شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > شخصيت های مرتبط با جهان اسلام


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 23-02-2011, 19:26   #1
مدیر ارشد انجمنهای نور آسمان
 
محبّ الزهراء آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2010
محل سکونت: ماه
نوشته ها: 17,016
Thanks: 31,941
Thanked 50,449 Times in 14,794 Posts
پیش فرض آيت الله شاه آبادي

آيت الله شاه آبادي


آيت الله نصر الله شاه آبادي ـ فرزند حضرت آيت الله محمد علي شاه آبادي استاد اخلاق و عرفان امام خميني ـ بر اثر تربيت پدر بزرگوار، از کودکي تا به حال مقيد است که شبهاي ماه مبارک رمضان را تا سحر بيدار باشد. اين شبها خانه ايشان به روي ديدارکنندگان در قم باز است.در اينجا چند خاطره را از زبان ايشان مي آورم:




آشنايي امام خميني با آيت الله شاه آبادي
براي عمامه گذاري يکي از نزديکان، نزد امام خميني در جماران رفتيم. ايشان به مناسبت حضور ما، قضيه آشنايي اش با مرحوم پدرم را براي حاضران اينگونه بيان کرد:
گمشده اي داشتم و فقط ميرزا محمد شاه آبادي (پسر عموي ما) خبر داشت. روزي مرا در مدرسه فيضيه ديد و گفت: گمشده ات در فلان حجره نشسته است. آنجا رفتم و ديدم حاج شيخ عبدالکريم حائري و آقاي شاه آبادي در آنجا نشسته اند. وقتي که آقاي شاه آبادي از فيضيه بيرون آمد، به دنبال او راه افتادم. مردم سؤالاتي مي پرسيدند و ايشان جواب علمي مي داد. به ايشان گفتم: مردم و کسبه اين صحبتهاي شما را متوجه نمي شوند. جواب داد: بگذار اين کفريات به گوش اينها هم بخورد.
در گذر خان از ايشان خواستم تا برايم درس فلسفه بگويد. قبول نکرد و من اصرار مي کردم. تا اينکه در گذر جدا پذيرفت. اما گفتم: درس عرفان مي خواهم. (ظاهرا امام درس فلسفه را براي زمينه چيني عرفان مطرح کرده است) ايشان نپذيرفت. اصرار من تا منزل وي در محله عشقعلي ادامه پيدا کرد. آقا تعارف کرد و من داخل خانه شدم و ناهار هم در آنجا ماندم و به آقاي شاه آبادي قبولاندم که عرفان بگويد.
درس عرفان ايشان شروع شد و افراد ديگر نيز حاضر مي شدند اما شاگرد ثابت، من بودم. حتي هفته اي يکي دو شب که در مسجد براي بازاريها صحبت مي کرد، حاضر مي شدم و مطالب ايشان را مي نوشتم.




علاقه امام خميني به آيت الله شاه آبادي
زماني که پدرم به تهران رفت، حضرت امام در تهران ازدواج کرد و در دوران عقدبستگي وقتي که به تهران مي رفت، با پدر ما ديدار مي کرد. يک بار آقاي ثقفي ـ پدر خانم حضرت امام ـ به من گفت: به آقاي خميني گفتم: تو براي شاه آبادي بازي به تهران مي آيي نه براي نامزدبازي.




