شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > حكايات و داستان ها


حكايات و داستان ها در اين قسمت حكايات و داستان هايي كه مرتبط با اهل بيت (عليهم السلام) نيستند قرار گرفته مي شود.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 20-03-2014, 15:21   #1
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض قصه هاي زمين

روزهاى تنهايى
يکى بود، يکى نبود. من بودم وآسمان وخورشيد وماه وروزها وشبها که مى آمدند ومى رفتند. خبرهايى در دنيا بود که نمى توانم به شما بگويم. فقط همين قدر بگويم که آن روز مى دانستم که خداى مهربان، چند هزار سال پيش از من، افرادى آفريده است. ومرا هم به خاطر آنها آفريده است. يعنى بدون آنها، من هم به وجود نمى آمدم.(2) من آنها را نمى ديدم، ولى احترام آنها را داشتم، همان طور که شما به پدر ومادر خود احترام مى کنيد. نه تنها من، بلکه آسمان، خورشيد، ماه، ستاره ها، درختها، کوهها، درياها، دشت وصحراها، همه وهمه، با اين احترام، به اين اشخاص نگاه مى کردند. روزى از آن روزهاى تنهايى، ديدم که يک مهمان آمد، مهمان عزيزى که اسمش آدم بود، همان آدم که پدر بزرگ همه شما است.
به من گفتند که او پيغمبر خدا است، وخدا او را براى هدايت مردم به زمين فرستاده است. به من خبر دادند که خداى مهربان به همه فرشته هايش دستور داده که براى احترام وبزرگداشت مقام آدم، در برابر او سجده کنند. اين سجده، خيلى مهم بود، چون آدم، پدر پيغمبر بزرگى بود که در آينده مهمان من مى شد. وجانشينى داشت که پسر عموى اين پيغمبر بزرگ وداماد او بود. همين طور دخترش ودو نوه اش که به من گفتند: آن پيغمبر، اين چهار نفر را بسيار دوست مى دارد. وآن پيغمبر اين قدر مقام وارزش داشت که اسم آدم را به احترام او ابو محمد گذاشتند، يعني: پدر محمد صلى الله عليه وآله. خلاصه، بچه هاى خوب خودم، آدم به زمين آمد. اما قبل از اينکه مهمان من شود، در آسمان بود، در کنار فرشته ها وهمه خوبان خدا. آنجا هيچ مشکلى نداشت. اما تا مهمان من شد، همه مشکلاتش شروع شد. سالهاى درازى به درگاه خدا گريه مى کرد که مشکلاتش حل شود. مى دانيد، بچه ها؟ خدا دوست دارد که بنده هايش وقتى مشکلى پيدا کردند، به درگاه او دعا کنند، واز خدا بخواهند که راه حل به آنها نشان دهد. آدم هم پيغمبر خدا وبنده خوب خدا بود، واين دستور خدا را انجام داد. آدم، سالهاى زيادى دعا کرد. تا اينکه روزى فرشته اى مهربان به او گفت: اگر مى خواهى گرفتارى هايى که در دنيا دارى برطرف شود، بايد خدا را به اين پنج اسم مبارک قسم بدهى. همان پنج اسم که در آسمان ديدى، وديدى که نور آسمان بودند.(3)
فرشته مهربان گفت: خداى بزرگ فرموده است: من، زمين وآسمان وهمه موجودات ديگر را به خاطر اين پنج نفر آفريده ام. هر کس را که دوست دارم، به خاطر اين پنج نفر دوست دارم. وهر کس که با آنها مخالفت کند، اگر هزار سال هم دعا کند وعبادت کند، نه فقط به او توجه نمى کنم، بلکه عذابش روز به روز زيادتر مى شود. تو هم اگر مشکلى دارى، بايد از راه اينها وارد شوى. من - مادر پير شما - هر چه اين حرفها را بيشتر مى شنيدم، مقام اين پنج نفر بيشتر برايم روشن مى شد. آرزو مى کردم کاش روى اينها را مى ديدم، کاش پايشان را مى بوسيدم، وميزبان آنها مى شدم. همه وشحالى ودلخوشى من به اين بود که روزى ميزبان اين پنج بزرگوار هستم. نمى دانستم اين مهمانى چه روزى است، ولى مى دانستم بالاخره انجام مى شود. از همان روز، خودم را براى ميزبانى وپذيرايى از آنها آماده کرده بودم که...



