شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > اهل بيت (عليهم السلام) > اميرالمومنين (ع)


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 25-06-2010, 09:40   #1
مدیرکل بازنشسته
 
hossein moradi آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Jan 2010
محل سکونت: شهر ری
نوشته ها: 4,055
Thanks: 1,255
Thanked 3,836 Times in 1,443 Posts
پیش فرض ماجراي شهادت على عليه السلام

على عليه السلام پس از خاتمه جنگ نهروان و بازگشت به كوفه در صدد حمله به شام بر آمد و حكام ايالات نيز در اجراى فرمان آن حضرت تا حد امكان به بسيج پرداخته و گروه‌هاى تجهيز شده را به خدمت وى اعزام داشتند.
تا اواخر شعبان سال چهلم هجرى نيروهاى اعزامى از اطراف وارد كوفه شده و به اردوگاه نخيله پيوستند، على عليه‌السلام گروه‌هاى فراهم شده را سازمان رزمى داد و با كوشش شبانه روزى خود در مورد تأمين و تهيه كسرى ساز و برگ آنان اقدامات لازمه را به عمل آورد، فرماندهان و سرداران او هم كه از رفتار و كردار معاويه و مخصوصا از نيرنگ‌هاى عمرو عاص دل پر كينه داشتند در اين كار مهم حضرتش را يارى نمودند و بالاخره در نيمه دوم ماه مبارك رمضان از سال چهلم هجرى على عليه السلام پس از ايراد يك خطابه غراء تمام سپاهيان خود را به هيجان آورده و آنها را براى حركت به سوى شام آماده نمود ولى در اين هنگام تقدير، سرنوشت ديگرى را براى او نوشته و اجراى طرح وى را عقيم گردانيد.
فراريان خوارج، مكه را مركز عمليات خود قرار داده بودند و سه تن از آنان به اسامى عبدالرحمن بن ملجم و برك بن عبدالله و عمرو بن بكر در يكى از شب‌ها گرد هم آمده و از گذشته مسلمين صحبت مي‌كردند، در ضمن گفتگو به اين نتيجه رسيدند كه باعث اين همه خونريزى و برادر كشى، معاويه و عمرو عاص و على عليه السلام مي‌باشند و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمين به كلى آسوده شده و تكليف خود را معين مى‏كنند، اين سه نفر با هم پيمان بستند و آن را به سوگند مؤكد كردند كه هر يك از آنها داوطلب كشتن يكى از اين سه نفر باشد. عبدالرحمن بن ملجم متعهد قتل على عليه السلام شد، عمرو بن بكر عهده‏دار كشتن عمرو عاص گرديد، برك بن عبدالله نيز قتل معاويه را به گردن گرفت و هر يك شمشير خود را با سم مهلك، زهر آلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع گردد نقشه اين قرار داد به طور محرمانه و سرى در مكه كشيده شد و براى اين كه هر سه نفر در يك موقع مقصود خود را انجام دهند شب نوزدهم ماه رمضان را كه شب قدر بوده و مردم در مساجد تا صبح بيدار مي‌مانند براى اين منظور انتخاب كردند و هر يك از آنها براى انجام ماموريت خود به سوى مقصد روانه گرديد، عمرو بن بكر براى كشتن عمرو عاص به مصر رفت و برك بن عبدالله جهت قتل معاويه رهسپار شام شد ابن ملجم نيز راه كوفه را پيش گرفت.
برك بن عبد الله در شام به مسجد رفت و در ليله نوزدهم در صف اول نماز ايستاد و چون معاويه سر بر سجده نهاد برك شمشير خود را فرود آورد ولى در اثر دستپاچگى شمشير او به جاى فرق معاويه بر ران وى اصابت نمود.
معاويه زخم شديد برداشت و فورا به خانه خود منتقل و بسترى گرديد و ضارب را نيز نزد او حاضر ساختند، معاويه گفت تو چه جرأتى داشتى كه چنين كارى كردى؟
برك گفت امير مرا معاف دارد تا مژده دهم: معاويه گفت مقصودت چيست؟ برك گفت همين الان على را هم كشتند: معاويه او را تا تحقيق اين خبر زندانى نمود و چون صحت آن معلوم گرديد او را رها نمود و به روايت بعضى (مانند شيخ مفيد) همان وقت دستور داد او را گردن زدند.
چون طبيب معالج زخم معاويه را معاينه كرد اظهار نمود كه اگر امير اولادى نخواهد مي‌توان آن را با دوا معالجه نمود و الا بايد محل زخم با آهن گداخته داغ گردد، معاويه گفت تحمل درد آهن گداخته را ندارم و دو پسر (يزيد و عبدالله) براى من‏ كافى است. (1)
عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف اول به نماز ايستاد اتفاقا در آن شب عمرو عاص را تب شديدى رخ داده بود كه از التهاب و رنج آن نتوانسته بود به مسجد برود و به پيشنهاد پسرش قاضى شهر را براى اداى نماز جماعت به مسجد فرستاده بود!
پس از شروع نماز در ركعت اول كه قاضى سر به سجده داشت عمرو بن بكر با يك ضربت شمشير او را از پا در آورد، همهمه و جنجال در مسجد بلند شد و نماز نيمه تمام ماند و قاتل بدبخت دست بسته به چنگ مصريان افتاد، چون خواستند او را نزد عمرو عاص برند مردم وى را به عذابهاى هولناك عمرو عاص تهديدش مي‌كردند عمرو بن بكر گفت مگر عمرو عاص كشته نشد؟ شمشيرى كه من بر او زده‏ام اگر وى از آهن هم باشد زنده نمى‏ماند مردم گفتند آن كس كه تو او را كشتى قاضى شهر است نه عمرو عاص!!
بيچاره عمرو آن وقت فهميد كه اشتباها قاضى بي‌گناه را به جاى عمرو عاص كشته است لذا از كثرت تأسف نسبت به مرگ قاضى و عدم اجراى مقصود خود شروع به گريه نمود و چون عمرو عاص علت گريه را پرسيد عمرو گفت من به جان خود بيمناك نيستم بلكه تأسف و اندوه من از مرگ قاضى و زنده ماندن تست كه نتوانستم مانند رفقاى خود مأموريتم را انجام دهم! عمرو عاص جريان امر را از او پرسيد عمرو بن بكر مأموريت سرى خود و رفقايش را براى او شرح داد آنگاه به دستور عمرو عاص گردن او هم با شمشير قطع گرديد بدين ترتيب مأمورين قتل عمرو عاص و معاويه چنانكه بايد و شايد نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نيز كشته شدند.