اثر آزار ديگران
روزي با پدرم از مسجد به طرف خانه مي آمديم و شخصي با ايشان بحث مي کرد و ايراد مي گرفت. پدر خسته شد و به او گفت: "وه! مغز روده ام را خوردي!" (معلوم است که مغز روده چه چيزي است.)
وقتي آن شخص رفت، به پدر عرض کردم: اين سخن از شما بعيد است. اين حرفها در شأن شما نيست. پدر به اين مناسبت اين خاطره را برايم گفت:
روزي در حمام عمومي خواستم روي پايم آب بريزم که مقداري به شخصي ريخت و او شروع کرد به بد و بيراه گفتن؛ ولي من به روي خودم نياوردم. او دست بردار نبود ومرتب چيز مي گفت حتي وقتي در خزانه رفتم و بيرون آمدم و کيسه مي کشيدم. اما من به رويم نمي آوردم.
به سرحمام که آمدم، حمامي گفت: مگر چه کرده اي که سرهنگ اين همه به شما بد و بيراه مي گويد؟ از اين سخن او متوجه شدم تنديهاي او به سرحمام هم رسيده و ناراحت شدم.
از حمام که بيرون آمدم خبر شدم که سرهنگ وقتي به خانه رسيده، زبانش جوش زده و درد و ورم او را اذيت مي کند. خبر دادند: خودت را برسان که فلاني دارد خفه مي شود. نتوانستم خود را برسانم و او خفه شد و مرد. دانستم که سکوت من باعث شده اين بلا سر او بيايد.
از آن به بعد تصميم گرفتم اگر کسي ناراحتم کرد، چيزي بگويم تا براي او اتفاقي نيفتد.




اخلاص و تواضع آيت الله شاه آبادي
امام خميني برايم گفت: زماني که ما نزد پدر شما فصوص مي خوانديم، شخصي از ايشان درخواست تدريس کتاب صمديه (يا سيوطي) ـ پايين ترين کتابهاي درسي حوزه ـ را کرده بود. آيت الله شاه آبادي هم به او درس مي گفت. چنين درسي در شأن ايشان نبود. ما از آقاي شاه آبادي خواستيم که آن درس را ادامه ندهد؛ اما راضي نشد و گفت: شخصي از من درخواستي کرده و من هم وقت دارم. از آن طلبه خواستيم که ديگر در درس شرکت نکند تا تعطيل شود. طلبه قبول نکرد تا اينکه به زور نگذاشتيم درس را ادامه دهد و تعطيل شد.




انقلاب اسلامي و پيشگويي آيت الله شاه آبادي
در زمان تبعيد امام خميني به ترکيه، خواب ديدم جنگي سخت و طولاني در جنوب ايران با کشوري ديگر و با کشتار فراوان در گرفت. نخلها شکسته بود و يکي از بستگان ما به نام حبيب الله شهيد شد. لشکر ما به فرماندهي امام حسين(ع) سرانجام پيروز شد. نزد امام(ع) رفتم و در حالي که حضرت چهارزانو نشسته بود، دستها و زانو را بوسيدم و پيروزي را تبريک گفتم. حضرت تبسم کرد اما او را خوشحال نديدم. سپس از خواب بيدار شدم.
امام خميني از ترکيه به نجف آمد و پس از چند سال، در منزل امام، سخني پيش آمد که به ياد آن خواب افتادم. وقتي آن را براي امام بيان کردم، ايشان گفت: لاحول ولاقوة الا بالله.
از اين رفتار امام، حس کردم که بايد امري مهم در بين باشد. از ايشان توضيح خواستم اما چيزي نگفت. بعد از اصرار زياد، فرمود: چنين چيزهايي محقق مي شود. باز هم توضيح خواستم. ايشان گفت: مي گويم به شرطي که تا زنده ام به کسي نگويي. اين تخطيط (برنامه، نقشه) را پدر شما براي ما کشيده و چنين جنگي پيش خواهد آمد و ما پيروز مي شويم.
سالها از اين قضيه گذشت و آن را فراموش کردم. سال 59 که جنگ ايران و عراق شروع شد، ما کمکهاي مردمي را به جبهه برديم. وقتي نگاهم به نخلهاي شکسته افتاد، به ياد آن خواب افتادم.
در اين جنگ چند تن از بستگان ما از جمله برادرم شهيد شدند، اما خويشاوند ما به نام حبيب الله شهيد نشد. ما آن را به معناي لغوي تعبير کرديم و آن افرادي که شهيد شدند حبيب خدا بودند.




