<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[نورآسمان - همه انجمن‌ها]]></title>
		<link>http://www.nooreaseman.com/</link>
		<description><![CDATA[نورآسمان - http://www.nooreaseman.com]]></description>
		<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 09:11:43 +0000</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[درخواست قالب فروشگاه براي ورد پرس]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4064.html</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 01:57:26 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4064.html</guid>
			<description><![CDATA[دوستان اگه كسي لينك دانلود قالب فروشگاه براي ورد پرس را داره لطفآ بزاره]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دوستان اگه كسي لينك دانلود قالب فروشگاه براي ورد پرس را داره لطفآ بزاره]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چرا مراجع چهارشنبه سوري را حرام كرده اند ؟]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4063.html</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 01:56:31 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4063.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><br />
چهارشبنه سوری، جشنی است که آن را منسوب به ایران قدیم می‌دانند و آن که دقت در آن نشان می‌دهد که چیزی فراتر از یک جشن بوده بلکه فرهنگی است که معتَقَداتی نیز همراه دارد. از این رو می‌توان آن را از دو جنبه تحلیل کرد:<br />
<br />
 <br />
<span style="color: #FF6347;"><br />
1- محتوای فرهنگی چهارشنبه سوری<br />
<br />
2- چگونگی برپایی جشن چهارشنبه سوری</span><br />
<br />
 <br />
<span style="color: #0000CD;"><br />
وقتی خوب به قضیه نگریسته می‌شود این جشن فراتر از ترقه و آتش است بلکه اعتقاد به یک بسته فرهنگی است که می‌توان اهم آن را چنین برشمرد:<br />
</span><br />
 <br />
<br />
1- نحوست چهارشنبه آخر سال<br />
<br />
2- خوش یمنی آتش<br />
<br />
3- نحوست خاکستر آتشی که از روی آن پریده‌اند.<br />
<br />
4- برآورده شدن حاجات با انجام کارهای خاص مانند:<br />
<br />
الف- قاشق زنی<br />
<br />
ب – کوزه شکنی<br />
<br />
ج- پریدن از روی آتش<br />
<br />
د- نذر آش و آجیل چهارشنبه سوری<br />
<br />
<span style="font-size: medium;">ابتدا به بررسی بسته‌ی فرهنگی این جشن می‌پردازیم:</span><br />
<br />
شاید قدیم‌ترها که رسانه‌ها کمتر بود و تهاجم های فرهنگی به این شکل سازمان نیافته بود چندان نیازی به تحلیل این ماجرا نبود هر چند در آن زمان نیز حکم قضیه همین بود که امروز هست.<br />
<br />
 اما آنچه ما امروز با آن مواجهیم، شیوه‌های نرم تهاجم است که به صورت های مخملین ظهور می‌کنند تا مقبولیت یابند، که یکی از این شیوه‌ها، مخملِ "فرهنگ ملی" است!<br />
<br />
سیاست گزاران و مهندسان تهاجم در پوشش این عنوان هر روز سعی در تخریب باورهای دینی و دور کردن مردم، بخصوص جوانان از دین و فراتر از آن، از تعقل داشته و جامعه را به سوی خرافات پیش می‌برند. اما خرد جمعی و عقل فعال جامعه باید به این سوال ها پاسخ دهد:<br />
<br />
 <br />
<br />
1- فرق فرهنگ با خرافات چیست؟<br />
<br />
2- ملاک ارزش گذاری فرهنگ ها و سنت ها چیست؟<br />
<br />
3- آیا هر چیزی که از نیاکان به یادگار رسیده باشد ارزشمند، و یادگار است؟<br />
<br />
 <br />
<br />
داستان زنده به گور کردن دختران در میان اعراب جاهلی بر هیچ کس پوشیده نیست. اما آیا کسی در میان اقوام عرب پیدا می‌شود که آن را به عنوان یک میراث فرهنگی و یک سنت باستانی بستاید و زنده‌اش کند؟<br />
<br />
قبح این سنت چنان واضح است که کسی در پاسخ آن تردیدی ندارد و حتی عرب ها شاید از اینکه اجدادشان چنین کاری انجام می‌دادند شرمسار باشند. <br />
<br />
ولی گاهی، زشتی یک مساله با بزرگ نمایی زیبایی‌های ظاهری، پوشیده شده، مغفول می‌ماند. تا آنجا که عقلای قوم نیز فریفته‌ی خط و خال می‌شوند.<br />
<br />
ماجرای سنت چهارشنبه سوری از این دست است، که مافیای تهاجم به پتانسیل آن پی برده و چند سالی است که بدان دست یاخته است.<br />
<br />
از مردم فهیم، از کاربران فرهیخته سایتِ محترمِ تبیان، از دانش آموزان و دانشجویان که قائل به ربط و منطق و استدلالند، سوال می‌کنیم:<br />
<br />
 <br />
<br />
1- آتش چگونه خوش بختی می‌آورد؟<br />
<br />
2- روز، چگونه می‌تواند نحس، و بدبختی‌زا باشد؟<br />
<br />
3- زردی رخسار را چطور می‌توان با سرخی آتش عوض کرد؟<br />
<br />
4- خاکستر آن آتشی که از رویش پریده‌اند و از آن سرخی طلبیده‌اند چرا باید نحس باشد؟<br />
<br />
5- و هزار سوال دیگر...<br />
<br />
و من سوالی دیگر مطرح می‌کنم: اگر کسی بگوید پدران من برای خوش بختی سرشان را به سنگ می‌زدند، آیا باید اعتقاد داشت که چون آنها به چنین چیزی معتقد بودند و عمل می‌کردند پس درست است؟ و باید آن را زنده نگه داشت و از آن حاجت طلبید؟<br />
<br />
آنکه به دنبال زنده کردن این سنت هاست، یا سناریو پرداز تهاجم است که به دنبال تخریب باورهای صحیح و منحرف کردن جامعه از تعقل است و یا ملی‌گرایی است که ندانسته آب به آسیاب دشمن می‌ریزد.<br />
<br />
 اینجاست که وظیفه خطیر متولیان فرهنگی و رسانه‌های جمعی هویدا می‌شود که باید بکوشند بی تحقیق دست به کار نشوند و عمال منویات دشمنان نگردند.<br />
<br />
اکنون خوب است به سوال هایی که از خرد جمعی پرسیدیم پاسخ دهیم و شاید بهتر باشد این گونه بگویم که پاسخ های خود را به عقل فعال جامعه عرضه کنیم تا مورد قضاوت واقع شود:<br />
<br />
1- فرق فرهنگ با خرافات: فرهنگ ارزشی باید زنده بماند و خرافات باید نابود گردد. فرهنگی که معیارهای ارزشمندی را داراست خوب بوده و باید زنده بماند، اما خرافات، دشمن عقل و منطق و جامعه و فرهنگ بوده و باید نابود شده و از آن پرهیز شود.<br />
<br />
2- ملاک ارزش‌گذاری: فرهنگ و سنتی ارزشمند است که عقلایی بوده و در جهت منفعت جامعه و افراد آن باشد.<br />
<br />
3- تکلیف آنچه از نیاکان رسیده است: همه سنت هایی که نیاکان داشته‌اند نیکو نبوده است و چه بسا، آنان نیز دچار اشتباه و خرافه شده اند و به جرأت می‌توان گفت که <br />
<br />
خطای آنان بخاطر پایین بودن دانش و بینش، بیشتر از اکنون نیز بوده‌ است. لذا سنتی که ارزش عقلایی داشته باشد باید به آن نازید و زنده نگه داشت و آنچه به دور از عقل است باید از آن تبری جست.<br />
<br />
 <br />
<br />
پیامبر اکرم که بنیان گذار نظم نوین و متکامل تعالی بشر است تمام تلاش خود را برای تغییر همین ملاک ها و ذائقه‌ها به کار برده است. ایشان و خاندان پاکش جانفشانی کرده‌اند <br />
<br />
تا شعور جامعه ترقی یافته و عقل جایگاه خود را از تقلیدها و تبعیت ها و تعصب ها بازپس گیرد. (در ادامه، تبیین این مطلب را از استاد مطهری خواهید خواند)<br />
<br />
 <br />
<br />
آنچه آمد یک سوی قضیه بود. اما تحلیل تاریخی این سنت نیز آن را مخدوش نشان می‌دهد. بر خلاف آنچه بر سر زبانها نهاده‌اند که جشن چهارشنبه یک سنت هزارساله ایرانیِ اصیل است، دکتر کورش نیکنام، <br />
<br />
پژوهشگر آداب و سنن ایران باستان، که خود نیز به آیین زرتشت است، عقیده دارد که چهارشنبه سوری هیچ ارتباطی با ایران باستان و زرتشتیان ندارد و شکل گیری این مراسم را به دوران بعد از اسلام و بعد از حمله عربها به ایران می‌داند. او می‌گوید:<br />
<br />
«در ایران باستان هفت روز هفته نداشتیم. در ایران كهن هر یك از سی روز ماه، نامی ویژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و یکشنبه و... بعد از تسلط اعراب، به فرهنگ ایران وارد شد. <br />
<span style="color: #483D8B;"><br />
بنابراین، اینکه ما شب چهارشنبه‌ای را جشن بگیریم (چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده) خودش گویای این هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ایران مرسوم شد.</span><br />
<br />
برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( یا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در این پنج روز آتش روشن می کردیم تا روح نیاکانمان را به خانه هایمان دعوت کنیم.<br />
<br />
بنابراین، این آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ایران باستان است و زرتشتیان به احتمال زیاد برای اینکه این سنت از بین نرود، <br />
<br />
نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و این جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری.»1<br />
<br />
با توجه به این بیانات، می‌توان چند نکته را مورد توجه قرار داد:<br />
<span style="color: #808000;"><br />
1- سنت اصیل ایرانی بودن آن مورد خدشه است. (قابل توجه ملی‌گرایان)<br />
<br />
2- برخاسته از یک سنت زرتشتی است. (قابل توجه مسلمانان)<br />
<br />
3- هیچ مبنای علمی و عقلی ندارد. (فراخواندن ارواح مردگان!!)</span><br />
<br />
 <br />
<br />
لازم به ذکر است که از دیدگاه اسلامی، ایام هیچ نحوستی ندارند و خوب و بد همه از افعال آدمی است. و نحوستی که به چهارشنبه نسبت داده می‌شود مربوط به فرهنگ اقوام عرب بوده نه فرهنگ اسلام عزیز. این آموزه را در روایات اهل بیت فراوان داریم:<br />
<br />
حسن به مسعود مى‏گوید: به محضر مولایم حضرت ابوالحسن الهادى علیه‏السلام رسیدم. در آن روز چند حادثه ناگوار و تلخ برایم رخ داده بود؛ <br />
<br />
انگشتم زخمى شده و شانه‏ام در اثر تصادف با اسب سوارى صدمه دیده و در یك نزاع غیر مترقبه لباسهایم پاره شده بود. به این خاطر، با ناراحتى تمام در حضور آن گرامى گفتم: عجب روز شومى برایم بود! خدا شرّ این روز را از من باز دارد! <br />
<br />
امام هادى علیه‏السلام فرمود: اى حسن! این [چه سخنى است كه مى‏گویى&#93; با این كه تو با ما هستى، گناهت را به گردن بى‏گناهى مى‏اندازى! [روزگار چه گناهى دارد!&#93;»<br />
<br />
حسن بن مسعود مى‏گوید: با شنیدن سخن امام علیه‏السلام به خود آمدم و به اشتباهم پى بردم. گفتم: آقاى من! اشتباه كردم و از خداوند طلب بخشش دارم. <br />
<br />
امام فرمود: اى حسن! روزها چه گناهى دارند كه شما هر وقت به خاطر خطاها و اعمال نادرست خود مجازات مى‏شوید، به ایام بدبین مى‏شوید و به روز بد و بیراه مى‏گویید! <br />
<br />
حسن گفت: اى پسر رسول خدا!، براى همیشه توبه مى‏كنم و دیگر عكس العمل رفتارهایم را به روزگار نسبت نمى‏دهم. امام در ادامه فرمود:  <br />
<br />
اى حسن! به طور یقین خداوند متعال پاداش مى‏دهد و عقاب مى‏كند و در مقابل رفتارها در دنیا و آخرت مجازات مى‏كند.»2<br />
<br />
امام صادق علیه السلام فرمودند: صدقه بده و هر روز كه خواهى سفر كن. 3<br />
<br />
حَمّاد بن عثمان می‌گوید به امام صادق علیه السلام گفتم: آیا مسافرت در روزی مثل چهارشنبه كراهت دارد؟ فرمود: هر وقت خواستى صدقه بده و به سفر برو و آیة الكرسى بخوان. 4</span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><br />
چهارشبنه سوری، جشنی است که آن را منسوب به ایران قدیم می‌دانند و آن که دقت در آن نشان می‌دهد که چیزی فراتر از یک جشن بوده بلکه فرهنگی است که معتَقَداتی نیز همراه دارد. از این رو می‌توان آن را از دو جنبه تحلیل کرد:<br />
<br />
 <br />
<span style="color: #FF6347;"><br />
1- محتوای فرهنگی چهارشنبه سوری<br />
<br />
2- چگونگی برپایی جشن چهارشنبه سوری</span><br />
<br />
 <br />
<span style="color: #0000CD;"><br />
وقتی خوب به قضیه نگریسته می‌شود این جشن فراتر از ترقه و آتش است بلکه اعتقاد به یک بسته فرهنگی است که می‌توان اهم آن را چنین برشمرد:<br />
</span><br />
 <br />
<br />
1- نحوست چهارشنبه آخر سال<br />
<br />
2- خوش یمنی آتش<br />
<br />
3- نحوست خاکستر آتشی که از روی آن پریده‌اند.<br />
<br />
4- برآورده شدن حاجات با انجام کارهای خاص مانند:<br />
<br />
الف- قاشق زنی<br />
<br />
ب – کوزه شکنی<br />
<br />
ج- پریدن از روی آتش<br />
<br />
د- نذر آش و آجیل چهارشنبه سوری<br />
<br />
<span style="font-size: medium;">ابتدا به بررسی بسته‌ی فرهنگی این جشن می‌پردازیم:</span><br />
<br />
شاید قدیم‌ترها که رسانه‌ها کمتر بود و تهاجم های فرهنگی به این شکل سازمان نیافته بود چندان نیازی به تحلیل این ماجرا نبود هر چند در آن زمان نیز حکم قضیه همین بود که امروز هست.<br />
<br />
 اما آنچه ما امروز با آن مواجهیم، شیوه‌های نرم تهاجم است که به صورت های مخملین ظهور می‌کنند تا مقبولیت یابند، که یکی از این شیوه‌ها، مخملِ "فرهنگ ملی" است!<br />
<br />
سیاست گزاران و مهندسان تهاجم در پوشش این عنوان هر روز سعی در تخریب باورهای دینی و دور کردن مردم، بخصوص جوانان از دین و فراتر از آن، از تعقل داشته و جامعه را به سوی خرافات پیش می‌برند. اما خرد جمعی و عقل فعال جامعه باید به این سوال ها پاسخ دهد:<br />
<br />
 <br />
<br />
1- فرق فرهنگ با خرافات چیست؟<br />
<br />
2- ملاک ارزش گذاری فرهنگ ها و سنت ها چیست؟<br />
<br />
3- آیا هر چیزی که از نیاکان به یادگار رسیده باشد ارزشمند، و یادگار است؟<br />
<br />
 <br />
<br />
داستان زنده به گور کردن دختران در میان اعراب جاهلی بر هیچ کس پوشیده نیست. اما آیا کسی در میان اقوام عرب پیدا می‌شود که آن را به عنوان یک میراث فرهنگی و یک سنت باستانی بستاید و زنده‌اش کند؟<br />
<br />
قبح این سنت چنان واضح است که کسی در پاسخ آن تردیدی ندارد و حتی عرب ها شاید از اینکه اجدادشان چنین کاری انجام می‌دادند شرمسار باشند. <br />
<br />
ولی گاهی، زشتی یک مساله با بزرگ نمایی زیبایی‌های ظاهری، پوشیده شده، مغفول می‌ماند. تا آنجا که عقلای قوم نیز فریفته‌ی خط و خال می‌شوند.<br />
<br />
ماجرای سنت چهارشنبه سوری از این دست است، که مافیای تهاجم به پتانسیل آن پی برده و چند سالی است که بدان دست یاخته است.<br />
<br />
از مردم فهیم، از کاربران فرهیخته سایتِ محترمِ تبیان، از دانش آموزان و دانشجویان که قائل به ربط و منطق و استدلالند، سوال می‌کنیم:<br />
<br />
 <br />
<br />
1- آتش چگونه خوش بختی می‌آورد؟<br />
<br />
2- روز، چگونه می‌تواند نحس، و بدبختی‌زا باشد؟<br />
<br />
3- زردی رخسار را چطور می‌توان با سرخی آتش عوض کرد؟<br />
<br />
4- خاکستر آن آتشی که از رویش پریده‌اند و از آن سرخی طلبیده‌اند چرا باید نحس باشد؟<br />
<br />
5- و هزار سوال دیگر...<br />
<br />
و من سوالی دیگر مطرح می‌کنم: اگر کسی بگوید پدران من برای خوش بختی سرشان را به سنگ می‌زدند، آیا باید اعتقاد داشت که چون آنها به چنین چیزی معتقد بودند و عمل می‌کردند پس درست است؟ و باید آن را زنده نگه داشت و از آن حاجت طلبید؟<br />
<br />
آنکه به دنبال زنده کردن این سنت هاست، یا سناریو پرداز تهاجم است که به دنبال تخریب باورهای صحیح و منحرف کردن جامعه از تعقل است و یا ملی‌گرایی است که ندانسته آب به آسیاب دشمن می‌ریزد.<br />
<br />
 اینجاست که وظیفه خطیر متولیان فرهنگی و رسانه‌های جمعی هویدا می‌شود که باید بکوشند بی تحقیق دست به کار نشوند و عمال منویات دشمنان نگردند.<br />
<br />
اکنون خوب است به سوال هایی که از خرد جمعی پرسیدیم پاسخ دهیم و شاید بهتر باشد این گونه بگویم که پاسخ های خود را به عقل فعال جامعه عرضه کنیم تا مورد قضاوت واقع شود:<br />
<br />
1- فرق فرهنگ با خرافات: فرهنگ ارزشی باید زنده بماند و خرافات باید نابود گردد. فرهنگی که معیارهای ارزشمندی را داراست خوب بوده و باید زنده بماند، اما خرافات، دشمن عقل و منطق و جامعه و فرهنگ بوده و باید نابود شده و از آن پرهیز شود.<br />
<br />
2- ملاک ارزش‌گذاری: فرهنگ و سنتی ارزشمند است که عقلایی بوده و در جهت منفعت جامعه و افراد آن باشد.<br />
<br />
3- تکلیف آنچه از نیاکان رسیده است: همه سنت هایی که نیاکان داشته‌اند نیکو نبوده است و چه بسا، آنان نیز دچار اشتباه و خرافه شده اند و به جرأت می‌توان گفت که <br />
<br />
خطای آنان بخاطر پایین بودن دانش و بینش، بیشتر از اکنون نیز بوده‌ است. لذا سنتی که ارزش عقلایی داشته باشد باید به آن نازید و زنده نگه داشت و آنچه به دور از عقل است باید از آن تبری جست.<br />
<br />
 <br />
<br />
پیامبر اکرم که بنیان گذار نظم نوین و متکامل تعالی بشر است تمام تلاش خود را برای تغییر همین ملاک ها و ذائقه‌ها به کار برده است. ایشان و خاندان پاکش جانفشانی کرده‌اند <br />
<br />
تا شعور جامعه ترقی یافته و عقل جایگاه خود را از تقلیدها و تبعیت ها و تعصب ها بازپس گیرد. (در ادامه، تبیین این مطلب را از استاد مطهری خواهید خواند)<br />
<br />
 <br />
<br />
آنچه آمد یک سوی قضیه بود. اما تحلیل تاریخی این سنت نیز آن را مخدوش نشان می‌دهد. بر خلاف آنچه بر سر زبانها نهاده‌اند که جشن چهارشنبه یک سنت هزارساله ایرانیِ اصیل است، دکتر کورش نیکنام، <br />
<br />
پژوهشگر آداب و سنن ایران باستان، که خود نیز به آیین زرتشت است، عقیده دارد که چهارشنبه سوری هیچ ارتباطی با ایران باستان و زرتشتیان ندارد و شکل گیری این مراسم را به دوران بعد از اسلام و بعد از حمله عربها به ایران می‌داند. او می‌گوید:<br />
<br />
«در ایران باستان هفت روز هفته نداشتیم. در ایران كهن هر یك از سی روز ماه، نامی ویژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و یکشنبه و... بعد از تسلط اعراب، به فرهنگ ایران وارد شد. <br />
<span style="color: #483D8B;"><br />
بنابراین، اینکه ما شب چهارشنبه‌ای را جشن بگیریم (چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده) خودش گویای این هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ایران مرسوم شد.</span><br />
<br />
برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( یا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در این پنج روز آتش روشن می کردیم تا روح نیاکانمان را به خانه هایمان دعوت کنیم.<br />
<br />
بنابراین، این آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ایران باستان است و زرتشتیان به احتمال زیاد برای اینکه این سنت از بین نرود، <br />
<br />
نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و این جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری.»1<br />
<br />
با توجه به این بیانات، می‌توان چند نکته را مورد توجه قرار داد:<br />
<span style="color: #808000;"><br />
1- سنت اصیل ایرانی بودن آن مورد خدشه است. (قابل توجه ملی‌گرایان)<br />
<br />
2- برخاسته از یک سنت زرتشتی است. (قابل توجه مسلمانان)<br />
<br />
3- هیچ مبنای علمی و عقلی ندارد. (فراخواندن ارواح مردگان!!)</span><br />
<br />
 <br />
<br />
لازم به ذکر است که از دیدگاه اسلامی، ایام هیچ نحوستی ندارند و خوب و بد همه از افعال آدمی است. و نحوستی که به چهارشنبه نسبت داده می‌شود مربوط به فرهنگ اقوام عرب بوده نه فرهنگ اسلام عزیز. این آموزه را در روایات اهل بیت فراوان داریم:<br />
<br />
حسن به مسعود مى‏گوید: به محضر مولایم حضرت ابوالحسن الهادى علیه‏السلام رسیدم. در آن روز چند حادثه ناگوار و تلخ برایم رخ داده بود؛ <br />
<br />
انگشتم زخمى شده و شانه‏ام در اثر تصادف با اسب سوارى صدمه دیده و در یك نزاع غیر مترقبه لباسهایم پاره شده بود. به این خاطر، با ناراحتى تمام در حضور آن گرامى گفتم: عجب روز شومى برایم بود! خدا شرّ این روز را از من باز دارد! <br />
<br />
امام هادى علیه‏السلام فرمود: اى حسن! این [چه سخنى است كه مى‏گویى] با این كه تو با ما هستى، گناهت را به گردن بى‏گناهى مى‏اندازى! [روزگار چه گناهى دارد!]»<br />
<br />
حسن بن مسعود مى‏گوید: با شنیدن سخن امام علیه‏السلام به خود آمدم و به اشتباهم پى بردم. گفتم: آقاى من! اشتباه كردم و از خداوند طلب بخشش دارم. <br />
<br />
امام فرمود: اى حسن! روزها چه گناهى دارند كه شما هر وقت به خاطر خطاها و اعمال نادرست خود مجازات مى‏شوید، به ایام بدبین مى‏شوید و به روز بد و بیراه مى‏گویید! <br />
<br />
حسن گفت: اى پسر رسول خدا!، براى همیشه توبه مى‏كنم و دیگر عكس العمل رفتارهایم را به روزگار نسبت نمى‏دهم. امام در ادامه فرمود:  <br />
<br />
اى حسن! به طور یقین خداوند متعال پاداش مى‏دهد و عقاب مى‏كند و در مقابل رفتارها در دنیا و آخرت مجازات مى‏كند.»2<br />
<br />
امام صادق علیه السلام فرمودند: صدقه بده و هر روز كه خواهى سفر كن. 3<br />
<br />
حَمّاد بن عثمان می‌گوید به امام صادق علیه السلام گفتم: آیا مسافرت در روزی مثل چهارشنبه كراهت دارد؟ فرمود: هر وقت خواستى صدقه بده و به سفر برو و آیة الكرسى بخوان. 4</span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[چهارشنبه سوري حرام است ؟!]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4062.html</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 01:50:02 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4062.html</guid>
			<description><![CDATA[در خصوص "چهارشنبه سوری" که مراسمی در آخرین چهارشنبه سال است، 7 مرجع بزرگ تقلید شیعیان جهان در فتاوایی نظرات خود را در مورد این روز و اعمال و حرکات منتسب به آن اعلام کردند . <br />
<br />
حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای: چهارشنبه سوری مبنای عقلایی ندارد.<br />
<br />
مکارم شیرازی: منفعت حاصل از خرید و فروش مواد محترقه حرام است<br />
<br />
آیت الله مکارم شیرازی با تأکید بر اینکه چهارشنبه سوری یک مراسم خرافی برگرفته از آیین غلط گذشتگان است و در فرهنگ اسلامی هیچ جایگاهی ندارد، یادآور شد: باید سنتهایی چون دید و بازدید، صله رحم، کمک به دیگران ترویج شود و نباید تسلیم سنتهای خرافی گذشتگان شویم. خرید و فروش، حمل و نقل مواد محترقه که به منجر به ایجاد حادثه و مصدوم شدن دیگران می‌شود جایز نبوده و منفعت حاصل از آن نیز حرام است.<br />
<br />
آیت‌الله شیخ محمدتقی بهجت: این کارها مشروعیت ندارد.<br />
<br />
آیت‌الله شیخ لطف الله صافی گلپایگانی: اشکال دارد.<br />
<br />
آیت‌الله سید علی سیستانی: اموری که به جامعه ضرر می‌زند و موجب ایذاء مردم است مانند استعمال ترقه و خرید و فروش آن جایز نیست.<br />
<br />
آیت‌الله فاضل لنکرانی: در فرض مزبور که دارای خطرات جانی و مالی است و موجب اذیت و آزار دیگران است و مخالف مقررات و قانون و نظم جامعه است جایز نیست.<br />
<br />
آیت‌الله شیخ میرزا جواد تبریزی: هیچ یک از این امور، رجحان شرعی ندارد و تشویق مردم به این مورد تشویق به دنیا و غافل کردن از آخرت است <br />
<br />
و این که تصور می‌کنند این امور مردم را به حفظ وطن و عزت وا می‌دارد، تصوری باطل است. آنچه مردم را به عزت می‌رساند و به حفظ وطن وا می‌دارد ایمان است و بس.<br />
<br />
مرجع : مهر]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[در خصوص "چهارشنبه سوری" که مراسمی در آخرین چهارشنبه سال است، 7 مرجع بزرگ تقلید شیعیان جهان در فتاوایی نظرات خود را در مورد این روز و اعمال و حرکات منتسب به آن اعلام کردند . <br />
<br />
حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای: چهارشنبه سوری مبنای عقلایی ندارد.<br />
<br />
مکارم شیرازی: منفعت حاصل از خرید و فروش مواد محترقه حرام است<br />
<br />
آیت الله مکارم شیرازی با تأکید بر اینکه چهارشنبه سوری یک مراسم خرافی برگرفته از آیین غلط گذشتگان است و در فرهنگ اسلامی هیچ جایگاهی ندارد، یادآور شد: باید سنتهایی چون دید و بازدید، صله رحم، کمک به دیگران ترویج شود و نباید تسلیم سنتهای خرافی گذشتگان شویم. خرید و فروش، حمل و نقل مواد محترقه که به منجر به ایجاد حادثه و مصدوم شدن دیگران می‌شود جایز نبوده و منفعت حاصل از آن نیز حرام است.<br />