اما سرنوشت عبدالرحمن بن ملجم: اين مرد نيز در اواخر ماه شعبان سال چهلم به كوفه رسيد و بدون اين كه از تصميم خود كسى را آگاه گرداند در منزل يكى از آشنايان خود مسكن گزيد و منتظر رسيدن شب نوزدهم ماه مبارك رمضان شد، روزى به ديدن يكى از دوستان خود رفت و در آنجا زن زيباروئى به نام قطام را كه پدر و برادرش در جنگ نهروان به دست على عليه السلام كشته شده بودند مشاهده كرد و در اولين برخورد دل از كف داد و فريفته زيبائى او گرديد و از وى تقاضاى زناشوئى نمود.
قطام گفت براى مهريه من چه خواهى كرد؟ گفت هر چه تو بخواهى!
قطام گفت مهر من سه هزار درهم پول و يك كنيز و يك غلام و كشتن على بن ابيطالب است.
ابن ملجم كه خود براى كشتن آن حضرت از مكه به كوفه آمده و نمي‌خواست كسى از مقصودش آگاه شود خواست قطام را آزمايش كند لذا به قطام گفت آنچه از پول و غلام و كنيز خواستى برايت فراهم مي‌كنم اما كشتن على بن ابيطالب را من چگونه مي‌توانم انجام دهم؟
قطام گفت البته در حال عادى كسى نمي‌تواند به او دست يابد بايد او را غافل گير كنى و به قتل رسانى تا درد دل مرا شفا بخشى و از وصالم كامياب شوى و چنانچه در انجام اين كار كشته گردى پاداش آخرتت بهتر از دنيا خواهد بود!! ابن ملجم كه ديد قطام نيز از خوارج بوده و هم عقيده اوست گفت به خدا سوگند من به كوفه نيامده‏ام مگر براى همين كار! قطام گفت من نيز در انجام اين كار ترا يارى ‏مي‌كنم و تنى چند به كمك تو مي‌گمارم بدين جهت نزد وردان بن مجالد كه با قطام از يك قبيله بوده و جزو خوارج بود فرستاد و او را در جريان امر گذاشت و از وى خواست كه در اين مورد به ابن ملجم كمك نمايد وردان نيز (به جهت بغضى كه با على عليه السلام داشت) تقاضاى او را پذيرفت.
خود ابن ملجم نيز مردى از قبيله اشجع را به نام شبيب كه با خوارج هم عقيده بود همدست خود نمود و آنگاه اشعث بن قيس يعنى همان منافقى را كه در صفين على عليه السلام را در آستانه پيروزى مجبور به متاركه جنگ نمود از انديشه خود آگاه ساختند اشعث نيز به آنها قول داد كه در موعد مقرره او نيز خود را در مسجد به آنها خواهد رسانيد، بالاخره شب نوزدهم ماه مبارك رمضان فرارسيد و ابن ملجم و يارانش به مسجد آمده و منتظر ورود على عليه السلام شدند.
مقارن ورود ابن ملجم به كوفه على عليه السلام نيز جسته و گريخته از شهادت خود خبر مي‌داد حتى در يكى از روزهاى ماه رمضان كه بالاى منبر بود دست به محاسن شريفش كشيد و فرمود شقى‏ترين مردم اين موي‌ها را با خون سر من رنگين خواهد نمود و به همين جهت روزهاى آخر عمر خود را هر شب در منزل يكى از فرزندان خويش مهمان مي‌شد و در شب شهادت نيز در منزل دخترش ام كلثوم مهمان بود.
موقع افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت و از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب و تشويش بود، گاهى به آسمان نگاه مي‌كرد و حركات ستارگان را در نظر مي‌گرفت و هر چه طلوع فجر نزديكتر مي‌شد تشويش و ناراحتى آن حضرت بيشتر مي‌گشت به طوري كه ام كلثوم پرسيد: پدر جان چرا امشب اين قدر ناراحتى؟ فرمود دخترم من تمام عمرم را در معركه‏ها و صحنه‏هاى كارزار گذرانيده و با پهلوانان و شجاعان نامى مبارزه‏ها كرده‏ام، چه بسيار يك تنه بر صفوف دشمن حمله‏ها برده و ابطال رزمجوى عرب را به خاك و خون افكنده‏ام ترسى از چنين اتفاقات ندارم ولى امشب احساس مي‌كنم كه لقاى حق فرارسيده است.
بالاخره آن شب تاريك و هولناك به پايان رسيد و على عليه السلام عزم خروج از خانه را نمود در اين موقع چند مرغابى كه هر شب در آن خانه در آشيانه خود مي‌خفتند پيش پاى امام جستند و در حال بال افشانى بانگ همى دادند و گويا مي‌خواستند از رفتن وى جلوگيرى كنند!
على عليه السلام فرمود اين مرغ‏ها آواز مي‌دهند و پشت سر اين آوازها نوحه و ناله‏ها بلند خواهد شد! ام‌كلثوم از گفتار آن حضرت پريشان شد و عرض كرد پس خوبست تنها نروى. على عليه السلام فرمود اگر بلاى زمينى باشد من به تنهائى بر دفع آن قادرم و اگر قضاى آسمانى باشد كه بايد جارى شود.
على عليه السلام رو به سوى مسجد نهاد و به پشت بام رفت و اذان صبح را اعلام فرمود و بعد داخل مسجد شد و خفتگان را بيدار نمود و سپس به محراب رفت و به نماز نافله صبح ايستاد و چون به سجده رفت عبدالرحمن بن ملجم با شمشير زهر آلود در حالي كه فرياد مي‌زد لله الحكم لا لك يا على ضربتى به سر مبارك آن حضرت فرود آورد (2) و شمشير او بر محلى كه سابقا شمشير عمرو بن عبدود بر آن خورده بود اصابت نمود و فرق مباركش را تا پيشانى شكافت و ابن ملجم و همراهانش فورا بگريختند.
خون از سر مبارك على عليه السلام جارى شد و محاسن شريفش را رنگين نمود و در آن حال فرمود:
بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.


(سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:
منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى. (3)
(شما را از خاك آفريديم و به خاك بر مي‌گردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث‏تان مي‌كنيم) و شنيده شد كه در آن وقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:
تهدمت و الله اركان الهدى و انطمست اعلام التقى و انفصمت العروة الوثقى قتل ابن عم المصطفى قتل على المرتضى قتله اشقى الاشقياء؛ به خدا سوگند ستون‌هاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد، على مرتضى به شهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود.
همهمه و هياهو در مسجد بر پا شد حسنين عليهما السلام از خانه به مسجد دويدند عده‏اى هم به دنبال ابن ملجم رفته و دستگيرش كردند، حسنين به اتفاق بنى‏هاشم على عليه السلام را در گليم گذاشته و به خانه بردند فورا دنبال طبيب فرستادند، طبيب بالاى سر آن حضرت حاضر شد و چون زخم را مشاهده كرد به معاينه و آزمايش پرداخت ولى با كمال تأسف اظهار نمود كه اين زخم قابل علاج نيست زيرا شمشير زهر آلود بوده و به مغز صدمه رسانيده و اميد بهبودى نمي‌رود .
على عليه السلام از شنيدن سخن طبيب بر خلاف ساير مردم كه از مرگ مي‌هراسند با كمال بردبارى به حسنين عليهماالسلام وصيت فرمود. زيرا على عليه السلام را هيچگاه ترس و وحشتى از مرگ نبود و چنانكه بارها فرموده بود او براى مرگ مشتاق‌تر از طفل براى پستان مادر بود!

