر. من آماده ام ، برويم !
وقتى خديجه وارد شد، زنان بنى هاشم با هلهله خود شورى بر پا كردند. ابوطالب همه را به آرامش فرا خواند سپس رو به عموى خديجه كرد و پرسيد:
ـ مـن از سـوى برادرزاده ام محمد، برادرزاده شما خديجه را براى او، خواستگارى مى كنم ، آيا مى پذيريد؟
ـ مـحـمـد پـسـر عـبـدالله پسر عبدالمطلب ، از خديجه دختر خويلد، خواستگارى مى كند. اين خواستگار بزرگوار نمى توان رد كرد (37) .
ابوطالب ، سپس از محمد پرسيد:
ـ چقدر به خديجه مهر مى دهى ؟
ـ بيست شتر جوان .
ابوطالب آنگاه از خديجه سؤ ال كرد:
ـ آيا با اين مهر يعنى (( بيست شتر جوان )) مى پذيرى همسر برادرزاده من محمد شوى ؟
ـ... آرى مى پذيرم .
صـداى هـلهـله زنان بنى هاشم و ديگر حاضران ، يكبار ديگر با شور و شادمانى بسيار، بـه آسمان برخاست . ابوطالب دوباره آنان را به آرامش و سكوت فرا خواند و چون همه آرام شدند؛ خطبه عقد را قرائت كرد.
مـدتـى زنـان مـجـلس بـه شادمانى و پايكوبى پرداختند و آنگاه به پيشنهاد ابوطالب ، عروس و داماد را تا خانه خديجه ، همراهى كردند. در راه نيز، زنان همراه ، هلهله و شادمانى مـى كـردنـد بـه طـوريـكـه تا به خانه برسند سراسر مكه از ازدواج آن دو با خبر شده بـودنـد. در خـانـه خـديـجـه ، هـمـسـايـگـان نـيـز بـه گـروه شـادمـانـى پـيـوسـتـنـد و در مـنـزل وسـيـع مـجلل او، تا غروب صداى هلهله زنان و پايكوبى و شادى آنان ، بلند بود. غروب همگان رفتند و محمد را با همسرش تنها گذاردند.
خـديجه سراز پا نمى شناخت اما آرام و موقر بود. نگاهى به شوهر محبوب خود كرد و با خنده گفت :
ـ زمان چنان زود گذشت كه فراموش كردم غذايى آماده كنم .
سپس غلامش ميسره را فرا خواند و از او پرسيد:
ـ آيا در فكر شام بوده اى و چيزى حاضر كرده اى ؟
ميسره كه او نيز از شعف در پوست نمى گنجيد، با شادمانى گفت :
ـ آرى ، در اطاق كنارى سفره انداخته ام .
سپس آنان را به آن اطاق راهنمايى كرد و خود به اطاق خويش در طبقه پايين رفت .
سـر سـفـره ، دخـتـر و پـسـر خديجه روبروى هم و محمد و خديجه نيز روبروى هم نشسته بودند.
محمد از خديجه پرسيد:
ـ ميسره كجا رفت ؟
ـ به اطاق خود رفته است ؛ او هميشه جدا غذا مى خورد.
ـ از امشب ، همه آنان كه در اين خانه اند، هنگام غذا، بر يك سفره مى نشينند.
خديجه نه تنها ناراحت نشد بلكه با شادمانى همسرى كه فرمان شويش را اجابت مى كند، از ته دل گفت :
ـ اطاعت مى كنم .
سپس به يكى از دو فرزند خود كه بر سر سفره نشسته بودند گفت كه ميسره و همسرش و يك دو غلام و كنيز ديگر را كه داشتند به سفره فراخواند.
سرور خانه ، نخستين درس فضليت را به خانواده محبوب خويش ، تلقين كرد.
قاسم
خـديـجـه كـه در هـمـان مـاهـهـاى اول ازدواج بـاردار شـده بـود؛ ايـنـك در حـال وضـع حـمـل بود؛ هاله خواهرش و برخى از زنان بنى هاشم دوروبر او بودند. تمام شب گذشته را از درد زايمان رنج كشيده بود و محبوبش محمد نيز در كنار زنان هاشمى ، ـ كـه خـود پـى آنـان رفـته و آورده بودشان ـ بيدار مانده بود. از هنگام طلوع فجر كه درد هـمـسـرش بيشتر شده بود، او را از اطاق بيرون كرده بودند و او از آن زمان تا لحظه كه آفـتـاب هـمـه جا ولو شده بود، در حياط خانه ، قدم مى زد. تنها، صبح ، ميسره قدرى شير شتر برايش آورده بود كه در همان حياط به جاى صبحانه ، نوشيده بود. ربيب وى هند هم مدتى بود بيدار شده بود و بى آنكه بداند به مادرش چه گذشته است ؛ در حياط بازى مى كرد. خواهر كوچكتر او ديرتر بيدار شده بود و ميسره او را به اطاق خود برده بود و به او صبحانه مى داد.
مـحـمـد گـرچـه از بيخوابى شب پيش ، خسته به نظر مى رسيد اما همينكه آن روز پدر مى شد؛ در دل شوق ذوق ناشناخته اى داشت .
ايـنـك آفـتـاب مـكه كاملا بالا آمده و سراسر حياط خانه را زراندود كرده بود. ناگهان هاله خواهر خديجه خوشحال و شادمان در حياط ظاهر شد و به محمد گفت :
ـ مژده مى دهم كه همسرتان پسر زائيد.
محمد، با شادمانى گفت : الحمدلله . و خيز برداشت كه به نزد همسرش ‍ برود. هاله جلوى او را گـرفـت و گـفـت : هـنـوز زود اسـت ، نـمـى توانيد آنجا برويد. خديجه گفت به شما بگويم برويد قدرى استراحت كنيد؛ وقتى آماده شديم ، شما را بيدار مى كنيم .
قاسم كوچك زندگى خديجه و محمد را شيرين تر كرده بود. محمد را پس از تولد قاسم ، طـبـق رسـم عـرب ، ابـوالقـاسـم كـنـيـه دادنـد. قـاسـم هر چه بزرگتر مى شد، بيشتر در دل محمد و خديجه جا باز مى كرد.
اكـنـون قـاسـم دو سـاله را كـه تـازه از شـيـر گـرفـتـه بـودنـد، هـمـه فـامـيـل بـه خـاطـر شـيـريـنـى حـركـات ، دوسـت مـى داشـتـنـد. مـحـمـد، كـه رتق و فتق امور امـوال خـديـجه با وى بود، در پايان روز، خستگى روزانه را با در آغوش كشيدن قاسم و ديدن بازيهاى كودكانه او، رفع مى كرد. تا اينكه يكروز...
وقـتى محمد از در وارد شد، خانه به طور ناخوشايندى ساكت بود. ميسره جواب سلام محمد را ـ كـه هـمـيـشـه بـه هنگام ورود به خانه در آن پيشقدم بود ـ با دلمردگى پاسخ گفت . محمد چيزى به او نگفت ولى دلش گواهى بدى مى داد. يكسر به اطاق خديجه رفت . قاسم بـيـحـال در بـسـتـر خـوابـيـده بـود و خـديـجـه بـالاى سـر او نـشـسـتـه بـود و دستمال مرطوبى را روى پيشانى او مى گذاشت و بر مى داشت و در ظرف آبى كنار خويش فـرو مـى بـرد و مـى فشرد و باز بر پيشانى قاسم مى نهاد. با آمدن محمد، خديجه سر بر داشت . محمد به او نيز سلام گفت و بى آنكه منتظر پاسخ باشد به چشمهاى خديجه نگريست كه اشك آلود بود. با نگرانى پرسيد:
ـ چه خبر شده است ؟
اين را گفت و آمد كنار كودك روبروى خديجه نشست . خديجه پاسخ داد:
ـ از ديـشـب تـنـش قـدرى گرمتر بود؛ فكر كردم چيزى نيست و صبح كه مى رفتى به تو چـيـزى نـگـفـتـم . پـس از رفتن تو از بستر برنخاست ، به شدت تب كرده بود. از زنان هـمـسـايـه كـمك گرفتم و جوشانده اى به او خوراندم اما هيچ بهتر نشد. تا عصر ناله مى كرد؛ از عصر تا الان كه تو آمدى حتى ناله هم نمى تواند بكند.
خـديـجـه ديـگـر نتوانست سخنى بگويد... به چهره فرزند خود مغموم و پريشان نگاه مى كرد و اشك چون دانه هاى مرواريد از چشمانش بر گونه مى غلتيد.
محمد كوشيد او را دلدارى بدهد:
ـ جـان هـمـه در دسـت خـدا و از آن اوسـت . بـيـتـابـى مـشـكـلى را حل نمى كند. براى او دعا كن و برخيز قدحى بزرگ آب سرد بياور، پاهايش را بشوييم ؛ پاشويه تب را مى شكند.
قـاسـم آن شب تا صبح در تب سوخت . زن و شوهر از بالين او كنار نرفتند. صبح قاسم طلوع آفتاب را نديده ، غروب كرد.
محمد با تنى چند از افراد فاميل ، او را به گورستان برد و با دست خود به خاك سپرد. خـديـجـه را نـگـذاشـتـه بـود بـه گـورسـتـان بـيـايـد و بـه زنـان فاميل سپرده بود كه مراقب او باشند (38) .
زيد بن حارثه
خديجه پرسيد:
ـ برادرزاده ، سفر بى خطر، در شام چه كردى ؟
حـكـيـم بـن حـزام بـن خـويـلد، برادرزاده خديجه كه تازه از سفر تجارى شام برگشته و خديجه به همين خاطر به ديدنش رفته بود، پاسخ داد:
ـ عمه جان ، سفر خوبى بود؛ كالاهاى خود را با سود سرشار فروختم و با قسمتى از آن ، تـعـدادى بـرده خـريـدم كـه اغلب جوانند و در ميان آنان يك پسر بچه 8 ساله نيز هست . اكنون مى گويم همه نزد تو بيايند از ميان ايشان يكى را انتخاب كن كه سوغات من براى عمه است .
خـديجه خواست تعارف كند؛ اما (( حكيم )) اصرار ورزيد و دستور داد كه بردگان را به نـزد او بـياورند. خديجه همان كودك 8 ساله را پسنديد و انتخاب كرد و با خود به خانه آورد.
وقتى خديجه به خانه رسيد، همسر ميسره به او گفت كه محمد در خانه است .
خـديـجـه تـعـجـب كـرد زيـرا در آن وقـت روز، غـالبـا مـحـمـد بـيـرون و دنـبال كارهاى روزانه بود. زيد را به شوهر وى ميسره ، سپرد تا تن و بدنش را بشويد و لباس ‍ تميز به او بپوشاند و خود از همسر ميسره پرسيد:
ـ آيا كسى نزد (( ابوالقاسم )) است ؟
ـ آرى ، پـيـر زنـى اسـت كـه امـروز پـس از رفتن شما به سراغ (( آقا )) آمد و گفت كه از راهـى دور آمـده اسـت و آرزو دارد كـه (( آقـا )) را بـبـيـند. ميسره او را نزد من آورد و خود پى (( آقـا )) رفـت ؛ لحـظـه اى بـعـد آقـا آمـد و تا چشمش به او افتاد، دستهاى او را بوسيد و آنگاه عباى خود را پهن كرد و او را بر آن نشانيد. پس از احوالپرسى مختصرى ، او را به اطاق شما برد...
خديجه تقريبا تا بالا دويد...
ـ آه ، حـليـمـه ايـن هـم هـمسر عزيز و محبوبم خديجه ... خديجه بيا مادر مهربانم حليمه را بـبـوس ؛ مـادرم از قـبـيـله بـنـى سـعـد بـن بـكـر تـا ايـنـجـا راه پـيموده است ؛ بيست و هشت سـال پـيـش ، جـدم عـبـدالمـطـلب مـرا بـه او سـپـرد تـا شـيـر بـدهـد و او مـرا 5 سال در قبيله خود نگاهداشت .
خديجه پيش رفت و سر و روى او را بوسيد...
محمد ادامه داد:
ـ آرى ، 5 سال تمام مرا در قبيله نگاهداشت . اين مادرم در نگاهدارى من نسبت به آن مادرم ـ كه خـدايـش رحـمت كناد ـ پيشدستى مى كرد؛ يعنى هر وقت مرا به مكه مى آورد و آمنه مى خواست مـرا نـزد خـود نگاهدارد، حليمه او را از وباى مكه مى ترساند و چون من به اعتقاد حليمه ، موجب خير و بركت قبيله شده بودم ؛ نمى گذاشت آمنه به فرزند خود برسد و دوباره مرا بـه قـبـيـله مـى بـرد، خـلاصـه بـا هـمـيـن كـارهـا آن مـادرم را چـنـد سال از نگهدارى فرزند خود محروم كرد.
حليمه و خديجه از اين شوخى محمد، خنديدند.
حليمه نگاهى به خديجه كرد و گفت :
ـ پـسـرم ، هـمـسر بسيار زيبايى نصيبت شده است ؛ شنيده بودم خدا پسرى هم به شما عطا كرده است پس او كجاست ؟ مى خواهم نوه خود را ببينم .
خـديـجـه از يادآورى قاسم ، دلش فشرده شد و اشك در چشمانش حلقه زد. به جاى او محمد پاسخ داد:
ـ خداوند او را به ما داده بود، چند ماه پيش خود، او را به نزد خويش فرا خواند.
پير زن كه ناخواسته موجب اندوه شده بود، اشك در چشمان گرداند و ابراز تاءسف كرد و دلدارى داد:
ـ بحمدالله هر دو سلامت و تندرست هستيد؛ به زودى خداوند فرزندان ديگر خواهد داد.
خديجه براى آنكه موضوع سخن را عوض كرده باشد به محمد گفت :

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 18:03   #5
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

ـ از خـانـه بـرادرزاده خـود (( حـكـيـم )) مـى آيـم ، غـلامـى بـه مـن بـخـشـيـد كـه هـشـت سـال بـيشتر ندارد؛ و مى گفت همراه با غلامان ديگر از شام خريده است و راهزنان عرب او را از مـرزهـاى شـام ربـوده و در بـازار بـرده فـروشـان شام ، فروخته بوده اند. پسرك زيبايى است . سبزه است اما چشمهاى زيتونى دارد.
ـ الان كجاست ؟
ـ داده ام ميسره او را حمام كند و لباس تميز بپوشاند.
ـ بسيار خوب ، بعدا او را خواهم ديد. من بايد بروم ، كار دارم . مادر را به تو مى سپارم . چند روز او را در مكه نگاه خواهيم داشت . مگذار به او بد بگذرد.
خديجه با مهربانى و لبخند به حليمه نگاه كرد. حليمه به محمد گفت :
ـ نه پسرم ، بايد بروم ؛ شوهرم ديگر خيلى پير شده است و تنهاست ...
محمد در حاليكه اطاق را ترك مى كرد گفت :
ـ مـى روى مادر، شتاب مكن ... اگر او شوهر توست و حقى دارد، من هم فرزند تو هستم ... و حقى دارم ...
آنـشـب بر سر سفره غذا دو نفر به جمع اضافه شده بودند؛ زيد و حليمه . از روزى كه مـحـمـد بـه ايـن خـانـه پـا نـهـاده بـود بـه دسـتـور وى هـمـه اهل خانه با هم بر سفره مى نشستند. محمد به خديجه گفت :
ـ پس غلامى كه برادرزاده ات به تو بخشيده است ، اين پسر است .
محمد منتظر جواب خديجه نشد و از پسرك پرسيد:
ـ فرزند كه هستى ؟
ـ حارثه .
ـ چند سال دارى ؟
هشت سال .
محمد دوباره رو به خديجه كرد و گفت :
ـ خـداونـد فـرزنـدم قـاسم را باز پس گرفت ؛ اگر اين كودك از آن من بود، او را آزاد مى كردم و به فرزندى مى گرفتم .
خـديـجه از علاقه محمد به قاسم خبر داشت و مى دانست كه بردبارى كوهوار او، باعث مى شـود كه خم به ابرو نياورد و گرنه دلش در فراق فرزند، خون است . او كه محمد همه چيزش بود و جهانى را با يك موى او سودا نمى كرد، بى درنگ گفت :
ـ همه شاهد باشيد كه من زيد را به محمد بخشيدم .
ـ قصدم اين نبود كه ...
ـ هيچ مگو، زيد از اين لحظه از آن توست .
ـ حال كه چنين است ؛ همانطور كه گفته بودم ؛ زيد را آزاد اعلام مى كنم !
چـهـره معصوم و كودكانه زيد، چون گل شكفته شد. همگى به او تبريك گفتند و محمد از او پرسيد:
ـ آيـا حـاضـرى مـرا بـه پـدرى بـپـذيـرى و من تو را به عنوان فرزند خود به مردم مكه معرفى كنم ؟
زيـد بـه جـاى آنـكه پاسخ بدهد؛ در حاليكه همچنان لبخند بر لبان خود داشت ؛ سر را به علامت قبول تكان داد. محمد خطاب به او گفت :
ـ حـال كـه مـرا بـه پـدرى خود قبول كرده اى ؛ بايد مراسمى هم براى اطلاع همگان انجام دهـيـم . مـا در ايـنـجـا چـنـيـن رسـم داريـم كـه هـر كـس ، كـودكـى را بـه فـرزنـدى قبول مى كند؛ با آن كودك به كنار خانه كعبه مى رود و خطاب به مردم مكه ؛ اعلام مى كند كه اين كودك از آن لحظه فرزند اوست و كودك را از آن پس فرزند او بنامند. من و تو نيز فردا همين كار را خواهيم كرد؛ من دست تو را خواهم گرفت و به مردم خواهم گفت : از امروز، اين كودك را زيد بن محمد بناميد.
حليمه گفت :
ـ خـدا را شكر، پيش از آنكه به قبيله برگردم ؛ نوه خود را ديدم . و همه با شادمانى خنده سر دادند.
تولد زينب
مـحـمد ايستاده بود و با كاروانسالار سخن مى گفت . كاروان تازه از شام بازگشته بود و در مدخل شهر بار افكنده بود. عده بيشمارى شتران را با بارهاى سنگين مى خواباندند و صاحبان كالاها با شنيدن رسيدن كاروان قريش ، به آنجا آمده بودند. غلغله اى بود. صدا بـه صـدا نـمـى رسـيـد. شـتـران كـه ساربانان مهار آنانرا به طرف زمين مى كشيدند تا بـخـوابـنـد و بـارهـا را از پشتشان بردارند؛ نعره مى كشيدند. برخى از آنها كف بر لب داشتند و مقاومت مى كردند و ديرتر مى خوابيدند. در يك گوشه ساربانى ، شترى را كه بـيـشـتـر مقاومت مى كرد، با يكدست چوب مى زد و با دست ديگر مهار او را به سوى پايين مى كشيد و شتر بيچاره ، مظلومانه نعره مى زد؛ گاهى يك زانو را خم مى كرد كه بخوابد امـا هـم بـارش سـنـگـيـن بـود و هـم سـاربـان بيرحم ، با كوفتن چوب به گردن حيوان ، فـرصـت نـمـى داد. صـاحـبـان كـالاهـا بـا نـمـايـنـدگـان خـود مـشـغـول گـفـتگو بودند. فرزندان برخى از ساربانان به شوق ديدار پدران خود، به ديـدار آنـهـا آمـده بودند. در اين ازدحام و غلغله كه صدا به صدا نمى رسيد، محمد هم گرم گفتگو با نماينده خويش بود... در اين هنگام ؛ زيد، كه اينك دهساله بود؛ دوان دوان و نفس زنان خود را به محمد رساند و مى خواست چيزى بگويد اما چون يكنفس دويده بود، صدايش در نمى آمد.
محمد منتظر شد تا او نفس تازه كند؛ پس از آن پرسيد:
ـ چه خبر شده است ؟
ـ بابا، مادر زاييد!
ـ خوب ، خوش خبر باشى ، چه زاييد؟
زيـد كـه هـنوز نفسش از دويدن ، جا نيامده بود و از خستگى ، گاهى كودكانه دستها را به زانو مى گرفت و نفس عميق مى كشيد؛ پاسخ داد:
ـ دختر، يك دختر كوچولوى خيلى قشنگ .
محمد در حاليكه از رضايت و شادى لبخند مى زد، دست زيد را گرفت و خطاب به نماينده خود ـ در حاليكه عازم رفتن بود ـ گفت :
ـ مى بينى كه من بايد به خانه برگردم . فردا همديگر را خواهيم ديد.
وقتى كه به خانه مى رفتند و از كنار خانه كعبه مى گذشتند، زيد عده اى را ديد كه بت بـزرگـى را، كنار ديوار كعبه نهاده اند و پيش او برخاك سجده مى كنند. زيد آنان را به محمد نشان داد:
ـ اينها را ببين بابا!
ـ ايـنـهـا مـردم نـادانى هستند؛ به جاى آنكه خداى يگانه را بپرستند، سنگهايى را كه خود تراشيده اند و با دست خود رنگ كرده اند، پيش روى نهاده اند و بر آن سجده مى برند.
در ايـن هـنـگـام ، مـحـمـد چـشـمـش بـه پـسـر عـمـوى هـمـسـرش ؛ ورقـة بـن نوفل افتاد كه از آنجا مى گذشت . ورقه پس از احوالپرسى پرسيد:
ـ بـا فـرزند خود در اين هنگام روز به كجا مى رفتى ؟ شنيده ام كاروان از شام برگشته است ؛ تو بايد آنجا باشى .
ـ از همانجا مى آييم ، پسرم آمد و خبر آورد كه خديجه دخترى زاييده است .
ـ قدمش مبارك باشد. از قول من به خديجه تبريك بگو.
ورقـه مـى خـواسـت خداحافظى كند و پى كار خود برود كه نگاهش به سجده بت پرستان افتاد؛ با تاءسف سرى تكان داد و به محمد گفت :
ـ مـى بـيـنـى ! (( قوم ما از طريق ابراهيم منحرف شده اند. سنگى كه اين گروه دور آن مى گـردنـد، و بـه آن سـجده مى برند، نه مى بيند و نه مى شنود و نه سود يا ضررى مى رساند... )) (39) .
ـ پيش از ديدن شما من هم به پسرم همين مطلب را مى گفتم .
در خانه ، محمد دخترش را در آغوش گرفت ؛ صورت او و چهره خديجه همسرش را كه هنوز در بستر بود بوسيد و به او تبريك گفت و نام دخترش را زينب گذاشت .


بازسازى كعبه
مكه آرام در ظلمات شب ، خفته است . گاهى صداى پارس سگها از دور بر مى خيزد اما كسى بيدار نيست تا بشنود. پاسى از نيمه شب ، گذشته است .
كـوه ابـوقـبـيـس و (( قـعـيـقـعـان )) ، دو طـرف مـكـه ، شـرق و غـرب ، در دل شـب ، بـه پـاسـدارى از شـهـر ايـسـتـاده انـد و گـويـى دو ديـو غول پيكرند كه تن را به قير اندوده اند تا به چشم نيايند.
در خانه خديجه ، محمد كه اكنون 35 سال دارد، آرام خفته است . كنارش ‍ خديجه كه باردار اسـت و دخـتـرشـان رقـيـه دو سـال و نـيـمـه ؛ خـوابـيـده انـد. دختر ديگرشان زينب را كه 5 سال دارد، در اطاقى ديگر كنار اطاق خود خوابانده اند.
ابر تيره و فشرده اى كه سراسر آسمان مكه را پوشانده ، شب را غليظتر مى كند.
نـاگهان ، تيغ بلند برق ، از نيام ابر، بر مى جهد و درخشش آذرخش ، يك لمحه ، تن مكه را در بستر تاريك دره ، عريان مى كند. لحظه اى بعد، تندرى بالاى دره ، با غرشى مهيب ، مـى تـركـد و سـراسر مكه را از خواب مى جهاند و بيدرنگ از پى آن ، دوباره آذرخشى و باز تندرى .
غـرش رعـد، سنگين ترين خواب را مى شكند و اينك در سراسر مكه چشمى نيست كه بيدار و پشت پنجره بر آسمان ، دوخته نباشد.
در خـانـه مـحـمـد، زيـنـب 5 سـاله ، هـراسـان بـرخـاسـتـه ، بـه اطاق پدر آمده ، پاى او را بـغـل زده ، سـر خود را بر ران او نهاده و مى گريد. محمد در حاليكه از پنجره به آسمان مى نگرد، او را نوازش مى كند و به او مى گويد كه شجاع باشد و نترسد.
خـديـجـه هـم ، اگـر چه خود قدرى ترسيده است ، رقيه را در آغوش دارد و به او ـ كه سر خود را لاى موهاى مادر پنهان كرده و بلند مى گريد ـ دلدارى مى دهد.
صداى زيد و هند و خواهرش و نيز صداى ميسره و همسرش و خدمتكاران ديگر، در هم و بر هم ، از اطـاقـهاى مختلف ، در بالا و پايين ، به گوش مى رسد كه برخى ، يكديگر را صدا مى كنند و برخى ديگر، چراغ مى طلبند يا مى گويند كه دارند آنرا روشن مى كنند.
درخـشش آذرخش هم ، همچنان پياپى ، لحظه به لحظه ، چشمها را خيره مى كند و تندر نيز، دائم بر كوس مهيب خود مى كوبد.
و از پـس ايـن هـيـاهو، باران جرجر، چون سيل از آسمان فرو مى بارد. انگار اقيانوسى از غـربـال آسـمـان رشـتـه رشـتـه فـرو مـى ريـزد و بـاران تـمـامـى نـدارد... سيل خانه كعبه را نيز در هم فرو مى كوبد... و روزهاى طولانى آينده ، كار محمد و همگنان ، بازسازى كعبه است .


