<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
	<channel>
		<title><![CDATA[nooreaseman - همه انجمن‌ها]]></title>
		<link>http://www.nooreaseman.com/</link>
		<description><![CDATA[nooreaseman - http://www.nooreaseman.com]]></description>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 22:02:51 +0200</pubDate>
		<generator>MyBB</generator>
		<item>
			<title><![CDATA[عرفان اسلامی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1781.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 18:07:26 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1781.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">عرفان‌ یكی‌ از راه‌های‌ «معرفت‌ الهی‌» است‌ كه‌ از ره‌گذر سلوك‌ و ریاضت‌ معقول‌ و مشروع‌ به‌ دست‌ می‌آید و بر منبع‌ دل‌ و تهذیب‌ و طهارت‌ درون‌ تكیه‌ دارد</span><br />
<br />
   <span style="font-weight: bold;">عرفان‌، </span>شناخت‌ خدا و اسما و صفات‌ الهی‌ است‌ و دارای‌ دو بخش‌ «عرفان‌ علمی‌»، كه‌ به‌ تعبیر و تفسیر از «هستی‌» و جلوات‌ الهی‌ می‌پردازد، و «عرفان‌ عملی‌» كه‌ مراحل‌ و مقامات‌ سلوكی‌ را در دست‌یابی‌ به‌ مقام‌ ولایت‌ الهی‌ و لقای‌ رب‌ّ و خداخو شدن‌ تبیین‌ می‌نماید و چنین‌ عرفانی‌ كه‌ سیر از خود تا خدا و از كثرت‌ به‌ وحدت‌ است‌ در سنت‌ و سیره علمی‌ و عملی‌ پیامبر اعظم‌9 ظهور یافت‌ و خردگرایی‌ و عقلانیت‌ از شاخصه‌های‌ اصلی‌ آن‌ به‌ شمار می‌رود. در عرفان‌ نبوی‌، عقل‌ و عشق‌، فهم‌ و شهود، برهان‌ و عرفان‌، سلوك‌ فكری‌ و ذكری‌ قابل‌ جمع‌ هستند و هر كدام‌ ناظر به‌ مرتبه وجودی‌ خود می‌باشند و فرجام‌ چنین‌ عرفانی‌ رسیدن‌ به‌ «عقل‌ شهودی‌ و شهود عقلی‌» است‌؛ یعنی‌ در شهود «عقل‌ بَرین‌» ظهور می‌كند و اوج‌ استعلای‌ عقلی‌ در سلوك‌ و شهود ناب‌ اسلامی‌ تحقق‌ می‌یابد و این‌ عرفان‌ از تعالی‌ و تعادل‌، عقلانیت‌ و معقولیت‌، سلوك‌ و سیاست‌، معنویت‌ و مدیریت‌، معرفت‌ و عدالت‌ و... برخوردار است‌.<br />
    تمامی‌ مراحل‌ حیات‌ طیّبه‌ نبوی‌ حكایت‌ از «عرفان‌ حقیقی‌» و سلوك‌ كارآمد و متعهد و درون‌گرا و برون‌گرا دارد كه‌ درد خدا و خلق‌ را با هم‌ نشان‌ می‌دهد. آموزه‌های‌ نبوی‌ الهام‌ بخش‌ چنین‌ عرفان‌ پویا و پایانی‌ می‌باشد و در این‌ نوشتار به‌ آنها استناد و استشهاد شده‌ است‌.<br />
    كلیدواژه‌ها:  عرفان‌، سیره نبوی‌، خردگرایی‌، انسان‌ كامل‌، عقل‌ و دل‌، ولایت‌ الهی‌.<br />
 مقدمه‌:<br />
    عرفان‌ نوعی‌ معرفت‌ خاص‌ است‌ كه‌ از طریق‌ <span style="font-style: italic;">«شهود و شدن‌»، «فقر و فنا»، «شناخت‌ و شیدایی‌»، «سلوك‌ و وصول‌» </span>به‌ دست‌ می‌آید و ره‌یافتی‌ درونی‌ و انفسی‌ نه‌ بیرونی‌ وافاقی‌ و از سنخ‌ «تجربه‌» است‌ كه‌ از ره‌گذر تجرید و تجرّد وجودی‌ و جوهری‌ تعیّن‌ می‌یابد. قرارگاه‌ مركزی‌ عرفان‌، «قلب‌» و روش‌ طریقتی‌ آن‌ تهذیب‌ و تزكیّه‌ و منزلگاه‌ نهایی‌اش‌ «قرب‌ و لقای‌ رب‌ّ» است‌. عرفان‌ بر موضوع‌ «توحید» و «ولایت‌» یا خدا و انسان‌ كامل‌ استوار گشته‌ است‌ و از ره‌گذر انصراف‌ از عالم‌ ماده‌ و طبیعت‌ به‌ سوی‌ جهان‌ معنا و ماوراء طبیعت‌ بر مدار «شریعت‌» و محور «عبودیت‌» تبلور می‌یابد. عرفان‌، رازشناسی‌ و رازیابی‌ و رازدانی‌، هجرت‌ از دانایی‌ به‌ دارایی‌، علم‌ الیقین‌ به‌ عین‌ الیقین‌، حق‌ الیقین‌ و بردالیقین‌ است‌. با طی‌ طریقت‌ الهی‌، مقامات‌ معنوی‌ و سلوك‌ منازل‌ معنایی‌ ادراك‌ شدنی‌ است‌؛ پس‌ عرفان‌ از سنخ‌ «تجربه‌» و «تعبیر» در ساحت‌ عرفان‌ عملی‌ و علمی‌ است‌ تا عرفان‌ علمی‌ یا نظری‌، «تفسیر هستی‌» یا نوعی‌ جهان‌ بینی‌ عرفانی‌ و عرفان‌ عملی‌ یا عینی‌، تجربه‌ باطنی‌، اتّحادی‌ و نهادی‌ باشد و «بود و نبود» موضوع‌ عرفان‌ علمی‌ و «باید و نباید» سلوكی‌ «تعیین‌ كننده‌» راه‌ و رسم‌ منزل‌ها در عرفان‌ عملی‌ با جهت‌ فتوحات‌ غیبی‌ در رسیدن‌ به‌ قلّه‌ منیع‌ «توحید ناب‌ و كامل‌» قرار گیرد. از این‌ رو عرفان‌ ناب‌ تنظیم‌ «رابطه‌ها» در روابط‌ «انسان‌ باخدا» و نشانی‌ از آن‌ «بی‌ نشان‌» در راه‌ رسیدن‌ به‌ دیدار محبوب‌ می‌باشد كه‌ در اصطلاح‌، آن‌ را «سیر و سلوك‌» می‌نامند.<br />
    عارفان‌ بزرگ‌ نیز در تبیین‌ چیستی‌ عرفان‌ گفته‌اند: «العارف‌ من‌ اشهد الله‌ ذاته‌ و صفاته‌ و افعاله‌ فالمعرفة حال‌ تحدث‌ عن‌ شهود» (كاشانی‌، 1370، ج‌2، ص‌ 104).<br />
    یعنی‌ عارفان‌ دعوت‌ شدگان‌ و فراخوانده‌های‌ ذات‌ الهی‌ برای‌ «شهود» اسمای‌ ذات‌، صفات‌ و افعال‌اند و عرفان‌ از نوع‌ «حال‌» است‌ نه‌ «قال‌». عرفان‌ از جنس‌ سوختن‌، گداختن‌، مشاهده‌ و مواجهه‌ است‌ نه‌ ساختن‌، گفتن‌، شناختن‌ و مشافهه‌. شیخ‌ الرئیس‌ بوعلی‌ سینا در تعریف‌ عرفان‌ و عارفان‌ می‌گوید: «و المنصرف‌ بفكره‌ الی‌ قدس‌ الجبروت‌ مستدیماً لشروق‌ نورالحق‌ فی‌ سرّه‌ یخص‌ باسم‌ العارف‌؛ آن‌ كسی‌ كه‌ فكر خود را متوجه‌ عالم‌ قدس‌ كرده‌ است‌ تا نور حق‌ پیوسته‌ بر باطنش‌ بتابد «عارف‌» نامیده‌ می‌شود» (ابوعلی‌ سینا، 1374، ص‌ 400؛ مطهری‌، 1380، ج‌2، ص‌ 172ـ143 و حسن‌زاده‌ آملی‌، 1379، ص‌ 245ـ243).<br />
    یا با عنایت‌ به‌ مقامات‌ سلوكی‌ گفته‌ است‌: «العرفان‌ مبتدءٌ من‌ تفریق‌ و نفض‌ و ترك‌ و رفض‌ ممعن‌ فی‌ جمع‌، هوجمع‌ صفات‌ الحق‌ لذات‌ المرید بالصدق‌، منته‌ الی‌ الواحد، ثم‌ وقوف‌؛ عرفان‌ از تفریق‌، نفض‌، ترك‌ و رفض‌ آغاز می‌شود، و در جمع‌ عمق‌ می‌یابد كه‌ عبارت‌ است‌ از جمع‌ شدن‌ صفات‌ برای‌ ذات‌ مرید صادق‌، و به‌ واحد منتهی‌ می‌شود و آن‌ گاه‌ ماندن‌ و توقف‌ كردن‌ است‌». (ابوعلی‌ سینا، پیشین‌، ص‌ 419).<br />
    نتیجه‌ این‌كه‌: عرفان‌ پرواز به‌ سوی‌ عالم‌ قدس‌ و نورگیری‌ از منبع‌ نور مطلق‌ و تحولی‌ جوهری‌ از خود تا خدا و مستغرق‌ دریای‌ توحید و فناء فی‌ الله‌ و بقاء بالله‌ گشتن‌ است‌... اما به‌ رغم‌ تبیین‌ و توصیف‌ها ی‌ نغز و پر مغز از حقیقت‌ عرفان‌ به‌ وسیله‌ عارفان‌ بزرگ‌ و سترگ‌، آن‌گاه‌ كه‌ وارد آموزه‌های‌ نبوی‌ و سنّت‌ و سیره‌ محمّدی‌9 می‌شویم‌ عرفان‌ ناب‌ رنگ‌ و رایحه‌ای‌ شیرین‌ و دلنشین‌ می‌یابد و عرفان‌ در دل‌ و دیده‌ انسان‌ كامل‌ مكمل‌ چون‌ پیامبر اعظم‌9 یعنی‌ اعتراف‌ به‌ «جهل‌» در ادراك‌ حقیقت‌ خدا و اسمای‌ جمال‌ و جلال‌ الهی‌ و اعتراف‌ به‌ «عجز» از بندگی‌ و سلوك‌ حقیقی‌ آن‌ معبود راستین‌ و محبوب‌ حقیقی‌، تا عرفان‌ در ساحت‌ نظری‌ علمی‌، روایت‌ جهل‌ سالك‌ برمدار «ما عرفناك‌ حق‌ معرفتك‌» (مجلسی‌، 1363، ج‌ 8، ص‌ 146 و مجلسی‌، ج‌ 68، ص‌ 23) باشد و در جنبه‌ عملی‌ عینی‌، حكایت‌ از عجز سالك‌ بر محور «ماعبدناك‌ حق‌ عبادتك‌) داشته‌ باشد؛ چه‌ این‌كه‌ هویت‌ مطلق‌ لابشرط‌ مقسمی‌ عنقایی‌است‌ كه‌ شكار هیچ‌ كس‌ از متكلمان‌، حكیمان‌ و عارفان‌ نخواهد شد. علی‌7 فرمود: «لایدركه‌ بعد الهمم‌ و لا یناله‌ غوص‌ الفطن‌» (همان‌). چنان‌كه‌ عارفان‌، به‌ این‌ معنای‌ منیع‌ توجه‌ داشته‌ و گفته‌اند: «اما الذات‌ الالهیه‌ فحار فیها جمیع‌ الانبیاء و الاولیاء» (قیصری‌، 1416، ص‌ 70ـ69).<br />
    به‌ همین‌ دلیل‌، عرفان‌ یگانه‌ و یكتا دیدن‌، یكی‌ شدن‌ و نظر به‌ عالم‌ و آدم‌ از آئینه‌ وحدت‌ تجلی‌، وحدت‌ شهود و وحدت‌ وجود به‌ قرائت‌ عارفان‌ حقیقی‌ است‌ و فرجام‌ عرفان‌ «توحید محض‌ و محض‌ توحید» است‌ و مناجات‌ شیرین‌ و دلنشین‌ نبوی‌ كه‌ سروده‌ای‌ از سرّ هستی‌ است‌، یعنی‌ «... الهی‌ سجدلك‌ سوادی‌ و خیالی‌ و بیاضی‌...» حكایت‌ از فنای‌ فعلی‌، صفاتی‌ و ذاتی‌ عبد سالك‌ در معبود و مسلوك‌ الیه‌ است‌ كه‌ به‌ تعبیر محقق‌ طوسی‌: توحید یكی‌ گفتن‌ و یكی‌ كردن‌ باشد و توحید به‌ معنای‌ اول‌ شرط‌ باشد در «ایمان‌» و... و به‌ معنای‌ دوم‌ «كمال‌ معرفت‌» باشد...» (پیشین‌) و به‌ تعبیر قیصری‌: «اعلم‌ ایّدك‌ الله‌ ان‌ّ الوصول‌ الی‌ الله‌ سبحانه‌ قسمان‌: علمی‌ و عملی‌و اما العملی‌ مشروط‌ بالعلمی‌» (قیصری‌، 1357، ص‌ 35) تا سالك‌ در سلوك‌ تدریجی‌ و طی‌ّ مقامات‌ معنوی‌ به‌ مرتبه‌ «جز خدا هیچ‌ ندیدن‌» برسد و به‌ تعبیر عمیق‌ و انیق‌ علامه‌ جوادی‌ آملی‌: «عرفان‌ علماً وعملاً سیر از «خدا به‌ سوی‌ خدا» است‌.» (جوادی‌ آملی‌، تفسیر تسنیم‌، 1379، ج‌ 1، ص‌487).<br />
چرا عرفان‌ خردگرا؟<br />
    با توجه‌ به‌ مطالب‌ پیش‌ گفته‌، علت‌ این‌كه‌ عنوان‌ مقاله‌ «عرفان‌ خردگرا» بر اساس‌ سنت‌ و سیره‌ نبوی‌ تعیین‌ گردیده‌، عبارت‌ است‌ از:<br />
<br />
الف‌) عرفان‌ ناب‌ اسلامی‌ نه‌ تنها عقل‌ گریز وعقل‌ ستیز نیست‌ بلكه‌ جامع‌ جمیع‌ كمالات‌ عقلیه‌ در سیر عقل‌ نظری‌ وعملی‌ وتمامیّت‌ عقلانیت‌ است‌ وبه‌ حكم‌ این‌كه‌ «عالی‌»، «دانی‌» را در درون‌ خویش‌ دارد، در عرفان‌ حقیقی‌ «عقل‌ به‌ كمال‌ رسیده‌» متجلّی‌ است‌ و نه‌ تنها «مانعة الجمع‌» نیستند بلكه‌ به‌ صورت‌ بسیط‌، عقل‌ در عرفان‌ و معرفت‌ قلبی‌ ظهور دارد كه‌ عرفان‌ منهای‌ عقل‌ و برهان‌، عرفان‌ منهای‌ عرفان‌ است‌؛ زیرا هر دو «نورند» و نور عقل‌ ومعرفت‌ برهانی‌ در نور قلب‌ و معرفت‌ عرفانی‌ جلوه‌ گر است‌ و نور با نور در تضاد و تعارض‌ نیست‌ بلكه‌ در تعاضد و توافق‌اند واساساً راه‌ عرفان‌ از عقل‌ می‌گذرد. عرفان‌ عقل‌ استعلا یافته‌ و متّصل‌ به‌ عقل‌ فعّال‌ است‌ و چون‌ در سیره‌ نبوی‌ اصالت‌ از آن‌ «عقل‌» و «خرد» است‌، عرفان‌ ناب‌ نیز عقل‌پذیر و عقلانی‌ است‌ و خرد استدلالی‌ و خام‌ به‌ میخانه‌ عرفان‌ و شهود و در این‌ ضیافت‌ رحمانی‌ و وحیانی‌ دعوت‌ شده‌ تا پخته‌ و گداخته‌ گردد و از عقل‌ هیولانی‌ و بالقوه‌ به‌ عقل‌ بالمستفاد رسیده‌ و با طی‌ّ مدارج‌ سرّ، خفی‌ّ، و اخفی‌ به‌ مرتبه‌ «عقل‌ شهودی‌» برسد، چنان‌كه‌ عقل‌ جزوی‌ و معاشی‌ یا قیاسی‌ و حساب‌گرانه‌ «عقال‌» و رهایی‌ از آن‌ عین‌ رسیدن‌ به‌ عقل‌ نوری‌ و تجرّدی‌ و توحیدی‌ است‌ و آن‌ پیر فرزانه‌ میكده‌ عشق‌ و عرفان‌ گفته‌ است‌:<br />
    این‌ ما و منی‌ جمله‌ ز عقل‌ است‌ و عقال‌ است                                 ‌ در خلوت‌ مستان‌ نه‌ منی‌ هست‌ و نه‌ مایی‌<br />
                                                                                                                                                                 (پیشین‌)<br />
  آری‌، «عقل‌ فلسفی‌» اگر چه‌ دارای‌ منزلت‌ رفیعی‌ در حوزه‌ معرفت‌ از حیث‌ «معرفت‌ شناسی‌» است‌ اما توان‌مندی‌ لازم‌ در ورود به‌ «شبستان‌ شهود» ودیار «بزم‌ وجود» را نداشته‌ وباید لبیك‌ گوی‌ دعوت‌ عرفان‌ و عارفان‌ باشد تا به‌ عقل‌ عرفانی‌ و شهودی‌ استعلا یابد؛ زیرا:<br />