<br />
آیت‌الله شیخ محمدتقی بهجت: این کارها مشروعیت ندارد.<br />
<br />
آیت‌الله شیخ لطف الله صافی گلپایگانی: اشکال دارد.<br />
<br />
آیت‌الله سید علی سیستانی: اموری که به جامعه ضرر می‌زند و موجب ایذاء مردم است مانند استعمال ترقه و خرید و فروش آن جایز نیست.<br />
<br />
آیت‌الله فاضل لنکرانی: در فرض مزبور که دارای خطرات جانی و مالی است و موجب اذیت و آزار دیگران است و مخالف مقررات و قانون و نظم جامعه است جایز نیست.<br />
<br />
آیت‌الله شیخ میرزا جواد تبریزی: هیچ یک از این امور، رجحان شرعی ندارد و تشویق مردم به این مورد تشویق به دنیا و غافل کردن از آخرت است <br />
<br />
و این که تصور می‌کنند این امور مردم را به حفظ وطن و عزت وا می‌دارد، تصوری باطل است. آنچه مردم را به عزت می‌رساند و به حفظ وطن وا می‌دارد ایمان است و بس.<br />
<br />
مرجع : مهر]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اموزش زبان انگلیسی 2]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4061.html</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 00:22:02 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4061.html</guid>
			<description><![CDATA[<img src="http://www.nooreaseman.com/images/smilies/doa.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Doa" title="Doa" />دلم نیومد خود خواهی کنم بچه ها من یه برناکه ریزی کردم براتوون واسه یاد گیری زبان انگلیسی .هفته ای 2 بار یه سری مطلب اصطلاح و کلمه پست میکنم توو سایت اگه خوب بخونید و به این برنامه پیش برید قول میدم کمتر از 6 ماه .........<br />
کتاب 504 رو تهیه میکنید به همراه essentiol grammer in use for intermeditae<br />
,و همچنین علاقه مندی خودتون اگه کسانی که استقبال کنن بیشتر از 3 نفر باشن قول میدم تمام تلاشمو انجام بدم .  .. منتظر نظرتوون هستم <br />
Zz0r0xX (new version]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<img src="http://www.nooreaseman.com/images/smilies/doa.gif" style="vertical-align: middle;" border="0" alt="Doa" title="Doa" />دلم نیومد خود خواهی کنم بچه ها من یه برناکه ریزی کردم براتوون واسه یاد گیری زبان انگلیسی .هفته ای 2 بار یه سری مطلب اصطلاح و کلمه پست میکنم توو سایت اگه خوب بخونید و به این برنامه پیش برید قول میدم کمتر از 6 ماه .........<br />
کتاب 504 رو تهیه میکنید به همراه essentiol grammer in use for intermeditae<br />
,و همچنین علاقه مندی خودتون اگه کسانی که استقبال کنن بیشتر از 3 نفر باشن قول میدم تمام تلاشمو انجام بدم .  .. منتظر نظرتوون هستم <br />
Zz0r0xX (new version]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[my immortal]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4060.html</link>
			<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 00:07:47 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4060.html</guid>
			<description><![CDATA[شاید خوانندش منظورش غشق فانی اما بخوونید جالب هستش ...<br />
<br />
<br />
i'm so tired of being here<br />
من از بودن در اينجا بسيار خسته ام<br />
<br />
suppressed by all of my childish fears<br />
سرکوب شده بوسيله تمامي ترسهاي کودکانه ام<br />
<br />
and if you have to leave<br />
و اگر مجبور به ترک من هستي<br />
<br />
i wish that you would just leave<br />
من آرزو مي کنم که تو هم اکنون ترکم کني<br />
<br />
because your presence still lingers here<br />
زيرا وجود تو هنوز اينجا پرسه مي زند (همراه من است)<br />
<br />
and it won't leave me alone<br />
و مرا تنها نخواهد گذاشت<br />
<br />
these wounds won't seem to heal<br />
به نظر مي رسد که اين زخم ها التيام نخواهند يافت<br />
<br />
this pain is just too real<br />
اين درد بيش از حد واقعي است<br />
<br />
there's just too much that time cannot erase<br />
و آن قدر زياد است كه زمان نمي تواند آن را محو كند<br />
<br />
when you cried i'd wipe away all of your tears<br />
وقتي كه گريه مي كردي ، تمام اشكهايت را پاك مي كردم<br />
<br />
when you'd scream i'd fight away all of your fears<br />
وقتي كه فرياد ميزدي من با تمام ترسهايت مبارزه مي کردم (و آنها را از تو دور مي کردم)<br />
<br />
and i've held your hand through all of these years<br />
و من در تمامي اين سالها ، دست تورا در دست داشتم<br />
<br />
but you still have all of me<br />
اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري<br />
<br />
you used to captivate me by your resonating light<br />
تو هميشه با نور جادويي و طنين اندازت ، مرا شيفته خود مي ساختي<br />
<br />
but now i'm bound by the life you left behind<br />
اما اکنون در زندگي اي كه تو برايم به جا گذاشتي گير افتاده ام<br />
<br />
your face it haunts my once pleasant dreams<br />
تنها روياي دلپذير من چهره ي توست که همواره در مقابل من است<br />
<br />
your voice it chased away all the sanity in me<br />
اين صداي تو بود كه مرا مدهوش ساخت {تمام عقل و هوش را از من دور كرد}<br />
<br />
these wounds won't seem to heal<br />
به نظر مي رسد که اين زخم ها التيام نخواهند يافت<br />
<br />
this pain is just too real<br />
اين درد بيش از حد واقعي است<br />
<br />
there's just too much that time cannot erase<br />
و آن قدر زياد است كه زمان نمي تواند آن را محو كند<br />
<br />
when you cried i'd wipe away all of your tears<br />
وقتي كه گريه مي كردي ، تمام اشكهايت را پاك مي كردم<br />
<br />
when you'd scream i'd fight away all of your fears<br />
وقتي كه فرياد ميزدي من با تمام ترسهايت مبارزه مي کردم (و آنها را از تو دور مي کردم)<br />
<br />
and i've held your hand through all of these years<br />
و من در تمامي اين سالها ، دست تورا در دست داشتم<br />
<br />
but you still have all of me<br />
اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري<br />
<br />
i've tried so hard to tell myself that you're gone<br />
به سختي تلاش کردم تا به خود بگويم {بقبولانم} که تو رفته اي<br />
<br />
and though you're still with me<br />
اگر چه تو هنوز با مني<br />
<br />
i've been alone all along<br />
من در تمام اين مدت تنها بود ه ام<br />
<br />
<br />
بچه ها خلاصه اگه اشتباهی توو ترجمه و متن اصلیشه ببخشید . Zz0r0xX]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[شاید خوانندش منظورش غشق فانی اما بخوونید جالب هستش ...<br />
<br />
<br />
i'm so tired of being here<br />
من از بودن در اينجا بسيار خسته ام<br />
<br />
suppressed by all of my childish fears<br />
سرکوب شده بوسيله تمامي ترسهاي کودکانه ام<br />
<br />
and if you have to leave<br />
و اگر مجبور به ترک من هستي<br />
<br />
i wish that you would just leave<br />
من آرزو مي کنم که تو هم اکنون ترکم کني<br />
<br />
because your presence still lingers here<br />
زيرا وجود تو هنوز اينجا پرسه مي زند (همراه من است)<br />
<br />
and it won't leave me alone<br />
و مرا تنها نخواهد گذاشت<br />
<br />
these wounds won't seem to heal<br />
به نظر مي رسد که اين زخم ها التيام نخواهند يافت<br />
<br />
this pain is just too real<br />
اين درد بيش از حد واقعي است<br />
<br />
there's just too much that time cannot erase<br />
و آن قدر زياد است كه زمان نمي تواند آن را محو كند<br />
<br />
when you cried i'd wipe away all of your tears<br />
وقتي كه گريه مي كردي ، تمام اشكهايت را پاك مي كردم<br />
<br />
when you'd scream i'd fight away all of your fears<br />
وقتي كه فرياد ميزدي من با تمام ترسهايت مبارزه مي کردم (و آنها را از تو دور مي کردم)<br />
<br />
and i've held your hand through all of these years<br />
و من در تمامي اين سالها ، دست تورا در دست داشتم<br />
<br />
but you still have all of me<br />
اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري<br />
<br />
you used to captivate me by your resonating light<br />
تو هميشه با نور جادويي و طنين اندازت ، مرا شيفته خود مي ساختي<br />
<br />
but now i'm bound by the life you left behind<br />
اما اکنون در زندگي اي كه تو برايم به جا گذاشتي گير افتاده ام<br />
<br />
your face it haunts my once pleasant dreams<br />
تنها روياي دلپذير من چهره ي توست که همواره در مقابل من است<br />
<br />
your voice it chased away all the sanity in me<br />
اين صداي تو بود كه مرا مدهوش ساخت {تمام عقل و هوش را از من دور كرد}<br />
<br />
these wounds won't seem to heal<br />
به نظر مي رسد که اين زخم ها التيام نخواهند يافت<br />
<br />
this pain is just too real<br />
اين درد بيش از حد واقعي است<br />
<br />
there's just too much that time cannot erase<br />
و آن قدر زياد است كه زمان نمي تواند آن را محو كند<br />
<br />
when you cried i'd wipe away all of your tears<br />
وقتي كه گريه مي كردي ، تمام اشكهايت را پاك مي كردم<br />
<br />
when you'd scream i'd fight away all of your fears<br />
وقتي كه فرياد ميزدي من با تمام ترسهايت مبارزه مي کردم (و آنها را از تو دور مي کردم)<br />
<br />
and i've held your hand through all of these years<br />
و من در تمامي اين سالها ، دست تورا در دست داشتم<br />
<br />
but you still have all of me<br />
اما تو هنوز، تمام وجودم را در اختيار داري<br />
<br />
i've tried so hard to tell myself that you're gone<br />
به سختي تلاش کردم تا به خود بگويم {بقبولانم} که تو رفته اي<br />
<br />
and though you're still with me<br />
اگر چه تو هنوز با مني<br />
<br />
i've been alone all along<br />
من در تمام اين مدت تنها بود ه ام<br />
<br />
<br />
بچه ها خلاصه اگه اشتباهی توو ترجمه و متن اصلیشه ببخشید . Zz0r0xX]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[زندگینامه آیت الله سيد محمد باقر شفتی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4059.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 14:59:16 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4059.html</guid>
			<description><![CDATA[تولد<br />
سيد محمد نقي از نوادگان امام موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ بود و راهنمايي دين باوران روستاي چرزه[1&#93; را بر عهده داشت[2&#93; خانة گلين اين كشاور نيك نهاد در 1175 ق. با تولد نوزادي، كه محمد باقر نام گرفت،[3&#93; در نور و شادماني فرو رفت.<br />
محمد باقر اندك اندك باليد و توانست درس زندگي و كمال از پدر فراگيرد، بهره‌گيري از محضر پدر سالها به درازا كشيد و حتي پس از هجرت 1182 ق. نيز ادامه يافت. در اين سال سيد محمد نقي همراه خانواده‌اش رهسپار شفت شد تا خواسته برخي از مؤمنان آن ديار را اجابت كند و راهنماي آنان باشد.[4&#93;<br />
اين هجرت نه تنها براي مردم شفت بلكه براي سيد محمد باقر نيز پربار و مبارك بود؛ او در اين شهر از محضر دانشوران بهره گرفته، سرانجام خود را از آموزشهاي آنان بي‌نياز احساس كرد و رهسپار عراق شد.<br />
<br />
هجرت<br />
در غروب يكي از روزهاي سال 1192 ق. فرزند تهي‌دست چرزه به كربلا رسيد[5&#93; و در جمع شاگردان حضرت سيد علي طباطبايي جاي گرفت. زندگي در حريم سالار شهيدان يك سال به درازا كشيد. محمد باقر در اين مدت از پژوهشهاي پرارزش محقق برجستة شيعه حضرت وحيد بهبهاني بهره برد و از حمايتهاي پيدا و پنهان استاد گرانقدرش سيد علي طباطبايي برخوردار شد. آن گوهر شناس گرانمايه بزودي ارج شاگردي كه با كفشهاي پاره در درس حضور مي‌يافت باز شناخت و كسي را مأمور ساخت تا هر روز دو گرده نان براي ظهر و شام سيد شفتي آماده سازد.[6&#93;<br />
1193 ه‍ .ق. سال دومين هجرت علمي دانش پژوه تهيدست شفت بود. او راه نجف پيش گرفت و خود را به امواج خروشان درياي بي‌پايان علوم، حضرت سيد مهدي طباطبايي بروجردي، سپرد، دانشور پارساي نجف با نگاه نافذ خويش مرواريد يگانة چرزه را باز شناخت و باران عنايتش را بر سر وي فرو باريد.[7&#93; البته سيد محمد باقر تنها به درس آن مرجع پرهيزگار بسنده نكرد و ازاندوخته‌هاي گرانقدر ديگر دانشوران آن سامان نيز بهره برد. بزرگاني كه بي‌ترديد بايد حضرت شيخ جعفر كاشف الغطاء را در شمار آنان جاي داد.<br />
<br />
ارمغان نجف<br />
نجف نيز معنويت و دانش ارمغان ديگري نيز به سيد بخشيد. ارمغان گرانبهايي كه تا پايان عمر در كنار سيد باقي ماند. اين هديه پر ارج محمد ابراهيم كلباسي بود. دانشجوي سخت كوش چرزه در محفل درس علامة بحرالعلوم با اين دانش پژوه پرهيزگار آشنا شد. [8&#93; و او را رازدار گنجينة اسرار خويش ساخت.<br />
هر چند تاريخ از ثبت گفتگوها و آمد و شدهاي اين دوستان صميمي خودداري كرده است اما تنها خاطرة بازمانده از آن روزها مي‌تواند نشان دهندة زندگي سيد دانشجويان شفت در نجف باشد:<br />
روزي محمد ابراهيم به حجرة سيد محمد باقر شتافت و با جانگدازترين تصوير سالهاي دانش اندوزي‌اش روبه رو شد. كتابها نيمه باز در كف اتاق پراكنده بود، كوزة آب گوشه‌اي بر زمين غلتيده، دوست گرانقدرش چون مردگان بر حصير كهنه فرو افتاده مي‌نمود.<br />
محمد ابراهيم، كه از شرايط زندگي سيد محمد باقر آگاه بود، نيك دريافت كه جواني چون وي جز به سبب گرسنگي چنين ناتوان و زمين‌گير نمي‌شود. پس به بازار شتافته، غذايي مناسب فراهم آورد و دوست عزيزش را از چنگال مرگ رهايي بخشيد. [9&#93;<br />
زندگي در نجف تا 1204 ه‍ . ق. ادامه يافت.[10&#93; در اين سال بيماري سيد را فرا گرفت و روانة بغداد ساخت.[11&#93; او چهار ماه در بغداد زيست. در اين مدت از درد رهايي يافت، كتاب نفيس «الحلية اللامعه» را به رشتة نگارش كشيد[12&#93; و سرانجام براي بهره‌گيري از محضر دانشور برجسته سيد محسن اعرجي رهسپار كاظمين شد.[13&#93;<br />
جاذبة كاظميه و استاد شهره‌اش گوهر چرزه را يك سال در آن ديار ماندگار ساخت. سپس بار سفر بست و در حدود 1205 ه‍ . ق. راه ايران پيش گرفت.<br />
در آسمان اصفهان<br />
سيد محمد باقر در حالي كه جز يك جلد كتاب و سفره‌اي نان چيزي همراه نداشت[14&#93; در مدرسة چهار باغ مسكن گزيد ولي بزودي دريافت كه محفل درسش سرپرست مدرسه را آزرده خاطر كرده است بنابراين به مدرسه ديگر كوچيد[15&#93; و بساط تدريس و تحقيق گسترد.<br />
<br />
شاگردان<br />
در سايه كوششهاي وي فقيهان فراوان باليدند و در آسمان دانش و ايمان به نور افشاني پرداختند، عالماني چون:<br />
1. شيخ محمد مهدي بن حاج محمد ابراهيم كلباسي.<br />
2. ميرزا ابوالقاسم بن حاج سيد مهدي كاشاني (متوفي: 1281 ه‍ . ق.).<br />
3. حاج محمد جعفر آباده‌اي.<br />
4. محمد شفيع جاپلقي (متوفي: 1280 ه‍ . ق.).<br />
5. صفر علي لاهيجي.<br />
6. ملا صالح برغاني قزويني.<br />
7. ملا جعفر نظرآبادي.<br />
8. محمد تنكابني.<br />
9. سيد محمد باقر خوانساري.<br />
10. سيد علي طباطبايي زواره‌اي (علويجه‌اي) و ده‌ها شاگرد ديگر.[16&#93;<br />
<br />
آثار ماندگار<br />
هر چند نگارش فهرست شصت عنواني آثار ستاره تابناك چرزه از حوصلة اين نوشتار بيرون، ولي اشاره‌اي گذرا به نام تعدادي از آنها سودمند مي‌نمايد:<br />
1. تحفة ابرار المستنبط.<br />
(الملتقط) من آثار الائمة الاطهار.<br />
2. الزهرة البارقة في احوال المجاز و الحقيقه.<br />
3. شرح تهذيب الاصول علامه حلي.<br />
4. مطالع الانوار في شرح شرايع الاسلام.<br />
5. رساله‌اي در مشتق.<br />
6. رساله‌اي در احكام شك و سهو در نماز.<br />
7. رساله‌اي در عدم جواز بقا بر تقليد مجتهدميت.<br />
8. حواشي بر فروع كافي.<br />
9. جوابات المسائل.<br />
<br />
حجة الاسلام<br />
همگام با تحولات اقتصادي، زندگيِ سياسي اجتماعي سيد نيز دستخوش دگرگونيهاي بسيار شد. پرهيزگاري، پاي فشاري در اجراي احكام الهي و همراهي پيوستة بزرگاني چون حاج محمد ابراهيم كلباسي و ملا علي نوري اعتبار اجتماعي ستارة نامور حوزة سپاهان را فزوني بخشيدو او را به حجة الاسلام شهره ساخت. حاجي كلباسي با آنكه خود مجتهدي بلند آوازه بود همواره سيد را گرامي مي‌داشت، هرگز پيشتر از وي راه نمي‌رفت و پيوسته مردم را به پيروي از فقيه شفتي فرا مي‌خواند. او بر فراز منبر وعظ مي‌گفت: اگر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ زندگي خاكي داشت و مي‌خواست كسي را به فرمانداري و داوري شرعي سپاهان گسيل دارد، بي‌تريد آن فرد سيد حجة الاسلام بود.[17&#93;<br />
اين گفتار از مجتهد پارسايي كه همگان وي را تنديس تقوا مي‌شمردند سيد را پيش از پيش شهره ساخته، بر موقعيت اجتماعي و توان سياسي اقتصادي‌اش افزود. اينك او مي‌توانست با خاطري آسوده رسالت آسماني‌اش را به انجام رساند و آيين وحي را در همة منطقه حاكم سازد.<br />
در چين شرايطي فتحعلي شاه به اصفهان گام نهاد و سيد كه ديدار با وي را نمي‌پسنديد سرانجام با كوشش آشنايان به اميد كاستن از ستمهاي دربار به ديدارش شتافت. او در اين ملاقات دردهاي مردم را به گوش شاه رسانده، وي را به برداشتن مشكلات جامعه فرا خواند. شاه در پايان گفت: از من براي خود چيزي بخواه!<br />
سيد پاسخ داد: نيازي ندارم.<br />
ولي فتحعلي خان بر خواسته‌اش پاي فشرد و گفتارش را چند بار تكرار كرد. سرانجام سيد فرمود: اينك كه در اين باره پافشاري مي‌كنيد تقاضا دارم فرمان دهيد نقاره خانه را موقوف سازند.<br />
شاه خاموش مانده، در شگفتي فرو رفت و پس از خروج به امين الدوله گفت: عجب سيدي است، از من مي‌خواهد نقاره خانه را كه نشانة سلطنت است، موقوف سازم.[18&#93;<br />
<br />
سفر به حجاز<br />
سيد در سال 1231 يا 1232 ه‍ . ق. همراه گروهي از دانشوران و دين باوران مشتاق از راه دريا رهسپار حجاز شد.[19&#93; گشاده دستي و مناظره‌هاي پيروزمندانة وي با دانشمندان مذاهب گوناگون علماي حجاز را سخت تحت تأثير قرار داد به گونه‌اي كه وي را بزرگ شمردند و ميخهايي كه او براي مشخص ساختن حدود طواف بر زمين كوفته بود، بي‌هيچ ترديدي پذيرفتند.[20&#93; او همچنين توفيق يافت فدك را از كارگزاران دولت عثماني باز ستاند و به سادات حريم خاك نبوي ـ صلّي الله عليه و آله ـ سپارد.[21&#93;<br />
<br />
بنياد الهي<br />
1245 ه‍ . ق. سال درخشش روزافزون آفتاب مرجعيت سيد بود. آن فقيه نيك نهاد بيش از هشت هزار متر زمين براي پي افكندن يكي از بزرگترين مساجد جهان آماده كرد[22&#93; و كلنگ بنيادي الهي را به زمين زد. عظمت نقشة سيد چنان بود كه درباريان قاجار آن را فراتر از توان مالي مرجع شيعه مي‌انگاشتند. شاه با چنين انديشه‌اي پيشنهاد كرد در ساختن مسجد شريك شود.ولي سيد از پذيرش پيشنهاد سرباز زد. شاه گفت: شما توان به فرجام رساندن چنين بنياد پرشكوهي را نداريد.<br />
سيد فرمود: دست من در خزانة آفريدگار گيتي است.[23&#93;<br />
بدين ترتيب شاه قاجار از شركت در بنياد مسجد بازماند.[24&#93;<br />
<br />
نامة اهريمن<br />
در ربيع الثاني 1253 ه‍ . ق. محمد خان بار سفر بست و براي گوشمالي فرماندار افغانستان رهسپار آن ديار شد. او در پاييز همان سال به هرات رسيد و شهر را به محاصره در آورد.[25&#93;وزير مختار بريتانيا، كه از نفوذ فراوان سيد آگاه بود، ضمن نامه‌اي از فقيه سپاهان خواست در اين مهم مداخله كرده، نيروهاي ايران را از ادامة درگيري باز دارد. مرجع شيعه، كه از هدف استعمارگران آگاهي داشت، از اقدامهاي پايتخت نشينان پشتيباني كرد و به فريبكاران بيگانه نشان داد كه هرگز مصالح ملت و اسلام را ناديده نمي‌گيرد.[26&#93;<br />
<br />
واپسين توطئه<br />
در اين سال شورش مردم اصفهان عليه كارگزارن دربار خشم محمد شاه را برانگيخت بنابراين چون از سفر هرات بازگشت راه مركز كشور پيش گرفت تا انقلابگران را گوشمالي دهد و از سيد فقيهان شيعه انتقام گيرد. در انديشة او هيچ‌كس جز سيد توان سازماندهي چنين شورشي را نداشت.<br />
پس بايد يك بار براي هميشه با وي درگير مي‌شد وكاخ افسانه‌اي قدرت و ثروتش را درهم مي‌كوبيد.[27&#93;<br />
ولي پروردگار نقشه‌اي ديگر تدبير كرده بود. در ساية عنايات رباني سيد از خطر رهايي يافته، بر شوكت و قدرتش افزوده شد[28&#93; و شاه بي‌هيچ دستاورد چشمگيري به پايتخت بازگشت.<br />
البته بازگشت شاه هرگز به معناي پايان توطئه عليه سيد فقيهان شيعه نبود. تلاشهاي درباريان براي فروپاشي توان اجتماعي سياسي در قالبي نوين ادامه يافت. اين شكل چيزي جز ترور و حذف فيزيكي مرجع بيدار سپاهان نبود. زهرآگين ساختن ظرفهاي غذاي آن مجتهد گرانمايه و گسيل چهار مزدور براي تيراندازي به سيد در نيمه شب نقشه‌هايي بود كه به دقت اجرا شد ولي به لطف الهي ناكام ماند.[29&#93;<br />
<br />
وفات<br />
در 1257 ه‍ . ق. پناهنده شدن فقيه بزرگوار حضرت محمد تقي بن ابي طالب يزدي به حريم مرجعيت شيعه ديگر بار خشم شاه را برانگيخت. او كه هرگز نمي‌توانست نقطه‌اي از كشور را برون از نفوذ و حاكميت خويش بيابد با هدف دستگيري محمد تقي يزدي كه به سبب گفتار كفر ستيزانه‌اش تحت تعقيب بود، راه اصفهان پيش گرفت.<br />
در اين سفر مأمون به حريم سيد يورش برده، دانشور آزادة يزدي را به بند كشيدند و به تهران گسيل داشتند.[30&#93; البته شاه بدين امر بسنده نكرد و براي فروپاشي هميشگي آن حريم امن به بهانه‌هاي گوناگون بر ثروت مرجع شيعيان، كه چيزي جز اموال مسلمانان نبود، چنگ انداخت و دين باوران را با زياني سنگين روبرو ساخت. [31&#93;<br />
كردار زشت شاه چنان قلب مرجعيت شيعه را آزرده ساخت كه چون خان قاجار همراه موكب ويژة همايوني براي ديدار و گفتگو با وي به محلة بيدآباد روي آورد، اندهناك شد. صداي طبلها و شيپورهاي مزدوران سلطنت قلب مهربانش را فشرد. دست به آسمان بلند كرد و ملتمسانه گفت: پروردگارا، ذلت فزون تر بر فرزندان زهرا روا مدار! [32&#93;<br />
خداوند دعاي بندة نيكوكارش را اجابت كرد. با آغاز سال 1260 ه‍ . ق بيماري بر پيكر پير فرزانة سپاهان پنجه افكند و در يكي از روزهاي ربيع الثاني، پس از نماز ظهر، روان پاكش سمت محفل سبز كامروايان سپيد دست پركشيد. [33&#93;‍<br />
<br />
پي نوشت :<br />
<br />
[1&#93; . روستايي در ناحيه طارم عليا كه آن را از آباديهاي منطقه زنجان شمرده‌اند و در پنجاه كيلومتري اين شهر واقع است. فاصله اين آبادي تا شفت كه درجنوب غربي رشت واقع شده، شصت كيلومتر است.<br />
[2&#93; . الكرام البررة، آقا بزرگ تهراني، ج 1، ص 193.<br />
[3&#93; . معارف الرجال في تراجم العلماء و الادباء، محمد حرزالدين، ج 2، ص 195.<br />
[4&#93; . اختران تابناك، ذبيح الله محلاتي، ج 1، ص 394.<br />
[5&#93; . معارف الرجال، ج 1، ص 195.<br />
[6&#93; . قصص العلماء، محمد تنكابني، ص 140.<br />
[7&#93; . همان.<br />
[8&#93; . همان.<br />
[9&#93; . همان.<br />
[10&#93; . اعيان الشيعه، محسن امين، ج 9، ص 188.<br />
[11&#93; . قصص العلماء ص 136.<br />
[12&#93; . اعيان الشيعه، ج 9، ص 188.<br />
[13&#93; . روضات الجنات في احوال العلماء و السادات، محمد باقر موسوي خوانساري، ج 2، ص 100.<br />
[14&#93; . الروضةالبهيه في طرق الشفيعيه، محمد شفيع جاپلقي، چاپ سنگي.<br />
[15&#93; . قصص العلماء، ص 143 و 144.<br />