بعثت
در غـار حـراء نـشـسـتـه بـود. چـشـمان را به افقهاى دور دوخته بود و با خود مى انديشيد. صحرا، تن آفتابسوخته خود را، انگار در خنكاى بيرنگ غروب ، مى شست .
مـحمد نمى دانست چرا به فكر كودكى خويش افتاده است . پدر را هرگز نديده بود، اما از مـادر چـيزهايى به ياد داشت كه از شش سالگى فراتر نمى رفت . بيشتر حليمه ، دايه خود را به ياد مى آورد و نيز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترين دايه خويش ، صحرا را، پـيـش از هـر كس در خاطر داشت : روزهاى تنهايى ؛ روزهاى چوپانى ، با دستهايى كه هنوز بوى كودكى مى داد؛ روزهايى كه انديشه هاى طولانى در آفرينش آسمان و صحراى گـسـتـرده و كـوههاى برافراشته و شنهاى روان و خارهاى مغيلان و انديشيدن در آفريننده آنـهـا يـگـانـه دسـتـاورد تـنـهـايـى او بـود. آن روزهـا گـاه دل كـوچـكش بهانه مادر مى گرفت . از مادر، شبحى به ياد مى آورد كه سخت محتشم بود و بـسـيار زيبا، در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مى كرد كه تن او را مى پوشيد. تـا بـه خـاطـر مى آورد، چهره مادر را در هاله اى از غم مى ديد. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را.
روزهاى حمايت جد پدرى نيز زياد نپاييد.
از شـيـريـن تـريـن دوران كـودكـى آنـچـه بـه يـاد او مـى آمـد آن نـخستين سفر او با عموى بـزرگـوارش ابـوطـالب بـه شـام بـود و آن مـلاقـات ديـدنى و در ياد ماندنى با قديس نجران . به خاطر مى آورد كه احترامى كه آن پير مرد بدو مى گزارد كمتر از آن نبود كه مادر با جد پدرى به او مى گذاردند.
نـيـز نـوجـوانى خود را به خاطر مى آورد كه به اندوختن تجربه در كاروان تجارت عمو بين مكه و شام گذشت . پاكى و بى نيازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود كه همگنان ، او را به نزاهت و امانت مى ستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امين مى خواندند. و اين همه سبب علاقه خديجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت خويش به او، از سالها پيشتر به نيكى و پاكى و درستى و عصمت و حيا و وفا و مـردانـگـى و هـوشـمـندى او پى برده بود. خديجه ، در بيست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه خود حدود چهل سال داشت .
مـحـمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى نگريست و خاطرات كودكى و نـوجـوانى و جوانى خويش را مرور مى كرد. به خاطر مى آورد كه هميشه از وضع اجتماعى مـكـه و بـت پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و محرومان كه با خرد و ايـمـان او سـازگـار نـمى آمد رنج مى برده است . او همواره از خود پرسيده بود: آيا راهى نـيـسـت ؟ با تجربه هايى كه از سفر شام داشت دريافته بود كه به هر كجا رود آسمان هـمـيـن رنـگ است و بايد راهى براى نجات جهان بجويد. با خود مى گفت : تنها خداست كه راهنماست .
محمد به مرز چهل سالگى رسيده بود. تبلور آن رنجمايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقـات بسيارى را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مى گذرانيد.
آن شـب ، شـب بـيست و هفتم رجب بود. محمد غرق در انديشه بود كه ناگاه صدايى گيرا و گرم در غار پيچيد:
ـ بخوان !
محمد، در هراسى و هم آلود به اطراف نگريست .
صدا دوباره گفت :
ـ بخوان !
اين بار محمد با بيم و ترديد گفت :
ـ من خواندن نمى دانم .
صدا پاسخ داد:
ـ بـخـوان بـه نـام پـروردگـارت كه بيافريد، آدمى را از لخته خونى آفريد. بخوان و پـروردگـار تـو ارجـمـنـدتـرين است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمى دانست بياموخت ...
و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.
هـنـگـامـى كـه از غـار پايين مى آمد، زير بار عظيم نبوت و خاتميت ، به جذبه الوهى عشق بـرخـود مـى لرزيـد. از ايـن رو وقـتى به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت :
ـ مرا بپوشان ، احساس خستگى و سرما مى كنم !
و چون خديجه علت را جويا شد، گفت :
ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به پيامبرى خدا برگزيده شدم !
خديجه كه از شادمانى سر از پا نمى شناخت ، در حالى كه روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مى پوشانيد گفت :
ـ مـن از مـدتها پيش در انتظار چنين روزى بودم ، مى دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق دارى ، ايـنـك در پـيـشـگـاه خـدا شـهـادت مـى دهـم كـه تـو آخـريـن رسول خدايى و به تو ايمان مى آورم .
پـيامبر دست همسرش را كه براى بيعت با او پيش آورده بود به مهربانى فشرد و گلخند زيـبـايـى كـه بـر چـهره همسر زد، امضاى ابديت و شگون ايمان او شد و اين نخستين ايمان بود.
پـس از آن ، عـلى كـه در خـانـه مـحمد بود با پيامبر بيعت كرد. او با آنكه هنوز به بلوغ نرسيده بود دست پيش آورد و همچون خديجه ، با پسر عموى خود كه اينك پيامبر خدا شده بود به پيامبرى بيعت كرد.
سـه سـال تـمـام از اين امر گذشت و جز خديجه و على و يكى دو تن از نزديكان و خاصان آنـان از جـمـله زيد بن حارثه ، كسى ديگر از ماجرا خبر نداشت . آنان در خانه پيامبر جمع شـدنـد و بـه هـنـگـام نـماز به پيامبر اقتدا مى كردند و آنگاه پيامبر براى آنان قرآن مى خـوانـد و يـا از آدابـى كـه روح القـدس ‍ بـدو آموخته بود سخن مى گفت . تا آنكه فرمان (( و انذر عشيرتك الاقربين )) (اقوام نزديك را آگاه كن ) از سوى خدا رسيد.
پيامبر همه اقوام نزديك را به طعامى دعوت كرد و آنگاه پس از صرف طعام و حمد و ثناى خداوند، به آنان فرمود:
ـ كاروانسالار به كاروانيان دروغ نمى گويد. سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست ، مـن پـيامبر خدايم ، به ويژه براى شما و نيز براى همگان ، سوگند به خدا همان گونه كـه بـه خـواب مـى رويـد روزى نـيـز خواهيد مرد و همان گونه كه از خواب بر مى خيزيد روزى نيز در رستخيز برانگيخته خواهيد شد و به حساب آنچه انجام داده ايد خواهند رسيد و بـراى كـار نـيكتان ، نيكى و به كيفر كارهاى بد، بدى خواهيد ديد و پايان كار شما يا بهشت جاويد و يا دوزخ ابدى خواهد بود.
ابوطالب ، نخستين كس بود از ايشان كه گفت :
ـ پـنـد تـو را بـه جـان پـذيـراييم و رسالت تو را تصديق مى كنيم و به تو ايمان مى آوريم . به خدا تا من زنده ام از يارى تو دست بر نخواهم داشت .
اما عموى ديگر پيامبر، ابولهب ، به طنز و طعنه و با خشم و خروش گفت :
ـ ايـن رسـوايـى بـزرگـى اسـت ! اى قـريـش ، از آن پيش كه او بر شما چيره شود بر او غلبه كنيد.
در پاسخ ، ابوطالب خروشيد كه :
ـ سوگند به خداوند، تا زنده ايم از او پشتيبانى و دفاع خواهيم كرد.
بـا ايـن گـفـتـار صـريح و رسمى ابوطالب كه رئيس دارالندوه و در واقع شيخ ‌الطائفه قريش بود، ديگران چيزى نتوانستند بگويند.
پيامبر آنگاه سه بار به حاضران گفت :
ـ پـروردگـارم بـه مـن فـرمان داده است كه شما را به سوى او بخوانم ، اكنون هر كس از شما كه حاضر باشد مرا يارى كند برادر و وصى و خليفه من در بين شما خواهد بود؟
هر سه بار، حضرت على (ع ) كه جوانى نو بالغ بود برخاست و گفت :
ـ اى رسول خدا، من تا آخرين دمى كه از سينه بر مى آورم به يارى تو حاضرم .
دوبار، پيامبر او را نشانيد. بار سوم ، دست او را گرفت و گفت :
ـ اين (جوان ) برادر و وصى و جانشين من است ، از او اطاعت كنيد.
قريش به سخره خنديدند و به ابوطالب گفتند:
ـ اينك از پسرت فرمان ببر كه او را بر تو امير گردانيد!
آنـگـاه بـا قـلبهايى پر از كينه و خشم ، از خانه محمد بيرون رفتند و محمد با خديجه و على و ابوطالب در خانه ماند.
انـدكـى بـعـد، فرمان اعلام عمومى و اظهار علنى دعوت از سوى خدا رسيد و پيامبر همه را پاى تپه بلند صفا گرد آورد و فرمود:
ـ اى مـردم ، اگـر شـمـا را خـبـر كـنـم كـه سـوارانـى خيال تاختن بر شما دارند، آيا گفته مرا باور مى داريد؟
همه گفتند:
ـ آرى ، ما تاكنون هيچ دروغى از تو نشنيده ايم .
آنگاه پيامبر يكايك قبايل مكه را به نام خواند و گفت :
ـ از شما مى خواهم كه دست از كيش بت پرستى بكشيد و همه بگوييد: لا اله الا الله .
ابولهب كه از سران شرك بود با درشتخويى گفت :
ـ واى بر تو، ما را براى همين گرد آوردى ؟
پـيـامـبـر، در پـاسخ او هيچ نگفت . در اين جمع از قريش و ديگران ، تنها جعفر پسر ديگر ابوطالب و عبيدة بن حارث و چند تن ديگر به پيامبر ايمان آوردند.
مشركان سخت مى كوشيدند تا اين خورشيد نو دميده و اين نور الهى را خاموش كنند، اما نمى تـوانستند. ناگزير به آزار و شكنجه و تحقير كسانى پرداختند كه به اسلام ايمان مى آوردنـد، امـا بـه خاطر ابوطالب از جسارت به شخص پيامبر و على و جعفر و ايذاى علنى آنان خوددارى مى كردند.
ديـگـران ، از آزارهـاى سخت مشركان در امان نماندند، به ويژه عمار ياسر و پدر و مادر و بـرادرش و خـبـاب بـن الارت و صـهـيـب بـن سـنـان و بـلال بـن ربـاح مـعـروف بـه بـلال حـبـشـى و عـامر بن فهيره و چند تن ديگر كه نامهاى درخشانشان بر تارك تاريخ مقاومت و ايمان مى درخشد و خون هاى ناحق ريخته آنان ، آيينه گلگون رادى و پايدارى و طنين خدا خواهى ايشان ، زير شكنجه هاى استخوانسوز كوردلان مشرك ، آهنگ بيدارى قرون است .
ايمان حمزه
حمزه ، عموى پيامبر، مردى نيرومند و بلند بالا بود، چون راه مى رفت ، به صخره اى مى مـانـسـت كـه جا به جا شود، با گامهايى استوار و صولتى كه رفتار شير را به خاطر مـى آورد. او بـر اسـبـى غـول پـيـكر مى نشست و كمانى سخت بر كتف مى انداخت و تركشى پـرتـيـر بـر پس پشت مى نهاد و هر روز، براى شكار، به بيابانها و كوهساران اطراف مكه مى رفت . گاه فرزندش يعلى را نيز با خود مى برد.
غـروب چـون بـر مـى گـشـت ، نـخـسـت خانه خدا را طواف مى كرد. آنگاه در پيش ‍ دارالندوه (شوراى قريش ) مى ايستاد و آنچه از حماسه هاى تكاورى و شكار آن روز در خاطر داشت ، بـراى مـردم مـى گفت . مردم نيز به سخنانش گوش ‍ مى دادند، چرا كه جهان پهلوان عرب بود و به ويژه قريش ، او را چشم و چراغ خود مى دانست .
مكه زير چكمه فساد له شده بود: زر و زور يك دسته و فقر و فاقه دسته اى ديگر، چهره شـهـر را بـه لك و پيسى مشؤ وم دچار كرده بود كه قمار و ربا دستاورد آن و حرص و آز افـزون طـلبـان ، دسـتـپرورد آن بود. رفا و افزون طلبى دست در آغوش هم داشت و از اين وصـلت نـامـيمون ، فرزندان نامشروع فقر و فحشا و تنوع طلبى و برده دارى و قمار و مـسـتـى و مـى پـرستى زاده بود و جاى نفس كشيدن وجدان و آگاهى و حقپرستى را در شهر، تنگ كرده بود.
مـسـتمندانى كه براى گذران زندگى ، تن به ربا داده بودند، به هنگام پرداخت چون از عـهـده بـر نـمـى آمـدنـد، زنـان و دخـتـران خـود را بـه ربـاخـواران مـى سپردند و آنان ، آن بـيـچـارگـان را بـه خانه هايى مى بردند كه بر پيشانى پليد آن خانه ها، پرچمى در اهتزاز بود و كامجويان را به آنجا رهنمون مى شد.
از كنار اين لجنزار عفن و از فراسوى اين مرداب بود كه (( محمد امين )) پيام آزادى انسانها را سـر داد و پيداست كه زراندوزان ، رباخواران ، قماربازان و در يك كلمه : بت پرستان و مـشـركـان ، ايـن پـيـام را نـمـى شـنيدند و نمى توانستند بشنوند و به آزار پيامگزار و پيروان او پرداختند.
آن روز، پـيـامبر بر فراز تپه صفا پيام توحيدى خود را آشكارا فرياد مى كرد و مردمان مـسـتـضـعـف و بـردگـان و مـحـرومـان بـيـدار دل بـه گـفـتـار او گـوش فـرا مـى دادنـد. ابوجهل كه از پليدترين و كينه توزترين آزارگران قريش بود پيامبر را به دشنامهاى سخت گرفت .
محمد خاموش ماند و پاسخى نفرمود.
ابـوجهل كه سكوت پيامبر او را گستاخ ‌تر كرده بود، همچنان ناسزا مى گفت و دشنام مى باريد.
پيامبر، باز خاموش ماند.
سـپـس ابـوجـهـل سـوار بـر مـركـب غـرور و حـمـق بـا نـخـوتـى جـاهـلانـه بـه مـحـل شـوراى قـريـش رفـت و آنجا بر سكويى نشست . او هنوز از باد آن غرور بر آماسيده بود و همه خويشانش نيز با او بودند.
در آن مـيـان ، جـان پـهـلوان حـمزه ، مانند هر روز از شكار مى آمد، با قامتى استوار بر اسب نشسته بود و راست به سوى خانه خدا مى شتافت تا چون هميشه ، نخست طواف را به جاى آورد و سـپـس بـه سـوى مـردم رود و از كـارهـاى آن روز خود براى آنان بگويد. اما در همين هنگام ، مردى خشمگين و شتابزده ، نفس زنان خود را به او رسانيد. برده اى بود و در كنار تـل صفا خانه داشت . دشنامهاى ركيك ابوجهل را به پيامبر شنيده بود و آمده بود تا حمزه را خبر كند.
ـ اى حـمـزه ، ابـوجـهـل ، پـسـر برادر تو را به باد دشنام گرفت . برادرزاده ات خاموش مـانـد. مـن خـود، هـمـه آن دشنامها را شنيدم . ابوجهل از سكوت فرزند برادرت شرم نكرد و هـمـچـنـان بـه هـتـك حـرمـت او ادامـه داد و هـم اكـنـون در محل شوراى قريش ...
حمزه ، ديگر چيزى نمى شنيد. از اسب فرود آمد و به سوى دارالندوه خيز برداشت . حميت و رادى و جـوانـمردى در او آتشى برافروخته بود و همچنين شير گرسنه اى كه شكار ديده باشد با صولتى ترسناك پيش ‍ مى رفت .
ابـوجـهـل ، هـمـچـنـان پـر بـاد غرور چون بشكه زباله ، بر سكوى شورا نشسته بود كه نـاگـاه چـنـگ آهـنين حمزه از گريبانش گرفت و او را بر پاى نگه داشت . حمزه همچنان كه شراره هاى نگاه آتشبار او بر چشمان ابوجهل مى باريد، خروشيد كه :
ـ ابـوجـهـل ، هـمـه دشنامهايى را كه به پسر برادرم داده اى به من گفته اند، اينك دوباره بگو تا سزاى خود را ببينى !
خاستگاه دشنام ، از ژرفاى ضعف و كمبودى درونى است كه دشنامگزار از آن رنج مى برد. ابوجهل ، از بسيارى ترس ، نمى توانست لب به گفتار باز كند و دست و پا شكسته مى گفت :
ـ يا ابويعلى ، من ، من ...
حـمـزه ، كـمـان را از كـتـف بـه درآورد و بـا كـمـانـه آن چـنـدان بـر سـر و روى ابوجهل كوفت كه خون جارى شد.
در ايـن گـيـرودار، بـنـى مـخـزوم ـ خـانـدان ابـوجـهـل ـ مـى خـواسـتـنـد كـارى بـكـنـنـد. امـا ابوجهل ، با حركت دست و چشم ، اشاره كرد كه از جاى برنخيزند، زيرا مى دانست هيچ كس حريف جهان پهلوان نيست .
مردم جمع شدند و ابوجهل را از دست حمزه نجات دادند.
حمزه همچنان كه مى خروشيد، رو به مردم كرد و فرياد برآورد:
ـ مـن اعـلام مى كنم كه از هم اكنون مسلمانم . پس هر كس با برادرزاده من بستيزد يا مسلمانى را آزار دهد، بايد با من دست و پنجه نرم كند...
و چـنـيـن شـد كـه حـمـيـت و رادى ـ كـه در كـنـار جـارى اسـلام و دوشـادوش آن ، در ساحل ، راه خود مى سپرد ـ به رود زد و زلال پاك به جارى خروشناك پيوست .
هجرت مسلمانان به حبشه
پـنـاه بردن مداوم بردگان و مستضعفان و پاكدلان به آغوش آزادى بخش ‍ اسلام ، مشركان را در آزار مـسـلمـانـان چـنـدان جـرى كـرد كـه ديـگـر تـحـمـل صـدمـات و لطـمـات و ايـذاى آنـان ، بـراى مـسـلمـانـان بـسـيـار مشكل مى نمود. پس ‍ پيامبر دستور داد كه مسلمانان به حبشه هجرت كنند.
در مـاه رجـب سـال پـنـجـم بـعـثـت نخست پانزده تن از كسانى كه بيشتر مورد آزار قرار مى گـرفـتـنـد (چهار زن و يازده مرد) و سپس شصت و چند نفر ديگر به سركردگى جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت كردند.
هـنـگـامه هجرت ياران پيامبر پنهان نماند و قريش عمرو بن العاص و همسرش و نيز عمارة بن وليد را كه جوانى بسيار خوش قامت و زيباروى بود با هدايايى به نزد نجاشى شاه حبشه فرستاد تا شاه را وادارند كه مهاجران را از كشور خويش بيرون براند.
امـا دم سـرد آنـان در بـرابـر بـيـان گـرم و گـيـراى جـعـفـر در دل نجاشى نگرفت و به ويژه قرائت آيات زيباى سوره مريم در مورد اين بانوى بزرگ و فـرزندش ‍ عيسى عليه السلام ، نجاشى را كه مسيحى بود چنان تحت تاءثير قرار داد كـه سـوگـنـد خورد از ميهمانان ارجمند خود، تا هر گاه كه در كشورش بمانند، حمايت كند. نمايندگان قريش ، دست از پا درازتر، بازگشتند.
قـريـشـيـان ، كار محمد را جدى تر گرفتند. و چون به ملاحظه ابوطالب و حمزه و حمايت صـريـح آنـان نـمـى توانستند به محمد مستقيما آزار برسانند، ميان خود معاهده اى بستند و بـر اسـاس آن تـوافـق كردند كه محمد و ياران او را در تنگناى اقتصادى بگذارند. پس ، پيمان نامه نوشتند كه از سوى سران قبايل قريش امضا و در كعبه آويخته شد.
پيامبر و ياران او و عموى بزرگوارش ابوطالب و همسرش خديجه ، به شعب ابى طالب كوچ كردند و در آنجا سه سال در سخت ترين شرايط به سر بردند. آنان در اين مدت ، بـيـشتر، از محل داراييهاى خديجه گذران مى كردند. گاهى نيز اقوام نزديكشان ، به رغم پيمان نامه و از سر كشش خون و خانواده ، پنهانى آذوقه به آنجا مى فرستادند.
پايمردى سرسختانه پيامبر و ياران او در آن مدت ، عرصه را بر قريش تنگ كرد بيشتر آنـان كـه دخـتـرى ، پـسـرى ، نـواده اى و يـا اقوامى نزديك در شعب داشتند، در پى بهانه بودند تا آنان را از شعب خارج كنند.
پيامبر خدا به عموى بزرگوار خود يادآور شد كه :
ـ ايـن مـشـركـان ، خـود خسته شده اند، اما همه از ترس پيمان نامه اى كه امضا كرده اند تن بـه فـسـخ آن نـمـى دهـند. شما خود برويد و به آنان بگوييد كه موريانه پيمان نامه و امـضـاهـا را خـورده و از بـيـن بـرده و تنها نام خدا بر پيشانى آن باقى مانده است ، ديگر پيمان نامه اى در ميان نيست تا آنان به آن پاى بند بمانند!
ابوطالب به قريش گفت :
ـ اى شما كه برادرزاده مرا بر حق نمى دانيد، اينك او مى گويد كه موريانه ها پيمان نامه را از بـيـن بـرده انـد و تـنـها نام خدا بر آن مانده است . برويد و ببينيد: اگر همين گونه بـود كـه او مـى گـويد، به دين او روى آوريد و بگذاريد مسلمانان از شعب به شهر باز گـردنـد؛ و اگـر درسـت نـگـفـتـه باشد، به خدا سوگند من نيز با شما همدست مى شوم و حمايت خود را از او باز پس مى گيرم .
مشركان ، به سوى خانه كعبه دويدند.
شـگـفـتا! از پيمان نامه جز عبارت كوتاهى كه نام خدا را بدان مى خواندند، باقى نمانده بود!
به اين ترتيب عده زيادى ايمان آوردند، اما كوردلان و مستكبران گفتند:
ـ اين نيز جادويى ديگر است كه محمد ـ اين ساحر چيره دست ـ ترتيب داده است !
بارى مسلمانان از تنگناى شعب رهايى يافتند.
در گذشت ابوطالب
در سال نهم بعثت ، هنوز مسلمانان از رنج شعب نياسوده بودند كه ابوطالب بيمار شد. او سرانجام يك روز روى در نقاب خاك كشيد و پيامبر را در انبوه مشكلات گذارد.
روزى كـه جـنازه مطهر او را به قبرستان مى بردند، پيامبر پيشاپيش جنازه ، آرام آرام مى گريست و مى فرمود:
ـ اى عـمـوى ارجـمـنـد مـن ، تـو چـه قدر به خويشاوند خويش وفادار بودى ! چه اندازه به خـاطـر خـدا ديـن او را يـارى كردى ! خدا گواه است كه سوگ تو جهان را بر من تيره كرده است ، خداى تو را رحمت كناد و بهشت خويش را بر تو ارزانى دارد.
رحلت خديجه ، بانوى نخستين اسلام
هنوز يك هفته از رحلت ابوطالب نگذشته بود كه سختيهاى توانفرسا و طاقتسوز در شعب ، آثـار خـود را بر خديجه نشان داد و بانوى اول اسلام حضرت خديجه به بستر احتضار افتاد.
مرگ خديجه براى پيامبر كه بدو عشق مى ورزيد، مرگ آفتاب بود.
پـيـامـبـر، در تـمـام لحظه هاى تلخ احتضار، از كنار خديجه جدا نشد. چشم در چشمهاى بى فـروغ او دوخـت و او را دلدارى داد. سـرانـجام ، مرغ روح پاكش ، در ميان بازوان محمد، به آشيان الهى پريد.
محمد نه تنها آن روز، كه تا آخر عمر، هر گاه به ياد خديجه مى افتاد، مى گريست .
آن روز، دخـتـرانـش را آرام كـرد و خـود جسد مطهر همسرش را در بقيع در خاك نهاد و با غمى گرانبار، به خانه باز گشت .
در خانه ، نگاهش به هر گوشه افتاد، ياد و خاطره چندين ساله او را زنده يافت . دست آس ، ديـگـچه ، يك دو لباس بازمانده ، بستر خالى او، همه و همه از شكوه معنوى زنى حكايت مـى كـردنـد كـه روزگـارى دراز، هـمه شكوه و جلال دنيايى و ثروت خويش را پاى آرمان مـحـمـد ريـخـت و مـهـر و عـشـق پـاك و پـرشـورش را هـم بـه دل گرفت و ايمان بشكوه خود را هم به دين او سپرد و در راه آن ، استواريها كرد و سختيها كشيد و شماتتها شنيد و آزارها ديد؛ اما خم به ابرو نياورد...
پس از وفات ابوطالب و خديجه ، روزگار بر پيامبر سخت تر شد.
قـريـش كـه به احترام ابوطالب ملاحظاتى مى كردند، يكباره پرده حرمت دريدند و از هيچ آزارى در مورد شخص پيامبر و ديگر مسلمانان ، خود دارى نكردند.
آن روز كه پيامبر، اندكى شتابان ، با سر و روى آلوده به خاكسترى كه از بام بر سر او ريـخـتـه بـودنـد بـه خـانه آمد، يكى از دختران او كه هنوز داغ مرگ مادر سينه او را مى سوزاند، از ديدن پدر در آن وضع ، بى اختيار بلند گريست .
پـيـامـبـر، در حـالى كه خاك و خاشاك را از سر و موى عنبرين خود مى سترد، لبخندزنان ، دخترش را در آغوش گرفت و فرمود:
ـ دخـتـرم ! مـگـذار غـم بر دل پاك تو چيره شود، خداوند پشتيبان ماست ! اينان پس از مرگ عـمـويـم خيره سر شده اند، اما خداوند حى سبحان با ماست ، اندوهگين مباش ، ما به راه خود ايمان داريم ، خداوند از ياورى ما دريغ نخواهد كرد.
سفر به طائف
اواخر تابستان بود هوا بسيار گرم !
مـشـركـان قـريـش ، بـه آزار خـود بـر پـيـامـبـر افـزوده بـودند، چندان كه عرصه بر آن بزرگمرد تنگ شد و ناگزير به طائف ـ شهرى نزديك مكه ـ روى آورد.

