شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > کتابخانه اسلامي


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 12-08-2009, 10:08   #1
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض کتاب ظهور

بسم الله الرحمن الرحیم
[align=center]
البته نپنداريد كه شهيدان راه خدا مرده اند بلكه زنده به حيات ابدى شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود(1)[/align]

[align=center]
[/align]

در این تاپیک به زندگینامه شهید یونس زنگی آبادی را برای شما از کتاب ظهور نوشته علی موذنی نقل میکنیم .این کتاب نور عجیبی دارد حتما توصیه می شود یک بار آن را مطالعه کنید. در تایپک [فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده نمایند ] خلاصه این کتاب به صورت صوتی با سخنرانی آقای انجوی نژاد قابل دانلود می باشد.
یا علی


1- سوره آل عمران آیه 169

امضای کاظم سبزواری
زندگی مثل یک دفتر ریاضی است
پس بیایید خوبی ها را جمع کنیم
بدی ها را از همدیگر کم کنیم
شادی ها را ضرب کنیم
غم ها را تقسیم کنیم
کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-08-2009, 10:09   #2
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

یونس زنگی آبادی سال 1340خورشیدی در خانواده ای مستضعف و متدین در روستای« زنگی آباد»در «کرمان »به دنیا آمد .

پدرش «ملاحسین» مردی مومن و عاشق اهل بیت بود .وقتی در سن هفتاد و پنج سالگی از دنیا رفت یونس دوازده سال بیشتر نداشت .پس از پدر ؛مادر خانواده با سختی و مشقت برای تامین معاش زندگی همت کرد .
از این پس ؛یونس نوجوان برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن ؛به کارگری روی آورد .با شروع زمزمه های انقلاب در حالی که دانش آموز دبیرستانی بود در تظاهرات و حرکت های انقلابی نقش جدی داشت.

باپیروزی انقلاب اسلامی به کردستان رفت و در سال1360 لباس سبز پاسداری را رسمابه تن کرد
[align=center]
تدبیر ؛شجاعت و جسارت او درعملیات مختلف باعث شد تا او رافرماندهی بنامیم که تمام زندگی اش در جبهه های جنگ خلاصه می شد .خاک شلمچه و عملیات کربلای پنج باشکوه ترین فراز زندگی سردار شهید حاج یونس زنگی آبادی بود .حماسه شور انگیز حاج یونس در این عملیات ؛نام زیبای او را برای همیشه در کنار نام مردان بزرگ این سرزمین جاودانه کرد .از یونس دو فرزند به نام های مصطفی و فاطمه به یادگار مانده است .[/align]
کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-08-2009, 10:14   #3
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

[align=center]وصیت نامه[/align]

بسم الله الرحمن الرحیم
[align=center]علی(ع): بالاترین مرگها شهادت است[/align]
ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص. (قرآن کریم)

همانا خدا دوست می دارد کسانی را که در راه او صف زده، گویا ایشانند بنیانی ساخته شده

با سلام بر امام زمان(عج) ، رهبر انقلاب ، رزمندگان ، شهداء و شما ملت شهید پرور؛

هر بار که عملیاتی می شود چندین نفر از یاران امام از جمع رزمندگان به سوی معشوق رهسپار میشوند و دعایشان که اول پیروزی بر دشمن و بعد شهادت است مستجاب می شود. دعای ما نیز این است و حال نمیدانم که در این عملیاتهای آخرین آیا خداوند رحمان دعای این عبد منان و ذلیل را مستجاب می کند یا نه. بلی این راهی است رفتنی و همگی باید از این گذرگاه و این کاروان که دنیاست عبور کنند، با توشه هایی که خودشان برداشته اند و کِشتی که روی این مزرعه انجام داده اند، باید رفت و هیچ تردیدی در آن نیست. حالا که باید برویم چه بهتر از اینکه در راهی خوب قدم بگذاریم و در آن برویم، ما که در این راه قدم گذاشته ایم امیدوارم که خداوند ما را ثابت قدم بدارد و به برکت خون شهداء ما را نیز ببخشد.

من از خدا می خواهم که مرگ مرا شهادت و در راهش از من قبول بفرماید و ما را در جوار رحمتش با شهدای مخلص همراه بفرماید. این مسیر، مورد تأیید انبیاء و اولیاء خدا بوده و امیدوارم که بتوانم خودم را در این مسیر حفظ کنم و نلغزم و از خدا میخواهم مرا ثابت قدم بمیراند. مسئله ای که هست این است که این بدن برای روح انسان قفس است و روح ملکوتی انسان در آن زندانیست و این بدن است و دست ماست که چگونه آنرا بکار ببریم، آیا او را در راه صاحبش تعلیم دهیم و یا دشمنش که هوای نفس و شیطان است و بعد از تعلیم با مرگ است که قفل این قفس شکسته شده و روح انسان پرواز می کند، به سوی رب و حال مانده است برداشت بذری که در این دنیا کاشته ایم، خوب کاشته ایم که موقع برداشت خوب برداشت کنیم و یا بد کاشته ایم که مطابقش برداشت کنیم.
میخواستم سخنی هم با ملت داشته باشم اما می بینم که فهم ملت بالاتر از سخنان من است و بالاتر از صحبتهایی که من می کنم ولی بخاطر یادآوری چند کلمه ای میگویم [align=center]همانطور که دیگر شهدای عزیز ما در وصیتنامه های خود ذکر کرده اند و همانگونه که شما به آن عمل می کنید این است که مواظب منافقین داخلی باشید و نگذارید آنها پا روی خون شهدای ما بگذارند و ثمره خون شهدای ما را پایمال کنند و همانگونه که تا به حال ثابت قدم بوده اید از این به بعد نیز پا در رکاب باشید. [/align]
عرضی هم با خانواده دارم و این است که خوشحال باشید، توانستید هدیه ای یا بهتر است بگویم امانتی که خدا بدست شما داده است توانستید به نحو احسن تربیت کرده و به راه خدا رهسپار کنید و امانت او را پس دهید. اگر می خواهید فغان و زاری کنید در فقدان من، من حرفی ندارم اما شما کمی فکر کنید آیا خون ما از خون امام حسین(ع) ، حضرت علی اکبر(ع) ،72 تن از یاران عاشورا و یاران حسین(ع) رنگینتر است. از آنها بگذریم چون به پای آنها نمی رسیم آیا خون ما از شهدای عملیاتهای قبل رنگینتر است. چگونه آنان در راه حق فدا شدند ما هم مثل آنها و از آنها کمتر، از این که بگذریم آیا شما از زینب(س) بالاترید آیا از فاطمه زهرا(س) بالاترید آیا از مادران و پدران دیگر شهدای ما بالاترید، چطور آنها در فقدان عزیزانشان صبر می کنند و شکوه و شکایت را برای آخرت می گذارند، در آنجا به شکایت قوم ظالم برخیزید شما نیز دل خود را پهلوی دل آنها بگذارید و خود را مانند آنها کنید اجر و ثوابش بیشتر از ناله و گریه و زاری کردن است. از شما می خواهم مرا عفو کنید زیرا نتوانستم آنطور که شما می خواستید باشم امیدوارم که مرا ببخشید. در ضمن لازم است که بگویم برای من نماز قضا بخوانید و تعداد 18 روزه قضا دارم که اگر موفق نشدم بگیرم شما بگیرید. دیگر عرضی که قابل گفتن باشد ندارم فقط از شما می خواهم که امام امت را تنها نگذارید و از خدا میخواهم که امام امت را تا ظهور حضرت حجت(عج) حفظ کند. رزمندگان اسلام را پیروز فرماید، ظهور امام زمان(عج) را نزدیک فرماید و اسلام را در سراسر جهان با نابودی کفر رایج بگرداند. آمین یا رب العالمین.
[align=center]
در قاموس شهادت واژه ای بنام وحشت نیست.[/align]
از همگی می خواهم که اگر بدی از ما دیدید عفو نمائید.
(خدایا خدایا تو را به جان مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار)
حاج یونس زنگی آبادی
کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-08-2009, 10:18   #4
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور


[align=center]زنگی آبادی به روايت همسرش[/align]

مادر حاج یونس ،خاله من بود و فقط دو تا پسر داشت :حاج یونس و مرتضی .خاله ام چون دختر نداشت ،مرا مثل دخترش می دانست .اگر برای بچه های خودش لباس می خرید ،همیشه برای من هم چیزی می خرید .من یادم نمی آید که مثلا مادر خودم برایم کفش خریده باشد. همیشه مادر حاج یونس برایم خرید می کرد .روزهای عید هم برایم پیراهنی یا چادری می آورد .از همان بچگی ،با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم .در دورانی که من دانش آموز مدرسه راهنمایی بودم ،حاج یونس محصل دبیرستان بود .وقتی به خانه شان می رفتیم ،چون من دست چپی بودم ،می گفت همه تکلیفهای مرا باید پاکنویس کنی .اگر فرصت می شد ،در همان خانه شان پاکنویس می کردم ؛و گر نه تکلیفهایشان را علامت می زد و به خاله ام می داد و می گفت :ببر این تکلیفها را بده ،بگو پاکنویس کند .