[16&#93; . ر. ك: همان، ص 71، 91، 136، 183؛ تذكرة القبور، عبدالكريم جزي، ص 31، 159؛ لباب الالقاب في القاب الاطياب، حبيب الله شريف كاشاني، ص 78؛ احسن الوديعه، محمد مهدي موسوي، ص 29 ـ 38.<br />
[17&#93; . همان، ص 119.<br />
[18&#93; . همان، ص 143.<br />
[19&#93; . روضات الجنات، ج 2، ص 102.<br />
[20&#93; . تاريخ اصفهان، ص 97.<br />
[21&#93; . قصص العلماء، ص 144 و 145.<br />
[22&#93; . اصفهان. لطف الله هنر، ص 263.<br />
[23&#93; . قصص العلماء، ص 149.<br />
[24&#93; . اين مسجد هم اكنون به نام «مسجد سيّد» اصفهان شهرت دارد.<br />
[25&#93; . تاريخ ايران زمين از روزگار باستان تا انقراض قاجاريه، جواد مشكور، ص 341.<br />
[26&#93; . همان، ص 139 و 140.<br />
[27&#93; . تاريخ اصفهان و ري و همة جهان، ص 256 و 257.<br />
[28&#93; . قصص العلماء، ص 144 و 145.<br />
[29&#93; . همان، ص 167 و 168.<br />
[30&#93; . همان.<br />
[31&#93; . همان.<br />
[32&#93; . همان.<br />
[33&#93; . همان، ص 168]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[تولد<br />
سيد محمد نقي از نوادگان امام موسي بن جعفر ـ عليه السّلام ـ بود و راهنمايي دين باوران روستاي چرزه[1] را بر عهده داشت[2] خانة گلين اين كشاور نيك نهاد در 1175 ق. با تولد نوزادي، كه محمد باقر نام گرفت،[3] در نور و شادماني فرو رفت.<br />
محمد باقر اندك اندك باليد و توانست درس زندگي و كمال از پدر فراگيرد، بهره‌گيري از محضر پدر سالها به درازا كشيد و حتي پس از هجرت 1182 ق. نيز ادامه يافت. در اين سال سيد محمد نقي همراه خانواده‌اش رهسپار شفت شد تا خواسته برخي از مؤمنان آن ديار را اجابت كند و راهنماي آنان باشد.[4]<br />
اين هجرت نه تنها براي مردم شفت بلكه براي سيد محمد باقر نيز پربار و مبارك بود؛ او در اين شهر از محضر دانشوران بهره گرفته، سرانجام خود را از آموزشهاي آنان بي‌نياز احساس كرد و رهسپار عراق شد.<br />
<br />
هجرت<br />
در غروب يكي از روزهاي سال 1192 ق. فرزند تهي‌دست چرزه به كربلا رسيد[5] و در جمع شاگردان حضرت سيد علي طباطبايي جاي گرفت. زندگي در حريم سالار شهيدان يك سال به درازا كشيد. محمد باقر در اين مدت از پژوهشهاي پرارزش محقق برجستة شيعه حضرت وحيد بهبهاني بهره برد و از حمايتهاي پيدا و پنهان استاد گرانقدرش سيد علي طباطبايي برخوردار شد. آن گوهر شناس گرانمايه بزودي ارج شاگردي كه با كفشهاي پاره در درس حضور مي‌يافت باز شناخت و كسي را مأمور ساخت تا هر روز دو گرده نان براي ظهر و شام سيد شفتي آماده سازد.[6]<br />
1193 ه‍ .ق. سال دومين هجرت علمي دانش پژوه تهيدست شفت بود. او راه نجف پيش گرفت و خود را به امواج خروشان درياي بي‌پايان علوم، حضرت سيد مهدي طباطبايي بروجردي، سپرد، دانشور پارساي نجف با نگاه نافذ خويش مرواريد يگانة چرزه را باز شناخت و باران عنايتش را بر سر وي فرو باريد.[7] البته سيد محمد باقر تنها به درس آن مرجع پرهيزگار بسنده نكرد و ازاندوخته‌هاي گرانقدر ديگر دانشوران آن سامان نيز بهره برد. بزرگاني كه بي‌ترديد بايد حضرت شيخ جعفر كاشف الغطاء را در شمار آنان جاي داد.<br />
<br />
ارمغان نجف<br />
نجف نيز معنويت و دانش ارمغان ديگري نيز به سيد بخشيد. ارمغان گرانبهايي كه تا پايان عمر در كنار سيد باقي ماند. اين هديه پر ارج محمد ابراهيم كلباسي بود. دانشجوي سخت كوش چرزه در محفل درس علامة بحرالعلوم با اين دانش پژوه پرهيزگار آشنا شد. [8] و او را رازدار گنجينة اسرار خويش ساخت.<br />
هر چند تاريخ از ثبت گفتگوها و آمد و شدهاي اين دوستان صميمي خودداري كرده است اما تنها خاطرة بازمانده از آن روزها مي‌تواند نشان دهندة زندگي سيد دانشجويان شفت در نجف باشد:<br />
روزي محمد ابراهيم به حجرة سيد محمد باقر شتافت و با جانگدازترين تصوير سالهاي دانش اندوزي‌اش روبه رو شد. كتابها نيمه باز در كف اتاق پراكنده بود، كوزة آب گوشه‌اي بر زمين غلتيده، دوست گرانقدرش چون مردگان بر حصير كهنه فرو افتاده مي‌نمود.<br />
محمد ابراهيم، كه از شرايط زندگي سيد محمد باقر آگاه بود، نيك دريافت كه جواني چون وي جز به سبب گرسنگي چنين ناتوان و زمين‌گير نمي‌شود. پس به بازار شتافته، غذايي مناسب فراهم آورد و دوست عزيزش را از چنگال مرگ رهايي بخشيد. [9]<br />
زندگي در نجف تا 1204 ه‍ . ق. ادامه يافت.[10] در اين سال بيماري سيد را فرا گرفت و روانة بغداد ساخت.[11] او چهار ماه در بغداد زيست. در اين مدت از درد رهايي يافت، كتاب نفيس «الحلية اللامعه» را به رشتة نگارش كشيد[12] و سرانجام براي بهره‌گيري از محضر دانشور برجسته سيد محسن اعرجي رهسپار كاظمين شد.[13]<br />
جاذبة كاظميه و استاد شهره‌اش گوهر چرزه را يك سال در آن ديار ماندگار ساخت. سپس بار سفر بست و در حدود 1205 ه‍ . ق. راه ايران پيش گرفت.<br />
در آسمان اصفهان<br />
سيد محمد باقر در حالي كه جز يك جلد كتاب و سفره‌اي نان چيزي همراه نداشت[14] در مدرسة چهار باغ مسكن گزيد ولي بزودي دريافت كه محفل درسش سرپرست مدرسه را آزرده خاطر كرده است بنابراين به مدرسه ديگر كوچيد[15] و بساط تدريس و تحقيق گسترد.<br />
<br />
شاگردان<br />
در سايه كوششهاي وي فقيهان فراوان باليدند و در آسمان دانش و ايمان به نور افشاني پرداختند، عالماني چون:<br />
1. شيخ محمد مهدي بن حاج محمد ابراهيم كلباسي.<br />
2. ميرزا ابوالقاسم بن حاج سيد مهدي كاشاني (متوفي: 1281 ه‍ . ق.).<br />
3. حاج محمد جعفر آباده‌اي.<br />
4. محمد شفيع جاپلقي (متوفي: 1280 ه‍ . ق.).<br />
5. صفر علي لاهيجي.<br />
6. ملا صالح برغاني قزويني.<br />
7. ملا جعفر نظرآبادي.<br />
8. محمد تنكابني.<br />
9. سيد محمد باقر خوانساري.<br />
10. سيد علي طباطبايي زواره‌اي (علويجه‌اي) و ده‌ها شاگرد ديگر.[16]<br />
<br />
آثار ماندگار<br />
هر چند نگارش فهرست شصت عنواني آثار ستاره تابناك چرزه از حوصلة اين نوشتار بيرون، ولي اشاره‌اي گذرا به نام تعدادي از آنها سودمند مي‌نمايد:<br />
1. تحفة ابرار المستنبط.<br />
(الملتقط) من آثار الائمة الاطهار.<br />
2. الزهرة البارقة في احوال المجاز و الحقيقه.<br />
3. شرح تهذيب الاصول علامه حلي.<br />
4. مطالع الانوار في شرح شرايع الاسلام.<br />
5. رساله‌اي در مشتق.<br />
6. رساله‌اي در احكام شك و سهو در نماز.<br />
7. رساله‌اي در عدم جواز بقا بر تقليد مجتهدميت.<br />
8. حواشي بر فروع كافي.<br />
9. جوابات المسائل.<br />
<br />
حجة الاسلام<br />
همگام با تحولات اقتصادي، زندگيِ سياسي اجتماعي سيد نيز دستخوش دگرگونيهاي بسيار شد. پرهيزگاري، پاي فشاري در اجراي احكام الهي و همراهي پيوستة بزرگاني چون حاج محمد ابراهيم كلباسي و ملا علي نوري اعتبار اجتماعي ستارة نامور حوزة سپاهان را فزوني بخشيدو او را به حجة الاسلام شهره ساخت. حاجي كلباسي با آنكه خود مجتهدي بلند آوازه بود همواره سيد را گرامي مي‌داشت، هرگز پيشتر از وي راه نمي‌رفت و پيوسته مردم را به پيروي از فقيه شفتي فرا مي‌خواند. او بر فراز منبر وعظ مي‌گفت: اگر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ زندگي خاكي داشت و مي‌خواست كسي را به فرمانداري و داوري شرعي سپاهان گسيل دارد، بي‌تريد آن فرد سيد حجة الاسلام بود.[17]<br />
اين گفتار از مجتهد پارسايي كه همگان وي را تنديس تقوا مي‌شمردند سيد را پيش از پيش شهره ساخته، بر موقعيت اجتماعي و توان سياسي اقتصادي‌اش افزود. اينك او مي‌توانست با خاطري آسوده رسالت آسماني‌اش را به انجام رساند و آيين وحي را در همة منطقه حاكم سازد.<br />
در چين شرايطي فتحعلي شاه به اصفهان گام نهاد و سيد كه ديدار با وي را نمي‌پسنديد سرانجام با كوشش آشنايان به اميد كاستن از ستمهاي دربار به ديدارش شتافت. او در اين ملاقات دردهاي مردم را به گوش شاه رسانده، وي را به برداشتن مشكلات جامعه فرا خواند. شاه در پايان گفت: از من براي خود چيزي بخواه!<br />
سيد پاسخ داد: نيازي ندارم.<br />
ولي فتحعلي خان بر خواسته‌اش پاي فشرد و گفتارش را چند بار تكرار كرد. سرانجام سيد فرمود: اينك كه در اين باره پافشاري مي‌كنيد تقاضا دارم فرمان دهيد نقاره خانه را موقوف سازند.<br />
شاه خاموش مانده، در شگفتي فرو رفت و پس از خروج به امين الدوله گفت: عجب سيدي است، از من مي‌خواهد نقاره خانه را كه نشانة سلطنت است، موقوف سازم.[18]<br />
<br />
سفر به حجاز<br />
سيد در سال 1231 يا 1232 ه‍ . ق. همراه گروهي از دانشوران و دين باوران مشتاق از راه دريا رهسپار حجاز شد.[19] گشاده دستي و مناظره‌هاي پيروزمندانة وي با دانشمندان مذاهب گوناگون علماي حجاز را سخت تحت تأثير قرار داد به گونه‌اي كه وي را بزرگ شمردند و ميخهايي كه او براي مشخص ساختن حدود طواف بر زمين كوفته بود، بي‌هيچ ترديدي پذيرفتند.[20] او همچنين توفيق يافت فدك را از كارگزاران دولت عثماني باز ستاند و به سادات حريم خاك نبوي ـ صلّي الله عليه و آله ـ سپارد.[21]<br />
<br />
بنياد الهي<br />
1245 ه‍ . ق. سال درخشش روزافزون آفتاب مرجعيت سيد بود. آن فقيه نيك نهاد بيش از هشت هزار متر زمين براي پي افكندن يكي از بزرگترين مساجد جهان آماده كرد[22] و كلنگ بنيادي الهي را به زمين زد. عظمت نقشة سيد چنان بود كه درباريان قاجار آن را فراتر از توان مالي مرجع شيعه مي‌انگاشتند. شاه با چنين انديشه‌اي پيشنهاد كرد در ساختن مسجد شريك شود.ولي سيد از پذيرش پيشنهاد سرباز زد. شاه گفت: شما توان به فرجام رساندن چنين بنياد پرشكوهي را نداريد.<br />
سيد فرمود: دست من در خزانة آفريدگار گيتي است.[23]<br />
بدين ترتيب شاه قاجار از شركت در بنياد مسجد بازماند.[24]<br />
<br />
نامة اهريمن<br />
در ربيع الثاني 1253 ه‍ . ق. محمد خان بار سفر بست و براي گوشمالي فرماندار افغانستان رهسپار آن ديار شد. او در پاييز همان سال به هرات رسيد و شهر را به محاصره در آورد.[25]وزير مختار بريتانيا، كه از نفوذ فراوان سيد آگاه بود، ضمن نامه‌اي از فقيه سپاهان خواست در اين مهم مداخله كرده، نيروهاي ايران را از ادامة درگيري باز دارد. مرجع شيعه، كه از هدف استعمارگران آگاهي داشت، از اقدامهاي پايتخت نشينان پشتيباني كرد و به فريبكاران بيگانه نشان داد كه هرگز مصالح ملت و اسلام را ناديده نمي‌گيرد.[26]<br />
<br />
واپسين توطئه<br />
در اين سال شورش مردم اصفهان عليه كارگزارن دربار خشم محمد شاه را برانگيخت بنابراين چون از سفر هرات بازگشت راه مركز كشور پيش گرفت تا انقلابگران را گوشمالي دهد و از سيد فقيهان شيعه انتقام گيرد. در انديشة او هيچ‌كس جز سيد توان سازماندهي چنين شورشي را نداشت.<br />
پس بايد يك بار براي هميشه با وي درگير مي‌شد وكاخ افسانه‌اي قدرت و ثروتش را درهم مي‌كوبيد.[27]<br />
ولي پروردگار نقشه‌اي ديگر تدبير كرده بود. در ساية عنايات رباني سيد از خطر رهايي يافته، بر شوكت و قدرتش افزوده شد[28] و شاه بي‌هيچ دستاورد چشمگيري به پايتخت بازگشت.<br />
البته بازگشت شاه هرگز به معناي پايان توطئه عليه سيد فقيهان شيعه نبود. تلاشهاي درباريان براي فروپاشي توان اجتماعي سياسي در قالبي نوين ادامه يافت. اين شكل چيزي جز ترور و حذف فيزيكي مرجع بيدار سپاهان نبود. زهرآگين ساختن ظرفهاي غذاي آن مجتهد گرانمايه و گسيل چهار مزدور براي تيراندازي به سيد در نيمه شب نقشه‌هايي بود كه به دقت اجرا شد ولي به لطف الهي ناكام ماند.[29]<br />
<br />
وفات<br />
در 1257 ه‍ . ق. پناهنده شدن فقيه بزرگوار حضرت محمد تقي بن ابي طالب يزدي به حريم مرجعيت شيعه ديگر بار خشم شاه را برانگيخت. او كه هرگز نمي‌توانست نقطه‌اي از كشور را برون از نفوذ و حاكميت خويش بيابد با هدف دستگيري محمد تقي يزدي كه به سبب گفتار كفر ستيزانه‌اش تحت تعقيب بود، راه اصفهان پيش گرفت.<br />
در اين سفر مأمون به حريم سيد يورش برده، دانشور آزادة يزدي را به بند كشيدند و به تهران گسيل داشتند.[30] البته شاه بدين امر بسنده نكرد و براي فروپاشي هميشگي آن حريم امن به بهانه‌هاي گوناگون بر ثروت مرجع شيعيان، كه چيزي جز اموال مسلمانان نبود، چنگ انداخت و دين باوران را با زياني سنگين روبرو ساخت. [31]<br />
كردار زشت شاه چنان قلب مرجعيت شيعه را آزرده ساخت كه چون خان قاجار همراه موكب ويژة همايوني براي ديدار و گفتگو با وي به محلة بيدآباد روي آورد، اندهناك شد. صداي طبلها و شيپورهاي مزدوران سلطنت قلب مهربانش را فشرد. دست به آسمان بلند كرد و ملتمسانه گفت: پروردگارا، ذلت فزون تر بر فرزندان زهرا روا مدار! [32]<br />
خداوند دعاي بندة نيكوكارش را اجابت كرد. با آغاز سال 1260 ه‍ . ق بيماري بر پيكر پير فرزانة سپاهان پنجه افكند و در يكي از روزهاي ربيع الثاني، پس از نماز ظهر، روان پاكش سمت محفل سبز كامروايان سپيد دست پركشيد. [33]‍<br />
<br />
پي نوشت :<br />
<br />
[1] . روستايي در ناحيه طارم عليا كه آن را از آباديهاي منطقه زنجان شمرده‌اند و در پنجاه كيلومتري اين شهر واقع است. فاصله اين آبادي تا شفت كه درجنوب غربي رشت واقع شده، شصت كيلومتر است.<br />
[2] . الكرام البررة، آقا بزرگ تهراني، ج 1، ص 193.<br />
[3] . معارف الرجال في تراجم العلماء و الادباء، محمد حرزالدين، ج 2، ص 195.<br />
[4] . اختران تابناك، ذبيح الله محلاتي، ج 1، ص 394.<br />
[5] . معارف الرجال، ج 1، ص 195.<br />
[6] . قصص العلماء، محمد تنكابني، ص 140.<br />
[7] . همان.<br />
[8] . همان.<br />
[9] . همان.<br />
[10] . اعيان الشيعه، محسن امين، ج 9، ص 188.<br />
[11] . قصص العلماء ص 136.<br />
[12] . اعيان الشيعه، ج 9، ص 188.<br />
[13] . روضات الجنات في احوال العلماء و السادات، محمد باقر موسوي خوانساري، ج 2، ص 100.<br />
[14] . الروضةالبهيه في طرق الشفيعيه، محمد شفيع جاپلقي، چاپ سنگي.<br />
[15] . قصص العلماء، ص 143 و 144.<br />
[16] . ر. ك: همان، ص 71، 91، 136، 183؛ تذكرة القبور، عبدالكريم جزي، ص 31، 159؛ لباب الالقاب في القاب الاطياب، حبيب الله شريف كاشاني، ص 78؛ احسن الوديعه، محمد مهدي موسوي، ص 29 ـ 38.<br />
[17] . همان، ص 119.<br />
[18] . همان، ص 143.<br />
[19] . روضات الجنات، ج 2، ص 102.<br />
[20] . تاريخ اصفهان، ص 97.<br />
[21] . قصص العلماء، ص 144 و 145.<br />
[22] . اصفهان. لطف الله هنر، ص 263.<br />
[23] . قصص العلماء، ص 149.<br />
[24] . اين مسجد هم اكنون به نام «مسجد سيّد» اصفهان شهرت دارد.<br />
[25] . تاريخ ايران زمين از روزگار باستان تا انقراض قاجاريه، جواد مشكور، ص 341.<br />
[26] . همان، ص 139 و 140.<br />
[27] . تاريخ اصفهان و ري و همة جهان، ص 256 و 257.<br />
[28] . قصص العلماء، ص 144 و 145.<br />
[29] . همان، ص 167 و 168.<br />
[30] . همان.<br />
[31] . همان.<br />
[32] . همان.<br />
[33] . همان، ص 168]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تفسیر 20 جلدی نمونه PDF]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4058.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 14:49:05 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4058.html</guid>
			<description><![CDATA[جلد اول:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1023.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد دوم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1060.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد سوم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1074.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد چهارم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1078.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد پنجم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1103.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد ششم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1110.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد هفتم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1118.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد هشتم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1133.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد نهم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1141.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد دهم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1198.zip</code></div></div>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[جلد اول:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1023.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد دوم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1060.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد سوم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1074.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد چهارم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1078.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد پنجم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1103.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد ششم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1110.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد هفتم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1118.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد هشتم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1133.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد نهم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1141.zip</code></div></div>
<br />
<br />
جلد دهم:<br />
<div class="codeblock">
<div class="title">کد:<br />
</div><div class="body" dir="ltr"><code>http://www.vatandar.com/ketab/1198.zip</code></div></div>
]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تفسير موضوعی نهج البلاغه: روش خداشناسی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4057.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 14:37:34 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4057.html</guid>
			<description><![CDATA[برگرفته از مطلب مصطفي دلشاد تهراني<br />
<br />
نوع شناخت در رابطه با خداوند، به شدت در زندگي آدمي تاثير گذار است. خداشناسي، تنها امري قلبي و ذهني نيست، بلكه انسان هر طور كه خدا را بشناسد، زندگي مي كند ، خداوند همه چيز يك انسان مومن است. نوع فهم اهل ايمان از خدا، در روش، رفتار و كردار آنان تاثير مي گذارد. كساني كه از خدا تلقي جاهلانه و تنگ نظرانه دارند، رحمت خدا را محدود مي كنند و خداوند را همواره بر كرسي غضب مي نشانند. انتظار اينكه از بنده اش لغزشي پيدا شود و به عذاب ابد كشيده شود، چنين افرادي همه مردم جهان را با ديد كفرو الحاد مي نگرند و دايره اسلام و مسلماني را بسيار محدود تصور مي كنند. اما كساني كه از خدا تلقي عالمانه و عاشقانه دارند، رحمت او را واسع مي بينند. خداوند را همواره در جايگاه رحمت مي بينند. «ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم (توبه آيه 118) پس خدا به آنان توفيق توبه داد، تا توبه كنند بي ترديد خدا همان توبه پذير مهربان است. اين گونه خداشناسي منطق قرآن و نهج البلاغه است. انسان هرگونه خدا را بيابد، خود را آن سان مي سازد، تا عبد به خصلت معبود درآيد. آنان كه خداوند را خودكامه، خشن و بي قانون تصور مي كنند، حكومت، مديريت، سياست و روابط اجتماعي شان به همين رنگ در مي آيد و آنان كه خدايشان خدايي لطيف، رحمان و رحيم است كه جز عدل نمي كند، به حكومت، مديريت، سياست و روابط اجتماعي مناسب اين فهم رو مي كنند. در آموزه هاي علوي، اهتمامي جدي در پيراستن انديشه خداشناسي از فهم ها و تلقي هاي نادرست و شناساندن خدايي است كه ستون هاي دينش را بر عشق و دوستي خود بنياد نهاده است. «دين اسلام، دين خداست كه آن را براي خود برگزيد و به ديده عنايت خويش آن را پروريد و بهترين آفريدگان خود را مخصوص رساندن آن به مردمان گردانيد و ستون هاي آن را بر دوستي خود استوار ساخت» (خطبه 198)<br />
    محور انديشه ديني، خداشناسي است و اساس رسالت پيام آوران الهي اين بوده است كه انسان را با حقيقت هستي پيوند دهند و انديشه خدا باوري را به مردمان، عرضه و ترويج و تثبيت كنند. زيرا خداباوري در معناي صحيح اش چنان تحولي در همه شئون زندگي آدميان ايجاد مي كند كه همه چيز را درجهت تعالي دگرگون مي سازد. خداباوري، شيفتگي دلدادگي و حيرت در برابر عظمت حقيقت هستي، مبنايي شگفت و اساسي در زندگي آدمي دارد. اما انسان اين امر اساسي را از ياد مي برد و از لطافت آن غافل مي شود و تكرار اسم خداوند تبديل به صورتي لفظي مي شود و انسان از ياد مي برد كه با چه حقيقت عظيمي مرتبط است. «سپاس براي خداوندي است كه در عمق رازهاي پنهان هر جرياني حضور دارد، گرچه بر ديده هيچ ديده وري نمي نشيند، اما تمامي پديده هاي جهان درخش آسا، هستي اش را گواهند. بدين سان نه چشمي كه او را نبيند، انكارش تواند كرد و نه قلبي كه پذيراي اوست، راهي به ديدنش دارد. خداوند هم پيداست و هم پنهان. او در ذات خود پيدا، اما از حواس انسان پنهان است. پنهاني او از حواس انسان از ناحيه محدوديت حواس است، نه از ناحيه ذات او. وجود مساوي با ظهور است و هر چه وجود كامل تر و قوي باشد، ظاهر تر است و برعكس، هر چه ضعيف تر و با عدم مخلوط تر باشد، از خود و از غير پنهان تر است. «با هر چيز هست» اما قرين آن نيست، غير از هر چيز است، اما جدا از آن نيست» (خطبه 1)<br />
    «سپاس خدايي را كه به آفرينش خويش بر هستي خود راهنماست و آفريده هاي نو به نو بر ازليت وي گواست! همراه هر چيزي است، نه چنان كه آن را بايد، و جدا از آن است، نه آنكه مسافتي در ميان آيد. آشكار است، نه به ديدار. نهان است، نه ناپديدار. از چيزها جداست، چه بر آنها چيره و تواناست و هر چيز جز اوست، كه در برابر او خاضع است، بازگشتش به خداست» (خطبه 152)<br />
    در نهج البلاغه در خداشناسي به برخي مولفه ها توجه خاص مي شود:<br />
    خداشناسي در عينيت زندگي: چرا كه در نگاه توحيدي علي (ع) عالم جلوه خداست و همه موجودات و مخلوقات، جلوه گر عظمت و قدرت خداوندند.<br />
    امنيت روحي: با اين امر روح انسان فربه تر مي شود و امور دنيايي مايه اضطراب انسان نمي شوند.<br />
    نفي گردنفرازي و گردنكشي: چون آدمي به مقام بندگي خويش رو كند ... ديگر جايي براي گردنكشي نمي ماند.<br />
    توجيه مسئوليت انساني:<br />
    احساس حضور در محضر خدا، انسان را نسبت به خود و ديگران، نسبت به روش و رفتارش مسئول مي سازد.<br />
    آزادي و آزادي گرايي: ايمان به خدا ضامن آزادي آدمي از غير خداست. «بنده ديگر مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است» (نامه 31)<br />
    اين گزيده و خلاصه اي كوتاه از عمده مباحث خداشناسي و رويكرد نهج البلاغه در اين امر است كه امام علي (ع) با نگاه ژرف آنها را پرداخته است.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[برگرفته از مطلب مصطفي دلشاد تهراني<br />
<br />