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 18:06   #6
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

پـيـامـبـر به اميد پناهجويى در قبيله ثقيف ، به رؤ ساى قبيله رجوع كرد. آنان سه برادر بودند با نامهاى عبد يا ليل ، حبيب و مسعود؛ فرزندان عمرو.
پـيامبر شرح داد كه چگونه از قريش آزار مى بيند و خواسته هاى خود را از آن سه برادر عنوان كرد.
آن سه ، هر يك با طنزى ، درخواست او را رد كردند:
يكى گفت :
ـ پرده كعبه را دزيده باشم اگر تو پيامبر خدا باشى !
ديگرى گفت :
ـ آيا خداوند از آوردن پيامبرى جز تو عاجز بود كه تو را پيامبر كرد؟
سومى گفت :
ـ سـوگـنـد بـه خـداونـد ديگر با تو سخن نخواهم گفت ، چرا كه اگر تو پيامبر باشى والاتـر از آنـى كـه كـسى چون من با تو سخن گويد، و اگر نباشى دروغزنى و سزاوار صحبت با من نيستى .
مـحمد، ناگزير، از نزد آنان بازگشت . آنان برخى از افراد قبيله خود را واداشتند كه در دو سوى راه بايستند و او را سنگسار كنند، چندان كه خون از پاهايش جارى شد.
دل شكسته و خسته ، به ديوار باغى در كنار شهر پناه برد و لختى در سايه آن آرميد. در ايـن مـيـان ، عـتـبه و شيبه ، دشمنان پيامبر، به باغ مى رفتند. او را ديدند. پيامبر بيشتر نـاراحت شد. اما آن دو كه حال پيامبر را سخت ديدند، چيزى نگفتند و چون به باغ رسيدند، بـه غـلام مسيحى خود عداس سبدى انگور دادند تا به پيامبر بدهد. پيامبر هنگام برداشتن انگور فرمود:
ـ بسم الله الرحمن الرحيم .
عداس گفت :
ـ اين گفتار، با سخنان مردم اين سامان فرق مى كند.
پيامبر از او پرسيد:
ـ مگر تو از كجايى ؟
ـ نينوا.
ـ شهر همان مرد پاك يونس بن متى ؟
ـ شما يونس را از كجا مى شناسيد؟
ـ من پيامبرم ، خداوند مرا از زندگى يونس آگاه كرده است .
آنـگـاه پـيامبر، بخشى از زندگى يونس را براى عداس شرح داد و از او خواست كه اسلام آورد.
ـ به خدا سوگند، از همان جمله نخستين و از آگاهى تو از يونس دانستم كه تو با مردم اين سامان تفاوت دارى . دلم روشن است كه راست مى گويى و تو را پيغمبر خدا مى دانم . چه بايد بگويم تا مسلمان شوم ؟
ـ بـگـو: (( اشـهـد ان لا اله الا الله و اشـهـد ان مـحـمـدا رسول الله . ))
ـ شهادت مى دهم كه جز الله خدايى نيست و اينكه محمد پيامبر و فرستاده اوست !
آنگاه خم شد و پاهاى مجروح و خونالود پيامبر را بوسيد!
در تـمام يك ماهى كه پيامبر با تحمل سختيهاى بسيار در طائف ماند، جز عداس هيچ كس به او ايمان نياورد. و چون آزار اهل طائف از طاقت در گذشت ، پيامبر با زيد بن حارثه به مكه بـازگـشـت . امـا چـون در پـى كـشتن او در مكه بودند، پيش از ورود، همراه خود را به شهر فـرسـتـاد و از مـطـعـم بـن عـدى پناه خواست و او جوانمردانه بدو پناه داد. بدين گونه ، پيامبر در روز بيست و سوم ماه ذيقعده سال نهم از بعثت وارد مكه شد.
اسلام ، فراسوى آفاق مكه
يـثـرب در شمال مكه و در راه تجارى مكه به شام قرار داشت . در آن شهر، عمدتا دو قبيله بزرگ ، اوس و خزرج ، و نيز يهوديان ، زندگى مى كردند.
اوس و خـزرج ، با وجود خويشاوندى ، از روزگاران قديم ، همواره با يكديگر در كشمكش و نـزاع بـودنـد. پـس از جـنـگ بـزرگـى بـه نـام (( بعاث )) ، خزرج با يهوديان يثرب هـمـپـيـمـان شـد و اوس نـاگـزيـر بـراى حـفـظ بـرابـرى نـيـرو، در صـدد هـمـپـيـمـانى با قـبـايـل ديـگر بر آمد. و چون در يثرب جز يهوديان نبودند، رو به ديگر نقاط از جمله مكه آورد.
پـيـامبر كه با هوشيارى همه جريانها را زير نظر داشت ، در جمع افراد قبيله اوس در مكه حـاضـر شـد و آنـان را بـه ديـن خـويـش فـراخـوانـد. امـا آن سال نتيجه اى نگرفت و آنان به يثرب بازگشتند.
در همان سال ، خزرجيان هم در ايام حج به مكه آمدند.
پيامبر آنان را نيز به دين خود فرا خواند. آنان با يكديگر گفتند:
ـ به خدا اين مرد همان است كه يهوديان يثرب ، گاهى از روى كتابهاى خود، آمدنش را خبر مى دادند. بياييد تا كسى بر ما پيشدستى نكرده است ، به او ايمان بياوريم !
آنـان ايـمـان آوردنـد و آرزو كـردنـد كـه ديـن او عـدوات ديـرين را بين اوس و خزرج پايان بخشد. نيز عهد كردند كه قوم خود را به دين او بخوانند.
نـمـايندگان خزرج به يثرب بازگشتند. شگفتا كه به هر كس از قوم خويش دين جديد را عرضه كردند، بى درنگ پذيرفت .
اسـلام ، چـون نـسـيـم دلكـش بـهـارى از مـكه وزيدن گرفته بود و شميم آن در يثرب نيز پيچيده بود.
در حـج سـال بـعـد، دوازده تـن از يثرب ، دو تن از اوس و ده تن از خزرج ، به نمايندگى رسمى از قوم خود به نزد پيامبر آمدند و با پيامبر به اسلام بيعت كردند.
پيامبر، مصعب بن عمير را همراه آنان به يثرب فرستاد تا به عنوان نماينده او دين و احكام آن را به آنان بياموزد.
سـال بـعد، در ايام حج هفتاد و دو تن (هفتاد مرد و دو زن ) از مسلمانان اوس ‍ و خزرج به مكه آمدند و به شوق ديدار پيامبر ورود خود را به آگاهى او رساندند. اين ديگر عشق بود كه در سينه هايشان زبانه مى كشيد و تاب از دلشان مى ربود.
پيامبر، شبهاى يازدهم تا سيزدهم ذيحجه را در محلى در راه مكه قرار داشت و فرمود:
ـ پس از گذشتن يك سوم از شب ، آنجا خواهم بود!
به هنگام قرار، افراد، تك تك و پوشيده ، خود را به آنجا رساندند.
پيامبر، با عموى خود عباس از راه رسيد. عباس به آنان گفت :
ـ مـا تـاكنون او را از گزند دشمنان در امان نگه داشته ايم . اينك او تصميم دارد نزد شما بـيـايد. اگر مى خواهيد او را بى كس و تنها بگذاريد، هم اينك دست از او بداريد و ما خود تا جان داريم از او پشتيبانى خواهيم كرد.
آنان در آتش عشقى شورانگيز به پيامبر مى سوختند، از اين رو، دوباره ، يكصدا به جان پيمان بستند و از شوق آمدن پيامبر به يثرب ، ديگر سر از پا نمى شناختند.
روى گل را مى توان پوشاند اما بوى گل را چطور؟
خبر پيمان مقدس اوس و خزرج با پيامبر، با تمام كوششى كه در پنهان داشتن آن به كار رفت ، در مكه پيچيد و قريش را سخت به دهشت انداخت . قريشيان چون چاره اى نيافتند، بر سختگيريهاى خود نسبت به مسلمانان افزودند. ديگر هيچ مسلمانى جراءت انجام دادن مراسم دينى و عبادات خود را نداشت .
پـس پـيـامـبـر دسـتـور هـجـرت عـمـومى داد و مسلمانان گروه گروه به سوى يثرب هجرت كردند.
كـافـران قـريـش ، مـثـل هـمـه كـسـانـى كـه بـر بـاطـل مـى رونـد، تـنـهـا بـه رهنمود كينه عمل مى كردند و در اين راه از شيوه هاى پراكنده ايذايى سود مى جستند: تمسخر مى كردند، شـكـنـجـه مـى دادند و حتى ديوانه اى را واداشتند تا عبا به گردن پيامبر بيندازد و چندان بفشارد كه صورتش كبود شود!
اما آگاهى از هجرت جمعى مسلمانان به يثرب ، چون ضربه اى تكان دهنده آنان را به خود آورد. موضوع بسيار جدى شده بود. اگر مسلمانان در يثرب فراهم آيند و اوس و خزرج با آنان همداستان باشند، مكه را خطرى جدى تهديد خواهد كرد. پس بى درنگ ، بزرگان قوم در دارالندوه جمع شدند و براى يافتن چاره ساعتها به مشورت و گفت و شنود پرداختند.
سرانجام يكى گفت :
ـ بـى گـمـان مـحـمـد بـه آنـهـا خواهد پيوست . در آن صورت ، از آنچه پيش خواهد آمد، جز پشيمانى نخواهيد برد. تا محمد در چنگ شماست ، او را از ميان برداريد!
ـ قوم او را دست كم گرفته ايد. دمار از روزگار ما در خواهند آورد!
ابوجهل گفت :
ـ مـا اگر از هر طايفه اى يك نفر انتخاب كنيم و آنان در يك لحظه شمشيرهاى خود را با هم بـر او فـرود آورنـد، قـوم او نـمـى تـوانـد بـا هـمـه قبايل عرب بجنگد!
همه يكصدا پذيرفتند.


هجرت
خدا، خود پيامبر را از مكر كافران آگاه كرد و فرمان هجرت داد.
پيامبر بى درنگ به خانه آمد و به پسر عموى خود على بن ابى طالب فرمود:
ـ امشب ، به جاى من در بستر بخواب !
در ايـن هـنگام ، دشمنان با شمشيرهايى كه زير لباس پنهان مى داشتند خانه را محاصره كـردنـد تا هر گاه محمد بيرون آيد بر سر او بريزند. پيامبر آن قدر صبر كرد كه هوا تـاريـك شـد و سـپـس پاسى از شب گذشته ، و هنگامى كه نگاهبانان خانه را خواب برده بـود، آرام از خـانـه خارج شد. اين گمان كافران كه پيامبر از مكر آنان آگاه نيست انتظار خـروج بـى هـنـگام و بى سر و صدا را از بين برده بود و همين امر، به خواست خدا، باعث نجات پيامبر شد.
پيامبر از آنجا به خانه ابوبكر رفت و با او در تيرگى شب از مكه خارج شد و به غار ثور در كوهپايه هاى اطراف مكه رفت و در غار پنهان شد.
شير خدا على ، آرام و آسوده ، تا صبح در بستر مطهر پيامبر خوابيد.
صـبـح هـنگام ، كافران كه از بيرون نيامدن پيامبر تنگ حوصله و حتى مشكوك شده بودند به خانه هجوم بردند، اما با شگفتى تمام ديدند كه على در بستر محمد خوابيده است و جز او هيچ كس در خانه نيست !
بـى درنـگ خـود را بـه بـزرگـان قـريـش رسـانـدنـد و مـاجـرا را بـازگـفـتـنـد. ابوجهل به خانه ابوبكر شتافت و از دختر او اسماء پرسيد:
ـ پدرت كجاست ؟
ـ نمى دانم .
ابوجهل سيلى محكمى به او نواخت و به دنبال ردياب فرستاد.
رديـاب ، هـمـراه بـا ابـوجهل و عده اى ديگر، با دنبال كردن جاى پاى پيامبر، يكراست تا دهانه غار ثور پيش رفت اما بر دهانه غار عنكبوتى تار تنيده بود. ردياب گفت :
ـ از ايـنـجـا رد گـم شـده اسـت ، در غـار هم كه نرفته اند، زيرا هر باشعورى مى داند كه اگـر كـسـى از ديـشـب تـا بـه حال در غار رفته باشد، اكنون تار عنكبوت بر دهانه غار تنيده نبود!
ابوبكر در غار اين سخنان را مى شنيد، و مى ترسيد. پيامبر او را دلدارى مى داد:
ـ نترس ! خدا با ماست .
ابوجهل و همراهان ، دست از پا درازتر، به مكه بازگشتند.
قـريـش صد شتر جايزه براى كسى كه پيامبر را در مكه و اطراف آن پيدا كند تعيين كرد. مردى به نام سراقه كنانى آمادگى خود را اعلام داشت و به جست و جو پرداخت !
غـار طـولانى و تنگ بود و نسبتا تاريك . خوشبختانه ، غلام ابوبكر، گوسفندان او را هر روز در هـمان حوالى به چرا مى برد. ابوبكر، هم شير و غذا از او گرفت و هم به وسيله او، عبدالله پسر خود را خبر كرد تا هر روز پنهانى به غار بيايد و پيامبر را از اوضاع مكه با خبر سازد.
سـه شب و سه روز گذشت . روز چهارم ، عبدالله خبر آورد كه تب جست و جو شكسته است و جز سراقه ، كسى ديگر در اطراف و اكناف نيست .
پيامبر و ابوبكر، سوار بر شتران خود به سوى يثرب به راه افتادند.
هـنـوز چـنـد فـرسـنـگ نـرفـتـه بـودنـد كـه سـراقـه بـه ايـشـان رسـيـد، امـا قـبـل از آنـكه بتواند برگردد و كسى را خبر كند، اسبش به سر درآمد و به زمين افتاد! و چـون تـنـها بود، جانش را در خطر ديد. گردبادى تند نيز برخاسته بود! ناگزير به التماس افتاد. پيامبر فرمود:
ـ به شرطى كه مردانه تعهد كنى كه جهت حركت ما را به قريش نگويى !
يثرب ، از روزى كه خبر آمدن پيامبر رسيده بود، در تب شيرين انتظار مى سوخت . هر روز پـيـر و جـوان ، مـرد و زن ، كـوچـك و بزرگ ، به بيرون شهر مى رفتند و به انتظار مى ايستادند. و چون آفتاب از بلندترين سرشاخه هاى نخلستانهاى اطراف شهر، پرواز مى كـرد؛ بـه خـانـه هـاى خـود بـاز مى گشتند تا آنگاه كه روز موعود فرا رسيد. آن روز هوا بـسـيـار گـرم بـود و مـنـتـظـران ، از شـدت گـرمـا در حال بازگشتن بودند، كه ناگاه يك نفر بانگ زد:
ـ من رسول خدا را مى بينم ، آن رسول خداست !
غـريـو و ولوله در جـان شـيـخ و شـاب افـتـاد و فـرياد شوق تا دورترين جاى شهر طنين انداخت و شهر خالى شد و همگان به سوى راه شتافتند!
پـيـامـبر، گردآلود و خسته از رنج راه ، اما شاداب و توانمند، زير درخت خرمايى با همراه خود، كنار راه نشسته بودند.
از انبوه مشتاقانى كه شتابان به سوى او مى دويدند، جز حدود يكصد تن از مردم يثرب و نـيـز مـهـاجـران مـكه ، كسى او را نديده بود. مردم چون به نزديك پيامبر مى رسيدند، به احـتـرام سـكـوت مـى كـردنـد. حلقه اى بزرگ از مردم ، آن نگين كائنات را در بر گرفته بود!
چـشـمـهاى عاشق ، چشمهاى مشتاق و چشمهاى محروم ، اينك مردى را پيش روى داشتند با قامتى نـه بـلنـد و نـه كـوتـاه ، اسـتـوار بـا گـيـسوانى چون خرمن بنفشه اما خاك آلود كه زير دسـتارى عربى ، روى دوش افتاده و با هياءتى مردانه و جذاب و چشمانى سياه و چهره اى مـليـح كـه شـيـريـنـى عـالم با او بود و موجى از تبسم روحبخش كه رشته اى از دندانهاى شفاف و روشن او را نمايان مى ساخت . گرد راه روى پيشانى و ابروان مردانه او نشسته و بر صلابت و زيبايى آن افزوده بود.
سـرانـجـام ، هـمـه ، حـتـى آنـان كـه ديرتر از آمدن وى خبر يافته بودند، رسيدند و غبار انتظار طولانى ديدار او را، در چشمه روشن آن چشمان مهربان ، فرو شستند.
پـس از لخـتى درنگ ، دوباره در ركاب او، با قدم پرنيانى شوق ، راه افتادند و تا محلى به نام قبا، نزديك يثرب پيش رفتند.
پـيـامـبـر اراده فـرمود چند روز ميان قبيله بنى عمرو بن عوف بماند تا مسجدى در قبا، بنا كـنـنـد و اين نخستين مسجدى است كه در اسلام ، ساخته شده است . در اين ميان دختران پيامبر فـاطـمه و ام كلثوم نيز سوده بنت زمعه و شوهرش ، فاطمه بنت اسد مادر على ، همراه على از مكه رسيدند و به پيامبر پيوستند.
سـرانـجـام ، پـيـامـبر سوار بر شتر خويش به شهر درآمد و مردمان از پى او مى آمدند. او مـهـار شـتـر را رهـا كرده بود تا هر جا كه شتر خوابيد آنجا خانه پيامبر باشد و هيچ كس نرنجد.
وقـتى سران منظر چشم هر مسلمانى در يثرب ، آشيانه او و هر ديده اى با نگاه عشق فرياد مـى زنـد كـه كـرم نمايد و فرود آيد كه خانه ، خانه اوست ، مهار را بايد به شتر سپرد تا رنجشى در دلهاى پاك و مشتاق ، ايجاد نشود.
ناقه ، آرام و باوقار پيش مى رفت و تمام مردم شهر، در پى او. شتر جلوى خانه مالك بن نـجـار كـه تـنـهـا دو بـرادر يـتـيـم بـا نـامـهـاى سـهـل و سـهـيل در آن مى زيستند؛ سينه بر زمين نهاد و پس از اندكى درنگ برخاست . سپس ‍ همچنان پـيـش رفـت و درسـت در پيش خانه خوشبخت ترين مرد شهر، ابوايوب انصارى ، زانو زد! شرف جايگاه خود را يافت و اسلام به خانه خويش آمد و يثرب مدينة النبى شد!
تشكيل حكومت اسلامى
نخستين كار پيامبر، برقرارى پيمان برادرى بين مهاجران و انصار بود.
آنـگـاه پـيـامـبـر، عـلى را بـرادر خـود نـامـيـد. و بـدين ترتيب و بر اساس اين پيمان ، هر برادرى به برادر ديگر جا و مكان و معاش داد و مهاجران از بى پناهى نجات يافتند.
امـا از آنـجـا كـه امـوال و اثـاث البيت و تمام زندگى مهاجرانى كه به مدينه فرار كرده بودند در مكه و در دست مشركان بود، مسلمانان ناراحت بودند.
پـيـامـبـر، نخست پيمان مهمى با يهوديان مدينه بست تا از سوى آنان در امان باشد. سپس بر آن شد تا راهى بيابد كه بر مشركان دست پيدا كند، تا آنان دريابند كه مسلمانان از اموال خود در مكه چشم نپوشيده اند. بدين منظور سه بار، با حدود دويست نفر، به اطراف مـديـنه و بر سر راه كاروان تجارى مشركان مكه به شام تاخت ، اما هر سه بار به آنان دسـتـرسى نيافت . يك بار نيز على را با عده اى به حوالى بدر فرستاد. آنان نيز دست خالى بازگشتند.
بـديـن گـونـه سـال اول هجرت بيشتر به رتق و فتق امور داخلى مسلمانان و در واقع به سازماندهى گذشت .
سال دوم هجرت
پـيـامـبـر در ايـن سـال قـبـله را به امر خداوند از بيت المقدس به كعبه تغيير داد. در زمينه نـظامى نيز به يك پيروزى مهم دست يافت : عبدالله بن جحش را با عده اى از مهاجران به محلى بين مكه و طائف بر سر راه كاروان مهم تجارى قريش فرستاد تا آنان اخبار كاروان را پـياپى براى پيامبر به مدينه بفرستند. اما دو تن از آنان بر اثر گم كردن راه به دسـت عـده اى از مشركان اسير شدند و بقيه ، در يك درگيرى ناگزير با كاروانيان ، عده اى را كـشـتـنـد و دو تـن را اسـيـر گـرفـتـنـد و ديـگـر مـشركان را به فرار واداشتند و با كاروانى بزرگ از مال و منال مشركان به مدينه آمدند. اما چون اين كار در ماه حرام صورت گـرفـتـه بـود، پيامبر حاضر نشد در اموال تصرف كند و در مورد اين كار و مجاهدان جان به كف اين واقعه ، منتظر وحى ماند. خداوند آنان را تاءييد كرد و بدين گونه همه شادمان شدند و اموال به تصرف مسلمانان درآمد و وضع اقتصادى آنان سامان گرفت !
اسيران مسلمانان هم با اسيران مشركان مبادله شدند.
از پـس هـمين پيروزى و در تعقيب كاروان تجارى مكه به كاروانسالارى ابوسفيان بود كه مـسلمانان با سيصد و سيزده تن جنگجوى ، در برابر حدود هزار تن از مشركان قريش ، از جمله ابوجهل ، در محل بدر، با حضور و شركت پيامبر نبرد كردند و خداوند فتحى بزرگ نـصـيـبـشـان فـرمود. حدود هفتاد تن از سران مشركان كشته شدند و بسيارى اسير مسلمانان گـشـتـنـد و اسـب و شـتـر و غـنـايـم بـسـيـار بـه دسـت پـيـامـبـر افـتـاد. در هـمـيـن سـال ، بـه جـز بـدر، حدود شش غزوه ديگر اتفاق افتاد كه به مسلمانان اعتماد به نفس و روحيه بخشيد و مشركان را از برج نخوت فرو كشيد.
جـدا از ايـن حـوادث ، يـك رويـداد خـجـسـتـه ديـگـر در ايـن سال اتفاق افتاد و آن ازدواج فرخنده حضرت على با فاطمه دختر پيامبر بود.
سال سوم هجرت : جنگ احد
قـريـش ، پـس از جـنـگ بـدر، بـراى جـبـران شـكـسـت شـرم آور خـود يـك سال كوشيد و حدود سه هزار نفر گرد آورد و به سركردگى ابوسفيان به سوى مدينه رهـسـپـار شـد. پـيـامـبـر نـيز با كمتر از هزار نفر به سوى مشركان شتافت . دو لشكر در محل احد روبه روى هم ايستادند.
در ايـن جـنـگ ، مـسـلمـانـان بـه فـرمـانـدهـى حـمـزه عـمـوى پـيـامـبـر، در آسـتـانـه پيروزى كـامـل بـودنـد. چـرا كـه بـا وجـود كـمـى تـوشه و جنگ افزار و افراد، دشمن را به فرار واداشـتـه بـودنـد. امـا بـر اثـر بـى توجهى برخى از نگهبانان يك گذرگاه مهم ، دشمن فرارى و پراكنده دوباره فراهم آمد و ناگهان از پشت حمله آورد. اين بار، مسلمانان بودند كـه جـنـگ را وادادنـد. بسيارى از دلاوران از جمله حمزه فرمانده سپاه اسلام شهيد و بسيارى نيز از دوروبر پيامبر پراكنده شدند.
سـرانـجـام بـا پايمردى پيامبر و دلاورى على و عده اى ديگر از صحابه خاص ، مسلمانان روحـيـه خـود را بـاز يـافـتند و ديگر بار فراهم آمدند و دشمن را هزيمت دادند. و وقتى كه هـنـگـامه جنگ فرو خوابيد، پيامبر براى آگاهى از موقعيت دشمنان و اطمينان از اينكه ديگر بـاز نـمـى گـردنـد، هـمـراه با عده اى ، به دنبال آنها تا حمراءالاسد رفت . عده اى ديگر مجروحان را به مدينه منتقل كردند.
هنگامى كه پيامبر از حمراءالاسد به مدينه باز مى گشت ، از شهادت عموى بزرگوار خود حـمـزه سـيدالشهداء، و به ويژه از توحشى كه هند زن ابوسفيان در پاره كردن شكم او و در آوردن جگر و خوردن آن به خرج داده بود، به شدت ناراحت و غمزده بود!
ديگر جنگهاى پيامبر
پيامبر پس از هجرت به مدينه چهار دسته دشمن مهم داشت :
نـخـسـت ، مـشـركـان مـكـه ؛ دشـمـنـان قـديـمـى پـيـامـبـر و بـه تـبـع آنـان اقـوام و قبايل ديگر سرزمينهاى عربستان .
دوم ، يـهـوديـان مـديـنـه و اطـراف آن ، كه تنها خبث نيت و خصلتهاى آزارگرشان باعث اين دشمنى شده بود.
سـوم ، مـنـافـقـان كـه بـا وجـود اندك بودن ، خطرناك ترين دشمنان پيامبر بودند، زيرا تـظاهر به مسلمانى مى كردند و در ميان مسلمانان و آگاه از همه نقشه ها و كارها و روحيات و حـركـات آنـان بـودنـد و از ايـن رو، در خيانتهاى خود، با هر دو دسته از دشمنان پيامبر، يـعـنـى مشركان و يهوديان ، همكارى مى كردند يا وسيله همكارى آنها را با يكديگر فراهم مى آوردند.
چهارم ، دشمنان غير عرب ، مانند روميان .
در مبارزه با مشركان ، پيامبر تا سال نهم هجرت ، يعنى تا غزوه طائف ، پيوسته با آنان مى جنگيد؛ جنگهايى كه اغلب از سوى خود آنان آغاز مى شد.
از مـيان مهمترين اين جنگها بعد از جنگ احد، بايد از غزوه مهم احزاب يا (( خندق )) نام برد كه در سال پنجم هجرى رخ داد و در آن مسلمانان ، به پيشنهاد سلمان فارسى ، خندقى در بـيـرون مـديـنـه ، پـيـش روى سـپـاه مـشـركـان (كـه تـقـريـبـا از بـيـشـتـر قبايل مشرك عرب تشكيل يافته بود) كندند. در اين نبرد مشركان ، پس از آنكه در جنگهاى تـن بـه تـن كسانى از سران خويش چون عمرو بن عبدود را كه به دست على كشته شد؛ از دسـت دادند، به يارى خداوند و با آمدن طوفان شن و افتادن تفرقه در ميان احزاب ، منهزم شدند.
پـس از هـمـيـن جـنگ بود كه پيامبر حساب خود را با يهود بنى قريظه كه بر خلاف تعهد رسـمـى و هـمپيمانى با پيامبر نقض عهد كرده و به يارى مشركان شتافته بودند تصفيه كـرد و هـمـه را بـا حـكـميت مورد قبول خودشان از ميان برداشت . سپس پيامبر به غزوه دومة الجندل و آنگاه به بنى المصطلق پرداخت .
بـارى در سـالهـاى شش و هفت و هشت هجرى ، پس از چند جنگ و يك صلح (حديبيه ) و شكسته شـدن پـيـمـان صـلح از سـوى مـشـركـان ، سـرانـجـام پـيـامـبـر در سـال هـشـتـم هـجـرى بـا ده هـزار سـوار مـسـلح و بـا شـوكـت و صـولت و عـزت كـامـل مـكـه را فـتح كرد، كه اين در واقع شكست نهايى مشركان بود. بى درنگ پس از آن ، جـنـگ حـنـيـن بـا گـروهـى از تـتـمـه مـشـركـان در اطـراف مـكـه رخ داد و سـپـس در سـال نـهم هجرت ، غزوه طائف روى نمود كه نبرد نهايى بت زدايى و پالودن قلمرو اسلام از مـشـركـان بـود. البـته نهايى ترين حركت در مبارزه با مشركان ، در واقع ابلاغ آيات برائت از مشركان بود.
اما در مبارزه با يهوديان ، پيامبر به شهادت تاريخ ، آغازگر جنگ و ستيز با آنها نبود و تـا سال چهارم هجرت كه با آنان همپيمان بود، دست تعرض به روى آنان بلند نكرد. در ايـن سـال ، بـراى گـرفـتـن وامـى بـه نـزد بـنـى النـضـيـر از قـبـايـل يـهـودى مـديـنـه رفـتـه بـود كـه آنـهـا بـراى قتل او توطئه چيدند. خوشبختانه توطئه برملا شد و پيامبر ناگزير آنان را تبعيد كرد.
پس از جنگ خندق ، بنى قريظه كه طايفه ديگرى از يهود بودند برخلاف پيمان دوستى بـا پـيـامبر به مشركان پيوستند. و چون جنگ به نفع مسلمانان پايان يافت ، پيامبر آنان را واداشـت كـه بـه خـاطر نقض عهد يا مسلمان شوند، يا جزيه بدهند و يا تسليم گردند. آنـها عناد ورزيدند و پيامبر سربازانشان را كشت و زنان و پيرمردان و كودكانشان را به اسـارت گـرفـت و امـوالشـان را تـصـرف كـرد، زيرا آنان از پشت به مسلمانان خنجر زده بودند.
امـا مـهـمترين جنگ با يهود، جنگ خيبر در سال هفتم هجرت (و پس از صلح حديبيه با مشركان قـريـش ) بـود. در ايـن سـال ، بـه پـيـامـبـر خبر دادند كه يهوديان خيبر با بنى ثعلبه هـمـپيمان شده اند و خيال تاراج مدينه را دارند. لذا پيامبر، پيش از حركت آنها قلعه خيبر را مـحـاصـره كـرد. در ايـن جـنـگ ، عـلى مـانند جنگهاى ديگر دليرى بسيار كرد و از جمله مرحب خـيـبـرى را كـشـت و در خـيـبر را كند. سرانجام مسلمانان به غائله يهوديان خيبر نيز خاتمه دادند.
امـا در مـبـارزه بـا مـنافقان ، به خاطر ظاهر مسلمان آنها پيغمبر نمى توانست از جنگ استفاده كـنـد. پس خدا با فرستادن سوره منافقون ، به يارى پيامبرش ‍ شتافت . پيامبر نيز به نوبه خود و در هر فرصت مناسب ، چهره آنان را براى مسلمانان افشا مى كرد. از جمله آنها با هماهنگى با برخى از دشمنان پيامبر، مسجد ضرار را ساختند تا پايگاهى شود براى جـاسـوسـى بـه نـفـع رومـيان و از پيامبر كه عازم جنگ تبوك بود خواستند تا امام جماعتى براى مسجد قرار دهد. پيامبر مسئله را موكول به بازگشت از تبوك فرمود. در بازگشت ، خـداونـد بـا وحى او را از اين توطئه آگاه كرد و پيامبر دستور فرمود آن مسجد را با خاك يكسان كردند.
سـرانـجـام بـايـد از مـبـارزات پيامبر با روميان ياد كرد كه مهمترين آنها جنگهاى مؤ ته و تـبـوك اسـت . در ايـن جـنـگـهـا رومـيـان خـود آغـازگـر تـعـرض بـودنـد. در سـال هـشـتـم هـجـرت ، فـرمـانـدار بـصـرى (در نـزديـكـى شـام ) از سـوى هـرقل امپراتور روم شرقى ، سفير پيامبر را كه با نامه از نزد پيامبر آمده بود بازداشت كرد و او را گردن زد.
در سـال نـهـم هـجـرت ، خـبـر آوردنـد قـيـصـر قـصـد دارد بـه شـمـال عـربـسـتـان حـمـله كـند. در جنگ نخستين كه (( مؤ ته )) نام داشت و كارزارى سخت و سـهـمـگـين بود شمارى از سرداران سپاه اسلام از جمله جعفر بن ابى طالب برادر حضرت عـلى و نـيـز زيـد بـن حـارثـه و عبدالله بن رواحه به شهادت رسيدند،. در جنگ ديگر كه پـيـامـبـر خـود در آن شـركـت داشـت ، چـون لشـكـر اسـلام بـه تـبـوك مـحل استقرار سپاه روم رسيد، آنان جنگ ناكرده عقب نشينى كردند و فرماندار قيصر ترجيح داد كه تسليم شود و به ناچار به پرداخت خراج ساليانه اى كه پيامبر تعيين كرده بود تن داد.
شهادت جعفر بن ابى طالب
شيهه اسبان و بى تابى شتران ، فضا را از احساس ويژه اى مى انباشت : احساس آمادگى و حـركـت . دل در سينه سپاهيان ، هم از شوق شهادت و هم از كينه نسبت به دشمن ، انباشته بود و هر دلى اين دو احساس را با هم داشت و جانشان را از شهامت مى انباشت .
هـر كـس ، به آخرين سلاحهاى روز، مجهز بود و كلاهخودهاى برخى از سپاهيان در صفوف سـواره نظام ، زير آفتاب برق چشمگيرى داشت . جنگاوران ، اسبها و شتران بيتاب را به زحـمـت در صـفـوف خود به رديف نگهداشته و در انتظار پيامبر بودند تا بيايد و از سپاه سـان بـبـيند و با آنان خداحافظى كند. ناگهان ، صداى تكبير يكپاچه سه هزار سپاهى ، مـخـمـل خـاك آلود فـضـا را دريد. پيامبر سوار بر شترى سپيد موى وارد شده بودند. اينك صـدا از سـپـاه بـرنـمى خاست ، پيامبر از يكايك صفوف سان ديدند، سپس روبروى سپاه ايستادند و پس از حمد خداوند و درود به حاضران ، گفتند:
ـ پـرچـم را بـه جعفر بن ابيطالب سپرده ام ، او سپهسالار خواهد بود و اگر او شهيد شد، زيـد بن حارثه جاى او را خواهد گرفت و از پس او، عبدالله بن رواحه و پس از اين سومين ، هـر كـس را كه خود با مشورت همديگر انتخاب كنيد انتخاب من نيز خواهد بود. شما را به خداوند يكتا مى سپارم ، حركت كنيد!
يكبار ديگر، غريو تكبير يكپارچه سپاه ، سكوت دشت را شكست و اين تكبير، تكبير احترام و بـدرود بـود. سـپـاه ، بـا فـرمـان جـعـفـر بـن ابـيطالب ، يكباره جنبيد و دشت ، زير سم ستوران به لرزه در افتاد.
ايـنـك چـنـد روز بـود كـه سپاه راه مى سپرد و كم كم هر كس در سكوت نفسگير و يكنواختى كـسـالت آور راه ، در ذهـن خـود بـه يـاد مـدينه و خانواده خود مى افتاد. عبدالله بن رواحه ، مـعـاون دوم فـرمـانده سپاه نيز، از هجوم لشكر خاطره ها، در امان نبود؛ فرزند ـ خوانده اش زيـد بـن ارقـم كـه او را از زمانى كه كودكى يتيم بود، بزرگ كرده بود، اينك پشت سر عـبـدالله ، سـوار بـر شـتر همراه لشكر، آرام ، پيش مى رفت . عبدالله ، در وارسى خاطره هـاى خـود بـه ايـن فـكـر هـم افتاد كه شايد شهيد شود و به خانه بازنگردد؛ بى اختيار شعرى از دلش جوشيد و بر لبانش جارى شد:


