شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > اهل بيت (عليهم السلام) > اميرالمومنين (ع)


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 19-02-2012, 13:29   #1
اخراج شده
 
يادشهيد آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 3,189
Thanks: 8,807
Thanked 4,774 Times in 2,280 Posts
پیش فرض خصوصيات حکومت حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام

خصوصيات حکومت حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام (1)







يکي از موضوعاتي که حقيقتاً از برکات اين ماه است، توجه به زندگي اميرالمؤمنين و مولي المتقين، علي بن ابيطالب عليه السلام است. ما هيچ وقت اين قدر توفيق پيدا نمي کنيم که به زندگي اميرالمؤمنين دقيق بشويم و مفاهيم مختلف و ابعاد عظيم اين زندگي را مورد مطالعه قراربدهيم. نه مردم معمولي، نه گويندگان و بخصوص مسؤولان کشور اسلامي - که امروز بيش از همه به اين مطالعه وشناخت احتياج دارند - اين فرصت را در ماههاي ديگر کمتر به دست مي آورند. هرکس هر مسؤوليتي دارد - از بالا تا پايين - احتياج دارد که با زندگي اميرالمؤمنين و ابعاد و ريزه کاريهاي آن آشنا بشود.
برحسب روايات مختلف، سنين عمر آن بزرگوار، از 58سال تا 60سال و 63سال و 65سال ذکر شده است؛ اما مشهور 63سال است يعني همان سن نبي اکرم صلي الله عليه وآله و سلم -ليکن بيشترين معارفي که از آن بزرگوار نقل شده، مربوط به همان چهار سال و نه ماه يا ده ماه حکومت آن حضرت است، که هنگامه يي از شگفتي است. هرچه انسان نگاه مي کند، مي بيند واقعاً مثل يک اسطوره است. ابعاد اين زندگي کمتراز پنج ساله که در آن اميرالمؤمنين حکومت کرده، حتي براي ذهن معمولي انسان قابل تصوير نيست.
ببينيد حکومتها در دنيا چکاره اند. انسان نقصهاي حکومتها را در طول تاريخ مشاهده کند؛ تلقيها و معارف غلطي که از حکومتها در ذهنهاست. وقتي کسي حاکم است، وقتي کسي قدرتمند است؛ وقتي شمشير در دستش است، همه متوقعند که او مطلق العنان باشد؛ هر کاري که مي خواهد، بکند و التذاذهاي زندگي را مورد بهره برداري قرار بدهد. در او، مصلحت انديشي، سياسيکاري، برخورد با حقايق به شکلهاي گوناگون - نه به شکل واحد و يکسان - مورد انتظار است. اگر غير از اين باشد، تعجب مي کنند؛ چون عمل بر اين روال بوده است. حکومت اميرالمؤمنين، حکومتي است که همه ي اين تلقيهاي غلط را نسخ کرده است.
البته آن بزرگوار مکرّر اظهار کرده و گفته که من آنچه دارم، بخشي و رشحه يي از آن چيزي است که نبي اکرم صلي الله عليه و آله و سلم داشته و به من آموخته است. در يکي از قضاياي مربوط به زهد اميرالمؤمنين، آن راوي يي که خدمت حضرت رفته بود، مي گويد: ديدم که اين بزرگوار، نان خشکي را با کيفيت کذايي با زحمت مي خورد. گفتم که يا اميرالمؤمنين! چرا اين قدر به خودت زحمت مي دهي؟ گريه کرد و گفت: پدرم به قربان آن کسي که در تمام مدت عمر، يا شايد مثلاً مدت حکومت، شکم خود را از نان گندم پرنکرد: يعني پيامبراکرم اين، وضع اميرالمؤمنين و شاگردي او نسبت به پيامبر است. به هر حال، آنچه که از حکومت اميرالمؤمنين در مقابل ماست، چيزعجيبي است. اگر خطوط زندگي اميرالمؤمنين در اين چند سال برجسته است، شايد يک علتش اين باشد که مخالفان عمداً سعي کردند که نسبت به آن بزرگوار عيبجويي کنند. از لابلاي عيبجوييهاي آن ها، حقايق زيادي معلوم شده است. من امروز مي خواهم چند جمله يي در اين باره صحبت کنم؛ يعني زندگي آن بزرگوار در مقام يک حاکم. البته آن کسي که بايد از اين نکات درس بگيرد، اوّل خود منم و بعد هم همه ي مسؤولان کشور در سطوح مختلف؛ اما مردم معمولي هم بايستي درسهاي زيادي را از اين زندگي فرابگيرند.
قاطعيت و صلابت در راه حق، اوّلين خصوصيت