در همان زمانها بود که من فهمیدم او رساله امام را دارد .یک دفعه که به خانه ما آمده بود ،به من گفت :من رساله امام را دارم .به شرط اینکه هیچ کس نفهمد ،می دهم تا تو هم بخوانی .خودم شبها آن را می خوانم .تو هم روزها برو و از زیر کاههای کاهدانی ،کتاب را بر دار و بخوان .

هنوز هم همان رساله امام را می خواندیم ،در خانه مان هست .

موقعی که حاج یونس به کلاس دوم دبیرستان می رفت ،من سوم راهنمایی بودم .روزی با ناراحتی به خانه ما آمد و به مادرم گفت :خاله ،دخترت که به مدرسه می رود ،اگر خواستند عکس بدون رو سری یا بی چادر بگیرند ،بگو عکس بر ندارد .
[align=center]
روز دیگر هم امد و گفت :اصلا امروز نگذار دخترت به مدرسه برود .امروز می خوانند رژه بروند .
من از همان کودکی هم فهمیدم که حاج یونس در سطح خیلی با لایی است .
[/align]

بعد از اینکه دوره راهنمایی حاج یونس تمام شد ،چون توی زنگی آباد دبیرستان نبود ،خاله ام حاج یونس و برادرش را بر داشت و رفتند کرمان .در آنجا اتاق کوچکی در خیابان سر باز اجاره کردند .خاله ام برای تامین کمک خرجی ،به خانه یکی از همان معلمهایی که در زنگی آباد بچه هایشان را مادری می کرد ،می رفت و کار می کرد و کرایه اتاقی را که اجاره کرده بود ،در می آورد .اما وقتی حاج یونس سوم دبیرستان را تمام کرد ،مادر حاج یونس به خاطر مشکلات زندگی و سختیهایی که وجود داشت ،دو باره به زنگی آباد بر گشت .حاج یونس هم مجبور شد سال آخر دبیرستان را خودش به تنهایی در یک اتاق کوچکی که اجاره کرده بود ،زندگی کند .

یک دفعه من و مادرم با مادر حاج یونس برای رفتن پیش دکتر ،به اتاقش رفتیم .اتاق کوچکی داشت که بسیار سرد بود .مادر حاج یونس گفت
ننه ،شب چه جوری توی این اتاق سرد می خوابی ؟!البته چراغ علاءالدین کوچکی داشت که می گفت وقتی از مدرسه می آید ،روشن می کند ؛اما تا صبح سر ما می کشید و به روی خودش نمی آورد .حاج یونس در مقابل سختیها خیلی مقاوم بود ،برای همین فوق العاده به او احترام می گذاشتم .

بعد از انقلاب هم که حاج یونس به سپاه رفت ،به خاطر سپاهی بودن او و ایمانی که در صورتش می دیدم ،خیلی به او علاقمند بودم ،اما حاج یونس به خاطر حیایی که داشت ،هیچ گاه علاقه خود را به من ابراز نمی کرد تا اینکه ماجرای ازدواج من با پسر عمویم پیش آمد .
پسر عمویم یکی از خواستگاران من بود که حتی چیزی هم به عنوان نشان آورده بودند و در خانه ما گذاشته بودند .من هم از همان روز اول بنای مخا لفت گذاشتم .دائما وقتی بحث ازدواج پیش می آمد ،گریه می کردم .وقتی آنها به خانه مان می آمدند ،به اتاق نمی رفتم و به راههای گوناگون ،مخالفت خود را نشان می دادم .کار به جایی رسید که اثاثیه را که آورده بودند ،پس فرستادیم .
حاج یونس تا آن موقع هیچ چیز نگفته بود .بعد از اینکه ما آنها را پس فرستادیم ،یک روز پسر عمویم را که سوار چرخش کرده و در راه از او پرسیده بود

- دختر عمویت را می خواهی ؟

او گفته بود :من دیگر او را نمی خواهم .آنها اثاث ما را پس دادند .همان جا ،حاج یونس به او گفته بود :
[align=center] پس از این به بعد ،دیگر اسم دختر خاله ام را جایی نبر !من خودم او را می خواهم [/align]
شب هم آمده بود به مادرش گفته بود که من می خواهم تنهایی به خانه خاله بروم .آن شب هم که آمد ،یک قرآن و یک مفاتیح آورد .قبلا هم که رساله امام را آورده بود .وقتی نشست .گفت :اگر خواستید قرآن بخوانید ،این را که خطش درشت است ،برایتان گرفته ام .این مفاتیح هم ،همه دعا ها مثل زیارت عاشورا و دعای کمیل و...را دارد .

وقت رفتن هم به مادرم گفته بود :تا دم در بیا ،یک عرضی دارم .جلوی در به پدرم گفته بود :
پدرم گفته بود :
از شما بهتر کی ؟من حرفی ندارم .کور از خدا چی می خواهد ؟دو تا چشم بینا !من از خدا کسی مثل تو را می خواستم .
بعد که به خانه رفته بود ،به مادرش هم نگفته بود که من رفته ام و از دختر خاله ام خواستگاری کرده ام .
فردای آن شب مادرم به خاله ام گفت که دیشب یونس آمده بود ،یک قرآن و مفاتیح آورده بود .بعد هم از پدر طاهره خواستگاری کرده و گفته بود :من می خواهم خودم با طاهره صحبت کنم و شرایطم را بگویم .

روزی حاج یونس به خانه مان آمد .یک بر گه بلند با لا نوشته بود .پشت و روی برگه پر از نوشته بود .آمد کنار مادرم نشست و گفت :خاله ،می شود چند دقیقه از اتاق بیرون بروی و من شرایطم را برای طاهره بخوانم .ببینم که با این شرایط حاضر است زن من بشود یا نه ؟مادرم از اتاق بیرون رفت و ما رو به روی هم نشستیم .
او بسم الله گفت و شروع کرد و شرایطش را خواند .اولین شریش این بود که :
- من یک پاسدارم .الان هم عضو لشکر هستم .ممکن است بروم جبهه ،دست یا پایم قطع شود .ممکن است قطع نخاع شوم .شاید هم اصلا بر نگردم .تو حاضری با من ازدواج کنی ؟تو حاضر هستی با مادر من بسازی .مادر هم خیلی می خواهد که تو با من ازدواج کنی .او تو را مثل دختر خودش قبول دارد ؛اما بدان ؛تو که با من ازدواج می کنی ،زن من نیستی زن مادرم هستی .چون اگر من رفتم بر نگشتم و یا دست و پام قطع شد ،تو باید بتوانی با این شرایط بسازی آیا اینها را قبول داری ؟
من هم گفتم :من قبول دارم .من ،من مادر تو را از مادر خودم بیشتر دوست دارم .
حاج یونس ادامه داد :یکی دیگر از شرایط من این است که اگر ازدواج کردیم و جنگ شروع شد ،یا در منطقه ای ماموریت به من دادند و من هم خواستم تو را ببرم ،تو باید همراه من بیایی .آیا این شرایط را قبول می کنی ؟
من هم به خاطر اینکه حاج یونس را از صمیم قلب دوست داشتم ،همه شرایطش را قبول کردم .یک به یک همه شرایطش را خواند و من هم تک تک آنها را قبول کردم .
[align=center]
او کاغذ را نگه داشت تا این که شب عقد کنان فرا رسید .یکی از شرایط حاج یونس این بود که [color]دلم می خواهد مراسم عقد را در مسجد بر گزار کنیم .[/color]
گفتم :من حرفی ندارم .ببینیم آنهای دیگر چه می گویند .[/align]
گفت :آنهای دیگر هر چه خواستند ،می گویند .اصل کار ،توافق خودمان است .
رسم است که برای خرید ،بعضی ها با آدم می آیند ؛اما حاج یونس حساس بود . به مادرم گفته بود که برای خرید ،مادر خودم را هم نمی بریم .هیچ کس لازم نیست همراهمان باشد .فقط من و طاهره و شما .
خاله ام نا راحت شده و گفته بود :چرا می خواهی اینطوری بکنی ؟
به مادرش گفته بود :مادر ،من اصلا خوشم نمی آید زنها را راه بیندازم توی بازار و از این مغازه به آن مغازه برویم .