تشرف
يکي از علماي باتقوا و ولايي اصفهان به نام آيت الله سيد صدرالدين صدر کوهپايي با پدر ما در نجف همدوره بود. يکي از نشانه هاي اخلاص او اين بود که برايش فرق نمي کرد که چه کتابي را تدريس کند. از پايين ترين کتاب تا خارج و فلسفه، هرچه پيش مي آمد، تدريس مي کرد.
يک بار يکي از اعضاي خانواده ما نامه اي از او خطاب به پدر ما پيدا کرد. در آن نوشته بود:
ضمن تشکر از سؤال و جواب قبلي، هنگام تشرف اين سؤال را هم از آقا بپرسيد.
پدر که به خانه آمد، نامه را به او داد و باعث گرفتگي و ناراحتي ايشان شد. يابنده نامه، نگفت که آن را خوانده است.




تربيت فرزند
پدر ما از کودکي ما را عادت داده بود که پيش از اذان صبح بيدار باشيم. مي فرمود: هنگام اذان صبح بيدار باشيد هرچند سرگرم خوردن چاي باشيد.
مي فرمود: نماز شب دو خاصيت ظاهري دارد: انسان جاذبه و بيان دلچسب پيدا مي کند.




دليل توحيد
يکي از برادرانم در نوجواني، ميخي را تا نيمه به در چوبي کوبيده بود. پدرم وقتي خواست به مسجد برود، او را صدا زد و گفت: اين ميخ مزاحم ديگران است. ممکن است لباس کسي به آن گير کند. آن را در آور يا تا آخر بکوب.
من همراه پدر به مسجد رفتم. وقتي برگشتيم ديديم هنوز ميخ سر جايش است. برادرم را صدا زد و گفت: چرا ميخ را اصلاح نکردي؟ برادرم جواب داد: تا خدا نخواهد، لباس کسي به آن گير نمي کند. پدر گفت: ... گشادي خوب موحدت کرده!
اين قضيه را در نجف وقتي براي آيت الله العظمي سيد عبدالهادي شيرازي گفتم، خيلي خنديد و گفت: بسياري از روي تنبلي موحد مي شوند. در زمانهاي بعد که نزد مرحوم سيد عبدالهادي شيرازي حاضر مي شدم، به ياد اين قضيه مي افتاد و مي گفت: دليل توحيد را براي حاضران بگو.




ذکري از آيت الله شاه آبادي
در منزل آقاي شيخ نصرالله شاه آبادي شخصي گرفتاري اش را مطرح کرد. ايشان گفت: پدرم براي رفع گرفتاري، سفارش مي کرد که اين قسمت از آخرين آيه سوره توبه را صد بار تکرار کند: "حسبي الله لا اله الا هو عليه توکلت وهو رب العرش العظيم"
سپس آقاي شاه آبادي به آن شخص گفت: اگر آمادگي داشتي، پيش از آن يک بار سوره يس را براي پدرم بخوان؛ چون اين ذکر از او است.




نذر مجرب
مرحوم پدر ما اين نذر را سفارش مي کرد و آن بسيار مجرب است: "چهارده صلوات هديه به حضرت ولي الله باب الحوائج"
يک بار در رودخانه¬اي گل آلود و پرسرعت، انگشترم گم شد. هرچه با دست ميان گل و سنگها جستجو کردم، آن را پيدا نکردم. از يافت شدن آن نااميد شدم و خواستم علامتي در آنجا بگذاريم تا دفعه بعد که آمديم دوباره همانجا را جستجو کنيم. در حال خروج از رودخانه به ياد اين نذر افتادم. پس از نذر، برگشتم و با دست در گل و سنگها جستجو کردم که ناخواسته انگشتم به درون انگشتر رفت.




