شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > خاندان عصمت و طهارت > حضرت عبدالعظیم حسنی ( ع )


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 02-09-2012, 23:54   #1
!Challenge Everything
 
mahdishata آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
محل سکونت: اخر الزمان
نوشته ها: 7,642
Thanks: 11,918
Thanked 16,253 Times in 5,726 Posts
پیش فرض قهر حضرت عبدالعظیم(ع) با خادمش

قهر مقدس حضرت عبدالعظیم(ع) که خادم را به مشهد رساند



ماجرا به صد سال پیش بر می‌گردد، آقا سید مرتضی موسوی فرزند مرحوم آقا سید محمد، معروف به «آستانه‌دار» از خادمین حضرت، به ایوان آینه تکیه کرده و لم داده بود، با آستینی از عبا بیرون و قبایی یله و از بند باز شده، چرا رعایت ادب نمی‌کنی؟ می‌دانی کجا نشسته‌ای؟ نگاهش که به صاحب صدا افتاد، یکّه خورد، دکمه قبا را بست، دست از آستین قبا در آورد و خود را به ادب جمع و جور کرد، او را خوب می‌شناخت.

دوست قدیمی پدرش و زائر همیشگی و منظم سیدالکریم(ع)، از زمانی که به خاطر داشت او را دیده بود که هر شب جمعه از تهران به حضرت عبدالعظیم(ع) می‌آمد، شب را میهمان پدرش آقا سید محمد بود، بعد صبح جمعه زیارتی و باز می‌گشت.

قبل از آن‌که اذن دخول بخواند، آهسته به آقا سید مرتضی گفت: اگر بعد از عشاء به منزل دعوتم کنی، هم علت پرخاشم را خواهم گفت و هم یادی از پدرت خواهد بود که 50 سال مرتب در چنین شبی میهمانش بودم …

نیمه شب که آقا سید مرتضی درب حرم را بست، زائر منتظرش بود، با هم به منزل رفتند، شام مختصری بود و سید در التهاب شنیدن آنچه که کنجکاویش تمام روز افکارش را در هم ریخته بود و زائر ماجرا را تعریف کرد: یکی از شب‌های جمعه که به حرم آمدم، پدرت آقا سید محمّد را ندیدم، سراغ گرفتم، گفتند سفر مشهد رفته است، از این خبر خشکم زد و هم دلگیر! چطور شده بود که وقتی جمعه گذشته از او جدا شدم و حرفی از سفر مشهد نزد؟! آخر، آن روزها سفر مشهد به همین سادگی‌ها نبود و حداقل نیاز به یکی، دو ماه تدارک قبل از سفر داشت.

سه ماه گذشت و مثل همیشه شب جمعه به زیارت آمده بودم که دیدم سید محمد گوشه حرم ایستاده است، سلامی و علیکی و البته گلایه‌ای سخت که این است رسم دوستی! گفت: از من دلگیر نباش، صبر کن تا شب برایت تعریف کنم، مثل همیشه، شب آقا سید محمّد درب حرم را بست و با هم راهی منزل شدیم، مثل امشب من و تو، روبه‌رویم نشست و گفت: رفیق می‌دانم از من دلگیری، اما بدان سفری که رفتم به اختیار خودم نبود! همه حواسم، چشم و گوش شده بود که هر دو را به او دوخته بودم و پدرت که حال و روز مرا و کنجکاویم را خوب حس کرده بود،‌ استکانی چای به دستم داد و در تعریف ماجرای خود معطّل نکرد.

شام فردای آن جمعه‌ای که تو از من جدا شدی، مثل همیشه درب حرم را بستم و به منزل آمدم،. همان شب در عالم خواب دیدم داخل حرم حضرت عبدالعظیم(ع) هستم، وجود شریف آن حضرت داخل ضریح ایستاده و به صندوق تکیه داده است، سلام کردم، آقا رویش را از من برگردانید و بعد با لحنی قاطع فرمود: سید محمد صبح به آستانه نیا! با این سخن، چشم از خواب باز کردم. وقت همیشگی رفتن و گشودن درب حرم بود، غرق در تفکر و تردید، به جای خود خشکیده لحظاتی گذشت که صدای کوبیدن در خانه، به خودم آمدم.

خادم آقا میر متولّی‌باشی‌، تولیت آستان بود، سلام کرد، سر پایین انداخت و با طنینی شرمسار گفت: مرا آقا متولّی باشی فرستاد و فرمود کلید را از شما بگیرم و بگویم به آستانه نیایید! دگر پرده‌های تردید فرو افتاد، آن خواب عجیب و این پیغام عجیب‌تر بیداری!‌ به درون خودم فرو رفتم، در افکاری پر التهاب و مبهوت، بی‌اختیار، انگار کسی از سینه‌ام مرا خواند که عازم ساحت مقدّس حضرت رضا(ع) بشو و آن وجود شریف را واسطه قرار ده!

آفتاب تازه طلوع کرده بود که عیال و کودکانم را به سمت راه خراسان حرکت دادم تا بعدازظهر سر راه ایستاده بودیم که قافله‌ای از راه رسید و به سوی مشهد همراه شدیم …، حدود چهل روز که در مشهد مقیم بودم. هر شب به آن وجود مقدس التماس می‌کردم که بین من و سیدالکریم(ع) شفاعت کند.