سه تایی ،موقع نماز مغرب و عشا ،به مسجد جامع کرمان رفتیم .اول نمازمان را به جماعت خواندیم و بعد رفتیم داخل بازار .یک آیینه خریدیم .طلا هم که نه من دوست داشتم نه او ؛اصلا نخریدیم .یک مانتو ؛یک دست بلوز و دامن و در تا چادر هم خریدیم .همه خرید ما همین بود .
وقتی به زنگی آباد رسیدیم ؛هر کس می آمد و خرید ما را می دید ،مسخره مان می کرد .می گفتند :این هم خرید است که شما کرده اید !اما ما خودمان دوست داشتیم اینجوری خرید کنیم .
صحبت مهریه هم که شد ،من به حاج یونس گفتم :من فقط دوست دارم مهریه ام یک جلد قرآن مجید باشد .
حاج یونس گفت :نه یک جلد قرآن نمی شود .یک جلد قرآن و یک دوره کتابهای آیت الله شهید مطهری .بعد از ازدواج هم حاج یونس با من شوخی می کرد و می گفت :خیلی خوب است .مهریه تو کم است .یک قرآن و بیست جلد کتاب !من می توانم یک جلد قرآن بگیرم و بیست جلد کتاب ،بعد هم تو بروی آن طرف من هم بروم این طرف .
اما مراسم عقد بندانمان را هم قرار شد در مسجد بر گزار کنیم .دو تا گوسفند خرید و کشت .یک روحانی هم دعوت کرد و در مسجد صاحب الزمان زنگی آباد ،دعای کمیل بر گزار کردیم .دو تا مینی بوس هم از بچه های سپاهی کرمان آمدند .همه قوم و خویشانمان هم دعوت شده بودند مسجد صاحب الزمان .همه می گفتند :یونس ،دعای کمیل انداخته است توی مسجد صاحب الزمان .

اصلا هیچ خبری از عقد بندمان نبود .ما هم مثل مردم عادی رفتیم و میان زنها نشستیم .او هم که خودش مشغول کار بود .آخوندی هم به نام حاج باقری دعوت شده بود .حاج یونس به حاج آقا باقری گفته بود :حاج آقا دفترت را آماده کن !بچه ها گفته بودند :مگر چه خبر است ؟می خواهی چکار کنی ؟حاج یونس گفته بود :مراسم عقد کنان من است.!
همه بلند صلوات فرستاده بودند و بعد هم زده بودند زیر خنده .
گفته بودند مگر روضه نیست ؟
حاج یونس گفته بود :ما می خواهیم خطبه عقدمان را در مسجد بخوانیم .حاج باقری آن موقع آمد داخل زنها و دنبال من می گشت تا بله را از من بگیرد .هیچ کدام از زنها نمی دانستند چه خبر است .فقط مادر من و مادر حاج یونس میدانستند .مادر حاج یونس بلند شد و گفت :حاج آقا ،اینجاست !من بله را آنجا گفتم و بعد هر دو آمدیم خانه و دفتر را امضاکردیم .خطبه عقدمان هم در مسجد خوانده شد. من یک سال عقد بسته اش بودم ودر سال 1360 ،سه روز به محرم مانده ،ازدواج کردیم .شب که می خواست به خانه اش ببرد ،اول با مادرم صحبت کرده بود که زن مرا به آرایشگاه نبرید .دست به صورت زن من نزنید .به موهای زن من دست نزنید .مادر من گفته بود :خاله ،ما حرفی نداریم .هر جور بخواهی ،ما هم حرفی نداریم .
من هم خودم هیچ اصراری به این کار ها نداشتم .شاید اگر خودم قبلا با او صحبت کرده بودم ،ماجرا طور دیگری می شد ،اما برای اینکه او ناراحت نشود ،من هم قبول کردم .البته شخصیت حاج یونس طوری بود که هیچ کدام از خانواده و طایفه مان دلش نمی آمد حاج یونس را نا راحت کند .
شب هم وقتی مرا به خانه بردند ،اول وضو گرفتیم و دعای کمیل خواندیم .شب جمعه بود .دعای توسل و بعد زیارت عاشورا و بعد از آن دو یا سه سوره از قرآن راهم خواندیم .

حاج یونس گفت :من چند تا دعا می کنم ،تو هم آمین بگو .
[align=center]دعای اولش این بود :خدایا یک حج نا غافلی را هم نصیب من کن[/align]
[align=center] خدایا شهادت را در راهت نصیب من کن .[/align]
این دعایش هم همین طور .خودش در جبهه بود و بچه های سپاه ،کار حج اش را درست کرده بودند .
[align=center]یکی از دعا هایش هم این بود :خدایا بچه اول من پسر باشد و اسمش را بگذارم مصطفی .[/align]
سومین دعایش هم مستجاب شد .بچه اولمان ،پسر شد و نامش مصطفی .
هر سه دعایش مستجاب شد .بعد چند تا دعای دیگر هم کرد که من آمین گفتم .بعد از آن ،نمازمان را خواندیم .بعد رفت بیرون و یک پارچ آب و یک قرح آورد و گفت :روایت است که هر کس شب عروسی اش پای زنش را بشوید و آبش را در خانه بریزد ،تا عمر دارند ،خیر و بر کت از خانه شان بیرون نمی رود .
من با شوخی و خنده گفتم :پاهای من کثیف نیستند .تو چرا می خواهی پاهای مرا بشویی ؟
گفت :نه این روایت است .مهم این است که ما به روایت عمل کنیم !
بعد از آن ،چون سه روز به محرم مانده بود ،ما هر سه روز صبح ،بعد از نماز با همدیگر زیارت عاشورا خواندیم .

اول محرم که شد ،روز سوم عروسی ما بود که مردم معمولا آش می پزند ؛اما ما به خاطر محرم آش نپختیم و همان روز هم حاج یونس به جبهه رفت .
بعد از آن ،روز بیستم عروسی مان حاج یونس در عملیات والفجر 4 به شدت از ناحیه شکم مجروح شد .چند روز ددر یکی از بیمارستان های تهران ماند و بعد از ده یا پانزده روز ،با جسمی مجروح به زنگی آباد بر گشت .

در طول چند سال زندگی مشترکمان ،او را چنان که شایسته بود ،نشناختم .یکی از خصوصیات حاجی ،نظمش بود .سعی می کرد کارهایی را که باید انجام دهد .بنویسد .مثلا صبح که می خواست از خانه بیرون برود ،بر نامه های مهم خود را روی کاغذ می نوشت .مثلا می نوشت :
آن زمان هم که عقد بسته حاج یونس بودم ،یک بار خانه مان آمد ما چیزی برای پزیرایی نداشتیم .مادرم رفت از مغازه کنار خانه مان ،بسته ای شکلات یل بسگویت خرید و آورد .وقتی مادرم آمد حاج یونس با نا راحتی گفت :
* خاله ،این خرید را برای من کردی ؟
مادرم گفت نه خاله جان !خب ،چیزی توی خانه نداشتیم و رفتم این را خریدم .قابلی که ندارد !
حاج یونس اصلا از این بیسگویت نخورد .مادرم هم نا راحت شد ؛اما حاج یونس گفت "
* خاله جان نا راحت نشو .من نمی خورم تا یادتان باشد که خودتان را برای من به زحمت نیندازید .هر چه که توی خانه بود همان را بیاورید !
کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 10:26   #5
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

بعد از آن ،مادرم جرات نمی کرد موقعی هم که چیزی در خانه نبود به خاطر حاج یونس چیزی تهیه کند .
یک بار هم با دو نفر از بچه های سپاه به خانه مان آمدند .ما چیزی برای نا هار تهیه نکرده بودیم .حاج یونس با خنده گفت :
- هر چی دارید بر دار بیار !
گفتم :چرا نگفتی من چیزی آماده کنم ؟فقط یک کشک کدویی در خانه هست !
ما با شرمندگی همان یک پیاله کشک را با نان بردیم .آنها هم سه تایی ،با شور و نشاط ،همان یک پیاله کشک را خوردند و سفره را جمع کردند ،انگار نه انگار که سه نفر جوان غذا خورده اند .