اگر ما خصوصيات زندگي حکومتي اميرالمؤمنين- يعني علي به عنوان يک حاکم - را در نظر بگيريم، مي بينيم که چند خصوصيت عمده در اين زندگي هست.
اوّل، قاطعيت و صلابت در راه حق است. اين خصوصيت، اگر بگوييم مهمترين، حداقل بارزترين خصوصيت زندگي اميرالمؤمنين است. آن چيزي که اوّل از اين دستگاه حکومت مشاهده مي شود، اين است که اميرالمؤمنين بعد از تشخيص حق، هيچ چيزي نمي تواند جلوي راه حق او را بگيرد. پيامبر درباره ي او فرموده است: « خشن في ذات الله » (1) اميرالمؤمنين از جمله ي کساني است که در راه خدا، هيچ کس و هيچ چيزي نمي تواند جلوي او را بگيرد ومانع او بشود؛ آنچه را که تشخيص داد، بدون هيچ گونه مبالاتي عمل مي کند. اگر به سرتاسر زندگي اميرالمؤمنين نگاه کنيد، اين خصوصيت را مشاهده مي کنيد؛ قاطعيت و صلابت. از اوّل نشستن بر مسند حکومت، اميرالمؤمنين اين قاطعيت و صلابت را نشان مي دهد. يعني حکومت وقتي که به نام خدا و براي خدا و براي اجراي احکام الهي است، بايد تحت تأثير هيچ ملاحظه يي که مخالف با حق باشد، قرار نگيرد. اين، آن منطقي است که اميرالمؤمنين دنبال مي کرد. اگر دشمنان علي بن ابي طالب عليه السلام را مشاهده کنيد، مي بينيد که اين قاطعيت چه قدر مهم است.
اميرالمؤمنين با سه گروه رو به رو شد: قاسطين، ناکثين و مارقين؛ آن کساني که ظلم کردند، آن کساني که بيعت را شکستند، آن کساني که از دين خارج شدند. يک دسته، آن دسته ي اهل شام بودند؛ يعني اصحاب معاويه و عمر و عاص، که بعضي از اينها سابقه ي اسلام نسبتاً طولاني هم داشتند، و بعضي هم جديد الاسلام بودند؛ يعني دو، سه سال از زمان پيامبررا به مسلماني گذرانده بودند و چيزي از آن زمان را درک نکرده بودند؛ عمده ي دوران اسلامشان، متعلق به بعد از زمان پيامبر بود. بعضيها هم بودند که در همان جناح شام، جزو اصحاب پيامبر محسوب مي شدند. اينها قدرتي بودند که از لحاظ سياسي قوي، از لحاظ مالي قوي، ازلحاظ مانورهاي حکومتي قوي، با امکانات فراوان، در مقابل اميرالمؤمنين قرار داشتند. اميرالمؤمنين، هيچ ملاحظه يي در برابر آنها نکرد.
البته اين نبود که آن حضرت، حاکم شام را فقط فاسق بداند و با او مبارزه کند؛ چون در ميان حکام اميرالمؤمنين، همه که عادل نبودند.
وقتي که علي بن ابيطالب به حکومت رسيد، اينها حاکم بودند، همه هم بودند؛ اينها که عادل نبودند. عدالت، شرط فرمانداري و استانداري اميرالمؤمنين نبود؛ آدمهاي ضعيف الايماني هم در ميانشان وجود داشتند. زياد بن ابيه، ظاهراً از قبل از زمان اميرالمؤمنين، در همين فارس و کرمان و اين مناطق حاکم بود زمان اميرالمؤمنين، در همين فارس و کرمان و اين مناطق حاکم بود؛ زمان اميرالمؤمنين هم حاکم بود؛ امام حسن هم که به خلافت رسيدند، بازحاکم بود؛ البته بعد هم به معاويه ملحق شد. بنابراين، مسأله، مسأله ي ظلم بود؛ مسأله ي تغيير روش خط اسلامي و تغيير جهت دادن به زندگي مسلمين بود. اين بود که اميرالمؤمنين ايستادگي کرد و تحت تأثير هيچ ملاحظه يي قرار نگرفت.
ازآن مشکلتر، اصحاب جمل بودند که عايشه ي ام المؤمنين، با آن احترامي که بين مسلمين دارد، جزو اينهاست، طلحه و زبير نيز دو نفر از اقدمين مسلمانان، از صحابيهاي بزرگ پيامبر، از دوستان خود اميرالمؤمنين و بعضاً خويشاوند- زبير، پسرعمه ي اميرالمؤمنين و پيامبر بود- اينها همه يک طرف مجتمع بودند، و علي عليه السلام يک طرف ديگر او تکليفش را تشخيص داد و قاطع حرکت کرد.
من وقتي در مقياس زمان خودمان مقايسه مي کنم، مي بينم که زندگي امام بزرگوارمان( رضوان الله تعالي عليه ) عکس و تصويري ازهمان زندگي است. روشها، منطبق با همان روشهاي اميرالمؤمنين، قاطع و بي ملاحظه. اميرالمؤمنين، مرد سنگدلي نبود. رحيمتر از او، دل نازک ترازاو، گريه کننده تر از او - اما در مقابل ضعفا، در مقابل کساني که حقّ آنها تضييع مي شود - چه کسي بود؟ اما آن جايي که حقّ تهديد مي شود، اميرالمؤمنين صلابتي از خودش نشان مي دهد که نظيرش را در طول تاريخ اسلام نمي شود پيدا کرد.
جناح منحرف در مسأله ي ولايت

