شما در انجمن های ما ثبت نام نکرده اید یا هنوز وارد نشده اید . در صورتی که عضو نیستید همین حالا ثبت نام کنید.    
انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان

Help

فروشگاه طب اسلامی ، سنتی ، موادآرایشی ، بهداشتی و پوستی ارگانیک اسرار الشفاء


بازگشت   انجمن مذهبی ، فرهنگی و سیاسی نورآسمان > اسلام > شخصيت های مرتبط با جهان اسلام


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی 10-03-2012, 15:49   #1
اخراج شده
 
يادشهيد آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 3,189
Thanks: 8,807
Thanked 4,774 Times in 2,280 Posts
پیش فرض جلوه هائي از سلوك اخلاقي آيت الله كاشاني

جلوه هائي از سلوك اخلاقي آيت الله كاشاني(1)




گفتگو با سيد احمد اسلامبولچي
درآمد

هنوز بسيار خردسال بود كه جان و دلش با مهر آن روحاني مهربان و شجاع آشنا شد. هنوز كلمات اذان و آيات قرآن را نمي توانست با درستي ادا كند كه در برابر او و صف طويل نمازگزاراني كه به وي اقتدا مي كردند. نتغمه توحيد سر مي داد و هر گاه اشتباه مي كرد، اين لبخند آن يگانه رئوف بود كه به او دل مي داد و با صدائي رساتر فرياد بر مي آورد كه بزرگ است خدائي كه جوانمردي را آفريد و جونمردان را تا هماره، انسان به خود ببالد كه پيش از او چه بسيار مجاهداتي كه همه چيز را بر آستان دوست قرباني كردند.
اولين خاطره اي كه از آيت الله كاشاني به خاطر داريد؟

منزل ايشان در خيابان پامنار بود. در انتهاي كوچه صدراعظم، كوچه آقا مير بود كه اولين خانه دست راست، منزل ما بود. من از روي پشت بام، مي توانستم منزل ايشان را كاملا ببينم. منزل ايشان دو قسمت داشت. يك دراز خيابان پامنار داشت، يك دراز كوچه صدراعظم. يك جور بيروني و اندروني. يك ساختمان بسيار قديمي بود.
حالا در چه وضعيتي است؟

به كلي خراب شده، ولي آقازاده هايشان دارند آنجا را تبديل به بنيادي مي كنند كه آثار ايشان را در آن نگه بدارند.
از خاطرات اوليه خود در ارتباط با آيت الله كاشاني مي گفتيد.

بله، عرض مي كردم كه از بالا پشت بام، رفت و آمدهايي را كه به خانه ايشان مي شد، نظاره مي كردم. سياستمداران، علما و افراد مختلف اجتماعي دائما به آنجا مي آمدند و من از خودم مي پرسيدم، «اين آقا كيست كه اين طور همه به ديدنش مي آيند و به او علاقه دارند؟» يادم هست كه يكي از اين دستجات مذهبي به سركردگي مداحي به اسم ذبيحي آمد آنجا. من از آن بالا تماشا مي كردم. او رفت بالاي منبر و شروع كرد توي سر خودش زدن و اشعاري را خواندن. آيت الله كاشاني گفتند، «سيد! چه داري مي خواني؟ كم توي سرمان مي زنند؟ حالا تو هم چيزي مي خواني كه اينها توي سر و كله خودشان بزنند؟ به جاي اين حرفها جوري حرف بزن كه اينها مشتهايشان را بلند كنند و توي سر اجانب بزنند.» ديدم كسي كه در روضه امام حسين (ع) اين شكلي موضعگيري و جهت عزاداري را به سمت مقابله با دشمنان هدايت مي كند‌، هماني است كه من دنبالش مي گردم. از اينجا بود كه توجه و علاقه من به آيت الله كاشاني جلب شد. مكبر آقا، فردي به نام احمد ميرمداح بود. من همين طور كه از بالاي پشت بام تماشا مي كردم، در دلم آرزو كردم كه، «يعني مي شود روزي من بروم و جاي او تكبير بگويم؟» موقعي كه هوا خوب بود، گاهي حدود دو هزار نفر پشت سر آقا نماز مي خواندند. موقعي هم كه هوا بد بود،اتاق كوچكي بود كه حدود پنجاه شصت نفري جا مي گرفت. يك مسجد هم كنار منزل آقا بود به نام مسجد آقا بهرام كه يك نفر لوسترهائي را وقف آنجا كرده و رويش نوشته بود، «وقف مسجد آيت الله كاشاني.» وقتي آقا اين را ديدند‌، گفتند اين اسم را بياوريد پايين. اينجا وقف آقاي بزرگواري به اسم آقا بهرام بوده پس اسم مسجد هم مي شود مسجد آقا بهرام. در روزگاري كه همه سعي مي كردند هر جور شده در همه جا اسمي از خودشان باقي بگذارند، آيت الله كاشاني اين جور برخورد مي كردند. مسجد خرابه اي بود و عده اي
از بازاريهاي پولدار مي آمدند و مي گفتند، «آقا اجازه بدهيد اينجا را فوري برايتان بسازيم.» ولي ايشان مي گفتند، «اينجا بايد با پولهاي كوچك مردم و به تدريج ساخته شود.»
پيوسته به ياد مشاركت مردم در همه امور بودند.