(( و آب المـسـلمـون و خـلفـونـى
بارض الشام مشتهر التواد ))

مسلمانان بازگشتند و مرا در سرزمين هلاكتبار شام ، واگذاشتند.
شعر، بوى شهادت مى داد؛ فرزند خوانده اش زيد بن ارقم كه گفتيم پشت سر وى حركت مـى كـرد، شنيد و چنان دلتنگ شد كه به گريه افتاد و سر خود را بر جهاز شتر نهاد و بـه پـهـنـاى چـهـره ، اشـك ريـخت و موييد. عبدالله به صداى مويه او برگشت و از حركت شانه هاى وى ، به قضايا پى برد. همچنان كه بر مركب سوار بود، در رديف زيد راند و بـا تـازيـانه بر پشت او نواخت . زيد سر برداشت و چشمان سرخ شده و خيس خود را به عبدالله دوخت . عبدالله گفت :
ـ تـو چـرا ناراحتى ؟ اگر خداوند شهادت را نصيب من كند و من از اين جهان گذرا و رنجها و اندوه هايش رهايى يابم ، تو به خانواده من باز خواهى گشت ؛ ناراحت نباش !
سپس مهار شتر زيد را گرفت و آن را از صف بيرون آورد و به كنار راه برد و هر دو پياده شـدند و عبدالله ، نمازى به جاى آورد و از خداوند خواست كه در همين جنگ شهادت را نصيب وى گرداند و بعد از نماز به زيد گفت :
ـ خداوند حاجتم را برخواهد آورد!
ـ سپس ، هر دو سوار شدند و تاختند تا به سپاه رسيدند.
در (( وادى القـرى )) مـدتـى مـانـدند و خبر شدند كه دشمن با سپاهى چندين برابر به سـوى آنـان مـى آيـد؛ و در (( بـلقـاء )) با سپاه دشمن روبرو شدند و به سوى روستاى (( مـؤ تـه )) كـج كـردنـد و اردو زدند. در همينجا بود كه جنگ آغاز شد: جعفر بن ابيطالب روزه بـود؛ بـا شكم گرسنه چون شير مى خروشيد و امان از دشمن بريده بود. دشمن كه سپاهيان حاكم دست نشانده هرقل بودند؛ در دل شجاعت او را مى ستودند و تمام نيرو را بر او مـتـمـركـز كـرده بـودنـد زيـرا مى دانستند كه او سپاهسالار است و بنا به رسم آنزمان ، پـرچـمـدار سـپـاه است و تا او ايستاده است پرچم اسلام نيز در اهتزاز خواهد بود. جعفر، با حـدود نـود زخم ، پس از جنگى شورانگيز و سخت شجاعانه با دهان روزه ، شهيد شد. سپاه روم ، دسـتـهـاى او را از بـازو قـطـع كـردند (40) ، روز نخست ، جنگ با شهادت جعفر پايان گرفت و زيد بن حارثه ، فرمانده سپاه شد اما او نيز در روز دوم و در پايان جـنـگـى سـخـت و شـجـاعـانـه ، كـشـتـه شـد و بـه شـهـادت نـايـل گـرديـد. روز سـوم جـنـگ ، عـبـدالله بـن رواحـه فـرمـانـده كـل سـپاه شد. عبدالله سه روز گرسنه مانده بود و رمقى در تن نداشت . در گيرودار جنگ پسر عمويش قدرى گوشت به او رسانيد. اما چون به خاطر آورد كه جعفر بن ابيطالب و شـهـداى ديـگر با شكم گرسنه به شهادت رسيده اند؛ شرم و وفا، بر گرسنگى چيره شد و گوشت را از دهان افكند و با خود گفت :
ـ عبدالله ! جعفر بن ابيطالب كشته شده است و تو هنوز زنده مانده اى ؟

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 18:08   #7
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