وضع اميرالمؤمنين، حقيقتاً هم خيلي مشکل بوده است. زمان پيامبر، جنگها، صف کشيها و جناح بنديها، جناح بنديهاي واضحي بود؛ کفر بود و ايمان، شرک بود و توحيد، شرک واضح بود، منافقاني هم که بودند، منافقان شناخته شده يي بودند، پيامبر منافقان خودش را هم مي شناخت؛ منافقاتي که در مدينه بودند، منافقاني که از مدينه فرار کردند و به طرف مکّه رفتند؛ «فمالکم في المنافقين فئتين و الله ارکسهم بما کسبوا».(2)انواع و اقسام منافقان در زمان پيامبربودند؛ منافقاني که تا اشتباهي مي کردند، درباره شان آيه يي نازل مي شد و حقايق روشن مي گرديد؛ پيامبر بيان مي کرد، همه مي فهميدند؛ اشتباهي در کار نمي ماند. اما در زمان اميرالمؤمنين، بزرگترين مشکل، وجود يک جناح علي الظاهر مسلمان، با همه ي شعارهاي اسلامي، اما در اساسيترين مسأله ي دين منحرف بود؛ يعني همان کساني که مقابل اميرالمؤمنين قرار گرفتند.
ولايت، اساسي ترين مسأله ي دين

اساسي ترين مسأله ي دين، مسأله ي ولايت است؛ چون ولايت، نشانه و سايه توحيد است. ولايت، يعني حکومت؛ چيزي است که درجامعه ي اسلامي متعلق به خداست، و از خداي متعال به پيامبر، و از او به وليّ مؤمنين مي رسد. آنها در اين نکته شک داشتند، دچار انحراف بودند و حقيقت را نمي فهميدند؛ هر چند ممکن بود سجده هاي طولاني هم بکنند! همان کساني که در جنگ صفين از اميرالمؤمنين رو بر گرداندند و رفتند به عنوان مرزباني در خراسان و مناطق ديگر ساکن شدند، سجده هاي طولاني يک شب يا ساعتهاي متمادي مي کردند؛ اما فايده اش چه بود که انسان اميرالمؤمنين را نشناسد، خط صحيح را - که خط توحيد و خط ولايت است، نفهمد و بورد مشغول سجده بشود! اين سجده چه ارزشي دارد؟
بعضي از روايات باب ولايت نشان مي دهد که اين طور افرادي اگر همه ي عمرشان را عبادت بکنند، اما وليّ خدا را نشناسند، تا به دلالت او حرکت بکنند و مسير را با انگشت اشاره ي او معلوم نمايند، اين چه فايده يي دارد؟« و لم يعرف ولاية وليّ الله فيواليه و يکون جميع اعماله بدلالته »(3) اين، چه طور عبادتي است؟! اميرالمؤمنين با اينها درگير بود.
دستي که بايد قطع کرد

اين جمله يي که اميرالمؤمنين فرمودند، چيز عجيبي است: «ايّها النّاس ان احقّ النّاس بهذا الامراقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه فان شغب شاغب استعتب»(4) اگر کسي درمقابل اين مسير صحيحي که من در پيش گرفته ام، فتنه گري و آشوبگري بکند، نصيحتش مي کنيم که برگردد؛ اما اگر ابا کرد، رويش شمشير مي کشيم؛ » فان ابي قوتل»(5)
اگر کسي از اين طريق تخطي بکند، با شمشير علوي مواجه مي شود. در همين خطبه مي فرمايد: «الا و انّي اقاتل رجلين »(6) من با دو کس مي جنگم: « رجلا ادعي ما ليس له و اخر منع الذي عليه؛ » (7) يکي آن کسي که چيزي را که متعلق به او نيست- مالي را، مقامي را، حقّي را که به او تعلق ندارد-بخواهد دست بيندازد و بگيرد؛ نفر دوم کسي است که حقّي را که برگردن اوست و بايد ادا بکند، ادا نکند. مثلاً بايد به جهاد برود، اما نرود؛ بايد اداي مال بکند، اما نکند؛ بايد در اجتماع مسلمين شرکت کند، اما نکند. او قاطعانه اين مطالب را مي فرمود. «و قد فتح باب الحرب بينکم و بين اهل القبلة و لا يحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصبّر»(8) باب جنگ با اهل قبله بر روي شما باز شد. زمان پيامبر، چه موقع چنين چيزي بود؟
عمار ياسر در جنگ صفين ملتفت شد که در يک گوشه ي لشکر همهمه است. خودش را رساند، ديد يک نفر آمده و سوسه کرده که شما با چه کساني داريد مي جنگيد، طرف مقابل شما مسلمانند و نماز مي خوانند و جماعت دارند!
يادتان است که در جنگ تحميلي، وقتي بچه هاي ما مي رفتند سنگرهاي دشمن را مي گرفتند و آنها را اسير مي کردند و به داخل سنگر مي آوردند، وقتي جيبهايشان را مي گشتند، مهر و تسبيح پيدا مي کردند! آنها جوانان مسلمان شيعه ي عراقي بودند که مهر وتسبيح در جيبشان بود؛ اما طاغوت شيطان از آنها استفاده مي کرد. اين دست مسلمان تا وقتي ارزش دارد و دست مسلمان است، که به اراده ي خدا حرکت کند. اگر اين دست به اراده ي شيطان حرکت کرد، همان دستي مي شود که بايد قطعش کرد. اين را اميرالمؤمنين خوب تشخيص مي داد.
عمار ياسر، افشا کننده ي فتنه ها