                       دائماً او پادشاه‌ مطلق‌ است‌                                              در مقام‌ عزّ خود مستغرق‌ است‌<br />
                  او به‌ سر ناید زخود آن‌جا كه‌ اوست‌                                         كی‌ رسد عقل‌ وجود آن‌جا كه‌ اوست‌<br />
                                                                                                                                            (عطار نیشابوری‌، بی‌تا).<br />
ب‌) عرفانی‌ كه‌ در حوزه‌ معرفتی‌ و معنویتی‌ با عقل‌ سلیم‌، فطری‌ واستكمال‌ یافته‌ در تعارض‌ باشد واز عقلانیت‌ و معقولیت‌ بهره‌مند نباشد در سیره‌ نبوی‌ مردود و مطرود است‌؛ زیرا «عالی‌»، «دانی‌» را انكار نمی‌كند و عقل‌ ستیزی‌ تا مرز عقل‌ زدایی‌ ندارد وتفسیر عرفانی‌ از هستی‌، خدا، انسان‌ و... تفسیری‌ عقل‌پذیر است‌ و چه‌ باید كردن‌های‌ عرفان‌ اصیل‌ در مقام‌ سیر و سلوك‌ اگرچه‌ طَوْری‌ ورای‌ طَوْر عقل‌ درمرتبه‌ شهود است‌ اما ضدّیت‌ با عقل‌ نداشته‌ و به‌ تعطیل‌ عقل‌ و قوای‌ ادراكی‌ نمی‌انجامد، بلكه‌ عقل‌ را به‌ جهاد و اجتهاد برتر فرا می‌خواند عرفان‌ ناب‌ محمّدی‌9 از ویژگی‌هایی‌ بهره‌مند است‌ كه‌ عقل‌ رشد یافته‌ و بی‌شائبه‌ پذیرای‌ آن‌ است‌؛ زیرا نه‌ افراط‌ و نه‌ تفریط‌ بلكه‌ معرفت‌ و عدالت‌ در آن‌ موج‌ می‌زند واساساً زبان‌ تفسیری‌ و تعلیمی‌ عرفان‌ ناب‌ «عقل‌» و تفسیر عقلانی‌ است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ «زبان‌ فلسفی‌» ظرف‌ معانی‌ واشارات‌ و بشارات‌ عرفانی‌ واقع‌ می‌شود و عرفان‌ برای‌ فلسفه‌ الهی‌ راه‌گشایی‌ و مسئله‌آفرینی‌ می‌كند و در حكمت‌ متعالیه‌ صدرایی‌، برهان‌ و عرفان‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ می‌شوند تا «جداناپذیری‌» عرفان‌ و برهان‌ درسایه‌ سار شجره‌ طیّبه‌ قرآن‌ وعترت‌ تایید و تضمین‌ گردد.<br />
    عرفان‌ ناب‌ نبوی‌ از آسیب‌های‌ عقل‌ گریزی‌ واجتهاد ستیزی‌ كاملاً جدا و از خَبْط‌ و خطاهای‌ نظری‌ وعملی‌ عرفان‌ كاذب‌، ضد عقلی‌ و ضد اعتدالی‌ مبّرا و منزّه‌ است‌. به‌ همین‌ دلیل‌، عرفان‌ نبوی‌، «عرفانی‌ خردگرا» است‌ نه‌ «خردگریز»، عقل‌ ستاست‌ نه‌ عقل‌ ستیز و پیام‌ آن‌ این‌ است‌ كه‌:<br />
         نهادم‌ عقل‌ را ره‌ توشه‌ از می                                                                       ‌زشهره‌ هستی‌اش‌ كردم‌ روانه‌<br />
                                                                                                                                  (حافظ‌ شیرازی‌، بی‌تا، غزل‌ 143).<br />
<br />
 یا<br />
          این‌ خرد خام‌ به‌ میخانه‌ برتا                                                                         می‌لعل‌ آوردش‌ خون‌ به‌ جوش‌<br />
                                                                                                                                                    (پیشین‌، غزل‌ 120).<br />
<span style="color: #808000;">    پیامبر اكرم‌9 در سفارشی‌ به‌ علی‌7 فرمود: «یا علی‌! اذا تقرّب‌ العباد الی‌ خالقهم‌ بالبرّ فتقرِّب‌ الیه‌ بالعقل‌ تسبقهم‌؛ ای‌ علی‌! هنگامی‌ كه‌ بندگان‌ با عمل‌ نیك‌ به‌ سوی‌ آفریدگارشان‌ نزدیك‌ می‌شوند تو با اندیشیدن‌ و خردورزی‌ از آنها پیشی‌ بگیر»</span>. (طبرسی‌، 1411، ص‌ 251).<br />
منبع:تبیان]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">عرفان‌ یكی‌ از راه‌های‌ «معرفت‌ الهی‌» است‌ كه‌ از ره‌گذر سلوك‌ و ریاضت‌ معقول‌ و مشروع‌ به‌ دست‌ می‌آید و بر منبع‌ دل‌ و تهذیب‌ و طهارت‌ درون‌ تكیه‌ دارد</span><br />
<br />
   <span style="font-weight: bold;">عرفان‌، </span>شناخت‌ خدا و اسما و صفات‌ الهی‌ است‌ و دارای‌ دو بخش‌ «عرفان‌ علمی‌»، كه‌ به‌ تعبیر و تفسیر از «هستی‌» و جلوات‌ الهی‌ می‌پردازد، و «عرفان‌ عملی‌» كه‌ مراحل‌ و مقامات‌ سلوكی‌ را در دست‌یابی‌ به‌ مقام‌ ولایت‌ الهی‌ و لقای‌ رب‌ّ و خداخو شدن‌ تبیین‌ می‌نماید و چنین‌ عرفانی‌ كه‌ سیر از خود تا خدا و از كثرت‌ به‌ وحدت‌ است‌ در سنت‌ و سیره علمی‌ و عملی‌ پیامبر اعظم‌9 ظهور یافت‌ و خردگرایی‌ و عقلانیت‌ از شاخصه‌های‌ اصلی‌ آن‌ به‌ شمار می‌رود. در عرفان‌ نبوی‌، عقل‌ و عشق‌، فهم‌ و شهود، برهان‌ و عرفان‌، سلوك‌ فكری‌ و ذكری‌ قابل‌ جمع‌ هستند و هر كدام‌ ناظر به‌ مرتبه وجودی‌ خود می‌باشند و فرجام‌ چنین‌ عرفانی‌ رسیدن‌ به‌ «عقل‌ شهودی‌ و شهود عقلی‌» است‌؛ یعنی‌ در شهود «عقل‌ بَرین‌» ظهور می‌كند و اوج‌ استعلای‌ عقلی‌ در سلوك‌ و شهود ناب‌ اسلامی‌ تحقق‌ می‌یابد و این‌ عرفان‌ از تعالی‌ و تعادل‌، عقلانیت‌ و معقولیت‌، سلوك‌ و سیاست‌، معنویت‌ و مدیریت‌، معرفت‌ و عدالت‌ و... برخوردار است‌.<br />
    تمامی‌ مراحل‌ حیات‌ طیّبه‌ نبوی‌ حكایت‌ از «عرفان‌ حقیقی‌» و سلوك‌ كارآمد و متعهد و درون‌گرا و برون‌گرا دارد كه‌ درد خدا و خلق‌ را با هم‌ نشان‌ می‌دهد. آموزه‌های‌ نبوی‌ الهام‌ بخش‌ چنین‌ عرفان‌ پویا و پایانی‌ می‌باشد و در این‌ نوشتار به‌ آنها استناد و استشهاد شده‌ است‌.<br />
    كلیدواژه‌ها:  عرفان‌، سیره نبوی‌، خردگرایی‌، انسان‌ كامل‌، عقل‌ و دل‌، ولایت‌ الهی‌.<br />
 مقدمه‌:<br />
    عرفان‌ نوعی‌ معرفت‌ خاص‌ است‌ كه‌ از طریق‌ <span style="font-style: italic;">«شهود و شدن‌»، «فقر و فنا»، «شناخت‌ و شیدایی‌»، «سلوك‌ و وصول‌» </span>به‌ دست‌ می‌آید و ره‌یافتی‌ درونی‌ و انفسی‌ نه‌ بیرونی‌ وافاقی‌ و از سنخ‌ «تجربه‌» است‌ كه‌ از ره‌گذر تجرید و تجرّد وجودی‌ و جوهری‌ تعیّن‌ می‌یابد. قرارگاه‌ مركزی‌ عرفان‌، «قلب‌» و روش‌ طریقتی‌ آن‌ تهذیب‌ و تزكیّه‌ و منزلگاه‌ نهایی‌اش‌ «قرب‌ و لقای‌ رب‌ّ» است‌. عرفان‌ بر موضوع‌ «توحید» و «ولایت‌» یا خدا و انسان‌ كامل‌ استوار گشته‌ است‌ و از ره‌گذر انصراف‌ از عالم‌ ماده‌ و طبیعت‌ به‌ سوی‌ جهان‌ معنا و ماوراء طبیعت‌ بر مدار «شریعت‌» و محور «عبودیت‌» تبلور می‌یابد. عرفان‌، رازشناسی‌ و رازیابی‌ و رازدانی‌، هجرت‌ از دانایی‌ به‌ دارایی‌، علم‌ الیقین‌ به‌ عین‌ الیقین‌، حق‌ الیقین‌ و بردالیقین‌ است‌. با طی‌ طریقت‌ الهی‌، مقامات‌ معنوی‌ و سلوك‌ منازل‌ معنایی‌ ادراك‌ شدنی‌ است‌؛ پس‌ عرفان‌ از سنخ‌ «تجربه‌» و «تعبیر» در ساحت‌ عرفان‌ عملی‌ و علمی‌ است‌ تا عرفان‌ علمی‌ یا نظری‌، «تفسیر هستی‌» یا نوعی‌ جهان‌ بینی‌ عرفانی‌ و عرفان‌ عملی‌ یا عینی‌، تجربه‌ باطنی‌، اتّحادی‌ و نهادی‌ باشد و «بود و نبود» موضوع‌ عرفان‌ علمی‌ و «باید و نباید» سلوكی‌ «تعیین‌ كننده‌» راه‌ و رسم‌ منزل‌ها در عرفان‌ عملی‌ با جهت‌ فتوحات‌ غیبی‌ در رسیدن‌ به‌ قلّه‌ منیع‌ «توحید ناب‌ و كامل‌» قرار گیرد. از این‌ رو عرفان‌ ناب‌ تنظیم‌ «رابطه‌ها» در روابط‌ «انسان‌ باخدا» و نشانی‌ از آن‌ «بی‌ نشان‌» در راه‌ رسیدن‌ به‌ دیدار محبوب‌ می‌باشد كه‌ در اصطلاح‌، آن‌ را «سیر و سلوك‌» می‌نامند.<br />
    عارفان‌ بزرگ‌ نیز در تبیین‌ چیستی‌ عرفان‌ گفته‌اند: «العارف‌ من‌ اشهد الله‌ ذاته‌ و صفاته‌ و افعاله‌ فالمعرفة حال‌ تحدث‌ عن‌ شهود» (كاشانی‌، 1370، ج‌2، ص‌ 104).<br />
    یعنی‌ عارفان‌ دعوت‌ شدگان‌ و فراخوانده‌های‌ ذات‌ الهی‌ برای‌ «شهود» اسمای‌ ذات‌، صفات‌ و افعال‌اند و عرفان‌ از نوع‌ «حال‌» است‌ نه‌ «قال‌». عرفان‌ از جنس‌ سوختن‌، گداختن‌، مشاهده‌ و مواجهه‌ است‌ نه‌ ساختن‌، گفتن‌، شناختن‌ و مشافهه‌. شیخ‌ الرئیس‌ بوعلی‌ سینا در تعریف‌ عرفان‌ و عارفان‌ می‌گوید: «و المنصرف‌ بفكره‌ الی‌ قدس‌ الجبروت‌ مستدیماً لشروق‌ نورالحق‌ فی‌ سرّه‌ یخص‌ باسم‌ العارف‌؛ آن‌ كسی‌ كه‌ فكر خود را متوجه‌ عالم‌ قدس‌ كرده‌ است‌ تا نور حق‌ پیوسته‌ بر باطنش‌ بتابد «عارف‌» نامیده‌ می‌شود» (ابوعلی‌ سینا، 1374، ص‌ 400؛ مطهری‌، 1380، ج‌2، ص‌ 172ـ143 و حسن‌زاده‌ آملی‌، 1379، ص‌ 245ـ243).<br />
    یا با عنایت‌ به‌ مقامات‌ سلوكی‌ گفته‌ است‌: «العرفان‌ مبتدءٌ من‌ تفریق‌ و نفض‌ و ترك‌ و رفض‌ ممعن‌ فی‌ جمع‌، هوجمع‌ صفات‌ الحق‌ لذات‌ المرید بالصدق‌، منته‌ الی‌ الواحد، ثم‌ وقوف‌؛ عرفان‌ از تفریق‌، نفض‌، ترك‌ و رفض‌ آغاز می‌شود، و در جمع‌ عمق‌ می‌یابد كه‌ عبارت‌ است‌ از جمع‌ شدن‌ صفات‌ برای‌ ذات‌ مرید صادق‌، و به‌ واحد منتهی‌ می‌شود و آن‌ گاه‌ ماندن‌ و توقف‌ كردن‌ است‌». (ابوعلی‌ سینا، پیشین‌، ص‌ 419).<br />
    نتیجه‌ این‌كه‌: عرفان‌ پرواز به‌ سوی‌ عالم‌ قدس‌ و نورگیری‌ از منبع‌ نور مطلق‌ و تحولی‌ جوهری‌ از خود تا خدا و مستغرق‌ دریای‌ توحید و فناء فی‌ الله‌ و بقاء بالله‌ گشتن‌ است‌... اما به‌ رغم‌ تبیین‌ و توصیف‌ها ی‌ نغز و پر مغز از حقیقت‌ عرفان‌ به‌ وسیله‌ عارفان‌ بزرگ‌ و سترگ‌، آن‌گاه‌ كه‌ وارد آموزه‌های‌ نبوی‌ و سنّت‌ و سیره‌ محمّدی‌9 می‌شویم‌ عرفان‌ ناب‌ رنگ‌ و رایحه‌ای‌ شیرین‌ و دلنشین‌ می‌یابد و عرفان‌ در دل‌ و دیده‌ انسان‌ كامل‌ مكمل‌ چون‌ پیامبر اعظم‌9 یعنی‌ اعتراف‌ به‌ «جهل‌» در ادراك‌ حقیقت‌ خدا و اسمای‌ جمال‌ و جلال‌ الهی‌ و اعتراف‌ به‌ «عجز» از بندگی‌ و سلوك‌ حقیقی‌ آن‌ معبود راستین‌ و محبوب‌ حقیقی‌، تا عرفان‌ در ساحت‌ نظری‌ علمی‌، روایت‌ جهل‌ سالك‌ برمدار «ما عرفناك‌ حق‌ معرفتك‌» (مجلسی‌، 1363، ج‌ 8، ص‌ 146 و مجلسی‌، ج‌ 68، ص‌ 23) باشد و در جنبه‌ عملی‌ عینی‌، حكایت‌ از عجز سالك‌ بر محور «ماعبدناك‌ حق‌ عبادتك‌) داشته‌ باشد؛ چه‌ این‌كه‌ هویت‌ مطلق‌ لابشرط‌ مقسمی‌ عنقایی‌است‌ كه‌ شكار هیچ‌ كس‌ از متكلمان‌، حكیمان‌ و عارفان‌ نخواهد شد. علی‌7 فرمود: «لایدركه‌ بعد الهمم‌ و لا یناله‌ غوص‌ الفطن‌» (همان‌). چنان‌كه‌ عارفان‌، به‌ این‌ معنای‌ منیع‌ توجه‌ داشته‌ و گفته‌اند: «اما الذات‌ الالهیه‌ فحار فیها جمیع‌ الانبیاء و الاولیاء» (قیصری‌، 1416، ص‌ 70ـ69).<br />