شـوق شـهـادت كه در گرما گرم سه روز جنگ ، فرصت خودنمايى نيافته بود، اينك با ايـن نـهـيـب نـفـسـانى و روحانى ، رخ مى نمود. به ناگاه جانش از شرار اين شوق گرم و گـرمـتـر شـد و سـوخـتـن گـرفت . يكپارچه آتش شد و شمشير آخته را، عصاى جان از پيش بـاخـتـه كـرد و بـه قـلب سـپاه دشمن زد و پرچم فرماندهى همچنان در دست ديگرش بود. دندانها را بر هم مى فشرد و شمشيرش چون رگبار توفان بر سرو روى دشمن فرود مى آمد و دشمن چون برگ پاييزى ، پيش بالاى بلند او به زمين مى ريخت . سرانجام ، از اسب فـرود آمـد و مـعـلوم نـشـد چـرا، شـايـد اسـب او را پـى كـرده بـودنـد ولى او همچنان پرچم پـيـشـتازى بر يكدست ، پياده بر دشمن شوريد. گويى در سفر شهادت اسب را مركوبى لنـگ مـى پـنداشت كه نمى توانست همپاى شوق او بتازد و پيش رود. او پياده شمشير زنان پـيـش مـى رفت و در هر گام از كشته پشته مى ساخت ؛ گرچه خود نيز زخمى بر مى داشت امـا زبـانه شمشيرش چون بلنداى پرچمى كه در دست داشت ، در اهتزاز بود. ساعتى بعد، زخـمـى كـارى ، او را از پـا افـكند، ديگر شمشير در دستش نبود و او تا رمق داشت با هر دو دسـت پـرچم را برافراشته نگاه مى داشت . دشمن امانش نمى داد، زخمى از پى زخم ، تنش را دشـت شقايق كرده بود. سرانجام همرزمانش ديدند كه پرچم فرو افتاد اما روح او، چون بلندترين درفش ، بر قله شهادت ، هماره در اهتزاز ماند.
پـرچـم را خالد بن وليد برداشت و چون روز به پايان رسيده بود، هر دو سپاه ، دست از جـنـگ كـشـيدند و در اردوگاههاى خود آرام گرفتند و خالد بامدادان سپاه را طورى آرايش داد كه دشمن پنداشت از مدينه براى آنان كمك آمده است و چون شجاعت آنان را نيز طى سه روز جـنگ ديده بود؛ هراسيد و روز چهارم ديگر جنگ را آغاز نكرد. سپاه اسلام نيز اقدامى نكرد و سپس به سوى مدينه عقب نشينى آغازيد.
پـيـامـبـر بـا مـردم مـديـنه به استقبال آنان بيرون شتافتند. كودكان نيز كه بين سواران اسـتـقـبـال كننده پياده مى دويدند به فرمان پيامبر در پيش سواران ، سوار شدند. پيامبر امر فرموده بود كه نگذاريد كودكان پياده بمانند. خود آن حضرت نيز عبدالله پسر جعفر بـن ابـيـطـالب را جـلوى خـويـش بـر شـتـر سوار كردند و بيرون شهر به سپاه رسيدند (41) .
جنگ تبوك ، آخرين غزوه پيامبر
جـنـگ (( مـؤ تـه )) كـه در آن جـعفر بن ابيطالب يكى از بزرگترين سرداران اسلام و از پـايـدارتـرين ياران پيامبر و نيز دو سردار بزرگ ديگر چون زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه به شهادت رسيدند، در واقع به خونخواهى سفير پيامبر و در پاسخ به بى حـرمـتـى حاكم دست نشانده هرقل ، انجام گرفت . شگفتا كه جنگ ديگرى از همين نوع برون مـرزى كـه در سال نهم هجرت پيش آمد و تبوك نام گرفت ؛ باز انگيزنده و آغازگر علت جـنـگ ، دشـمـن بـود: خـبـر آورده بـودنـد كـه قـيـصـر روم قـصـد دارد بـه شمال عربستان حمله كند. در سال نهم هجرت ، قحطى و خشكسالى شگرفى پيش آمده بود و مـسـلمـانـان بسيار در تنگنا بودند. مدينه در تب فقر مى سوخت اما بايست جلوى دشمن را مى گرفتند.
سـپاه بسيار به سختى تجهيز شد؛ به ويژه از جهت توشه ، سخت در فشار بودند. مردم مـديـنـه بـا كـمك هاى مالى خود، سپاه را تقويت مى كردند بدينگونه كه هر كس هر چه مى تـوانـسـت بـه اردوگـاه سـپـاه مـى آورد و بـه پـيـامـبـر تحويل مى داد. ابوعقيل مردى از انصار، سه كيلو خرما با خود آورده بود و به پيامبر داد و گفت :
ـ اى رسـول خـدا، مـرا بـبـخـشـيـد، هـيـچ چـيـز جز همين نداشتم ، دو روز مزدورى كرده ام ، با ريسمان و دلو و به نيروى شانه هاى خود، از چاه براى مردم آب كشيده ام ، شش كيلو خرما دسـتـمـزد بـه مـن داده اند نيمى از آن را براى خانواده ام گذاردم و اين نيمه ديگر را براى كمك به سپاه آورده ام .
سـرانـجام ، سپاه تنگدست ، به فرمان پيامبر و به فرماندهى شخص وى ، رو به دشمن نـهاد و اين آخرين غزوه پيامبر بود. هر ده نفر يك شتر داشتند و در راه به نوبت سوار مى شدند. خوراكشان جوى بود كه در آن شپشك افتاده و خرمايى كه كرم گذارده و روغنى كه بو گرفته بود. گاه از بسيارى گرسنگى خرمايى را چند نفر در دهان مى گرداندند و مـى مكيدند و بر روى آن آب مى نوشيدند. تنگدستى ، گرسنگى ، گرمى هوا، كمى آب و درازاى راه ، امـان از كـاروان سـپـاه ، بـريـده بـود... لبـهـا تـاول زده و چـشـمـهـا، كـم فـروغ شده و زبانها از ناتوانى در كام خشكيده بود و از كسى سـخـنـى بـر نـمى خاست اما دلها سرشار از نشاط ايمان بود و هر كس از شوق شهادت در درون خود، غوغا داشت .
ابـوذر غـفـارى ، صـحـابـى بـزرگ نـيـز در كـاروان سـپـاه ، مـسـؤ وليـت حـمـل بـخـشـى از بـاروبـنـه لشكر را بر عهده داشت . شتر باركش بسيار ناتوان بود و ابـوذر ناگزير پا به پاى او دنبال كاروان سپاه پيش مى رفت و كم كم عقب ماند. اباذر، تـا هـنـگـامـى كـه شـتـر راه مـى رفـت ، مـدارا كرد به طوريكه به اندازه سه روز راه ، از كـاروان بـاز پـس مـانـد؛ سـرانـجـام شـتر بكلى از رفتن باز ايستاد. اباذر باز به شتر فرصت داد به اين اميد كه شايد دوباره به راه افتد اما شتر ناتوان تر از آن بود كه او مى پنداشت . پيش روى تا چشم كار مى كرد بيانان بود و بر فراز سر، خورشيد سوزان و تـنـهـا، جـاى جـاى ، خـاربـنـى در آيـيـنـه صـاف و يـكدست صحرا، خط مى انداخت . اباذر نـاگزير شتر را خوابانيد و بارها را از پشت وى برداشت و خود به دوش گرفت و شتر را رها كرد و به راه افتاد...
صـبـح روز دوم ، ديـگـر آبى در بساطش نمانده بود. آخرين قطره هايى را كه در مشك خود ذخيره داشت نوشيده بود. هوا گرم بود و بار سنگين و راه دراز.
عـصـر، به قسمتى از صحرا رسيد كه با تپه هايى نه چندان بلند اما سنگلاخ و عبوس ، تـزيـيـن يـافـتـه بـود. بار سنگين خود را بر صخره اى در سينه راه نهاد و به استراحت پـرداخـت امـا تـشـنـگى جگر سوز بود و آرامش تنهايى را تلخ مى كرد... زبانش خشك شده بـود و بـيـخ گـلويـش از خـشـكـى مـى سـوخـت و لبـهـايـش تـرك خـورده و تـاول زده بود. جاى تماس بار، روى شانه اش زير پيراهن ، مى سوخت . نگاهى به جاى پاى شتران و جاى پاى اسبان و افراد سپاه كه از همانجا گذشته بودند افكند و دلش در هـواى ديـدار پـيـامـبـر، پـر زد. رد پـاهـا را لابـلاى صـخـره هـاى بـيـرون زده از شـن ، دنـبـال كـرد. نگاهش به سوسمارى افتاد كه با شتاب خيالى زودگذر، از صخره اى بالا مـى رفـت و در آنـسوى آن ، گم شد. با خود انديشيد، حتما در همين اطراف بايد آب هم وجود داشـتـه بـاشـد؛ و بـه هـمـان سـو، رفـت . درسـت حـدس زده بـود، چـنـد ده مـتـرى آنـسوتر، گـودال بـزرگـى در صـخـره بـسـيـار بـزرگ ، هـنـوز از آب بـاران پـر بـود. زلال چـون آيـنـه . تـصـويـر آسـمـان در آن افـتـاده و چـنـدان شـفـاف و زلال بود كه رگه هاى صخره ، در كف گودال ، به روشنى نمايان بود. گرمايى ويژه ـ نه از نوع گرماى توانسوز آفتاب ـ در رگهايش دويد. با يك دو خيز به عقب بازگشت و بـا شـتـاب مـشـك خـشـكـيـده خـود را از مـيـان بـارهـا بـرداشـت و بـه كـنـار گـودال آب بـرگـشت و آن را در آب افكند تا خيس بخورد و راحت تر و بيشتر آب بردارد. تا خيس خوردن مشك ، دستها را از آب انباشت و به نزديك لب آورد و مى خواست بنوشد كه از فراز انگشتان ، نگاهش در آنسوى صخره ها، به رد پاى دراز كاروان سپاهيان در صحرا افـتـاد كـه تـا دوردسـت در صـحـرا پـيـش ‍ رفـتـه بـود... و آنـگـاه ، تـصـويـر لبـهـاى تاول زده پيامبر و سپاه ، روشن تر از زلال آب پيش چشمانش جان گرفت و انگشتانش سست شد و آب از لابلاى انگشتان دوباره به گودال فرو ريخت .
سـپـاه پيامبر در جايى يك دو منزل پيشتر، بنه افكنده بود. آب جيزه بندى شده و چند روز بود كه هيچكس نه يك شكم غذاى سير خورده و نه يك جام پر، آب نوشيده بود. عصر روز سومى بود كه اباذر از آنان عقب افتاده بود و هر كس درباره او حدسى مى زد. اما روحيه ها چـنـدان قـوى بـود كـه حتى با خاطره او شوخى مى كردند. سپاه اينك آماده بود كه دوباره حركت كند. ناگاه يكى از ديده بانان سپاه پيش پيامبر دويد و گفت :
ـ سياهى قامت يكنفر، از دوردست سينه صحرا به پيش مى آيد، اما بسيار دور است .
ـ اباذر است ، مى ايستيم تا به ما بپيوندد.
خبر، بى درنگ به همه رسيد و همه ، چشم به راه دوختند. سياهى قامت تكيده و بلند اباذر، در سايه روشن عصر هنگام در افق صحرا، كم كم طرح خود را باز مى يافت ،. يكى ، پيش از رسيدن او، گفت :
ـ آب را آماده كنيد، اباذر بى شتر راه مى پيمايد و بار را خود برداشته است و بى گمان بسيار تشنه است .
ابـاذر، پـيـش روى پيامبر، بار را برزمين نهاد و به احترام درود گفت و ايستاد. لبانش از تشنگى تاول زده و قاچ خورده بود و ديگر رمقى در تن نداشت ؛ به وضوح نمى توانست روى پـا بـايـسـتـد امـا بـه احترام حضور پيامبر، خويشتن را روى پا نگهداشته بود. چشم پيامبر و سپاهيان انبوهى كه دور او جمع بودند به مشك بزرگ آبى افتاد كه كنار بار و بنه ابوذر، آويزان بود!
پيامبر با شگفتى و شماتت فرمود:
ـ اباذر، تو آب داشتى و چنين تشنه مانده اى ؟
ـ ديـروز عصر، در گودالهايى در ميان صخره هاى راه ، آب فراوان و بسيار زلالى يافتم اما چون خيلى گوارا به نظر مى رسيد، دلم نيامد پيش از شما و سپاهيان ، از آن بنوشم !
آيـا سـپـاه قـيـصـر روم ، مـى تـوانـسـت از پـيكار با چنين مردانى ، اميد فتح داشته باشد؟ مـردانـى كـه از پـيـامـبـر، ايـثار آموخته بودند و خدا و رضاى او محور هر حركت آنان بود. خـويـشـتـن خـويـش را از مـركـز هـر عـمـل خـود، حـذف كـرده بودند و عرفان مجسم بودند در عمل و نه در شعار. لذت ترك لذت را با گوشت و پوست و استخوان چشيده بودند و اراده اى بـه اسـتـوارى صـخـره داشـتـند و جهان را به راستى گذرا مى ديدند. پيامبر، با چنين مردانى به تبوك ، محل استقرار سپاه روم رسيد. دشمن قدرت معنوى سپاه پيامبر را برآورد كرده بود و مى دانست از پس چنين سپاهى بر نمى آيد و عقب نشينى كرد.
پـيـامـبـر بـه (( يـوحـنـا بـن اوبه )) فرماندار دست نشانده قيصر در آن مرز و بوم پيام فـرسـتـاد كـه بـراى جـنـگ آمـاده شـود ولى او نـيـز تـرجـيـح داد تـسـليـم شـود و قبول كرد كه هر سال مبلغى را كه پيامبر تعيين كرده بود خراج بدهد. دو طائفه ديگر نيز در همان حدود، حاضر به پرداخت جزيه شدند. سپس چون بيم آن مى رفت كه روميان از راه (( دومـة الجـندل )) به مدينه حمله كنند، پيامبر، خالد بن وليد را با بخشى از سپاه ، به سوى دومة الجندل فرستاد و خود با بقيه سپاه به مدينه بازگشت .
خـالد، (( اكيدر )) فرمانرواى دومة الجندل را دستگير كرد و با دو هزار شتر و هشتصد بز و مقدارى گندم و چهار صد زره ، به مدينه رسيد.
حجة الوداع و غدير خم
پيامبر از آخرين حج كه (( حجة الوداع )) نام دارد باز مى گشت . در روز هيجدهم ذيحجه در مـحـلى بـه نـام (( غـديـر خـم )) بـه همراهان دستور توقف داد، زيرا فرمان ابلاغ خلافت رسالت از سوى خدا به او رسيده بود.
غـديـر خـم مـحـل آبـگيرى بزرگ اما خشك بود. پيامبر در گودترين جاى آن ، بر منبرى از جـهـاز شـتـران ايـستاد. ديگر همراهان كاروان ، در شيب اطراف غدير، منتظر و نگران پيامبر بـودنـد. مـى خواستند بدانند چه مطلب مهمى پيامبر را واداشته است كه كاروان را از رفتن باز دارد! همراهان حدود هفتاد هزار تن بودند. هوا بسيار گرم و كاروانيان خسته بودند!
پيامبر همان طور كه بر منبر ايستاده بود، حضرت على را كنار خود طلبيد و در سمت راست خويش نگه داشت . سپس خطبه اى گيرا و فصيح خواند و آنگاه مردم را پند داد و با آنان از مرگ خويش سخن گفت و در پايان فرمود:
ـ آيا من بر شما از جانتان پيشتر نيستم ؟
جمعيت ، يكصدا و يكپارچه گفت :
ـ آرى يا رسول الله !
پيامبر در اين هنگام بازوى على را بلند كرد و فرمود:
ـ هر كه من مولاى اويم ، اين على مولاى اوست !
سپس فرمود:
ـ پروردگارا! دوستار او را دوست و دشمنش را دشمن بدار، ياور او را يارى ده و خوار كننده او را خوار گردان .
وقـتـى پـيـامـبـر از مـنبر پايين آمد و آماده رفتن شد، مسلمانان يكايك نزد على آمدند و به او تبريك گفتند.
غروب خورشيد رسالت
در همين سفر و در نزديكى مدينه ، پيامبر تب كردند و چون به مدينه رسيدند، حالشان رو به ضعف نهاد.
پـيـامـبـر در هـمـان حـال مـردم را بـه دورى از تـفـرقه و پاسداشت حرمت قرآن و عترت خود سـفـارش مـى فـرمـود. نـيـز در همين اثنا اسامة بن زيد را كه جوان هيجده ساله اى بود به سـپـاهـسـالارى لشـكـرى در بـيـرون مـديـنـه بـراى گـسـيـل بـه جـانـب روم مـنـصـوب فرمود و به همه بزرگان اصحاب اطاعت و همراهى او را توصيه كرد.
چـون بـيمارى پيامبر شدت يافت ، به بلال فرمود كه مردم را به مسجد دعوت كند. سپس پـارچـه اى بـه سـر پيچيد و به مسجد شتافت و بر كمان خود تكيه داد و بر منبر رفت . بعد از حمد و ثناى پروردگار، يكايك زحمات خود را برشمرد و آنگاه فرمود:
ـ من چگونه پيامبرى بودم ؟
سپس فرمود:
ـ هر كس از شما به گردن من حقى دارد، هم اكنون قصاص كند.
نـفـس در سـيـنه مردمى كه سخنان غم انگيز و اندوهبار وداع پيامبر عزيزشان را گوش مى دادنـد حـبس شد. هر كس به اين سوى و آن سو مى نگريست . همه يقين داشتند كه هيچ كس را بر پيامبر حقى نيست .
ناگهان پير مردى از گوشه جمعيت خاموش و اندوهگين به پا خاست و گفت :
ـ يا رسول الله ! پدر و مادرم فداى شما باد، روزى كه از طائف بر مى گشتى بر ناقه سـوار بودى ، من به پيشوازتان آمده بودم ، در دستتان عصا بود، شما مى خواستى ناقه را برانى به شكم من خورد، اكنون مى خواهم قصاص كنم !
پيامبر به بلال فرمود:
ـ به خانه برو و آن عصا را بياور!
وقتى بلال عصا را آورد، پيامبر فرمودند:
ـ آن پير مرد كه مى خواست قصاص كند نزد من بيايد.
پير مرد، كه سوادة بن قيس نام داشت ، از جاى خود برخاست و به نزد پيامبر رفت و محكم و قاطع به پيامبر گفت :
ـ شكم خود را برهنه ساز!
پيامبر پيراهن خود را بالا زد و شكم مبارك خود را برهنه كرد.
پير مرد نزديك تر شد و عرض كرد:
ـ يا رسول الله ! اجازه مى فرمايى شكم مباركتان را ببوسم ؟
پيامبر اجازه فرمودند.
پير مرد، شكم پيامبر را بوسيد و عرض كرد:
ـ (( اعـوذ بـموضع القصاص من بطن رسول الله من النار )) (من از آتش ‍ دوزخ ، به محل قصاص روى شكم پيامبر، پناه مى برم .)
پيامبر فرمود:
ـ سواده ! آيا قصاص مى كنى يا در مى گذرى ؟
ـ در مى گذرم يا رسول الله .
ـ خدا از تو در گذرد!
حـال پـيـامـبـر روز بـه روز بـدتـر مـى شـد، بـه حـدى كـه يـك روز صـبـح چـون بلال اذان گفت ، پيامبر فرمودند:
ـ نمى توانم به مسجد بروم ، كسى برود و به جاى من نماز كند.
هنگامى اطرافيان براى اين كار، نام برخى از اصحاب را بردند، فرمود:
ـ مگر نگفته بودم كه اينان با لشكر اسامه به روم بروند؟
سـپـس بـراى آنـكـه خـود اقـامـت نـمـاز را انـجـام دهـد بـرخـاسـت و در حـالى كـه عـلى و فـضـل بـن عباس زير بازوهاى او را گرفته بودند و از ضعف پاهايش به زمين كشيده مى شد، به مسجد رفت .
چـون پـيـامـبـر بـه مـنـزل آمـد، در بـسـتـر افـتـاد. اصـحـاب بـه منزل او آمده بودند. حضرت ، برخى از ايشان را شماتت فرمود:
ـ آيا نگفته بودم همراه لشكر اسامه به روم برويد؟
هر يك عذرى آورد.
اولى گفت :
ـ من رفته بودم ، نگران حال شما بودم ، از ميان راه بازگشتم !
دومى گفت :
ـ من براى شما دلواپس بودم ، اصلا نرفتم !
بارى هر كس چيزى گفت . حضرت سه بار پياپى فرمود:
ـ فورا خود را به لشكر اسامه برسانيد!
سپس مدتى از هوش رفت و همه گريستند. چون به هوش آمد، قلم خواست و فرمود:
ـ مى خواهم چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد.
امـا يـكى از همانها كه به دستور پيامبر بايد به لشكر اسامه مى پيوست ولى از مدينه خـارج نـشـده بود، مانع شد. پيامبر دوباره بيهوش شد. چون به هوش ‍ آمد، برخى عرض كردند:
ـ آيا قلم بياوريم ؟
فرمود:
ـ پس از آن سخنان ، ديگر چه سود؟ اما من شما را در مورد خاندانم سفارش ‍ مى كنم .
سـپـس روى خـود را بـرگـردانـيـد. هـمـه مـردم از نـزد او بـيـرون رفـتـنـد، جـز عـلى و اهل بيت او و نيز عباس عموى وى و فضل بن عباس پسر عمويش . آنگاه پيامبر انگشترى خود را از دست در آورد و در دست على كرد و سپس ‍ شمشير و زره و همه سلاحهاى خود را نيز بدو داد.
روز ديـگـر، كـه بـيـسـت و هـشـتـم صـفـر سـال يـازدهـم هـجـرت بـود، حال پيامبر ساعت به ساعت بدتر مى شد. تا اينكه چشم گشود و به على كه با ديدگان گريان كنار بستر او نشسته بود و در چهره او مى نگريست فرمود:
ـ سرم را به دامان خويش بگير!
عـلى سـر پيامبر را به دامن گرفت . فاطمه نيز روى پدر خم شد و در حالى كه تن او را در آغوش گرفته بود اين شعر ابوطالب را از سر اندوه خواند:
ـ سـپـيـد چـهـره اى كـه ابر از گونه او آب مى طلبد تا تشنگى خود را فرو نشاند، پناه يتيمان است و ملجاء زنان بى پنان (42) .
پيامبر ديده گشود و فرمود:
ـ دخترم ، اين شعر عموى عزيزت ابوطالب است . اين آيه را بخوان : (( (( و ما محمد الا رسـول قـد خـلت مـن قـبـله الرسل ، افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم . )) )) (محمد جز پيامبرى نيست كه پيش از وى نيز پيامبرانى بوده اند، آيا اگر بميرد يا كشته شود شما به آيين پيشين خود باز مى گرديد؟)
سـرانـجـام يـتيم مكه ، امين قريش ، پيام آور وحى ، غريب وطن ، مهاجر مدينه ، جنگجوى حق ، رسـول الله و ابـوالقـاسـم خـاتـم المـرسـلين ، خورشيد عالم امكان ، احمد محمد مصطفى ، صلى الله عليه و آله ، سر در دامان على نهاد و جان به محبوب اعلى داد (43) .


پى نگاشت
(( ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلوة ، فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم . )) ابراهيم / 37
اى پـروردگـار مـا! مـن برخى از فرزندانم را در سرزمينى (دره اى ) بى آب و علف كنار خـانـه مـحـتـرم تـو جـاى دادم تـا نـمـاز را بـر پـاى دارنـد. پـس دل هايى از مردم را به سوى آنان گرايش ده .
(( رب اجـعـل هـذا بـلدا آمـنـا وارزق اهـله من الثمرات من آمن منهم بالله و اليوم الاخر. )) بقره / 126
پروردگارا اين (محل ) را شهرى امن گردان ؛ و از اهالى آن هر كس به خدا و روز رستاخيز ايمان آورد، از ميوه ها روزى فرما.
دعـاى ابـراهـيـم (44) بـه درگـاه خـداونـد مـسـتـجـاب گـرديـد و فـرزنـدان اسماعيل از دختر يكى از افراد قبيله جرهم ؛ كم كم در اطراف خانه خدا، زياد شدند. جرهمى ها كه از جنوب به شمال عربستان آمده بودند، از اولاد يعرب بن قحطان محسوب بودند و آنـان را عـرب عـاربـه يـا عـرب قـحـطـانـى مـى گـفـتـنـد در بـرابـر فـرزنـدان اسـمـاعـيل كه به عرب شمالى يا عرب مستعربه شهرت داشتند. شبه جزيره عربستان در منتهى اليه جنوب غربى قاره آسيا و مكه در سمت مغرب شبه جزيره عربستان واقع شده و حـدود سـيـصـد مـتـر از سـطـح دريـا بـلنـدتـر اسـت . از شمال با حدود 500 كيلومتر به يثرب مى رسد كه در قديم اين فاصله را با شتر، حدود 8 تا چهارده روز مى پيموده اند.
مـكـه از آنجا كه در ميان دو رشته كوه قرار گرفته است كه بموازات هم در شرق و غرب شهر از شمال به جنوب امتداد دارند؛ از دور ديده نمى شود.
اجداد پيامبر
بـنا به روايتى از خود رسول اكرم صلى الله عليه و آله (45) ، در ذكر اجداد رسول خدا از (( عدنان )) جد بيستم پيامبر، فراتر نبايد رفت . ما به پيروى از دستور پيامبر گرامى ، اين شجره طيبه را همان تا عدنان ، ذكر مى كنيم كه در آن هيچ اختلافى هم نيست :
مـحـمـد، عبدالله ، عبدالمطلب ، هاشم ، عبدمناف ، قصى ، كلاب ، مره ، كعب ، لؤ ى ، غالب ، فهر، مالك ، نضر، كنانه ، خزيمه ، مدركه ، الياءس ، مضر، نزار، معد، عدنان .
عدنان : با بخت نصر شاه بابل همزمان بود و او چون از فتح بيت المقدس ‍ آسود به هجوم بـر اعـراب روى آورد و بـا عـدنـان جـنگيد و او را شكست داد. عدنان با فرزندانش به يمن گريخت و همانجا مرد. و فرزندانش به مكه باز گشتند. او دو فرزند داشت معد و عك .
معد: مادرش ، از قبيله جرهم بود و ده فرزند داشت .
نـزار: داراى چهار فرزند بود كه مضر و ربيعه مهمتر بودند و دو قبيله نزار و ربيعه از آندو پديدار شدند.
مـضـر: مـادر مـضـر نـيـز چـون جـدش مـعد، از قبيله جرهم بود. مضر دو پسر داشت با نامهاى الياءس و عيلان .
(( از رسول اكرم روايت شده است كه فرمود: مضر و ربيعه را دشنام ندهيد چه آندو مسلمان بـوده انـد (46) . بـنـى ذبـيـان و بـنـى هـلال و بنى ثقيف از مضر بن نزار منشعب اند. شاعر معلقات عشر نابغه ذبيانى ، از بنى ذبيان است (47)
اليـاءس : را سـيد العشيره مى گفتند. همسرش خندف نام داشت و قبائلى را كه نسبشان به الياءس مى رسد بنى خندف مى گويند. مدركه مهمترين فرزند الياءس و جانشين اوست .
به گفته يعقوبى ، يكى ديگر از فرزندان الياءس به نام قمعه ، به نزد قبيله خزاعه رفـت و از آنـان زن گرفت و نوه او، عمرو بن لحى بن قمعه ، نخستين امير خزاعى مكه است كـه پـس از جـرهـمـيـان بـر مكه سلطنت يافت و بت پرستى را در مكه رواج داد و به گفته رسـول اكـرم (ص ) اول كـسـى بود كه دين حضرت ابراهيم را دگرگون ساخت و بت ها را به پا داشت . )) (48)
ابـن اسـحـاق مـى گـويـد: (( آغـاز بـت پـرسـتـى در مـيـان بـنـى اسماعيل به گمان بعضى چنان بود كه هر وقت كسى مى خواست از مكه بيرون رود، سنگى از سنگهاى حرم را به منظور تعظيم حرم با خويش بر مى داشت و چون در منزلى فرود مى آمـد، هـمـان سـنـگ را مـى نـهـاد و گـرد آن طـواف مى كرد و اين كار مقدمه اى شد تا هر سنگ زيبايى را پرستش كنند و اخلاف از كيش خدا پرستى اسلاف ، بر كنار ماندند و به جاى دين ابراهيم و اسماعيل ، به گمراهى و بت پرستى افتادند. )) (49)
و ابوالمنذر هشام بن محمد بن سائب كلبى مى گويد كه : عرب بت پرست هر گاه در سفر بـه مـنـزلى فرود مى آمد، چهار سنگ از زمين بر مى داشت و زيباتر از همه را خدا قرار مى داد و سـنـگ هـاى ديـگـر را ديـگـپـايـه مـى ساخت و هنگام كوچ كردن آنها را رها مى كرد و در منزل ديگر، چهار سنگ ديگر به همان ترتيب بر مى گزيد. (50)
وهـمـو مـى گـويد: انصاب ، بر سنگهاى مورد پرستش و اصنام بر بتهاى شكلدار ساخته شـده از چـوب و زر و سـيـم و اوثـان بـر بـت هـاى تـراشـيـده از سـنـگ اطـلاق مـى شـد. (51)
هـبـل بت قريش بود در ميان كعبه . عزى بت مشترك قريش و بنى كنانه بود. (( لات )) بت قـبـيـله بنى ثقيف در طائف بود؛ و مناة بت اوس و خزرج و بت پرستان ديگر يثرب بود در ساحل دريا در محلى به نام مشلل .
(( بـا آنكه كيش غالب عرب ، مقارن ظهور اسلام بت پرستى بود، معهذا در گوشه و كنار جزيره عربستان ، علاوه بر اقليت هاى دينى مسيحى ، يهودى و حتى زردشتى (در بين قبيله بـنـى تميم )، حنفايى نيز يافته مى شدند كه بر خلاف توده مردم بت پرست ، از شرك بـر كـنـار و بـه خـداى يـگـانـه و احـيـانـا بـه ثـواب و عـقـاب و قـيـامـت مـعـتـقـد بودند )) (52) از جـمـله بـحـيـراى راهـب و ورقـة بـن نـوفـل و غـير آنها. و اين البته به غير از اجداد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است كه پشت در پشت از حنفا بودند.
مدركه : چهار فرزند داشت كه خزيمه ، مهمترين آنانست . نسب عبدالله بن مسعود، صحابى معروف به مدركه مى رسد.
خزيمه : نيز چهار فرزند داشت .
كنانه : داراى فضائل بسيار بود و او را گرامى مى داشتند و پنج فرزند داشت .
نـضـر: يـعـقـوبـى مـى گـويـد: نـضر بن كنانه ، نخستين كسى است كه قريش ناميده شد. تقرش بمعنى تجمع است و گويند او سبب فراهم گشتن خاندان گشت . (53)
نـضـر سـه فـرزنـد داشـت كـه مـالك از مـيـان آنـهـا جـد رسول الله (ص ) بود.
مالك : تنها يك فرزند داشت و او فهر است .
فـهـر: مـادر فـهـر جندله ، جرهمى است . فهر پنج فرزند داشت چهار پسر و يك دختر (كه همنام مادر خويش است ). (( غالب )) مهمترين فرزندان اوست .
غالب : دو فرزند داشت كه جد رسول خدا، لؤ ى ؛ فرزند ارشد اوست .
لؤ ى : لؤ ى 5 فـرزنـد داشـت كـه كـعـب از مـيـان آنـان ، جـد رسول خداست . نسب ام المؤ منين سوده نيز به لؤ ى مى رسد.
كعب : سه فرزند داشت و او نخستين كسى ست كه در خطبه هاى خود (( اما بعد )) گفت و روز جمعه را كه عرب جاهلى عروبه مى ناميد، جمعه ناميد و مردم را در اين روز فراهم مى آورد و بـرايـشـان خـطـبـه مـى خـواند و در آن به ظهور رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بشارت مى داد و سپس ‍ مى گفت :
(( اى كـاش (زنـده مـى مـانـدم ) و آنـگـاه كـه خـويشان و بستگان دست از يارى حق مى كشند، دعـوت او را مـى شـنيدم ؛ اگر (در زمان او) داراى گوشى و ديده اى و دست و پائى بودم ، از خوشحالى دعوتش و شادمانى فريادش ، مانند شتر نرى بر مى خاستم و به يارى او مى شتافتم . )) (54)
مرگ او تا مدتى مبداء تاريخ قريش بود.
مـرة : سـه فـرزنـد داشـت . كـلاب مـهـمـتـريـن آنـان و جـد رسول خداست . نسب ام المؤ منين ام سلمه به وى مى رسد.
كـلاب : دو پـسـر و يـك دخـتـر داشـت . قـصـى و زهـره پـسـران وى انـد كـه رسول خدا در مورد آندو فرمود: قصى و زهره قريشى خالص اند.
نـسـب آمـنه مادر گرامى حضرت رسول (ص ) به زهره مى رسد. آمنة بن وهب بن عبدمناف بن زهره .
قـصـى : دو دخـتـر داشـت و چـهـار پـسـر كـه عـبـدمـنـاف از مـيـان ايـشـان جـد رسـول الله است . مادر قصى پس از فوت كلاب ، به ازدواج ربيعة بن حرام عذرى در آمد و ربـيـعـه مادر قصى و قصى را كه (( زيد )) نام داشت با خود به سرزمين خويش برد و به همين جهت كه قصى از سرزمين پدرى خود دور شد، او را قصى ناميدند.
در جـوانـى وقـتـى دانست كه زادگاه او مكه و پدرانش چه كسانى بوده اند همراه با حاجيان قـبـيـله قـضـاعـه ، بـه مـكـه آمـد و در آنـجـا پـس از غـلبـه بـر قبائل خزاعه و صوفه (كه پس از جرهميان مكه ، كليد دارى كعبه و اجازه حج به دست آنان بود) امور كعبه و مكه را به دست گرفت و تمام قوم خويش را فراهم آورد و آنان را نزديك كـعـبـه جـاى داد كـه پـيـش از آن در دره هـا و قـله هـاى كـوه هـا مـنـزل داشـتند و پراكنده بودند؛ به همين روى او را مجمع نيز مى ناميده اند. او از پرستش بـت هـا نـهـى و سـفـارش مـى كرد كه فقط الله را بپرستيد. او تصدى تمام مناصب مكه از حجابت (كليد دارى خانه كعبه )، رفادت (مهماندارى حاجيان ) سقايت (آب دادن به حاجيان )، نـدوه (اجـتـمـاع بـراى مـشورت ، با دائر كردن خانه اى در كنار كعبه با نام دارالندوه ) و لواء (سرپرستى و گسيل سپاه ) را قبضه و آنرا بين فرزندان ذكور خود تقسيم كرد.
عبدمناف : پنج پسر و شش دختر داشت كه هاشم گراميترين آنهاست . او را قمر البطحاء مى گفتند.
هـاشـم : چهار پسر و پنج دختر داشت . او در موسم حج در ميان قريش بپا مى خاست و خطبه مـى خـوانـد و آنان را به بزرگداشت زوار خانه خدا ترغيب مى كرد. خود او به حاجيان در مكه و منى و عرفات و مشعر غذا مى داد و براى آنان نان و گوشت و روغن و سويق ، تريت مى كرد و بدينجهت به او هاشم مى گفتند. هاشم نخستين كسى بود كه دو سفر بازرگانى (( زمـسـتـانى و تابستانى )) را براى قريش بر قرار ساخت (55) . تابستان بـه شـام يا حبشه و زمستان به يمن و عراق . مادر اميرالمؤ منين على عليه السلام ، فاطمه دختر اسد نوه هاشم است .
عـبـدالمـطـلب : دوازده پـسـر و شش دختر داشت . پسرانش عبارتند از: عبدالله (پدر گرامى رسـول خـدا(ص ))، ابـوطـالب ، حـمـزه ، عـبـاس ، زبـير، حارث (بزرگترين پسر اوست ) حجل ، مقوم ، ضرار، ابولهب .
هـاشـم پـدر عـبـدالمطلب ، در يكى از سفرهاى خود به يثرب با سلمى دختر عمرو خزرجى ازدواج كـرد و عـبـدالمـطـلب تولد يافت . او در يثرب نزد مادر خود مانده بود و هنوز پسر نـابـالغى بود كه هاشم وفات يافت . مطلب بن عبدمناف بعد از برادرش هاشم امر مكه و سـقـايـت و مهماندارى حاجيان را به عهده گرفت . مطلب سفرى به يثرب كرد و برادرزاده خود را كه اينك بزرگ شده بود با اجازه مادر وى به مكه آورد و چون او را در رديف خويش ‍ بر شتر سوار كرده بود مردم بى خبر از حقيقت امر گفتند مطلب ، بنده اى خريده است ولى مـطـلب به آنان مى گفت : واى بر شما، اين فرزند برادرم هاشم است و او را از مدينه مى آورم .
اما از آنروز نام عبدالمطلب بر وى كه نام اصليش عامر بود، باقى ماند.
وقـتـى مطلب در يمن وفات يافت ؛ عبدالمطلب در مكه به سرورى رسيد و قريش او را به برترى پذيرفتند. (56)
عبدالمطلب خدا را به يگانگى مى پرستيد و از پرستش بت بر كنار بود و سنتهايى نهاد كـه بـيشتر آنها بعدا در قرآن و در سنت رسول خدا(ص ) آمده است از جمله : وفاى به نذر، پـرداخـت صـد شـتـر در ديـه ، حرمت نكاح با محارم ، بريدن دست دزد، نهى از زنده بگور كردن دختران ، حرمت زنا، تبعيد كردن زنان مشهور زناكار، حرمت مى گسارى و اينكه نبايد هـيـچـكـس ‍ بـرهـنـه پـيـرامـون كـعـبـه طـواف كـنـد و نـبـايـد هـزيـنـه حـج را جـز از امـوال پاكيزه خود بپردازد و بزرگداشتن ماههاى حرام و... (57) پيامبر در مورد جد خود فرموده است كه خدا در رستخيز جد من عبدالمطلب را به تنهايى در هياءت پيامبران و هيبت پادشاهان محشور خواهد فرمود.
يـادآورى ايـن نكته با توجه به حركات و سكنات عبدالمطلب و برخى ديگر از پدران او چـون هـاشـم و قـصـى كـه تـاريـخ به يگانه پرستى آنان و احترازشان از بت پرستى تصريح دارد؛ بى فايده نيست كه اين نشانه ها، چنان نيست كه خلق الساعه و بدون زمينه قـبـلى بـاشـد. يـقـيـنـا ديـن حـنـيـف ابـراهـيـمـى ، در فـرزنـدان اصيل وى ، خاصه آنان كه حامل نور محمدى (ص ) بوده اند، همواره پاسدارى مى شده است و اى بـسـا اگـر مـنـاصـب مـكـه در طـى تـاريـخ طـولانـى از زمـان اسـمـاعـيـل تا زمان قصى بن كلاب جد ششم پيامبر كه خاندان خود را جمع آورد و مناصب از دسـت رفـتـه را بـه بـنـى اسـمـاعـيـل بـاز گـردانـد؛ هـمـواره در بـنـى اسماعيل باقى مى ماند؛ مكه هرگز جايگاه بت ها و عرصه بت پرستان نمى شد. ولى مى دانـيـم و در سـطـور قـبـل يادآور شديم كه وقتى عمرو ابن لحى نخستين امير خزاعى پس از جـرهـمـيـان بـر مـكـه سـلطـنـت يـافـت بـه گـفـتـه رسـول اكـرم (ص ) (( اول كـسى بود كه دين حضرت ابراهيم (ع ) را دگرگون ساخت و بت ها را بر پا داشت . )) ابن هشام مى گويد: عمرو بن لحى از مكه به شام رفت و در مآب از سرزمين بلقاء بت پـرسـتـان عـمـالقـه را ديـد و از آنـان بـتـى خـواسـت ، پـس هبل را به وى دادند و او آن را با خويش به مكه آورد.