علي ايّ حال، اين وسوسه را چند بار در لشکر صفين به وجود آوردند و هر دفعه هم به گمانم عمار بود که خودش را رساند و فتنه را افشا کرد. عمار جمله يي با اين مضمون گفت که جنجال نکنيد، حقيقت را بشناسيد. اين پرچمي که در مقابل شماست، من ديدم که به جنگ پيامبرآمد و زير اين پرچم، همان کساني ايستاده بودند که الان ايستاده اند؛ و پرچمي را ديدم - اشاره به پرچم اميرالمؤمنين -که در مقابل آن پرچم بود و زير آن پيامبر و همان کساني که امروز ايستاده اند -يعني اميرالمؤمنين - بودند؛ چرا اشتباه مي کنيد؟ چرا حقيقت را نمي شناسيد.
اين، بصيرت عمار را نشان مي دهد. بصيرت، چيز خيلي مهمي است. من در تاريخ هرچه نگاه کردم، اين نقش را در عمار ياسر ديدم. مواردي را که عمار ياسر خودش را براي روشنگري رسانده بود، من در جايي يادداشت کرده ام؛ اما دم دستم نبود که بخواهم پيدا کنم و در اين جا مطرح نمايم. خداي متعال، اين مرد را از زمان پيامبر براي زمان اميرالمؤمنين ذخيره کرد، تا در اين مدت به روشنگري و بيان حقايق بپردازد.
بصيرت مايه ي ايستادگي و مقاومت

من از سابق مکرّر گفته ام که اگر ملتي قدرت تحليل خودش را از دست بدهد، فريب و شکست خواهد خورد. اصحاب امام حسن، قدرت تحليل نداشتند؛ نمي توانستند بفهمند که قضيه چيست و چه دارد مي گذرد. اصحاب اميرالمؤمنين، آنهايي که دل او را خون کردند، همه مغرض نبودند؛ اما خيلي از آنها -مثل خوارج - قدرت تحليل نداشتند. قدرت تحليل خوارج ضعيف بود. يک آدم ناباب، يک آدم بدجنس، يک آدم زبان دار پيدا مي شد و مردم را به يک طرف مي کشاند؛ شاخص را گم مي کردند. در جاده، هميشه بايد شاخص مورد نظر باشد. اگر شاخص را گم کرديد، زود اشتباه مي کنيد. اميرالمؤمنين مي فرمود: «و لا يحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر».(9) اوّل، بصيرت، هوشمندي، بينايي، قدرت فهم و تحليل، و بعد صبر و مقاومت و ايستادگي. از آنچه که پيش مي آيد، انسان زود دلش آب نشود راه حقّ، راه دشواري است.
تمام قدرتمندان و ستمگران عالم آمدند، بر تل باطل چيزي افزودند. همه ي شيطان صفتان در طول تاريخ و در زمان ما آمدند، براين سد باطل - که مقابل راه اميرالمؤمنين و بندگان خدا را مي گيرد- چيزي اضافه کردند حق مي خواهد اين تل را از سر راه بردارد و اين سد را بشکافد؛ کار آساني نيست. کار سختي است. تحمل و صبر و ظرفيت و رجوع به قدرت نفساني و جوشندگي از درون لازم دارد، تا انسان بتواند راه حق را برود. البته وقتي که انسان توانست راه حقّ را هموار کند، آن وقت زندگي، زندگي لذتبخشي است. زندگي يي که در آن ظلم نباشد، زندگي يي که در آن زورگويي نباشد، زندگي يي که در آن تحميل نباشد، زندگي يي که در آن شيطان بر اعمال و افکار انسان مسلط نباشد، زندگي بسيار روحاني و معنوي يي است.
پي‌نوشت‌ها:

1-بحار الانوار، ج 21، ص385.
2- نساء: 88.
3- الاصول من الکافي، ج2، ص19.
4- نهج البلاغه، خطبه ي 173.
5-همان.
6-همان.
7-همان.
8-همان.
9- نهج البلاغه، خطبه ي 173.

منبع :
شخصيت و سيره ي معصومين(علیهم السلام)در نگاه رهبر انقلاب اسلامي(جلد 7)
( شخصیت و سیره امام زمان (علیه السلام))
،ناشر موسسه فرهنگي قدر ولايت - 1383
يادشهيد آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 19-02-2012, 13:32   #2
اخراج شده
 
يادشهيد آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 3,189
Thanks: 8,807
Thanked 4,774 Times in 2,280 Posts
پیش فرض


خصوصيات حکومت حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام (2)