[align=center]حاج یونس همان طور که به من گفته بود ،همه وظیفه خود را خدمت در جنگ می دانست و به هر طریقی شده ؛مردم زنگی آباد را برای بردن به جبهه تشویق می کرد .[/align]

یکی از مسائلی که باعث می شد بعضی ها به جبهه نروند یا بهانه ای برای جبهه نرفتن داشته باشند ،مشکلات مالی بود .اگر سر پرست خانواده چند ماهی در خانه نبود ؛قطعا همه افراد خانواده به زحمت می افتند و مشکلاتی بوجود می آمد .حاج یونس برای حل این مشکل ،طرحی را مطرح کرد و خودش به همراه چند نفر دیگر از برادران ،این طرح را با جدیت دنبال کردند و به نتیجه رساندند .شماره حسابی را باز کرد و از پول آدم های خیر ،صندوق قرض الحسنه ای هم تشکیل داد . هر کس برای نرفتن به جبهه مشکل مالی داشت ،این صندوق آماده بود به او قرض بدهد تا برایی به جبهه رفتن دغدغه ای نداشته باشد .
پس از این ،حاج یونس به تک تک افراد مراجعه می کرد و می کوشید آنها را برای رفتن به جبهه تشویق کند و اگر مانعی بر سر راه دارند ،از میان بر دارد .

من با با بزرگی داشتم که هفتاد هشتاد سال سنش بود .حاج یونس حتی او را به جبهه برد ویکی از آشنایانمان آمده و به مادر بزرگم گفته بود ؟
- مادر ،تو هم مگر کارت بنیاد شهید می خواهی که با با را به جبهه فرسالدی ؟
مادر بزرگ من هم گفته بود :
- آخر من چکار کنم ؟ این یونس دست از سر هیچ کس بر نمی دارد این پیرمرد را هم بر داشته و برده است !من چکاره ام ؟
با با بزرگ من خیلی پیر و نا توان بود .حتی بند پوتینش راحاج یونس می بست .خودش توانایی این کار راهم نداشت .
بعضی وقتها تشویق های حاج یونس برای بردن مردم به جبهه ؛موجب آزار و اذیت ما می شد .

[align=center]حاج یونس برای اینکه مرا نیز با حال هوای جنگ آشنا کند ،مرا به مناطق جنگی می برد .هنوز بچه نداشتیم که همراه او به اهواز رفتم .او از اینکه من در منطقه جنگی وقتم را با قرائت قرآن یا حفظ دعا بگذرانم ،بسیار خوشحال می شد .در سفر اولمان ،در چهل روزی که آنجا بودیم ،من دعای فرج ،دعای امام زمان ،دعای کمیل و زیارت عاشورا را تقریبا حفظ کرده بودم .حاج یونس مثل معلمی که به بچه ها تکلیف می دهد ،هر روز صبح که می خواست بیرون برود ،،به من تکلیف می کرد که دعایی را حفظ کنم .وقتی هم که می آمد ،دعا را از من می پرسید .
می گفت :قرآن زیاد بخوان .روی بچه مان اثر می گذارد .
[/align]
موقعی که در اهواز بودیم ،شب جمعه ای ،بعد از دو سه روز که حاج یونس به خانه نیامده بود ،آمد و گفت :آماده باش که می خواهیم با خانواده حاج آقا خوشی برای دعای کمیل برویم .
من آماده شدم و به اتفاق خانواده آقای خوشی ،به حسینیه ای در اهواز رفتیم .
دعا که شروع شده بود ،دست کرده بود در جیبش که دستمالش را بیرون بیاورد ،دیده بود دستمال ندارد .یک لنگه جورابش را در آورده و سرش را روی زمین گذاشته بود تا گریه کند ،اما به خاطر خستگی خوابش برده بود .
دعای کمیل تمام شد و ما بیرون آمدیم .هر چه ایستادیم ؛حاج یونس نیامد .تعجب کردیم که چرا حاجی نیامد .بعد از اینکه دور و بر حسینیه کاملا خلوت شد ،حاج یونس را خواب آلود دیدیم ؛در حالی که یک لنگه جوراب به پا و لنگه دیگر در دستش بود .همان طور که نزدیک می شد ،گفت :
- همین که سرم را روی زمین گذاشتم ،خوابم برد .الان هم مردی که داخل حسینیه بود ،مرا بیدار کرد .
این ماجرا باعث شد تا خانه بخندیم .حاج یونس می گفت :
- الان من خواب هایم را کرده ام و حاضرم توی خط اول باشم .به او گفتم :
- خب ،اگر خوابت می آمد ،اصلا چرا گفتی برویم ؟
جواب داد :
- من به خاطر تو آمدم .خواستم حداقل تو از دعا فیض ببری .
موقعی که اهواز بودیم .با خانواده حاج آقا خوشی برای باز دید از مناطق جنگی به خرمشهر حرکت کردیم .اول یکی دو ساعت در پارک نشستیم .ماشین های بسیجی ها که از کنارمان رد می شدند ،با تعجب نگاهمان می کردند و می گفتند :
اینها خانوادگی آمده اند اینجا خوشگذرانی ؟!
وقتی صدای گلوله می آمد ،حاج یونس می گفت :
- شما باید به این صداها آشنا شوید .
بعد بلند شدیم و توی کوچه های خرمشهر حرکت کردیم .در یکی از کوچه ها ،پیر مردی بسیجی جلویمان را گرفت .
حاج یونس گفت :حاج آقا اجازه بده اینها را توی کوچه های خرمشهر بگردانیم ،ثواب دارد .
پیر مرد بسیجی با اضظراب گفت :-
- برادر خطر ناک است یا لا بر گردید .
در مسیر بر گشت ،چند گلوله به طرفمان شلیک شد .حاج یونس با خنده گفت :اینها شوخی شوخی می خواهند ما را به کشتن بدهند .
بعد با همدیگر گفتند :اگر این دو تا زن شهید شوند ،چه خوب می شود .ما می شویم همسر شهید .
حاج یونس با شوخی و خنده می گفت :من سخنرانی می کنم و بعدش هم چون بچه ندارم ،خیالی نیست ،اما تو باید گریه کنی .
حاج خوشی هم جواب داد :من گریه می کنم و می گویم :ای مردم ،عیالم را توی قبر نگذارید .او بچه کوچک دارد .مرا به جایش توی قبر بگذارید .
آنها با همدیگر شوخی می کردند و می خندیدند و ما را می خنداندند .
کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 02-09-2009, 10:50   #6
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

حاشیه مسیری که خط عراقیها بود ،حرکت می کردیم .حاجی تا نزدیک خاکریز عراقیها رفت که حتی سردار خوشی به او اعتراض کرد ؛اما حاجی پاسخ داد :باید خانم ها بفهمند که بچه های بسیجی اینجا چه می کشند .باید با سختی ها آشنا شوند .

در همان حال ،رزمنده ای ما را دید ؛جلویمان را گرفت و گفت :
- کجا برادر ؟!چند قدم جلوتر ؛همه اش گلوله و تر کش است .

در آن موقع ،حتی ماشین ما را هم در مسیر دیدند و چهار پنج تا گلوله خمپاره هم پشت سر ماشین زدند .حاج یونس سعی می کرد هیچ وقت مشکلات خودش را به خانه نیاورد وسعی می کرد نا راحتیهایی را که از شهادت دوستانش در لشکر داشت ،به ما نگوید ؛اما بعضی موقع ها هم درد دل می کرد و مثلا می گفت :دلم برای فلان شهید تنگ شده است .دلم می خواست الان با هم لب حوض کوثر می نشستیم و حرف می زدیم .
می بینی دنیا چقدر بی وفا است ؟!الان فلانی رفته و من تنها مانده ام .