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 23:25   #8
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

عام الفيل
داسـتـان حـمـله ابرهه در زمان عبدالمطلب روى داده است : ذونواس شاه يهودى مذهب يمن تمام مـردم مـسـيـحـى نـجـران را كـشـت . مـردى از ايـن اهل نجران به نام دوس ذوثعلبان از مهلكه گـريـخـت و نـزد قـيـصـر روم كـه او نيز مسيحى بود شتافت و از او بر ضد ذونواس كمك خواست . قيصر نامه اى به پادشاه حبشه فرستاد و او را معرفى كرد. شاه حبشه كه خود مسيحى بود، هفتاد هزار سوار همراه دوس گسيل داشت و ارياط را فرمانده سپاه كرد. ارياط و دوس بـر ذونـواس غـلبـه كـردنـد و ذونواس خود را در دريا غرق كرد و ارياط سلطان يمن شد. چندى نگذشت كه بين ارياط و يكى از سرداران حبشى اش به نام ابرهه اختلاف ايجاد شـد و بـه جـنـگ انجاميد و در جنگى تن به تن ، ارياط به دست ابرهه كشته شد و ابرهه سلطان يمن گرديد.
در طـول ايـن مـدت مـردى از بـنـى كـنـانـه در كليساى قليس صنعا، كثافت كرد و گريخت . ابـرهـه تـصـمـيم گرفت به تلافى ، كعبه را منهدم سازد و آيين مسيح را در مكه برقرار كـنـد. پـس بـا لشـكـرى فـراوان بـا چـنـديـن زنـجـيـر فيل ، به جانب مكه روى آورد. وقتى به اطراف مكه رسيد و خيمه زد، سپاهيانش شتران مردم مكه از جمله شتران عبدالمطلب را كه در بيابانهاى اطراف مى چريدند، ضبط كردند. چون خـبـر بـه عـبـدالمـطـلب رسـيـد، نـخست به همه اهالى مكه گفت كه مكه را تخليه كنند و در كـوهـهـاى اطـراف اطـراق نـمـايـنـد و هـيـچـكس به مقابله با ابرهه نپردازد، آنگاه از ابرهه تقاضاى ملاقات كرد.
ابـرهـه او را پـذيـرفـت و حـشمت و وقار او را ستود و سبب ملاقات را جويا شد. عبدالمطلب گفت من آمده ام تا شتران خود را كه سپاه تو غارت كرده اند، بازستانم .
چون چنين گفت در نظر ابرهه كوچك شد و ابرهه بدو گفت :
ـ مـن گمان داشتم كه تو به عنوان سيد قوم و بزرگ قريش و امير مكه بدينجا آمده اى تا شفاعت كنى از انهدام خانه كعبه صرفنظر كنم ؛ چون گمان مى كردم اين خانه مورد احترام شماست .
عـبدالمطلب گفت : من فقط مالك شتران خويشم و همان را طلبيدم ؛ اين خانه را نيز صاحبى است ؛ كه اگر بخواهد، از آن نگهدارى خواهد كرد.
شتران عبدالمطلب را بدو باز دادند و او به مكه باز گشت اما مكه را ترك نكرد و در خانه كعبه ماند و به مناجات با خدا پرداخت .
روز پـيـش از حـمـله ابرهه به كعبه ، خداوند پرندگانى را برانگيخت كه هر يك در منقار (( سـنـگـريـزه )) اى داشـتـنـد و بـر سـر سـپـاه ابـرهـه فرو افكندند و سپاه او به هلاكت رسيدند.
عـبـدالمـطـلب ، پس از اين واقعه به خاطر حسن تدبيرى كه در حفظ مردم مكه بكار برده و نـيـز شـجـاعـتـى كـه از خـويـش نشان داده و خانه خدا را ترك نكرده بود چنان در چشم مردم بزرگ شد كه او را ابراهيم دوم ناميدند.
در بـرخـى از كتب مانند سيره ابن هشام (58) و بحارالانوار (59) آمده است كه كه عبدالمطلب هنگامى كه به حفر مجدد چاه زمزم مى پرداخت (چرا كه اين چاه مدتها بـود پـر شـده بـود) بـه اين دليل كه مى خواست افتخار و مواهب آن ، فقط نصيب او شود. تنها به اين كار پرداخت . همانوقت با خود انديشيد كه اگر فرزندان بيشترى مى داشتم ايـن كـار مشكل را زودتر از پيش پا بر مى داشتم بنابراين نذر كرد كه اگر خداوند به او ده فـرزند عطا كند، يكى از آنها را به حكم قرعه در راه خدا قربانى كند. سالها بعد، ايـن خـواسـتـه او بر آورده شد و 12 فرزند يافت و عبدالمطلب درصدد برآمد كه به عهد خود وفا كند. مطلب را با فرزندان خود در ميان گذاشت و قرار شد قرعه بيفكند. چنين كرد و قرعه به نام عبدالله پدر گرامى رسول خدا(ص ) افتاد. او در اين هنگام جوانى بيست و چـهـار سـاله بـود و بـه نـيـكـى و زيـبـايـى شـهـرت داشـت و مردم بدو دلبستگى داشتند. بـزرگان قريش و به ويژه افراد فاميل به عبدالمطلب اصرار ورزيدند كه راه حلى جز قـربانى كردن فرزند براى اداى عهد و نذر خويش بيابد و او بر اثر اصرار همگنان و هـمگان پذيرفت كه مساءله را از يكى از دانايان عرب بپرسد. كاهنى در مدينه بود با او در ميان نهادند پرسيد كه ديه و خونبهاى يك انسان در نزد شما چقدر است ؟ گفتند ده شتر؛ دسـتـور داد كـه بـين نام عبدالله و ده شتر قرعه بيندازند و هر بار كه نام عبدالله آمد، ده شتر اضافه و قرعه را تجديد كنند تا آنگاه كه قرعه به نام شتران افتد. چنان كردند. نـه بـار قرعه به نام عبدالله افتاد و بار دهم به نام شتران . عبدالمطلب براى اطمينان بيشتر دو بار قرعه كشى را تجديد كرد و هر دو بار نتيجه همان بود. اصرار عبدالمطلب از آنجهت بود كه بداند آيا رضايت خداوند حاصل و نذر او بدين طريق ادا شده است يا نه . بـدينترتيب عبدالمطلب صد شتر به جاى فرزند دلبند خويش قربان كرد و بى درنگ پـس از مراجعت از قربانگاه ، (( در حالى كه دست فرزند خود را در دست داشت ، به سوى خـانـه وهب بن عبدمناف بن زهره رفت و دختر او آمنه را كه به پاكى و عفت معروف بود به عـقـد عبدالله در آورد و نيز در همان مجلس (( دلاله )) دختر عموى آمنه را خود تزويج كرد و حمزه عمو و همسال پيامبر، از دلاله متولد گشت )) (60)
عـبـدالمـطـلب در سـال هـشـتـم عـام الفـيـل ، پـس از يـكـصـد و بـيـسـت سال ، زندگى را بدرود گفت (61) . و اگر اين تاريخ درست باشد بنابراين ازدواج عـبـدالمـطـلب با مادر حمزه در سن 112 سالگى بوده است زيرا مى دانيم كه حمزه هـمـسـال پـيامبر اكرم (ص ) است و پيامبر هشت ساله بودند كه پدربزرگ بزرگوارشان عبدالمطلب وفات يافت .
ما داستان نذر عبدالمطلب را چنانكه در برخى از كتب و مراجع آمده بود، در اين مقدمه آورديم ؛ در وقـوع ايـن داستان تقريبا نمى توان شك كرد زيرا علاوه بر ذكر همه مورخين ، وجود لقـب (( ذبيح )) در بين القاب (( عبدالله )) ، قرينه ديگرى بر وقوع اين داستان است . امـا نـمـى تـوان شگفتى خود را از انجام آن بدست عبدالمطلب پنهان كرد زيرا: موحد بودن عـبـدالمطلب نزد اماميه مسلم و متواتر است و از سوى ديگر، او اقدام به عملى كرده است كه با توجه به اصل رجحان در نذر؛ عملى حرام و ناپسند محسوب مى گردد و تنها از اعراب بـت پـرسـت جـاهـليـت مـى تـوانـد سـر بـزنـد. تازه آنهم در مورد اولاد ذكور، مشابه اقدام عبدالمطلب در تاريخ جاهليت گزارش نشده ، يا صاحب اين قلم نديده است . تنها مواردى از زنـده بـگـور كـردن دخـتران از سر تعصب ننگ يا فقر، در بين آنان سراغ داريم كه قرآن كريم هم وقوع آن را تاءييد مى فرمايد.
جاى شگفتى است كه مرد بزرگوار و عاقلى چون عبدالمطلب با آن برخورد ابراهيمى خود بـا ابـرهـه و تكيه او بر اينكه كعبه خدايى توانا دارد (مناجاتهاى او را كه به صورت شـعـر بـوده ؛ شـيـخ مـفـيـد در مـجـالس كـراجـكـى در كـنـز نـقـل كـرده انـد (62) )؛ عـمـلى انـجـام دهـد كـه از بـرخـى بـت پـرسـتـان و امثال آنان سر مى زند.
اگـر حـضـرت ابراهيم عليه السلام هم ، اسماعيل را به قربانگاه مى برد، پيامبر است و بـه امـر خـداونـد چـنـيـن مـى كـنـد. بـنـابـرايـن ، تـنها مى توان گفت : عبدالمطلب با وجود بـزرگـوارى و مـوحد بودن ، معصوم نبوده است . شايد در ايام جوانى چنان عهدى با خداى يـكتا كرده و در پيرى مى خواسته است آن را انجام دهد و خداوند اسبابى فراهم فرمود كه هم نذر او ادا شود و هم پدر بزرگوار پيامبر از قربانى شدن ، نجات يابد.
عـبـدالله : پـدر گـرامـى حـضـرت رسـول اكـرم صـلى الله عـليـه و آله و سـلم . فـرزند عبدالمطلب ؛ مادرش فاطمه دختر عمرو بن عائد بن عمران بن مخزوم .
از مجموع هيجده فرزند عبدالمطلب ، عبدالله ، ابوطالب ، زبير و پنج تن از شش دختر وى ، از همين بانوى گرامى ، بوده اند.
كنيه عبدالله را ابوقشم و ابومحمد و ابواحمد و لقبش را ذبيح ذكر كرده اند.
عبدالله چنانكه پيشتر هم گفتيم در 24 سالگى با آمنه دختر وهب بن عبدمناف ازدواج كرد و آمـنـه پـيامبر را از او به روايت كلينى در ايام تشريق (يازده ، دوازده ، سيزده ذى الحجه ) (63) يـكـسـال پـس از آنـكـه عـبدالمطلب براى آزادى عبدالله از كشته شدن صد شـتر فديه داد (و بقولى ديگر در همان سال ) در خانه اى واقع در نزديكى جمره وسطى مـتـعلق به شوهرش عبدالله باردار شد و سپس در خانه اى واقع در شعب ابيطالب پيامبر را بـه دنـيا آورد. (پيامبر اين خانه را به عقيل بن ابيطالب بخشيده بودند و فرزندان او بـعدها آنرا به محمد بن يوسف ثقفى برادر حجاج بن يوسف فروختند. مادر هارون الرشيد بعد آن را مسجد كرد)
عبدالله در بيست و پنجسالگى ، در بازگشت از سفر شام ، در خانه اى از خانه هاى بنى النـجـار (دائى هاى پدرش ) معروف به دارالنابغه ، بنابه مشهور پيش از ولادت پيامبر وفات يافت .