(2) رجوع شود به: کتاب شريف غايه المرام باب 1 و2.
(3) کتاب فاطمه الزهراء سلام الله عليها، تاليف مرحوم علامه امينى.

golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:22   #2
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض طوفان وکشتى


بله بچه هاى خودم. مى دانيد چه شد؟ بچه هاى آدم زياد شدند. بعضى از آنا به حرفهاى بابا گوش دادند. وبعضى ديگر به حرفهايش توجه نکردند. مى دانيد؟ حضرت آدم هم پدرشان بود، هم پيغمبرشان بود. من خيلى بدم مى آيد از آنهايى که گوش به حرف پيغمبرشان نمى دهند. همين طور، از آنهايى که پدرشان را اذيت مى کنند. اما خودم، گوش به فرمان خدا هستم که ببينم در مورد اين طور افراد به من چه دستور مى دهد. اگر اين نبود، از همان اول که اينها با پدرشان - که پيغمبر خدا هم بود - مخالفت کردند، چنان نابودشان مى کردم که اسمى از آنها باقى نماند. خلاصه، کارهاى زشت مردم زياد شد. خداى مهربان که دوست دارد مردم هدايت شوند وکارهاى خوب انجام دهند، پيغمبرى ديگر برايشان فرستاد. ومن ميزبان مهمان عزيز ديگرى شدم به نام نوح. بچه ها، من با اين بنده هاى خوب خدا، خيلى انس مى گيرم. ودوست ندارم به زودى از آنها جدا شوم. در مورد حضرت نوح هم همين طور بود. اينجا خداى مهربان، منتى بر سر من گذاشت، ونوح را مدت زيادى پيش من نگه داشت: دو هزار وپانصد سال. از اين مدت، فقط نهصد وپنجاه سال پيغمبرى نوح بود.(4) حضرت نوح هم مرتب به بچه هاى بد من - يعنى به آدمهاى بد - تذکر مى داد، ولى گوش آنها بدهکار نبود. دوست داشتم چند قصه از اين دوره نهصد وپنجاه ساله برايتان بگويم. ولى چه کنم که نه وقت داريد ونه حوصله، وزود خسته مى شويد. بالاخره، خدا به نوح دستور داد که کشتى بسازد، يک کشتى بزرگ، که از همه حيوانات در آن جاى دهد. آدمهاى خوب هم سوار کشتى شوند تا از عذاب خدا نجات پيدا کنند. وآدمهاى بد هم به طوفان بزرگ تاريخى که عذاب خدا بود، گرفتار شوند. خداى مهربان، زمانى اين کار را کرد که چهل سال بود مردم بچه دار نشده بودند. چون قرار بود عذاب، همه زمين را بگيرد. وکودک بى گناه نبايد عذاب شود. پس بدانيد که تمام ادمهاى بدى که به اين عذاب خدا گرفتار شدند، همه بالاى چهل سال داشتند، فکر کرده بودند، وتصميم گرفته بودند که همچنان نمک بخورند، ونمکدان بشکنند. آنها پيرمردى مهربان ودلسوز - حضرت نوح عليه السلام - را آن قدر اذيت کرده بودند وآن قدر زخم زبان زده بودند که ديگر از دست آنها خسته شده بود. بله. بچه ها، روز موعود فرا رسيد. کشتى آماده شد. باران سيل آسا از آسمان باريد. عجب سيلى به وجود آمده بود! سيلى که حتى کوههاى بزرگ را هم پوشاند، من در درايى بى حد غرق شدم. آن قدر طوفان شديد بود که نوح پيغمبر هم به خدا پناه برد وقتى دعا کرد وراه نجات را از خدا خواست، خدا به او فرمود: اگر مى خواهى به سلامت از اين طوفان بگذرى، بايد مرا به اين پنج اسم قسم بدهى، اسم اين پنج نفر، وسيله نجات تو مى شود.(5)
عجب! باز هم پنج اسم! چه ارزشى دارند! اينها کى هستند که اگر کسى، به راستى ودرستى در خانه شان برود، او را نجات مى دهند؟ اگر مطلب اين است، پس چرا مردم اين قدر غافلند که وقتى گرفتار مى شوند، به اين پنج نفر متوسل نمى شوند؟ اين سؤالى است که از همان روزها تا حالا، فکر مرا مشغول کرده است. وهنوز هم دارم فکر مى کنم، ولى جوابى پيدا نکرده ام. البته هميشه به بچه هاى خوب خودم - يعنى آدمهاى خوب - گفته ام که تجربه چند هزار ساله من اين است: هر وقت وهر جا به مشکلى برخورد کرديد، ونتوانستيد از گرفتارى رها شويد، خدا را به حق اين پنج تن قسم بدهيد. من در اين چند هزار سال نديده ام که کسى به اين صورت به درگاه خدا بيايد، ودست خالى برگردد. بالاخره - زود يا دير - به نتيجه اش مى رسد.(6) بگذريم. نوح پيغمبر هم، به برکت اين پنج نور پاک، از مشکلات رها شد، وبه ساحل نجات رسيد. خودش، بچه هاى خوبش وآدمهاى خدا پرست آن روزگار، زندگى خوشى داشتند، تا اينکه...