خوارج چه کساني بودند؟

من درباره ي اين خوارج، خيلي حساسم. در سابق، روي تاريخ و زندگي اينها، خيلي هم مطالعه کرد. در زبان معروف، خوارج را به مقدسهاي متحجر تشبيه مي کنند؛ اما اشتباه است. مسأله ي خوارج، اصلاً اين طوري نيست. مقدس متحجر گوشه گيري که به کسي کاري ندارد و حرف تو را هم قبول نمي کند، اين کجا، خوارج کجا؟ خوارج مي رفتند سرراه مي گرفتند، مي کشتند، مي دريدند و مي زدند؛ اين حرفها چيست؟ اگر اينها آدمهايي بودند که يک گوشه نشسته بودند و عبا را بر سر کشيده بودند؛ اميرالمؤمنين که با اينها کاري نداشت. عده يي از اصحاب عبدالله بن مسعود در جنگ گفتند: « لا لک و لا عليک » حالا خدا عالم است که آيا عبدالله بن مسعود هم خودش جزو اينها بود، يا نبود؛ اختلاف است. من در ذهنم اين است که خود عبدالله بن مسعود هم متاسفانه جزو همين عده بوده است. اصحاب عبدالله بن مسعود، مقدس مآبها بودند. به اميرالمؤمنين گفتند: در جنگي که تو بخواهي بروي با کفار و مردم روم و ساير جاها بجنگي، ما با تو مي آييم و در خدمتت هستيم؛ اما اگر بخواهي با مسلمانان بجنگي- با اهل بصره و اهل شام - ما در کنار تو نمي جنگيم؛ نه با تو مي جنگيم، نه بر تو مي جنگيم. حالا اميرالمؤمنين اينها را چه کار کند؟
آيا اميرالمؤمنين اينها را کشت؟ ابداً حتي بداخلاقي هم نکرد. خودشان گفتند ما را به مرزباني بفرست. اميرالمؤمنين قبول کرد و گفت لب مرز برويد و مرزداري کنيد. عده يي را طرف خراسان فرستاد. همين ربيع بن خثيم - خواجه ربيع معروف مشهد - ظاهراً آن طور که نقل مي کنند، جزو اينهاست. با مقدس مآبهاي اين طوري، اميرالمؤمنين که بداخلاقي نمي کرد؛ رهايشان مي کرد بروند. اينها مقدس مآب آن طوري نبودند؛ اما جهل مرکب داشتند؛ يعني طبق يک بينش بسيار تنگ نظرانه و غلط، چيزي را براي خودشان دين اتخاذ کرده بودند و در را ه آن دين، مي زدند و مي کشتند و مبارزه مي کردند!
البته رؤسايشان خود را عقب مي کشيدند. اشعث بن قيس ها و محمّد بن اشعث ها هميشه عقب جبهه اند؛ اما در جلو، يک عده آدمهاي نادان و ظاهربين قرار دارند که مغز اينها را از مطالب غلط پرکرده اند و شمشير هم به دستشان داده اند و مي گويند جلو برويد؛ اينها هم جلو مي آيند، مي زنند، مي کشند و کشته مي شوند؛ مثل ابن ملجم. خيال نکنيد که ابن ملجم مرد خيلي هوشمندي بود؛ نه، آدم احمقي بود که ذهنش را عليه اميرالمؤمنين پرکرده بودند و کافر شده بود. او را براي قتل اميرالمؤمنين به کوفه فرستادند. اتفاقاً يک حادثه ي عشقي هم مصادف شد و او را چند برابر مصمم کرد و دست به اين کار زد. خوارج اين گونه بودند تا بعد هم همين طور ماندند.
مناظره حجاج بن يوسف با يک نفر از خوارج

در برخورد خوارج با خلفاي بعد - مثل حجاج بن يوسف-جرياني را يادداشت کرده ام که برايتان نقل مي کنم. مي دانيد که حجاج آدم خيلي سخت دل قسي القلب عجيبي بود و اصلاً نظير ندارد؛ شايد شبيه همين حاکم فعلي عراق - صدام - باشد؛ اتفاقاً او هم حاکم همين عراق بود!منتها روشهاي اين، روشهاي پيشرفته تري است! صدام، وسايل کشتن و شکنجه را دارد؛ اما او فقط يک شمشير و مثلاً نيزه و تيغ و از اين چيزها داشت. البته حجاج فضايلي هم داشت، که حالاييها الحمدلله آن فضايل را هم ندارند! حجاج، فصيح و جزو بلغاي عرب بود. خطبه هايي که حجاج در منبر مي خوانده، جزو خطبه هاي فصيح و بليغي است که جاحظ در «البيان و التبيين» نقل مي کند. حجاج حافظ قرآن بود؛ اما مردي خبيث و دشمن عدل و دشمن اهل بيت و پيامبر و ال پيامبر بود؛ چيز عجيبي بود. يکي از اين خوارج را پيش حجاج آوردند. حجاج شنيده بود که اين شخص، حافظ قرآن است. به او گفت: «أجمعت القران»؛ قرآن را جمع کرده يي؟ منظورش اين بود که آيا قرآن را در ذهن خودت جمع کرده يي؟ اگر به جوابهاي سربالا و تند اين خارجي توجه کنيد، طبيعت اينها معلوم مي شود. پاسخ داد: «أمفرقا کان فاجمعه »: مگر قرآن پراکنده بود که من جمعش کنم؟ البته مقصود او را مي فهميد، اما مي خواست جواب ندهد. حجاج با همه ي وحشيگريش، حلم بخرج داد و گفت: «أفتحفظه»؛ آيا قرآن را حفظ مي کني؟ پاسخ شنيد که: «أخشيت فراره فاحفظه»مگر ترسيدم قرآن فرار کند که حفظش کنم؟ دوباره يک جواب درشت! ديد که نه، مثل اين که بنا ندارد جواب بدهد. حجاج پرسيد: « ما تقول في اميرالمؤمنين عبدالملک»؛ درباره ي اميرالمؤمنين عبدالملک چه مي گويي؟ عبدالملک مروان خبيث؛ حليفه اموي. آن خارجي گفت: «لعنه الله و لعنک معه »؛ خدا او را لعنت کند و تو را هم با او لعنت کند! ببينيد، اينها اين طور خشن و صريح و روشن حرف مي زدند. حجاج با خونسردي گفت: تو کشته خواهي شد؛ بگو ببينم، خدا را چگونه ملاقات خواهي کرد؟ پاسخ شنيد که «القي الله بعملي و تلقاه انت بدمي »؛ من خدا را با عملم ملاقات مي کنم، تو خدا را با خون من ملاقات مي کني! ببينيد، برخورد با اين گونه آدمها مگرآسان بود؟ اگر آدمهاي عوام، گير چنين آدمي بيفتند، مجذوبش مي شوند. اگر آدمهاي غير اهل بصيرت، چنين انساني را ببينند، محوش مي شوند؛ کما اين که در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام شدند.
جنگ نهروان