وضع اجتماعى عربستان
(( ... جـزيـرة العـرب يـا شـبـه جـزيـره عـربـستان ، سرزمينى است پوشيده از صحراهاى سوزان و كوههاى برهنه كه تابش تند و مداوم آفتاب به آن رنگ و جلوه خاصى داده است . قـسـمـت شـمـالى ايـن سـرزمـيـن صـحـراى نـفـود اسـت كـه بـه بـاديـة الشـام مـتـصـل مـى شـود و در قـسـمـت مـشـرق و شـمـال شرقى آن ، صحراى دهناء است كه تا ربع الخـالى امـتداد دارد. ربع الخالى كه گاه آن را الدهناء هم مى گويند و بين نجد و الاحساء قـرار دارد در جـنـوب شـرقـى شـبه جزيره واقع است . اين بيابان پهناور در عصر ما نيز تـقـريبا همچنان خالى است . جز در منطقه جنوبى شبه جزيره ، باران اندك و غير منظم مى بـارد و مـوسم آن زمستان آغاز بهار است . ممكن است اين باران اندك هم ، سالها نبارد و ممكن اسـت چـند سال پياپى بارانهاى سيل آسا سرازير شود و همه چيز را با خود ببرد و زير توده هاى شن پنهان سازد. فرو رفتن اين سيلها در زمين سبب مى شود كه در جاى جاى ، آب اندك تراوش كند. زه آبها به گودالها مى ريزد و گودالهاى آب ، خانواده هاى كوچك را در كنار خود نگهميدارد. تلاش براى بدست آوردن آب كه مايه زندگى است و سبزه كه بايد خـوراك شتر يعنى وسيله ادامه حيات در چنين صحرا را فراهم كند، بيابان نشينان را مجبور مـى سازد تا هر دم از جايى به جايى كوچ كنند. نتيجه اين سرگردانى و جا به جا شدن ايـن اسـت كه در بيشتر اين سرزمين قانونهايى كه شهر نشينان براى خود درست كرده اند تـا بـا اجراى آن زندگى را بهتر سازند؛ وجود ندارد. در اين منطقه ها، شمار مردم اندك و همين گروه اندك هم پيوسته در حركت اند.
امـا در جـنـوب بـه خـاطـر مـسـاعـد بـودن اوضاع طبيعى و در حاشيه درياى سرخ به خاطر مـوقـعـيـت اقـتـصـادى زنـدگـانـى مـتـشـكـل تـر و جمعيت نسبتا متراكم است و طبعا به مقتضاى محل ، قانونهاى روستايى يا شهرنشينى بر مردم آن حكومت مى كند. به حكم غريزه كوشش بـه خـاطـر ادامـه حـيـات ، در چـنـيـن محيط مردم به دو دسته يا بهتر بگوييم به دو گروه اجتماعى تقسيم مى شوند: چادرنشينان و شهرنشينان و يا به تعبير ديگر: ساكن و متحرك . در آغـاز دعـوت اسـلام قـسـمـت عـمـده سـاكـنـان اين سرزمين را دسته دوم (يعنى چادرنشينان ) تـشـكـيـل مـى داد. در عـصـر مـا هـم كـه مـاشـيـنـهـاى آخـريـن مـدل و ابـزارهـاى بـرقـى سـاخـت اروپـا و آمـريـكـا از راديـو تـرانزيستورى گرفته تا بسيارى وسايل برقى درون چادر شيخ ديده مى شود، باز مردمى كه رقم درشتتر ساكنان شبه جزيره را تشكيل مى دهند، چادرنشينان هستند.
چـادرنشينان فرزند صحراست و زير آسمان صاف و در دامن دشت پهناور تربيت مى شود. بـديـن جـهـت تـنـدرسـت ، نـيـرومـنـد، آزاد، مـسـتـقـل و بـى اعـتـنا به قيد و بندهايى است كه شهرنشينان براى خود درست كرده اند و زندگى شهرى براى مردم خويش هديه آورده است ... واحـد زنـدگـى دسـتـه جـمـعـى قـبـيـله اسـت . قـبـيـله از چـنـد تـيـره پـيـوسـتـه بـه هـم تـشـكيل مى شود. هر قبيله شيخى دارد. شيخ (يا رئيس قبيله )، حاكم ، قاضى ، قانونگذار، فـرمانده جنگ و پدر مهربان مردم خويش است . در اين اجتماع ، آنچه قانون مى سازد، آنچه قـضاوت مى كند و حتى آنچه عقيده پديد مى آورد و آنچه عقيده را تقويت مى كند راءى شيخ اسـت . شـيخ بايد تمام صفات و امتيازاتى را كه لازمه چنين سمتى است ، دارا باشد. شيخ دليـر، باهوش ، با اراده ، قاطع و جوانمرد است . معمولا جوانمردى بيش از ديگر خصلتها در شيخ آشكارا ديده مى شود تا آنجا كه به درجه فداكارى مى رسد. آن هم فداكارى كه گـاهـى بـا مـنـطـق عقلى سازگار نيست . تا آنجا كه نه تنها براى دفاع از مردم خود جان خويش را به خطر مى افكند بلكه براى نجات جاندارى كه به سايه خيمه او پناه برده اسـت ، آمـاده كـارزار مـى گـردد. دربـاره مـثـل مـعـروف (( احـمـى مـن مـجـيـر الجـراد )) ( حمايتگرتر از پناه دهنده ملخ )، نوشته اند كه يكى از رئيسان قبيله گروهى را ديد كه با جـوال و ابـزار بـه خـيـمه او رو آورده اند. پرسيد چه مى خواهيد؟ گفتند: دسته اى ملخ شب هـنـگـام در كنار خيمه تو نشسته اند مى خواهيم تا آفتاب برنيامده آنها را بگيريم . گفت : مـلخـهـا بـه پـنـاه من آمده اند؛ نخواهم گذاشت به آنها آسيب بزنيد. اين بگفت و نيزه خود را بـرداشـت و بـر اسـب سوار شد و مقابل آنان ايستاد تا آفتاب برآمد و ملخها پرواز كردند آنگاه گفت : ملخها از همسايگى من رفتند حالا خود مى دانيد!
خصلت جوانمردى و فداكارى و از خودگذشتگى كه نمونه اعلاى آن در شيخ وجود دارد در عـمـوم صـحـرانـشـيـنـان ديـده مـى شـود. ايـن آزادگـى ، استقلال و صفاى طينت را صحرانشين از معلم خود يعنى صحراى گسترده و طبيعت آرام و هواى صـاف مـى آمـوزد، ايـن يـك روى از روحـيـه چنين مردمى است . اما؛ همين مرد آرام فداكار را مى بـيـنيم كه ناگهان بهم بر مى آيد، درخشم مى شود، به كينه توزى مى گرايد، بپا مى خـيـزد، مـى جـنـگـد، مـى كشد تا پيروز گردد يا كشته شود. چرا؟ چون شتر آن قبيله ، بى رخصت او، به چراگاه قبيله وى آمده است و او اين بى رخصتى را اهانتى به خود و قوم خود مـى پـنـدارد. ديرى نمى كشد كه آتش جنگ افروخته مى شود آن هم نه يك روز و يك هفته و يـك مـاه و يـك سـال ، بـلكـه بـراى مـدت چـهـل سـال ! در ايـن چـهـل سال صدها پير و جوان ، دختر و پسر خردسال و حتى گربه و سگ را از دم تيغ مى گـذرانـند، بى آنكه بدانند چه مى كنند و چرا چنين مى كنند. شگفت تر اينكه از اين جنگها، حماسه نامه ها و قصيده ها و قطعه ها مى سازند. كودكان و نوجوانان آن را از بر مى كنند و از سينه نسلى به سينه نسلى ديگر منتقل مى گردد و بسا كه حادثه ها مى آفريند. گاه اتفاق مى افتد كه جمعى گردهم نشسته اند و مى گويند و مى خندند و دقيقه ها را با صفا و آرامـش مـى گـذرانـند، ناگهان بيتى يا جمله اى به خاطر يكى مى گذرد كه با قصد يا بى قصد آن را بر زبان مى آورد. بر زبان آوردن همان و به جان يكديگر افتادن جمع ، همان . چرا كه آن بيت يا آن جمله ، طعنى يا طنزى از قومى يا قبيله اى را در بر دارد و يكى از آن قـوم يـا قـبـيـله در ايـن جـمع نشسته است . اين هم چشمى ، برترى جويى و خود را از ديگران كهتر و كمتر ندانستن و چون برق سوزاندن و چون رعد غريدن رويه ديگر روحيه صـحـرانـشـيـنـان اسـت كـه از طـبـيعت خروشان و متلون و متغير صحراى عربستان ، الهام مى گـيـرد. فـرزنـد صـحـرا از اين دو موهبت برخوردار است : قهرمانى و عشق و فداكارى بى نهايت و خشم و كينه توزى بيش از اندازه و حد. )) (64)
آنـچـه بـه قـلم زيـبـاى استاد شهيدى خوانديم ، خصلت عام گروه چادرنشين عربستان است گـرچـه گـروه ديـگـر يـعـنـى گـروه شـهـرنـشـيـن هـم كـم و بـيـش داراى هـمـيـن خـصـائل عـام مـى بـاشـد. آنـچـه در هـر دو دسـتـه بـراى مـا مـهـم اسـت ايـنـسـت كـه ايـن خـصائل و ويژگيها، يا دستكم زمينه آن را، در عقايد آنها و سپس در همه رفتارهاى اجتماعى شان منعكس مى بينيم . طه حسين مى نويسد:
(( ... كـيـش عـرب ، مـانـنـد زنـدگـانـيـش درشـت و ناهموار بود. دين عرب همان بت پرستى سـطـحـى خشنى بود كه خردهاى ايشان در آن انديشه نكرده و به دلهاى آنان ، راه نيافته بـود؛ فـقـط دسته اى عقايد بهم آميخته داشتند كه از پدران خود به ارث برده و چيزى از آن را تغيير نداده بودند... اينان اين خدايان را از آن جهت كه مى توانستند سودى بدهند يا زيـانى برسانند، نمى پرستيدند بلكه اين خدايان را پرستش مى كردند تا در نزد خدا بـراى ايـشـان شـفـاعـت كـنـند و ايشان را به خدا نزديك سازند، چنانكه در قرآن كريم مى خـوانـيـم . پـس اينان مشركند و خدا را انكار ندارند اما تنها او را پرستش ‍ نمى كنند بلكه خـدايـان ديـگـرى را نيز كه ميان ايشان و خدا واسطه اند، عبادت مى نمايند. قرنها بر اين بـت پـرستى مى گذرد و در گذشت زمان خرافات و موهوماتى بدان افزوده مى گردد تا آنـجـا كه نزد معبودهاى خود قربانى مى برند، چنانكه گويى به آنها رشوه مى دهند تا بـراى ايـشـان نـزد خـدا شفاعت كنند؛ در بيشتر كارهاى خود با بتها مشورت مى كنند و نزد آنـهـا بـا چـوبـه هـاى تـيـر قرعه مى زنند؛ هنگامى كه بتها خشنودشان مى سازند از آنها خـشـنـود مـى شوند و هر گاه به خشمشان آورند بر آنها به خشم مى آيند؛ بفكرشان نمى رسد كه بتها ناتوان تر از آنند كه خشنود يا خشمگين سازند... )) (65)
البته اين ساده دلى و جهالت ؛ ويژه اكثر مردم است اما در شهرها، خاصه در مكه و بالاخص در بـيـن طـبـقـات اشراف بزرگ و تاجر مآب ؛ همين اعتقاد سطحى نيز، در عمق دلشان وجود ندارد.
(( ... مردم مكه در آن زمان از سه طبقه تشكيل مى شدند:
اول قـريـش كـه چـون خـود را شـريف النسب مى دانستند و هم همه كاره خانه كعبه بودند از تمام حقوق و امتيازها برخوردار مى شدند؛ اين طبقه خود به سه دسته تقسيم مى شد:
1. دسته ثروتمندان كه دارائى سرشار داشتند.
2. دسـتـه اى كـه ثروتشان همان اندازه بود كه راهى به تجارت داشتند و يا خود براى تـجـارت سـفـر مـى كـردند و يا سرمايه خود را براى تجارت به ديگر بازرگانان مى دادند.
3. دسـتـه بـيـچـاره ديگرى كه گاه اندك مايه ثروتى مى داشتند و با همان داد و ستد مى كردند و گاه هيچ نداشتند و ناچار براى زندگى ، كارگر ديگران بودند.
ايـن سـه گـروه قـريـش ، هـمگى در شرافت و بهره مندى از همه حقوق با يكديگر برابر بودند و از ايشان طبقه ممتاز اشراف به وجود آمده بود.
دوم طـبـقه حلفاء (هم پيمانان ) بود و اينان مردمى از قبيله هاى مختلف عرب بودند كه به مـكه پناه آوردند تا در آنجا آسوده باشند زيرا مكه شهر حرام بود و پناهنده بدان ـ جنايت و گناهانش نسبت به قومش هر چه بود ـ در امان بود.
و نـيـز مردم ديگرى از عرب كه داستان توانگرى قريش و زندگى آسوده مكه به گوش ايـشـان رسـيـده بـود و بـراى گـشـايـش زنـدگـى بـه مـكـه آمـده بـودنـد (نـه مثل دسته قبل به عنوان پناهنده به آن )؛ ولى اينان نمى توانستند در مكه به آسودگى و اطـمـيـنان زندگى كنند مگر آنگاه كه با يكى از تيره ها يا يكى از افراد قريش هم پيمان شـونـد و در ايـن صـورت مـادام كـه حـق پـيـمان و امان همسايگى را رعايت كنند، آزاد هستند و قـريـش از آنـان حـمايت مى كند، ليكن اينان از قريش نيستند، بلكه طبقه پايين ترى هستند كه در سايه قريش ‍ زيست مى كنند و در حقوق با قريش شركت ندارند.
سوم ، بردگانى هستند كه حتى بر خود، حقى ندارند. خواجه ، چنانكه اثاث خانه خود را مالك است برده اش را نيز مالك است و او را به هر گونه كه بخواهد و در هر كار كه اراده كـنـد بـكـار مـى گمارد، بى آنكه برده را حق انكار يا اعتراض بر خواجه اش بوده باشد بـلكـه بـر او واجـب اسـت كـه بـشـنـود و فـرمان برد. خواجه او مى تواند آزادش كند و مى تـوانـد او را بـفـروشـد يـا بـبـخشد، چنانكه مى تواند او را به سخت ترين يا آسانترين صـورتى شكنجه نمايد و بر او حق مرگ و زندگى دارد، ليكن قريش در بكار بردن اين حق ، زياده روى نمى كردند.
در هـمسايگى اين طبقات سه گانه ، مردمان پراكنده بيگانه اى زندگى مى كردند. اينان عـرب نـبودند بلكه از نواحى مختلف و از ملتهاى مختلف عجم ( غير عرب ) فراهم آمده و در كـسـب و كـارى كـه مـورد نـيـاز طـبـقـه ثـروتـمـنـد و مـتـوسـط بـود، دسـت به كار بودند. شغل برخى از اينان لهويات و كارهاى سرگرم كننده بود...
بـه ايـن صـورت در مـكـه مـردمـى از نـژادهـاى مختلف و داراى كيشهاى مختلف فراهم گشته بـودنـد و طـبـيـعى بود كه همه اين عوامل در زندگى قريش تاءثير مى كرد و هيچ چيز در زنـدگـى مـردم بـه انـدازه ارتـبـاط ايـشـان بـا مـردمان مختلف كه داراى تمدنها و كيشهاى گـونـاگـون بـاشـند، تاءثير ندارد؛ و همين امر، سر امتياز قريش آن روزگار را بر همه عـرب ، در تـيـزهـوشـى و چـاره انـديـشـى و دقـت نظر و دوربينى و حسن اداره و هنرمندى در نـگـهـدارى سـرمايه و سود بردن از آن و مردم شناسى و راه يافتن به باطن هاى ايشان ؛ بـراى ما روشن مى سازد ليكن با اينهمه ، قريش ساكن شهرى در دره اى بى كشت و گياه بـود. شـهـرى كـه از كـشـورهـاى مـتمدن كاملا دورمانده بود و اگر اين دورماندگى دامنگير نبود، همه چيز قريش و مكه را براى تمدنى برجسته و درخشان آماده مى ساخت ... من اطمينان دارم كـه بـت پـرسـتـى اهـل مـكـه از روى صـدق و خـلوص نـبـود بـلكـه بـه وسـيـله ديـن ، بازرگانى مى كردند...
قريش در قرن ششم ميلادى چنين مى زيست و آسان نيست كه هيچ قسم از اقسام حكومتهايى كه مـيـان مـردم مـعـروف اسـت بـراى قـريـش معين كنيم زيرا ايشان را پادشاهى نبود و جمهورى اشرافى يا جمهورى دموكراسى به معنى متعارف اين كلمات ، نداشتند. زورمند بيدادگرى هم بر ايشان مسلط نبود كه بازور و استبداد جمعيت را اداره كند؛ بلكه قبيله اى از عرب بود كـه بـسـيـارى از ويـژگـيـهـاى قبيله هاى باديه نشين را نگهدارى كرده بود. اين قبيله به طـائفـه هـا و تـيـره هـا و عـشـيـره هـا تـقـسـيـم مـى شـد و مـيان اين طوايف و عشائر و تيره ها گيرودارى هميشگى بود كه گاه به سختى مى كشيد و گاه آرامتر مى گشت ليكن كار آن ، مـانـنـد مـردم بـاديـه ، بـه جـنـگـهـاى خونين نمى كشيد و كارهاى حكومت ـ اگر تعبير حكومت صـحيح باشد ـ به همان صورتى كه در قبيله باده نشين فيصله مى يافت ، به انجام مى رسـيـد. سـروران و بـزرگـانـى داشـتند كه از ايشان در مسجدالحرام يا دارالندوه انجمنى تشكيل مى شد و دشواريهاى بازرگانى و اختلافات ميان طائفه ها و گاهى فتنه هايى كه مـيـان اشـخـاص ‍ انـگيخته مى شد؛ اگر به حدى مى رسيد كه شايد دشمنى ميان دو يا چند طائفه برانگيزد، در آن انجمن طرح مى گرديد.
وضع قريش تا پايان دوره جاهليت بدين قرار مى گذشت . و گويا اندكى پيش ‍ از بعثت دريـافـتـه بـود كـه ايـن آيـين ضامن عدالت عمومى نيست بلكه ضامن عدالت ميان اشراف و طـبـقـه مـتـوسـط ايـشـان اسـت و راه زورگويى اينان را نسبت به طبقه هم پيمان بيچاره يا كـسـانى كه به مكه پناه آورده اند تا كم و بيش در اين شهر بمانند، باز مى گذارد. به هـمـيـن جـهـت در ايـن اواخر انجمنى از نيكان اشراف فراهم آمده بود و اعضاى آن با هم پيمان بسته بودند كه ظلم را بردارند و به يارى مظلوم تا آنجا كه داد او را از ظالم بستانند، بـرخـيـزند. اين همان پيمان معروف به حلف الفضول است كه پيغمبر(ص ) پيش از بعثت بـا كـسـانـى از بـنـى هـاشـم در آن شـركـت نـمـودنـد و بـعـدهـا نـيـز حـضـرت رسول (ص ) اين پيمان را به نيكى ياد فرمودند...
... بـا تـوجـه بـه آنـچه از وضع ملت عرب در شهر و باديه به اختصار بيان شد؛ دور نـيـسـت كـه از اين نوع زندگى ، اخلاقى به درشتى و عادتهايى به زشتى ، پديد آيد. زيـرا از مردمى كه بت هاى ساخته دست خود و درختها را مى پرستند و در صورت احتياج از انـتـفـاع از مـيـوه و شـاخـه هـاى هـمين درختها باكى ندارند، انتظار نمى رود كه داراى طبعى پاكيزه و خلقى برجسته و دلى مهربان و سجايايى نيكو باشند.
عـلاوه بـر ايـن ، بـا تـوجـه بـه نـادارى و سـخـتـى زنـدگـانـى اهل باديه كه از لوازم باديه نشينى است و اينكه شهرنشينان مردمى هستند كه نخست باديه نـشـين بوده اند سپس در شهرها جاى گرفتند بى آنكه جز كمى از خصائص باديه نشينى را از دسـت بـدهـنـد؛ ديـگـر بـعـيـد نـيـسـت كـه عـربـهـا را داراى عـادتـهـايـى از قـبـيـل درشـتـى و سـنگدلى و نامهربانى بياييم و نيز عجيب نخواهد بود كه بدانيم اينان فـرزنـدان خود را از بيم نادارى و تنگدستى مى كشته اند و دختران خود را از همان بيم از بـيـم ننگ ، زنده بگور مى كرده اند و شگفتى نخواهد داشت اگر روابط ميان زنان و مردان ايـشان پاك و پاكيزه و بركنار از نارواييها نباشد؛ همچنين عادتهاى زشت فراوان ديگرى كه اسلام همه آنها را تغيير داد... )) (66)
آدمـى از خـويش مى پرسد: آيا ابراهيم عليه السلام كه خانه خدا را به امر خداوند در اين مـنـطـقـه دورافـتـاده جـهـان بـه هـمـراه فـرزنـد خـويـش اسماعيل بنا نهاد و قرآن از زبان وى تصريح دارد كه نيمى از عائله را در آنجا سكنى داد تـا نـمـاز را بـر پـا دارند. (67) پس چگونه شد كه مردم مكه ، به تدريج از ديـن حـنـيـف او روى بـرتافتند و جز خاندان محمد(ص )، هيچكس بر آن دين استوار نماند. از خاندان محمد(ص ) هم تنها آنان كه حامل نور پاك او در اصلاب خويش بودند، و برخى كه جـان خود را به ابليس نفروختند؛ موحد و يكتاپرست ماندند، و گرنه كسانى چون ابولهب نيز، از خاندان محمد(ص ) بودند.
آيـا روى آوردن مـكـه بـه فـحـشـاء و قـمار و عيش و نوش و زنا و رواج ربا و زراندوزى و تـيـرگـيـهـا و فـسـادهـاى ديـگـر نـبـود كه محمد امين ، محمد پاك ، محمد موحد را در سالهاى ميانسالى به تدريج به اعتكاف در حراء و انزواى از جامعه پليد مكه ، سوق مى داد؟
ايـنـهـمه ، به ويژه ستم ناروا و فجيعى كه برخى پدران از سر فقر و برخى ديگر از جـهـل و تـعـصـب پـوچ و بـه نام عار و ننگ از داشتن دختر، سر فرزندان خويش با زنده در گـور كـردن آنـان مـى آوردنـد، بـى گمان دل ملكوتى محمد را به درد مى آورده است و مى تـوان حـدس زد كـه آن جـان برتر؛ آن گل باغ وجود؛ هماره از وضع اجتماعى مكه رنج مى بـرده اسـت . بـت پـرسـتـى عـده اى و زراندوزى برخى ديگر و پليدى رباخواران و ستم بـرده داران ؛ بـا خـرد و ايـمـان وى سـازگـار نـمـى آيد. او از رنج مستمندان و ناگزيرى بـردگـان و فـقـر و فـلاكـت آنـان حتى بيش از خاطره مرگ مادر خويش درد مى كشيده است و هـمواره از خود مى پرسيده كه آيا راهى نيست ؟ با تجربه هايى كه از سفر شام در خاطر دارد دريافته است كه به هر كجا برود، آسمان همين رنگ است و اين رنجمايه ها، ويژه مكه نـيـسـت و بـايد راهى براى نجات جهان از پليدى و ستم جست . دلش با او مى گويد تنها خـداسـت كـه راهـنـمـاست . دلش بيش از همه از جهل و تعصب مردم ساده ، فشرده مى شود به ويـژه از جـنـايـت هـولنـاك زنده بگور كردن دختران . قيس بن عاصم از بنى تميم ، دوازده دخـتـر خـود را بـا دسـت خـويـش زنـده در گـور كـرده اسـت . آنـهـم تـنـهـا بـه دليل جهل و تعصب :
روزى كـه نـعـمـان بـن مـنـذر، دست نشانده شاه ساسانى و فرمانرواى عراق ، با لشكرى انـبوه براى سركوب مخالفان به عربستان تاخت و آنها را تار و مار كرد و اموالشان را مـصـادره كـرد و دخـتـران آنـها را به اسيرى گرفت ؛ نمايندگان بنى تميم به حضور او بار يافتند و تقاضاى استرداد دختران قبيله خود را كردند. اما برخى از اين دختران در ايام اسارت با لشكريان دشمن ازدواج كرده بودند. نعمان آنان را مخير ساخت كه يا از پدران خود ببرند و بمانند و يا طلاق بگيرند و به كشور خود باز گردند.
دختر قيس بن عاصم ، شوى را بر پدر برگزيد. پير مرد كه از اعضاى نمايندگان بود چـنـان از ايـن تـصـمـيم دختر سر خورد كه سوگند ياد كرد دختران خود را در آغاز زندگى نـابـود كـنـد و ايـن رسـم كـم كم به ساير قبائل هم سرايت كرد و برخى حتى با انگيزه هايى ديگر نيز، چون ترس از فقر؛ دختران خويش را زنده در گور مى كردند.
ايـن فـاجـعـه گـاه چنان سوزناك و تاءثرآورتر مى شد كه استخوان آدمى را آب مى كرد. هـمين قيس بن عاصم نقل مى كند كه من تمام دختران خود را زنده به خاك كردم و هيچ متاءثر هم نشدم اما در يك مورد سخت دلم سوخت .
هـمـسـرم باردار بود كه من به سفر رفتم و طول كشيد. وقتى به خانه باز آمدم از همسرم پرسيدم :
ـ بچه كجاست ؟
ـ مرده به دنيا آمد.
اما همسرم حقيقت را نگفته بود؛ گرچه من باور كرده بودم . او فرزند خود را كه دختر بود از ترس من به خواهران خويش سپرده بود و سالها بى آنكه من بدانم از اين ماجرا گذشت .
يـكـروز در خـانه نشسته بودم كه دخترى بسيار زيبا وارد شد و سراغ مادرش را گرفت . مـوهـايـش را بـافـتـه بـود و گـردن بـند زيبايى به گردن آويخته و در نهايت طراوت و شادابى بود. من همسرم را كه در اطاق ديگرى بود صدا زدم و از او پرسيدم كه اين دختر، كيست كه مادر خود را مى طلبد.
همسرم در حاليك اشك در چشمانش حلقه زده بود؛ گفت :
ـ بـه خـاطـر دارى كه سالها پيش هنگامى كه من آبستن بودم و تو به سفر رفته بودى ؛ در بازگشت از فرزند خود پرسيدى ؟
ـ آرى ، و گفتى مرده به دنيا آمده بود.
ـ من آن روز به تو دروغ گفته بودم ، اين دختر، همان فرزند توست كه من از ترس تو او را نزد خاله هايش بزرگ كردم .
مـن در پـاسخ همسرم ساكت ماندم و او بسيار خوشحال شد، زيرا سكوت مرا نشانه رضايت دانـست و پنداشت چون دختر، بزرگ شده و نزديك شوى دادن اوست ؛ از كشتن او، چشم خواهم پـوشـيـد. مـن آنـقـدر درنـگ كـردم تـا روزى هـمـسـرم بـا خـيال آسوده ، از خانه خارج شد و من به موجب عهدى كه با خود داشتم ، دست او را گرفتم و بـه نـقـطـه اى دوردسـت بـردم . در آنـجـا بـا وسـائلى كـه بـه هـمـراه آورده بـودم ، مشغول كندن زمين شدم .
دختر بيچاره كه كنار من ايستاده بود، دائما مى پرسيد:
ـ بابا، در اين مكان ، براى چه كارى زمين را گود مى كنى ؟
من به او پاسخ نمى دادم و به كار خود مشغول بودم . وقتى قبر دخترم آماده شد؛ دست او را گـرفـتـم و كشان كشان در گودال افكندم و بى درنگ شروع كردم به ريختن خاك . دخترم مى گريست و ضجه مى كرد و با التماس ‍ مى گفت :
ـ بابا، مرا زير خاك دفن مى كنى و تنها مى گذارى و تنها به نزد مادرم باز مى گردى ؟
من با آنكه اين بار دلم مى سوخت اما به خاطر عهدى كه با خود كرده بودم ، به التماس هـاى او تـوجهى نمى كردم و همچنان خاك روى او مى ريختم . گيسوان بافته اش خاك آلود شـده بـود و چـون تـلاش مى كرد از گودال بزرگى كه كنده بودم بالا بيايد، عرق بر جـبـيـنـش نـشـسـتـه بود و جاى جاى خاكها را مى شست ... و پوست پرطراوت و نوجوان او را نمايان مى ساخت و او همچنان ناله مى كرد:
ـ پدر جان ، مرا در اين گوشه تنها نگذار!
و مـن همچنان خاك مى ريختم ؛ تا به حدى كه كم كم تا گردن بند زيبايش ، رسيد و سپس بـكـلى زيـر خـاك دفـن شـد. تـنـهـا مـوردى كـه بـه راسـتـى دلم سـوخـت هـمـيـن مورد بود. (68)
آيـا تـبلور اين رنجمايه ها در دل محمد(ص ) و انديشيدن به عمق فجايعى كه گريبانگير بـشـر شده است ، او را واداشته است كه از چندى پيش از بعثت ، براى انديشيدن و مناجات ، به غار حراء بيايد و گاه در غار مدتها اعتكاف كند..؟

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 16-08-2008, 23:30   #9
مدیرکل انجمنهای نور آسمان
 
vorojax آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jun 2008
محل سکونت: همشهری حضرت عشق
نوشته ها: 7,299
Thanks: 6,151
Thanked 11,544 Times in 3,558 Posts
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