[align=center]او نسبت به دنیا بسیار بی توجه بود .واقعا دنیا برایش پوچ و بی ارزش بود .[/align]
در طول چند سالی که من همسر حاج یونس بودم ،یک کفش خوب به پای او ندیدم .بعضی وقتها که به مرخصی می آمد ،می دیدم که پاشنه های پوتینش را دو لا کرده و پوشیده است ؛یا از کفشهای سفید فوتبالی که آن موقع 250 تومان بود ،می پوشید .

خیلی دلم می خواست یک بار هم که شده ،کفش خوبی به پای حاج یونس ببینم .لباس هم که هیچ وقت نمی خرید .فقط همان لباسهایی را که سپاه می داد ،می پوشید .در این 5 یا 6 سال ،حتی یک پیراهن هم برای خودش نخرید .فقط وقتی که می خواست به مکه مشرف شود ،ما دو تا پیراهن سفارش دادیم که برایش دوختند .

وقتی هم که از سفر مکه آمد ،فقط با خودش یک قرآن آورده بود .ساکهایش را در کرنان گذاشته بود و گفته بود :من خجالت می کشم که ساک همراه خودم ببرم .

طوری هم آمده بود که هیچ کدام از ما نتوانستیم به پیشوازش برویم .روزی که آمده بود ،من و مادر حاج یونس در خانه مادرم بودیم .موقع رفتن ،مادر حاج یونس زود تر از من حرکت کرد و رفت .وقتی به خانه رسیده بود ،دیده بود که حاج یونس ،رختخواب انداخته ،می خواهد استراحت کند .تا مادرش را دیده بود ،بعد ار سلام و علیک و دیده بوسی گفته بود :

من آمده ام اما اصلا بروز ندهید که من آمده ام .فقط برو به طاهره بگو بیاید .
من داشتم به خانه می رسیدم که دیدم مادر حاجی با خوشحالی به طرفم می آید .گفتم :
- گفتم خاله چطوری ؟خیلی خوشحالی !نکند حاجی آمده است !مادر حاج یونس گفت بله خاله جان !حاجی آمده ،اما به هیچ کس نگو .
وقتی به خانه رسیدم ،حاج یونس گفت :
- من خیلی خسته ام .تا عصر به کسی نگویید ،اما عصر هر کاری خواستید بکنید .گوسفند بکشید .مهمان دعوت کنید .اما تا عصر به کسی نگویید .
در مکه هم می گفتند حاج یونس و برادر میر حسینی از دیدن ایرانی هایی که دایم مشغول خریدن سوغاتی بودند دلگیر بودند .برادر میر حسینی به دوستانش گفته بود :بچه ها بیایید برویم توی کتاب فروشی های مکه ؛حداقل این عرب ها بفهمند که بعضی از ایرانیها هم دنبال کتاب و مطا لعه هستند

[align=center]این دو ،از مکه و مدینه هیچ سوغاتی نخریده بودند .می گفتند :این پول ،ارز کشور است و ما باید ارز کشور را به داخل بر گردانیم .[/align]

آنها سوغات سفر مکه را از قم خریده بودند .به نظر خیلی ها حاج یونس در طایفه ما اخلاق عجیبی داشت .در زنگی آباد هم همه این را می دانستند .مثلا اگر حاج یونس پنج روز برای مرخصی به کرمان می آمد ،همه خبر دار می شدند و اگر کاری داشتند ،به او می گفتند .اگر کسی مریضی داشت ،در خانه را می زد و می گفت :حاجی اگر کرمان می روی ،عیال من مریض است .لطف کن اورا با خودت ببر .

حاجی هم این کار را می کرد .او را دکتر می برد .دوایش را هم می گرفت و بر می گرداند و یا اگر کسی دندانش درد می کرد و یا روضه داشت و سبزی می خواست یا مهمان داشت و شیرینی می خواست ،حاجی کار همه را با خوشرویی انجام می داد .مردم هم همیشه احترام او را نگه می داشتند .

یادم هست که یکی از این جوانهای زنگی آباد ،موتور بزرگی سوار می شد و دائما از این خیابان زنگی آباد به آن سر می رفت و می آمد و تک چرخ می زد .چرخ جلوی موتورا بلند می کرد و با سرعت زیاد با یک چرخ حرکت می کرد .هیچ کس نمی توانست به او چیزی بگوید .حاج یونس که به مرخصی آمد به او گفتند که کسی چنین کاری می کند .
روزی دیدیم که حاج یونس ،موتور آن جوان را به خانه آورده است .
به آن جوان هم گفته بود که اگر خواستی موتورت را ببری ،بیا به خانه ما .
آن جوان هم به خانه مان آمد .نمی دانم حاج یونس چطور با این جوان صحبت کرده بود که او رام رام شده بود .آن جوان ،هنوز که هنوز است ،همه جا می نشیند و از حاج یونس تعریف می کند .
از این نمونه ها که امر به معروف و نهی از منکر حاج یونس خیلی موثر و کار ساز افتاد ،

یک دفعه برای دیدن یکی از اقوام به خانه شان رفته بودیم .حاج یونس شنیده بود که صا حب خانه خمس نمی دهد .من آن روز ها مصطفی را حامله بودم .در راه که می رفتیم ،حاج یونس به من گفت :هر چه جلویت گذاشتند نخور ،روی بچه اثر می گذارد .
وقتی به خانه شان رسیدیم ،میوه و شیرینی آوردند ،من گفتم دندانم درد می کند ،نمی توانم بخورم .چایی آوردند و اصرار کردند که حتما باید بخوری .من هم مجبور شدم بخورم .حواس حاج یونس هم به من بود .وقتی بیرون آمدیم گفت :

[align=center] دست بکن توی گلویت و سعی کن چایی را با لا بیاوری .مگر نگفتم روی بچه اثر می گذارد .[/align]

بعد از آن ،به خاطر حساسیتی که داشت ،خودش خمس آن را حساب کرده بود .بعدها هم شنیدم که حاجی طوری بر خورد کرده بود که دیگر آنها هم خمسشان را پرداخت می کردند .
همچنین یادم هست که یکی از آشنایانمان خمس نمی داد .حاج یونس به آنها هم گفت :چون خمس نمی دهی ،من هم به خانه تان نمی آیم .

کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 11-09-2009, 20:54   #7
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

آنها علاقه عجیبی به حاج یونس داشتند .حاج یونس ،سه چهار ماه خانه آنها نرفت آنها وقتی متوجه شدند که واقعا علت نرفتن حاج یونس به خانه آنها خمس ندادن است ،به دفتر امام جمعه رفتند و خمسشان را پرداخت کردند

یک بار تعریف می کرد که روز پنجشنبه ای ،با موتور یکی از دوستان برای زیارت به بی بی حیات رفتیم .نماز مغرب و عشا را که خواندیم ؛به بچه ها پیشنهاد کردم بیایید دعای کمیل را همین جا بخوانیم

سه نفری نشستیم و هر کدام یک قسمت از دعا را خواندیم .همین که دعا تمام شد و می خواستیم بر گردیم ،پیر زنی از پشت پرده چند بار یا الله ...یا الله گفت و به قسمت مردها آمد .در قسمت مردها فقط ما سه نفر بودیم .پیرزن ،پنج تومان از جیبش در آورد وهمان طور که به طرف ما دراز کرده بود ،گفت "

خدا انشا الله قبول کند .این پول نا قابل را تقسیم کنید .
گفتیم :ما این دعا را برای خودمان خواندیم .شما هم که گوش کرده اید ،خدا قبول کند .
پیرزن گوش نکرد و گفت :
[align=center]
من نذر کرده ام .باید حتما این پنج تو مان را از من بگیرید[/align]

مصطفی که به دنیا آمد ،حاج یونس تا روز یازدهم تولد مصطفی ماند و بعد به جبهه رفت .فاطمه را که خدا به ما داد ،حاج یونس به شدت زخمی شده و در بیمارستان بود .در این دوران وقتی حاج یونس در خانه بود ،نمی گذاشت که مادر من یا مادر حاج یونس لباس های من یا لباس های بچه را بشوید ولباسهای خودش را هم قایم می کرد و شبها موقعی که همه خوابیده بودند ،می شست .صبح هم که بلند می شدیم ،می دیدیم که لباسها روی بند پهن شده است .وقتی هم که مادرم ناراحت می شد ؛با مهربانی به مادرم می گفت :