    به‌ همین‌ دلیل‌، عرفان‌ یگانه‌ و یكتا دیدن‌، یكی‌ شدن‌ و نظر به‌ عالم‌ و آدم‌ از آئینه‌ وحدت‌ تجلی‌، وحدت‌ شهود و وحدت‌ وجود به‌ قرائت‌ عارفان‌ حقیقی‌ است‌ و فرجام‌ عرفان‌ «توحید محض‌ و محض‌ توحید» است‌ و مناجات‌ شیرین‌ و دلنشین‌ نبوی‌ كه‌ سروده‌ای‌ از سرّ هستی‌ است‌، یعنی‌ «... الهی‌ سجدلك‌ سوادی‌ و خیالی‌ و بیاضی‌...» حكایت‌ از فنای‌ فعلی‌، صفاتی‌ و ذاتی‌ عبد سالك‌ در معبود و مسلوك‌ الیه‌ است‌ كه‌ به‌ تعبیر محقق‌ طوسی‌: توحید یكی‌ گفتن‌ و یكی‌ كردن‌ باشد و توحید به‌ معنای‌ اول‌ شرط‌ باشد در «ایمان‌» و... و به‌ معنای‌ دوم‌ «كمال‌ معرفت‌» باشد...» (پیشین‌) و به‌ تعبیر قیصری‌: «اعلم‌ ایّدك‌ الله‌ ان‌ّ الوصول‌ الی‌ الله‌ سبحانه‌ قسمان‌: علمی‌ و عملی‌و اما العملی‌ مشروط‌ بالعلمی‌» (قیصری‌، 1357، ص‌ 35) تا سالك‌ در سلوك‌ تدریجی‌ و طی‌ّ مقامات‌ معنوی‌ به‌ مرتبه‌ «جز خدا هیچ‌ ندیدن‌» برسد و به‌ تعبیر عمیق‌ و انیق‌ علامه‌ جوادی‌ آملی‌: «عرفان‌ علماً وعملاً سیر از «خدا به‌ سوی‌ خدا» است‌.» (جوادی‌ آملی‌، تفسیر تسنیم‌، 1379، ج‌ 1، ص‌487).<br />
چرا عرفان‌ خردگرا؟<br />
    با توجه‌ به‌ مطالب‌ پیش‌ گفته‌، علت‌ این‌كه‌ عنوان‌ مقاله‌ «عرفان‌ خردگرا» بر اساس‌ سنت‌ و سیره‌ نبوی‌ تعیین‌ گردیده‌، عبارت‌ است‌ از:<br />
<br />
الف‌) عرفان‌ ناب‌ اسلامی‌ نه‌ تنها عقل‌ گریز وعقل‌ ستیز نیست‌ بلكه‌ جامع‌ جمیع‌ كمالات‌ عقلیه‌ در سیر عقل‌ نظری‌ وعملی‌ وتمامیّت‌ عقلانیت‌ است‌ وبه‌ حكم‌ این‌كه‌ «عالی‌»، «دانی‌» را در درون‌ خویش‌ دارد، در عرفان‌ حقیقی‌ «عقل‌ به‌ كمال‌ رسیده‌» متجلّی‌ است‌ و نه‌ تنها «مانعة الجمع‌» نیستند بلكه‌ به‌ صورت‌ بسیط‌، عقل‌ در عرفان‌ و معرفت‌ قلبی‌ ظهور دارد كه‌ عرفان‌ منهای‌ عقل‌ و برهان‌، عرفان‌ منهای‌ عرفان‌ است‌؛ زیرا هر دو «نورند» و نور عقل‌ ومعرفت‌ برهانی‌ در نور قلب‌ و معرفت‌ عرفانی‌ جلوه‌ گر است‌ و نور با نور در تضاد و تعارض‌ نیست‌ بلكه‌ در تعاضد و توافق‌اند واساساً راه‌ عرفان‌ از عقل‌ می‌گذرد. عرفان‌ عقل‌ استعلا یافته‌ و متّصل‌ به‌ عقل‌ فعّال‌ است‌ و چون‌ در سیره‌ نبوی‌ اصالت‌ از آن‌ «عقل‌» و «خرد» است‌، عرفان‌ ناب‌ نیز عقل‌پذیر و عقلانی‌ است‌ و خرد استدلالی‌ و خام‌ به‌ میخانه‌ عرفان‌ و شهود و در این‌ ضیافت‌ رحمانی‌ و وحیانی‌ دعوت‌ شده‌ تا پخته‌ و گداخته‌ گردد و از عقل‌ هیولانی‌ و بالقوه‌ به‌ عقل‌ بالمستفاد رسیده‌ و با طی‌ّ مدارج‌ سرّ، خفی‌ّ، و اخفی‌ به‌ مرتبه‌ «عقل‌ شهودی‌» برسد، چنان‌كه‌ عقل‌ جزوی‌ و معاشی‌ یا قیاسی‌ و حساب‌گرانه‌ «عقال‌» و رهایی‌ از آن‌ عین‌ رسیدن‌ به‌ عقل‌ نوری‌ و تجرّدی‌ و توحیدی‌ است‌ و آن‌ پیر فرزانه‌ میكده‌ عشق‌ و عرفان‌ گفته‌ است‌:<br />
    این‌ ما و منی‌ جمله‌ ز عقل‌ است‌ و عقال‌ است                                 ‌ در خلوت‌ مستان‌ نه‌ منی‌ هست‌ و نه‌ مایی‌<br />
                                                                                                                                                                 (پیشین‌)<br />
  آری‌، «عقل‌ فلسفی‌» اگر چه‌ دارای‌ منزلت‌ رفیعی‌ در حوزه‌ معرفت‌ از حیث‌ «معرفت‌ شناسی‌» است‌ اما توان‌مندی‌ لازم‌ در ورود به‌ «شبستان‌ شهود» ودیار «بزم‌ وجود» را نداشته‌ وباید لبیك‌ گوی‌ دعوت‌ عرفان‌ و عارفان‌ باشد تا به‌ عقل‌ عرفانی‌ و شهودی‌ استعلا یابد؛ زیرا:<br />
                       دائماً او پادشاه‌ مطلق‌ است‌                                              در مقام‌ عزّ خود مستغرق‌ است‌<br />
                  او به‌ سر ناید زخود آن‌جا كه‌ اوست‌                                         كی‌ رسد عقل‌ وجود آن‌جا كه‌ اوست‌<br />
                                                                                                                                            (عطار نیشابوری‌، بی‌تا).<br />
ب‌) عرفانی‌ كه‌ در حوزه‌ معرفتی‌ و معنویتی‌ با عقل‌ سلیم‌، فطری‌ واستكمال‌ یافته‌ در تعارض‌ باشد واز عقلانیت‌ و معقولیت‌ بهره‌مند نباشد در سیره‌ نبوی‌ مردود و مطرود است‌؛ زیرا «عالی‌»، «دانی‌» را انكار نمی‌كند و عقل‌ ستیزی‌ تا مرز عقل‌ زدایی‌ ندارد وتفسیر عرفانی‌ از هستی‌، خدا، انسان‌ و... تفسیری‌ عقل‌پذیر است‌ و چه‌ باید كردن‌های‌ عرفان‌ اصیل‌ در مقام‌ سیر و سلوك‌ اگرچه‌ طَوْری‌ ورای‌ طَوْر عقل‌ درمرتبه‌ شهود است‌ اما ضدّیت‌ با عقل‌ نداشته‌ و به‌ تعطیل‌ عقل‌ و قوای‌ ادراكی‌ نمی‌انجامد، بلكه‌ عقل‌ را به‌ جهاد و اجتهاد برتر فرا می‌خواند عرفان‌ ناب‌ محمّدی‌9 از ویژگی‌هایی‌ بهره‌مند است‌ كه‌ عقل‌ رشد یافته‌ و بی‌شائبه‌ پذیرای‌ آن‌ است‌؛ زیرا نه‌ افراط‌ و نه‌ تفریط‌ بلكه‌ معرفت‌ و عدالت‌ در آن‌ موج‌ می‌زند واساساً زبان‌ تفسیری‌ و تعلیمی‌ عرفان‌ ناب‌ «عقل‌» و تفسیر عقلانی‌ است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ «زبان‌ فلسفی‌» ظرف‌ معانی‌ واشارات‌ و بشارات‌ عرفانی‌ واقع‌ می‌شود و عرفان‌ برای‌ فلسفه‌ الهی‌ راه‌گشایی‌ و مسئله‌آفرینی‌ می‌كند و در حكمت‌ متعالیه‌ صدرایی‌، برهان‌ و عرفان‌ به‌ هم‌ نزدیك‌ می‌شوند تا «جداناپذیری‌» عرفان‌ و برهان‌ درسایه‌ سار شجره‌ طیّبه‌ قرآن‌ وعترت‌ تایید و تضمین‌ گردد.<br />
    عرفان‌ ناب‌ نبوی‌ از آسیب‌های‌ عقل‌ گریزی‌ واجتهاد ستیزی‌ كاملاً جدا و از خَبْط‌ و خطاهای‌ نظری‌ وعملی‌ عرفان‌ كاذب‌، ضد عقلی‌ و ضد اعتدالی‌ مبّرا و منزّه‌ است‌. به‌ همین‌ دلیل‌، عرفان‌ نبوی‌، «عرفانی‌ خردگرا» است‌ نه‌ «خردگریز»، عقل‌ ستاست‌ نه‌ عقل‌ ستیز و پیام‌ آن‌ این‌ است‌ كه‌:<br />
         نهادم‌ عقل‌ را ره‌ توشه‌ از می                                                                       ‌زشهره‌ هستی‌اش‌ كردم‌ روانه‌<br />
                                                                                                                                  (حافظ‌ شیرازی‌، بی‌تا، غزل‌ 143).<br />
<br />
 یا<br />
          این‌ خرد خام‌ به‌ میخانه‌ برتا                                                                         می‌لعل‌ آوردش‌ خون‌ به‌ جوش‌<br />
                                                                                                                                                    (پیشین‌، غزل‌ 120).<br />
<span style="color: #808000;">    پیامبر اكرم‌9 در سفارشی‌ به‌ علی‌7 فرمود: «یا علی‌! اذا تقرّب‌ العباد الی‌ خالقهم‌ بالبرّ فتقرِّب‌ الیه‌ بالعقل‌ تسبقهم‌؛ ای‌ علی‌! هنگامی‌ كه‌ بندگان‌ با عمل‌ نیك‌ به‌ سوی‌ آفریدگارشان‌ نزدیك‌ می‌شوند تو با اندیشیدن‌ و خردورزی‌ از آنها پیشی‌ بگیر»</span>. (طبرسی‌، 1411، ص‌ 251).<br />
منبع:تبیان]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[دانلود کتاب قصه اجنه]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1780.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 17:28:33 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1780.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان عزیز<br />
در این کتاب دو داستان جذاب در مورد برخورد اجنه با انسان ها است که اولی در مورد اجنه شیعه است که در مکه اول به زنهایی که در روز عاشورا مشغول عیش و نوش هستند توسط یک گدای سید اختطار می دهند و....<br />
و دومی نیز در مورد یک روحانی شیعه است که اجنه یهودی این روحانی را اذیت و ازار می دهند....<br />
لینک دانلود:<br />
<br />
<br />
<a href="http://www.divshare.com/download/7827074-391" target="_blank">http://www.divshare.com/download/7827074-391</a><br />
<br />
پسوورد : <a href="http://www.nooreaseman.com" target="_blank">http://www.nooreaseman.com</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان عزیز<br />
در این کتاب دو داستان جذاب در مورد برخورد اجنه با انسان ها است که اولی در مورد اجنه شیعه است که در مکه اول به زنهایی که در روز عاشورا مشغول عیش و نوش هستند توسط یک گدای سید اختطار می دهند و....<br />
و دومی نیز در مورد یک روحانی شیعه است که اجنه یهودی این روحانی را اذیت و ازار می دهند....<br />
لینک دانلود:<br />
<br />
<br />
<a href="http://www.divshare.com/download/7827074-391" target="_blank">http://www.divshare.com/download/7827074-391</a><br />
<br />
پسوورد : <a href="http://www.nooreaseman.com" target="_blank">http://www.nooreaseman.com</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[کتاب احكام اعتكاف (محمد حسين فلاح زاده )]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1779.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 16:42:21 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1779.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"> احكام اعتكاف<br />
<br />
(فقه و زندگى (5))<br />
<br />
(ستاد مركزى اعتكاف قم)<br />
<br />
محمد حسين فلاح زاده </span><br />
<blockquote><cite>نقل قول :</cite>سخن اول<br />
پيشگفتار<br />
ياد آورى:<br />
آشنايى با اعتكاف<br />
تعريف اعتكاف<br />
اقسام اعتكاف<br />
زمان اعتكاف<br />
شرايط اعتكاف<br />
شرايط معتكف:<br />
شرايط اعتكاف:<br />
نيت اعتكاف<br />
نيابت در اعتكاف<br />
ياد آورى:<br />
عدول از نيت اعتكاف<br />
روزه اعتكاف<br />
اجازه اعتكاف<br />
مدت اعتكاف<br />
مكان اعتكاف<br />
تعريف مسجد جامع<br />
حدود مسجد<br />
اعتكاف در دو مسجد<br />
خروج از مسجد<br />
محرمات اعتكاف<br />
توضيح محرمات اعتكاف<br />
قطع اعتكاف<br />
اقسام اعتكاف:<br />
قضاء و كفاره اعتكاف<br />
قضاء<br />
كفاره</blockquote>
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"> احكام اعتكاف<br />
<br />
(فقه و زندگى (5))<br />
<br />
(ستاد مركزى اعتكاف قم)<br />
<br />
محمد حسين فلاح زاده </span><br />
<blockquote><cite>نقل قول :</cite>سخن اول<br />
پيشگفتار<br />
ياد آورى:<br />
آشنايى با اعتكاف<br />
تعريف اعتكاف<br />
اقسام اعتكاف<br />
زمان اعتكاف<br />
شرايط اعتكاف<br />
شرايط معتكف:<br />
شرايط اعتكاف:<br />
نيت اعتكاف<br />
نيابت در اعتكاف<br />
ياد آورى:<br />
عدول از نيت اعتكاف<br />
روزه اعتكاف<br />
اجازه اعتكاف<br />
مدت اعتكاف<br />
مكان اعتكاف<br />
تعريف مسجد جامع<br />
حدود مسجد<br />
اعتكاف در دو مسجد<br />
خروج از مسجد<br />
محرمات اعتكاف<br />
توضيح محرمات اعتكاف<br />
قطع اعتكاف<br />
اقسام اعتكاف:<br />
قضاء و كفاره اعتكاف<br />
قضاء<br />
كفاره</blockquote>