(4) قرآن، سوره عنکبوت، آيه 14.
(5) رجوع شود به: حياه القلوب علامه مجلسى، باب حضرت نوح عليه السلام.
(6) رجوع شود به: بحار الانوار، جلد 94.

golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:22   #3
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

آتش نمى سوزاند
با اينکه شما آدمها بچه هاى من هستيد، هنوز نمى فهمم که چرا بعضى از شماها، با ديدن وشنيدن اين همه قصه ها عبرت نمى گيرند؟ چرا هيچ دقت نمى کنند؟ دانش آموزانى را ديده ايد که هر سال، وقتى ماه خرداد مى آيد، کارنامه هاى خودشان را مى گيرند وسرهايشان را از خجالت پايين مى اندازند؟ ديده ايد که هر سال اين صحنه تکرار مى شود؟ اما حتما شما دوست داريد که در امتحان هاى خدا، هميشه پيروز باشيد. اين طور نيست؟
مثلا همين قصه طوفان نوح را که به شما گفتم، هر عاقلى که ديده بود يا شنيده بود، ديگر نبايد بت بپرستد. همان داستان کافى بود که ارزش آن پنج تن را بشناسد. اما گذشتگان شما عبرت نگرفتند، ودوباره دور بتها جمع شدند. به حرف عقل خودشان هم گوش ندادند، که به آنها مى گفت: حرفهاى پيغمبر خدا را پيروى کنيد. بله، سالها گذشت. ومن بت پرستى را در بچه هاى بد خودم ديدم، وناراحت بودم. تا روزى که خداى خوب ومهربان، به لطف ورحمت خودش، باز هم پيغمبر ديگرى برايشان فرستاد: ابراهيم. ابراهيم مثل پيغمبران ديگر، سالها مشکلات مردم را حل کرد، راه نجات را به مردم نشان داد، وحرفهاى خدا را برايشان گفت. به مردم گفت: از عقلى که خدا به شما داده، استفاده کنيد. آخر، سنگها وچوبهايى که خودتان ساخته ايد، چطور ممکن است خداى شما باشند؟ اينها را که نمى توانند مشکلى از شما حل کنند، اينها را که نمى توانند شما را هدايت کنند، چطور مى پرستيد؟ ابراهيم، بارها با آن مردم چنين مطالبى را گفته بود. اما بچه ها! فکر مى کنيد مردم چه کردند؟ آيا به حرفهاى ابراهيم گوش دادند؟ آيا درباره حرفهايش فکر کردند؟ بله! البته فکر کردند، اما نه درباره حرفهايش، بلکه فکر کردند که چگونه جواب حرفهايش را بدهند! واين جواب را وقتى دادند که ابراهيم خودش را در آتش ديد. آتش وسيع وعجيبى بود. ابراهيم را در آتش انداختند. عجب مردمى بودند که به آن همه مهربانى ها ودلسوزى هاى اين معلم مهربان، چنين پاسخى دادند! اما از ابراهيم بشنويد: وقتى حضرت ابراهيم آن آتش را ديد، او هم - مثل پيغمبران ديگر - به پنج نور خدايى متوسل شد. وخدا را به آن پنج بزرگوار قسم داد تا از آتش نجاتش دهد. وخدا هم نجاتش داد. آتش برايش سرد وسلامت شد. وابراهيم، از وسط آتش سوزنده، سالم وسر حال بيرون آمد. مردم، همه با چشمان وحشت زده، نگاه مى کردند که ببينند چه مى شود؟ که آن معجزه الهى را ديدند. اين قصه ها اتفاق مى افتاد. ومن هر روز به ديدن آن پنج تن مشتاق تر مى شدم. فکر مى کنيد بعدا چه شد؟ آماده باشيد تا بقيه قصه را برايتان بگويم...
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:23   #4
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