وصيت امام


على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست به گريبان بود، او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آن حضرت كه قرار بود شجاعان قبائل عرب آن را زير شمشيرها بگيرند آرميده بود، على عليه‌السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند، او مي‌فرمود براى من فرق نمي‌كند كه مرگ به سراغ من آيد و يا من به سوى مرگ روم بنابر اين براى او هيچگونه جاى ترس نبود، على عليه السلام وصيت خود را به حسنين عليهماالسلام چنين بيان فرمود:
"اوصيكما بتقوى الله و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما، و لا تأسفا على شى‏ء منها زوى عنكما..."(4) ؛ شما را به تقوى و ترس از خدا سفارش مي‌كنم و اين كه دنيا را نطلبيد اگر چه ‏دنيا شما را بخواهد و به آنچه از (زخارف دنيا) از دست شما رفته باشد تأسف مخوريد و سخن راست و حق گوئيد و براى پاداش (آخرت) كار كنيد، ستمگر را دشمن باشيد و ستمديده را يارى نمائيد.
شما و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كه را كه نامه من به او برسد به تقوى و ترس از خدا و تنظيم امور زندگى و سازش ميان خودتان سفارش مي‌كنم زيرا از جد شما پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مي‌فرمود سازش دادن ميان دو تن (از نظر پاداش) بهتر از تمام نماز و روزه (مستحبى) است، از خدا درباره يتيمان بترسيد و براى دهان آنها نوبت قرار مدهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه باشند) و در اثر بى‌توجهى شما در نزد شما ضايع نگردند، درباره همسايگان از خدا بترسيد كه آنها مورد وصيت پيغمبرتان هستند و آن حضرت درباره آنان همواره سفارش مي‌كرد تا اين كه ما گمان كرديم براى آنها (از همسايه) ميراث قرار خواهد داد. و بترسيد از خدا درباره قرآن كه ديگران با عمل كردن به آن بر شما پيشى نگيرند، درباره نماز از خدا بترسيد كه ستون دين شما است و درباره خانه پروردگار (كعبه) از خدا بترسيد و تا زنده هستيد آن را خالى نگذاريد كه اگر آن خالى بماند (از كيفر الهى) مهلت داده نمي‌شويد و بترسيد از خدا درباره جهاد با مال و جا ن و زبانتان در راه خدا، و ملازم همبستگى و بخشش به يكديگر باشيد و از پشت كردن به هم و جدائى از يكديگر دورى گزينيد، امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد (و الا) اشرارتان بر شما حكمرانى كنند و آنگاه شما (خدا را براى دفع آنها مي‌خوانيد) و او دعايتان را پاسخ نگويد.
اى فرزندان عبدالمطلب مبادا به بهانه اين كه بگوئيد اميرالمؤمنين كشته شده ا ست در خون‌هاى مردم فرو رويد و بايد بدانيد كه به عوض من كشته نشود مگر كشنده من، بنگريد زماني كه من از ضربت او مردم شما هم به عوض آن، ضربتى به وى بزنيد و او را مثله نكنيد كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مي‌فرمود از مثله كردن اجتناب كنيد اگر چه نسبت به سگ آزار كننده باشد.
على عليه السلام پس از ضربت خوردن در سحرگاه شب 19 رمضان تا اواخر شب 21 در خانه بسترى بود و در اين مدت علاوه بر خانواده آن حضرت بعضى از اصحابش ‏نيز جهت عيادت به حضور وى مشرف مي‌شدند و در آخرين ساعات زندگى او از كلمات گهربارش بهره‏مند مي‌گشتند از جمله پندهاى حكيمانه او اين بود كه فرمود: انا بالامس صاحبكم و اليوم عبرة لكم و غدا مفارقكم؛ من ديروز مصاحب شما بودم و امروز وضع و حال من مورد عبرت شما است و فردا از شما مفارقت مي‌كنم.
مقدارى شير براى على عليه السلام حاضر نمودند كمى ميل كرد و فرمود به زندانى خود نيز از اين شير بدهيد و او را اذيت و شكنجه نكنيد اگر من زنده ماندم خود، دانم و او و اگر درگذشتم فقط يك ضربت به او بزنيد زيرا او يك ضربت بيشتر به من نزده است و رو به فرزندش حسن عليه السلام نمود و فرمود:
يا بنى انت ولى الامر من بعدى و ولى الدم فان عفوت فلك و ان قتلت فضربة مكان ضربة؛ پسر جانم پس از من تو ولى امرى و صاحب خون من هستى اگر او را ببخشى خود دانى و اگر به قتل رسانى در برابر يك ضربتى كه به من زده است يك ضربت به او بزن.
چون على عليه السلام در اثر سمى كه به وسيله شمشير از راه خون وارد بدن نازنينش شده بود بي‌حال و قادر به حركت نبود لذا در اين مدت نمازش را نشسته مي‌خواند و دائم در ذكر خدا بود، شب 21 رمضان كه رحلتش نزديك شد دستور فرمود براى آخرين ديدار اعضاى خانواده او را حاضر نمايند تا در حضور همگى وصيتى ديگر كند.