]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آغاز ايام البيض (آداب  ،فوايد و اعمال اعتکاف)]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1778.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 15:55:52 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1778.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">اشاره</span></span><br />
<br />
يکي از شيوه­هاي اسلامي براي تربيت نفس و درمان سرکشي­هاي آن معتکف شدن در مساجد است که در ايامي خاص بسيار مورد توصيه قرار گرفته است. اين کار که از آن به اعتکاف ياد مي­شود آداب و شرايطي دارد که التزام به آنها باعث ثمربخشي اين عمل عبادي مي­شود و فوايد و نتايجي روحي و اخلاقي را براي فرد به ارمغان مي­آورد. در اين مقاله بعد از تعريف اعتکاف برخي از اين آداب و ثمرات حاصل از آنها از قول بزرگان اسلام ذکر مي­شود.<br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">معناي اعتکاف</span></span><br />
<br />
نکته: «[اعتکاف از ريشه&#93; عکوف، در لغت اقامت است، پائيدن به درنگ و آرام و در شرع پائيدن است در مسجد بروجه طاعت، و قربت نيت در آن شرطست. که قربت بي­نيت درست نيايد، و مسجد در آن شرطست که گفت: «وَأَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ.»[1&#93; بدان که معتکف چنان فرا نموده است که من از جهان گريخته­ام، و کرده همه سال را درمان­ساز آمده­ام، و درگاه [خدا&#93; را لزوم گرفته­ام، و آستانه بالين کرده­ام و خاک بستر، تا نيامرزي بازنگردم ازين در، لاجرم در خبر مي­آيد که چون معتکف بيرون آيد، او را گويند بيرون آي از گناه خويش چنان­که آن روز از مادر زادي».[2&#93;<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">فوائد و آثار اعتکاف</span></span><br />
<br />
حکمت: «از حضرت رسول ‌ـ صلي الله عليه و آله‌ـ روايت شده است که «خدا دوست دارد بنده پرهيزكار پنهان را» و فرمود: «بهترين مردمان مؤمني است که با مال و جان خود در راه خدا جهاد نمايد و بعد از او مردي است که در بيشه­اي از بيشه­ها گوشه­نشيني اختيار کند». از راه نجات از آن حضرت پرسيدند، فرمود: «در خانه خود بنشينيد و دين خود نگاه داريد و بر گناه خود گريه کنيد». از حضرت امام جعفر صادق(ع) منقول است که فرمود: «گوشه­نشين در حصن خدا متحصّن است و در حفظ و حمايت او محفوظ است. پس خوشا به حال او اگر در ظاهر و باطن از همه کس جدا و بيگانه باشد».[3&#93;<br />
<br />
نکته: «ربيع بن خثيم گويد که «اگر تواني در موضعي باشي که تو کسي را نشناسي و کسي هم تو را نشناسد چنان کن. و در گوشه­نشيني محافظت اعضاء و جوارح است از معاصي، و استراحت دل است، و سلامتي زندگاني است، و شکستن اسلحه شيطان است، و دوري از هر بدي است، و فراغت خاطر است، و هيچ پيغمبري و وصي پيغمبري نيست مگر اينکه در زماني گوشه­نشيني و عزلت اختيار کرده، يا در ابتداي زمان خود، يا در آخر آن». [عزلت فوائد ديگري هم دارد&#93; چون فراغت از براي عبادت و ذکر خدا و ياد او و انس به مناجات خدا و سير در ملکوت آسمان­ها و زمين و خلاصي از کثرت معاصي و آموختن اخلاق بد از مردم و استخلاص از فتنه و فساد مردم و مخاصمه و شرّ و ايذاي ايشان و قطع طمع مردم از او و...».[4&#93;<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">فايده تحمل گرسنگي در اعتکاف</span></span><br />
<br />
نکته: «از براي گرسنگي ثمرات بسيار و ثمرات بي­شماري است: دل را نوراني و روشن مي­گرداند، و آن را صفائي و رقّتي مي­بخشد. و ذهن را تند مي­کند. و آدمي به واسطه آن به لذّت مناجات پروردگار مي­رسد، و از ذکر و عبادات، مبتهج و شادمان مي­شود. و رَحم بر ارباب فقر و فاقه مي­آورد، و گرسنگي روز قيامت را متذکّر مي­گردد. و شکسته‌نفسي در او ظاهر مي­شود. و مواظبت بر عبادت و طاعت سهل و آسان مي­گردد. و شهوت معصيت را کم مي­کند. و خواب را که باعث تضييع روزگار و عمر... است کم مي­کند. و آدمي را خفيف‌المؤونه و سبکبار مي­گرداند، و به آن جهت فارغ ­البال و متمکّن از تهيه اسباب سفر قيامت مي­شود. و بدن را صحيح و امراض را دفع مي­کند».[5&#93;<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">اعمال و آداب اعتکاف</span></span><br />
<br />
نکته: «تفکّر در اعمال و رفتار گذشته و نظر به افق­هاي آينده از ديگر اعمال و آداب اعتکاف است و فوائدي دارد:<br />
<br />
«كَذَلِكَ يُبيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الايَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ».[6&#93;<br />
<br />
تفکّر سه قسم است: يکي حرام، يکي مستحب، يکي واجب؛ آنکه حرام است تفکّر است در ذات و صفات ربّ‌العزّه و در چرايي کار وي. اين تفکر حرام است و تخم حيرت و نقمت است، از آن جز تاريکي و گمراهي نزايد، و آنچه مستحب است تفکر در صنايع صانع است و در اقسام آلاء وي. از اين تفکر روشنايي دل زايد و قوت ايمان. و آنچه واجب است تفکر در کردار و گفتار خويش است، بينديشد که کردارش چونَست و گفتارش چيست؟ بر وفق شرع است يا بر وفق طبع؟ اتّباع است يا ابتداع،[7&#93; اخلاص است يا ريا؟ اين تفکر است که در خبر مي­آيد «تفکر ساعة خير من عبادة سنة» و روايت شده من عبادة سبعين سنة يعني تفکر يک ساعت بهتر از عبادت 70 سال است».[8&#93;<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><br />
قرب به خدا در سايه دعا</span></span><br />
<br />
حکمت: «وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ...»[9&#93; مي­گويد چون بندگان من مرا از تو پرسند، آن بندگاني که به حلقه حرمت ما درآويختند، و در کوي ما گريختند، هر چه دون ماست گذاشتند و خدمت ما برداشتند، با ما گرويدند و از اسباب بپريدند، عمامه بلا بر سر پيچيدند و مهر ما به جان و دل خريدند، عاشق در وجود آمدند و با عشق بيرون شدند. اين چنين بندگان، و اين چنين دوستان چون مرا از تو پرسند و نشان ما از تو طلبند، بدان که من به ايشان نزديکم ناخوانده و ناجسته. من به بندگان نزديکم، نزديکان را دوست دارم، خوانندگان را پاسخ کُنم، جويندگان را به خود راه دهم، متقربان را بپسندم. بنده من! به من نزديک شو تا به تو نزديک شوم، بنده من! تو مرا مي­خواني من اجابت مي­کنم. من نيز تو را بر نصرت دين خود مي­خوانم، اجابت کن، بنده من! دري برگشاي تا دري برگشايم، درِ دعا برگشاي تا درِ اجابت برگشايم، درِ إنابت[10&#93; برگشاي تا درِ بشارت برگشايم، درِ مجاهدت برگشاي تا درِ هدايت برگشايم، درِ توکل برگشاي تا در کفايت برگشايم، در استغفار برگشاي تا در مغفرت برگشايم».[11&#93;<br />
<br />
حکايت: «[حضرت موسي(ع) چون نداي ربّ‌العالمين در وادي طور شنيد&#93; بي­قرار شد، طاقتش برسيد و صبرش برميد ـ صبر با مهر کي برآيد، جاويد دست مهر صبر ربايد ـ موسي(ع) از سر سوز و وله و بي­طاقتي گفت خواننده را شنوانيدي، کجايت جويم؟ ندا آمد که اي موسي چنان­که خواهي مي­جوي، که من با توأم، نزديک­ترم به تو از جان تو در کالبد تو، و از رگ جان تو به تو وز سخن تو به دهن تو».[12&#93;<br />
<br />
[1&#93; . بقره: 187.<br />
<br />
[2&#93; . کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، صص 506 و507.<br />
<br />
[3&#93; . معراج السعادة، صص 620 و621.<br />
<br />
[4&#93; . همان، ص 621.<br />
<br />
[5&#93;. همان، ص 247.<br />
<br />
[6&#93; بقره: 219. اين چنين خداوند نشانه‌هايش را براي شما آشكار مي‌كند تا باشد كه تفكر كنيد.<br />
<br />
[7&#93;. ابتداع: بدعت.<br />
<br />
[8&#93;. کشف الاسرار، ج 1، ص 726.<br />
<br />
[9&#93;. بقره: 186. هرگاه بندگان من درباره من از تو سؤال كنند [بگو: &#93;كه من نزديكم و خواندن خواهانم را هنگامي كه مرا مي‌خواند اجابت مي‌كنم.<br />
<br />
[10&#93;. انابت: توبه و بازگشت.<br />
<br />
[11&#93;. کشف الاسرار و عدة الأبرار، ج 1، ص 507و509.<br />
<br />
[12&#93;. همان، ج 1، ص 508.<br />
<br />
===================<br />
منبع : سایت حوزه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">اشاره</span></span><br />
<br />
يکي از شيوه­هاي اسلامي براي تربيت نفس و درمان سرکشي­هاي آن معتکف شدن در مساجد است که در ايامي خاص بسيار مورد توصيه قرار گرفته است. اين کار که از آن به اعتکاف ياد مي­شود آداب و شرايطي دارد که التزام به آنها باعث ثمربخشي اين عمل عبادي مي­شود و فوايد و نتايجي روحي و اخلاقي را براي فرد به ارمغان مي­آورد. در اين مقاله بعد از تعريف اعتکاف برخي از اين آداب و ثمرات حاصل از آنها از قول بزرگان اسلام ذکر مي­شود.<br />
<br />
<span style="font-size: medium;"><span style="font-weight: bold;">معناي اعتکاف</span></span><br />
<br />
نکته: «[اعتکاف از ريشه] عکوف، در لغت اقامت است، پائيدن به درنگ و آرام و در شرع پائيدن است در مسجد بروجه طاعت، و قربت نيت در آن شرطست. که قربت بي­نيت درست نيايد، و مسجد در آن شرطست که گفت: «وَأَنتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ.»[1] بدان که معتکف چنان فرا نموده است که من از جهان گريخته­ام، و کرده همه سال را درمان­ساز آمده­ام، و درگاه [خدا] را لزوم گرفته­ام، و آستانه بالين کرده­ام و خاک بستر، تا نيامرزي بازنگردم ازين در، لاجرم در خبر مي­آيد که چون معتکف بيرون آيد، او را گويند بيرون آي از گناه خويش چنان­که آن روز از مادر زادي».[2]<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">فوائد و آثار اعتکاف</span></span><br />
<br />
حکمت: «از حضرت رسول ‌ـ صلي الله عليه و آله‌ـ روايت شده است که «خدا دوست دارد بنده پرهيزكار پنهان را» و فرمود: «بهترين مردمان مؤمني است که با مال و جان خود در راه خدا جهاد نمايد و بعد از او مردي است که در بيشه­اي از بيشه­ها گوشه­نشيني اختيار کند». از راه نجات از آن حضرت پرسيدند، فرمود: «در خانه خود بنشينيد و دين خود نگاه داريد و بر گناه خود گريه کنيد». از حضرت امام جعفر صادق(ع) منقول است که فرمود: «گوشه­نشين در حصن خدا متحصّن است و در حفظ و حمايت او محفوظ است. پس خوشا به حال او اگر در ظاهر و باطن از همه کس جدا و بيگانه باشد».[3]<br />
<br />