در ساحل نيل
بچه ها، مردم همه اين قصه ها را ديدند ويا شنيدند، اما باز هم بت پرست شدند. آن قدر به شيطان سوارى دادند، که شيطان از آنها جدا تشکر کرد! وآنها نفهميدند که تشکر شيطان، فقط به معنى بيچارگى آنها است. عجيب است! اين همه صحنه ها را ديدند وشنيدند، که من فقط از آن ميان چند صحنه را برايتان گفتم. اگر شما خسته نمى شديد، برايتان بيشتر مى گفتم. راستى که اگر اين همه صحنه را، سنگ وکلوخ ديده بودند، انسان مى شدند! اما اين همه آدم ديدند وهيچ تکان نخوردند! چه کنم که من با چشمان باز، اين همه را ديدم، ودر سينه ام نگه داشتم، تا مثل امروزى به شما بگويم. بله بچه ها. باز هم خداى مهربان، به رفتار زشت آدمها توجه نکرد، سابقه کارهايشان را ناديده گرفت وپيغمبر ديگرى برايشان فرستاد: حضرت موسى. حضرت موسى، معجزات عجيبى به آنها نشان داد، که الان فرصت نيست همه را به شما بگويم. مثلا فرعون، بنده ضعيفى بود که مملکت بزرگى داشت. او، به قدرت خودش مغرور شده بود وادعاى خدايى مى کرد. هر چه حضرت موسى برايش دليل آورد، تا شايد فرعون عقل خودش را به کار گيرد ودست از آن ادعاها بردارد، نشد که نشد. آن قدر به جادوگرهايش اعتماد داشت که هيچ وقت زير بار حرف حق نمى رفت. روزى جادوگرهايش را با وعده هاى رنگارنگ، با حضرت موسى روبرو کرد، تا هنرنمايى کنند! حضرت موسى چنان پاسخى به آنها داد، که آن جادوگرها، همه توبه کردند وخدا پرست شدند. نه منتظر وعده هاى فرعون ماندند، ونه از تهديدهاى او ترسيدند! مردم با اينکه ديدند که حتى جادوگرهاى فرعون فهميده اند که حق با کيست ودر کجاست، اما باز هم بت پرست باقى ماندند. در هر فرصتى، به حضرت موسى ايراد واشکال مى گرفتند، وبه او زخم زبان مى زدند. اما حضرت موسى همچنان مشکل آنها را حل مى کرد، وراه را به آنها نشان مى داد. در برابر سرزنشها ساکت بود، وفقط با آنها، به زبان عقل سخن مى گفت. مى خواست که مردم عقلى را که خدا به آنها داده، به کار اندازند، وخودشان را تسليم نمايش هاى فرعونى نکنند. ولى آنها گوش ندادند. بالاخره، روزى خداى مهربان به حضرت موسى دستور داد از رود نيل بگذرد. موسى ياران خودش را کنار رود نيل آورد، واز آنها خواست که از نيل بگذرند. نيل، عميق بود. گفتند: چگونه از اين آب عميق بگذريم؟ حضرت موسى فرمود: به دستور خدا، نام همان پنج تن را ببريد وبگذريد. به محض اينکه اسم پنج تن را بردند، وسط رود نيل، دوازده جاده خشک پيدا شد. وياران حضرت موسى، از آنها گذشتند، وبه آن طرف نيل رسيدند. فرعون واطرافيانش هم پشت سر حضرت موسى راه افتادند.
فرعون، خشک شدن رود نيل را به حساب خودش گذاشت، وگفت: اين منم که به نيل دستور دادم تا خشک شود! فکر مى کنيد جواب اين ادعاهاى فرعون را چه کسى داد؟ آب! بله، آب! به محض اينکه فرعون ويارانش به وسط جاده هاى داخل رودخانه رسيدند، آب آمد وهمه آنها را با ادعاهايشان برد، وفقط نامى از آنها در تاريخ باقى ماند. دوست داريد ببينيد بعد از آن چه شد؟ پس بقيه داستان را بشنويد...
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:23   #5
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