طبق روايتي که نقل شده در اوقات جنگ نهروان، اميرالمؤمنين داشتند مي رفتند؛ از اصحابشان يک نفر هم در کنار ايشان بود. همان نزديکهاي جنگ نهروان، صداي قرآني در نيمه شب شنيده شد: «أمّن هو قانت اناء الّليل ».(1) با لحن سوزناک وزيبايي، آيه ي قرآن مي خواند. اين کسي که با اميرالمؤمنين بود، عرض کرد: يا اميرالمؤمنين! اي کاش من مويي در بدن اين شخصي که قرآن را به اين خوبي مي خواند، بودم؛ چون او به بهشت خواهد رفت و جايش غير از بهشت جاي ديگري نيست. حضرت جمله يي قريب به اين مضمون فرمودند که به اين آساني قضاوت نکن؛ قدري صبر کن. اين قضيه گذشت. تا اين که جنگ نهروان به وقوع پيوست. در اين جنگ، همين خوارج متحجّر خشمگين بدزبان غدار متعصب شمشير به دست و مسلح، در مقابل اميرالمؤمنين قرار گرفتند. حضرت گفت: هر کس برود، يا زير اين علم بيايد، با او نمي جنگم. عده يي آمدند، اما حدود چهارهزار نفري هم ماندند و حضرت در اين جنگ، همه ي اينها را از دم کشت. از لشکر اميرالمؤمنين، کمتر از ده نفر شهيد شدند؛ اما از لشکر خوارج، از آن حدود چهارهزار يا شش هزار نفر، کمتر از ده نفر زنده ماندند؛ همه کشته شدند!جنگ، با پيروزي اميرالمؤمنين تمام شد. خيلي از کشته شده ها، مردم کوفه يا اطراف کوفه بودند؛ همينهايي که در جنگ صفين و جنگ جمل، هم جبهه و همسنگر بودند؛ منتها ذهنهايشان اشتباه کرده بود. حضرت با تأثر خاصي، همراه با اصحاب خود در ميان کشته ها راه مي رفتند. اينها همين طور به صورت دمر روي زمين افتاده بودند. حضرت مي گفت اينها را برگردانيد، بعضيها را مي گفت بنشانيد. مرده بودند، اما حضرت با آنها حرف مي زد. در اين حرف زدنها، يک دنيا حکمت و اعتبار در کلمات اميرالمؤمنين هست. بعد به يک نفر رسيدند، حضرت او را برگرداندند و نگاهي به او کردند و خطاب به آن کسي که در آن شب با ايشان بود، فرمودند: آيا اين شخص را مي شناسي؟ گفت: نه، يا اميرالمؤمنين! فرمود: او همان کسي است که در آن شب آن آيه را آن طور سوزناک مي خواند و تو آرزوکردي که مويي از بدن اوباشي! او آن طور سوزناک قرآن مي خواند، اما با قرآن مجسم اميرالمؤمنين - مبارزه مي کند! آن وقت علي بن ابيطالب با اينها جنگيد و اينها را قلع و قمع کرد. البته خوارج به طور کامل قلع و قمع و ريشه کن نشدند اما هميشه به صورت يک اقليت محکوم ومطرود باقي ماندند. اين طور نبود که آنها بتوانند تسلط پيدا کنند؛ هدفشان بالاتر از اين حرفها بود.
زهد، دومين خصوصيت