خاله جان ،وظیفه من است .زن من است .این بچه من است .شما چرا باید اذیت شوید

صبح زود و بعد از نماز هم مشغول شستن ظرفها می شد .یک بار مادرم از او خواهش کرد که این کار را نکند ؛اما حاج یونس جواب داد:
[align=center]
خاله جان ؛من که هیچ وقت نیستم .لا اقل بگذارید این چند روزی که می آیم ؛کمی کمک کنم [/align]

وقتی که به مرخصی می آمد ،تمام امکاناتی را که ما احتیاج داشتیم ؛تهیه می کرد .می گفت ،من که نیستم ،زن من یک کیلو گوشت هم نمی گیرد که بچه ها بخورند

خودش می رفت و چیزهایی که لازم داشتیم ،تهیه می کرد و می آورد .
روز تولد مصطفی که حاج یونس می خواست به جبهه برود ؛گفت :مصطفی را آماده کن که باید برویم .
پرسیدم :کجا ؟گفت :
[align=center]با خودم عهد کرده ام که مصطفی را قبل از هر جایی به زیارت ببرم !به همین خاطر ،برای زیارت امامزاده حسین به جوپار رفتیم [/align]
پس از زیارت امامزاده حسین ،حاج یونس خیلی خوشحال بود و با شور و نشاط عجیبی می گفت :

حالا خیال من راحت شد .کاری را که باید انجام می دادم ؛الحمد لله انجام دادم .در اولین روزهای زندگی مصطفی ؛او را به زیارت بردیم که انشا الله مهر و محبت اهل بیت در دلش جا بگیرد.

حاج یونس خودش هم عاشق زیارت بود .از هر موقعیتی که به دست می آورد و امکان زیارت وجود داشت ،استفاده می کرد.

یک بار که به مرخصی آمده بود گفت :من پنج روز مرخصی دارم .می خواهم برای زیارت به مشهد بروم .اگر شما می آیید که با هم می رویم ؛اگر نمی آیید ،من 2یا 3خانواده شهید بر می دارم و برای زیارت می برم .

من دیدم که همین پنج روز هم از دست می رود و حاج یونس به جبهه بر می گردد ،گفتم چرا نیاییم ؟حتما می آییم !

آن شب که در کاظم آباد مهمان بودیم ،صاحبخانه آمد و گفت :یالا بلند شوید که می خواهیم برویم مشهد ؛حاج یونس باسید محمد تهامی برنامه ریزی کرده بودند .
من ؛فاطمه را برداشتم و بیرون آمدم .جلوی در دیدم که سید محمد تهامی برای آماده کردمن خانواده اش به زرند می رود .
حاج یونس هم گفت :ما هم به زنگی آباد می رویم و آماده می شویم .
اتفاقا من دندانم را کشیده بودم و جایش خیلی درد می کرد .به حاج یونس گفتم :
- حاجی ،من جای دندانم خیلی درد می کند .دو تا بچه کدچک را چطور در این سرما بر داریم و برویم ؟
حاج یونس گفت اگر نمی خواهی نیا من می روم و 2یا 3 خانواده شهید بر می دارم و می رویم .
بناچار راه افتادم .سبد لباس بچه را همین طور نیمه تمام در ماشین گذاشتم ؛وسایل لازم راهم خیلی تند آماده کردم .
و ساعت نه ؛از جاده زنگی آباد به مقصد مشهد به راه افتادیم .
از شب تا صبح ،همین طو ر حرکت می کرد ،از درد درعذاب بودم .وقتی به فردوس رسیدیم ؛حاج یونس گفت :

عیال من دندانش درد می کند .امروز تا عصر در مسجد می مانیم تا دندانش خوب شود ؛بعد به مشهد می رویم .بعد رفت و چند دقیقه بعد با ظرفی که ده پانزده کیلو شیر گاو داشت ،برگشت .تا عصر شیر را می جوشاند و به من اصرار می کرد که آن را بخورم .

خدا شاهد است وقتی به مشهد رسیدیم ،دیگر دردی نداشتم و جای دندان کشیدمه کاملاخوب شده بود .
پنج روزی که در مشهد بودیم ،توفیق داشتیم که هر روز به زیارت برویم .حاج یونس ،مصطفی را که کوچک بود ،روی شانهاش می گذاشت و مرتب با او بازی می کرد و حرف می زد .ما هم بطور کامل به زیارت می رفتیم .
در سالهای زندگی مشترکمان ،من هیچ گاه از حاج یونس نشنیدم که از موقعیت خودش در جنگ بگوید .یک بار از او پرسیدم :
- جاح یونس ،تودر لشکر چکاره ای ؟از من که می پرسند حاج یونس چکاره است ،من خودم هم نمی دانم چه جوابی بدهم ؟
حاج یونس گفت :
- بگو شوهر من سرباز امام زمان است
هیچ وقت من از خودش نشنیدم که او از فرماندهان لشکر است .

البته وقتی که زخمی می شد و در بیمارستان بستری بود ،از افرادی که برای ملاقات او می آمدند ،می توانستم بفهمم که او هم نقش مهمی درجنگ دارد ؛اما معمولا برای اینکه توجه ما را از مجروحیت خود دور کند ،شوخی می کرد و سعی می کرد مسئله را خیلی کوچک جلو دهد .
وقتی که زخمی می شد ،می گفت :«به من برسید که زود تر خوب بشوم و به جبهه برگردم .»
یک بار که زخمی شده بود حاج قاسم سلیمانی برای عیادتش آمده بود. حاج یونس هم تا حاج قاسم را دید ،شروع بعه اعتراض کرد و گفت :«حاجی ،اینها عسل و روغن خوب به من نمی دهند که بخورم و زودتر خوب بشوم .»
حاج قاسم هم وقتی بیرون آمده بود ،یک پاچ عسل و یک پارچ روغن خریده و فرستاده بود .وقتی عسل و روغن را آوردند ،گفتند که حاج قاسم گفته :
حاج یونس خوب بخورد که زودتر خوب شود و به جبهه برود .


کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 11-09-2009, 21:20   #8
کاربر حرفه ای
 
SuNny آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
محل سکونت: Isfahan
نوشته ها: 848
Thanks: 202
Thanked 541 Times in 254 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

ممنون و تشکر
آدم زندگی نامه شهدا رو که میخونه میره تو یه دنیای دیگه ، اینگار اینها از اول مال این دنیا نبودند ......
SuNny آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 11-09-2009, 22:48   #9
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

من در طول زندگیمان فقط به خاطر یک موضوع ،غصه خوردن و نا راحتی عمیق حاج یونس را کاملا حس کردم .در آنجا بود که در سراسر وجود حاج یونس ،رنج و عذاب را می دیدم .آن هم زمانی بودکه مادر حاج یونس سکته کرد .

[align=center]وقتی مادر حاج یونس سکته کرد ،دست و پایش سنگین شده بود .زبانش هم کمی سنگین کار می کرد .حاج یونس می بایست یک ماه مادرش را برای معالجه به کرمان می برد تا زیر بر ق بیندازند .آن موقع حاج یونس خودش به شدت زخمی و شکمش پاره شده یود ؛اما همیشه مادرش را کول می گرفت و کارهایش را انجام می داد .من هم هر وقت می خواستم این کار را بکنم می گفت :[/align]
نه تو نمی توانی .این کارها وظیفه من است .مادر من است .
او از این که مادرش ناراحت بود ،به سختی رنج می کشید و تحمل نا راحتی مادرش را نداشت .
آخرین دفعه ای که حاجی به مرخصی آمد ،ده روز ماند .من در آن روزها سرما خوردگی شدیدی داشتم ..گلویم درد می کرد و به شدت مریض بودم حاجی هم مرا به کرمان پیش دکتر برده بود .شب بود و تلویزیون هم روشن بود.ناگهان حاجی بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد . کنار دیوار یک متکا گذاشت و نشست و گفت :«من امشب با تو چند کلمه حرف دارم .»
البته در آن چند شبی که حاجی به مرخصی آمده بود احساس کرده بودم که حال عجیبی دارد.
هر موقع از شب که از خواب بیدار می شدم می دیدم که حاج یونس سر بر سجده گذاشته است و گریه می کند .آن شب ها نماز شبش مثل همیشه نبود .شاید دو ساعت طول می کشید .
حالا که فکر می کنم ،میبینم آن وقت ها من چون دو تا بچه کوچک داشتم و مشکلات زندگی هم زیاد بود و رفت و آمد به خانه هم زیاد ،خیلی متوجه حال حاج یونس نبودم .
آن شب ،حاج یونس به من گفت :
[align=center] [size=medium]این بار عملیات سر تا سری است .بر گشتی هم در کار نیست . لشکر ثار الله هم سه تا تیپ تشکیل داده ؛یکی تیپ امام صادق (ع) ویکی تیپ امام سجاد (ع) ،یکی هم تیپ امام حسین (ع). حاج قاسم سلیمانی ،اسم تیپ ما را گذاشته تیپ امام حسین (ع). من هم می خواهم مثل امام حسین شهید بشوم .[/size][/align]