نوع شناخت در رابطه با خداوند، به شدت در زندگي آدمي تاثير گذار است. خداشناسي، تنها امري قلبي و ذهني نيست، بلكه انسان هر طور كه خدا را بشناسد، زندگي مي كند ، خداوند همه چيز يك انسان مومن است. نوع فهم اهل ايمان از خدا، در روش، رفتار و كردار آنان تاثير مي گذارد. كساني كه از خدا تلقي جاهلانه و تنگ نظرانه دارند، رحمت خدا را محدود مي كنند و خداوند را همواره بر كرسي غضب مي نشانند. انتظار اينكه از بنده اش لغزشي پيدا شود و به عذاب ابد كشيده شود، چنين افرادي همه مردم جهان را با ديد كفرو الحاد مي نگرند و دايره اسلام و مسلماني را بسيار محدود تصور مي كنند. اما كساني كه از خدا تلقي عالمانه و عاشقانه دارند، رحمت او را واسع مي بينند. خداوند را همواره در جايگاه رحمت مي بينند. «ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم (توبه آيه 118) پس خدا به آنان توفيق توبه داد، تا توبه كنند بي ترديد خدا همان توبه پذير مهربان است. اين گونه خداشناسي منطق قرآن و نهج البلاغه است. انسان هرگونه خدا را بيابد، خود را آن سان مي سازد، تا عبد به خصلت معبود درآيد. آنان كه خداوند را خودكامه، خشن و بي قانون تصور مي كنند، حكومت، مديريت، سياست و روابط اجتماعي شان به همين رنگ در مي آيد و آنان كه خدايشان خدايي لطيف، رحمان و رحيم است كه جز عدل نمي كند، به حكومت، مديريت، سياست و روابط اجتماعي مناسب اين فهم رو مي كنند. در آموزه هاي علوي، اهتمامي جدي در پيراستن انديشه خداشناسي از فهم ها و تلقي هاي نادرست و شناساندن خدايي است كه ستون هاي دينش را بر عشق و دوستي خود بنياد نهاده است. «دين اسلام، دين خداست كه آن را براي خود برگزيد و به ديده عنايت خويش آن را پروريد و بهترين آفريدگان خود را مخصوص رساندن آن به مردمان گردانيد و ستون هاي آن را بر دوستي خود استوار ساخت» (خطبه 198)<br />
    محور انديشه ديني، خداشناسي است و اساس رسالت پيام آوران الهي اين بوده است كه انسان را با حقيقت هستي پيوند دهند و انديشه خدا باوري را به مردمان، عرضه و ترويج و تثبيت كنند. زيرا خداباوري در معناي صحيح اش چنان تحولي در همه شئون زندگي آدميان ايجاد مي كند كه همه چيز را درجهت تعالي دگرگون مي سازد. خداباوري، شيفتگي دلدادگي و حيرت در برابر عظمت حقيقت هستي، مبنايي شگفت و اساسي در زندگي آدمي دارد. اما انسان اين امر اساسي را از ياد مي برد و از لطافت آن غافل مي شود و تكرار اسم خداوند تبديل به صورتي لفظي مي شود و انسان از ياد مي برد كه با چه حقيقت عظيمي مرتبط است. «سپاس براي خداوندي است كه در عمق رازهاي پنهان هر جرياني حضور دارد، گرچه بر ديده هيچ ديده وري نمي نشيند، اما تمامي پديده هاي جهان درخش آسا، هستي اش را گواهند. بدين سان نه چشمي كه او را نبيند، انكارش تواند كرد و نه قلبي كه پذيراي اوست، راهي به ديدنش دارد. خداوند هم پيداست و هم پنهان. او در ذات خود پيدا، اما از حواس انسان پنهان است. پنهاني او از حواس انسان از ناحيه محدوديت حواس است، نه از ناحيه ذات او. وجود مساوي با ظهور است و هر چه وجود كامل تر و قوي باشد، ظاهر تر است و برعكس، هر چه ضعيف تر و با عدم مخلوط تر باشد، از خود و از غير پنهان تر است. «با هر چيز هست» اما قرين آن نيست، غير از هر چيز است، اما جدا از آن نيست» (خطبه 1)<br />
    «سپاس خدايي را كه به آفرينش خويش بر هستي خود راهنماست و آفريده هاي نو به نو بر ازليت وي گواست! همراه هر چيزي است، نه چنان كه آن را بايد، و جدا از آن است، نه آنكه مسافتي در ميان آيد. آشكار است، نه به ديدار. نهان است، نه ناپديدار. از چيزها جداست، چه بر آنها چيره و تواناست و هر چيز جز اوست، كه در برابر او خاضع است، بازگشتش به خداست» (خطبه 152)<br />
    در نهج البلاغه در خداشناسي به برخي مولفه ها توجه خاص مي شود:<br />
    خداشناسي در عينيت زندگي: چرا كه در نگاه توحيدي علي (ع) عالم جلوه خداست و همه موجودات و مخلوقات، جلوه گر عظمت و قدرت خداوندند.<br />
    امنيت روحي: با اين امر روح انسان فربه تر مي شود و امور دنيايي مايه اضطراب انسان نمي شوند.<br />
    نفي گردنفرازي و گردنكشي: چون آدمي به مقام بندگي خويش رو كند ... ديگر جايي براي گردنكشي نمي ماند.<br />
    توجيه مسئوليت انساني:<br />
    احساس حضور در محضر خدا، انسان را نسبت به خود و ديگران، نسبت به روش و رفتارش مسئول مي سازد.<br />
    آزادي و آزادي گرايي: ايمان به خدا ضامن آزادي آدمي از غير خداست. «بنده ديگر مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است» (نامه 31)<br />
    اين گزيده و خلاصه اي كوتاه از عمده مباحث خداشناسي و رويكرد نهج البلاغه در اين امر است كه امام علي (ع) با نگاه ژرف آنها را پرداخته است.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اين گونه نماز بخوان]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4056.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 14:35:34 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4056.html</guid>
			<description><![CDATA[حماد وقتي دستي بر موهاي سپيدش کشيد گرد پيري را بر سرو روي خود حس کرد.روي زانوهايش جا به جا شد ودر چهره زيبا ودوست داشتني امام خيره گشت .هر چه او را بيشتر مي نگريست دلش روشنتر مي شد . در محضر امام کس ديگري نبود .او بود ومولاي خودش.صورت امام صادق (ع)مثل ستاره اي نقره اي مي درخشيد.از حالت امام فهميد قصد دارد چيزي بگويد.خودش را جمع وجور کرد. لب هاي امام از هم باز شد وبا رويي گشاده پرسيد مي تواني يک نماز نيک ودرست بخواني؟<br />
<br />
حماد يکه خورد وسر را پايين انداخت .منظور امام را نمي فهميد .شک ودو دلي وجودش را فرا گرفت.بعد سر را بالا آورد.چين وچروک پيشانيش زياد تر شده بود ونشان مي دادسخت در فکر است.با ترديد جواب داد چگونه نتوانم.در حاليکه سالهاست نماز مي خوانم.<br />
<br />
امام چشمان خود را به او دوخت وفرمود  ضرر ندارد  برخيز ونمازي بخوان.ببينم چگونه مي خواني؟حماد با اينکه ته دلش نگران بود خوش حال شد.به خود نهيب زد وگفت اگر نمازم هم عيب داشته باشد  آن عيب با راهنمايي امام برطرف خواهد شد.براي همين درنگ نکرد دستها را بر زمين گذاشت وبا فشاري بر انگشتان نحيف ولاغرش از جا برخاست.سجاده نماز را پهن کرد ورو به قبله ايستاد.تکبير را گفت ونمازش را آغاز کرد.سعي نمود نمازش را با دقت بخواند که عيبي نداشته باشد.<br />
<br />
لحظه ها به کندي مي گذشت.رکوع وسجده وتشهد.وقتي سلام نماز را داد رويش را به سوي امام چرخاند.نگاهش پر از انتظار بود.<br />
<br />
امام سرش را بلند کرد وبا لحني پر از مهر گفت نمازت را خوب نخواندي.<br />
<br />
حماد گردن را بالا کشيد وبا تعجب به امام نگريست.حضرت ادامه داد براي مردي که شصت-هفتاد سال از عمرش مي گذرد بد است که نتواند يک نماز کامل با رعايت همه شرايط آن بخواند .<br />
<br />
عرق شرم بر پيشاني حماد نشست.کمي خجالت کشيد واحساس کرد تا بحال چقدر غافل بوده است .سالهاي سال نماز خوانده ولي نمازش کامل نبوده است. با خودش گفت اي کاش به فکر خودم رسيده بود و زودتر از امام مي پرسيدم. <br />
<br />
ولي هنوز هم دير نبود.براي همين رو به امام کرد وگفت فدايت گردم!شما نماز کامل را به من ياد بدهيد.امام از علاقه حماد استقبال کرد واز جا برخاست. حماد هم خود را آماده کرد تا ببيند نماز درست و واقعي چگونه است .<br />
<br />
در آن لحظه اگر تمام دنيا را به او مي دادند آنقدر خوشحال نمي شد.<br />
لحظات براي او به کندي مي گذشت.امام را نگاه کرد امام دست ها را آزاد کرد کنار بدن رها کرده بود.<br />
انگشتان کشيده ولاغر او کنار هم قرار داشت .پاهايش هم صاف واستوار بود.بين هر دوقدم هم از سه انگشت باز بيشتر فاصله نداشت.تمام بدن حتي انگشتهاي پا نيز روبه قبله بود.ناگهان دستهاي امام به آرامي بالا رفت وبا فروتني وتوجه کامل آماده تکبير نماز شد.کمي بعد صداي آسماني او در گوش حماد طنين انداخت الله اکبر .بعد آواي دل انگيز امام را شنيد که با قرائتي زيبا ودرست سوره حمد را مي خواند .<br />
<br />
حماد با لذت نگاه مي کرد ودلش از شادي لبريز بود. احساس مي کرد فرشته هاي آسماني بر رويش نور مي پاشند.امام را نگريست.مثل اينکه در اين دنيا نبود.غرق در نمازش بود. حالتش نشان مي داد با بزرگترين موجود عالم سخن مي گويد هيچ صدايي را نمي شنود وهيچ چيزي را نمي بيند. وقتي سوره حمد تمام شد سوره توحيد را همان طور روان وزيبا شروع کرد بسم ا...<br />
<br />
وقتي سوره توحيد به پايان رسيد حماد باز هم دقت کرد .امام به اندازه يک نفس کشيدن صبر کرد.بعد دست هاي خود را تا کنار صورت بالا آورد.در همان حال صدايش بلند شد الله اکبر؛ آن گاه به رکوع رفت .کف دستها را برسر زانوها قرار داد .حماد با دقت نگاه کرد انگشتان او از هم باز بودوزانوها به عقب داده شده بود به طوري که پاها مستقيم وراست شده بود.<br />
<br />
چيزي که حماد را متعجب مي ساخت حالت قرار گرفتن امام بود.باز هم نگاه کرد .اشتباه نمي کرد .کمر او چنان صاف ومساوي قرار گرفته بود که اگر قطره آبي را روي کمرش مي ريختند به هيچ طرف نمي ريخت با نگاهي دقيق سراپاي امام را کاويد .گردن زيباي او حالتي کشيده داشت سر را محکم نگاه داشته بود به خوبي ديده مي شد که سر به پايين نيفتاده است .در همان حال چشمها را بر هم نهاد وبه آرامي ذکر رکوع را شروع نمودسبحان ربي العظيم وبحمده.<br />
<br />
بعد از تمام شدن رکوع امام راست ايستاد وبعد از مکثي کوتاه صداي آرام او در اتاق پيچيد سمع الله لمن حمده.<br />
<br />
در همان حال دستها را تا مقابل صورت آورد وگفت الله اکبر.<br />
<br />
دراين هنگام به سوي سجده روان گشت .دوکف دست را جلوي زانوها و کنار صورت بر زمين گذاشت . حماد به دست امام توجه کرد . انگشتان او کنار هم گذارده شده بود . امام ذکر سجده را آغاز نمود سبحان ربي الاعلي و بحمده .<br />
<br />
حماد هنگامي که امام ذکر سجده را مي گفت حالت ساير اعضاي امام را در نظر گرفت اعضاي بدن به شکل آزاد و باز قرار داشتند . دست ها را به بدن نچسبانده وتکيه بدن روي پا ها گذاشته شده بود . هشت جاي بدن روي زمين قرار گرفته بود .<br />
<br />
در نگاه حماد نور اشتياق برق مي زد . باهر نگاه چشمانش به چند نقطه گره مي خورد .اول پيشاني-بعد دو کف دست ودو زانو سپس دو سر انگشت بزرگ پا ودر آخر نوک بيني.<br />
<br />
سجده امام پر از شکوه بود .رهبر بزرگ ودوست داشتني او سر بر خاک مي ساييد. اوج بندگي را در سجدهامام مي ديد.وجودش در اين حال مثل آ بشاري از نور بود که نسيمي از بهشت بر او مي وزيد وعطر دل انگيزي را در هواي آنجا پراکنده مي ساخت. با حرکت امام حماد به خود آمد .او به آرامي سر از سجده بر مي داشت .وقتي نشست با صدايي ارام ومطمئن گفتالله اکبر .بعد در حال نشستن بدن خود را روي پاي چپ انداخته وپشت پاي راست را روي کف پاي چپ قرار داد . پيدا بود امام ذکر ديگري را بر زبان مي آورد.حماد توجه کرد .صداي امام به گوشش رسيد استغفرالله ربي واتوب اليه.<br />
<br />
سپس الله اکبرگفت وبعد از آن به سجده دوم رفت وآن سجده را همچون سجده اول تمام کرد.<br />
<br />
حماد با خود فکر مي کردنمازهاي خودش کجا ونماز امام کجا؟ولي باز دير نشده بود .احساس کرد امروز دري از بهشت به رويش گشوده شده بود.در اين فکر ها بود که امام رکعت دوم نماز را تمام کرد وبا سر بر داشتن از سجده آماده خواندن تشهد شد.حماد با کنجکاوي به امام خيره گشت.امام در دنياي ديگري سير مي کرد .صورتش چلچراغ نور شده بود .به دست هاي او بر روي زانوها نگاه کرد.انگشتان دست از يکديگر باز بود وبا فروتني ذکرهاي تشهد را مي گفت وبعد سلام را.وقتي تشهد وسلام تمام شد امام نماز را تمام کرد ورو به حماد کرد.<br />
<br />
حماد غرق در تماشاي چهره زيباي امام شد.حس مي کرد روحش به سوي او پر کشيده واعماق جانش سر شار از شيريني ايمان شده است. دريافت امام مي خواهد چيزي بگويد.چشم به لب هاي امام دوخت .غنچه ي لب هاي امام داشت به گل مي نشست .<br />
<br />
اي حماد چنين نماز بخوان.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[حماد وقتي دستي بر موهاي سپيدش کشيد گرد پيري را بر سرو روي خود حس کرد.روي زانوهايش جا به جا شد ودر چهره زيبا ودوست داشتني امام خيره گشت .هر چه او را بيشتر مي نگريست دلش روشنتر مي شد . در محضر امام کس ديگري نبود .او بود ومولاي خودش.صورت امام صادق (ع)مثل ستاره اي نقره اي مي درخشيد.از حالت امام فهميد قصد دارد چيزي بگويد.خودش را جمع وجور کرد. لب هاي امام از هم باز شد وبا رويي گشاده پرسيد مي تواني يک نماز نيک ودرست بخواني؟<br />
<br />
حماد يکه خورد وسر را پايين انداخت .منظور امام را نمي فهميد .شک ودو دلي وجودش را فرا گرفت.بعد سر را بالا آورد.چين وچروک پيشانيش زياد تر شده بود ونشان مي دادسخت در فکر است.با ترديد جواب داد چگونه نتوانم.در حاليکه سالهاست نماز مي خوانم.<br />
<br />
امام چشمان خود را به او دوخت وفرمود  ضرر ندارد  برخيز ونمازي بخوان.ببينم چگونه مي خواني؟حماد با اينکه ته دلش نگران بود خوش حال شد.به خود نهيب زد وگفت اگر نمازم هم عيب داشته باشد  آن عيب با راهنمايي امام برطرف خواهد شد.براي همين درنگ نکرد دستها را بر زمين گذاشت وبا فشاري بر انگشتان نحيف ولاغرش از جا برخاست.سجاده نماز را پهن کرد ورو به قبله ايستاد.تکبير را گفت ونمازش را آغاز کرد.سعي نمود نمازش را با دقت بخواند که عيبي نداشته باشد.<br />
<br />
لحظه ها به کندي مي گذشت.رکوع وسجده وتشهد.وقتي سلام نماز را داد رويش را به سوي امام چرخاند.نگاهش پر از انتظار بود.<br />
<br />
امام سرش را بلند کرد وبا لحني پر از مهر گفت نمازت را خوب نخواندي.<br />
<br />
حماد گردن را بالا کشيد وبا تعجب به امام نگريست.حضرت ادامه داد براي مردي که شصت-هفتاد سال از عمرش مي گذرد بد است که نتواند يک نماز کامل با رعايت همه شرايط آن بخواند .<br />
<br />
عرق شرم بر پيشاني حماد نشست.کمي خجالت کشيد واحساس کرد تا بحال چقدر غافل بوده است .سالهاي سال نماز خوانده ولي نمازش کامل نبوده است. با خودش گفت اي کاش به فکر خودم رسيده بود و زودتر از امام مي پرسيدم. <br />
<br />
ولي هنوز هم دير نبود.براي همين رو به امام کرد وگفت فدايت گردم!شما نماز کامل را به من ياد بدهيد.امام از علاقه حماد استقبال کرد واز جا برخاست. حماد هم خود را آماده کرد تا ببيند نماز درست و واقعي چگونه است .<br />
<br />
در آن لحظه اگر تمام دنيا را به او مي دادند آنقدر خوشحال نمي شد.<br />
لحظات براي او به کندي مي گذشت.امام را نگاه کرد امام دست ها را آزاد کرد کنار بدن رها کرده بود.<br />
انگشتان کشيده ولاغر او کنار هم قرار داشت .پاهايش هم صاف واستوار بود.بين هر دوقدم هم از سه انگشت باز بيشتر فاصله نداشت.تمام بدن حتي انگشتهاي پا نيز روبه قبله بود.ناگهان دستهاي امام به آرامي بالا رفت وبا فروتني وتوجه کامل آماده تکبير نماز شد.کمي بعد صداي آسماني او در گوش حماد طنين انداخت الله اکبر .بعد آواي دل انگيز امام را شنيد که با قرائتي زيبا ودرست سوره حمد را مي خواند .<br />
<br />
حماد با لذت نگاه مي کرد ودلش از شادي لبريز بود. احساس مي کرد فرشته هاي آسماني بر رويش نور مي پاشند.امام را نگريست.مثل اينکه در اين دنيا نبود.غرق در نمازش بود. حالتش نشان مي داد با بزرگترين موجود عالم سخن مي گويد هيچ صدايي را نمي شنود وهيچ چيزي را نمي بيند. وقتي سوره حمد تمام شد سوره توحيد را همان طور روان وزيبا شروع کرد بسم ا...<br />
<br />
وقتي سوره توحيد به پايان رسيد حماد باز هم دقت کرد .امام به اندازه يک نفس کشيدن صبر کرد.بعد دست هاي خود را تا کنار صورت بالا آورد.در همان حال صدايش بلند شد الله اکبر؛ آن گاه به رکوع رفت .کف دستها را برسر زانوها قرار داد .حماد با دقت نگاه کرد انگشتان او از هم باز بودوزانوها به عقب داده شده بود به طوري که پاها مستقيم وراست شده بود.<br />
<br />
چيزي که حماد را متعجب مي ساخت حالت قرار گرفتن امام بود.باز هم نگاه کرد .اشتباه نمي کرد .کمر او چنان صاف ومساوي قرار گرفته بود که اگر قطره آبي را روي کمرش مي ريختند به هيچ طرف نمي ريخت با نگاهي دقيق سراپاي امام را کاويد .گردن زيباي او حالتي کشيده داشت سر را محکم نگاه داشته بود به خوبي ديده مي شد که سر به پايين نيفتاده است .در همان حال چشمها را بر هم نهاد وبه آرامي ذکر رکوع را شروع نمودسبحان ربي العظيم وبحمده.<br />
<br />
بعد از تمام شدن رکوع امام راست ايستاد وبعد از مکثي کوتاه صداي آرام او در اتاق پيچيد سمع الله لمن حمده.<br />
<br />
در همان حال دستها را تا مقابل صورت آورد وگفت الله اکبر.<br />
<br />
دراين هنگام به سوي سجده روان گشت .دوکف دست را جلوي زانوها و کنار صورت بر زمين گذاشت . حماد به دست امام توجه کرد . انگشتان او کنار هم گذارده شده بود . امام ذکر سجده را آغاز نمود سبحان ربي الاعلي و بحمده .<br />
<br />
حماد هنگامي که امام ذکر سجده را مي گفت حالت ساير اعضاي امام را در نظر گرفت اعضاي بدن به شکل آزاد و باز قرار داشتند . دست ها را به بدن نچسبانده وتکيه بدن روي پا ها گذاشته شده بود . هشت جاي بدن روي زمين قرار گرفته بود .<br />
<br />
در نگاه حماد نور اشتياق برق مي زد . باهر نگاه چشمانش به چند نقطه گره مي خورد .اول پيشاني-بعد دو کف دست ودو زانو سپس دو سر انگشت بزرگ پا ودر آخر نوک بيني.<br />
<br />
سجده امام پر از شکوه بود .رهبر بزرگ ودوست داشتني او سر بر خاک مي ساييد. اوج بندگي را در سجدهامام مي ديد.وجودش در اين حال مثل آ بشاري از نور بود که نسيمي از بهشت بر او مي وزيد وعطر دل انگيزي را در هواي آنجا پراکنده مي ساخت. با حرکت امام حماد به خود آمد .او به آرامي سر از سجده بر مي داشت .وقتي نشست با صدايي ارام ومطمئن گفتالله اکبر .بعد در حال نشستن بدن خود را روي پاي چپ انداخته وپشت پاي راست را روي کف پاي چپ قرار داد . پيدا بود امام ذکر ديگري را بر زبان مي آورد.حماد توجه کرد .صداي امام به گوشش رسيد استغفرالله ربي واتوب اليه.<br />
<br />
سپس الله اکبرگفت وبعد از آن به سجده دوم رفت وآن سجده را همچون سجده اول تمام کرد.<br />
<br />
حماد با خود فکر مي کردنمازهاي خودش کجا ونماز امام کجا؟ولي باز دير نشده بود .احساس کرد امروز دري از بهشت به رويش گشوده شده بود.در اين فکر ها بود که امام رکعت دوم نماز را تمام کرد وبا سر بر داشتن از سجده آماده خواندن تشهد شد.حماد با کنجکاوي به امام خيره گشت.امام در دنياي ديگري سير مي کرد .صورتش چلچراغ نور شده بود .به دست هاي او بر روي زانوها نگاه کرد.انگشتان دست از يکديگر باز بود وبا فروتني ذکرهاي تشهد را مي گفت وبعد سلام را.وقتي تشهد وسلام تمام شد امام نماز را تمام کرد ورو به حماد کرد.<br />
<br />
حماد غرق در تماشاي چهره زيباي امام شد.حس مي کرد روحش به سوي او پر کشيده واعماق جانش سر شار از شيريني ايمان شده است. دريافت امام مي خواهد چيزي بگويد.چشم به لب هاي امام دوخت .غنچه ي لب هاي امام داشت به گل مي نشست .<br />
<br />
اي حماد چنين نماز بخوان.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[عایشه را بهتر بشناسیم]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4055.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 14:31:00 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4055.html</guid>
			<description><![CDATA[فراموش نکنیم که پیامبر (ص) بعد از وفات خود اختیار همسران خود را به علی (ع) سپرده بود و علی (ع) عایشه را بخاطر مسائلی که به وجود آورده بود از عنوان همسری پیامبر (ص) خارج کرده بود.<br />
<br />
<br />
عايشه پس از رحلت پيامبر­­اكرم(ص)<br />
عایشه و سياست<br />
   عايشه در بيشتر جريانات سياسي و اتفاقات بعد از رسول­­اكرم(ص) به نوعي دخيل بوده است.<br />
   از جمله اين موارد مي‌توان به حديث‌سازي عايشه در جهت منافع خلفاي سه‌گانه اشاره كرد كه اين حديث سازي‌ها در ترغيب مردم جهت بيعت با ابوبكر بي‌تأثير نبوده است؛ عايشه مي‌گويد: چون بيماري رسول­­خدا(ص) شدت يافت، به "عبدالرحمان" فرزند ابوبكر گفت: استخوان كتف يا لوحي برايم بياوريد تا مطالبي در مورد ابوبكر و سفارش او به اسم بنويسم تا كسي به مخالفت با او برنخيزد؛ اما همين كه عبدالرحمان رفت تا دستور پيامبر(ص) را اجرا كند، رسول­اكرم(ص) در ادامه‌ي سخنانش فرمود: اي ابوبكر خداوند و مؤمنان هرگز اجازه نخواهند داد تا در حق تو اختلافي رخ دهد و باز عايشه مي‌گويد: هنگامي كه رسول­­اكرم(ص) در بستر بيماري بود، به من فرمود: پدر و برادرت را بگو كه بيايند، مي‌خواهم وصيتي بنويسم؛ زيرا از آن مي‌ترسم كه بعضی طمع و آرزو كنند و يا كسي بگويد كه من به خلافت سزاوارترم، در حالي كه خدا و مؤمنين جز ابوبكر كس ديگري را شايسته آن نمي‌دانند.[6&#93; همچنين او كسي بود كه عمر را به تعيين جانشين بعد از خودش تشويق كرد. وقتي عمر احساس كرد زمان چنداني از عمرش باقي نمانده، فرزندش "عبدالله" را به نزد عايشه فرستاد و گفت: سلام مرا به عايشه ابلاغ كن و از او تقاضا كن تا اجازه دهد، مرا نزد    رسول­اكرم(ص) دفن كنند. عبدالله نزد عايشه آمده و پيام عمر را به او ابلاغ كرد. عايشه با خواسته عمر موافقت كرده و آن را براي خود نوعي برتري به حساب آورد و گفت: سلام مرا به عمر برسان و بگو كه: امت محمد(ص) را بدون سرپرست رها مكن و كسي را به عنوان خليفه براي آنان قرار بده.[7&#93;<br />
 <br />
عایشه و عثمان<br />
   زماني كه "عثمان" به خلافت رسيد؛ عايشه مثل ساير خلفا از او به شدت پشتيباني مي‌كرد؛ به طوري كه احاديث فراواني در جهت حمايت از او نقل نمود؛ از جمله اينكه پيغمبر(ص) در رختخواب دراز كشيده بود و عباي مرا به رويش كشيده بود. در اين هنگام ابوبكر اجازه ورود خواست،      پيامبر­اكرم(ص) اجازه داد و در همان حال خواسته او را اجابت كرد. سپس عمر اجازه خواست و پيامبر(ص) او را اجابت كرد. بعد عثمان اجازه خواست و پيغمبر(ص) به من دستور داد كه خودت را بپوشان، گفتم: يا رسول­الله از آمدن ابوبكر و عمر، اينچنين دست و پاي خود را گم نكردي؛ ولي اكنون براي پذيرايي از عثمان اين چنين خود را آماده مي‌كني و جامه‌هايت را مي‌پوشي؟ پيامبر­اكرم(ص) در جواب فرمودند: چگونه او را ملاحظه نكنم و او را احترام نگذارم، در حالي كه به خدا سوگند فرشتگان در محضر عثمان جانب شرم و حيا را نگه مي‌دارند؛[8&#93; اما عواملي باعث شد كه عايشه بر ضد عثمان تغییر موضع دهد. ميان عثمان و عايشه رنجشي پيش آمده بود. عثمان مقرري عايشه را كه عمر مي‌داد، كم كرد و ديگر زنان پيامبر(ص) را با او برابر گرداند.[9&#93; به خاطر دو هزار ديناري كه عثمان از حقوق او كم كرده بود، از نيمه خلافت عثمان كم‌كم اختلاف آن دو شروع شد. به طوري كه عايشه اولين كسي بود كه علناً به مخالفت با عثمان برخاست[10&#93; و زماني كه عثمان در محاصره بود، او مردم را تحريك به كشتن عثمان نمود تا آنجا كه گفت: «بكشيد نعثل را كه كافر شده است.»[11&#93;<br />
   زماني كه مردم خانه عثمان را محاصره كرده بودند، گروهي از مردم نزد عايشه رفته و گفتند: اي ام­المومنین، اي كاش به پا مي‌خواستي و ميان اين مرد و مردم سازش مي‌دادي، عايشه گفت: من وسايل سفرم را آماده كرده‌ام و مي‌خواهم به حج بروم. مروان گفت: به جاي هر درهمي كه خرج كرده‌اي، دو درهم به تو داده مي‌شود. عايشه گفت: شايد تو گمان مي‌كني كه من عثمان را نمي‌شناسم. به خدا قسم دوست داشتم او پاره پاره در جوالي(پارچه ضخیم) از جوال‌هاي من بود و مي‌توانستم او را حل كنم و به دريا بيافكنم؛ لذا او به سوي مكه حركت نمود.<br />
 <br />
عايشه و علي(ع)<br />
   عايشه در مكه بود كه خبر بيعت مردم با علي(ع) را شنيد. او از اين مسأله بسيار ناراحت شد و گفت: از اينكه آسمان‌ها بر زمين افتد، سرزنش بر آن نيست. به خدا سوگند كه عثمان مظلومانه كشته شد و من خواهان خون او هستم. به او گفتند تو اولين كسي بودي كه عثمان را سرزنش مي‌كردي تا آنجا كه گفتي: بكشيد اين نعثل را كه كافر شده است. عايشه جواب داد: به خدا سوگند من گفته‌ام و مردم نيز گفته‌اند؛ ولي پايان سخن من از آغاز آن بهتر است.[12&#93;<br />