آفتاب وصليب
اى آدمها! بچه هاى من! راستى از رفتار شماها تعجب مى کنم. اين همه بد رفتارى با حجت هاى خدا کردن، اين همه استدلال عقلى شنيدن، اين همه معجزه ديدن، وبعد از اينها، باز هم انکار! راستى عجيب است! بله! باز هم آدمها بعد از چندى به بت پرستى برگشتند. باز هم دور بت هاى بيجان چرخيدند، بت هاى سنگى وچوبى وفلزى که خودشان ساخته بودند. دور اينها چرخيدند، وخدا را فراموش کردند. من در اين سالها، به لطف ومهربانى خدا فکر مى کردم، به خير خواهى ودلسوزى پيغمبران براى مردم فکر مى کردم، ونمک نشناسى مردم را هم مى ديدم. دوست داشتم زبان مرا مى فهميديد تا برايتان درد دل مى کردم. اما چه کنم که هم وقت شما کم است، وهم حوصله زيادى نداريد، وهم زبان مرا درست نمى فهميد. بله! بالاخره خداى مهربان، حضرت عيسى را نزد آن مردم فرستاد. او هم مثل پيغمبران ديگر، حرفهاى خوبى مى زد، نصيحت هالى جالبى به آنها مى کرد، راه را به آنها نشان مى داد. وهميشه بين آنها بود ودر غم وشادى آنها شرکت داشت. ولى انگار آن همه حرفها را به سنگ وچوب مى گفت، نه به آدمها! آدمها در گوش هايشان پنبه گذاشته بودند تا حرفهاى حضرت عيسى را نشنوند. حتى من مى ديدم که بارها مريض هاى سخت آنها را شفا داد، تا شايد قدرت خدا را ببينند، ودست از لجاجت خودشان بردارند. چند بار مرده هايى را به قدرت خدا زنده کرد. گاهى به آنها خبر داد که در خانه هايشان چه مى گذرد. اين همه کارها را، فقط براى اين انجام مى داد که مردم را به اين مدرسه سيار خدا دعوت کند، ودرس انسانيت به آنها بدهد. نتيجه سالها زحمت حضرت عيسى عليه السلام، تربيت شدن تعدادى اندک از افراد حق طلب بود. بقيه به راه نيامدند. نمک خوردند ونمکدان شکستند. کارى کردند که هنوز من از ديدن آن صحنه - که چند قرن پيش ديده ام - ناراحتم. آنها چگونه به اين کار راضى شدند؟ نمى دانم. بله، بچه هاى من! آن مردم نادان، نقشه اى کشيدند که حضرت عيسى را دار بزنند. چوبه دار را بر سر من گذاشتند ومنتظر پيغمبرشان شدند! هر چه من فرياد زدم که اين کار را نکنيد، فرياد من به گوششان نرسيد. آنها که نصيحتهاى پيغمبر خدا را گوش نمى دهند، آيا به حرف هاى زمين گوش مى دهند؟! بالاخره نقشه کشيدند. نقشه را کسى کشيده بود، به نام يهودا. از اين طرف، يهودا، برنامه اى درست کرد که حضرت عيسى کشته شود. از آن طرف، خداى بزرگ به حضرت عيسى خبر داد که دشمنان برايش نقشه کشيده اند. حضرت عيسى هم خدا را قسم داد به حق پنج تن، همان پنج نور که قبلا هم ديده بود وبه خوبى مى شناخت. خداى بزرگ، دعاى او را مستجاب کرد واو را نجات داد. مى دانيد چطور؟ خدا کارى کرد که يهوداى خيانت کار، به شکل حضرت عيسى در آمد. ومردم نادان، يهودا را به دار زدند، به خيال اينکه حضرت عيسى را کشته اند، ودر اين ميان حضرت عيسى زنده ماند. مى دانم که به ادامه داستان علاقه مند شده ايد، ودوست داريد بدانيد که بعد از آن چه شد. پس بيائيد تا باهم برويم...
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:23   #6
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

پنج نور
آنچه من در طول اين چند هزار سال ديدم، اين بود که پيغمبران گذشته، هر وقت گرفتار مى شدند دعا مى کردند، وخدا را به حق آخرين پيغمبر وخاندانش قسم مى دادند که مشکل آنها را حل کند. اين پيغمبران، به پيروان خودشان هم ياد داده بودند که آنها هم براى حل مشکلات خود، به آخرين پيغمبر وخانواده اش متوسل شوند. چند نمونه برايتان بيان مى کنم تا شما هم قدر اين خانواده نورانى را بدانيد: - حضرت نوح عليه السلام، در شدت طوفان که قرار گرفت، به آخرين پيغمبر خدا وخاندانش متوسل شد. - کلماتى که خداى بزرگ، حضرت ابراهيم را به آنها امتحان کرد، نام همان بزرگواران بود. - حضرت موسى عليه السلام در بسيارى از مشکلاتى که براى بنى اسرائيل پيش مى آمد، به آنها امر مى فرمود که با صلوات بر محمد وآل محمد، مشکل خود را حل کنند. - در زمان حضرت عيسى عليه السلام، بارها شاهد بودم که به ياران خود، مژده ظهور پيغمبر خاتم را مى داد، وبه پيروان خود سفارش مى کرد که نبوت او را قبول کنند... بچه ها! هر چه اين اسمها را بيشتر مى شنيدم، بيشتر مشتاق ديدن آنها مى شدم. روز شمارى به دقيقه شمارى رسيد. لحظه به لحظه منتظر بودم که اين افراد عزيز وبزرگوار را ببينم. يعنى همان بندگان خاص خدا که هزارها سال، فقط اسم آنها را شنيده بودم وعظمت آنها را فهميده بودم...
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:24   #7
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