بعد دوم زندگي اميرالمؤمنين، بعد زهد آن حضرت است، که اگر بخواهيم وارد صحبتش بشويم. فصل مبسوط عجيبي است. اين زهد اميرالمؤمنين، واقعاً زهد خيلي عجيبي است. البته عرض کردم، نه اين که من بگويم، خود علي بن ابيطالب فرموده است. توقع نيست که من و امثال من، مثل علي بن ابيطالب زندگي کنيم؛ خود آن بزرگوارگفتند که نمي توانيد
چند سال قبل از اين- اوقات رياست جمهوري - من در نماز جمعه يک وقت راجع به همين قضيه صحبت کردم و گفتم که از ماها نخواسته اند آن طور باشيم؛ چون نمي توانيم. بعداً يک نفر به من نامه نوشت که شما از زير بار فرار مي کنيد و براي اين که آن گونه زندگي نکنيد، مي گوييد از ما نخواسته اند!نه، بحث اين نيست که من بگويم يا من بخواهم؛ امثال من کوچکتر از آنند؛ بشر معمولي اصلاً ضعيفتر از اين حرفهاست. کما اين که اميرالمؤمنين هم اين زهد را در همان زمان بر عيال خودش تحميل نمي کرد. در آن زمان کسي که اين زهد را داشت، خود علي بود؛ حتي نه امام حسن، حتي نه امام حسين، حتي نه همسران بزرگوارش. هيچ جا نداريم که اميرالمؤمنين عليه السلام در خانه اش اين طوري زندگي مي کرده است. نه، خوراک شخص اميرالمؤمنين، در يک کيسه ي سر به مهر پيچيده بود؛ مي آوردند، باز مي کرد، مي ريخت، مي خورد، بعد سرش را مهر مي زد و در جايي مي گذاشت؛ در خانه هم زندگي معمولي خودشان را داشتند. شخص اميرالمؤمنين، اصلاً فوق طبيعت معمول بشري است. مگر کسي مي تواند اين طور زندگي بکند؟ درس عجيبي است. اين، براي آن است که من و شما جهت را بفهميم.
من ازخود مرحوم علامه ي طباطبايي ( رضوان الله تعالي عليه ) شنيدم؛ نمي دانم اين را در جايي هم نوشته اند، يا نه. ايشان مي فرمودند: امام که به ما مي گويد به طرف من بياييد، مثل آن کسي است که در قله ي کوهي ايستاده و به مردمي که در دامنه هستند، مي گويد به اين طرف بياييد. اين معنايش آن نيست که هر يک از اين راهروان و کوهنوردان مي توانند به آن قله برسند. نه، مي گويد راه اين طرف است، بايد اين طرف بياييد، کسي پايين نرود، کسي طرف سقوط نرود. يعني اگر مي خواهيد درست حرکت کنيد، راه حرکت اين طرفي است که من ايستاده ام.
برادران! اميرالمؤمنين مي گويد زندگي به سمت زهد بايد برود. امروز در جمهوري اسلامي، اگر ما احساس بکنيم که زندگي به سمت اشرافيگري مي رود، بلاشک اين انحراف است؛ برو برگرد ندارد. ما بايد به سمت زهد حرکت بکنيم. نمي گوييم هم زهدهاي آن چناني، که متعلق به اولياء الله است؛ نه، مسؤولان درجه ي يک، مسؤولان درجه ي دو، تا آن مسؤولان درجات بعد هم بايد در حد خود زهد داشته باشند؛ بعد هم به عامه ي مردم مي رسد. عامه ي مردم هم نبايد اسراف و تجمل گرايي بکنند. اين طور نيست که زهد فقط مخصوص مسؤولان باشد. اين مهريه هاي گران قيمت که براي عقدها دخترهايشان مي گذارند، خطاست. نمي گويم حرام است، اما پديده ي بد و زشتي در جامعه است؛ زيرا ارزشهاي انساني را تحت الشعاع ارزش طلا و پول قرار مي دهد.
در محيط و جامعه ي اسلامي، قضيه اين نيست. همين کار حلال را پيامبرنکرد. بعضي مي گويند پيامبرحلال کرده، اما شما حرام مي کنيد؟! نه، ما هم حرام نمي کنيم. پيامبر نخواسته که محدود کند؛ محدود هم نکرده است. شما برو، هرچه مي خواهي بکن. اصلاً همه ي زندگيت را روي هم بگذار و جهيزيه ي دخترت بکن، يا مهر عروست بکن. بحث سر اين است که اين کار، صحيح و عاقلانه و منطبق بر خواست و مصلحت اسلامي نيست.
پيامبر، دختر خودش را، اميرالمؤمنين، دختران خودش را؛ و خانواده ي پيامبر، با همان بيست و پنج اوقيه - مثقال نقره يي که در آن زمان بوده - به خانه ي بخت فرستادند. دو، سه سال قبل که حسا ب کرديم، اين ميزان نقره، تقريباً در حد دوازده هزار تومان فعلي مي شود.
اين وضع زندگيهاي تجمل آميز، اين روز به روز افزون بر ظواهر تجملاتي، در زندگيهاي شخصي غلط است. گاهي اوقات ممکن است لازم باشد مظاهر عمومي - مثل يک خيابان يا يک ميدان را خيلي هم قشنگ و زيبا درست بکنند؛ آن محل بحث نيست؛ بحث سرشخص من و شماست.
درس زهد به فرمانداران