واقعا همين طور است. آقا دوست داشتند كه هر كاري با كمك همه مردم انجام شود و اجازه ندادند كسي بيايد و آنجا را با پول خودش، يكمرتبه بسازد. مثلا در آهني مسجد را فردي به نام محمد لاجوردي، وقف مسجد كرد كه اسمش هم روي در هست. ساير قسمتهاي مسجد هم طي بيست سال به تدريج ساخته شدند و مسجد رونقي گرفت و مسجد آقا بهرام به شكل آبرومندي درآمد.
بالاخره چه شد كه شما مكبر آيت الله كاشاني شديد؟

اين احمد مداح به مناسبتي كه نمي دانم چه بود، نيامد و من به سرعت خودم را رساندم به آقا و شروع كردم به اذان گفتن و تكبير گفتن. وقتي مي ديدم با تكبير من دهها سر از سجده بلند مي شود، حال عجيبي پيدا مي كردم. تمام حواس من متوجه اداي صحيح عبارات و كلمات نماز توسط آقا بود. آن موقع هشت سال داشتم و الان شصت و شش سال و در تمام و طول اين سالها، همچنان لحن آقا و عباراتي كه مي گفتند، به خصوص در قنوت، در گوشم هست و همه دعاهايي را كه ايشان مي خواندند، همچنان تكرار مي كنم.
چه دعاهايي مي خواندند؟

ابتدا صلوات مي فرستادند و بعد در دعاهائي كه مي خواندند از پدر و مادر و مؤمنين و امور اجتماعي و سياسي، مي گفتند.خلاصه هيچ چيزي را جا نمي انداختند و متوجه جزئيات امور بودند و همه را دعا مي كردند.
شما در چه دوره اي مكبر ايشان بوديد؟

موقعي كه از تبعيد لبنان برگشته بودند. دوره اي بود كه به تدريج سمتهايشان را از دست مي دادند.
در واقع در دوره فترت در كنار ايشان بوديد.

بله. در آن دوره اي كه از روي پشت بام تماشا مي كردم، مي ديدم كه افراد مختلف مي آيند و آقا از پله هائي آهني بالا مي روند و صحبت مي كنند. همه مسائل مملكتي در منزل آقا مطرح و ارائه راه حل مي شدند. مثلا قضيه نهضت نفت كه پيش آمد‌، همه، مسائل را با آقا بررسي مي كردند و در واقع، مسئله از خانه آقا هدايت مي شد و به مجلس مي رسيد و بعد دولت اجرا مي كرد. آقا انصافا در تمام ابعاد از مصدق حمايت مي كردند.
در اين مورد خاطره اي را به ياد داريد؟

آن نماز عيد فطر مشهور كه ميليونها نفر از اهالي تهران در آن شركت كردند، در امجديه برگزار شد و بعد از نماز، آقا گفتند همگي به فرودگاه مي رويم و از مصدق كه دارد از لاهه بر مي گردد، استقبال مي كنيم. خيلي حمايتش كردند.
به نظر مي رسد برخوردهاي متفاوت آيت الله كاشاني و ملي گراها، بيشتر به ويژگيهاي شخصيتي و طبقاتي آنها مربوط مي شود نه لزوما ماموريت و برنامه خاصي.

بالاترين عيب براي يك رهبر ترس است. چيزي كه در جثه ريز و كوچك آيت الله كاشاني به هيچ وجه وجود نداشت، ولي در سران جبهه مخالف ايشان الي ماشاءالله. يادم هست آقا به حسين مكي گفته بودند، «مي روي آبادان و شير نفت را مي بندي.» او وكيل اول تهران و همراه مرحوم كاشاني بود. آقاي صفائي بودكه نماينده قزوين بود. دكتر بقائي بود، دكتر شايگان بود، خلاصه همه اينها در جبهه ملي اول بودند و پيش آقا مي آمدند و بعد چند دسته شدند. خلاصه حسين مكي از آبادان به آقا تلفن زد كه دكتر مصدق گفته، «اين كار را نكني كه خطر دارد.» آقا گفتند، « به تو گفتم شير نفت را ببند و بيا!» جسارت و جرئت بي نظيري داشتند. نهضت ملي با پايداري و شجاعت آقا به نتيجه رسيد. يادم هست كه قبلا روي تانكرهاي نفت مي نوشتند شركت نفت ايران و انگليس كه انگليسش را پاك كردند.
در اين گفت وگو، مايليم شما به ويژگي هاي شخصيتي مرحوم آيت الله كاشاني اشارات مفصل تري داشته باشيد. موقعي كه مي رفتيد و مكبر ايشان شديد، برخورد ايشان با شما چگونه بود؟

يادم هست عيد غدير كه مي شد، آقا يك كيسه پول پر از يك ريالي داشتند. همه مي رفتند پيش آقا و ايشان اين يك ريالي هاي نقره را مي گذاشتند كف دست او و هر كس هم كه سعي مي كرد دست آقا را ببوسد، به هيچ وجه نمي گذاشتند، يادم مي آيد كه در يكي از اين مراسم كه مدتي از مكبر شدن من مي گذشت و ايشان توجه خاصي به من داشتند، رفتم جلو و آقا سه چهار تا يك ريالي به من دادند.
نگه داشته ايد؟