انتظار زمين
نمى دانم براى شما پيش آمده که منتظر مهمان گرامى ومحبوبى باشيد؟ اگر منتظر مهمان عزيزى باشيد، لحظه شمارى براى آمدن او چه حالتى به شما مى دهد؟ هر وقت صداى زنگ در را بشنويد، به سرعت در را باز مى کنيد، به اميد آن که او بهشت در باشد. هر جا اسم او را مى شنويد، حالتان عوض مى شود. يک باره خودتان را از ياد مى بريد، وتمام وجودتان مى شود يک کلمه: او. من هم در انتظار آمدن اين مهمانان عزيزم، چنين حالتى داشتم. اينان کسانى بودند که سالها، نه، بلکه صدها سال وهزاران سال انتظارشان را داشتم تا خدا افتخار ميزبانى شان را به من بدهد. آن قدر در طول اين سالهاى دراز، اوصاف اين خانواده را شنيده بودم که آنها را بهتر از هر کسى مى شناختم، گر چه مى دانستم که تمام آنچه درباره آنها شنيده ام، به اندازه يک کلمه بوده از کتابى بزرگ، که هيچ کس تمام آن کتاب را نخوانده است. اما به همان مقدار که از خوبى هاى آنها شنيده بودم، اشتياق من براى ديدنشان روز به روز بيشتر مى شد. با تمام وجود دوست داشتم که ميزبان آنها باشم. با همه هستى خود، مى خواستم که آن عزيزان پاى خود را روى سر من بگذارند. ومن خاک پاى آن ميهمانان گرامى را همچون تاج افتخار، بر سر بگذارم. بالاخره روزى به من مژده اى دادند، مژده اى بزرگ...
به من خبر دادند که اين مهمانان عزيز گرامى قرار است به ميهمانى من بيايند. از خوشحالى در پوست خودم نمى گنجيدم. انتظار چند هزار ساله، رو به پايان داشت. اما...
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:24   #8
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

مژده بزرگ
با خودم فکر مى کردم که بچه هاى من (آدمها) خود را براى اين استقبال بزرگ وتاريخى آماده مى کنند. پيغمبرى که قرار بود روى زمين بيايد، آخرين پيغمبر خدا، وبالاترين پيغمبر بود. او همان پيام آورى بود که از حضرت آدم به بعد، همه پيغمبران خدا - که او را به چشم دل ديده اند - مژده ظهور او را داده اند. نسلها آمده ورفته اند، در انتظار ديدنش، بچه ها جوان شدند، وجوانان به پيرى رسيدند، وپيران سالخورده از دنيا رفته اند. ودر تمام اين هزاران سال، تمام مؤمنان وخداپرستان امتهاى گذشته، يک نام از پيغمبرانشان شنيده اند ومکرر شنيده اند: محمد (صلى الله عليه وآله). وهميشه اين نام را با تعظيم وبزرگداشت خاصى شنيده اند. پيش خودم مى گفتم: اين همان بزرگ بزرگوار، نور مجسم، آينه توحيد، وگل سر سبد آفرينش است که همه او را مى شناسند. اکنون چند هزار سال است که نسل به نسل اسم او را شنيده اند، وخوبى هايش را سينه به سينه، گفته اند. فکر مى کردم: حتما مى گويند: شنيدن، کى بود مانند ديدن؟ چه فرصتى بهتر از اين، که او را از نزديک ببينيم، ودر پرتو اين نور، از ظلمت ها دور شويم. البته رفتار مردم - بچه هاى خودم - نسبت به پيغمبران قبلى را ديده بودم وبه ياد داشتم. اما اين يکى حساب ديگرى داشت. اين آخرين پيغمبر خدا وبالاترين پيامبران بود. اين عزيز ويار ديرينه، پناهگاه ومشکل گشاى چند هزار ساله مردم بود. با خودم مى گفتم: رسم ادب اين است که آدم، هر جا نمک خورد، حق نمک نگه دارد، ونمکدان را نشکند ودوست داشتم مردم هم چنين باشند. البته خيلى به بچه هاى خودم - آدمها - خوشبين نبودم، چون آنها را در اين چند هزار سال ديده بودم، وبخصوص در موقع امتحانهاى سخت وحساس شناخته بودم. ولى اين امتحان، از نوع ديگر بود، واين بزرگوار، آشناى چند هزار ساله و... خلاصه، هزار فکر وبرنامه داشتم. اما چه بگويم؟ مى دانيد چه ديدم؟ ديدم که وقتى او آمد: کنگره هاى کهنه ومحکم کاخ کسرى لرزيد، آتشکده فارس - بعد از هزار سال که روشن بود - خاموش شد، درياچه ساوه که سالها آن را مى پرستيدند خشکيد، هر بتى که در هر جاى دنيا بود، سقوط کرد. - وخيلى خبرهاى ديگر، در خيلى جاهاى ديگر رخ داد. اينها را همه ديدند، ودانستند که نتيجه تولد مولود جديد است. مولود، چه کسى بود؟ مولود، از بهترين خاندان عرب بود. از خانواده اى بود که در سخت ترين حالتها وبدترين مشکلات، خشک سالى ها، قحطى ها وگرسنگى ها، در خانه آنها به روى مردم باز بود. عبد المطلب وابو طالب را، همه مردم به اين خصوصيت مى شناختند. به همين دليل، آنها سرور مکه وکليد دار خانه کعبه بودند. مردم کشورهاى ديگر هم که در مسير تجارت خود از مکه گذشته بودند، همه اين خبرها را شنيده بودند، واين خانواده را مى شناختند. واکنون، خبر تولد فرزندى از اين خاندان با اين همه عجايب، به گوش وچشم همه مردم دنيا مى رسيد. فرزند عبد الله را محمد (صلى الله عليه وآله) نام نهادند، يعني: ستوده، چون همه از خوبى هايش مى گفتند، او کودکى بود، اما نه مانند کودکان ديگر. شخصيتى شگفت ووالا داشت. واين را همه درباره اش اقرار مى کردند. او را امين قريش مى دانستند. در سيمايش نور مى ديدند، دور بودن او از همه عادتهاى زشت رايج را همه ديده بودند. غار حرا - پناهگاه او در فرار از آداب ورسوم جاهلى - را همه مى شناختند، در همان سالهاى نوجوانى وجوانى، او را مثل پيران کهن سال احترام مى کردند. وخلاصه، همه مى دانستند که در ميان آن همه تن ها، او، تنها است، نمونه ومثل ومانندى ندارد. واين را هر کس به صورتى ديده بود. وآوازه او در شهرها وکشورهاى ديگر هم پيچيده بود. اما اين همه احترام به او، تا قبل از چهل سالگى وى بود. زمانى که امين فريش چهل ساله شد، ورق برگشت. ومن کارها ورفتارهاى عجيبى از فرزندان ناسپاسم - آدمها - ديدم...
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:24   #9
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