) به رسالت مبعوث مى گردد و دست الهى از آستين پاك او بيرون مى آيـد تـا مـقدمه نجات بشريت را در سراسر گيتى فراهم آورد؛ اگر چه مقدمات اين امر، در مـكـه و در مـيـان هـمـان مـردمى كه مى شناسيم ، فراهم مى آمد. اما اكنون كه ما پس از هزار و چـهـارصـد و انـدى سـال بـه آن انـقـلاب عـظـيـم جـهـانـى و تـاريـخ آن مـى نـگـريـم بـا تحليل حوادثى كه پيش آمد در مى يابيم كه اسلام در فراسوى سرزمين وحى ، بيشتر به بـار نـشـسـت و اعراب (جز خاندان محمد(ص ) و گروهى پيروان خالص او) گرچه طوعا يا كـرهـا اسـلام را برگزيدند يا به آن تن دادند اما هنوز پيامبر چشم بر هم ننهاده بود كه خـصـلت هـاى جـاهـلى ، دوبـاره نـمـايان شد. شعار (( تقوى )) فراموش شد و به جاى آن تـعـصبات قومى نشست . گويى (( ... آن عبادتها براى مدتى زير پرده اى از فراموشى پـنـهـان گشت . وحدت گونه اى ، براساس برادرى اسلامى و لغو امتيازات خانوادگى و رعـايـت تقوى ـ كه پيوسته قرآن بدان توصيه كرده است ـ در جامعه مكه و مدينه حكمفرما شـد امـا هـمين كه محمد(ص ) از اين جهان رخت بربست ؛ همين كه اسلام از مرز جزيرة العرب فـراتـر رفـت ، هـمـيـن كـه مـردم غـيـر عـرب بـا خـوى و خـصـلت غـيـر قبيله اى ، اين دين را پـذيـرفـتـنـد، هـمـيـنـكـه در آمـدهـاى سـرشار به مدينه سرازير شد، و سران مسلمانان از درگـيـرى در مـيـدان جـنـگ بـه تـن آسـانـى در كـاخ و سـرگـرمـى در كشت و باغ و مزرعه پـرداخـتـنـد، نـشـانـه هاى آن اشرافيت به تدريج پديد آمد... قريش كه پرستش بت ها را هنگامى رها كرد كه سپاهيان مدينه را پشت دروازه مكه ديد، مى خواست در حكومت تازه ، رئيس و فرمانروا باشد در صورتيكه مدينه چون پيغمبر را به سوى خود خوانده و او را يارى كـرده بـود و با كوشش مردم اين شهر، مسلمانى به عربستان و از جمله به مكه راه يافت ، سهم بيشترى مى خواست .
آن روز كـه گـروهى در سقيفه گرد آمدند تا براى مسلمانان اميرى انتخاب كنند و سعد بن عباده انصارى رئيس خزرج گفت : (( از ما اميرى و از شما اميرى )) ؛... روايتى در دست داريم (در كـتـابـهـاى مـعـتـبـر اهـل سنت ضبط گرديده است ) كه بدو پاسخ داده شد: پيغمبر گفت پـيـشـواى مـسـلمـانـان بايد از قريش باشد. يعنى سرورى از آن مكه است و مدينيان همچنان بايد زير دست باشند... (69)
... تتبع در زندگانى بسيارى از مهاجران و انصار نشان مى دهد كه با اينكه اين دسته در راه اسـلام سختيها ديدند و شكنجه ها تحمل كردند و با آنكه قرآن ، در جاى جاى ، خشنودى خـدا و رسـول را از آنـان اعـلام داشـتـه و بـا ايـن تـفـصـيـل و اظـهـار رضـايـت ، نـوعـى امـتـيـاز بـراى آنـان قائل شده است ؛ (معهذا) آنها هيچگاه خود را از ديگران برتر نمى دانستند و مى خواستند با ديـگـر مـسـلمـانـان در يـك رديـف بشمار آيند. همين فروتنى بود كه محبت پيغمبر خدا را به ايـشـان افـزون مـى سـاخـت و ارج آنان را در ديده مسلمانان بالا مى برد. اما چون پيغمبر از جهان رفت و... اعلام (شد) رئيس مسلمانان بايد از قريش باشد؛ و همين كه در بودجه بندى ،... پـرداخـت رقـم بـالاتـر، بـه ايـن طـبـقـه مـخـصـوص گـرديـد، هـمـيـن كـه مـال فـراوانـى زيـر دسـت و پاى آنان ريخته شد، اشرافيت معنوى با اشرافيت مادى در هم آميخت و رفته رفته اصل مساوات اسلامى از ميان رفت ، تا آنجا كه در پايان خلافت سوم ، قـريـش نـه تـنها از جهت تصدى مقامات مهم دولتى بر غير قريش برترى يافت ، بلكه مـقـدمـات بـرتر شمردن عنصر عرب از ديگر نژادهايى كه مسلمانى را پذيرفته بودند، فراهم گرديد. در دوره معاويه اين برترى فروشى آشكار گشت . معاويه و عاملان او تا آنـجـا كـه تـوانـسـتـند از تحقير موالى فروگذار نكردند و با اعتراف به برترى نژاد عـرب بر غير عرب ، اصل ديگرى از اصول مسلمانى ناديده انگاشته شد و اجتماع اسلامى كـه بـر پـايـه مـسـاوات اسـتـوار بـود بـه دوره پـيـش از اسـلام كه در آن نسب بيش از هر عامل ديگر بحساب مى آيد، نزديك تر گرديد... (70)
... مـى دانـيـم در گـوشه و كنار مردان پاكدلى هستند كه هنوز هم بر ظاهر الفاظ بعضى حديثها ايستاده اند و نمى خواهند معنى درست آن را دريابند. نمى خواهند بپذيرند اصحابى كه محمد(ص ) گفت : (( مانند ستارگانند، به هر يك اقتدا كنيد راه خود را مى يابيد )) همه صـحـابـه نيستند، بلكه آنهايند كه با او زيستند و پس از او بخوبى امتحان دادند و سنت وى را حـفظ كردند. نمى خواهند بپذيرند كه در بين اصحاب پيغمبر هم كسانى بودند كه از عهده آزمايش برنيامدند. بسا ممكن است مسلمانى در راه دين و بلندى نام آن بكوشد، سپس روزگـارى پـيـش آيد كه در بوته آزمايش قرار گيرد، در چنين وقت است كه اگر ايمان او قـوى نـبـاشـد، هـواى نـفس بر وى غالب مى شود تا براى كار خود گريزگاهى يابد و تـكـليـفـى را كه به عهده اوست با تاءويلى به دلخواه خود به يكسو نهد و هم چنين پيش رود تـا بـه روزى رسـد كـه بـبيند بين آنچه او مى كند و آنچه دين گفته است فاصله اى عميق وجود دارد. براى همين بود كه محمد(ص ) مسلمانان را به زبان قرآن ، از اين آزمايش ‍ مى ترسانيد:
(( الم ، احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ؟ ))
چـنـيـن آزمـايـش بـراى بـسـيـارى از مـسلمانان و از جمله آنان كه صحبت پيغمبر را درك كرده بودند، آنان كه در راه اسلام جراحتهاى سخت برداشتند، پيش ‍ آمد ولى چون ديدند امام وقت بـه خـاطـر زنـده كـردن سـنـت پـيـغـمـبـر حـاضـر نـيـسـت مـال مـسـلمـانـان را بـى حـسـاب بـه ايـشـان بـبـخـشـد، از او كـنـاره گـرفـتـنـد و يـا مقابل او ايستادند و شگفت اين است كه به اين گناه ، رنگ دين دادند و گروهى ساده لوح و يا فرصت طلب هم گرد آنان جمع شدند... )) (71)
(( ... ايـن سـيـرت طـبـقـه مـمـتـاز و زعـمـاى قـوم بود اما عامه مردم هم حالتى بهتر از آنان داشـتـنـد... اگـر ايـن مـردم از احكام ساده اسلام تنها بدين درجه از اطلاع رسيده بودند كه بـايـد در كـارهـاى اجـتـمـاعـى مـطـيـع امـام خـود بـاشـنـد، اگـر خـود را مـقـابل خدا و مردم مسؤ ول مى دانستند، محال بود بر على بشورند و چنان كنند كه عمرو بن عـاص بـتـوانـد مـردم عـراق را در جـنـگ صـفـيـن و سـپـس در دومـة الجـنـدل فـريـب دهـد، مـحـال بـود مـسـلمـانان اجازه دهند غارتگران معاويه از راست و چپ به مـتـصـرفـات حـكومت اسلامى دستبرد ببرند، محال بود بپذيرند كه مردم به صرف تهمت كشته شوند، و يا به سياهچالها بيفتند، محال بود مردى مانند معاويه فرصت يابد خود را خليفه مسلمانان بخواند و به فرمانداران خود بنويسد: (( بر مردم جاسوس بگمارد و به مجرد گمان ، دستگيرشان كن . ))
از روزى كـه ايـن حـكـم اسـلامـى به وسيله پيغمبر تشريع شد كه : (( فرزند از آن پدر اسـت و زنـاكار را از او نصيبى نيست )) تا روزى كه معاويه به شهادت يك تن كه گفت : (( ابوسفيان پدر معاويه با سميه مادر زياد از راه نامشروع همبستر شده است )) و با همين شـهادت باطل معاويه ، زياد را پسر ابوسفيان و برادر خود خواند، بيش از نيم قرن نمى گـذشـت امـا مـتـاءسـفانه اسناد، شمار كسانى را كه در اين كار بر معاويه خرده گرفتند، بـيـش از شمار انگشتان دست نشان نمى دهد و معنى آن اينست كه اجتماع اسلامى آن روز، خود را نسبت به چنين منكرى ، خونسرد و بى اعتنا نشان مى داد. اگر معاويه زمينه مساعدى براى ايـن كـار نمى ديد، اگر اكثريت جامعه مسلمان آن روز با خاموشى به كردار او صحه نمى گـذاشـتـنـد، مـحـال بـود بـتـوانـد بـدعـتـى آن هـم بـا چـنـين زشتى در دين پديد آورد... )) (72)
بـنـابـرايـن مـى بـينيم كه (( ... با ظهور اسلام و با ارشاد پيغمبر(ص )، از راه موعظه ، بستن عقد برادرى و مانند اين تعليمها، تعصب هاى خانوادگى ، (و فسادهاى دوران جاهليت ) مـوقتا فراموش شد اما به يكبار ريشه كن نگشت . زيرا دوران زندگى محمد(ص ) و ياران پاكدل او، آن اندازه دوام نيافت تا خوى و خلق همه اين قبيله ها را دگرگون سازند، و آنان را بـه آيـيـن اسـلام تـربـيـت كنند... )) (73) و خلاصه ، جان كلام اينكه : (( ... بـسـيـار خـوش بـاورى مى خواهد و يا ساده دلى كه بگوييم همه اين نو مسلمانان با گفتن كـلمـه شـهـادت ، بـه يـكـبـار هـمه عادتهاى ديرين را از كينه توزى ، تحقير زيردستان ، تـجـاوز بـه مـال و عـرض ديـگـران ، نـازيـدن بـه تـبـار مـال انـدوزى و سـمـتـگـرى كـه لازمـه زندگانى عرب جاهلى است رها كردند، بسيار خوش ‍ گـمـانـى مـى خـواهـد كـه بـگـويـيـم هـمـه صـحـابـيـان پـيـغـمـبـر در مـدت انـد سـال آن چـنـان تـربـيـت يـافـتـنـد كـه آيينه تمام نماى خصلتهاى اسلامى گرديدند... )) (74)
حتى در زمان خود پيامبر اكرم (ص ) و در برابر چشمان مبارك و الهى او نيز، ديوهاى بند شـده جـاهـليـت از درون ايـن به ظاهر مسلمانان رها مى شد: محمد بن عمر واقدى در كتاب خود مغازى كه تاريخ جنگهاى پيامبر اكرم (ص ) است مى نويسد:
(( ... چـون خـالد بـن وليـد از مـاءمـوريـت ويـران سـاخـتـن بـتـكده عزى به مكه بر گشت ، رسول خدا(ص ) هنوز در مكه بودند و او را براى دعوت كردن قبيله بنى جذيمه به اسلام ـ و نـه بـراى جنگ ـ روانه فرمودند. خالد همراه گروهى از مسلمانان مهاجر وانصار و بنى سليم كه سيصد و پنجاه نفر بودند حركت كرد و در منطقه پايين مكه ، به آنها رسيد. به بـنـى جـذيـمـه خـبـر دادنـد كـه خـالد بـن وليد همراه مسلمانان فرا مى رسد. آنها گفتند: ما مـسـلمـانـيم ، نماز مى گزاريم و به محمد تصديق داريم و مسجدهايى ساخته و در آنها اذان مـى گـويـيـم . خالد نزد ايشان آمد و گفت : به اسلام بگرويد! گفتند: ما مسلمانيم . گفت : پس چرا اسلحه همراه داريد؟ گفتند ميان ما و ميان قومى از اعراب ، دشمنى است و ترسيديم كـه شـمـا از ايـشان باشيد و به اين منظور، سلاح برداشتيم تا از خود در برابر ايشان كه با اسلام مخالفند؛ دفاع كنيم .
خالد گفت : سلاح خود را بر زمين بگذاريد!
مردى از ايشان كه نامش جحدم بود گفت :
ـ اى بـنـى جـذيـمـه ، مـحـمد از كسى چيزى بيشتر از اقرار به اسلام نمى خواهد و ما همگى مـقـربـه اسـلاميم و حال آنكه خالد نمى خواهد با ما چنان رفتار كند كه با مسلمانان رفتار مـى شـود. او نـخـسـت بـا سـلاح خـود ما را اسير خواهد كرد و پس از اسارت ، شمشير خواهد بود.
اقوام وى به او گفتند:
ـ تو را به خدا سوگند مى دهيم كه ما را گرفتار نساز.
ولى او از تسليم سلاح خوددارى مى كرد تا اينكه همه با او صحبت كردند و او هم شمشير خود را افكند...
خالد به آنها گفت : بايد به اسارت در آييد!
جـحـدم گفت : به خدا قسم او شما را به واسطه كينه هاى قديمى كه مى دانيد، فرو خواهد گرفت . اى مردم ! اين مرد براى چه از گروهى مسلمان مى خواهد كه به اسارت تن دهند؟! هـمـانـا مـى خـواهـد خـواسـتـه هـاى خود را عملى كند؛ شما با من مخالفت كرديد و از دستورم سرپيچى نموديد و به خدا سوگند نتيجه آن كشته شدن با شمشير است .
بنى جذيمه اسيرى را پذيرفتند و خالد دستور داد كه آنها دستهاى يكديگر را ببندند.
چـون ايـن كـار صـورت گـرفت ؛ به هر يك از مسلمانان ، يكى دو نفر از ايشان را سپرد و مـردان بنى جذيمه ، آنشب را در بند بودند و به هنگام نماز با مسلمانان مذاكره كردند كه آنـهـا را بـاز كنند تا نماز بگزارند و دوباره بر آنها بند نهند. هنگام سحر ميان مسلمانان در ايـن مـورد، اخـتـلاف نـظر و بگومگويى بود: برخى مى گفتند مقصود از اسير گرفتن آنـهـا چـيـسـت ؟ بـايد ايشان را به حضور رسول خدا ببريم . برخى هم مى گفتند تاءملى كنيم و آنها را بيازماييم (!) و ببينيم آيا شنوا و بردبار خواهند بود يا نه . هنگام سپيده دم ، هـمـچـنـان كـه مـسـلمـانـان درباره اين دو پيشنهاد صحبت مى كردند، خالد فرمان داد هر كس اسيرى را كه به او سپرده شده ، گردن بزند.
بـنـى سـليـم ، هـمـه اسـيرانى را كه در دست ايشان بودند، كشتند ولى مهاجران و انصار، اسـيـران خـود را رها كردند. بنى سليم به خاطر جنگ برزه عصبانى بودند. بنى جذيمه گـروهـى از بـنـى سـليـم را در آن جـنگ كشته بودند و آنها در صدد مطالبه خون و انتقام گيرى از آنها بودند...
جـوانـى از بـنـى جـذيمه كه در دست بنى سليم اسير بود و مى خواستند او را بكشند به آنان گفت :... هر كار با من مى خواهيد بكنيد ولى قبلا مرا تا پيش ‍ زنان و بچه ها (كه آنها هم در دست خالد اسير بودند) ببريد.
همچنان كه دستهايش بسته بود او را پيش زنها بردند و او كنار زنى ايستاد و سپس خود را به زمين افكند و به او گفت :
ـ اى حـبـيـش ! بـراى ايـنـكه زندگى خوبى داشته باشى اسلام بياور! من گناهى ندارم و شعرى سروده ام كه برايت مى خوانم :
بيا پيش از آنكه جدايى فرا رسد، و به فرمان امير، عاشق فراق كشيده را ببرند، پاداش مرا بده .
آيا شايسته و سزاوار نيست كه به عاشقى پاداشى داده شود؟
(همان ) كه بسيارى از شبها تا به صبح و روزهاى گرم را راهپيمايى كرده است .
مگر چنين نيست كه من در جستجوى تو بودم .
به اميد آنكه در حليه يا خوانق تو را دريابم .
مـن هـيـچ رازى را كـه بـه امـانـت داشته ام ، فاش نساختم و پس از (ديدن ) تو چشم مرا هيچ چيزى خيره نساخته است .
هر جنگ و گرفتارى هم كه براى قبيله فرا رسد، باز موجب استوارى عشق مى گردد.
... حـنـظـلة بـن عـلى نـقل كرد كه : در آن روز پس از آن كه گردن آن جوان (عاشق ) را زدم ، زنـى جـلو آمد و دهان خود را بر دهان او گذاشت و چندان او را بوسيد تا مرد و كنار جسد آن مرد افتاد.
... چون خالد بن وليد به مكه بازگشت ، عبدالرحمن بن عوف از كار خالد به شدت انتقاد كرد و گفت : اى خالد! كينه هاى دوره جاهلى را بيدار كردى ، خدا تو را بكشد كه اين قوم را در مـقـابل خون عمويت فاكه ، كشتى . عمر هم به خالد اعتراض كرد و با عبدالرحمن همصدا شـد. خـالد بـه عـبـدالرحمن گفت : من آنها را در مقابل خون پدر تو كشتم . عبدالرحمن گفت : به خدا سوگند دروغ مى گويى ، من قاتل پدرم را به دست خود كشتم و عثمان بن عفان را بـر آن كـار گـواه گـرفتم . آنگاه به عثمان نگريست و گفت : تو را به خدا سوگند مى دهم آيا نمى دانى كه من قاتل پدرم را كشتم ؟ عثمان گفت : آرى چنين است .
آنـگـاه عـبـدالرحـمـن بـه خـالد بـن وليـد گـفـت : واى بـر تـو، بـر فـرض كـه مـن قـاتـل پـدرم را نـكـشـتـه بـودم ، تـو بـايـد مـردم مـسـلمـانـى را در قبال خون پدرم كه مربوط به جاهليت است بكشى ؟
خالد به عبدالرحمن گفت :
ـ تو از كجا مى دانى كه آنها مسلمان بوده اند؟
عبدالرحمن گفت :
ـ هـمـه سـپـاهـيـان بـه مـا خبر دادند كه تو ديده اى كه آنها مساجدى ساخته اند و اقرار به اسلام كرده اند در عين حال شمشير بر آنها نهاده اى .
خالد گفت :
ـ فـرسـتاده رسول خدا(ص ) پيش من آمد كه بر آنها حمله كنم و غارت ببرم و من طبق فرمان رسول خدا چنان كردم .
عبدالرحمن گفت :
ـ بر رسول خدا دروغ مى بندى ؟! و به خالد خشم گرفت .
گويند چون رفتار خالد بن وليد به اطلاع پيامبر(ص ) رسيد، دستهاى خود را چنان بلند فرمود كه سپيدى زير بغل آن حضرت ديده شد و فرمود:
ـ خدايا، من از آنچه خالد كرده است به سوى تو تبرى مى جويم ...
... چـون رسـول خـدا مكه را گشودند، مالى به وام گرفتند و على (ع ) را فرا خواندند و بـخـشـى از آن مال را به او دادند و فرمودند: پيش بنى جذيمه برو ... و آنچه را خالد از ميان برده است فديه اش را پرداخت كن .
عـلى (ع ) بـا آن مال بيرون آمد و به قبيله بنى جذيمه رفت و خونبهاى تمام اشخاصى را كـه خـالد كـشـتـه بـود پـرداخـت و اموال آنها را هم پرداخت و چون هنوز تعدادى باقى مانده بـودنـد، عـلى (ع ) ابـورافـع را بـه حـضـور پـيـامـبـر(ص ) فـرسـتـاد و مـال بيشترى مطالبه كرد. رسول خدا موافقت فرمودند و على (ع ) بهاى آنچه را كه خالد از مـيـان بـرده بود به ايشان پرداخت ؛ حتى ارزش ‍ ظروف غذاى سگها را به آنها پرداخت بـه طـورى كـه چـيـزى بـاقـى نـمـانـد. پـس ‍ از آن مـقـدارى از امـوال نـزد عـلى (ع ) زيـاد آمـد كـه فـرمـود: بـقـيـه امـوال هـم از طـرف رسـول خـدا(ص ) در مـقـابـل پـاره اى از خـرابـى هـا كـه مـمـكـن اسـت رسـول خـدا يا شما از آن مطلع نشده ايد، به شما پرداخت مى شود. چون على پيش ‍ پيامبر آمـد، رسـول خـدا پـرسـيـد چـه كـردى ؟ گـفـت : اى رسـول خـدا، پـيش قومى رفتيم كه مسلمان بودند و در سرزمين خود مساجدى ساخته بودند. خونبها و تاوان آنچه را كه خالد از ميان برده بود پرداختيم ، حتى تاوان ظرفهاى خوراك سگها را هم دادم و مقدارى از مال كه باقى مانده بود به آنها بخشيدم و گفتم : اين از جانب رسـول خـداسـت در قـبـال بـرخـى از خـرابـيها كه ممكن است آن حضرت از آن اطلاع نداشته باشند و شما هم از آن مطلع نشده باشيد.
پـيامبر(ص ) فرمود: بسيار خوب كردى ، من به خالد دستور كشتن نداده بودم ؛ بلكه به او فرمان داده بودم تا آنها را به اسلام فراخواند.
پـيـامـبـر بـه خـالد اعـتـنـايـى نـمـى فـرمـود و از او روى مـى گـردانـد و خـالد مـكـرر به رسـول خدا عرض مى كرد كه : به خدا سوگند من آنها را از روى كينه و دشمنى نكشتم ؛ و پـس از ايـنـكـه على (ع ) خونبهاى كشته شدگان را پرداخت و نزد پيامبر(ص ) بازگشت ؛ رسول خدا خالد را پذيرفتند... )) (75)
به هيچ سخنى ، زايد بر آنچه تاريخ خود مى گويد، نياز نيست . ما بر آنيم كه اگر آب زلال و صـافـى اسـلام كـه از مـنبع وحى تراويد و با دستهاى مقدس و پاك پيامبر و تنى چـنـد از يـاران خـالص و مـخـلص اسـلام چـون عـلى و فـرزنـدانـش و فـاطـمـه و عـمـار و بـلال و ابـاذر و اشـتر و محمد بن ابى بكر و امثال آنان در بستر تاريخ جريان يافت در سرچشمه گل آلود نمى شد؛ نه تاريخ ننگ وجود معاويه ها و يزيدها و اموى ها و عباسى ها و امـثال آنان را تحمل مى كرد و نه امروز، مسلمانان در سرزمينهاى اسلامى ننگ وجود وهابيت و صـدمـه صدام ها را متحمل مى شدند و نه آنقدر در نتيجه زبون بودند كه صهيونيست ها، قـبـله اول ايـشـان را بـه لوث وجـود خـود بيالايند و هر روز پيش ‍ روى وجدانهاى مجروح و مـجـبـور و مـحـصـور مـسـلمـانـان ، فـرزنـدان مـظـلوم و رشـيـد آنـهـا را در فـلسـطـيـن اشغال شده ، به خاك و خون بكشند.
نـيـز مـا بـر آنـيـم كـه هـمـان آلودگـيـهـا كـه در سـرچـشـمـه زلال اسلام دستهاى جاهلى به وجود آورد؛ از نتايج نخستين و شومش اين شد كه بيش از همه و پيش از همه ، چهره تاريخ مسخ شد؛ حاكمانى كه با پوشاندن چهره كريه جاهلى خويش زيـر نـقـاب اسـلام بـر اريـكـه سـلطـنـت و خـودكامگى دوره جاهليت تكيه زده بودند؛ براى پـيـشـبـرد اهـداف خـويـش ، كـعـب الحبارها و ابوهريره ها و سيف بن عمرها (76) و جـاعـلان حـديـث را بـه كـار تحريف تاريخ گرفتند و اين دين به مزدان بلكه زنديقان و عوامل يهود و بى خدايان ؛ هر چه اربابان ايشان يا خود مى خواستند به نام حديث نبوى ، بـر پـيـامـبـر دروغ بـسـتـنـد و چـه بـسيار از پليدترين چهره هاى ستمگر و دنيادار و دين فـروش را كه مقدس و بى گناه و چه بسيار از چهره هاى پاك و مقدس و از خود گذشته و مظلوم را كه ستمگر و پليد، جلوه دادند.
كـتـابـى كـه در دسـت داريـد بـر آنـسـت كـه از ميان انبوه روايت هايى كه دست جاعلان چهره بـسـيـارى از آنها را مخدوش كرده است ؛ به كمك مراجعى كه حتى المقدور دوغ را از دوشاب بازشناخته اند و يا با تكيه بر آنچه كه نزد اماميه قطعى است ؛ زندگينامه پيامبر مكرم اسـلام صـلى الله عـليـه و آله و سـلم را بـراى نـسـل نـو بـه شيوه اى بنگارد كه علاوه بر اتقان ، از چاشنى داستان وارگى برخوردار باشد تا خواندن آن ملالى برنيانگيزد. بنابراين ناگفته پيداست كه عملا اذعان دارد كه تـحـليـلگـر تـاريـخ نـيـسـت ، بـضـاعـت آن را هم ندارد. در مورد مواد تاريخى هم اگر چه همانطور كه گفته شد نهايت تلاش ‍ خويش را بر احتراز از محرفات و اسرائيليات بكار بـرده اسـت و تـنـهـا آنـچـه را كـه در نزد اماميه قطعى الصدور است برگزيده ؛ اما حوزه تـخـريـب و تحريف تاريخ به دست دشمنان چندان وسيع است كه هر چه هم علماى ما براى پالودن آن ها كوشيده باشند؛ باز، كتب ما از اين روايات خالى نيست .
حتى امام معصوم حضرت امام محمد تقى جوادالائمه عليه السلام در پاسخ سؤ الهاى يحيى بن اكثم قاضى القضات به دروغ بودن و ساختگى بودن برخى روايات اشاره فرموده اند. (77)
بـنـابـراين از دانشمندان انتظار دارد كه در صورت رؤ يت فرازى ، خبرى ، مطلبى از اين دسـت بـا راهـنـمـايـى نويسنده ، در بهبود معنوى كتاب سهيم گردند (( و جزاهم الله عن الرسول خير الجزاء. ))

امضای vorojax
اللهم عجل لولیک الفرج


لــــطــف الــــهـی بکند کار خویش
مـژده رحـــــمــــــت برساند سروش


vorojax آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 15-04-2009, 16:30   #10
کاربر جدید
 
masud_809 آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Apr 2009
نوشته ها: 7
Thanks: 0
Thanked 1 Time in 1 Post
پیش فرض RE: داستان محمد صلي الله عليه و آله (نوشته : علي موسوي گرمارودي)

با تشکر
فکر کنم لینک اشتباهست.
masud_809 آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
موسوي, محمد, نوشته, گرمارودي, آله, الله, داستان, صلي, علي, عليه


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 02:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1