من آن شب حاج یونس را درک نمی کردم . اصلا نمی فهمیدم که چرااین حرفها را می زند .
حاجی گفت :
من می خواهم یک کلام از خودت بشنوم .تو از من راضی هستی یا نه ؟ مرا حلال می کنی یا نه ؟از من ناراحتی یا مشکلی نداری ؟ آن دنیا یقه ام را نگیری ! من امشب باید خیالم راحت شود .
من به شوخی گفتم :«آخر مگر الان وقت این حرفها ست ؟ من اصلا نا راحتی از تو ندارم .»
حاج یونس گفت :

فردا صبح نشنوم که بگویی تو مکه رفتی ،اما مرا نبردی .نگویی دو ماه دو ماه بچه هایت را گذاشتی و رفتی ونگویی با رفتن تو به جبهه من چقدر سختی و رنج بردم و چقدر نا راحتی کشیدم . فردای قیامت ،این حرف ها را به من نزنی .
من دو باره خندیدم و گفتم :« من حلالت کردم .»

رنگ حاج یونس تغییر کرد و دو باره گفت :«اگر از ته دل این حرف را گفتی من اگر شهید شدم ،آن دنیا شفاعتت می کنم .»
من وقتی این بر خورد حاجی را دیدم ،نا گهان بغض کردم و زدم زیر گریه رنگ چهره حاجی کاملا عوض شده بود سفید و سرخ .رگ های گردنش ورم کرده بود .
من گریان گفتم :«حاجی ،از دست من هیچ ناراحتی نداشته باش . من خودم بچه ها را روی چشمم بزرگ می کنم . من تا آنجا که بتوانم ،بچه هایت را خوب تربیت می کنم .»
سر انجام مرخصی حاجی تمام شد و قرار شد برود .

ما هیچ وقت حاج یونس را برای رفتن به جبهه بدرقه نمی کردیم . هر وقت می خواست برود ،از در خانه سوار ماشین لشکر می شد و ما هم دم در خانه پشتش آب می ریختیم و او می رفت . اما دفعه آخر طور دیگری بود .حاجی خودش با من اصرار می کرد که حتما این بار تو هم همراه ما بیا

نیرو های زیادی از زنگی آباد عازم جبهه بود و حاجی خیلی دوست داشت که ما هم بدرقه اش کنیم . چون مادرش سکته کرده و دست و پایش سنگین شده بود و نمی توانست به خوبی حرکت کند ،گفت :«مصطفی را پیش مادرم بگذار ،فاطمه را بر دار تا برویم . »
من گفتم :«من مریضم ،دو تا بچه کوچک هم دارم ،راه هم تا با لای زنگی آباد زیاد است .»
از خانه که رفت بیرون من پشتش آب ریختم . همین که آب را پشتش ریختم ،گفت :«جورابم ...جورابم کجاست ؟!»
دوستانش در ماشین بودند . فاطمه بغل من بود . فاطمه را از من گرفت و به سید محمد که از اهالی ،زرند است نشان داد و گفت : «حیف نیست این بچه یتیم شود ؟»
بعد رفت داخل اتاق و مرا صدا کرد :
جوراب من کجاست ؟
وقتی داخل اتاق شدم ،حاج یونس پرسید :
از دست من نا راحت نیستی ؟
من هم گفتم :«نه .»
گفت :«مادر من مثل مادرخودت است .
[align=center][size=medium]من این دفعه دیگر بر نمی گردم . شهید می شوم . حالا تو هم فاطمه را بر دار و همراه من بیا .»[/size][/align]

بعد جورابش را از جیبش در آورد و پوشید . فهمیدم مرا به خاطر این دو کلمه حرف به اتاق کشانده است .

با این که مریض بودم ،همراه نیروها رفتم . نیرو های زیادی جمع شده بودند . همه می خواستند سوار ماشین شوند . حدود شصت نفر از بچه ها عازم بودند . به حاج یونس اصرار کردم که چند کلمه صحبت کند .حاج یونس که بلند شد ،من چیز عجیبی دیدم . خدا شاهد است که آن لحظه قیافه حاج یونس طور دیگری بود . فقط نور بود که از صورتش می بارید .یک نور مهتابی ،سراسر چهره اش را پر کرده بود . حاج یونس موقع صحبت گریه می کرد :

[align=center] ما انشا الله می رویم و راه کربلا را باز می کنیم . انشا الله اسیران را آزاد می کنیم . خانواده ای شهدا را راضی می کنیم . مردم ،در این جنگ بی تفاوت نباشید . فردای قیامت نگویید که نگفتم . هر کس می خواهد ما را ببیند به جبهه بیاید . الان جبهه به همه احتیاج دارد . حفظ حرمت مقدس شهیدان ،با حضور در جبهه است در جبهه به همه شما نیا ز است . پیر مرد هم احتیاج دارد ؛جوان و میان سال هم احتیاج دارد . هر کس در هر سنی باشد ،می تواند به جنگ کمک کند فردای قیامت ،جواب خدا و حضرت زهرا را چگونه می دهید ؟[/align]

صحبت ها که تمام شد ،نیرو ها سوار ماشین شدند . موقع رفتن به من گفته بود اورکتش را همراهم ببرم . حاجی در ماشین بود و دنبال اورکتش نیامد . به شیشه ماشینی که حاجی نشسته بود زدم و گفتم که حاجی را صدا کنند تا اورکتش را بگیرد . حاجی پایین نیامد .دستش را از شیشه بیرون آورد تا اور کت را بگیرد . اصلا نمی توانست به من نگاه کند . تقریبا رویش را بر گردانده بود . اورکتش را گرفت و با علامت دست گفت :
- خدا حا فظ !
من هم گفتم :«خدا حافظ .»

تمام شده بود . زندگی من و حاجی به پایان رسیده بود . تا دم خانه گریه کردم . حاجی برای همیشه رفته بود .

اعزام آخر حاجی صد روز طول کشید . درباره ی شهادت حاجی ، برادر رشیدی که هر دو پایش قطع شده بود، تعریف میکردو می گفت :

دفعه آخری که حاج یونس زخمی شده بود ،یک ترکش کوچکی در گلویش گیر کرده بود و با همدیگر توی آمبولانس به عقب می آمدیم .راننده آمبو لانس راه را گم کرده بود و اشتباه می رفت .حاج یونس با اینکه زخمی بود و نمی توانست حرف بزند ،با دستش به راننده فهماند که راه را اشتباه می رود .آنقدر در خط مقدم بود که خوابیده در آمبولانس هم راه را از حفظ بود .وقتی به سه راه مرگ که زخمیها را با قایق از آنجا به عقب می بردند ،رسیدیم ،من احساس کردم دو تا پای مزاحم جلوی من است .پاها را او توی آمبو لانس به بیرون پرتاب کردم .حاج یونس خنده کنان به من فهماند که پاهای خودم را بیرون انداخته ام .
بعد از اینکه ما را از ماشین پایین می گذاشتند ،تا آمدن ماشین بعدی ،خمپاره ای آمد و حاجی همان جا شهید شد .
قبل از شهادتش بار ها به من گفته بود :
[align=center] من که شهید شدم ،مرا باید از پا بشناسید .من دوست دارم مثل امام حسین (ع)شهید شوم .[/align]
چند بار هم گفته بود :

اگر یک وقت آمدند وگفتند که حاجی توی بیمارستان است ،شما بدانید که کار تمام شده اشت و من شهید شده ام .
همین طور هم شد .آن روز خانه مادرم بودیم که اعلام کردند :فردا تشییع جنازه هفت شهید عملیات کربلای پنج از زنگی آباد انجام می گیرد .
من به مادرم گفتم :احتمال زیاد دارد که حاج یونس خودش را برای تشییع جنازه شهدا برساند .
به خانه خودمان رفتم .اتاق را جارو کردم .کتری را هم پر از آب کردم و روی چراغ گذاشتم .بعد با مادر حاج یونس ،اتاق را مرتب کردیم و به خانه مادرم آمدیم .

کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-09-2009, 10:07   #10
کاربر حرفه ای
 
کاظم سبزواری آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Aug 2008
نوشته ها: 1,040
Thanks: 26
Thanked 554 Times in 271 Posts
پیش فرض RE: کتاب ظهور

مادر حاج یونس گفت :من دلم گرفته ،می خواهم بروم بیرون تا ببینم بلند گو ها چه می گویند .

بعد با عصا بلند شد و بیرون رفت .من هم کارهای فاطمه را کردم و توی رو روک گذاشتم و آمدم بیرون وچند لحظه به اتاق بر گشتم که چادرم را بر دارم و با فاطمه به مسجد برویم .همین که آمدم ،دیدم کسی فاطمه را بغل کرده و صورتش را می بوسد .خوشحال شدم .

در دلم گفتم :حتما حاج یونس بر گشته و خودش را برای تشییع جنازه شهدا رسانده ؛اما حاج یونس نبود .دو تا از دوستانش بودند :وقتی مرا دیدند ،رنگشان عوض شد .احوال پرسی کردم و از حاجی خبر گرفتم .پیش خودم فکر می کردم که حاج یونس دوستانش را راهی کرده تا زود تر از خودش پیش ما بیایند تا عکس العمل ما را از دور ببیند و خودش حتما جایی قایم شده است .


حاج حسین مختار آبادی گفت :حاجی زخمی شده ؛آورده اند اش کرمان .

[align=center][size=medium
]یکهو دلم ریخت .قبل از شهادتش بارها گفته بود :اگر کسی آمد و گفت :که من زخمی شده ام و مرا به کرمان آورده اند ،شما بدانید که من شهید شده ام .[/size][/align]


به حاج حسین گفتم :پس حاجی شهید شده ؟
حاج حسین گفت :نه علی شفیعی شهید شده .
گفتم حاجی هم شهید شده .
گفت :نه علی اکبر یزدانی شهید شده .
من دیگر عکس العملی نشان ندادم .

به خانه بر گشتم ،کنار شیر آب رفتم و سرم را انداختم پایین .اشک از چشمانم سرازیر شده بود .نمی دانم چقدر گذشت که یک ماشین جلوی در نگه داشت و خانمی از آن پایین آمد ومادرم بنا کرد گریه کردن و زدن خودش .فریاد می زد :

حاجی شهید شده .حتما حاجی شهید شده .

آن خانم می گفت :نه زخمی شده .ما آمده ایم شما را ببریم پیش حاج یونس و راست می گفتند می خواستند ما را پیش حاجی ببرند .ساعت نه شب بود که ما را به ستاد معراج شهدا بردند .ما را برای دیدن جنازه جاح یونس بردند .وقتی به معراج شهدا رفتیم ،دیدیم تابوت حاج یونس را بر عکس تابوتهای دیگر گذاشته اند .روی جنازه را که باز کردند ،به جای سر حاجی ،پاهایش بود .من پارچه را کنار زدم .پاهای حاج یونس بود .همیشه به شوخی به من می گفت :

هر وقت که من شهید شدم ،اگر سر نداشتم که هیچی !اگر سر داشتم ،می آیی مرا می بینی ،دستی روی سر من می کشی !بعد هم یک عکس از نمن بردار وپیش خودت نگه دار !

اما نگذاشتند که من سر حاجی را ببینم .فردایش فهمیدم که حاجی سر و صورت نداشت .من هم دست کشیدم روی پاهای حاجی .مصطفی پسرم ،هم بود می دانید که چشمهایش ضعیف است .دست کشیدم روی پاهای پدرش و کشیدم به صورت و چشمهای مصطفی .فاطمه هم بود .عقلش نمی رسید که پاهای پدرش را ببوسد .کوچک بود .دستهایم را کشیدم روی پاهای حاجی و کشیدم روی دست و صورت بچه هایم .خودم هم پاهایش را بوسیدم .
او به آرزویش رسیده بود او همیشه می گفت :

خدایا ،اگر من توفیق شهادت داشتم ،دوست دارم مثل امام حسین شهید بشوم !
یک روز وقتی که فاطمه هفت ماهه بود ؛از من پرسید فاطمه چند ماهه است ؟
گفتم :هفت ماهه .
لبخندی زد و گفت :خوب است .وقتی من شهید شدم ،به راه می افتد .از این طرف خاکم راه می افتد آن طرف و از آن طرف به این طرف .
همین طور شد .صبح روز هفتم حاجی بود که فاطمه بنا کرد راه رفتن .سر مزار حاجی در گلزار شهدا ،همان طور که حاج یونس گفته بود ،یک جا نمی ایستاد .دائم سر قبر از این طرف به آن طرف می رفت .

بعد از مراسم هفتم حاج یونس ،من به سختی مریض شدم .آنقدر بی حوصله بودم که در حیاط و زیر آفتاب نشسته بودم و حا ل آوردن یک زیر انداز را نداشتم .روی تکه مقوایی نشسته بودم که خوابم برد .در خواب دیدم که حاج یونس آمد .پرسید :چطوری ؟
گفتم :مریضم .به جان خودت به سختی مریضم .
حاج یونس ،در یک کمپوت را باز کرد و گفت :بلند شو آب این کمپوت را بخور ،حالت خوب می شود .
من به سختی بلند شدم آب کمپوت را سر کشیدم .
شاید ده دقیقه نشد از خواب پریدم .احساس کردم خوب خوب شده ام .مادر حاج یونس گفت :خاله ،چطوری ؟نا راحتی ؟توی خواب داشتی حرف می زدی !
بنا کردم به گریه کردن .ماجرای خواب را گفتم .بعد بلند شدم و بدون کوچکترین کسالتی ،کار هایم را انجام دادم .

یک بار هم از اینکه مصطفی تخته کلاس را درست نمی دید ،نا راحت بودم . غصه می خوردم ،شبی ،همان اتاق قدیمی را که حاج یونس و خاله ام در آن زندگی می کردند ،در خواب دیدم .اتاق تاریک بود .یکدفعه انگار در اتاق چراغی روشن شد .پیش خودم گفتم :خدا کند حاج یونس باشد .
همان لحظه ،حاج یونس از پشت پرده بیرون آمد و گفت :چی گفتی ؟
گفتم :پیش خودم گفتم :خدا کند حاج یونس باشد .

حاج یونس گفت من همین جا هستم .[size=large]من همیشه پیش شما هستم .[/size]اما امروز چه فکر هایی داشتی ؟چه می گفتی ؟تو زیادی جوش نزن .مصطفی بچه ماست .بنده خداست .
یادم هست که یک وقت هم مصطفی را با حاج یونس پیش دکتر عماد بردیم .دکتر گفت :چون شما فامیل هستید ،بچه هایتان از نظر ژنتیکی مشکل خواند داشت .باید پیش متخصص به تهران بروید .
من آن موقع فاطمه را حامله بودم .تا زنگی آباد گریه کردم .حاج یونس آن وقت هم می گفت :

چرا گریه می کنی زن ؟!بچه ماست .بنده خداست .تو برای چی زیادی جوش می زنی .شاید این بچه مثل مصطفی نشود .هر چه خدا بخواهد همان می شود .ما اگر می دانستیم که باید به تهران برویم ،خب آن موقع هم می رفتیم .توکل به خدا کن !
تا به حال نشنیده که ما مشکلی داشته باشیم و حاجی را در خواب نبینیم .حاجی می آید و مشکل ما را حل می کند .

[align=left]ادامه دارد...[/align]
کاظم سبزواری آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
کتاب, ظهور


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 05:00 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1