نه متاسفانه. يك قدري دله بوديم و مي رفتيم تنقلات مي خريديم. به هر حال من فكر مي كردم كه ايشان پيرمرد است و مرا يادش نمي ماند. مي رفتم و چند دقيقه بعد،دوباره مي آمد و ايشان چهارپنج تا يك ريالي مي گذاشتند كف دستم و اصلا به روي من نمي آوردند. من چهار بار از ايشان عيدي گرفتم.دفعه آخر گفتند، «برو پيش آقاي گرامي.» ايشان در پل چوبي، تاجر چوب و از بستگان آقا بودند. رفتم و گفتم، «آقاي گرامي! آقا فرموده اند كه من پيش شما بيايم.» گفتند، «بله، ايشان گفته اند كه من يك مبلغي را به شما بدهم.» گفتم، «خيلي خب! مرحمت كنيد.» آقاي گرامي پانزده تومان به من دادند.
پول زيادي بوده.

بله، خيلي پول بود. پانزده تومان را گرفتم و گذاشتم جيبم و دوباره رفتم پيش آقا. مي خواستم مثلا زرنگي هم بكنم كه يك وقت آقاي گرامي كمتر از آنچه كه آقا گفته بودند به من نداده باشد و گفتم، « آقا! به فرمايش شما رفتم پيش آقاي گرامي و ايشان پانزده تومان مرحمت كردند.» آقا فرمودند، «زود برو كتاب بخر.» بله، كتاب فوقش دانه اي پنج ريال بود. آقا واقعا به علم و مطالعه خيلي اهميت مي دادند.
نكته مهمي كه براي من مطرح شده است، اين است كه مي خواهم بدانم آيا آيت الله كاشاني با آن همه گرفتاريها و دغدغه هاي سياسي و مبارزاتي، حواسشان به مشكلات خانوادگي و معيشتي افراد هم بود و در اين مورد، هيچوقت از شما چيزي مي پرسيدند؟

مادربزرگ من، با خانم ايشان رفت و آمد داشتند و كاملا از وضع خانوادگي ما با خبر بودند. ما به حمدالله از لحاظ مالي نيازي نداشتيم.
ديگران چه؟

من نديدم كسي نزد آقا بيايد و نااميد برگردد. مثلا من عموئي داشتيم كه پاسبان بود و به دلايلي كارش را رها كرده و بيرون آمده بود. زن عموي من كه دررفت و آمد با همسر آقا بود، به ايشان گفته بود از آقا بخواهند دست شوهرش را يك جايي بند كند. آقا با شازده ديده ور كه آن موقع وزير راه بود، صحبت كردند و او عموي مرا در وزارت راه استخدام كرد كه تا موقع بازنشستگي هم در آنجا، رئيس انبارهاي وزرات راه بود. همين طور افراد ديگر اگر به آقا مراجعه مي كردند، آقا حتما يك كاري برايش مي كردند. حتي موقعي هم كه توده ايها را گرفتند، خانواده هاي اينها آمدند ودر خانه متحصن شدند و آقا آنها را نجات دادند.
شما در چه سني در خدمت ايشان بوديد؟

من بيست ساله بودم كه آقا فوت كردند.
پس فرصت زيادي براي درك محضر ايشان داشته ايد. از ويژگيهاي اخلاقي ايشان چه خاطراتي داريد؟

يك بار يادم هست به كوچه صدراعظم وارد شده بودم و آقا تازه از خانه شان بيرون آمده بودند. من به خودم گفتم، «آقا پير شده اند و از اين فاصله دور، مرا نمي بينند. جلوتر مي روم و سلام مي دهم.» هنوز توي اين فكر بودم كه صداي آقا را شنيدم كه با صداي بلند گفتند، «سلام عليكم!» اين ملاطفت و ادب آقا به قدري مراتكان داد كه تا آخر عمرم سعي خواهم كرد هرگز نگذارم كسي در سلام دادن به من پيشدستي كند. من خيلي از نكات تربيتي را از ايشان ياد گرفتم. هميشه هم به من مي گفتند، «آ سيد احمد!» تكيه كلامشان بود.
پس شما در واقع تحت تاثير ايشان تربيت شده و رشد كرده ايد. مهم ترين ويژگي ايشان چه بود؟

اعتقاد صد درصد به مردم. تكيه گاهشان مردم بود. با بزرگان چندان ملاطفتي نداشتند. اگر هم با آنها حشر و نشر مي كردند به خاطر مردم بود. بسيار به شخصيت افراد احترام مي گذاشتند.
شما در چه دوره اي كه ايشان زير فشار ترور شخصيت بودند، در كنار ايشان بوديد. آيا روحيه شاد ايشان تغييري كرده بود و كج خلق شده بودند؟

ابدا. ايشان هميشه مهربان و با ملاطفت بودند. يادم هست به قدري خوش روحيه بودند كه وقتي افرادي از كاشان به ديدنشان مي آمدند. با همان لهجه شيرين كاشي با آنها صحبت مي كردند.
با شما با چه لحني حرف مي زدند؟ مثل يك پدر؟ يك معلم؟

به من مي گفتند آسيد احمد! من احساس مي كردم خيلي كوچك تر از آن همه لطف و محبت ايشان بودم.
ديگر از نكات تربيتي كه گوشزد مي كردند، چه به ياد داريد؟