   چون موسم حج فرا رسيد، "طلحه" و "زبير" از علي(ع) اجازه گرفتند، جهت انجام مراسم حج به مكه بروند. آنها در مكه عايشه را ملاقات كردند، عايشه از آنها پرسيد، در مدينه چه خبر؟ گفتند: مجبور شديم، از مردمي بي سر و پا و مشتي اعراب كه بر نيكان خود غلبه يافتند و هيچ حقي را نمي‌شناسند و هيچ باطلي را انكار نمي‌كنند، بگريزيم.[13&#93; عايشه گفت: بر سر آنان بتازيم؛ لذا تصميم گرفتند، به سوي بصره حركت كنند.[14&#93; او در اجتماع مردم مكه گفت: اگر عثمان كشته شد، اينك طلحه بهترين و لايق‌ترين مردم براي مقام خلافت در ميان شما حاضر است. با او بيعت كنيد و از اختلاف بپرهيزيد.[15&#93;<br />
 <br />
نامه‌ ام­سلمة به عايشه<br />
   وقتي عايشه مردم را به جنگ عليه علي(ع) تحريك مي‌نمود، "ام­سلمة" همسر ديگر پيامبر(ص) نامه‌اي به عايشه نوشته و با يادآوري اهميت و جايگاه همسران پيامبر(ص) و لزوم رعايت شئون همسري آن حضرت(ص) و مسايل ديگر، او را از اين كار باز داشت. عايشه در جواب او نوشت: چه نيكو موعظه‌اي و نصيحتي. راه من آن نيست كه تو گمان برده‌اي. دو گروه از مسلمانان رو به سوي من آورده‌اند؛ اگر توانا باشم كاري انجام مي‌دهم و اگر برايم مقدور نباشد، از ثروت خود در اين راه مي‌گذرم. والسلام.[16&#93;<br />
   عايشه براي خود هودجي(کجاوه) ساخته و آن را بر روي شتري قرار داد و همراه با گروهي به سمت بصره حركت كرد.<br />
   مردي از قبيله مدينه كه راهنماي آنان بود، وقتي به آبي به نام «حوأب» رسيدند، سگ‌هاي آن ناحيه بر ايشان پارس كردند. عايشه از آن مرد نام آب را پرسيد. او گفت: آب حوأب است.<br />
   عايشه گفت: مرا بازگردانيد، زيرا روزي زنان پيامبر(ص) نزد او بودند. ايشان فرمود: اي كاش مي‌دانستم، كدام يك از شماست كه سگ‌هاي حوأب برايش پارس خواهند كرد. سپس شترش را خواباند و يك روز و يك شب لشگر را در آنجا نگه داشت تا آن گاه كه فرياد برآمد: خود را برهانيد كه علي(ع) بر شما حمله آورده است.[17&#93;<br />
   وقتي خبر حركت آنها به علي(ع) رسيد، فرمود: به سرعت در پي‌ ايشان برويم تا شايد پيش از آن كه به بصره برسند، آنها را دريابيم. لشكر علي(ع) در اطراف بصره با آنها رو به رو شد. آن حضرت «اصحاب جمل» را تا ظهر نصيحت نمود. اين در حالي بود كه مردم بصره در زير پرچم‌هاي خود و عايشه در هودج خويش نشسته و ناظر قضايا بودند. نهايتاً جنگ سختي در گرفت تا اصحاب جمل شكست خوردند. طلحه در اثر تيري كه به پايش خورده بود، از دنيا رفت. زبير از لشكر جدا شد و به «وادي­السباع» رفته و در آنجا كشته شد. علي(ع) فرياد برآورد: «شتر را پي كنيد تا پراكنده شوند». با پي شدن شتر و سرنگوني هودج عايشه، مردم از اطراف عايشه پراكنده شدند و به «بصره» گريختند. وقتي عايشه بر زمين افتاد، گفت: دلم مي‌خواهد بيست سال پيش از اين مرده بودم. علي(ع) به "محمد بن ابوبكر" دستور داد، تا عايشه را در منزل "عبدالله بن خلف" جاي دهد.[18&#93;<br />
 <br />
سرانجام عايشه<br />
   او در ميان زنان پيامبر­اكرم(ص) برجستگي و برتري داشت و چالاك و هوشيار و خوش‌سخن و راوي شعر و حافظ اخبار بود.[19&#93;<br />
   او در سال 58 هجري شب سه‌شنبه 17 رمضان از دنيا رفت و نيز گفته شد، در سال 70 هجري از دنيا رفته است و در بقيع مدفون شد.[20&#93;<br />
 <br />
<br />
[1&#93;. ابن سعد، كاتب راقدي، طبقات الكبري، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش.، ج8، ص57.<br />
[2&#93;. حميدي المعافري، ابن هشام؛ السيرة النبوية،‌ ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، انتشارات كتابچي. چاپ پنجم، 1375ش.، ج2، ص418.<br />
[3&#93; ابن اثير، ابوالحسن علي بن محمد امجزري؛ اسدالفامة، بيروت، دارالفكر، 1409، ج6، ص189.<br />
[4&#93;. ابن قتيبه، ابومحمد عبداله بن مسلم المعارف؛ تحقيق، ثروت مكاثه، قاهرة، هيته مصرية عامة للكتاب، ج2، 1992، ص134و368.<br />
[5&#93;. همان، ص 133.<br />
[6&#93;. عسكري، سيد مرتضي؛ نقش عايشه در تاريخ اسلام، ترجمه عطا سردارنيا، تهران، مجمع علمي اسلامي، 1362 ج1، ص120، به نقل از صحيح نجاري.<br />
[7&#93;. ابن قيتبه، دينوري، ابومحمد عبدالله بن محمد؛ الامامة و السياسة، تحقيق علي يثرمي، بيروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1410 ج1، ص42-41.<br />
[8&#93;. عسكري، پيشين، صص147ـ146.<br />
[9&#93;. يعقوبي، احمدبن ابي يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمدابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ ششم، 1371، ج2، ص72-71.<br />
[10&#93;. عسكري، پيشين، ج1، ص150.<br />
[11&#93;. طبري، ابوجعفر محمدبن جرير؛ تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، چ5، 1375 ش. ج6، ص2367؛ (نعثل نام مردي يهدودي بود كه ريش بلندي داشت و عثمان را به جهت داشتن ريش بلند مي‌گفتند.) و ابن عبدالبر، پيشين، ج2، ص62، پاورقي.<br />
[12&#93;. يعقوبي، پيشين، ج2، ص72.<br />
[13&#93;. ابن قتيبة دينوري، پيشين، ص78.<br />
[14&#93;. ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد؛ ترجمه عبدالمحمد آيتي، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چاپ اول، 1363 ش، ج1، ص595.<br />
[15&#93;. عسكري، پيشين، ج1، ص150.<br />
[16&#93;. دينوري، ابن قتيبه؛ پيشين، صص83ـ82.<br />
[17&#93;. ابن خلدون، پيشين، ج1، ص596.<br />
[18&#93;. دينوري، ابن قتيبه، پيشين، ج1، صص610ـ595.<br />
[19&#93;. ابن حجر، علي‌بن احمدبن علي؛ تحقيق عادل عبدالموجود علي محمد معوض، بيروت، دارالكتب، چاپ اول، 1415، ج8، ص235.<br />
[20&#93;. بيهقي، ابوبكر احمدبن حسين؛ دلايل النبوة، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران انتشارات علمي فرهنگي، 1361ش، ج2، ص72.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[فراموش نکنیم که پیامبر (ص) بعد از وفات خود اختیار همسران خود را به علی (ع) سپرده بود و علی (ع) عایشه را بخاطر مسائلی که به وجود آورده بود از عنوان همسری پیامبر (ص) خارج کرده بود.<br />
<br />
<br />
عايشه پس از رحلت پيامبر­­اكرم(ص)<br />
عایشه و سياست<br />
   عايشه در بيشتر جريانات سياسي و اتفاقات بعد از رسول­­اكرم(ص) به نوعي دخيل بوده است.<br />
   از جمله اين موارد مي‌توان به حديث‌سازي عايشه در جهت منافع خلفاي سه‌گانه اشاره كرد كه اين حديث سازي‌ها در ترغيب مردم جهت بيعت با ابوبكر بي‌تأثير نبوده است؛ عايشه مي‌گويد: چون بيماري رسول­­خدا(ص) شدت يافت، به "عبدالرحمان" فرزند ابوبكر گفت: استخوان كتف يا لوحي برايم بياوريد تا مطالبي در مورد ابوبكر و سفارش او به اسم بنويسم تا كسي به مخالفت با او برنخيزد؛ اما همين كه عبدالرحمان رفت تا دستور پيامبر(ص) را اجرا كند، رسول­اكرم(ص) در ادامه‌ي سخنانش فرمود: اي ابوبكر خداوند و مؤمنان هرگز اجازه نخواهند داد تا در حق تو اختلافي رخ دهد و باز عايشه مي‌گويد: هنگامي كه رسول­­اكرم(ص) در بستر بيماري بود، به من فرمود: پدر و برادرت را بگو كه بيايند، مي‌خواهم وصيتي بنويسم؛ زيرا از آن مي‌ترسم كه بعضی طمع و آرزو كنند و يا كسي بگويد كه من به خلافت سزاوارترم، در حالي كه خدا و مؤمنين جز ابوبكر كس ديگري را شايسته آن نمي‌دانند.[6] همچنين او كسي بود كه عمر را به تعيين جانشين بعد از خودش تشويق كرد. وقتي عمر احساس كرد زمان چنداني از عمرش باقي نمانده، فرزندش "عبدالله" را به نزد عايشه فرستاد و گفت: سلام مرا به عايشه ابلاغ كن و از او تقاضا كن تا اجازه دهد، مرا نزد    رسول­اكرم(ص) دفن كنند. عبدالله نزد عايشه آمده و پيام عمر را به او ابلاغ كرد. عايشه با خواسته عمر موافقت كرده و آن را براي خود نوعي برتري به حساب آورد و گفت: سلام مرا به عمر برسان و بگو كه: امت محمد(ص) را بدون سرپرست رها مكن و كسي را به عنوان خليفه براي آنان قرار بده.[7]<br />
 <br />
عایشه و عثمان<br />
   زماني كه "عثمان" به خلافت رسيد؛ عايشه مثل ساير خلفا از او به شدت پشتيباني مي‌كرد؛ به طوري كه احاديث فراواني در جهت حمايت از او نقل نمود؛ از جمله اينكه پيغمبر(ص) در رختخواب دراز كشيده بود و عباي مرا به رويش كشيده بود. در اين هنگام ابوبكر اجازه ورود خواست،      پيامبر­اكرم(ص) اجازه داد و در همان حال خواسته او را اجابت كرد. سپس عمر اجازه خواست و پيامبر(ص) او را اجابت كرد. بعد عثمان اجازه خواست و پيغمبر(ص) به من دستور داد كه خودت را بپوشان، گفتم: يا رسول­الله از آمدن ابوبكر و عمر، اينچنين دست و پاي خود را گم نكردي؛ ولي اكنون براي پذيرايي از عثمان اين چنين خود را آماده مي‌كني و جامه‌هايت را مي‌پوشي؟ پيامبر­اكرم(ص) در جواب فرمودند: چگونه او را ملاحظه نكنم و او را احترام نگذارم، در حالي كه به خدا سوگند فرشتگان در محضر عثمان جانب شرم و حيا را نگه مي‌دارند؛[8] اما عواملي باعث شد كه عايشه بر ضد عثمان تغییر موضع دهد. ميان عثمان و عايشه رنجشي پيش آمده بود. عثمان مقرري عايشه را كه عمر مي‌داد، كم كرد و ديگر زنان پيامبر(ص) را با او برابر گرداند.[9] به خاطر دو هزار ديناري كه عثمان از حقوق او كم كرده بود، از نيمه خلافت عثمان كم‌كم اختلاف آن دو شروع شد. به طوري كه عايشه اولين كسي بود كه علناً به مخالفت با عثمان برخاست[10] و زماني كه عثمان در محاصره بود، او مردم را تحريك به كشتن عثمان نمود تا آنجا كه گفت: «بكشيد نعثل را كه كافر شده است.»[11]<br />
   زماني كه مردم خانه عثمان را محاصره كرده بودند، گروهي از مردم نزد عايشه رفته و گفتند: اي ام­المومنین، اي كاش به پا مي‌خواستي و ميان اين مرد و مردم سازش مي‌دادي، عايشه گفت: من وسايل سفرم را آماده كرده‌ام و مي‌خواهم به حج بروم. مروان گفت: به جاي هر درهمي كه خرج كرده‌اي، دو درهم به تو داده مي‌شود. عايشه گفت: شايد تو گمان مي‌كني كه من عثمان را نمي‌شناسم. به خدا قسم دوست داشتم او پاره پاره در جوالي(پارچه ضخیم) از جوال‌هاي من بود و مي‌توانستم او را حل كنم و به دريا بيافكنم؛ لذا او به سوي مكه حركت نمود.<br />
 <br />
عايشه و علي(ع)<br />
   عايشه در مكه بود كه خبر بيعت مردم با علي(ع) را شنيد. او از اين مسأله بسيار ناراحت شد و گفت: از اينكه آسمان‌ها بر زمين افتد، سرزنش بر آن نيست. به خدا سوگند كه عثمان مظلومانه كشته شد و من خواهان خون او هستم. به او گفتند تو اولين كسي بودي كه عثمان را سرزنش مي‌كردي تا آنجا كه گفتي: بكشيد اين نعثل را كه كافر شده است. عايشه جواب داد: به خدا سوگند من گفته‌ام و مردم نيز گفته‌اند؛ ولي پايان سخن من از آغاز آن بهتر است.[12]<br />
   چون موسم حج فرا رسيد، "طلحه" و "زبير" از علي(ع) اجازه گرفتند، جهت انجام مراسم حج به مكه بروند. آنها در مكه عايشه را ملاقات كردند، عايشه از آنها پرسيد، در مدينه چه خبر؟ گفتند: مجبور شديم، از مردمي بي سر و پا و مشتي اعراب كه بر نيكان خود غلبه يافتند و هيچ حقي را نمي‌شناسند و هيچ باطلي را انكار نمي‌كنند، بگريزيم.[13] عايشه گفت: بر سر آنان بتازيم؛ لذا تصميم گرفتند، به سوي بصره حركت كنند.[14] او در اجتماع مردم مكه گفت: اگر عثمان كشته شد، اينك طلحه بهترين و لايق‌ترين مردم براي مقام خلافت در ميان شما حاضر است. با او بيعت كنيد و از اختلاف بپرهيزيد.[15]<br />
 <br />
نامه‌ ام­سلمة به عايشه<br />
   وقتي عايشه مردم را به جنگ عليه علي(ع) تحريك مي‌نمود، "ام­سلمة" همسر ديگر پيامبر(ص) نامه‌اي به عايشه نوشته و با يادآوري اهميت و جايگاه همسران پيامبر(ص) و لزوم رعايت شئون همسري آن حضرت(ص) و مسايل ديگر، او را از اين كار باز داشت. عايشه در جواب او نوشت: چه نيكو موعظه‌اي و نصيحتي. راه من آن نيست كه تو گمان برده‌اي. دو گروه از مسلمانان رو به سوي من آورده‌اند؛ اگر توانا باشم كاري انجام مي‌دهم و اگر برايم مقدور نباشد، از ثروت خود در اين راه مي‌گذرم. والسلام.[16]<br />
   عايشه براي خود هودجي(کجاوه) ساخته و آن را بر روي شتري قرار داد و همراه با گروهي به سمت بصره حركت كرد.<br />
   مردي از قبيله مدينه كه راهنماي آنان بود، وقتي به آبي به نام «حوأب» رسيدند، سگ‌هاي آن ناحيه بر ايشان پارس كردند. عايشه از آن مرد نام آب را پرسيد. او گفت: آب حوأب است.<br />
   عايشه گفت: مرا بازگردانيد، زيرا روزي زنان پيامبر(ص) نزد او بودند. ايشان فرمود: اي كاش مي‌دانستم، كدام يك از شماست كه سگ‌هاي حوأب برايش پارس خواهند كرد. سپس شترش را خواباند و يك روز و يك شب لشگر را در آنجا نگه داشت تا آن گاه كه فرياد برآمد: خود را برهانيد كه علي(ع) بر شما حمله آورده است.[17]<br />
   وقتي خبر حركت آنها به علي(ع) رسيد، فرمود: به سرعت در پي‌ ايشان برويم تا شايد پيش از آن كه به بصره برسند، آنها را دريابيم. لشكر علي(ع) در اطراف بصره با آنها رو به رو شد. آن حضرت «اصحاب جمل» را تا ظهر نصيحت نمود. اين در حالي بود كه مردم بصره در زير پرچم‌هاي خود و عايشه در هودج خويش نشسته و ناظر قضايا بودند. نهايتاً جنگ سختي در گرفت تا اصحاب جمل شكست خوردند. طلحه در اثر تيري كه به پايش خورده بود، از دنيا رفت. زبير از لشكر جدا شد و به «وادي­السباع» رفته و در آنجا كشته شد. علي(ع) فرياد برآورد: «شتر را پي كنيد تا پراكنده شوند». با پي شدن شتر و سرنگوني هودج عايشه، مردم از اطراف عايشه پراكنده شدند و به «بصره» گريختند. وقتي عايشه بر زمين افتاد، گفت: دلم مي‌خواهد بيست سال پيش از اين مرده بودم. علي(ع) به "محمد بن ابوبكر" دستور داد، تا عايشه را در منزل "عبدالله بن خلف" جاي دهد.[18]<br />
 <br />
سرانجام عايشه<br />
   او در ميان زنان پيامبر­اكرم(ص) برجستگي و برتري داشت و چالاك و هوشيار و خوش‌سخن و راوي شعر و حافظ اخبار بود.[19]<br />
   او در سال 58 هجري شب سه‌شنبه 17 رمضان از دنيا رفت و نيز گفته شد، در سال 70 هجري از دنيا رفته است و در بقيع مدفون شد.[20]<br />
 <br />
<br />
[1]. ابن سعد، كاتب راقدي، طبقات الكبري، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران، انتشارات فرهنگ و انديشه، 1374ش.، ج8، ص57.<br />
[2]. حميدي المعافري، ابن هشام؛ السيرة النبوية،‌ ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، انتشارات كتابچي. چاپ پنجم، 1375ش.، ج2، ص418.<br />
[3] ابن اثير، ابوالحسن علي بن محمد امجزري؛ اسدالفامة، بيروت، دارالفكر، 1409، ج6، ص189.<br />
[4]. ابن قتيبه، ابومحمد عبداله بن مسلم المعارف؛ تحقيق، ثروت مكاثه، قاهرة، هيته مصرية عامة للكتاب، ج2، 1992، ص134و368.<br />
[5]. همان، ص 133.<br />
[6]. عسكري، سيد مرتضي؛ نقش عايشه در تاريخ اسلام، ترجمه عطا سردارنيا، تهران، مجمع علمي اسلامي، 1362 ج1، ص120، به نقل از صحيح نجاري.<br />
[7]. ابن قيتبه، دينوري، ابومحمد عبدالله بن محمد؛ الامامة و السياسة، تحقيق علي يثرمي، بيروت، دارالاضواء، چاپ اول، 1410 ج1، ص42-41.<br />
[8]. عسكري، پيشين، صص147ـ146.<br />
[9]. يعقوبي، احمدبن ابي يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمدابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ ششم، 1371، ج2، ص72-71.<br />
[10]. عسكري، پيشين، ج1، ص150.<br />
[11]. طبري، ابوجعفر محمدبن جرير؛ تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، چ5، 1375 ش. ج6، ص2367؛ (نعثل نام مردي يهدودي بود كه ريش بلندي داشت و عثمان را به جهت داشتن ريش بلند مي‌گفتند.) و ابن عبدالبر، پيشين، ج2، ص62، پاورقي.<br />
[12]. يعقوبي، پيشين، ج2، ص72.<br />
[13]. ابن قتيبة دينوري، پيشين، ص78.<br />
[14]. ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد؛ ترجمه عبدالمحمد آيتي، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، چاپ اول، 1363 ش، ج1، ص595.<br />
[15]. عسكري، پيشين، ج1، ص150.<br />
[16]. دينوري، ابن قتيبه؛ پيشين، صص83ـ82.<br />
[17]. ابن خلدون، پيشين، ج1، ص596.<br />
[18]. دينوري، ابن قتيبه، پيشين، ج1، صص610ـ595.<br />
[19]. ابن حجر، علي‌بن احمدبن علي؛ تحقيق عادل عبدالموجود علي محمد معوض، بيروت، دارالكتب، چاپ اول، 1415، ج8، ص235.<br />
[20]. بيهقي، ابوبكر احمدبن حسين؛ دلايل النبوة، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران انتشارات علمي فرهنگي، 1361ش، ج2، ص72.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دعای هفت هیکل]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4054.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 13:49:35 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4054.html</guid>
			<description><![CDATA[دعای هفت هیکل<br />
<br />
دعای هفت هیکل از جمله ادعیه شریفه‌ای است که هر کس آنرا بخواند یا در نزد خود نگه دارد و خداوند تبارک و تعالی او را از غیبت و بدگویی مردمان نگاهدارد و دشمنان او را مغلوب نماید و در بعضی از کتب زیاد بر این مطالب خواص و حسنه نوشته‌اند هر کس مایل باشد به آن مراجعه نماید.<br />
<br />
هیکل اول<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعظیمِ اللهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأخُذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الأرْضِ مَنْ ذَالَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الأرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظِهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَطیمُ.<br />
<br />
هیکل دوم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ اِذْ قالَتِ امْرَأهُ عِمْرانَ رَبَّ اِنّی نَذَرْتَ لَکَ ما فی بَطنی مَحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنّی اِنَّکَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ سُنَّهَ مَنْ قَدْ اَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْویلاً اَقِمِ الصَّلواهَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ الَّیْلِ وَ قُرانَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرانَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُوداً وَ مِنْ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَهً عَسِ اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً وَ قُلْ رَبَّ اَدْخِلْنی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ اَخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصیراً.<br />
<br />
هیکل سوم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ اَمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبَّه وَ الْمؤمِنُونَ کُلٌّ امَنَ بِاللهِ وَ مَلئِکَتِهِ وَ کُتُبِه وَ رُسُلِه وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَنّا وَ اِلَیکَ الْمَصیرُ لا یُکَلَّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَااکْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا اِنْ نَسینا اَوْ اَخْطَأنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا اِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبِلْنا رَبَّنا وَ لا تُحَمَّلْنا ما لا طاقَهَ لَنا بِه وَاعْفُ عَنّا وَاغْفِرْلَنا وَارْحَمْنا اَنْتَ مَوْلینا فَانْصُرْنا عَلَی الْقَومِ الْکاف‍ِرینَ.<br />
<br />
هیکل چهارم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ وَ قُلْ جاءَ الْحَقُ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباط‍ِلَ کانَ زَهُوقاً وَ نُنَزَّلُ مِنَ الْقُرْانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ اِلاّ خَساراً وَ اِذا اَنْعَمْنا عَلَی الإنْسانِ اَعْرَضَ وَ نَأبِجانِبه وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً قُلْ کُلٌّ یَعْمَلْ عَلی شاکِلَتِه فَرَبُّکُمْ اَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ اَهْدی سَبیلاً وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی وَ ما اُوتیتُمْ مِنَ الْعِلمٍ اِلاّقَلیلاً.<br />
<br />
هیکل پنجم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ قالَ رَبَّ اِنّی وَ هَنَ الْعَظْمُ مِنّی وَاشْتَعَلَ الرَّأسُ شَیْباً وَ لَمْ اَکُنْ بِدُعائِکَ رَبَّ شَقِیّاً وَ اِنّی خَفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائی وَ کانَتِ امْرَاَتی عاقِراً فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِِِیّاً یَرِثُنِ وَ یَرِثُ مِنْ الِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبَّ رَضِیّاً لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولَهُ الرُّؤیا بِالْحَقَّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَالْحَرامِ انشاءاللهُ مُحَلَّقینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصَّرینَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَریباً.<br />
<br />
هیکل ششم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ قُلْ اُوْحِیَ اِلیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنَّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً یَهْدی اِلیَ الرُّشْدِ فَامِنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبَّنا اَحَداً وَ اَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبَّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَهً وَ لا وَلَداً وَ اَنَّهُ کانَ یَقُولُ سَفیهُنا عَلَی اللهِ شَطَطاً.<br />
<br />
هیکل هفتم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ وَ اِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذَّکْرَ وَ یَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمین.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[دعای هفت هیکل<br />
<br />
دعای هفت هیکل از جمله ادعیه شریفه‌ای است که هر کس آنرا بخواند یا در نزد خود نگه دارد و خداوند تبارک و تعالی او را از غیبت و بدگویی مردمان نگاهدارد و دشمنان او را مغلوب نماید و در بعضی از کتب زیاد بر این مطالب خواص و حسنه نوشته‌اند هر کس مایل باشد به آن مراجعه نماید.<br />
<br />
هیکل اول<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعظیمِ اللهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لا تَأخُذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الأرْضِ مَنْ ذَالَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الأرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظِهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَطیمُ.<br />
<br />
هیکل دوم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ اِذْ قالَتِ امْرَأهُ عِمْرانَ رَبَّ اِنّی نَذَرْتَ لَکَ ما فی بَطنی مَحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنّی اِنَّکَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ سُنَّهَ مَنْ قَدْ اَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْویلاً اَقِمِ الصَّلواهَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ الَّیْلِ وَ قُرانَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرانَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُوداً وَ مِنْ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَهً عَسِ اَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً وَ قُلْ رَبَّ اَدْخِلْنی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ اَخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصیراً.<br />
<br />
هیکل سوم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ اَمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبَّه وَ الْمؤمِنُونَ کُلٌّ امَنَ بِاللهِ وَ مَلئِکَتِهِ وَ کُتُبِه وَ رُسُلِه وَ قالُوا سَمِعْنا وَ اَطَعْنا غُفْرانَکَ رَبَنّا وَ اِلَیکَ الْمَصیرُ لا یُکَلَّفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَااکْتَسَبَتْ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا اِنْ نَسینا اَوْ اَخْطَأنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا اِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبِلْنا رَبَّنا وَ لا تُحَمَّلْنا ما لا طاقَهَ لَنا بِه وَاعْفُ عَنّا وَاغْفِرْلَنا وَارْحَمْنا اَنْتَ مَوْلینا فَانْصُرْنا عَلَی الْقَومِ الْکاف‍ِرینَ.<br />
