شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > حكايات و داستان ها


حكايات و داستان ها در اين قسمت حكايات و داستان هايي كه مرتبط با اهل بيت (عليهم السلام) نيستند قرار گرفته مي شود.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 02-01-2011, 15:24   #1
کاربر جدید
 
yasare javad آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
نوشته ها: 8
Thanks: 11
Thanked 24 Times in 7 Posts
Post مطلع الفجر

مطلع الفجر

هوا تاریک و ظلمانی ایست ابری تیره آسمان سیاه شب را پوشانده و من تنها در یک بیابان تاریک حیران و سرگردان بی هدف به این طرف و آن طرف می روم هر از چند گاهی از دل تیره ابر رعدی بیرون می
جهد و جلوی پایم را روشن میکند چند قدمی به جلو میروم و دو باره در تاریکی غرق میشوم ترس وجودم را در بر گرفته و قلبم مثل مرغ وحشی در قفس سینه بالا و پایین میپرد . دو باره رعد راهنمایم میشود خوب دقت میکنم در لابه لای تاریکی های درهم تنیده یک ساختمان را میبینم جرقه ای از امید در دلم زده می شود این میتوانست کعبه مقصود من باشد جایی برای در امان بودن از این حیرانی هولناک ،باید هر طور شده خودم را به آنجا میرساندم هر بار رعد جلو پایم را روشن میکرد چند قدمی به سمت آن بنا حرکت میکنم و دوباره در تاریکی گم میشدم. برای لحظاتی رعد ها متوقف میشوند و سکوت با تاریکی همراه میشود . صدای نفس زدن یک نفر را احساس میکنم و بوی تند عطر بدنش را, شخصی روبرویم ایستاده . همین صدای نفسهایش به من دلگرمی میدهد . بار دیگر رعد فضا را روشن میکند و تاریکی جایش را به نوررعد میدهد . یک دختر قرمز پوش با ظاهری متبسم روبرویم ایستاده دستش را به سمتم دراز میکند و مسحور نگاهش میشوم قلبم آرام میگیرد وبدون پرسشی به دنبالش به راه می افتم بدون نیاز به نور رعد به راهش ادامه میدهد و به سمت ساختمانی از دور دیده بودم میرود انگار فرشته بود که برای نجات من فرستاده شده باشد هر بار که آسمان با جرقه ای روشن میشد به او نگاه میکردم و مسخر وجود جذابش میشدم به ساختمان که نزدیک میشویم یک نور غبار آلود فضا را در بر میگیرد و ساختمانی هرمی روبرویمان نمایان میشود . جمعیت زیادی از راه گم کرده ها در آنجا بودند در راس هرم چشمی درشت نگاهش را به جمعیت دوخته بود و همگان بی اختیار در برابرش به سجده افتادند . دختر قرمز پوش نیز به سجده افتاد . مانده بودم چه کار کنم همانجا در برابر هرم ایستادم . چشم هرم از گستاخیم به خشم آمد و نگاه غضب آلودی به من کرد. در مرکز یک نیروی اهریمنی قرار گرفته بودم و درد را در تک تک سلولهای بدنم احساس میکردم موجی تیره مرا در برگرفت و به قفسه سینه ام فشار می آورد و به دنبال راهی برای تسخیر قلبم میگشت بی حال به زمین افتادم و یک آن نام منجی را بر زبان آوردم و از او کمک گرفتم . ابرها کنار رفتند و نور خیره کننده ایی همه جا را فرا گرفت به همراه قرمز پوشم نگاهی کردم چهره کریه و بوی تعفن بدنش حالم را به هم زد یک چشمش کور بود و صورت چروکیده اش پر بود از جوشهای چرک آلود خودش را به من نزدیک کرد و دستش را یه سمت من دراز کرد ، با ترس از خواب پریدم خواب عجیبی بود یعنی تعبیرش چه میتوانست باشد . دو باره سرم را روی بالش میگذارم و به تیرهای موریانه خورده سقف اتاقم نگاه میکنم . فضای اتاق نم گرفته و کوچک است و درست در جهت قبله جایی پایین تر از سطح اتاق جایی برای خوابیدن در آن تعبیه کرده اند . همین دیروز باران آمده و بوی کاهگل تازه فضای اتاق را پر کرده است . دوباره افکار پریشان ذهنم را در گیر میکند و به فکر فرو میروم به گذشته ها فکر میکنم و به اینکه چطور حقیقت را به مسلخ کشاندند و پهلوی مادری را بین در ودیوار شکستند و به غریبی میاندیشم که به چاه درد دلش را میگوید. به هفتاد و دو خورشید و سر بریده ای که روی نیزه ها قران میخواند و به جگرهای پاره پاره میاندیشم. این افکار خیلی آزارم میدهد . نفس کشیدن در فضای تنگ و نمناک اتاق برایم دشوار است ، انگار این دیوارها میخواهند مرا بین خود له کنند و استخوانهایم را بشکنند در این دنیای سراسر ابهام بدست آوردن آرامش از در دست گرفتن گوی آتش سخت تر است . تحمل این فضا برایم دشوار است از اتاق بیرون میایم و در کوچه های غبار گرفته شهر خفتگان قدم میزنم و غرق در افکاری که همچون کوه بر پشتم سنگینی میکند به راهم ادامه میدهم بی اختیار به خارج شهر میرسم . هوا روشن شده و صدای دو رگه موذن وقت نماز صبح را خبر میدهد . نمازم را میخوانم و در پایان به بندگان صالح خدا سلام میکنم . صدای شیهه اسبی توجهم را جلب میکند، سیصد و سیزده نفر در پشت سر امامشان نماز میخواندند. سلام نمازشان را دادند و از آنجا دور شدند. سبکبال از جایم بلند شدم و به سمت شهر حرکت کردم وجودم پر از شادی شده بود و قدمهایم را سریع بر میداشتم تا به اتاق رسیدم . نمیدانستم چکار کنم دیگر نمیتوانستم سکوت کنم باید با تمام وجود فریاد میزدم . قلمدان خاتم کاری شده قدیمی ام را بر داشتم خاکش را فوت کردم و قلم در دست گرفتم. نوشته ام را این گونه آغاز کردم:

الهم عجل لولیک فرج

ویرایش توسط yasare javad : 02-01-2011 در ساعت 17:24
yasare javad آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following 2 Users Say Thank You to yasare javad For This Useful Post:
قدیمی 02-01-2011, 15:55   #2
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
محبّ الزهراء آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
محل سکونت: ماه
نوشته ها: 17,016
Thanks: 31,941
Thanked 50,449 Times in 14,794 Posts
پیش فرض

قشنگ بود....ممنون

امضای محبّ الزهراء




طاعـــــــت از دست نیاید ، گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد


!






بعداز اين لطفي ندارد حکـمراني بر دلم
شهر ويـران گشته فرماندار مي خواهد چه کار . . .
محبّ الزهراء آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
مطلع, الفجر, داستان کوتاه


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
مطلع عشق کاظم سبزواری کتابخانه اسلامي 32 19-09-2009 09:27

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 13:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1