نکته: «ربيع بن خثيم گويد که «اگر تواني در موضعي باشي که تو کسي را نشناسي و کسي هم تو را نشناسد چنان کن. و در گوشه­نشيني محافظت اعضاء و جوارح است از معاصي، و استراحت دل است، و سلامتي زندگاني است، و شکستن اسلحه شيطان است، و دوري از هر بدي است، و فراغت خاطر است، و هيچ پيغمبري و وصي پيغمبري نيست مگر اينکه در زماني گوشه­نشيني و عزلت اختيار کرده، يا در ابتداي زمان خود، يا در آخر آن». [عزلت فوائد ديگري هم دارد] چون فراغت از براي عبادت و ذکر خدا و ياد او و انس به مناجات خدا و سير در ملکوت آسمان­ها و زمين و خلاصي از کثرت معاصي و آموختن اخلاق بد از مردم و استخلاص از فتنه و فساد مردم و مخاصمه و شرّ و ايذاي ايشان و قطع طمع مردم از او و...».[4]<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">فايده تحمل گرسنگي در اعتکاف</span></span><br />
<br />
نکته: «از براي گرسنگي ثمرات بسيار و ثمرات بي­شماري است: دل را نوراني و روشن مي­گرداند، و آن را صفائي و رقّتي مي­بخشد. و ذهن را تند مي­کند. و آدمي به واسطه آن به لذّت مناجات پروردگار مي­رسد، و از ذکر و عبادات، مبتهج و شادمان مي­شود. و رَحم بر ارباب فقر و فاقه مي­آورد، و گرسنگي روز قيامت را متذکّر مي­گردد. و شکسته‌نفسي در او ظاهر مي­شود. و مواظبت بر عبادت و طاعت سهل و آسان مي­گردد. و شهوت معصيت را کم مي­کند. و خواب را که باعث تضييع روزگار و عمر... است کم مي­کند. و آدمي را خفيف‌المؤونه و سبکبار مي­گرداند، و به آن جهت فارغ ­البال و متمکّن از تهيه اسباب سفر قيامت مي­شود. و بدن را صحيح و امراض را دفع مي­کند».[5]<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;">اعمال و آداب اعتکاف</span></span><br />
<br />
نکته: «تفکّر در اعمال و رفتار گذشته و نظر به افق­هاي آينده از ديگر اعمال و آداب اعتکاف است و فوائدي دارد:<br />
<br />
«كَذَلِكَ يُبيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الايَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ».[6]<br />
<br />
تفکّر سه قسم است: يکي حرام، يکي مستحب، يکي واجب؛ آنکه حرام است تفکّر است در ذات و صفات ربّ‌العزّه و در چرايي کار وي. اين تفکر حرام است و تخم حيرت و نقمت است، از آن جز تاريکي و گمراهي نزايد، و آنچه مستحب است تفکر در صنايع صانع است و در اقسام آلاء وي. از اين تفکر روشنايي دل زايد و قوت ايمان. و آنچه واجب است تفکر در کردار و گفتار خويش است، بينديشد که کردارش چونَست و گفتارش چيست؟ بر وفق شرع است يا بر وفق طبع؟ اتّباع است يا ابتداع،[7] اخلاص است يا ريا؟ اين تفکر است که در خبر مي­آيد «تفکر ساعة خير من عبادة سنة» و روايت شده من عبادة سبعين سنة يعني تفکر يک ساعت بهتر از عبادت 70 سال است».[8]<br />
<br />
<span style="font-weight: bold;"><span style="font-size: medium;"><br />
قرب به خدا در سايه دعا</span></span><br />
<br />
حکمت: «وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ...»[9] مي­گويد چون بندگان من مرا از تو پرسند، آن بندگاني که به حلقه حرمت ما درآويختند، و در کوي ما گريختند، هر چه دون ماست گذاشتند و خدمت ما برداشتند، با ما گرويدند و از اسباب بپريدند، عمامه بلا بر سر پيچيدند و مهر ما به جان و دل خريدند، عاشق در وجود آمدند و با عشق بيرون شدند. اين چنين بندگان، و اين چنين دوستان چون مرا از تو پرسند و نشان ما از تو طلبند، بدان که من به ايشان نزديکم ناخوانده و ناجسته. من به بندگان نزديکم، نزديکان را دوست دارم، خوانندگان را پاسخ کُنم، جويندگان را به خود راه دهم، متقربان را بپسندم. بنده من! به من نزديک شو تا به تو نزديک شوم، بنده من! تو مرا مي­خواني من اجابت مي­کنم. من نيز تو را بر نصرت دين خود مي­خوانم، اجابت کن، بنده من! دري برگشاي تا دري برگشايم، درِ دعا برگشاي تا درِ اجابت برگشايم، درِ إنابت[10] برگشاي تا درِ بشارت برگشايم، درِ مجاهدت برگشاي تا درِ هدايت برگشايم، درِ توکل برگشاي تا در کفايت برگشايم، در استغفار برگشاي تا در مغفرت برگشايم».[11]<br />
<br />
حکايت: «[حضرت موسي(ع) چون نداي ربّ‌العالمين در وادي طور شنيد] بي­قرار شد، طاقتش برسيد و صبرش برميد ـ صبر با مهر کي برآيد، جاويد دست مهر صبر ربايد ـ موسي(ع) از سر سوز و وله و بي­طاقتي گفت خواننده را شنوانيدي، کجايت جويم؟ ندا آمد که اي موسي چنان­که خواهي مي­جوي، که من با توأم، نزديک­ترم به تو از جان تو در کالبد تو، و از رگ جان تو به تو وز سخن تو به دهن تو».[12]<br />
<br />
[1] . بقره: 187.<br />
<br />
[2] . کشف الاسرار و عدة الابرار، ج 1، صص 506 و507.<br />
<br />
[3] . معراج السعادة، صص 620 و621.<br />
<br />
[4] . همان، ص 621.<br />
<br />
[5]. همان، ص 247.<br />
<br />
[6] بقره: 219. اين چنين خداوند نشانه‌هايش را براي شما آشكار مي‌كند تا باشد كه تفكر كنيد.<br />
<br />
[7]. ابتداع: بدعت.<br />
<br />
[8]. کشف الاسرار، ج 1، ص 726.<br />
<br />
[9]. بقره: 186. هرگاه بندگان من درباره من از تو سؤال كنند [بگو: ]كه من نزديكم و خواندن خواهانم را هنگامي كه مرا مي‌خواند اجابت مي‌كنم.<br />
<br />
[10]. انابت: توبه و بازگشت.<br />
<br />
[11]. کشف الاسرار و عدة الأبرار، ج 1، ص 507و509.<br />
<br />
[12]. همان، ج 1، ص 508.<br />
<br />
===================<br />
منبع : سایت حوزه]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[[تفسیر‌ نمونه&#93; سوره حمد]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1777.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 15:30:56 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1777.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: center;"><span style="color: #006400;"><span style="font-weight: bold;">تفسیر‌ نمونه - جلد ۱ - سوره حمد</span></span></div></span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: medium;"><div style="text-align: center;"><span style="color: #006400;"><span style="font-weight: bold;">تفسیر‌ نمونه - جلد ۱ - سوره حمد</span></span></div></span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خاطراتی از شهید بابایی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1776.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 14:36:59 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1776.html</guid>
			<description><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">بسمه تعالی</span></span></span></div>
<br />
دوستان سلام<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://seyyedi.persiangig.com/image/babaei.jpg" border="0" alt="[تصوير: babaei.jpg&#93;" /></div>
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">عباس بابایی</div></span></span></span><br />
در سال 1329 در قزویند متولد شد. پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه در سال 1348 برای تحصیل در دانشکده خلبانی داوطلب شد. جالب اینکه در همان سال در رشته پزشکی قبول شده بود. اما خلبانی را به پزشکی ترجیح داد. شهید بابایی پس از طی مراجل مقدماتی آموزش خلبانی، جهت تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد و در سال 1351 با موفقیت به ایران بازگشت.<br />
ایشان در 1360/5/7 به درجه سرهنگ دومی ارتقا یافت و در 1362/9/9 ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی، مسئول معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش شد. شهید بابایی پس از اخذ درجه سرتیپی در 1366/2/8 در نیمه مرداد ماه همان سال همزمان با عید قربان در حین عملیات به شهادت رسید. از این شهید 37 ساله سه فرزند به نامهای شلما، حسین و محمد به یادگار مانده است.<br />
<br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">دوری از شیطان با دویدن</div></span></span></span><br />
وقتی کلنل "باکستر" فرمانده پایگاه هوایی واقع در آمریکا به همراه همسرش، عباس را می بیند که در ساعت 2 بعد از نیمه شب در محوطه چمن پایگاه مشغول دویدن است او را صدا زده و علت این کار را از او می پرسد که عباس در جواب می گوید: « <span style="font-weight: bold;">مسائلی در اطراف من می گذرد که گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بکشاند*. در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم یا دوش آب سرد بگیریم.</span> » فردای آن روز در بولتن خبری پایگاه هوایی "ریس" این مطلب توجه همه را به خود جلب کرد: « دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور کند. »<br />
<span style="font-weight: bold;">*</span> منظور شهید بابایی بی بند و باری اخلاقی و مفاسد موجود در آمریکا بوده است.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">میهمانی زننده</div></span></span></span><br />
یکی از دوستان شهید بابایی، او و همسرش را به میهمانی دعوت می کند و با توجه به شناخت و روحیات شهید به دروغ به او می گوید که میهمانی ساده و مختصر است، در حالیکه آن میهمانی به مناسبت سالگرد ازدواج میزبان فراهم شده بود. همسر شهید بابایی نقل می کند: « پس از ورود به مجلس و مشاهده وضع زننده حاکم بر آن، یک لحظه عباس را دیدم که صورتش سرخ شده بود.<br />
او کم کم تحمل خود را از دست داد و با عذر خواهی از دوستش، مجلس را ترک و به طرف خانه حرکت نمودیم. وقتی وارد خانه شدیم بغض عباس ترکید و دائم خود را سرزنش می کرد. بعد از چند لحظه وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن نمود. <span style="font-weight: bold;">او گریه می کرد و قرآن می خواند</span>. او از این ناراحت بود که چرا در آن میهمانی شرکت کرده و با خواندن قرآن می خواست قلب و روح خود را آرام کند و تسلی بخشد. »<br />
<br />
<span style="color: #1E90FF;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">
عاشق حقیقی</div></span></span></span><br />
نمازهای عباس با آرامش خاصی همراه بود. او بعضی مواقع آیه « ایاک نعبد و ایاک نستعین » را هفت هشت بار با گریه تکرار می کرد. آخرین بار که به خانه ما آمد، سخنانش بوی عاشق واقعی را می داد. او گفت: « وقتی اذان صبح می شود، پس از اینکه وضو گرفتی، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا، این دستت را روی سر من بگذار و تا صبح فردا آن را برندار. » وقتی دلیل این کار را از او پرسیدم گفت: « <span style="font-weight: bold;">اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد</span>. »<br />