<br />
هیکل چهارم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ وَ قُلْ جاءَ الْحَقُ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباط‍ِلَ کانَ زَهُوقاً وَ نُنَزَّلُ مِنَ الْقُرْانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَهٌ لِلْمُؤمِنینَ وَ لا یَزیدُ الظّالِمینَ اِلاّ خَساراً وَ اِذا اَنْعَمْنا عَلَی الإنْسانِ اَعْرَضَ وَ نَأبِجانِبه وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ کانَ یَؤُساً قُلْ کُلٌّ یَعْمَلْ عَلی شاکِلَتِه فَرَبُّکُمْ اَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ اَهْدی سَبیلاً وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبّی وَ ما اُوتیتُمْ مِنَ الْعِلمٍ اِلاّقَلیلاً.<br />
<br />
هیکل پنجم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ قالَ رَبَّ اِنّی وَ هَنَ الْعَظْمُ مِنّی وَاشْتَعَلَ الرَّأسُ شَیْباً وَ لَمْ اَکُنْ بِدُعائِکَ رَبَّ شَقِیّاً وَ اِنّی خَفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائی وَ کانَتِ امْرَاَتی عاقِراً فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِِِیّاً یَرِثُنِ وَ یَرِثُ مِنْ الِ یَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبَّ رَضِیّاً لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولَهُ الرُّؤیا بِالْحَقَّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَالْحَرامِ انشاءاللهُ مُحَلَّقینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصَّرینَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِکَ فَتْحاً قَریباً.<br />
<br />
هیکل ششم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ قُلْ اُوْحِیَ اِلیَّ اَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنَّ فَقالُوا اِنّا سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً یَهْدی اِلیَ الرُّشْدِ فَامِنّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبَّنا اَحَداً وَ اَنَّهُ تَعالی جَدُّ رَبَّنا مَا اتَّخَذَ صاحِبَهً وَ لا وَلَداً وَ اَنَّهُ کانَ یَقُولُ سَفیهُنا عَلَی اللهِ شَطَطاً.<br />
<br />
هیکل هفتم<br />
<br />
بِسْم اللهِ الَّرحْمنِ الرَّحیمْ<br />
<br />
اُعیذُ نَفْسی بِاللهِ الْعَلِیَّ الْعَظیمِ وَ اِنْ یَکادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِاَبْصارِهِمْ لَمّا سَمِعُوا الذَّکْرَ وَ یَقُولُونَ اِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمین.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آشنایی با دین زردشت]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4053.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 13:36:57 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4053.html</guid>
			<description><![CDATA[منابع مقاله:<br />
آشنایی با ادیان بزرگ، ، توفیقی،حسین؛<br />
<br />
هنگامی که چند قرن بر ورود آریاییان به ایران گذشت این قوم اندک اندک به شهر نشینی روی آوردند و این مساءله در جهان بینی ایشان تاءثیر گذاشت .<br />
در آن روزگار انسان اصلاح گری بر خاست و آریاییان را که خواستار ترک خرافات قدیم بودند، به آیین تازه ای دعوت کرد و آیین مغان را برانداخت . این پیامبر مصلح که خود را فرستاده خدای خوبی و روشنایی معرفی می کرد، زردشت نام داشت . وی مدعی بود آیین خود را از آهورمزدا دریافت کرده تا جهان را از تیرگیها پاک کند و آن را به سوی نیکی و روشنایی رهنمون شود.<br />
زردشتیان به نامهایی چون گبر و مجوسی و پارسی خوانده می شوند. کلمه ((گبر)) در زبان سریانی به معنای کافر از از جانب دیگران به آنان اطلاق گردیده و واژه ((المجوس )) در دستور زبان عربی ، اسم جنس ‍ جمعی و مفرد آن مجوسی است . ((المجوس )) در قرآن کریم (حج :17) در کنار پیروان ادیان دیگر یافت می شود. اکثر علمای اسلام زردشتیان را اهل کتاب دانسته اند. احادیثی نیز در این باب موجود است . آیین زردشت حدود یک قرن قبل از میلاد تحول یافت و آن صورت تحول یافته را آیین مزدیسنی می نامند. مزدیسنا در لغت به معنای ستایش مزداست .<br />
<br />
1- سرگذشت زردشت<br />
<br />
دانشمندان در مورد وجود تاریخی پیامبر ایران باستان شک دارند، اما بیشتر آنان وجود وی را نفی نمی کنند. زردشت ، زرتشت ، زرادشت ، زراتشت ، زردهشت و کلماتی از این قبیل از واژه ((زرثوشتر))(Zarathushtra) در گاتها (بخشی از کتاب آسمانی زردشت ) می آید که طبق نظریه صحیحتر معادل زرد اشتر یعنی دارنده شتر زرد است .<br />
نام پدرش پوروشسب یعنی دارنده اسب پیر، نام مادرش دغدو یعنی دوشنده گاو ماده و نام خاندان وی سپیتمه یعنی سپید نژاد بود.<br />
طبری مورخ مشهور اسلام و پیروان او زردشت را از فلسطین می دانند و می گویند وی از آنجا به ایران آمده است ، اما قول صحیح و معروف آن است که وی ایرانی و اهل آذربایجان بوده است و محل برانگیختگی او را کوهی نزدیک دریاچه ارومیه می دانند.(1)<br />
درباره زمان زردشت نیز اختلاف است و زمان وی حتی به 6000 سال قبل از میلاد نیز برده شده است . اما بر اساس نظریه مشهور، وی در سال 660 قبل از میلاد به دنیا آمد و در 630 قبل از میلاد (در سن 30 سالگی ) به پیامبری مبعوث شد. وی در سال 583 ق .م . در سنن 77 سالگی در آتشکده ای در بلخ (افغانستان ) توسط لشکر قومی مهاجم به شهادت رسید.<br />
گر چه بعثت زردشت در شاهنامه فردوسی آمده است ، اما متاءسفانه آن حادثه در قسمت افسانه ای آن کتاب مذکور است ، به طوری که درباره گشتاسب (پادشاهی که زردشت او را دعوت می کند و به آیین خود در می آورد) اختلاف است . برخی او را با ویشتاسب پدر داریوش هخامنشی برابر دانسته اند. از سوی دیگر از نظر تاریخی مسلم است که ویشتاسب نه یک پادشاه ، بلکه استانداری بوده است .<br />
<br />
2- تعالیم زردشت<br />
<br />
در آیین زردشت سه اصل عملی گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک وجود دارد که مانند آن را در ادیان مختلف می یابیم . از جمله در اسلام آمده است : ((الایمان قول باللسان و اقرار بالجنان و عمل بالارکان .))<br />
احترام به آتش به عنوان یکی از مظاهر خدای روشنایی و افروخته نگه داشتن آن و انجام مراسمی خاص در اطراف آن در معابدی به نام آتشکده مشخصترین ویژگی این آیین است . همچنین آبادانی ، کشاورزی دامداری و شهرنشینی مورد ستایش قرار گرفته است . احترام به حیوانات ، مخصوصا سگ و گاو، همچنین خوشرفتاری با مردم نیز جایگاهی به حیوانات ، مخصوصا سگ و گاو، همچنین خوشرفتاری با مردم نیز جایگاهی ویژه دارد. برخی از آداب و رسوم سرزمین ما از قبیل مراسم چهارشنبه سوری و سوگند خوردن به روشنایی چراغ و چیزهای دیگر با تعالیم زردشتی ارتباط دارد.<br />
همچنین برخی زندیقان قرون نخست اسلام گرایشهای زردشتی داشتند.<br />
<br />
3- اوستا<br />
<br />
کتاب آسمانی زردشتیان اوستا نام دارد که به معنای اساس و بنیان و متن است . این کتاب به خط و زبان اوستایی نوشته شده است که به ایران باستان تعلق دارد و با زبان پهلوی و سانسکریت همریشه است . به عقیده بسیاری از محققان ، خط اوستایی در دوره ساسانیان (226 - 641 م .) پدید آمد و اوستا که قبلا در سینه ها بود، به آن خط کتابت شد و به قولی این کار پس از ظهور اسلام صورت گرفته است .<br />
زردشتیان و پژوهشگران بر این مساءله اتفاق دارند که اوستا در اصل بسیار بزرگتر بوده است که به عقیده برخی روی 12000 پوست گاو نوشته بود. اوستای کنونی دارای 83000 کلمه است و احتمالا اصل آن دارای 345700 کلمه (یعنی چهار برابر) بوده است . اوستای اصلی به 21 نسک (کتاب یا بخش ) تقسیم می شد و اوستای کنونی نیز 21 نسک است .<br />
اوستا 5 بخش دارد:<br />
1. یسنا (یعنی جشن و پرستش )؛ قسمتی از این بخش گاتها نامیده می شود (به معنای سرود). این بخش که مشتمل بر ادعیه و معارف دینی و معروفترین قسمت اوستاست ، به خود زردشت نسبت داده می شود، در حالی که سایر قسمتهای اوستا را به پیشوایان دین زردشت نسبت می دهند؛<br />
2. ویسپرد (یعنی همه سروران ) مشتمل بر نیایش ؛<br />
3.وندیداد (یعنی قانون ضد دیو) درباره حلال و حرام و نجس و پاک ؛<br />
4. یشتها (یعنی نیایش سرود و تسبیح )؛<br />
5. خرده اوستا (یعنی اوستای کوچک ) درباره اعیاد و مراسم مذهبی و تعیین سرودهای آنها زردشتیان ، علاوه بر اوستا، تفسیری به نام زنداوستا و کتب مقدس دیگری به زبان پهلوی دارند.<br />
<br />
4- داستان خلقت و دو گانه پرستی<br />
<br />
کسی نمی داند گرایش زردشتیان به خدایان دو گانه (خدای نیکی و خدای بدی یا خدای روشنایی و خدای تاریکی ) در چه عصری آغاز شده است . در قسمت گاتها (از یسنای اوستا) که به خود زردشت نسبت داده می شود، اهریمن در برابر خرد مقدس صف آرایی می کند و نه در برابر آهورمزدا که خدای واحد و فوق پروردگاران روشنایی و تاریکی است . همچنین گروهی از زردشتیان به نام زروانیان در عصر ساسانی پدید آمدند که معتقد به خدای یکتا به نام زروان بودند و او را از خدای روشنایی و تاریکی برتر می شمردند. این فرقه پیروان بسیاری در ایران آن روز داشته است .(2)<br />
<br />
5- خدایان<br />
<br />
با مطالعه در آیین زردشت معلوم می شود که وی در میان ایرانیان به اصلاح دینی قیام کرده و خرافات مذهب باستانی آریاییان را مورد حمله قرار می داده است . از جمله آنکه وی از آهور مزدا تبلیغ می کرده و خدایان قوم خود را که دئوه (یعنی دیو) خوانده می شده اند، باطل می دانسته و آنها را خدای دروغ دوستان می نامیده است .<br />
در آیین زردشت ، آهور مزدا 6 دستیار دارد که به منزله فرشتگان ادیان ابراهیمی هستند. آن دستیاران را امشاسپندان یعنی جاویدان مقدس ‍ می نامند. آنها رهبری دارند به نام سپنتامئنیو یعنی خرد مقدس و نامهای خودشان از این قرار است :<br />
1. وهومن (Vohuman)؛<br />
2. اشه وهیشته (vahishta-Asha)؛<br />
3. خشتره وائیریه (vairya-Xshathra)؛<br />
4. سپنته ارمئیتی (armaiti-Spenta)؛<br />
5. هئورتات (Haurvartat)؛<br />
6. امرتات (Ameretat).<br />
پس از آنها یزتها قرار دارند که 30 عدد از آنها معروفند. اینها تشکیلات خرد مقدس هستند. در مقابل ، اهریمن هم تشکیلاتی دارد.(3)<br />
طبق آیین زردشت دوره کهن کنونی جهان 12000 سال است . خدای نیکی مدت 3000 سال بر جهان حکمرانی می کرد و در این مدت خدای بدی در تاریکی به سر می برد. پس از این مدت خدای بدی از تاریکی بیرون آمد و با خدای نیکی روبرو شد. خدای نیکی به وی 9000سال مهلت داد که با او مقابله کند. وی اطمینان داشت که سرانجام خود او به پیروزی خواهد رسید. در این زمان هر دو به آفریدن نیک و بد آغاز کردند و بدین گونه با یکدیگر به مبارزه برخاستند. پس از 3000 سال زردشت آفریده شد و از این زمان به بعد توازن قوا به نفع خدای نیکی گرایید و به سیر صعودی خود ادامه داد.<br />
<br />
6- آخر الزمان<br />
<br />
در هزاره گرایی زردشتی (Millennialism Zoroastrean)انتظار ظهور سه منجی از نسل زردشت مطرح است . این منجیان یکی پس از دیگری جهان را پر از عدل و داد خواهند کرد.<br />
1. هوشیدر، 1000 سال پیش زردشت ؛<br />
2. هوشیدرماه ، 2000 سال پس از زردشت ؛<br />
3. سوشیانس (یا سوشیانت )، 3000 سال پس از زردشت که با ظهور او جهان پایان می یابد.<br />
<br />
7- بقای روح<br />
<br />
زردشتیان به جاودانگی روح عقیده دارند. آنان می گویند روان پس ‍ از ترک جسم تا روز رستاخیز در عالم برزخ می ماند. همچنین آنان به صراط، میزان اعمال ، بهشت و دوزخ معتقدند. بهشت آیین زردشت چیزی مانند بهشت اسلام است ، ولی به خاطر مقدس بودن آتش ، دوزخ زردشتی جایی بسیار سرد و کثیف است که انواع جانوران در آن ، گناهکاران را آزار می دهند.<br />
<br />
8- وضع کنونی<br />
<br />
بیش از هزار سال است که زردشتیان ایران به بمبئی هندوستان کوچیده اند و اکنون حدود صد و پنجاه هزار نفر از آنان در آن سامان زندگی خوبی دارند و پارسی نامیده می شوند حدود پنجاه هزار نفر از ایشان نیز در یزد، کرمان و تهران سکونت دارند.<br />
افراد برجسته ای در گذشته از این اقلیت کوچک برخاسته اند، مانند ارباب کیخسرو شاهرخ نماینده زردشتیان در مجلس شورای ملی در عصر شهید مدرس (ره ). وی که که صندوقدار مجلس بود به درستکاری و بی آلایش ‍ شهرت داشت . شهید مدرس (ره ) یک بار در مجلس گفته بود: ((در این مجلس فقط یک مسلمان وجود دارد و آن هم ارباب کیخسرو است !.))(4)<br />
زردشتیان قومی تحصیل کرده و با فرهنگ هستند و همواره رفتارشان با دیگران خوب بوده است .<br />
<br />
پینوشتها:<br />
1- آب دریاچه مذکور در کتابهای مذهبی زردشتیان مقدس شمرده شده است .<br />
2- اصولا اعتقاد به دو مبداء در جهان باستان رایج بوده و گونه ای از آن را مکتب غنوصی می خوانده اند. این لفظ از یونانی می آید و در عصر ما ناستیک (Gnostic)تلفظ می شود.<br />
3- داستان تشکیلات خدای خیر و خدای شر به حدیث جنود عقل و جهل در کتاب الکافی ، نوشته مرحوم کلینی شباهت دارد.<br />
4- امام خمینی ، صحیفه نور، ج 13، ص 209.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[منابع مقاله:<br />
آشنایی با ادیان بزرگ، ، توفیقی،حسین؛<br />
<br />
هنگامی که چند قرن بر ورود آریاییان به ایران گذشت این قوم اندک اندک به شهر نشینی روی آوردند و این مساءله در جهان بینی ایشان تاءثیر گذاشت .<br />
در آن روزگار انسان اصلاح گری بر خاست و آریاییان را که خواستار ترک خرافات قدیم بودند، به آیین تازه ای دعوت کرد و آیین مغان را برانداخت . این پیامبر مصلح که خود را فرستاده خدای خوبی و روشنایی معرفی می کرد، زردشت نام داشت . وی مدعی بود آیین خود را از آهورمزدا دریافت کرده تا جهان را از تیرگیها پاک کند و آن را به سوی نیکی و روشنایی رهنمون شود.<br />
زردشتیان به نامهایی چون گبر و مجوسی و پارسی خوانده می شوند. کلمه ((گبر)) در زبان سریانی به معنای کافر از از جانب دیگران به آنان اطلاق گردیده و واژه ((المجوس )) در دستور زبان عربی ، اسم جنس ‍ جمعی و مفرد آن مجوسی است . ((المجوس )) در قرآن کریم (حج :17) در کنار پیروان ادیان دیگر یافت می شود. اکثر علمای اسلام زردشتیان را اهل کتاب دانسته اند. احادیثی نیز در این باب موجود است . آیین زردشت حدود یک قرن قبل از میلاد تحول یافت و آن صورت تحول یافته را آیین مزدیسنی می نامند. مزدیسنا در لغت به معنای ستایش مزداست .<br />
<br />
1- سرگذشت زردشت<br />
<br />
دانشمندان در مورد وجود تاریخی پیامبر ایران باستان شک دارند، اما بیشتر آنان وجود وی را نفی نمی کنند. زردشت ، زرتشت ، زرادشت ، زراتشت ، زردهشت و کلماتی از این قبیل از واژه ((زرثوشتر))(Zarathushtra) در گاتها (بخشی از کتاب آسمانی زردشت ) می آید که طبق نظریه صحیحتر معادل زرد اشتر یعنی دارنده شتر زرد است .<br />
نام پدرش پوروشسب یعنی دارنده اسب پیر، نام مادرش دغدو یعنی دوشنده گاو ماده و نام خاندان وی سپیتمه یعنی سپید نژاد بود.<br />
طبری مورخ مشهور اسلام و پیروان او زردشت را از فلسطین می دانند و می گویند وی از آنجا به ایران آمده است ، اما قول صحیح و معروف آن است که وی ایرانی و اهل آذربایجان بوده است و محل برانگیختگی او را کوهی نزدیک دریاچه ارومیه می دانند.(1)<br />
درباره زمان زردشت نیز اختلاف است و زمان وی حتی به 6000 سال قبل از میلاد نیز برده شده است . اما بر اساس نظریه مشهور، وی در سال 660 قبل از میلاد به دنیا آمد و در 630 قبل از میلاد (در سن 30 سالگی ) به پیامبری مبعوث شد. وی در سال 583 ق .م . در سنن 77 سالگی در آتشکده ای در بلخ (افغانستان ) توسط لشکر قومی مهاجم به شهادت رسید.<br />
گر چه بعثت زردشت در شاهنامه فردوسی آمده است ، اما متاءسفانه آن حادثه در قسمت افسانه ای آن کتاب مذکور است ، به طوری که درباره گشتاسب (پادشاهی که زردشت او را دعوت می کند و به آیین خود در می آورد) اختلاف است . برخی او را با ویشتاسب پدر داریوش هخامنشی برابر دانسته اند. از سوی دیگر از نظر تاریخی مسلم است که ویشتاسب نه یک پادشاه ، بلکه استانداری بوده است .<br />
<br />
2- تعالیم زردشت<br />
<br />
در آیین زردشت سه اصل عملی گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک وجود دارد که مانند آن را در ادیان مختلف می یابیم . از جمله در اسلام آمده است : ((الایمان قول باللسان و اقرار بالجنان و عمل بالارکان .))<br />
احترام به آتش به عنوان یکی از مظاهر خدای روشنایی و افروخته نگه داشتن آن و انجام مراسمی خاص در اطراف آن در معابدی به نام آتشکده مشخصترین ویژگی این آیین است . همچنین آبادانی ، کشاورزی دامداری و شهرنشینی مورد ستایش قرار گرفته است . احترام به حیوانات ، مخصوصا سگ و گاو، همچنین خوشرفتاری با مردم نیز جایگاهی به حیوانات ، مخصوصا سگ و گاو، همچنین خوشرفتاری با مردم نیز جایگاهی ویژه دارد. برخی از آداب و رسوم سرزمین ما از قبیل مراسم چهارشنبه سوری و سوگند خوردن به روشنایی چراغ و چیزهای دیگر با تعالیم زردشتی ارتباط دارد.<br />
همچنین برخی زندیقان قرون نخست اسلام گرایشهای زردشتی داشتند.<br />
<br />
3- اوستا<br />
<br />
کتاب آسمانی زردشتیان اوستا نام دارد که به معنای اساس و بنیان و متن است . این کتاب به خط و زبان اوستایی نوشته شده است که به ایران باستان تعلق دارد و با زبان پهلوی و سانسکریت همریشه است . به عقیده بسیاری از محققان ، خط اوستایی در دوره ساسانیان (226 - 641 م .) پدید آمد و اوستا که قبلا در سینه ها بود، به آن خط کتابت شد و به قولی این کار پس از ظهور اسلام صورت گرفته است .<br />
زردشتیان و پژوهشگران بر این مساءله اتفاق دارند که اوستا در اصل بسیار بزرگتر بوده است که به عقیده برخی روی 12000 پوست گاو نوشته بود. اوستای کنونی دارای 83000 کلمه است و احتمالا اصل آن دارای 345700 کلمه (یعنی چهار برابر) بوده است . اوستای اصلی به 21 نسک (کتاب یا بخش ) تقسیم می شد و اوستای کنونی نیز 21 نسک است .<br />
اوستا 5 بخش دارد:<br />
1. یسنا (یعنی جشن و پرستش )؛ قسمتی از این بخش گاتها نامیده می شود (به معنای سرود). این بخش که مشتمل بر ادعیه و معارف دینی و معروفترین قسمت اوستاست ، به خود زردشت نسبت داده می شود، در حالی که سایر قسمتهای اوستا را به پیشوایان دین زردشت نسبت می دهند؛<br />
2. ویسپرد (یعنی همه سروران ) مشتمل بر نیایش ؛<br />
3.وندیداد (یعنی قانون ضد دیو) درباره حلال و حرام و نجس و پاک ؛<br />
4. یشتها (یعنی نیایش سرود و تسبیح )؛<br />
5. خرده اوستا (یعنی اوستای کوچک ) درباره اعیاد و مراسم مذهبی و تعیین سرودهای آنها زردشتیان ، علاوه بر اوستا، تفسیری به نام زنداوستا و کتب مقدس دیگری به زبان پهلوی دارند.<br />
<br />
4- داستان خلقت و دو گانه پرستی<br />
<br />
کسی نمی داند گرایش زردشتیان به خدایان دو گانه (خدای نیکی و خدای بدی یا خدای روشنایی و خدای تاریکی ) در چه عصری آغاز شده است . در قسمت گاتها (از یسنای اوستا) که به خود زردشت نسبت داده می شود، اهریمن در برابر خرد مقدس صف آرایی می کند و نه در برابر آهورمزدا که خدای واحد و فوق پروردگاران روشنایی و تاریکی است . همچنین گروهی از زردشتیان به نام زروانیان در عصر ساسانی پدید آمدند که معتقد به خدای یکتا به نام زروان بودند و او را از خدای روشنایی و تاریکی برتر می شمردند. این فرقه پیروان بسیاری در ایران آن روز داشته است .(2)<br />
<br />
5- خدایان<br />
<br />
با مطالعه در آیین زردشت معلوم می شود که وی در میان ایرانیان به اصلاح دینی قیام کرده و خرافات مذهب باستانی آریاییان را مورد حمله قرار می داده است . از جمله آنکه وی از آهور مزدا تبلیغ می کرده و خدایان قوم خود را که دئوه (یعنی دیو) خوانده می شده اند، باطل می دانسته و آنها را خدای دروغ دوستان می نامیده است .<br />
در آیین زردشت ، آهور مزدا 6 دستیار دارد که به منزله فرشتگان ادیان ابراهیمی هستند. آن دستیاران را امشاسپندان یعنی جاویدان مقدس ‍ می نامند. آنها رهبری دارند به نام سپنتامئنیو یعنی خرد مقدس و نامهای خودشان از این قرار است :<br />
1. وهومن (Vohuman)؛<br />
2. اشه وهیشته (vahishta-Asha)؛<br />
3. خشتره وائیریه (vairya-Xshathra)؛<br />
4. سپنته ارمئیتی (armaiti-Spenta)؛<br />
5. هئورتات (Haurvartat)؛<br />
6. امرتات (Ameretat).<br />
پس از آنها یزتها قرار دارند که 30 عدد از آنها معروفند. اینها تشکیلات خرد مقدس هستند. در مقابل ، اهریمن هم تشکیلاتی دارد.(3)<br />
طبق آیین زردشت دوره کهن کنونی جهان 12000 سال است . خدای نیکی مدت 3000 سال بر جهان حکمرانی می کرد و در این مدت خدای بدی در تاریکی به سر می برد. پس از این مدت خدای بدی از تاریکی بیرون آمد و با خدای نیکی روبرو شد. خدای نیکی به وی 9000سال مهلت داد که با او مقابله کند. وی اطمینان داشت که سرانجام خود او به پیروزی خواهد رسید. در این زمان هر دو به آفریدن نیک و بد آغاز کردند و بدین گونه با یکدیگر به مبارزه برخاستند. پس از 3000 سال زردشت آفریده شد و از این زمان به بعد توازن قوا به نفع خدای نیکی گرایید و به سیر صعودی خود ادامه داد.<br />
<br />
6- آخر الزمان<br />
<br />
در هزاره گرایی زردشتی (Millennialism Zoroastrean)انتظار ظهور سه منجی از نسل زردشت مطرح است . این منجیان یکی پس از دیگری جهان را پر از عدل و داد خواهند کرد.<br />
1. هوشیدر، 1000 سال پیش زردشت ؛<br />
2. هوشیدرماه ، 2000 سال پس از زردشت ؛<br />
3. سوشیانس (یا سوشیانت )، 3000 سال پس از زردشت که با ظهور او جهان پایان می یابد.<br />
<br />
7- بقای روح<br />
<br />
زردشتیان به جاودانگی روح عقیده دارند. آنان می گویند روان پس ‍ از ترک جسم تا روز رستاخیز در عالم برزخ می ماند. همچنین آنان به صراط، میزان اعمال ، بهشت و دوزخ معتقدند. بهشت آیین زردشت چیزی مانند بهشت اسلام است ، ولی به خاطر مقدس بودن آتش ، دوزخ زردشتی جایی بسیار سرد و کثیف است که انواع جانوران در آن ، گناهکاران را آزار می دهند.<br />
<br />
8- وضع کنونی<br />
<br />
بیش از هزار سال است که زردشتیان ایران به بمبئی هندوستان کوچیده اند و اکنون حدود صد و پنجاه هزار نفر از آنان در آن سامان زندگی خوبی دارند و پارسی نامیده می شوند حدود پنجاه هزار نفر از ایشان نیز در یزد، کرمان و تهران سکونت دارند.<br />
افراد برجسته ای در گذشته از این اقلیت کوچک برخاسته اند، مانند ارباب کیخسرو شاهرخ نماینده زردشتیان در مجلس شورای ملی در عصر شهید مدرس (ره ). وی که که صندوقدار مجلس بود به درستکاری و بی آلایش ‍ شهرت داشت . شهید مدرس (ره ) یک بار در مجلس گفته بود: ((در این مجلس فقط یک مسلمان وجود دارد و آن هم ارباب کیخسرو است !.))(4)<br />
زردشتیان قومی تحصیل کرده و با فرهنگ هستند و همواره رفتارشان با دیگران خوب بوده است .<br />
<br />
پینوشتها:<br />
1- آب دریاچه مذکور در کتابهای مذهبی زردشتیان مقدس شمرده شده است .<br />
2- اصولا اعتقاد به دو مبداء در جهان باستان رایج بوده و گونه ای از آن را مکتب غنوصی می خوانده اند. این لفظ از یونانی می آید و در عصر ما ناستیک (Gnostic)تلفظ می شود.<br />
3- داستان تشکیلات خدای خیر و خدای شر به حدیث جنود عقل و جهل در کتاب الکافی ، نوشته مرحوم کلینی شباهت دارد.<br />
4- امام خمینی ، صحیفه نور، ج 13، ص 209.]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سایت اسلامی یاسین مدیا]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4052.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 13:31:54 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4052.html</guid>
			<description><![CDATA[امروز قصد دارم تا یک سایت بسیار کم نظیر در زمینه موضوعات اسلامی رو معرفی کنم.<br />