مي گفتند نيمي از مبارزه، فرار است و لذا هيچ وقت نعلين نمي پوشيدند و ابدا خوششان نمي آمد كه كسي موقع راه رفتن، پايش را روي زمين بكشد. مي گفتند پايتان را برداريد و بگذاريد. آدم مبارز بايد هميشه آماده باشد كه اگر خطري او را تهديد كرد، سريع فرار كند و با نعلين نمي شود فرار كرد. يك روز داشتم به خانه مي رفتم و ظاهرا كسي آقا را براي عقد فرزندش دعوت كرده بود. آقا چشمشان كه به من افتاد گفتند‌، «آسيد احمد! بيا تو هم سوار شو.» فردي كه ايشان را دعوت كرده بود، پرسيد، «آقا زاده هستند؟» يادم نمي رود كه آقا فرمودند، «خير! آقازاده من نيستند، ولي آقازاده هستند.» هر لحظه از زندگي او براي ما درس بود.
چند ساله بوديد؟

حدودا سيزده ساله بودم. چنان تحت تاثير قرار گرفتم كه نمي دانستم چه بگويم.
آقا زاده هاشان هم بودند يا فقط شما را بردند؟

خير فقط من بودم. خلاصه رفتيم به آن مجلس و ديدم كه آقا از طرف خانواده داماد و آيت الله بهبهاني از طرف خانواده عروس آمده اند كه خطبه هاي عقد را بخوانند. در آن روزها، تازه جورابهاي جنس نايلون مد شده بود و يك كسي يك جفت جوراب براي آقا آورده بود. آقا كفشهايشان را كه بيرون آوردند، خيلي ها به پاهاي آقا چپ چپ نگاه كردند. آقا فرمودند، «بي سواد! برايم هديه آورده اند.» آقا در آنجا هم درباره مسائل اجتماعي و سياسي براي حضار صحبت كردند و ديگران دائما براي آن آخوند درباري پرتقال و سيب پوست مي كندند و او مي خورد و يك كلمه نمي توانست جواب آقا را بدهد حرف بزند.
از آزادي خليل طهماسبي و حضورش در منزل آيت الله كاشاني چيزي به ياد داريد؟

بله، آن موقع من هفت هشت سالم بود. خليل طهماسبي رزم آرا را زد و او را زنداني كردند كه با تلاش آقا آزاد شد. از زندان يكسره او را آوردند به منزل داماد آقا كه عكس گرفتند و همان عكس اسباب دردسر شد. گفتند كه در زندان دچار سردردهائي شده و آقا دستشان را روي سرش گذاشتند و برايش دعا كردند.
از مرحوم مصطفي كاشاني و مرگ مشكوك ايشان چيزي به ياد داريد؟

مسئله پيمان بغداد كه مطرح شد، آقا مصطفي در مجلس در طرفداري از نظريه آقا كه با اين مسئله مخالف بودند، برخاست و در آنجا نطق شديدالحني را ايراد كرد. آن شب، ايشان را به مجلسي دعوت و ظاهرا او را مسموم كردند. كبد او را قرار شد بدهند ايتاليا كه بررسي شود. بعد هم خبري نشد و به او تهمتهاي عجيب بستند و قضيه پيگيري نشد.
برخورد آيت الله كاشاني با اين مسئله چگونه بود؟

ايشان بسيار به آقا مصطفي علاقه داشتند و هر شب جمعه، بلا استثنا، سوار ماشين فولكس آبي آقا ابوالحسن مي شدند و به شاه عبدالعظيم مي رفتند. نماز كه تمام مي شد، مي رفتيم سر مقبره آقا مصطفي و آقا بسيار متاثر مي شدند و فاتحه اي مي خواندند و قرآني. درست حكم آقا مصطفي خميني را براي پدرشان داشتند. مرحوم كاشاني خيلي به آقا مصطفي اميدوار بودند و در واقع، او نور چشم پدر بود. بسيار تيزهوش و منظم بود و همه امور را بسيار دقيق درك مي كرد.
منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره 16
ادامه دارد...
يادشهيد آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
قدیمی 10-03-2012, 15:50   #2
اخراج شده
 
يادشهيد آواتار ها
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
نوشته ها: 3,189
Thanks: 8,807
Thanked 4,774 Times in 2,280 Posts
پیش فرض

جلوه هائي از سلوك اخلاقي آيت الله كاشاني(2)




گفتگو با سيد احمد اسلامبولچي
در مورد رابطه آيت الله كاشاني و فدائيان اسلام چيزي به ياد داريد؟

مرحوم نواب را به ياد دارم، ولي اين بندگان خدا يك جاهائي تند رفتند. مرحوم آقا نمي خواستند آنها گرفتار و اذيت بشوند، ولي بعضي جاها به حرف آقا گوش نمي دادند و كار خودشان را مي كردند. آقا براي نجات آنها هر كاري كه از دستشان بر مي آمد، مي كردند و لي يك وقتهائي يا اينجا نبودند و مثلا در تبعيد لبنان بودند كه سيد حسين امامي اعدام شد و يا در زندان بودند و يا دوره اي بود كه به خاطر جو فشار و تهمت، ديگر مثل سابق نمي توانستند براي آنها كاري بكنند.
از رويداد راهپيمائي از منزل آيت الله كاشاني به طرف مجلس و صحبتهاي سيد حسن امامي عليه هژير خاطراتي را نقل كنيد.