افتخار
گفتم که تمام اين احترام ها وبرخوردهاى خوب، تا سن چهل سالگى محمد امين (صلى الله عليه وآله) بود. اما آن روز اتفاقى ديگر افتاد... محمد امين (صلى الله عليه وآله) نزديکان خود را جمع کرد. وبعد از مقدماتى - از جمله تاييد گرفتن از آنها نسبت به صداقت وراست گفتارى خود - به آنها خبر داد که خدا به او مقام پيغمبرى را داده است. رسول خدا، همين خبر را به اقوام وخويشاوندان خود داد. اما من آن روز ديدم که او را مسخره کردند، به او خنديدند، ونگذاشتند کسى به حرفش گوش دهد. آنها خودشان اقرار داشتند که کلام دروغ از او نشنيده اند. خودشان مى دانستند که کسى به پاکى وصداقت وامانت او در ميان قريش نبوده، وبرترين آفريده خدا را در ميان خود دارند. اما چرا آن روز اين گونه برخورد کردند؟ فکر مى کنم فقط به خاطر يک مطلب بود: تصور آنها اين بود که پيغمبر اسلام با اين ادعاى جديد، منافع دنيايى آنها را به هم مى زند، در حالى که پيغمبر، خير وصلاح دنيا وآخرت آن مردم را مى خواست. نه تنها چيزى از دنياى آنها نمى خواست، بلکه مشکلات آنها را همچون گذشته - بلکه بهتر از گذشته - حل مى کرد. البته آن مردم بسيار نادان بودند. ولى در همان روز اول وروزهاى بعد، هر بار چنان برخوردى با پيغمبر خدا مى شد، من بر خود مى لرزيدم. دوست داشتم کارى بکنم، که اجازه نداشتم. روزى دندان حضرتش را شکستند. روزى زباله بر سرش ريختند. چون در برابر سخنان نورانى او پاسخى نداشتند، گفتند: شاعر است وشاعرانه سخت مى گويد! گاهى هم او را جادوگر معرفى کردند وحرفهايى ديگر. من همه اين حرفها را مى شنيدم وهمه آن کارها را مى ديدم ودم بر نمى آوردم وتنها بخود مى پيچيدم. بالاخره او را از مکه بيرون کردند. او به سمت مدينه حرکت کرد. مى ديدم که گامهاى آرام ومطمئن خود را در مسير هجرت، بر سر من مى گذارد واين را همچون تاج افتخار بر سر خودم مى دانستم وهنوز به آنها افتخار مى کنم. گمان مى کنم کمتر سياره اى مثل من چنين افتخارى داشته باشد.
golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 20-03-2014, 15:41   #10
کاربر کهنه کار
 
golenarges آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 13,591
Thanks: 5,631
Thanked 29,124 Times in 8,841 Posts
پیش فرض