اخلاص آيت الله سيد عبدالهادي شيرازي
در زمان اقامت در نجف به دليل علاقه به آيت الله العظمي سيد عبدالهادي شيرازي، به بيت ايشان خيلي رفت و آمد مي کردم. بعضي خيال مي کردند که اين رفت و آمدم به خاطر مسائل مادي است؛ در حالي که از ايشان تا زنده بود، يک دينار نگرفتم. اين علاقه من به خاطر تقواي ايشان بود.
يک بار در بيت ايشان بودم که دو تن از اطرافيان وي با خنده و خوشحالي خبر آوردند که آيت الله العظمي سيد محمود شاهرودي در اين ماه پولي براي پرداخت شهريه ندارد. مرحوم سيد عبدالهادي با شنيدن اين خبر اشک از چشمانش جاري شد. دست به سوي آسمان بلند کرد و گفت: خدايا، آبروي سيد را حفظ کن. آبروي آقاي شاهرودي آبروي اسلام است. سپس رو به پسرش سيد محمدعلي گفت: اگر پول داريم براي آقاي شاهرودي ببر.
اين رفتار سيد عبدالهادي را که ديدم، به آن دو نفر گفتم: ياد بگيريد.




خميرمايه آيت الله سيد عبدالهادي شيرازي
تقواي شگفت آيت الله العظمي سيد عبدالهادي شيرازي براي خميرمايه اش بود. مادرش نيز باتقوا بود. مي دانيم که زنها به زر و زيورشان خيلي علاقه مندند. يک بار زيور آلات او را دزديدند. اطرافيها حدس و گمان مي زدند که چه کسي برده است. وقتي او اين رفتارها را ديد، به آنها گفت: به کسي سوء ظن نکنيد. خودم آن شخص را ديدم که برد اما چون نگران بودم خجالت بکشد به روي او نياوردم.




شدت فقر و عزت نفس
در يک سال اول پس از ازدواج،که به نجف رفتم، اوج فقر را چشيدم به گونه اي که در اين يک سال حتي پولي براي خريد يک نان نداشتم و در اين مدت بيشترين هزينه زندگي را داشتم و به مناسبت ازدواجمان، به بيوت و گروههاي مختلف سور، که شامل چلو کباب و ماهي بود، مي دادم. مقيد بودم که شهريه نگيرم. با خود مي گفتم: اين شهريه اي که علما مي دهند، هزينه زندگي را تا ده روز تأمين مي کند. آن کسي که بقيه ماه را تأمين مي کند اين چند روز را هم مي رساند.
در اين مدت نگذاشتم هيچ کس حتي همسرم از اين قضيه مطلع شود و همه خيال مي کردند که از وضع مالي خيلي خوبي برخوردارم. يک بار برادرم به منزل ما آمد و گفت: استخاره کرده ام که از شما پنجاه دينار قرض بگيرم و خوب آمد. او در خانه نشسته بود که به بهانه اي بيرون رفتم و از شخصي پنجاه دينار قرض گرفتم و به او دادم.
براي تأمين مخارج زندگي از ديگران قرض مي گرفتم و از مغازه دارها جنس مورد نياز را نسيه مي گرفتم. آنقدر عزتم را حفظ کرده بودم که بعضي مغازه دارها افتخار مي کردند از آنها نسيه کنم. زمان بدهي يکي که مي رسيد، از ديگري مي گرفتم و به شخص قبلي مي دادم.
در همان سال آيت الله العظمي حاج ميرزا آقا اصطهباناتي با ناراحتي به من گفت: اين ماه پولي براي پرداخت شهريه ندارم؛ فکري بکن. من به حرم حضرت اميرالمؤمنين(ع) رفتم و به حضرت متوسل شدم و عرض کردم: يا اميرالمؤمنين، اين آبرو را شما به من داديد که يک مرجع تقليد تصور مي کند کاري از دست من بر مي آيد. آبروي من را نريز.
پس از آن، هروقت آيت الله اصطهباناتي را مي ديدم، از خجالت، از راه ديگر مي رفتم. تا اينکه يک بار در مدرسه صدر، در مجلس فاتحه نشسته بودم که ايشان وارد شد و به جاي بالاي مجلس، نزد من نشست و گفت: اميدوارم خدا به حق جده ام زهرا(س) آبرويت را حفظ کند. ايشان به دليل رسيدن پول خيلي تشکر کرد.
همان موقع در دلم از اميرالمؤمنين(ع) تشکر کردم که هم مشکل او را حل کرد و هم اينکه در ذهن او انداخته که اين کمک از جانب من بوده است. جويا نشدم که چگونه پول به دست او رسيده است.