چيز زيادي يادم نمي آيد. فقط يادم هست كه آقائي به اسم خاقاني بود كه جثه پهلواني بسيار تنومندي داشت و چند تا از اسلحه هاي ماموران را گرفته و نصف كرده و بالاخره هم او را كشتند.
رويداد مهم ديگري كه كاملا در خاطرتان نقش بسته، كدام است؟

مسئله ايجاد سازمان امنيت به دست مصدق است. ما غالبا خيال مي كنيم اين سازمان را آمريكائيها راه انداختند. در حالي كه اين طور نيست. مصدق به مرحوم كاشاني پيشنهاد تشكيل اين سازمان را داد كه آقا به شدت مخالفت كردند و استدلالشان هم اين بود كه، «ما در مجلس هستيم، تو هم كه رئيس قوه مجريه هستي و مردم هم با هيچ كدام مخالفتي ندارند و با ما هم جهت هستند. سازمان اطلاعات را براي دستگيري چه كساني مي خواهي راه بيندازي و گيرم كه در دوران حيات تو قابل كنترل باشد، بعد از تو چه كسي تضمين مي كند كه اين سازمان به جان هر كسي كه مي خواهد حرف حقي بزند، نيفتد!» اين مورد يكي از شديدترين موارد اختلاف آقا با مصدق بود.
منطق مصدق براي راه اندازي اين سازمان چه بود؟

در بحثهائي كه با آقا داشت مي گفت، «ما بايد براي بقاي خودمان‌، اين سازمان را راه اندازي كنيم كه به ما گزارش بدهند چه كسي با ما مخالف است كه يك وقت رو دست نخوريم.» كه آقا همان مطلبي را كه عرض كردم، به او گفتند.
مرحوم كاشاني براي مقابله عملي با اين كار مصدق چه كردند؟

آقا ديدند در هيچ جا نمي توانند حرفشان را به گوش مردم برسانند، ده شب در منزل خودشان روضه خاني راه انداختند. شب اول صفائي سخنراني كرد كه از راديو هم پخش شد.
چطور راديو پخش كرد؟

شب اول هنوز مقدمات حرفها بود و خيلي متوجه موضوع نبودند. شب دوم همان حرف آقا را گفت كه، «اگر سازمان امنيتي برقرار شد، اگر روزي نخست وزير فوت كند، اين سازمان چه به روز ملت خواهد آورد؟» من روي پشت بام ايستاده بودم و اينها را مي شنيدم، چون مي ديدم شرايط خيلي نگران كننده است مي ترسيدم چاقوئي چيزي بخورم. همان جا ماندم و پائين نرفتم. ناگهان از آن ميان يك آدم قد بلندي از جا بلند شد و سرو صدا راه انداخت.
اسمش چه بود؟

اسم نبرم بهتر است. چون بعدها به اسم يك انسان وطن دوست ملي گرا خيلي اسم و رسم در كرد. از فردا شب نگذاشتند سخنرانيها از راديو پخش شود، ولي مجلس ادامه داشت. شب سوم صفايي باز آمد و با لحن شديدتري قضيه سازمان امنيت را مطرح كرد و آنها ريختند و چند نفري را چاقو زدند. در اين شب، طرفداران آقا تعدادي چوب تهيه كرده بودند. كه دست كم به اين شكل، مقابله كنند. مهاجمين يك كاميون آجر در كوچه جلوي مغازه اي ريخته بودند. يك نفر از همان مهاجمها سوتي كشيد و چراغهاي خانه خاموش شدند و در تاريكي شروع كردند به انداختن آجرها. مرحوم كاشاني زير چراغي كه برقش از حياط بغلي بود، ايستاده بودند. يكي از اين آجرها خورد به شيشه بالا سر آقا و خرد ه شيشه ها ريخت روي سر ايشان. يكي از لوتيهاي محل كه خيلي هيكل درشتي داشت، فرياد زد، «آقا! شما بيائين برين.» آقا گفتند، «خير! خون من رنگين تر از بقيه نيست.» خلاصه آن آقا كه اسمش امير انگوري و مردي لوتي مشرب بود، آقا را انداخت روي شانه اش و از داخل دالان جلوي خانه برد حياط پشتي. در وسط اين معركه، آقاي حدادزاده به دفاع از آقا، مقاومت مي كرد كه او را با چاقو و زنجير زدند و در راه بيمارستان فوت كرد. از اين لحظه، مقابله صريح حكومت مصدق با آقا شروع شد. از فردا هم ماموران، هر كسي را كه در اين سنگباران زخمي شده بود، مي گرفتند و مي بردند و اين اولين خاصيت سازمان امنيت مصدق بود.
از دوره ترور شخصيت آيت الله كاشاني چه نكاتي را به ياد داريد؟

آقا مي گفتند، « هر كسي هر چيزي كه به من بگويد او را مي بخشم، فقط آنهائي را كه مي گويند فلاني انگليسي است، نمي بخشم.» واقعا سخت است كه يك نفر در جواني عليه انگليس بجنگد انگليسي ها به عراقيها بگويند، «يكي از شروطي كه دست از سر شما بر مي داريم، تسليم اين فرد است.» و بعد هموطنان خودش بگويند كه او انگليسي است!
از دوران مبارزه در عراق چه خاطره اي را براي شما نقل كردند؟