شب چهلم که به منزل بازگشتم، در عالم خواب دیدم که در شهرری داخل حرم حضرت عبدالعظیم(ع) هستم و حضرت نیز مثل حالت قبل داخل ضریح ایستاده‌اند، ولی این بار وقتی سلام کردم، تبسّمی کرد و فرمود: «آقا سیدمحمّد حرکت کن به سمت آستانه»، چشم که گشودم از آنچه که در خواب دیده بودم فریادی از شادی کشیدم به طوری که عیال و کودکانم از خواب بیدار شدند، جریان را برایشان تعریف کردم، باردیگر به حرم مطهر حضرت رضا(ع) مشرف شدیم تا پس از آن آماده بازگشت به ری شویم، اقامت طولانی، توشه سفر را به پایان برده بود، نان و پنیری برای صبحانه تهیه کردم، آفتاب که بر روی صحن و حیاط افتاد، راه افتادم، شاید همشهری و آشنایی بیابم و خرج سفر از او قرض کنم.

در همان خوف و رجاء از بازار «سرشور» می‌گذشتم که یکی از کسبه با اشاره مرا به سمت خود خواند، به او سلام کردم، نامم را پرسید، گفتم: سید محمد هستم! اهل کجایی؟ شهرری. با شنیدن این پاسخ با کمال تواضع مرا به داخل مغازه برد و بدون مقدمه مبلغ 50 تومان دو دستی در مقابل من قرار داد، با اینکه نیازمند پول بودم، از دریافت آن خودداری کردم، گفت: تعارف نکن، این پول از آن توست که آقا علی بن موسی الرضا(ع) دیشب امر فرمود به شما بلاعوض بپردازم تا به وطن خود بازگردی! به شهرری که رسیدم دو روز اوّل دوستان و آشنایان به دیدنم آمدند.

روز سوم باز همان خادم آقا میر متولی‌باشی دقّ‌الباب کرد و خبر داد که متولی‌باشی برای دیدار به منزل شما می‌آید، ساعتی بعد ایشان وارد منزل شد، پس از احوال‌پرسی خطاب به من گفت: آقا سید محمد! مبادا از من دلگیر شده باشی، آن سحر که پیک را نزد تو فرستادم تا کلید آستانه را از تو بگیرد، این کار را به دستور مستقیم شخص حضرت عبدالعظیم(ع) بود که در عالم رؤیا به من چنین امری فرمود و حالا هم به دستور ایشان کلید حرم را به شما می‌دهم تا از امشب به خدمت خود ادامه دهید.

تطبیق خواب من و متولی‌باشی و کاسب خراسانی و اتّفاقاتی که در این سه ماه گذشته رخ داده بود، همواره فکر مرا مشغول داشت تا خلافی را که ارتکاب به آن موجب قهر آقا شده بود، بیابم، پرونده آن روز جمعه را مرور کردم … به نکته اصلی رسیدم، آن روز عصر برای تجدید وضو از حرم به منزل رفتم، درب خانه باز بود و من سر زده داخل شدم، خاله‌ام در حیاط مشغول شستن رخت بود که چشمم به سینه خاله‌ام افتاد و همه آنچه بر سرم آمده بود، به خاطر همان نگاه بود … حالا، آقا سیدمرتضی، فرزند عزیزم، این ماجرا را برایت تعریف کردم تا شما نیز از خدا بخواهی همانند پدر مرحومت، نعمت مراقبت بر اعمال به ما عنایت کند و هیچ‌گاه ما را به خود وا نگذارد …!

امضای mahdishata
Give GOD your skull



اگر کوهها از جای کنده شود، تو جای خویش بدار! دندانها را بر هم فشار و کاسه سرت را به خدا عاریت بسپار! پای در زمین کوب و چشم بر کرانه سپاه نِه و بیم بر خود راه مده! و بدان که پیروزی از سوی خداست


امیر المومنین علی علیه السلام خطاب به محمد حنفیه

{محتواي مخفي}


cpu: core i5 3470 up to 3.60 GHz 6M Cache
mainboard:ASUS P8H77-V LE
ram: 1*8 kingstone
hdd:500 seagate+ 1tra western green+3tra seagate
power:535 green
خدا با ماست!
mahdishata آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following 2 Users Say Thank You to mahdishata For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
علي علیه السلام از فتنه مي‌گويد mahdishata مقالات 0 09-05-2012 19:15
زن در نهج البلاغه يادشهيد زندگی ، خانواده و اجتماع 0 12-03-2012 16:53
منزلت زن در کلام امیرالمؤمنین (ع) يادشهيد زندگی ، خانواده و اجتماع 0 12-03-2012 16:27
فاطمه زهرا علیهاالسلام الگوی مبارزه سیاسی زن امروز خادم الزینب فاطمة الزهراء (س) 0 03-02-2012 13:12
آه سحر hossein moradi امام زمان عجل الله تعالی فرجه 0 28-12-2010 09:20

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 15:25 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1