اولاد على عليه السلام در اطراف وى گرد گشتند و در حالي كه چشمان آنها از گريه سرخ شده بود به وصاياى آن جناب گوش مي‌دادند، اما وصيت او تنها براى اولاد وى نبود بلكه براى تمام افراد بشر تا انقراض عالم است زيرا حاوى يك سلسله دستورات اخلاقى و فلسفه عملى است و اينك خلاصه آن:
ابتداى سخنم شهادت بيگانگى ذات لايزال خداوند است و بعد به رسالت محمدبن عبدالله صلى الله عليه و آله كه پسر عم من و بنده و برگزيده خداست، بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهى است، مردم را كه در بيابان جهل و نادانى سرگردان بودند به صراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده ‏و به روز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است.
اى فرزندان من، شما را به تقوا و پرهيزكارى دعوت مي‌كنم و به صبر و شكيبائى در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مي‌نمايم پاى بند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد، شما را به اتحاد و اتفاق سفارش مي‌كنم و از نفاق و پراكندگى بر حذر مي‌دارم، حق و حقيقت را هميشه نصب العين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادمانى از قانون ثابت عدالت پيروى كنيد.
اى فرزندان من، هرگز خدا را فراموش مكنيد و رضاى او را پيوسته در نظر بگيريد با اعمال عدل و داد نسبت به ستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان، او را خشنود سازيد، در اين باره از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود هر كه يتيمان را مانند اطفال خود پرستارى كند بهشت خدا مشتاق لقاى او مي‌شود و هر كس مال يتيم را بخورد آتش دوزخ در انتظار او مي‌باشد.
در حق اقوام و خويشاوندان صله رحم و نيكى نمائيد و از درويشان و مستمندان دستگيرى كرده و بيماران را عيادت كنيد، چون دنيا محل حوادث است بنابر اين خود را گرفتار آمال و آرزو مكنيد و هميشه در فكر مرگ و جهان آخرت باشيد، با همسايه‏هاى خود به رفق و ملاطفت رفتار كنيد كه از جمله توصيه‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله نگهدارى حق همسايه است. احكام الهى و دستورات شرع را محترم شماريد و آنها را با كمال ميل و رغبت انجام دهيد، نماز و زكوة و امر به معروف و نهى از منكر را بجا آوريد و رضايت خدا را در برابر اطاعت فرامين او حاصل كنيد.
اى فرزندان من، از مصاحبت فرو مايگان و ناكسان دورى كنيد و با مردم صالح و متقى همنشين باشيد، اگر در زندگى امرى پيش آيد كه پاى دنيا و آخرت شما در ميان باشد از دنيا بگذريد و آخرت را بپذيريد، در سختي‌ها و متاعب روزگار متكى به خدا باشيد و در انجام هر كارى از او استعانت جوئيد، با مردم به رأفت و مهربانى و خوشروئى و حسن نيت رفتار كنيد و فضائل نفسانى مخصوصا تقوا و خدمت به نوع را شعار خود سازيد، كودكان خود را نوازش كنيد و بزرگان و سالخوردگان را محترم شماريد. اولاد على عليه السلام خاموش نشسته و در حالي كه غم و اندوه گلوى آنها را فشار مي‌داد به سخنان دلپذير و جان پرور آن حضرت گوش مي‌دادند، تا اين قسمت از وصيت على عليه السلام درس اخلاق و تربيت بود كه عمل بدان هر فردى را به حد نهائى كمال مي‌رساند آن حضرت اين قسمت از وصيت خود را با جمله لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم به پايان رسانيد و آنگاه از هوش رفت و پس از لحظه‏اى چشمان خدابين خود را نيمه باز كرد و فرمود: اى حسن سخنى چند هم با تو دارم، امشب آخرين شب عمر من است چون در گذشتم مرا با دست خود غسل بده و كفن بپوشان و خودت مباشر اعمال كفن و دفن من باش و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكى شب دور از شهر كوفه جنازه مرا در محلى گمنام به خاك سپار تا كسى از آن آگاه نشود.
عموم بنى‏هاشم مخصوصا خاندان علوى در عين خاموشى گريه مي‌كردند و قطرات اشگ از چشمان آنها بر گونه‏هايشان فرو مي‌غلطيد، حسن عليه السلام كه از همه نزديكتر نشسته بود از كثرت تأثر و اندوه، امام عليه السلام را متوجه حزن و اندوه خود نمود على عليه السلام فرمود اى پسرم صابر و شكيبا باش و تو و برادرانت را در اين موقع حساس به صبر و بردبارى توصيه مي‌كنم.
سپس فرمود از محمد هم مواظب باشيد او هم برادر شما و هم پسر پدر شما است و من او را دوست دارم.
على عليه السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظه‏اى تكانى خورد و به حسين عليه السلام فرمود پسرم زندگى تو هم ماجرائى خواهد داشت فقط صابر و شكيبا باش كه ان الله يحب الصابرين .

