شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > حكايات و داستان ها


حكايات و داستان ها در اين قسمت حكايات و داستان هايي كه مرتبط با اهل بيت (عليهم السلام) نيستند قرار گرفته مي شود.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 01-07-2011, 22:37   #1
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
محبّ الزهراء آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
محل سکونت: ماه
نوشته ها: 17,016
Thanks: 31,941
Thanked 50,449 Times in 14,794 Posts
پیش فرض كار كدام بهتر بود؟!!!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ


اصحاب رقيم ! كار كدام بهتر بود؟



پيامبر اكرم - ص - فرمود:
سه نفر بودند كه براى بعضى از حوائج خود از شهر بيرون آمدند. در حالى كه شب بود، باران در راه آنها را فرا گرفت ، براى محفوظ ماندن از سرما و جانوران به غارى پناه بردند، چون به درون غار رفتند سنگى بزرگ بر در آن غار افتاد و راه بيرون آمدن آنها را مسدود ساخت . ايشان مضطرب و پريشان شدند و طمع از جان بر گرفتند و گفتند: كه هيچ كس بر حال ما مطلع نيست و بر فرض هم مطلع شوند كسى قدرت برداشتن اين سنگ را ندارد. پس راه باز شدن اين گره جز اخلاص و تضرع و زارى به درگاه خداى سبحان نيست كه هر يك از ما بهترين عمل صالح خود را شفيع خود آوريم شايد، خداى متعال ما را از اين مهلكه نجات عنايت فرمايد.

آنگاه يكى از آنها گفت : خداوندا! تو عالمى كه من روزى كارگرانى داشتم كه برايم كار مى كردند، مردى ظهر آمد او را گفتم تو نيز كار كن و مزد بستان . چون شام شد همه را يكسان مزد دادم ، يكى از كارگران گفت : او نيم روز آمده ، مزد من و او را يكسان مى دهى ؟ گفتم : تو را با مال من چكار؟ مزد خود را بستان . او در خشم شد و مزد نگرفت و رفت . من آنچه مزد او بود گوساله اى خريدم و در ميان گاوهاى خود رها كردم و از آن گوساله بچه هايى متولد شدند مدتى زياد كه گذشت ، آن مرد باز آمد، ضعيف و نحيف و بى برگ و نوا شده بود و گفت : مرا بر تو حقى است . گفتم آن چيست ؟ گفت : من همان كارگرم كه مزد خود را از تو نگرفتم ، من در او نگريستم ، وى را شناختم ، دست او را گرفتم و به صحرا بردم و گفتم : اين گله گاو مال تو است و كس ديگرى را در آن حقى نيست . گفت اى مرد! مرا مسخره مى كنى ؟ گفتم : سبحان الله ! اين مال تو است ، حكايت به او گفتم و همه را تسليم وى كردم .

بار خدايا! اگر مى دانى كه من اين كار را براى رضاى خاطر تو انجام دادم و هيچ غرضى ديگر در آن نداشتم ، ما را از اينجا خلاصى بخش . كه ناگاه سنگ تكانى خورد و يك سوم در غار باز شد.

ديگرى گفت : خداوندا در يكى از سالها قحطى بود، زنى با جمال نزد من آمد كه گندم بخرد. به او گفتم : مراد من حاصل كن تا گندم به تو بدهم و گرنه از همان راهى كه آمده اى بازگرد. وى از اين عمل خوددارى كرد و بازگشت . تا اين كه گرسنگى به خود و بچه هايش فشار آورد، دوباره آمد و گندم خواست ، من خواسته ام را به او گفتم ، او باز هم ابا كرد و بازگشت . بار سوم از نهايت اضطرار و عجز نزد من آمد و گفت : اى مرد! بر من و بچه هايم رحم كن كه از گرسنگى هلاك مى شويم ، من همان سخن را به او گفتم ، اين بار هم امتناع كرد.

بار چهارم چون عنان اقتدار از دست برفت ، راضى شد. من او را به خانه بردم تا به هدف شيطانى خود برسم ، ديدم كه مثل بيد در معرض باد بهارى مى لرزد، گفتم : چه حال دارى ؟ گفت : از خدا مى ترسم ، من با خود گفتم : اى نفس ظالم ! او در حال ضرورت از خدا ترسيد و تو با وجود اين همه نعمت ، انديشه عذاب او نمى كنى ، آنگاه از كنار او برخاستم و زيادتر از آن چه مى خواست به او دادم و او را رها كردم .

بار خدايا! اگر اين كار را محض رضاى تو كردم ما را از اين تنگنا، گشادگى بخش . همان موقع يك سوم ديگر از در غار باز شد و غار روشن گشت .
مرد سوم گفت : خدايا! مرا مادر و پدر پيرى بود و من صاحب گوسفند بودم . نماز شام قدرى شير براى ايشان آوردم ، آنها خفته بودند. مرا دل نداد كه آنها را بيدار كنم ، بر بالين ايشان نشستم و گوسفندان را به حال خود گذاشتم و با آن كه از تلف شدن گوسفندان بسيار مى ترسيدم ولى دلم به پدر و مادرم مشغول بود و از بالين آنها برنخواستم و ظرف شير از دست ننهادم تا آن كه صبح آفتاب طلوع كرد. آنان بيدار شدند و من آن شير را به آنها خورانيدم .
بار خدايا! اگر اين كار را براى رضاى تو كردم و به اين عمل رضاى تو را جستم ، ما را از اين گرفتارى نجات ده . آنگاه سنگ به تمامى زايل شد و راه غار باز گرديد و آنها از غار بيرون آمدند.
(
مناهج الشارعين ، ص 422- 419، محجة البيضاء، ج 5، ص 186، با كمى اختلاف .)


عاقبت بخیران عالم
علی محمد عبداللهی

امضای محبّ الزهراء




طاعـــــــت از دست نیاید ، گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد


!






بعداز اين لطفي ندارد حکـمراني بر دلم
شهر ويـران گشته فرماندار مي خواهد چه کار . . .
محبّ الزهراء آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following 5 Users Say Thank You to محبّ الزهراء For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
اصحاب رقيم


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
زندگی نامه حضرت فاطمه زهرا(س) mahdishata فاطمة الزهراء (س) 7 26-03-2013 12:53
۱۰ روش برای عکاسی بهتر با دوربین تلفن همراه paradise متفرقه موبایل و تبلت 1 01-04-2011 15:37
دلت را به چه چيز بسته‌اي؟ تداعی جبهه و جنگ 3 26-02-2011 23:54
و چه كسی می‌داند كه جنگ چیست؟/شهید احمدرضا احدی محبّ الزهراء جبهه و جنگ 1 27-12-2010 23:09
كدام بهترند، دشمنان يا دوستان ؟ vorojax امام حسن مجتبی (ع) 0 20-08-2008 07:23

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 11:33 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1