آقا مي گفتند، «موقع فرار از عراق، سوار كشتي شديم كه بيائيم ايران، ديدم كه توپهاي انگليسي، كشتي را نشانه رفته اند. اولش فكر كردم غرق مي شويم و اين حرفها، ولي بعد به خودم گفتم، «خب! حالا آمديم و اين گلوله توپ به كشتي خورد مگر تو يك جان بيشتر داري؟ دست كم براي يك هدف درست از دنيا رفته اي.» آقا مي گفتند اين حرف را كه بخودم زدم. ترس به كلي از دلم رفت.
چه خاطره اي هنوز هم خاطر شما را آزار مي دهد؟

آخرين باري كه آقا را در بيمارستان بستري كردند، موقعي كه ايشان را به خانه برگرداندند، با اين كه خيلي ضعيف شده بودند، گفتند، «مرا ببريد ببينم وضعيت ساختمان مسجد در چه مرحله اي است.» با آن وضعيت جسمي و بيماري سخت، دائما به فكر اين جور چيزها بودند. آقا را كه آورديم خانه‌، من فورا رفتم يك عكاس را آوردم و گمان مي كنم آخرين عكس آقا، همين باشد كه او برايم گرفت. تاريخ عكس 40/11/10 است، ده يازده روزي قبل از فوتشان. آن قدر تهمتهاي عجيب و غريب به آقا زده بودند كه خيلي ها نمي دانستند چطور جبران كنند. آقاي بود به اسم عباس حيدري كه پايش هم لنگي مي زد. وقتي خبر فوت آقا را شنيد، لنگان لنگان خودش را رسانده به ما و گفت، «يكي از بستگان آقا را به من نشان بدهيد.» جنازه آقا را داشتند كنار حوض غسل مي دادند. گفتيم، «قضيه چيست؟» گفت، «به من گفته بودند كه اين آقا اصلا مسلمان نيست. من هم چند جائي نقل كرده ام. حالا آمده ام اظهار شرمندگي كنم و همه جا هم خواهم گفت كه ايشان مسلمان بوده و مسلمان از دنيا رفته است.» و انصافا هم از آن به بعد براي تكريم آقا، هركاري از دستش برآمد كرد و هر جا رسيد فرياد زد كه شان و مقام آقا چيست.
از تشييع جنازه مرحوم كاشاني بگوئيد.

روزي كه داشتيم جنازه او را از مسجد سپهسالار بيرون مي آورديم كه ديدم همان عباس حيدري رفته جاي بلندي ايستاده و درباره آقا حرف مي زند و به مردم مي گويد كه چه دروغهائي را به آقا نسبت داده بودند و خلاصه با صداي بلند از بازماندگان آقا حلال بودي مي طلبيد. يادم هست كه يك فولكس مرا سوار كرد و من شروع كردم به خواندن قرآن، در اين جا دلم مي خواهد خاطره اي را نقل كنم. ما مي خواستيم هيئتي درست كنيم براي خواندن قرآن و مسائل. رفتيم پيش آقا و پرسيديم، «اسمش را چه بگذاريم؟» آقا گفتند، «بگذاريد مروجين قرآن.» من گفتم، «آقا يك اسم كوچك تري،مثل هيئت احمدي، محمدي يا امثال آن.» آقا فرمودند، «بي سواد گفتم مروجين قرآن.» خلاصه رفتيم و اسم آن را گذاشتيم مروجين قرآن. بعد هم معلمي از آموزش و پروش را خدا نصيب ما كرد كه هر جلسه يك آيه قرآن را مي گفت و معني مي كرد و درباره اش حرف مي زد. دفعه بعد مي گفت كه آيه قبلي را از حفظ بخوانيد و آيه بعدي را درس مي داد. بعدها دروس اين جلسات را به سه زبان انگليسي،آلماني و فرانسه هم ترجمه كرديم.
اسم اين معلم شما چه بود؟