آخرين لحظات مولا


در اين هنگام على عليه السلام در سكرات موت بود و پس از لحظاتى چشمان مباركش بآهستگى فرو خفت و در آخرين نفس فرمود:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
پس از اداى شهادتين آن لب‌هاى نيمه باز و نازنين به هم بسته شد و طاير روحش به اوج ملكوت اعلا پرواز نمود و بدين ترتيب دوران زندگى مردى كه در تمام مدت ‏عمر جز حق و حقيقت هدفى نداشت به پايان رسيد. (1)
هنگام شهادت سن شريف على عليه السلام 63 سال و مدت امامتش نزديك سى سال و دوران خلافت ظاهريش نيز در حدود پنج سال بود. امام حسن عليه السلام به اتفاق حسين عليه السلام و چند تن ديگر به تجهيز او پرداخته و پس از انجام تشريفات مذهبى جسد آن حضرت را در پشت كوفه در غرى كه امروز به نجف معروف است دفن كردند و همچنان كه خود حضرت امير عليه السلام سفارش كرده بود براى اين كه دشمنان وى از بنى اميه و خوارج جسد آن جناب را از قبر خارج نسازند و بدان اهانت و جسارت ننمايند محل قبر را با زمين يكسان نمودند كه معلوم نباشد و قبر على عليه السلام تا زمان حضرت صادق عليه السلام از انظار پوشيده و مخفى بود و موقعي كه منصور دوانقى دومين خليفه عباسى آن حضرت را از مدينه به عراق خواست هنگام رسيدن به كوفه به زيارت مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام رفته و محل آن را مشخص نمود.