<br />
<span style="color: #FFA500;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">بیوک و پیکان</div></span></span></span><br />
با پیکان به همراه شهید بابایی و دو نفر دیگر از دوستان به طرف یزد حرکت کردیم. به علت تنگی جا و احساس خستگی اعتراض کردم و گفتم: « ماشین چون پیکان است، جا تنگ است ولی اگر بیوک بود راحت تر بودیم و زودتر می رسیدیم. » شهید بابایی گفت: « برادر من! من هم می دانم که بیوک از پیکان و کباب بره از نان خشک بهتره، ولی فکر می کنم وقتی سوار پیکان هستیم و برای کسی که کنار خیابان ایستاده و از سرما می لرزد، بهانه می آوریم که جا نداریم و عجله داریم. حالا اگر بیوک سوار شویم به تدریج خواهیم گفت که این بابا بو می دهد و اصلاً نباید سوارش کرد. ا<span style="font-weight: bold;">ن شاءالله اگر ما هم روزی به آن درجه از تقوا برسیم که اگر بنز هم سوار شدیم، هوای نفس ما را نگیرد، مطمئن باشید سوار بنز هم خواهیم شد</span>. »<br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">دعاخوان مسجد حسین آباد</div></span></span></span><br />
بر حسب اتفاق در یک شب جمعه به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم. مراسم دعای کمیل برپا بود و صدای کسی که دعا را می خواند بسیار آشنا. بعد از اتمام دعا و روشن شدن چراغها، با کمال تعجب دیدم کسی که دعا را می خواند شهید بابایی بود. جلو رفتم و پس از سلام گفتم: « جناب سرهنگ! قبول باشد ان شاءالله ». کسانی که اطراف ما بودند با شنیدن نام سرهنگ، به شهید بابایی نگاه کردند. ظاهراً ایشان ناراحت شده بود و به من گفت: « <span style="font-weight: bold;">کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی</span> ». بعداً متوجه شدم که تا آن لحظه اهل مسجد شهید بابایی را نمی شناختند. ایشان هر شب جمعه به عنوان فردی عادی، دعای کمیل آن مسجد را می خوانده است. بعد از آن او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند چون دوست داشت ناشناس بماند.<br />
<br />
<span style="color: #696969;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">لایروبی منبع آب</div></span></span></span><br />
یک بار هنگامی که به همراه شهید بابایی و تعدادی سرباز مشغول لایروبی منبع های آب بودیم، دو افسر ارشد به طرف ما آمده و اظهار داشتند که به ماموریت آمده ایم و مسئول مهمانسرا به ما گفت که برای گرفتن اتاق اختصاصی باید دستور فرمانده پایگاه را بیاوریم. ما را به این جا راهنمایی کردند. شهید بابایی که داخل منبع بود و در حالی که لجن به روی صورت و سر او نشسته بود از منبع بیرون آمد و گفت: « برادرجان! بفرمایید چه امری دارید؟ » یکی از آنها گفت: « آقا جان! چند بار بگویم، ما با جناب سرهنگ بابایی کار داریم. » شهید بابایی در حال که لجن های دستش را پاک می کرد گفت: « <span style="font-weight: bold;">بابایی من هستم، اگر امری دارید در خدمت حاضرم</span>. » آن دو افسر در حالی که به شدت دچار شگفتی شده بودند، نمی دانستند چه بگویند. یکی از آنها که شرم از سر و رویش می بارید گفت: « قربان کاری نداریم. آمدیم تا اگر شما کاری دارید، انجام دهیم. »<br />
<br />
علی علی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: center;"><span style="color: #0000CD;"><span style="font-size: x-large;"><span style="font-weight: bold;">بسمه تعالی</span></span></span></div>
<br />
دوستان سلام<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://seyyedi.persiangig.com/image/babaei.jpg" border="0" alt="[تصوير: babaei.jpg]" /></div>
<br />
<span style="color: #FF0000;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">عباس بابایی</div></span></span></span><br />
در سال 1329 در قزویند متولد شد. پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه در سال 1348 برای تحصیل در دانشکده خلبانی داوطلب شد. جالب اینکه در همان سال در رشته پزشکی قبول شده بود. اما خلبانی را به پزشکی ترجیح داد. شهید بابایی پس از طی مراجل مقدماتی آموزش خلبانی، جهت تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد و در سال 1351 با موفقیت به ایران بازگشت.<br />
ایشان در 1360/5/7 به درجه سرهنگ دومی ارتقا یافت و در 1362/9/9 ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی، مسئول معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش شد. شهید بابایی پس از اخذ درجه سرتیپی در 1366/2/8 در نیمه مرداد ماه همان سال همزمان با عید قربان در حین عملیات به شهادت رسید. از این شهید 37 ساله سه فرزند به نامهای شلما، حسین و محمد به یادگار مانده است.<br />
<br />
<span style="color: #800000;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">دوری از شیطان با دویدن</div></span></span></span><br />
وقتی کلنل "باکستر" فرمانده پایگاه هوایی واقع در آمریکا به همراه همسرش، عباس را می بیند که در ساعت 2 بعد از نیمه شب در محوطه چمن پایگاه مشغول دویدن است او را صدا زده و علت این کار را از او می پرسد که عباس در جواب می گوید: « <span style="font-weight: bold;">مسائلی در اطراف من می گذرد که گاهی موجب می شود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بکشاند*. در دین ما توصیه شده که در چنین مواقعی بدویم یا دوش آب سرد بگیریم.</span> » فردای آن روز در بولتن خبری پایگاه هوایی "ریس" این مطلب توجه همه را به خود جلب کرد: « دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور کند. »<br />
<span style="font-weight: bold;">*</span> منظور شهید بابایی بی بند و باری اخلاقی و مفاسد موجود در آمریکا بوده است.<br />
<br />
<span style="color: #FF1493;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">میهمانی زننده</div></span></span></span><br />
یکی از دوستان شهید بابایی، او و همسرش را به میهمانی دعوت می کند و با توجه به شناخت و روحیات شهید به دروغ به او می گوید که میهمانی ساده و مختصر است، در حالیکه آن میهمانی به مناسبت سالگرد ازدواج میزبان فراهم شده بود. همسر شهید بابایی نقل می کند: « پس از ورود به مجلس و مشاهده وضع زننده حاکم بر آن، یک لحظه عباس را دیدم که صورتش سرخ شده بود.<br />
او کم کم تحمل خود را از دست داد و با عذر خواهی از دوستش، مجلس را ترک و به طرف خانه حرکت نمودیم. وقتی وارد خانه شدیم بغض عباس ترکید و دائم خود را سرزنش می کرد. بعد از چند لحظه وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن نمود. <span style="font-weight: bold;">او گریه می کرد و قرآن می خواند</span>. او از این ناراحت بود که چرا در آن میهمانی شرکت کرده و با خواندن قرآن می خواست قلب و روح خود را آرام کند و تسلی بخشد. »<br />
<br />
<span style="color: #1E90FF;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">
عاشق حقیقی</div></span></span></span><br />
نمازهای عباس با آرامش خاصی همراه بود. او بعضی مواقع آیه « ایاک نعبد و ایاک نستعین » را هفت هشت بار با گریه تکرار می کرد. آخرین بار که به خانه ما آمد، سخنانش بوی عاشق واقعی را می داد. او گفت: « وقتی اذان صبح می شود، پس از اینکه وضو گرفتی، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا، این دستت را روی سر من بگذار و تا صبح فردا آن را برندار. » وقتی دلیل این کار را از او پرسیدم گفت: « <span style="font-weight: bold;">اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد</span>. »<br />
<br />
<span style="color: #FFA500;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">بیوک و پیکان</div></span></span></span><br />
با پیکان به همراه شهید بابایی و دو نفر دیگر از دوستان به طرف یزد حرکت کردیم. به علت تنگی جا و احساس خستگی اعتراض کردم و گفتم: « ماشین چون پیکان است، جا تنگ است ولی اگر بیوک بود راحت تر بودیم و زودتر می رسیدیم. » شهید بابایی گفت: « برادر من! من هم می دانم که بیوک از پیکان و کباب بره از نان خشک بهتره، ولی فکر می کنم وقتی سوار پیکان هستیم و برای کسی که کنار خیابان ایستاده و از سرما می لرزد، بهانه می آوریم که جا نداریم و عجله داریم. حالا اگر بیوک سوار شویم به تدریج خواهیم گفت که این بابا بو می دهد و اصلاً نباید سوارش کرد. ا<span style="font-weight: bold;">ن شاءالله اگر ما هم روزی به آن درجه از تقوا برسیم که اگر بنز هم سوار شدیم، هوای نفس ما را نگیرد، مطمئن باشید سوار بنز هم خواهیم شد</span>. »<br />
<br />
<span style="color: #006400;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">دعاخوان مسجد حسین آباد</div></span></span></span><br />
بر حسب اتفاق در یک شب جمعه به مسجد حسین آباد اصفهان رفتم. مراسم دعای کمیل برپا بود و صدای کسی که دعا را می خواند بسیار آشنا. بعد از اتمام دعا و روشن شدن چراغها، با کمال تعجب دیدم کسی که دعا را می خواند شهید بابایی بود. جلو رفتم و پس از سلام گفتم: « جناب سرهنگ! قبول باشد ان شاءالله ». کسانی که اطراف ما بودند با شنیدن نام سرهنگ، به شهید بابایی نگاه کردند. ظاهراً ایشان ناراحت شده بود و به من گفت: « <span style="font-weight: bold;">کاش واژه سرهنگ را نمی گفتی</span> ». بعداً متوجه شدم که تا آن لحظه اهل مسجد شهید بابایی را نمی شناختند. ایشان هر شب جمعه به عنوان فردی عادی، دعای کمیل آن مسجد را می خوانده است. بعد از آن او دیگر در آن مسجد دعای کمیل نخواند چون دوست داشت ناشناس بماند.<br />
<br />
<span style="color: #696969;"><span style="font-size: large;"><span style="font-weight: bold;"><div style="text-align: center;">لایروبی منبع آب</div></span></span></span><br />
یک بار هنگامی که به همراه شهید بابایی و تعدادی سرباز مشغول لایروبی منبع های آب بودیم، دو افسر ارشد به طرف ما آمده و اظهار داشتند که به ماموریت آمده ایم و مسئول مهمانسرا به ما گفت که برای گرفتن اتاق اختصاصی باید دستور فرمانده پایگاه را بیاوریم. ما را به این جا راهنمایی کردند. شهید بابایی که داخل منبع بود و در حالی که لجن به روی صورت و سر او نشسته بود از منبع بیرون آمد و گفت: « برادرجان! بفرمایید چه امری دارید؟ » یکی از آنها گفت: « آقا جان! چند بار بگویم، ما با جناب سرهنگ بابایی کار داریم. » شهید بابایی در حال که لجن های دستش را پاک می کرد گفت: « <span style="font-weight: bold;">بابایی من هستم، اگر امری دارید در خدمت حاضرم</span>. » آن دو افسر در حالی که به شدت دچار شگفتی شده بودند، نمی دانستند چه بگویند. یکی از آنها که شرم از سر و رویش می بارید گفت: « قربان کاری نداریم. آمدیم تا اگر شما کاری دارید، انجام دهیم. »<br />