استاد بختياري نژاد.
آيا اين شكل كار به توصيه آيت الله كاشاني بود؟

بله، هر شب جمعه اين برنامه را داشتيم و آقا گاهي مي آمدند هفت هشت ده دقيقه اي مي نشستند و مي رفتند و اين آمدنشان تشويقي براي ما بود. البته ما ها همگي مردد بوديم كه نكند اين آقا كه روحاني نيست، يك وقت ما را گرفتار افكار انحرافي كند. چند نفري رفتيم پيش آقا و اين مسئله را با ايشان مطرح كرديم. آقا فرمودند يك روزي قرار مي گذاريم بيايد اينجا، من با او مفصل صحبت مي كنم. خلاصه اين جلسه پيش آمد و آقا از ايشان سئوالات متعددي را درباره قرآن و نهج البلاغه پرسيدند و ايشان بسيار مسلط بود. صحبتهايشان تمام شد و ما جلسه را ترك كرديم و فردا رفتيم خدمت آقا كه،«آقا چه شد؟ نظر شما چيست؟» آقا حرفي زدند كه من واقعا دلم سوخت و هرگز از يادم نمي رود. ايشان گفتند، «من اگر پنج جوان مثل اين آدم در كنارم داشتم. انقلاب به راه مي انداختم.» ديدم كه اگر در اطراف آقا پنج جوان مثل ايشان وجود داشتند، آقا اين قدر احساس غربت نمي كردند. به هر حال وقتي آقا ايشان را تائيد كردند، ما كاملا فكرمان را در اختيار آقاي بختياري نژاد گذاشتيم و من هنوز آن جزوه ها را دارم و به فرزندانم داده ام و گفته ام هر وقت خواستيد درباره قرآن، فهم عميق پيدا كنيد اين سي آيه را دقيق بخوانيد و باقي را هم اگر نخوانديد، به اندازه كافي مطلب دستگيرتان مي شود كه دنيا و آخرتتان را تامين شود.
با توجه به بي مهريهائي كه مردم نسبت به ايشان كردند و حتي كار را به جايي رساندند كه به ايشان سلام هم نمي كردند، آن تشييع جنازه بسيار باشكوه را چگونه توجيه مي كنيد؟

ما از اين چيزها زياد ديده ايم. ما در انقلاب خودمان هم داشتيم كه اختلافاتي بود، ولي وقتي پاي اسلام و دفاع از روحانيت در ميان باشد،مردم اين مسائل را به كلي كنار مي گذارند.
شما در روزهاي آخر عمر آيت الله كاشاني در كنارشان بوديد. حالات جسمي و روحي ايشان چگونه بود؟

نماز كه مي خواندند يك قدري اشتباه مي كردند. افكارشان خسته شده بود. نوعي فراموشي به ايشان دست داده بود.
از روزي كه شاه به ديدن آيت الله كاشاني آمد چه خاطره اي داريد؟

من خودم حضور نداشتم، ولي بعدها از قائم مقام رفيع شنيدم كه به شاه گفته بود، «آيت الله كاشاني دارد از دنيا مي رود و مشكل تو دارد حل مي شود.» شاه بدون اين كه خبر بدهد، مي آيد و از دالان كه وارد مي شود، نگاهي به منزل مي اندازد و مي پرسد،« خانه آيت الله كاشاني اين است؟» لابد به او گفته بودند كه آقا در كاخ زندگي مي كند. خاطره ديگرهم يادم هست كه يك شب هژير با يك چمدان پر از پول نزد آقا آمد و گفت، «اين را اعليحضرت براي شما فرستاده اند.» آقا با عصبانيت گفتند، «اين را بردار و از همان راهي كه آمده اي برگرد.» هژير مي گويد، «من اگر اين را به شما ندهم و برگردم، توبيخ مي شوم. براي من خطر دارد و مرا سرزنش مي كنند.» آقا مي گويند، «به درك كه سرزنش مي شوي. بلند شو برو.»
كمي هم از ساده زيستي آيت الله كاشاني بگوئيد.

يك شب با آقا برگشتيم منزلشان، ايشان به خادم منزل گفتند، «شام را بردار بياور.» سفره كوچكي را آوردند انداختند و چند تكه نان سنگك را گذاشتند. ما معطل كه غذا بياورند.آقا فرمودند، «پس چرا نمي خوريد؟» گفتيم، «هنوز غذا نيامده.» آقا فرمودند، «فكر مي كنيد غذاي اينجا چيست؟» بعد يك باديه آوردندكه در آن مقداري آب گوشت و چند تا سيب زميني بود. خودشان هم آستين رابالا زدند و با ما شام خوردند. يكي ديگر از موارد ساده زيستي آقا اين بودكه ما هفت هشت ده نفر در محضر آقا بوديم كه طلبه اي نزد ايشان آمد و گفت كه براي برگشتن، پولي ندارد. آقا به خادم گفتند، «برو بگو حسين آقا رزاز بيايد.» او كه آمد، آقا پرده را زدند كنار و پيت حلب روغني را كه برايشان هديه آورده بودند به او نشان دادند و پرسيدند چند مي خري؟» گفت، «بيست تومان » آقا فرمودند، «بيست تومان را بده به اين بنده خدا و پيت روغن را بردار و ببر.» مورد ديگري بود كه به آقا گفتند، «فلاني پشت سر شما خيلي بد و بيراه مي گويد.»آقا فرمودند، «حالا كه اين طور است، بايد فكري كرد» فرمودند كه او را بگوئيم بيايد. وقتي آمد، آقا فرمودند، «شنيده ام براي انگليسي ها جاسوسي مي كني.» گفت، «بله، زندگي خرج دارد. آدم هر چقدر هم كه در اطراف شما بپلكد، از پول خبري نيست آنها پول مي دهند.» آقا فرموند، «حرف حساب! پس دست كم از آنها پول بگير، اما اخبار اصلي رابه آنها نده!»
در روز تشييع جنازه حال و روز شما چگونه بود؟