آشكار شدن قبر مخفي حضرت علي عليه السلام


در مورد پيدايش قبر على عليه السلام شيخ مفيد هم روايتى نقل مي‌كند كه عبدالله بن حازم گفت روزى با هارون الرشيد براى شكار از كوفه بيرون رفتيم و در پشت كوفه به غريين رسيديم، در آنجا آهوانى را ديديم و براى شكار آنها سگ‌هاى شكارى و بازها را به سوى آنها رها نموديم،آنها ساعتى دنبال آهوان دويدند اما نتوانستند كارى بكنند و آهوان به تپه‏اى كه در آنجا بود پناه برده و بالاى آن ايستادند و ما ديديم كه بازها به كنار تپه فرود آمدند و سگها نيز برگشتند، هارون از اين حادثه تعجب كرد و چون آهوان از تپه فرود آمدند دوباره بازها به سوى آنها پرواز كرده و سگها هم به طرف آنها دويدند آهوان مجددا به فراز تپه رفته و بازها و سگها نيز باز گشتند و اين واقعه سه بار تكرار شد! هارون گفت زود برويد و هر كه را در اين حوالى پيدا كرديد نزد من آوريد، و ما رفتيم و پيرمردى از قبيله بنى‌اسد را پيدا كرديم و او را نزد هارون آورديم، هارون گفت اى شيخ مرا خبر ده كه اين تپه چيست؟ آن مرد گفت اگر امانم دهى ترا از آن آگاه سازم! هارون گفت من با خدا عهد مي‌كنم كه ترا از مكانت بيرون ‏نكنم و به تو آزار نرسانم. شيخ گفت پدرم از پدرانش به من خبر داده است كه قبر على بن ابيطالب در اين تپه است و خداى تعالى آن را حرم امن قرار داده است چيزى آنجا پناهنده نشود جز اين كه ايمن گردد!
هارون كه اين را شنيد پياده شد و آبى خواست و وضوء گرفت و نزد آن تپه نماز خواند و خود را به خاك آن ماليد و گريست و سپس (به كوفه) برگشتيم.(6)