اين، زندگي اميرالمؤمنين عليه السلام است؛ ياد هم مي داد. حضرت يک وقت کسي که مي خواست احتمالاً به عنوان فرماندار به شهري بفرستد، به او گفت: فردا بعد از نماز ظهر پيش من بيا. حالا هم تقريباً معمول است که اگر مي خواهند فرماندار يا استانداري را به جايي بفرستند، آن حاکم يا آن مسؤول، او را مي خواهد و اگر سفارشاتي دارد، به او توصيه مي کند.
آن شخص نقل مي کند که فردا بعد از نماز ظهر، به همان جايي رفتم. که اميرالمؤمنين مي نشستند؛ يعني دکه يي که حضرت براي اين کار در کوفه معين کرده بودند. ديدم که در مقابل اميرالمؤمنين، يک کاسه ي خالي و يک کوزه ي آب هست. يک خرده که گذشت، به خدمتکارش اشاره کرد و فرمود که آن بسته ي من را بياور. گفت ديدم بسته ي سر به مهري را آوردند. اين کيسه مهر و موم شده بود، تاکسي نتواند آن را باز کند. اين شخص مي گويد با خودم فکر کردم که حضرت من را امين دانسته و مي خواهد گوهر گرانبهايي را به من نشان بدهد. يا به من امانتي را بسپرد، يا چيزي درباره آن بگويد. مي گويدحضرت مهر را شکست و در کيسه را باز کرد. ديدم در اين کيسه، سويق- آرد الک نکرده و نخاله دار- وجود دارد. بعد حضرت دست کرد، يک مشت از اين آردها را در آورد، داخل کاسه ريخت، يک خرده هم آب از کوزه روي آن ريخت، اينها را به هم زد و به عنوان نهار خورد؛ يک مقدارش را هم به من داد و گفت بخور. مي گفت من حيرت زده شدم، گفتم: يا اميرالمؤمنين! شما اين کار را مي کنيد؟! اين عراق با اين همه نعمت در اختيار شماست، اين همه گندم وجو وجود دارد؛ اين کارها براي چيست؟! شما چرا اين طوري در اين کيسه را مي بنديد؟! حضرت فرمود: «والله ما اختم عليه بخلا به » (2) سوگند به خدا، من که در اين کيسه را مهر کردم، به خاطر بخل نيست که حيفم مي آيد از اين آرد الک نکرده کسي بخورد. « و لکنّي ابتاع قدر ما يکفيني »؛(3) من به قدر حاجت شخصي خودم، از اين آردها - که پست ترين آرد است؛ آرد الک نکرده - مي خرم. «فاخاف ان ينقص فيوضع فيه من غيره»؛(4) مي ترسم که اين کيسه را کسي باز کند و از غير از آن آردي که خود من خريده ام، چيزي داخل اين کيسه بريزد. « و انا اکره ان ادخل بطني الّا طيبا؛ »(5) و من خوش ندارم که در شکم خود غذايي وارد کنم که طيب و پاکيزه نباشد. مي خواهم غذاي پاکيزه بخورم؛ غذايي که از پول خودم و مال خودم است و مال کسي در آن نيست.
اميرالمؤمنين با کار خود مي خواهد به اين فرماندار درس بدهد. ببينيد، اين فرماندار را به اين جا کشانده، براي اين که همين منظره را به او نشان بدهد، براي اين که همين حرف را به او بزند؛ و الاّ مي شد در مسجد هم به فرماندار توصيه کند و بگويد برو؛ اما کشانده او را به اين جا آورده، براي اين که به او بفهماند تو که داري مي روي بر شهري مسلط خواهي شد و يک عده مردم دراختيار تو قرار دارند -ماليات آنها، پول آنها، جان آنها، مال آنها، عرض آنها - مواظب باش که اين قدرت، قدرت مطلقه نيست و تو به عنوان حاکم، مطلق العنان و افسار گسيخته نيستي؛ حواست جمع باشد، بفهم که چه کار داري مي کني. بعد فرمودند: «فايّاک و تناول ما لم تعلم حلّة» (6)؛ مبادا چيزي که حلال بودن آن را نمي داني، تناول کني؛ بخوري يا بگيري، تناول. فقط خوردن نيست؛ او را در اختيار نگير، مگر يقين کني که حلال است. اين، وضع زندگي اميرالمؤمنين و زهد و درس اوست.
يک نفر مي گويد، ديدم در جايي - در يکي از جنگها يا يکي از مسافرتها -حضرت خوابيده، و چون هوا هم سرد بوده، زير قطيفه ي نازکي مي لرزد؛ «يرعد»آمدم گفتم يا اميرالمؤمنين!چرا شما مي لرزيد؟ هواي به اين سردي، چيزي رويتان بيندازيد. فرمود که من دوست نمي دارم از اموال شما چيزي بردارم؛ همين قطيفه را با خودم از مدينه آورده ام و مايل نيستم که چيزي از اموال شما را استفاده کنم. اين، وضع اميرالمؤمنين است. او سرقله قرار دارد و حال آن که ما چهار، پنج هزار پا از آن قله پايين تر هستيم. ما بايد بالاخره در جهت او حرکت کنيم؛ اين درس اميرالمؤمنين به ماست. خلاصه اين که هر چه ما بخواهيم ابعاد زندگي اين بزرگوار را دنبال بکنيم، همين طور آموزنده و درس دهنده است.(7)
پي‌نوشت‌ها:

1-زمر، 9.
2-بحار الانوار جلد40 ص335.
3- همان.
4-همان.
5- همان.
6-بحارالانوار جلد40 ص335.
7-حديث ولايت جلد 7 صفحات 55-40.

منبع :
شخصيت و سيره ي معصومين(علیهم السلام)در نگاه رهبر انقلاب اسلامي(جلد 7)
( شخصیت و سیره امام زمان (علیه السلام))
،ناشر موسسه فرهنگي قدر ولايت - 1383



يادشهيد آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ره يافتگان ـ سخنراني دكتر عصام العماد (برنامه ماه عسل ـ شبكه 3)متن+صوت monji_2008 ره یافتگان 0 07-07-2011 11:32
پاسخ به شبهات: شهادت حضرت زهراء (سلام الله عليها) monji_2008 پاسخ به شبهات دیگر ادیان و مذاهب 0 04-05-2011 11:52
اصحاب و ياران مهدي( عج) چه كساني هستند و چگونه به امام ملحق مي شوند؟ monji_2008 امام زمان عجل الله تعالی فرجه 2 11-02-2011 14:07
فضیلت سوره های قرآن همراه با توضیح ali20 مباحث قرآنی 3 07-09-2009 08:20

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 09:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1