سایت یاسین مدیا با عنوان بانک صوت و فیلم مذهبی یک سایت جامع در زمینه مسائل و مباحث شیعه می باشد. از ویژه گیهای این سایت می توان به پایگاه بسیار بزرگ دانلود سخنرانیهای آن اشاره کرد. با مراجعه به این سایت می توانید با عناوین موضوعات آن در سمت راست صفحه آشنا شوید.<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="http://www.yasinmedia.com/fa/" target="_blank">http://www.yasinmedia.com/fa/</a></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[امروز قصد دارم تا یک سایت بسیار کم نظیر در زمینه موضوعات اسلامی رو معرفی کنم.<br />
سایت یاسین مدیا با عنوان بانک صوت و فیلم مذهبی یک سایت جامع در زمینه مسائل و مباحث شیعه می باشد. از ویژه گیهای این سایت می توان به پایگاه بسیار بزرگ دانلود سخنرانیهای آن اشاره کرد. با مراجعه به این سایت می توانید با عناوین موضوعات آن در سمت راست صفحه آشنا شوید.<br />
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><a href="http://www.yasinmedia.com/fa/" target="_blank">http://www.yasinmedia.com/fa/</a></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تصاویر پروفسور حسابی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4049.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 10:38:56 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4049.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://parantez.persiangig.com/Images/pic_5_1.jpg" border="0" alt="[تصوير: pic_5_1.jpg&#93;" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.hessaby.com/Images/pic_4_1.jpg" border="0" alt="[تصوير: pic_4_1.jpg&#93;" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.abogel.com/photo/x38.jpg" border="0" alt="[تصوير: x38.jpg&#93;" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.abogel.com/photo/x38.jpg" border="0" alt="[تصوير: x38.jpg&#93;" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://schools.roshd.ir/hesabiborazjan/hesabi-%7E14.jpg" border="0" alt="[تصوير: hesabi-%7E14.jpg&#93;" /></div>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><img src="http://parantez.persiangig.com/Images/pic_5_1.jpg" border="0" alt="[تصوير: pic_5_1.jpg]" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.hessaby.com/Images/pic_4_1.jpg" border="0" alt="[تصوير: pic_4_1.jpg]" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.abogel.com/photo/x38.jpg" border="0" alt="[تصوير: x38.jpg]" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://www.abogel.com/photo/x38.jpg" border="0" alt="[تصوير: x38.jpg]" /></div>
<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://schools.roshd.ir/hesabiborazjan/hesabi-%7E14.jpg" border="0" alt="[تصوير: hesabi-%7E14.jpg]" /></div>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کلیپهای مداحی علیمی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4048.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 10:25:26 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4048.html</guid>
			<description><![CDATA[ابتدا اون کلیپهایی رو قرار میدهم که به نظر من واقعا کم نظیر و زیبا هستند.<br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/01_to_ey_eshgho(alimi).3gp" target="_blank">تو ای عشق و ای تمام وجودم</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/02_ey_sareban(alimi).3gp" target="_blank">ای ساربان آهسته ران</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/06_Del_bordi_az_man(alimi).3gp" target="_blank">دل بردی از من به یغما</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/Monajat1(alimi).3gp" target="_blank">مناجات</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/05_Ba_sad_omid(alimi).3gp" target="_blank">با صد امید بر سر این خانه آمدم</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/07_Del_bart_ke_tavan_bast(alimi).3gp" target="_blank">دل بر که توان بست</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/01_Rooze_jomeh_shod(alimi).3gp" target="_blank">روز جمعه شد و دلبر نیومد</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/03_be_zire_zolfat(alimi).3gp" target="_blank">به زیر زلفت</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[ابتدا اون کلیپهایی رو قرار میدهم که به نظر من واقعا کم نظیر و زیبا هستند.<br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/01_to_ey_eshgho(alimi).3gp" target="_blank">تو ای عشق و ای تمام وجودم</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/02_ey_sareban(alimi).3gp" target="_blank">ای ساربان آهسته ران</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/06_Del_bordi_az_man(alimi).3gp" target="_blank">دل بردی از من به یغما</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/Monajat1(alimi).3gp" target="_blank">مناجات</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/05_Ba_sad_omid(alimi).3gp" target="_blank">با صد امید بر سر این خانه آمدم</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/07_Del_bart_ke_tavan_bast(alimi).3gp" target="_blank">دل بر که توان بست</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh2_3gp/01_Rooze_jomeh_shod(alimi).3gp" target="_blank">روز جمعه شد و دلبر نیومد</a><br />
<br />
<br />
<a href="http://dlserver.yasinmedia.com/v87/nalehaye_feragh1_3gp/03_be_zire_zolfat(alimi).3gp" target="_blank">به زیر زلفت</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خدمتگزار پست ترين بندگان ؟!]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4047.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 08:17:52 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4047.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">ابوالحسن على بن عيسى بغدادى سمت وزارت در زمان ((مقتدر)) و ((قادر)) عباسى را داشت ، مردى نيكوكار و دانشمند بود، از اشخاص ‍ ((خير و خدمتگزار به شمار مى رفت ، عايدات و درآمد املاك شخصى او در سال هفتصد هزار دينار بود كه ششصد و شصت هزار آن را در امور خيريه و كمك به مستمندان صرف مى نمود، چهل هزار دينار ديگر را به اطرافيان خود مى داد، در مدت هفتاد سال اشتغال او به كارهاى سلطنتى هيچ كس را نيارزد و باعث قتل احدى نشد و درباره كسى سعايت و سخن چينى نكرد، بر انگشترى خود اين جمله نقش كرده بود از هر چه انسان ترس دارد خدا را قدرتى عظيم و پنهان است در دفع آن (للله صنع خفى فى كل مايخاف ). اين وزير با اخلاق نيكويى كه داشت . روزى سواره بر اسب با عده زيادى از همراهان از محلى مى گذاشت موكب با شكوه و عظمت وزير در نظر عابرين جلوه خاصى مى نمود.<br />
مردم با ديده جلال و ابهت خيره شده آنهايى كه نمى شناختندش از شخصيت او سؤ ال مى كردند. در اين ميان وزير متوجه شد دو زن با هم صحبت مى كنند. يكى از ديگرى پرسيد اين كيست با چنين عظمتى مى گذرد؟<br />
زن ديگر جواب داد: مردى است كه خدا او را از در خانه خود رانده و اينك خدمتگذار پست ترين بندگان خدا شده است .<br />
وزير هوشيار با شنيدن اين پند و نصيحت شايسته آن زن به خود آمد، همان دم تصميم رها كردن شغل مهم وزارت را گرفته به منزل بازگشت ، از مقام وزارت استعفا داد، عازم مكه معظمه گرديد و مجاور آنجا شد تا در سال 334 از دنيا رفت </span><br />
كشكول شيخ بهايى ج 2 ص 184و كنى و الاقاب ج 2ص 14]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">ابوالحسن على بن عيسى بغدادى سمت وزارت در زمان ((مقتدر)) و ((قادر)) عباسى را داشت ، مردى نيكوكار و دانشمند بود، از اشخاص ‍ ((خير و خدمتگزار به شمار مى رفت ، عايدات و درآمد املاك شخصى او در سال هفتصد هزار دينار بود كه ششصد و شصت هزار آن را در امور خيريه و كمك به مستمندان صرف مى نمود، چهل هزار دينار ديگر را به اطرافيان خود مى داد، در مدت هفتاد سال اشتغال او به كارهاى سلطنتى هيچ كس را نيارزد و باعث قتل احدى نشد و درباره كسى سعايت و سخن چينى نكرد، بر انگشترى خود اين جمله نقش كرده بود از هر چه انسان ترس دارد خدا را قدرتى عظيم و پنهان است در دفع آن (للله صنع خفى فى كل مايخاف ). اين وزير با اخلاق نيكويى كه داشت . روزى سواره بر اسب با عده زيادى از همراهان از محلى مى گذاشت موكب با شكوه و عظمت وزير در نظر عابرين جلوه خاصى مى نمود.<br />
مردم با ديده جلال و ابهت خيره شده آنهايى كه نمى شناختندش از شخصيت او سؤ ال مى كردند. در اين ميان وزير متوجه شد دو زن با هم صحبت مى كنند. يكى از ديگرى پرسيد اين كيست با چنين عظمتى مى گذرد؟<br />
زن ديگر جواب داد: مردى است كه خدا او را از در خانه خود رانده و اينك خدمتگذار پست ترين بندگان خدا شده است .<br />
وزير هوشيار با شنيدن اين پند و نصيحت شايسته آن زن به خود آمد، همان دم تصميم رها كردن شغل مهم وزارت را گرفته به منزل بازگشت ، از مقام وزارت استعفا داد، عازم مكه معظمه گرديد و مجاور آنجا شد تا در سال 334 از دنيا رفت </span><br />
كشكول شيخ بهايى ج 2 ص 184و كنى و الاقاب ج 2ص 14]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[فرهنگ سازی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4046.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 07:55:39 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4046.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام<br />
مکان قم روبروی حرم<br />
<br />
<img src="http://up.alhilalclub.com/uploads/hohod/20100303006 11.jpg" border="0" alt="[تصوير: 20100303006 11.jpg&#93;" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام<br />
مکان قم روبروی حرم<br />
<br />
<img src="http://up.alhilalclub.com/uploads/hohod/20100303006 11.jpg" border="0" alt="[تصوير: 20100303006 11.jpg]" />]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[روشهاي مبارزه با بحران بي شوهري]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4045.html</link>
			<pubDate>Mon, 15 Mar 2010 02:02:32 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4045.html</guid>
			<description><![CDATA[با عرض پوزش ار خانم ها . <br />
<br />
در راستاي اينکه بحران بي شوهري در جامعه امروز بوجود آمده کليه خانمهاي محترم مي تونن از روش هاي زير استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .<br />
<br />
<br />
?ـ روش کوزه ايي : همان روش قرن هاي قديم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه مي رفت پسر به کوزه مي خوره کوزه بش**ت و بعد چنين گفته اند که : اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بش**ت ليلي <br />
<br />
نتيجه گيري : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشي شدن آبه . <br />
<br />
?ـ روش عرفاني : چهل شبانه روز جلوي خونه رو آب و جارو ميکني و ده تا شمع روشن ميکني شکلات بين مردم تقسيم ميکني تا مرد آرزوهات بياد. <br />
<br />
نتيجه گيري : در صورت کمبود شمع ميتونين فانوس هم روشن کنين . <br />
<br />
?ـ روش سوسکي : بخاطر ترس از يه سوسک که حتي ميتوني خودت اون رو تو خونه يا کوچه کار بزاري همچين محکم ميپري تو بغلش و بهش مي چسبي که هيچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . <br />
<br />
نتيجه گيري : با تشکر از کليه سوسک هاي محترم مقيم مرکز و حومه . <br />
<br />
?ـ روش تيپ : انواع تيپ هاي مختلف روي خودت پياده ميکني بيست و دو کيلو لوازم آرايش روي خودت خالي ميکني و سعي ميکني تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوري که هر** که تو خيابونه مجبور بشه حتما يک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خيابون مي ايستي تا شوهر مناسب سوارت کنه . <br />
<br />
نتيجه گيري : خطر احتمال از بين رفتن آبروي چندين و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نيست اين دفه ! <br />
<br />
? ـ روش خر خوني : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بيست کلاس ميشي بلاخره تو کل سال هاي مدرسه يه خر خون ديگه پيدا ميشه که بياد سراغت و باعث بشه که نترشي . <br />
نتيجه گيري : اگه شوهر پيدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدين و بعد ترک تحصيل کنين.<br />
<br />
? ـ روش مايه داري : با دوستان توي انواع پارتي هاي شبانه و پيست هاي اسکي و باشگاه هاي بيليارد و بولينگ هر کوفت و زهر مار ديگري که ميتوني شرکت ميکني و حواست فقط به يه شوهر مناسب هست تا چيز هاي ديگه . <br />
<br />
نتيجه گيري : سعي کنين هميشه چند ميليون در کيف خود داشته باشين. <br />
<br />
?ـ روش مذهبي : توي انواع مجالس مختلف مذهبي شرکت ميکني توي هيچ چيز کم نمي آري جايي نيست که مراسمي باشه و تو اونجا نباشي تا بلاخره يه شوهر گيرت بياد . <br />
<br />
نتيجه گيري : التماس دعا خواهر . <br />
<br />
? ـ روش فاميلي : يه کاغذ بر ميداري و اسم تمام پسرهاي فاميل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش مي نويسي بعد شروع به بررسي و تفکيک ميکني و اونهايي که شرايط را دارن رو انتخاب ميکني و يه برنامه ريزي براي عمليات تاکتيکي که بلاخره يه کدوم رو خفت کني . <br />
<br />
نتيجه گيري : مي تونين روي يه بچه پنج ساله براي بيست سال آينده برنامه بريزين <br />
<br />
? ـ روش نامردي : جلوي يکي از اين ماشين هاي پليس يه دفعه مي پري پسره رو ميگيري تو بغلت و دستت رو ميکني تو دستش و ازش... (سانسور ) ميگيري تا بعد از تعهد توي کلانتري مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته اين روش براي اونهايي است که از کليه روش هاي بالا نا اميد شده اند. <br />
<br />
نتيجه گيري : در تعهد نامه کلانتري حتما مقدار مهريه را ذکر کنين <br />
<span style="font-size: x-large;"></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[با عرض پوزش ار خانم ها . <br />
<br />
در راستاي اينکه بحران بي شوهري در جامعه امروز بوجود آمده کليه خانمهاي محترم مي تونن از روش هاي زير استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .<br />
<br />
<br />
?ـ روش کوزه ايي : همان روش قرن هاي قديم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه مي رفت پسر به کوزه مي خوره کوزه بش**ت و بعد چنين گفته اند که : اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بش**ت ليلي <br />
<br />
نتيجه گيري : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشي شدن آبه . <br />
<br />
?ـ روش عرفاني : چهل شبانه روز جلوي خونه رو آب و جارو ميکني و ده تا شمع روشن ميکني شکلات بين مردم تقسيم ميکني تا مرد آرزوهات بياد. <br />
<br />
نتيجه گيري : در صورت کمبود شمع ميتونين فانوس هم روشن کنين . <br />
<br />
?ـ روش سوسکي : بخاطر ترس از يه سوسک که حتي ميتوني خودت اون رو تو خونه يا کوچه کار بزاري همچين محکم ميپري تو بغلش و بهش مي چسبي که هيچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . <br />
<br />
نتيجه گيري : با تشکر از کليه سوسک هاي محترم مقيم مرکز و حومه . <br />
<br />
?ـ روش تيپ : انواع تيپ هاي مختلف روي خودت پياده ميکني بيست و دو کيلو لوازم آرايش روي خودت خالي ميکني و سعي ميکني تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوري که هر** که تو خيابونه مجبور بشه حتما يک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خيابون مي ايستي تا شوهر مناسب سوارت کنه . <br />
<br />
نتيجه گيري : خطر احتمال از بين رفتن آبروي چندين و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نيست اين دفه ! <br />
<br />
? ـ روش خر خوني : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بيست کلاس ميشي بلاخره تو کل سال هاي مدرسه يه خر خون ديگه پيدا ميشه که بياد سراغت و باعث بشه که نترشي . <br />
نتيجه گيري : اگه شوهر پيدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدين و بعد ترک تحصيل کنين.<br />
<br />
? ـ روش مايه داري : با دوستان توي انواع پارتي هاي شبانه و پيست هاي اسکي و باشگاه هاي بيليارد و بولينگ هر کوفت و زهر مار ديگري که ميتوني شرکت ميکني و حواست فقط به يه شوهر مناسب هست تا چيز هاي ديگه . <br />
<br />
نتيجه گيري : سعي کنين هميشه چند ميليون در کيف خود داشته باشين. <br />
<br />
?ـ روش مذهبي : توي انواع مجالس مختلف مذهبي شرکت ميکني توي هيچ چيز کم نمي آري جايي نيست که مراسمي باشه و تو اونجا نباشي تا بلاخره يه شوهر گيرت بياد . <br />
<br />
نتيجه گيري : التماس دعا خواهر . <br />
<br />
? ـ روش فاميلي : يه کاغذ بر ميداري و اسم تمام پسرهاي فاميل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش مي نويسي بعد شروع به بررسي و تفکيک ميکني و اونهايي که شرايط را دارن رو انتخاب ميکني و يه برنامه ريزي براي عمليات تاکتيکي که بلاخره يه کدوم رو خفت کني . <br />
<br />
نتيجه گيري : مي تونين روي يه بچه پنج ساله براي بيست سال آينده برنامه بريزين <br />
<br />
? ـ روش نامردي : جلوي يکي از اين ماشين هاي پليس يه دفعه مي پري پسره رو ميگيري تو بغلت و دستت رو ميکني تو دستش و ازش... (سانسور ) ميگيري تا بعد از تعهد توي کلانتري مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته اين روش براي اونهايي است که از کليه روش هاي بالا نا اميد شده اند. <br />
<br />
نتيجه گيري : در تعهد نامه کلانتري حتما مقدار مهريه را ذکر کنين <br />
<span style="font-size: x-large;"></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[نفرين پدر]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4044.html</link>
			<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 23:03:12 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4044.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">امام حسن عليه السلام هماره پدر ارجمندش على عليه السلام براى طواف به مسجدالحرام رفتند، نيمه هاى شب بود، ناگاه شنيدند شخصى در كنار كعبه به سوز و گداز خاصى مناجات مى كند، امام على عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمود: پيش او برو و به او بگو نزد من بيايد. امام حسن عليه السلام پيش آن شخص رفت ، ديد جوانى است بسيار مضطرب و هراسان ، كه سرگرم دعا و راز و نياز با خداى بزرگ است به او گفت : اميرمؤ منان ، پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى گويد نزد من بيا.<br />
آن جوان با شور و اشتياق وافر برخاست و به حضور على عليه السلام آمد، حضرت به او فرمود: حاجت تو چيست كه اين گونه خدا را مى خوانى ؟<br />
عرض كرد: من جوانى بودم بسيار عياش و گنهكار، پدرم مرا از گناه و آلودگى نهى مى كرد ولى من به حرف او گوش نمى دادم ، بلكه بيشتر گناه مى كردم تا اينكه روزى پدرم مرا در حال گناه ديد، باز مرا نهى كرد، ناراحت شدم ، چوبى برداشتم او را طورى زدم كه به زمين افتاد، در نتيجه مرا نفرين كرد، نصف بدنم فلج شده (و با دست لباس را عقب زد و قسمت فلج شده بدنش ‍ را به امام عليه السلام نشان داد)<br />
از آن به بعد خيلى پشيمان شدم ، نزد پدرم رفتم با خواهش و گريه و زارى ، از او معذرت خواستم ، و از او خواستم كه براى نجاتم دعا كند، او حاضر شد كه با هم برويم در همان مكانى كه مرا نفرين كرد، در حقم دعا كند تا خوب شوم ، با هم به طرف مكه رهسپار بوديم ، پدرم سوار شترى بود، كه در بيابان مرغى از پشت سر، شتر را رم داد و پدرم از روى شتر بر روى زمين افتاد، تا به بالينش رسيديم از دنيا رفته بود، همانجا دفنش كردم و اينك خود تنها به اينجا براى دعا آمده ام .<br />
حضرت فرمود: از اينكه پدرت با توبه طرف كعبه آمد تا دعا كند تو شفا يابى معلوم مى شود، از تو راضى شده است ، اينك من در حق تو دعا مى كنم .<br />
آنگاه امام عليه السلام دست به دعا بلند كرد و سپس دستهاى مباركش را به بدان آن جوان كشيد، جوان در دم شفا يافت . و بعد على عليه السلام به فرزندان توصيه كرد به پدر و مادر خود نيكى كنند.</span><br />
جامع النورين ص 185]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">امام حسن عليه السلام هماره پدر ارجمندش على عليه السلام براى طواف به مسجدالحرام رفتند، نيمه هاى شب بود، ناگاه شنيدند شخصى در كنار كعبه به سوز و گداز خاصى مناجات مى كند، امام على عليه السلام به امام حسن عليه السلام فرمود: پيش او برو و به او بگو نزد من بيايد. امام حسن عليه السلام پيش آن شخص رفت ، ديد جوانى است بسيار مضطرب و هراسان ، كه سرگرم دعا و راز و نياز با خداى بزرگ است به او گفت : اميرمؤ منان ، پسر عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى گويد نزد من بيا.<br />
آن جوان با شور و اشتياق وافر برخاست و به حضور على عليه السلام آمد، حضرت به او فرمود: حاجت تو چيست كه اين گونه خدا را مى خوانى ؟<br />
عرض كرد: من جوانى بودم بسيار عياش و گنهكار، پدرم مرا از گناه و آلودگى نهى مى كرد ولى من به حرف او گوش نمى دادم ، بلكه بيشتر گناه مى كردم تا اينكه روزى پدرم مرا در حال گناه ديد، باز مرا نهى كرد، ناراحت شدم ، چوبى برداشتم او را طورى زدم كه به زمين افتاد، در نتيجه مرا نفرين كرد، نصف بدنم فلج شده (و با دست لباس را عقب زد و قسمت فلج شده بدنش ‍ را به امام عليه السلام نشان داد)<br />
از آن به بعد خيلى پشيمان شدم ، نزد پدرم رفتم با خواهش و گريه و زارى ، از او معذرت خواستم ، و از او خواستم كه براى نجاتم دعا كند، او حاضر شد كه با هم برويم در همان مكانى كه مرا نفرين كرد، در حقم دعا كند تا خوب شوم ، با هم به طرف مكه رهسپار بوديم ، پدرم سوار شترى بود، كه در بيابان مرغى از پشت سر، شتر را رم داد و پدرم از روى شتر بر روى زمين افتاد، تا به بالينش رسيديم از دنيا رفته بود، همانجا دفنش كردم و اينك خود تنها به اينجا براى دعا آمده ام .<br />
حضرت فرمود: از اينكه پدرت با توبه طرف كعبه آمد تا دعا كند تو شفا يابى معلوم مى شود، از تو راضى شده است ، اينك من در حق تو دعا مى كنم .<br />
آنگاه امام عليه السلام دست به دعا بلند كرد و سپس دستهاى مباركش را به بدان آن جوان كشيد، جوان در دم شفا يافت . و بعد على عليه السلام به فرزندان توصيه كرد به پدر و مادر خود نيكى كنند.</span><br />
جامع النورين ص 185]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[«هفت سین»]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-4043.html</link>
			<pubDate>Sun, 14 Mar 2010 12:56:17 -0500</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-4043.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><div style="text-align: center;">نویسنده:محمد بهارلو<br />
<img src="http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/56718.jpg" border="0" alt="[تصوير: 56718.jpg&#93;" /><br />
<br />