در مورد مرقد مطهر حضرت امير عليه السلام حكايتى آمده است كه نقل آن در اينجا خالى از لطف نيست:
سلطان سليمان كه از سلاطين آل عثمان و احداث كننده نهر حسينيه از شط فرات بود چون به كربلاى معلى مي‌آمد به زيارت اميرالمؤمنين مشرف مي‌شد، در نجف نزديكى بارگاه شريف علوى از اسب پياده شد و قصد نمود كه محض احترام و تجليل تا قبه منوره پياده رود.قاضى عسكر كه مفتى جماعت هم بوده در اين سفر همراه سلطان بود، چون از اراده سلطان با خبر گشت با حالت غضب به حضور سلطان آمد و گفت تو سلطان زنده هستى و على بن ابيطالب مرده است تو چگونه از جهت درك زيارت او پياده رفتن را عزم نموده‏اى؟ (قاضى ناصبى بود و نسبت به حضرت شاه ولايت عناد و عداوت داشت) در اين خصوص قاضى با سلطان مكالماتى نمود تا اين كه گفت اگر سلطان در گفته من كه پياده رفتن تا قبه منوره موجب كسر شأن و جلال سلطان است ترديدى دارد به قرآن شريف تفأل جويد تا حقيقت امر مكشوف گردد، سلطان سخن او را پذيرفت و قرآن مجيد را در دست گرفته و تفال آن را باز نمود و اين آيه در اول صفحه ظاهر بود: فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى. سلطان رو به قاضى نمود و گفت سخن تو برهنگى پاى ما را مزيد بر پياده رفتن نمود پس كفش‌هاى خود را هم درآورده با پاى برهنه از نجف تا به روضه منوره راه را طى نمود به طوري كه پايش در اثر ريگ‌ها زخم شده بود. پس از فراغت از زيارت، آن قاضى عنود پيش سلطان آمد و گفت در اين شهر قبر يكى از مروجين رافضى‏ها است خوبست كه قبر او را نبش نموده و به سوختن استخوان‌هاى پوسيده او حكم فرمائى!!سلطان گفت نام آن عالم چيست؟ قاضى پاسخ داد نامش محمدبن حسن طوسى است.سلطان گفت اين مرد مرده است و خداوند هر چه را كه آن عالم مستحق باشد از ثواب و عقاب به او مي‌رساند قاضى در نبش قبر مرحوم شيخ طوسى مكالمه زيادى با سلطان نمود بالاخره سلطان دستور داد هيزم زيادى در خارج نجف جمع كردند و آنها را آتش زدند آنگاه فرمان داد خود قاضى را در ميان آتش انداختند و خداوند تبارك و تعالى آن ملعون را در آتش دنيوى قبل از آتش اخروى معذب گردانيد. (7)همچنين صاحب منتخب التواريخ از كتاب انوار العلويه نقل مي‌كند كه وقتى نادرشاه گنبد حرم حضرت امير عليه السلام را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم؟ نادر فورا گفت: يدالله فوق ايديهم. فرداى آن روز وزير نادر ميرزا مهديخان گفت نادر سواد ندارد و اين كلام به دلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤال كنيد لذا آمدند و پرسيدند كه در فوق قبه مقدسه چه فرموديد نقش كنيم؟ گفت همان سخن كه ديروز گفتم (8) !بارى حسنين عليهماالسلام و همراهان پس از دفن جنازه على عليه السلام به كوفه برگشتند و ابن ملجم نيز همان روز (21 رمضان) به ضرب شمشير امام حسن عليه السلام مقتول و راه جهنم را در پيش گرفت.
پى‏نوشت‌ها:


(1) طبيب بايستى به معاويه مي‌گفت تو كه چند لحظه تحمل يك قطعه آهن سرخ شده را ندارى پس در نتيجه طغيان و ريختن اين همه خون مردم چگونه براى هميشه تحمل آتش سوزان دوزخ را خواهى نمود؟ اين نيست جز اين كه تو به روز جزا ايمان نياورده‏اى! مؤلف.
(2) بنا به روايت شيخ مفيد ابن ملجم و همراهانش در داخل مسجد نزديك در ورودى كمين كرده و به محض ورود على عليه السلام شمشيرهاى خود را غفلة بر آن حضرت فرود آوردند شمشير شبيب به طاق مسجد گرفت ولى شمشير عبدالرحمن به فرق مبارك وى اصابت نمود.
(3) سوره مباركه طه آيه 55 .
(4) نهج البلاغه .
(5) مقاتل الطالبيين ارشاد مفيد/ اعلام الورى/ كشف الغمه/ بحار الانوار جلد 42/ اثبات الوصيه مسعودى.
(6) ارشاد مفيد جلد 1 باب 1 فصل 6 حديث 4 .
(7) كتاب رنگارنگ جلد 1.
(8) منتخب التواريخ، ص 142.

امضای hossein moradi

پناه می برم به خدا از آن کس که می رنجاند و به دیگران برای جلوگیری از انجامش هشدار می دهد


امام على (ع) :

اگر پنج خصلت نبود، همه مردم جزوِ صالحان مى شدند: قانع بودن به نادانى، حرص به دنيا، بخل ورزى به زيادى، رياكارى در عمل، و خود رأيى.
غررالحكم، ج2، ص451، ح3260



هیچ ادعایی ندارم فقط اونی که مقصر بود و اونی که به خاطر رفاقتش با مقصر طرفداریشو کرد و اونی که بخاطر خویشاوندی حق رو ناحق کرد را واگذار کردم به خدا

از این لحظه دیگه ازشون هیچ انتظاری ندارم و هیچ توضیح و پیشنهادی هم از اونها قبول نمی کنم

دیدار به قیامت نارفیق
hossein moradi آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان


برچسب ها
ماجراي, السلام, شهادت, على, عليه


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 23:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1