<br />
علی علی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[قرآن برای موبایل]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1775.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 14:31:10 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1775.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-size: xx-large;"><br />
قرآن برای موبایل<br />
</span><br />
لینک دانلود:<br />
<a href="http://vorojax.parsaspace.com/hamrah-quran.zip" target="_blank">http://vorojax.parsaspace.com/hamrah-quran.zip</a><br />
اگر از لینک بالا موفق نشدید دریافت کنید از لینک زیر بگیرد:<br />
<a href="http://www.divshare.com/download/7826334-de6" target="_blank">http://www.divshare.com/download/7826334-de6</a><br />
اگر از لینک بالا موفق نشدید دریافت کنید از لینک زیر بگیرد:<br />
<a href="http://vorojaxx.persiangig.com/document/hamrah-quran.zip" target="_blank">http://vorojaxx.persiangig.com/document/...-quran.zip</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-size: xx-large;"><br />
قرآن برای موبایل<br />
</span><br />
لینک دانلود:<br />
<a href="http://vorojax.parsaspace.com/hamrah-quran.zip" target="_blank">http://vorojax.parsaspace.com/hamrah-quran.zip</a><br />
اگر از لینک بالا موفق نشدید دریافت کنید از لینک زیر بگیرد:<br />
<a href="http://www.divshare.com/download/7826334-de6" target="_blank">http://www.divshare.com/download/7826334-de6</a><br />
اگر از لینک بالا موفق نشدید دریافت کنید از لینک زیر بگیرد:<br />
<a href="http://vorojaxx.persiangig.com/document/hamrah-quran.zip" target="_blank">http://vorojaxx.persiangig.com/document/...-quran.zip</a>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تصمیم گیری در مورد قالب و هدر]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1774.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 14:04:25 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1774.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان عزیز<br />
قالب خوب هست یا عوضش کنم<br />
رای من و کاظم اینه که خوبه یکی از کاربران هم میگه خوب نیست!<br />
منظر رای های شما عزیزان هستم<br />
در مورد هدر هم امین جان نظرش اینه برای هر سایز یک هدر داشته باشیم و نظر من هم این است که برای تمام سایز های یک هدر 600 در 800 داشته باشیم.<br />
نظرات خود را اعلام نمایید با تشکر<br />
یا علی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان عزیز<br />
قالب خوب هست یا عوضش کنم<br />
رای من و کاظم اینه که خوبه یکی از کاربران هم میگه خوب نیست!<br />
منظر رای های شما عزیزان هستم<br />
در مورد هدر هم امین جان نظرش اینه برای هر سایز یک هدر داشته باشیم و نظر من هم این است که برای تمام سایز های یک هدر 600 در 800 داشته باشیم.<br />
نظرات خود را اعلام نمایید با تشکر<br />
یا علی]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[گوشت گاو مکروه هست؟!!]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1773.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 10:58:05 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1773.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان<br />
دریکی از کتب نوشته بود که خوردن گوشت گاو ( یا گوساله) مکروه هست؟!!!<br />
حقیقت داره؟<br />
اگر حقیقت داشته باشه این مسئله و حکم , بر اساس مرجعیت علمی عالمان و فتوا دادن آنها نتیچه گیری شده یا نه بر اساس<span style="color: #FF4500;"> روایات</span> و <span style="color: #FF0000;">احکام کلی ثابت</span> ؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان<br />
دریکی از کتب نوشته بود که خوردن گوشت گاو ( یا گوساله) مکروه هست؟!!!<br />
حقیقت داره؟<br />
اگر حقیقت داشته باشه این مسئله و حکم , بر اساس مرجعیت علمی عالمان و فتوا دادن آنها نتیچه گیری شده یا نه بر اساس<span style="color: #FF4500;"> روایات</span> و <span style="color: #FF0000;">احکام کلی ثابت</span> ؟]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[امام زمان]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1772.html</link>
			<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 09:12:44 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1772.html</guid>
			<description><![CDATA[سلام دوستان گفتم که دیگه حرف مذهبی نم زنم اما این حرفم یه جورای مذهبی سیاسیه البته شما گفتید این یک سایت آزاده فقط می خوام بدونید که هر گردی گردو نیست راستش چند روز قبل یکی از دوستان کتابی را برای من ایمیل کرد به نام <span style="font-size: large;">شخصیت های زمان ظهور </span>در صحفه 45 پاگراف دوم یه نکته نظر من را به خودش جلب کرد عین متن کتاب را می نویسم <span style="font-size: x-large;">:(این شخص فرمانده یا رئس نیرو های ایرانیبا مشخصاتی که شبیه احمدی نژاد رئس جمهوری ایران سبزه باریش کم و از اهالی ری یا اطراف تهران می باشد و در احادیث دیگری گفته شده او متوسط القامه است .) </span>جالبه نه اسم هم برده چقدر خرافه گری البته این کتاب طبق گفته دوستم توی بسیج یا جاهای دیگر گیر می آید نظر شما چیه آیا این خرافه گری نیست .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[سلام دوستان گفتم که دیگه حرف مذهبی نم زنم اما این حرفم یه جورای مذهبی سیاسیه البته شما گفتید این یک سایت آزاده فقط می خوام بدونید که هر گردی گردو نیست راستش چند روز قبل یکی از دوستان کتابی را برای من ایمیل کرد به نام <span style="font-size: large;">شخصیت های زمان ظهور </span>در صحفه 45 پاگراف دوم یه نکته نظر من را به خودش جلب کرد عین متن کتاب را می نویسم <span style="font-size: x-large;">:(این شخص فرمانده یا رئس نیرو های ایرانیبا مشخصاتی که شبیه احمدی نژاد رئس جمهوری ایران سبزه باریش کم و از اهالی ری یا اطراف تهران می باشد و در احادیث دیگری گفته شده او متوسط القامه است .) </span>جالبه نه اسم هم برده چقدر خرافه گری البته این کتاب طبق گفته دوستم توی بسیج یا جاهای دیگر گیر می آید نظر شما چیه آیا این خرافه گری نیست .]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[سیره عملی امام حسن عسكری(ع)]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1771.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 22:01:03 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1771.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نیز همچون پدران بزرگوار خویش كوشش می كرد سیره او به صورت تمام و كمال احیاگر سنت خدا و رسول او باشد. سیره عملی این بزرگوار نیز نشانگر تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر این امام همام ـ علیه السلام ـ در جهت برپایی و دست یابی به این هدف مهم می باشد. كه اینك به بخشی از سیره عملی این امام ـ علیه السلام ـ می پردازیم. <br />
محمد بن حمزه سروری گفت: نامه ای توسط ابوهاشم داودبن هاشم جعفری كه با من دوست بود برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتم. چون خیلی دست تنگ شده بودم درخواست كردم دعا بفرمائید شاید خداوند وسعتی به من عنایت كند جواب نامه به وسیله ابو هاشم از طرف حضرت رسید. <br />
امام ـ علیه السلام ـ نوشته بود: خداوند ترا بی نیاز كرد، پسر عمویت یحیی ابن حمزه از دنیا رفت، مبلغ صد هزار درهم به تو ارث می رسد، در آتیه نزدیكی برایت می آورند. <br />
خدا را سپاسگزاری كن ولی متوجه باش از روی اقتصاد و میانه روی زندگی كنی مبادا اسراف نمایی زیرا اسراف عملی شیطانی است. <br />
بعد از چند روز شخصی از حران آمد اسنادی مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. در نامه ای كه به آنها ضمیمه بود اطلاع داده بودند یحیی بن حمزه در فلان تاریخ فوت شده است. <br />
تاریخ فوت او مطابق با روزی بود كه ابوهاشم نامه حضرت عسكری را به من رسانید. تنگدستی ام برطرف شد حقوق خدایی كه در آن مال بود خارج نموده به اهلش رسانیدم و نسبت به برادران دینی خود كمكهایی نیز كردم پس از آن مطابق دستور امام از روی اقتصاد به زندگی خود ادامه دادم.[1&#93; <br />
ابوجعفر محمد بن عیسی می گوید: یك بار در مسجد زبید واقع در بازار شهر سامرا جوانی را مشاهده كردم كه می گفتند هاشمی و از فرزندان موسی بن عیسی است. من مشغول نماز شدم وقتی سلام نماز را دادم همان جوان هاشمی رو به من كرد و گفت: من قمی هستم ولی هم اكنون در كوفه در جوار مسجد امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ زندگی می كنم. او به من گفت: آیا خانه موسی بن عیسی را در كوفه می شناسی؟ گفتم: آری. گفت: من پسر او هستم. <br />
گفت: پدرم برادرانی دارد و برادر بزرگتر مال فراوانی جمع كرده و برادر كوچكتر محروم از مال دنیا است، یك روز برادر كوچكتر به خانه برادر بزرگتر رفته و ششصد دینار از او به سرقت برده است. برادر بزرگتر می گفت كه به محضر امام حسن عسكری مشرف می شوم و از آن حضرت می خواهم كه با برادر كوچكترم از روی مهر و لطف صحبت كند شاید مال مرا به من برگرداند زیرا آن امام بزرگوار بیان و كلام شیرینی دارد و می تواند روی او اثر بگذارد. ولی هنگام سحر منصرف شدم از اینكه به خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برسم و گفتم كه به سراغ( أسباس تركی) هم صحبت جناب سلطان می روم و شكایتم را به او می رسانم! <br />