بنده خدا
من تا آن روز، ميزبان هزاران هزار انسان بوده ام. اما اين بنده خدا، عجيب بود. واقعا بنده خدا بود. اين ادعا را از خيلى آدمها شنيده بودم. اما غير از پيغمبران وجانشينان آنها، نديده بودم که کسى به راستى بندگى در برابر خداى بزرگ نشان دهد. گاهى بعضى از پيروان آنها هم چنين مى کردند. اما عبوديت آنها هم نسبت به اين پيغمبر، قابل ذکر نبود. او واقعا عبد الله بود وبه اين عنوان افتخار مى کرد. در حالى که تمام قدرت کائنات در اختيارش بود، ومى توانست از آن براى نابودى دشمنانش استفاده کند، اما اين کار را نمى کرد. من با تمام امکانات خودم، در اختيار او بودم. واز کارهاى زشت بعضى انسان نماها رنج مى بردم. دوست داشتم دهان باز کنم وآنها را در کام خود فرو ببرم. ولى منتظر اجازه آن بنده برگزيده خدا، آن پيغمبر بزرگ، برترين رسول الهى بودم، که به من چنين اجازه اى دهد، وآن بزرگوار اجازه نمى داد. آنجا بود که گوشه اى از صفت رحمه للعالمين بودن او را فهميدم. نه تنها فهميدم، که به گوش خود شنيدم، وبه چشم خود ديدم. مى دانيد که ما - يعنى من وآسمان وسنگها و... - هم چشم وگوش داريم. وگاهى بهتر از بعضى افراد بشر، مى شنويم ومى بينيم. اما با اين همه اقرار مى کنم که آنچه شنيدم وديدم، فقط شعاع هايى از خورشيد رحمه للعالمين بود. من کجا ودرک آن مقام کجا؟ اما به همان مقدار که ديدم، نمک خوردن ونمکدان شکستن مردم را هم ديدم. ديدم که چقدر بعضى از فرزندان ناخلف من، از اين اخلاق کريمانه وبزرگوارانه پيامبر رحمت، سوء استفاده مى کنند. من ديدم که آن پيغمبر بزرگ خدا، هيچ وقت به خاطر شخص خودش ناراحت نشد. در عوض، مى ديدم که بارها دست به دعا بلند مى کند، وهدايت مردم نادان را از خداى مهربان مى خواهد. بارها صحنه اين دعا را شاهد بودم. واز کيفيت شکايت هاى پيامبر رحمت به درگاه خدا ناراحت مى شدم. اما از طرف ديگر، از زبان همان پيغمبر - که زبان گوياى وحى الهى بود - شنيدم که خداى بزرگ، وعده اى به او داده که از شنيدن آن بسيار خوشحال شدم.
وعده حتمى خدا اين بود که: زمين - يعنى من - بالاخره در دست افراد صالح - يعنى جانشينان همين پيغمبر - قرار مى گيرد،(7) ودين حق در همه جاگسترش مى يابد(8)، وچهره من که با ظلم وستم وکارهاى زشت بعضى فرزندان ناخلف من، زشت وکريه شده، با عدالت وکارهاى صحيح انسانها، بار ديگر زيبا وديدنى مى شود.(9) من مى دانستم که وعده خدا حتما عملى مى شود. اما فکر مى کردم که اين وعده در زمان حيات خود رسول خدا صلى الله عليه وآله به انجام مى رسد، ومن پس از هزاران سال تحمل سختى ها از دست فرزندانم - يعنى شما آدمها - بالاخره به راحتى وآسايش مى رسم، يعني: زمين ديگرى مى شوم. اما... فقط شصت وسه سال فرصت يافتم که ميزبان اين پيغمبر نور باشم، که نسبت به عمر چند هزار ساله من، تنها چند لحظه حساب مى شد. اين مردمان جفا کار بى وفا، پيغمبر خود را از من گرفتند، ومرا با خاطرات خوش آن شصت وسه سال تنها گذاشتند. من، در سال يازدهم هجرى، در حالى که در انتظار تحقق وعده هاى حتمى الهى لحظه شمارى مى کردم، بدن پاک پيامبر خدا را در برگرفتم. واز آن روز تا کنون، چشمى گريان در سوگ او، وچشمى به راه براى انجام وعده پيروزى او دارم.



(7) سوره انبياء، آيه 105.
(8) سوره نور، آيه 54.
(9) سورن حديد، آيه 17.

golenarges آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ویژه نامه ولادت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف محبّ الزهراء روزشمار ایام 172 25-05-2016 08:30
خصوصيات جسمى، اخلاقى و كرامات امام زمان(علیه السلام) خادم الزینب امام زمان عجل الله تعالی فرجه 1 15-09-2013 07:52
هفت لایه بودن جو زمین منتقمُ الزهراء مباحث قرآنی 0 07-09-2013 20:22
آيا حجت بودن امام زمان (ع) مخالف آيه 165 سوره نساء نيست؟ اشاره اعتقادي 0 24-03-2013 19:22
چرا اهل تسنن براي نماز از مهر استفاده نمي كنند لكن شيعه استفاده مي كند؟ يادشهيد پرسش‎ و‎ پاسخ‎ 0 02-04-2012 14:23

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 12:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1