زن‌ رفت‌ روبه‌روی‌ِ آینه‌ قدی‌، كه‌ كنارِ جارختی‌ بود، ایستاد. مرد نگاهش‌ نكرد. زن‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ِ مانتوش‌ برد، اما برگشت‌. مرد آب‌ِداغ‌ را توی‌ِ كاسة‌ ظرف‌شویی‌ خالی‌ كرد و...</div></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پتو را از روی‌ِ صورتش‌ كنار زد. سر برگرداند و به‌ ساعت‌، كه‌ روی‌ِ میزبود، نگاه‌ كرد. ساعت‌ِ دوازده‌ِ ظهر بود. دو شاخة‌ تلفن‌ را، كه‌ بالای‌ِ سرش‌بود، وصل‌ كرد. پا شد دستش‌ را به‌ دیوار گرفت‌. یك‌ لحظه‌ چشم‌هایش‌ رابست‌. پردة‌ پنجره‌ را كنار زد به‌ كوه‌های‌ِ دوردست‌ نگاه‌ كرد. هوا ابری‌ بودو باد می‌وزید. اجاق‌ِ گازی‌ را روشن‌ كرد و كتری‌ را، كه‌ تا نیمه‌ آب‌ داشت‌،روی‌ِ شعله‌ گذاشت‌. رفت‌ توی‌ِ حمام‌ و شیرِ آب‌ِ گرم‌ِ دوش‌ را باز كرد. صبركرد تا بخارْ هوای‌ِ حمام‌ را گرم‌ كند. بعد لباس‌هایش‌ را درآورد و زیرِ دوش‌رفت‌ و به‌ گردن‌ و دست‌ها و صورتش‌ صابون‌ مالید. با كف‌ِ دست‌ِ راستش‌،كه‌ صابونی‌ بود، سطح‌ِ بخارگرفتة‌ آینة‌ بالای‌ِ دست‌شویی‌ را كف‌آلود كرد وبعد كفی‌ آب‌ روی‌ِ آینه‌ پاشید. به‌ زیرِ چشم‌هایش‌، كه‌ گود افتاده‌ و كبودشده‌ بود، نگاه‌ كرد. با فرچه‌ به‌ صورتش‌ صابون‌ زد و ریشش‌ را تراشید. وقتی‌ حوله‌ روی‌ِ دوش‌ از حمام‌ بیرون‌ می‌آمد زنگ‌ِ درِ خانه‌، سه‌ بار، به‌صدا درآمد. پتو را، كه‌ روی‌ِ زمین‌ بود، تا زد و روی‌ِ دشك‌ انداخت‌ و دشك‌ را با پتو و بالش‌ برداشت‌ بُرد به‌ اتاقی‌ كه‌ تخت‌ِ چوبی‌ِ باریكی‌ در آن‌بود. دشك‌ را روی‌ِ تخت‌ انداخت‌ و باز زنگ‌ به‌ صدا درآمد؛ سه‌ بار پشت‌ِسرِ هم‌. گوشی‌ِ دربازكُن‌ِ برقی‌ را برداشت‌.</span><br />
 ــ بله‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ چرا در را باز نمی‌كنی‌؟</span><br />
ــ بیا بالا.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;"> حوله‌ را به‌ قلاب‌ِ جارختی‌ِ توی‌ِ حمام‌ آویزان‌ كرد. رو به‌روی‌ِ آینه‌ موی ‌ِسرش‌ را شانه‌ زد. بعد رفت‌ در قوری‌ چای‌ ریخت‌ و از كتری‌ آب‌ِ داغ‌ روی‌ِآن‌ بست‌. درِ خانه‌ را باز كرد. سوزِ سردی‌ به‌ درون‌ِ راه‌رو وزید. درِآسانسور باز شد و زن‌ را دید كه‌ در یك‌ دستش‌ تُنگ‌ِ بلور با ماهی‌ِ قرمز ودر دست‌ِ دیگرش‌ یك‌ گُل‌دان‌ِ سفالی‌ِ كوچك‌ِ سبزه‌ بود.</span><br />
 ــ سلام‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ سلام‌.</span><br />
 ــ تا این‌ موقع‌ خواب‌ بوده‌ای‌؟ چشم‌هات‌ پُف‌ كرده‌. یك‌ امروز رازودتر بیدار می‌شدی‌.<br />
ــ كه‌ چه‌ بشود!<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ ناسلامتی‌ امروز عید است‌.</span><br />
تُنگ‌ِ ماهی‌ را روی‌ِ پیش‌خان‌ِ آشپزخانه‌ گذاشت‌ و گُل‌دان‌ِ سبزه‌ را روی‌ِمیز، كه‌ كنارِ پنجره‌ بود. زن‌ به‌ طرف‌ِ پنجره‌ رفت‌. دكمة‌ مانتوش‌ را بازمی‌كرد.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ چرا پنجره‌ را باز نمی‌كنی‌؟ هوای‌ِ اتاق‌ سنگین‌ است‌.<br />
</span>پنجره‌ را تا نیمه‌ باز كرد. مانتوش‌ را به‌ جارختی‌ آویزان‌ كرد.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ شومینه‌ات‌ هم‌ كه‌ هنوز روشن‌ است‌!</span><br />
 ــ شب‌ها سردم‌ می‌شود.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ تو همیشةه خدا سردت‌ است‌.</span><br />
به‌ این‌ خانه‌ هنوز خو نگرفته‌ام‌. همه‌ جاش‌ سرد است‌. جای‌ِ خودم‌ راهنوز پیدا نكرده‌ام‌. نمی‌دانم‌ كجا باید بنشینم‌.<br />
 <span style="font-weight: bold;"> زن‌ بِربِر نگاهش‌ كرد.</span><br />
 ــ دست‌ وردار.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ وقتی‌ سردم‌ باشد فكرم‌ كار نمی‌كند.</span><br />
 ــ تو وجودت‌ سرد است‌.<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">مرد نگاهش‌ كرد. آن‌ طرف‌ِ پیش‌خان‌ ایستاده‌ بود.</span><br />
 ــ تو چی‌؟<br />
 <span style="font-weight: bold;"> ــ من‌ خوبم‌.</span><br />
 ــ راستی‌؟!<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ رویش‌ را برگرداند و رفت‌ پشت‌ِ لگن‌ِ ظرف‌شویی‌ و به‌ استكان‌هانگاه‌ كرد.</span><br />
ــ چرا این‌قدر لك‌ دارند؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ هر چه‌ می‌شویم‌شان‌ پاك‌ نمی‌شوند</span><br />
 ــ باید بگذاری‌شان‌ تو مایع‌ِ ظرف‌شویی‌ یك‌ شب‌ بمانند. خوب‌، همه‌چیزت‌ آماده‌ است‌؟<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">مرد یك‌ فنجان‌ آب‌ِ داغ‌ برای‌ِ خودش‌ ریخت‌.</span><br />
 ــ نمی‌دانم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ سكه‌ داری‌؟</span><br />
ــ باید تو جیب‌هام‌ را بگردم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ تو قُلكی‌ كه‌ برات‌ گذاشتم‌ چند تایی‌ سكه‌ بود.</span><br />
ــ نمی‌دانم‌ قُلك‌ را كجا گذاشته‌ام‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ تا كی‌ باید این‌ خانه‌ همین‌طور شلخته‌ بماند؟</span><br />
 <br />
مرد جرعه‌ای‌ از آب‌ِ داغ‌ نوشید. سینه‌اش‌ را صاف‌ كرد، اما چیزی‌نگفت‌. چند سكه‌ از جیب‌ِ شلوارش‌، كه‌ به‌ جارختی‌ آویزان‌ بود، درآورد به‌ زن‌ داد.<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ گفت‌: سیر چی‌؟</span><br />
 ــ تو ایوان‌ دارم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> زن‌ رفت‌ توی‌ِ ایوان‌ و با یك‌ سیرِ درشت‌ِ سفید برگشت‌.<br />
</span>ــ ظرف‌های‌ِ چوبی‌ات‌ كجاست‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ كدام‌ ظرف‌ها؟</span><br />
  ــ همان‌ها كه‌ سال‌ِ پیش‌ از شمال‌ خریدیم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ باید تو یكی‌ از همین‌ كشوها باشد.</span><br />
ــ پیداشان‌ كن‌.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">مرد كشوهای‌ِ آشپزخانه‌ را یكی‌ یكی‌ كشید و در آن‌ها نگاه‌ كرد.شیشه‌ای‌ را از یك‌ كشو درآورد.</span><br />
ــ این‌ سنجد. اسفند چی‌؟ می‌خواهی‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">شیشه‌ای‌ را كه‌ در آن‌ اسفند بود از كشو درآورد. بعد ظرف‌های‌ِ كوچك‌ِچوبی‌ را پیدا كرد و آن‌ها را روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌.</span><br />
ــ چیزِ دیگری‌ هم‌ لازم‌ داری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ قرآن‌.</span><br />
 <br />
مرد كشوِ میزِ تحریرش‌ را، كه‌ قفل‌ بود، باز كرد و یك‌ قرآن‌ِ كوچك‌ِجلد چرمی‌ از توی‌ِ یك‌ كیف‌ِ دستی‌ درآورد. قرآن‌ را به‌ زن‌ داد و زن‌ لای‌ِآن‌ را باز كرد و گذاشتش‌ روی‌ِ میز.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ فكر كردم‌ قرآن‌های‌ِ خطی‌ات‌ را فروخته‌ای‌.</span><br />
 ــ دلم‌ نیامد. یادگارِ مادرم‌ است‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ اگر مال‌ِ من‌ بود چی‌؟</span><br />
ــ منظورت‌ چیست‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ هیچ‌ چی‌.</span><br />
 ــ كی‌ من‌ مال‌ِ تو را فروخته‌ام‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ زبان‌ِ تو نیش‌ دارد. آدم‌ را می‌گزد.</span><br />
 ــ زبان‌ِ تو چی‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ می‌خواهی‌ شروع‌ كنی‌؟</span><br />
 ــ تو شروع‌ كردی‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ من‌ خواستم‌، همین‌جوری‌، یك‌ حرفی‌ زده‌ باشم‌. اما تو...</span><br />
ــ خوب‌ تمامش‌ كن‌.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ خواست‌ چیزی‌ بگوید.<br />
</span> مرد گفت‌: خواهش‌ می‌كنم‌!<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ رفت‌ روبه‌روی‌ِ آینه‌ قدی‌، كه‌ كنارِ جارختی‌ بود، ایستاد. مرد نگاهش‌ نكرد. زن‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ِ مانتوش‌ برد، اما برگشت‌. مرد آب‌ِداغ‌ را توی‌ِ كاسة‌ ظرف‌شویی‌ خالی‌ كرد و در فنجان‌ چای‌ ریخت‌. بعدرفت‌ پنجره‌ را بست‌. زن‌ نفس‌ِ بلندِ آه‌مانندی‌ كشید. مرد درِ یخچال‌ را بازكرد و دو سیب‌ِ قرمز درآورد روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌. یكی‌ از سیب‌هازخمی‌ بود و لكه‌های‌ِ كوچك‌ِ سیاه‌ داشت‌. زن‌ سیب‌ِ سالم‌ را برداشت‌ ودر ظرف‌های‌ِ چوبی‌ سنجد و اسفند ریخت‌ و همه‌ را روی‌ِ میز چید.</span><br />
ــ خوب‌ شد شش‌ سین‌. سركه‌ داری‌؟<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">مرد درِ یخچال‌ را باز كرد و یك‌ بطری‌ِ سركه‌ از بغل‌ِ درِ یخچال‌برداشت‌. بطری‌ را روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌.</span><br />
 زن‌ گفت‌: ظرف‌ِ كوچك‌ِ بلوری‌ داری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">مرد توی‌ِ كشوها نگاه‌ كرد. كاسة‌ چینی‌ِ لب‌پریده‌ای‌ از توی‌ِ یكی‌ ازكشوها درآورد و آن‌ را روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌.</span><br />
زن‌ گفت‌: این‌ كه‌ لبش‌ پریده‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ دیگر ندارم‌.</span><br />
 ــ چرا برای‌ِ خودت‌ ظرف‌ و ظروف‌ نمی‌خری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ خیلی‌ چیزها باید بخرم‌.</span><br />
 <br />
 جرعه‌ای‌ از چای‌ نوشید. زن‌ مقداری‌ سركه‌ در كاسه‌ چینی‌ ریخت‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ چه‌ بوی‌ِ تیزی‌ دارد.</span><br />
ــ چای‌ می‌خوری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ نه‌. شمع‌ داری‌؟</span><br />
ــ آره‌.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ دورِ میز می‌چرخید و ظرف‌ها را پس‌ و پیش‌ می‌كرد. گُل‌دان‌ و تُنگ‌ِماهی‌ را وسط‌ گذاشته‌ بود. سیب‌ را برداشت‌ به‌ آستین‌ِ پیرهنش‌ مالید و آن‌را برق‌ انداخت‌.</span><br />
 ــ پس‌ چی‌ شد؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ چی‌ چی‌ شد؟</span><br />
ــ شمع‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ باید بگردم‌. نمی‌دانم‌ كجا گذاشتم‌شان‌.</span><br />
ــ پس‌ شمع‌ها با خودت‌. بگذارشان‌ دوطرف‌ِ میز. من‌ دیگر باید بروم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ لطف‌ كردی‌ آمدی‌.</span><br />
 ــ سال‌ِ تحویل‌ كجا هستی‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ منزل‌ِ مادرم‌.</span><br />
 <br />
زن‌ روبه‌روی‌ِ مرد ایستاده‌ بود. مرد آخرین‌ جرعة‌ چایش‌ را نوشید. زن‌مقنعه‌اش‌ را سرش‌ كرد و مانتوش‌ را پوشید.<br />
<span style="font-weight: bold;">مرد گفت‌: این‌ چیست‌ تو انگشتت‌ كرده‌ای‌؟</span><br />
ــ حلقه‌ است‌. قشنگ‌ است‌ نه‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">انگشتان‌ِ كشیده‌اش‌ را جلوِ مرد گرفت‌.</span><br />
ــ چرا حلقة‌ طلایت‌ را انگشتت‌ نمی‌كنی‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ دایی‌ام‌ برایم‌ خریده‌. نقره‌ است‌.</span><br />
 ــ تو هیچ‌وقت‌ حلقه‌ای‌ را كه‌ برایت‌ خریدم‌ انگشتت‌ نكردی‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ تو هم‌ هیچ‌وقت‌ حلقة‌ مرا دستت‌ نكردی‌.</span><br />
 ــ من‌ هیچ‌وقت‌ حلقه‌ دستم‌ نمی‌كنم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ اما این‌ هدیه دایی‌ام‌ است‌.</span><br />
 ــ مباركت‌ باشد.<br />
 <br />
  <span style="font-weight: bold;">مرد سینه‌اش‌ را صاف‌ كرد. زن‌ رفت‌ به‌ طرف‌ِ در.</span><br />
 ــ كاری‌ نداری‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">مرد گفت‌: سال‌ِ نو مبارك‌.</span><br />
زن‌ گفت‌: سال‌ِ نوِ تو هم‌ مبارك‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ در را باز كرد رفت‌ بیرون‌. مرد روی‌ِ صندلی‌ِ پشت‌ِ پیش‌خان‌ نشست‌.<br />
<br />
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ<br />
<br />
</span></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><div style="text-align: center;">نویسنده:محمد بهارلو<br />
<img src="http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/56718.jpg" border="0" alt="[تصوير: 56718.jpg]" /><br />
<br />
زن‌ رفت‌ روبه‌روی‌ِ آینه‌ قدی‌، كه‌ كنارِ جارختی‌ بود، ایستاد. مرد نگاهش‌ نكرد. زن‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ِ مانتوش‌ برد، اما برگشت‌. مرد آب‌ِداغ‌ را توی‌ِ كاسة‌ ظرف‌شویی‌ خالی‌ كرد و...</div></span><br />
<br />
<span style="font-weight: bold;">پتو را از روی‌ِ صورتش‌ كنار زد. سر برگرداند و به‌ ساعت‌، كه‌ روی‌ِ میزبود، نگاه‌ كرد. ساعت‌ِ دوازده‌ِ ظهر بود. دو شاخة‌ تلفن‌ را، كه‌ بالای‌ِ سرش‌بود، وصل‌ كرد. پا شد دستش‌ را به‌ دیوار گرفت‌. یك‌ لحظه‌ چشم‌هایش‌ رابست‌. پردة‌ پنجره‌ را كنار زد به‌ كوه‌های‌ِ دوردست‌ نگاه‌ كرد. هوا ابری‌ بودو باد می‌وزید. اجاق‌ِ گازی‌ را روشن‌ كرد و كتری‌ را، كه‌ تا نیمه‌ آب‌ داشت‌،روی‌ِ شعله‌ گذاشت‌. رفت‌ توی‌ِ حمام‌ و شیرِ آب‌ِ گرم‌ِ دوش‌ را باز كرد. صبركرد تا بخارْ هوای‌ِ حمام‌ را گرم‌ كند. بعد لباس‌هایش‌ را درآورد و زیرِ دوش‌رفت‌ و به‌ گردن‌ و دست‌ها و صورتش‌ صابون‌ مالید. با كف‌ِ دست‌ِ راستش‌،كه‌ صابونی‌ بود، سطح‌ِ بخارگرفتة‌ آینة‌ بالای‌ِ دست‌شویی‌ را كف‌آلود كرد وبعد كفی‌ آب‌ روی‌ِ آینه‌ پاشید. به‌ زیرِ چشم‌هایش‌، كه‌ گود افتاده‌ و كبودشده‌ بود، نگاه‌ كرد. با فرچه‌ به‌ صورتش‌ صابون‌ زد و ریشش‌ را تراشید. وقتی‌ حوله‌ روی‌ِ دوش‌ از حمام‌ بیرون‌ می‌آمد زنگ‌ِ درِ خانه‌، سه‌ بار، به‌صدا درآمد. پتو را، كه‌ روی‌ِ زمین‌ بود، تا زد و روی‌ِ دشك‌ انداخت‌ و دشك‌ را با پتو و بالش‌ برداشت‌ بُرد به‌ اتاقی‌ كه‌ تخت‌ِ چوبی‌ِ باریكی‌ در آن‌بود. دشك‌ را روی‌ِ تخت‌ انداخت‌ و باز زنگ‌ به‌ صدا درآمد؛ سه‌ بار پشت‌ِسرِ هم‌. گوشی‌ِ دربازكُن‌ِ برقی‌ را برداشت‌.</span><br />
 ــ بله‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ چرا در را باز نمی‌كنی‌؟</span><br />
ــ بیا بالا.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;"> حوله‌ را به‌ قلاب‌ِ جارختی‌ِ توی‌ِ حمام‌ آویزان‌ كرد. رو به‌روی‌ِ آینه‌ موی ‌ِسرش‌ را شانه‌ زد. بعد رفت‌ در قوری‌ چای‌ ریخت‌ و از كتری‌ آب‌ِ داغ‌ روی‌ِآن‌ بست‌. درِ خانه‌ را باز كرد. سوزِ سردی‌ به‌ درون‌ِ راه‌رو وزید. درِآسانسور باز شد و زن‌ را دید كه‌ در یك‌ دستش‌ تُنگ‌ِ بلور با ماهی‌ِ قرمز ودر دست‌ِ دیگرش‌ یك‌ گُل‌دان‌ِ سفالی‌ِ كوچك‌ِ سبزه‌ بود.</span><br />
 ــ سلام‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ سلام‌.</span><br />
 ــ تا این‌ موقع‌ خواب‌ بوده‌ای‌؟ چشم‌هات‌ پُف‌ كرده‌. یك‌ امروز رازودتر بیدار می‌شدی‌.<br />
ــ كه‌ چه‌ بشود!<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ ناسلامتی‌ امروز عید است‌.</span><br />
تُنگ‌ِ ماهی‌ را روی‌ِ پیش‌خان‌ِ آشپزخانه‌ گذاشت‌ و گُل‌دان‌ِ سبزه‌ را روی‌ِمیز، كه‌ كنارِ پنجره‌ بود. زن‌ به‌ طرف‌ِ پنجره‌ رفت‌. دكمة‌ مانتوش‌ را بازمی‌كرد.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ چرا پنجره‌ را باز نمی‌كنی‌؟ هوای‌ِ اتاق‌ سنگین‌ است‌.<br />
</span>پنجره‌ را تا نیمه‌ باز كرد. مانتوش‌ را به‌ جارختی‌ آویزان‌ كرد.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ شومینه‌ات‌ هم‌ كه‌ هنوز روشن‌ است‌!</span><br />
 ــ شب‌ها سردم‌ می‌شود.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ تو همیشةه خدا سردت‌ است‌.</span><br />
به‌ این‌ خانه‌ هنوز خو نگرفته‌ام‌. همه‌ جاش‌ سرد است‌. جای‌ِ خودم‌ راهنوز پیدا نكرده‌ام‌. نمی‌دانم‌ كجا باید بنشینم‌.<br />
 <span style="font-weight: bold;"> زن‌ بِربِر نگاهش‌ كرد.</span><br />
 ــ دست‌ وردار.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ وقتی‌ سردم‌ باشد فكرم‌ كار نمی‌كند.</span><br />
 ــ تو وجودت‌ سرد است‌.<br />
 <br />
 <span style="font-weight: bold;">مرد نگاهش‌ كرد. آن‌ طرف‌ِ پیش‌خان‌ ایستاده‌ بود.</span><br />
 ــ تو چی‌؟<br />
 <span style="font-weight: bold;"> ــ من‌ خوبم‌.</span><br />
 ــ راستی‌؟!<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ رویش‌ را برگرداند و رفت‌ پشت‌ِ لگن‌ِ ظرف‌شویی‌ و به‌ استكان‌هانگاه‌ كرد.</span><br />
ــ چرا این‌قدر لك‌ دارند؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ هر چه‌ می‌شویم‌شان‌ پاك‌ نمی‌شوند</span><br />
 ــ باید بگذاری‌شان‌ تو مایع‌ِ ظرف‌شویی‌ یك‌ شب‌ بمانند. خوب‌، همه‌چیزت‌ آماده‌ است‌؟<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">مرد یك‌ فنجان‌ آب‌ِ داغ‌ برای‌ِ خودش‌ ریخت‌.</span><br />
 ــ نمی‌دانم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ سكه‌ داری‌؟</span><br />
ــ باید تو جیب‌هام‌ را بگردم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ تو قُلكی‌ كه‌ برات‌ گذاشتم‌ چند تایی‌ سكه‌ بود.</span><br />
ــ نمی‌دانم‌ قُلك‌ را كجا گذاشته‌ام‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ تا كی‌ باید این‌ خانه‌ همین‌طور شلخته‌ بماند؟</span><br />
 <br />
مرد جرعه‌ای‌ از آب‌ِ داغ‌ نوشید. سینه‌اش‌ را صاف‌ كرد، اما چیزی‌نگفت‌. چند سكه‌ از جیب‌ِ شلوارش‌، كه‌ به‌ جارختی‌ آویزان‌ بود، درآورد به‌ زن‌ داد.<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ گفت‌: سیر چی‌؟</span><br />
 ــ تو ایوان‌ دارم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> زن‌ رفت‌ توی‌ِ ایوان‌ و با یك‌ سیرِ درشت‌ِ سفید برگشت‌.<br />
</span>ــ ظرف‌های‌ِ چوبی‌ات‌ كجاست‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ كدام‌ ظرف‌ها؟</span><br />
  ــ همان‌ها كه‌ سال‌ِ پیش‌ از شمال‌ خریدیم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ باید تو یكی‌ از همین‌ كشوها باشد.</span><br />
ــ پیداشان‌ كن‌.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">مرد كشوهای‌ِ آشپزخانه‌ را یكی‌ یكی‌ كشید و در آن‌ها نگاه‌ كرد.شیشه‌ای‌ را از یك‌ كشو درآورد.</span><br />
ــ این‌ سنجد. اسفند چی‌؟ می‌خواهی‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">شیشه‌ای‌ را كه‌ در آن‌ اسفند بود از كشو درآورد. بعد ظرف‌های‌ِ كوچك‌ِچوبی‌ را پیدا كرد و آن‌ها را روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌.</span><br />
ــ چیزِ دیگری‌ هم‌ لازم‌ داری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ قرآن‌.</span><br />
 <br />
مرد كشوِ میزِ تحریرش‌ را، كه‌ قفل‌ بود، باز كرد و یك‌ قرآن‌ِ كوچك‌ِجلد چرمی‌ از توی‌ِ یك‌ كیف‌ِ دستی‌ درآورد. قرآن‌ را به‌ زن‌ داد و زن‌ لای‌ِآن‌ را باز كرد و گذاشتش‌ روی‌ِ میز.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ فكر كردم‌ قرآن‌های‌ِ خطی‌ات‌ را فروخته‌ای‌.</span><br />
 ــ دلم‌ نیامد. یادگارِ مادرم‌ است‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ اگر مال‌ِ من‌ بود چی‌؟</span><br />
ــ منظورت‌ چیست‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ هیچ‌ چی‌.</span><br />
 ــ كی‌ من‌ مال‌ِ تو را فروخته‌ام‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ زبان‌ِ تو نیش‌ دارد. آدم‌ را می‌گزد.</span><br />
 ــ زبان‌ِ تو چی‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ می‌خواهی‌ شروع‌ كنی‌؟</span><br />
 ــ تو شروع‌ كردی‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ من‌ خواستم‌، همین‌جوری‌، یك‌ حرفی‌ زده‌ باشم‌. اما تو...</span><br />
ــ خوب‌ تمامش‌ كن‌.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ خواست‌ چیزی‌ بگوید.<br />
</span> مرد گفت‌: خواهش‌ می‌كنم‌!<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ رفت‌ روبه‌روی‌ِ آینه‌ قدی‌، كه‌ كنارِ جارختی‌ بود، ایستاد. مرد نگاهش‌ نكرد. زن‌ دستش‌ را به‌ طرف‌ِ مانتوش‌ برد، اما برگشت‌. مرد آب‌ِداغ‌ را توی‌ِ كاسة‌ ظرف‌شویی‌ خالی‌ كرد و در فنجان‌ چای‌ ریخت‌. بعدرفت‌ پنجره‌ را بست‌. زن‌ نفس‌ِ بلندِ آه‌مانندی‌ كشید. مرد درِ یخچال‌ را بازكرد و دو سیب‌ِ قرمز درآورد روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌. یكی‌ از سیب‌هازخمی‌ بود و لكه‌های‌ِ كوچك‌ِ سیاه‌ داشت‌. زن‌ سیب‌ِ سالم‌ را برداشت‌ ودر ظرف‌های‌ِ چوبی‌ سنجد و اسفند ریخت‌ و همه‌ را روی‌ِ میز چید.</span><br />
ــ خوب‌ شد شش‌ سین‌. سركه‌ داری‌؟<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">مرد درِ یخچال‌ را باز كرد و یك‌ بطری‌ِ سركه‌ از بغل‌ِ درِ یخچال‌برداشت‌. بطری‌ را روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌.</span><br />
 زن‌ گفت‌: ظرف‌ِ كوچك‌ِ بلوری‌ داری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">مرد توی‌ِ كشوها نگاه‌ كرد. كاسة‌ چینی‌ِ لب‌پریده‌ای‌ از توی‌ِ یكی‌ ازكشوها درآورد و آن‌ را روی‌ِ پیش‌خان‌ گذاشت‌.</span><br />
زن‌ گفت‌: این‌ كه‌ لبش‌ پریده‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ دیگر ندارم‌.</span><br />
 ــ چرا برای‌ِ خودت‌ ظرف‌ و ظروف‌ نمی‌خری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ خیلی‌ چیزها باید بخرم‌.</span><br />
 <br />
 جرعه‌ای‌ از چای‌ نوشید. زن‌ مقداری‌ سركه‌ در كاسه‌ چینی‌ ریخت‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ چه‌ بوی‌ِ تیزی‌ دارد.</span><br />
ــ چای‌ می‌خوری‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ نه‌. شمع‌ داری‌؟</span><br />
ــ آره‌.<br />
 <br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ دورِ میز می‌چرخید و ظرف‌ها را پس‌ و پیش‌ می‌كرد. گُل‌دان‌ و تُنگ‌ِماهی‌ را وسط‌ گذاشته‌ بود. سیب‌ را برداشت‌ به‌ آستین‌ِ پیرهنش‌ مالید و آن‌را برق‌ انداخت‌.</span><br />
 ــ پس‌ چی‌ شد؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ چی‌ چی‌ شد؟</span><br />
ــ شمع‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ باید بگردم‌. نمی‌دانم‌ كجا گذاشتم‌شان‌.</span><br />
ــ پس‌ شمع‌ها با خودت‌. بگذارشان‌ دوطرف‌ِ میز. من‌ دیگر باید بروم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ لطف‌ كردی‌ آمدی‌.</span><br />
 ــ سال‌ِ تحویل‌ كجا هستی‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ منزل‌ِ مادرم‌.</span><br />
 <br />
زن‌ روبه‌روی‌ِ مرد ایستاده‌ بود. مرد آخرین‌ جرعة‌ چایش‌ را نوشید. زن‌مقنعه‌اش‌ را سرش‌ كرد و مانتوش‌ را پوشید.<br />
<span style="font-weight: bold;">مرد گفت‌: این‌ چیست‌ تو انگشتت‌ كرده‌ای‌؟</span><br />
ــ حلقه‌ است‌. قشنگ‌ است‌ نه‌؟<br />
<span style="font-weight: bold;">انگشتان‌ِ كشیده‌اش‌ را جلوِ مرد گرفت‌.</span><br />
ــ چرا حلقة‌ طلایت‌ را انگشتت‌ نمی‌كنی‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ دایی‌ام‌ برایم‌ خریده‌. نقره‌ است‌.</span><br />
 ــ تو هیچ‌وقت‌ حلقه‌ای‌ را كه‌ برایت‌ خریدم‌ انگشتت‌ نكردی‌.<br />
<span style="font-weight: bold;"> ــ تو هم‌ هیچ‌وقت‌ حلقة‌ مرا دستت‌ نكردی‌.</span><br />
 ــ من‌ هیچ‌وقت‌ حلقه‌ دستم‌ نمی‌كنم‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">ــ اما این‌ هدیه دایی‌ام‌ است‌.</span><br />
 ــ مباركت‌ باشد.<br />
 <br />
  <span style="font-weight: bold;">مرد سینه‌اش‌ را صاف‌ كرد. زن‌ رفت‌ به‌ طرف‌ِ در.</span><br />
 ــ كاری‌ نداری‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">مرد گفت‌: سال‌ِ نو مبارك‌.</span><br />
زن‌ گفت‌: سال‌ِ نوِ تو هم‌ مبارك‌.<br />
<span style="font-weight: bold;">زن‌ در را باز كرد رفت‌ بیرون‌. مرد روی‌ِ صندلی‌ِ پشت‌ِ پیش‌خان‌ نشست‌.<br />
<br />
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ<br />
<br />
</span></span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>