من در يك ماشين نشسته بودم كه راننده اش از داش مشدي هاي تهران بود و بعدها همراه مرحوم طيب اعدام شد و طرف ديگر هم از ميداندارهاي مشهور تهران بود كه دم به ساعت به من شير و پرتقال مي داد كه صدايم نگيرد. موقعي كه مي خواستيم راه بيفتيم، ذبيحي آمد و گفت، «تو نمي تواني تا شاه عبدالعظيم، پشت سر هم قرآن بخواني.» گفتم، «خدا كمك مي كند و مي خوانم»دوازده سال قرآن جلسات آقا را خوانده و مكبر ايشان بودم و ابدا نمي خواستم كس ديگري در تشييع ايشان قرآن بخواند. يادم مي آيد روزهاي اولي كه پيش آقا مي رفتم، مرا بلند مي كردند روي بلندي مي گذاشتند و بعضي چيزها را هم غلط مي خواندم. بعضي ها اعتراض مي كردند كه، «بچه! بيا پايين.» آقا مي فرمودند، «كاريش نداشته باشيد، ياد مي گيرد.»
در انتهاي مصاحبه اگر خاطره اي از امام داريد نقل كنيد.

مجلس اعتراض امام به كاپيتولاسيون بود و من و سه نفر از دوستاني كه در آن جلسه قرآن بوديم، رفتيم قم و جزوه هايمان را كه به چهار زبان بود نشان آيات عظام: مرعشي، گلپايگاني و شريعتمداري داديم و همه آنها تائيد كردند و تشويقمان كردند كه به اين كار ادامه بدهيم. من در آن جلسه تلاوت قرآن كردم و بعد هم حاج آقا مرواريد صحبت كرد و خلاصه اوضاع شلوغ شد و ساواكيها مجلس را با صلوات به هم ريختند. امام در آنجا فرمودند، «صلوات فرستادن حرام است و هر كس صلوات فرستاد، نفر بغل دستي گوش او را بكشد.» بعد رفتيم مدرسه فيضيه كه آقاي انصاري صحبت مي كرد. ساواكيها همان بساط را راه انداختند و قرآن آتش زدند و ما از دستشان فرار كرديم. من در گنجه اتاقي پنهان شده بودم. يكي از ساواكيها آمد و گفت، «كي اينجا قايم شده؟» من فكر كردم مرا ديده و جايم را لو دادم. او داد زد،«بگيريدش، بگيريدش! اين رئيس بقيه است.» عقب سرمان كردند.
با توجه به علاقه آيت الله كاشاني و امام به يكديگر، هيچ وقت ملاقات و عيادت آنها را ديديد؟

من امام را اولين بار منزل پدر خانمشان ديدم. ديدم يك آقاي قد بلندي آمدند كه با همه آقايان فرق داشتند. پرسيدم، «كيست؟» گفتند، «داماد آقاي ثقفي و از مدرسين حوزه علميه هستند.» هر وقت هم كه آقا مي رفتند قم، مي رفتند منزل امام. در اواخر عمر هم كه آقا در بيمارستان بازرگان بستري بودند، ممنوع الملاقات بودند. يك روز به دكتر كاشاني گفتند كه، «از قم چند نفر آمده اند ملاقات آقا.» دكتر گفتند، «من كه گفته ام ايشان ممنوع الملاقات هستند.»آقا فهميدند و پرسيدند، «كيست؟» گفتند، «حاج آقا خميني.» آقا بلافاصله در تخت نشستند و گفتند، «بگوئيد زود بيايد.» ناظران مي گويند آقا، امام را در آغوش مي گيرند و مي گويند، «سيد! مرا كه خون به جگر كردند، مواظب باش تو را خون به جگر نكنند.»
منبع:ماهنامه شاهد یاران، شماره
يادشهيد آنلاین نیست.  
Digg this Post!Tweet this Post!Share on FacebookShare on google+
پاسخ با نقل قول
لینک ها
پاسخ

آموزش قرار دادن مطلب ، نظر و فعاليت در نورآسمان

لیست کامل لینک های جالب و مفید لینکدانی نورآسمان



کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
کاربران دعوت شده

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ره يافتگان ـ سخنراني دكتر عصام العماد (برنامه ماه عسل ـ شبكه 3)متن+صوت monji_2008 ره یافتگان 0 07-07-2011 11:32
پاسخ به شبهات مطروحه درباره سريال مختارنامه و عبد الله بن زبير monji_2008 پاسخ به شبهات دیگر ادیان و مذاهب 1 28-05-2011 14:31
پاسخ به شبهات: شهادت حضرت زهراء (سلام الله عليها) monji_2008 پاسخ به شبهات دیگر ادیان و مذاهب 0 04-05-2011 11:52
فضیلت سوره های قرآن همراه با توضیح ali20 مباحث قرآنی 3 07-09-2009 08:20
اعمال شب و روز عيد فطر کاظم سبزواری آداب 0 30-09-2008 15:48

TwitterFacebookGoogle Plushttps://telegram.me/basijtvRSS Feed@basijtv

مسئولیت مطالب و نظرات مندرج در سایت بر عهده شخص ارسال کننده بوده و سایت نورآسمان هیچ گونه مسئولیتی در قبال موضوعات مطرح شده ندارد.
در صورت تمایل با رایانامه سایت به ادرس nooreaseman@chmail.ir تماس حاصل کنید.


اکنون ساعت 06:12 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by: vBulletin Version 3.8.7
Copyright © 2000-2006 Jelsoft Enterprises Ltd.
Search Engine Friendly URLs by vBSEO 3.5.2

vBFarsi Language Pack Version 4.0 beta1