اهميت دوري از دستگاه ظلم
يک بار فتحعلي شاه به ميرزاي قمي پيام داد که مي خواهد دخترش را به ازدواج پسر ميرزا در آورد. ميرزا پيش از ازدواج چنين دعا کرد: خدايا، اگر اين ازدواج به صلاح آخرت ما نيست، جان پسر را بگير. اين دعا مستجاب شد و پسر قبل از ازدواج، از دنيا رفت.




خوردن موقوفات
دايي ما حاج آقا احمد روحاني قمي مکرر به هندوستان سفر مي کرد. يک بار با يکي از کارکنان آستان قدس رضوي به هند رفت و نزد مرتاضي رفتند که با دست نجاست انسان را هم مي زد تا اينکه انگشت زد و مقداري از آن را خورد. خادم امام رضا(ع) با ديدن اين کار، چندشش گرفت. مرتاض اين حالت را که ديد با تندي به زبان فارسي او را به اسم صدا زد و گفت: فلاني پسر فلاني، نجاست خوردن بدتر است يا خوردن موقوفات امام رضا؟!
خادم امام رضا(ع) با شنيدن اين سخن، خيلي سرخ شد.

امضای محبّ الزهراء




طاعـــــــت از دست نیاید ، گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد


!






بعداز اين لطفي ندارد حکـمراني بر دلم
شهر ويـران گشته فرماندار مي خواهد چه کار . . .
محبّ الزهراء آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
The Following User Says Thank You to محبّ الزهراء For This Useful Post:
قدیمی 23-02-2011, 21:31   #2
کاربر آشنا
 
azAtaZ آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Feb 2011
محل سکونت: زیر ابر رحمت خدا
نوشته ها: 105
Thanks: 467
Thanked 258 Times in 81 Posts
پیش فرض

عالی بود . لطفا دفعه ی بعد ویرگولاشو بیشتر کنید تا آدم گیج نشه
موضوع تیتر تشرف را کاملا نفهمیدم ( بابا ما آیکیومون پایینه روان تر حرف بزنید )
و این کلام منو یاد حافظ انداخت :

نقل قول:
فلاني پسر فلاني، نجاست خوردن بدتر است يا خوردن موقوفات امام رضا؟!
به قول حضرت حافظ :
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد

که می حرام ولی به ز مال اوقاف است


امضای azAtaZ
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد


میدونم هزار بار اینا رو شنیدی ولی بازم میگم...

* بهت بگن دیوونه بهتره تا بفهمن عاقلی
* بیشتر چیزای خوشگل را آدمای زشت میسازند
* یه رفیق خوب باید مثل یه دیوار محکم و بلند باشه تا هم بشه بهش تکیه داد هم از سایش استفاده کرد
* توقع کمتر زندگی بهتر
* حسود و بدبین فقط خودشان رنج میبرند






azAtaZ آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
The Following User Says Thank You to azAtaZ For This Useful Post:
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
آیت الله سید علی قاضی vorojax شخصيت های مرتبط با جهان اسلام 18 22-05-2011 21:41
اصحاب و ياران مهدي( عج) چه كساني هستند و چگونه به امام ملحق مي شوند؟ monji_2008 امام زمان عجل الله تعالی فرجه 2 11-02-2011 14:07
آیت الله خوئي فتوای قتل کسروی را صادر کرد monji_2008 مباحث سیاست داخلی 0 27-01-2011 13:31
فضیلت سوره های قرآن همراه با توضیح ali20 مباحث قرآنی 3 07-09-2009 08:20
اعمال شب و روز عيد فطر کاظم سبزواری آداب 0 30-09-2008 15:48

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 05:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1