برادر بزرگتر می گوید همینكه بر أسباس تركی وارد شدم دیدم كه مشغول قماربازی است به كناری نشستم و انتظار كشیدم تا بازیش تمام شود كه ناگاه پیام آور امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به نزد من آمد و گفت: دعوت مولایت را اجابت كن. از جا برخاستم و همراه پیام آور به محضر امام ـ علیه السلام ـ مشرف شدم. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: چه شد كه اول شب از ما حاجت داشتی و در هنگام سحر رأیت عوض شد. برخیز و برو كه آنچه را برادرت از مالت برده برایت آورده و درباره او شك نكن و با او به نیكی رفتار كن و مقداری هم به او عطا بنما و اگر بنا داری چیزی به او ندهی او را نزد ما راهنمایی كن تا ما به او كمك كنیم وقتی از خدمت امام ـ علیه السلام ـ مرخص شدم غلام خویش را ملاقات كردم كه خبر از آوردن كیسه پولهایم داد.[2&#93; <br />
ابوهاشم جعفری می گوید: روزی به خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ آمدم و می خواستم از آن حضرت نقره ای بگیرم و انگشتری بسازم و به آن تبرك بجوبم، نشستم و فراموشم شد چون برخواستم بروم، امام ـ علیه السلام ـ انگشتری به من داد و فرمود: نقره می خواستی ما انگشتر دادیم، نگین و اجرت ساختن آن را سود كردی! گوارایت باد ای ابوهاشم! <br />
گفتم: سرور من، گواهی می دهم تو ولی خدا و اما م من هستی كه اطاعتت را جزو دینم می دانم. <br />
فرمود: خدا ترا بیامرزد ای ابوهاشم.[3&#93; <br />
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ می گوید: تهیدست شدیم، پدرم گفت با هم خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برویم كه به جود و بخشش شهرت دارد. <br />
گفتم: او را می شناسی گفت: نه، و او را ندیده ام. <br />
با هم براه افتادیم، در بین راه، پدرم گفت: چقدر نیازمندیم كه برای ما پانصد درهم دستور دهد، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی، و صد درهم برای مخارج دیگر. من پیش خود گفتم كاش برای من هم سیصد درهم دستور دهد كه با صد درهم آن چارپایی بخرم و صد درهم برای مخارج و صد درهم نیز برای لباس باشد، و به شهرهای (همدان و قزوین) بروم. <br />
هنگامی كه به خانه امام رسیدیم غلام آن حضرت بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد وارد شوند، و چون وارد شدیم و سلام كردیم به پدرم فرمود: ای علی! چه شده كه تاكنون نزد ما نیامدی؟ <br />
پدرم گفت: شرم داشتم با این حال شما را ملاقات نمایم. <br />
وقتی بیرون آمدیم غلام آن حضرت نزد ما آمد و به پدرم كیسه پولی داد، و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی، و صد درهم برای مخارج و به من كیسه دیگری داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم برای خرید چارپا و صد درهم برای لباس و صد درهم برای مخارج! <br />
اسماعیل بن محمد می گوید: كنار خانه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نشستم، وقتی آن بزرگوار بیرون تشریف آوردند جلو رفتم و از فقر و نیازمندی خویش شكایت كردم و قسم یاد نمودم كه حتی یك درهم ندارم! <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: قسم یاد می كنی در حالیكه دویست دینار در خاك پنهان كرده ای؟ و فرمود: این را برای آن نگفتم كه به تو عطایی ندهم، و به غلام خود رو كرد و فرمود: آنچه همراه داری به او بده. <br />
غلام صد دینار به من داد، خدای متعال را سپاس گفتم و بازگشتم، آن حضرت فرمود: می ترسم آن دویست دینار را وقتی كه بسیار نیازمند آنی از دست بدهی. <br />
من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جای خود یافتم، جایشان را عوض كردم و طوری پنهان ساختم كه هیچكس مطلع نشود، از این قضیه مدتی گذشت، به دینارها نیازمند شدم، سراغ آنها رفتم چیزی نیافتم، بر من بسیار گران آمد، بعداً فهمیدم پسرم جای آنها را یافته و دینارها را برداشته و برده است. و چیزی از آنها به دست من نرسید و همانطور شد كه امام فرموده بود.[4&#93; <br />
یك بار در شهر سامراء قحطی سختی روی آورد معتمد عباسی دستور داد كه مردم به نماز استسقاء یعنی طلب باران برخیزند، مردم سه روز پی در پی برای نماز به مصلی رفتند و دست به دعا برداشتند ولی باران نیامد، روز چهارم جاثلیق و پیشوای اسقفان مسیحی همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت و یكی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند می كرد بارانی درشت فرو می ریخت. روز بعد جاثلیق همان كار را كرد و آنقدر باران آمد كه دیگر مردم تقاضای باران نداشتند، و همین موجب شگفتی و نیز شك و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیاری از مسلمانان شد، و این وضع برخلیفه ناگوار بود، پس به دنبال امام حسن عسكری فرستاد و آن گرامی را از زندان آوردند. خلیفه به امام عرض كرد: امت جدت را دریاب كه گمراه شدند! امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند. خلیفه گفت: مردم باران نمی خواهند چون به قدر كافی باران آمده است، بنابراین به صحرا رفتن چه فایده ای دارد؟ <br />
امام فرمود: برای آنكه انشاءالله تعالی شك و شبهه را برطرف سازم. خلیفه فرمان داد، و پیشوای اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند، امام حسن عسكری نیز در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمد، مسیحیان و رهبانان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند، آسمان ابری شد و باران آمد، امام ـ علیه السلام ـ فرمان داد دست راهب معیّنی را بگیرند. و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند، در میان انگشتان او استخوان سیاه فامی از استخوان آدمی یافتند، امام استخوان را گرفت و در پارچه ای پیچید و به راهب فرمود اینك طلب باران كن. راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت اما ابر كنار رفت و خورشید نمودار شد. مردم شگفت زده شدند، خلیفه از امام پرسید: <br />
این استخوان چیست؟ فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است كه از قبور برخی پیامبران بر داشته اند و استخوان پیامبری ظاهر نمی شود جز آنكه باران می آید. امام را تحسین كردند، و استخوان را آزمودند دیدند همانطور است كه امام می فرماید. <br />
امام ـ علیه السلام ـ باعث شد كه رفع شبهه از جامعه مسلمین شد و با خلیفه صحبت فرمود كه یاران و اصحابش را نیز از زندان آزاد كند. او نیز چنین كرد و امام در خانه اش در شهر سامراء مستقر گردید در حالیكه مورد تكریم و احسان قرار گرفت.[5&#93; <br />
مردی به نام كامل مدنی جهت پرسش مسائلی به محضر امام ـ علیه السلام ـ شرفیاب شد: همو می گوید: وقتی به خدمت حضرت رسیدم دیدم لباس سفید و نرمی بر تن دارند، نزد خود گفتم: ولی خدا و حجت او لباس نرم و لطیف می پوشد، و ما را به مساوات با برادران فرمان می دهد و از پوشیدن چنین لباسی باز می دارد! امام تبسم نمودند و آستینهای خود را بالا زد دیدم پلاسی سیاه و خشن در زیر لباس بر تن دارند، و فرمودند: ای كامل!) هذا لِلّهِ وَ هذا لَكُمْ (این پلاس خشن برای خدا و این لباس نرم كه روی آن پوشیده ام برای شماست.[6&#93; <br />
یكی از مواردی كه امام ـ علیه السلام ـ در زندان بود مردی از قبیله بنی جمع با آن حضرت در زندان بود و ادعا می كرد كه از علویان می باشد. امام ـ علیه السلام ـ فرمود اگر در جمع شما فردی كه جزو شما نیست می بود، می گفتم چه وقت نجات خواهی یافت و به مردی كه از قبیله بنی جمع بود اشاره فرمود كه بیرون رو و بیرون رفت، آنگاه به ما فرمود: این مرد از شما نیست از او در حذر باشید، گزارشی از آنچه گفته اید تهیه كرده كه هم اكنون در لباس اوست و به خلیفه نوشته است، برخی از ما به تفتیش او پرداخته گزارش را كه در لباس پنهان كرده بود یافتیم، چیزهای مهم و خطرناكی در باره ما نوشته بود.[7&#93; <br />
چند نفر از بنی عباس بر صالح بن وصیف وارد شدند در حالیكه وی امام حسن عسكری را زندانی كرده بود و به او گفتند كه بر آن حضرت سخت بگیر و هر چه می توانی او را در تنگنا قرار بده! صالح در پاسخ گفت: من دو نفر از بدترین اشخاص را مأمور امام كرده ام ولی هم اكنون آن دو اهل نماز و روزه شده اند و در عبادت به مقامی بزرگ نائل كشته اند. <br />
آل عباس از صالح خواستند كه آن دو را بیاورند. پس از حضور آن دو، آنها را تهدید و توبیخ كردند كه چرا بر امام سختگیری نمی كنید؟ گفتند چه بگوییم در حق كسی كه روزها را روزه می گیرد و شبها را تا به صبح مشغول به عبادت است، با كسی حرف نمی زند و به چیزی جز عبادت مشغول نیست و هر وقت بر ما چشم می اندازد بدن ما می لرزد و چنان می شویم كه مالك نفس خویش نیستیم. آل عباس پس از شنیدن این مسائل در كمال خجلت و ذلت رفتند.[8&#93; <br />
اسحاق كندی فیلسوف عراق بود. او به تألیف كتابی پرداخت كه قرآن دارای تناقض است و برای نوشتن آن چنان سرگرم و مشغول شد كه از مردم كناره گرفت و به تنهایی در خانه خویش به این كار مبادرت می ورزید تا اینكه یكی از شاگردان او به محضر امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ شرفیاب شد. امام به او فرمود: آیا در میان شما یك مرد رشید و جوانمرد پیدا نمی شود كه استاد شما را از این كاری كه شروع كرده منصرف سازد؟! <br />
عرض كرد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه می توانیم در این كار یا كارهای دیگر بر او اعتراض نماییم! <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: آیا آنچه بگویم به او می رسانی؟ <br />
گفت: آری. فرمود: نزد او برو و با او انس بگیر و او را در كاری كه می خواهد انجام دهد یاری نما، آنگاه بگو سؤالی دارم آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سؤال می دهد، بگو: اگر گوینده قرآن نزد تو آید، آیا احتمال می دهی كه منظور او از گفتارش معانی دیگری غیر آن باشد كه تو پنداشته ای؟ خواهد گفت: امكان دارد، چون او اگر به مطلبی توجه كند می فهمد و درك می كند. هنگامی كه جواب مثبت داد بگو: از كجا اطمینان پیدا كرده ای كه مراد و منظور قرآن همان است كه تو می گویی؟! شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد، و تو الفاظ و عبارات را در غیر معانی و مراد آن بكار می بری! آن مرد نزد اسحاق كندی رفت، و به همان ترتیب با او مهربانی كرد تا سرانجام سؤال را مطرح نمود،كندی از او خواست كه سؤال خود را تكرار كند، و به فكر <br />
فرو رفت، وآن را بنا بر لغت محتمل بر حسب اندیشه ممكن دانست. <br />
شاگردش را سوگند داد كه این سؤال از كجا برای تو مطرح شد. شاگرد گفت: چیزی بود كه به خاطرم رسید و سؤال كردم! گفت: ممكن نیست تو و افرادی مانند تو به چنین سؤالی راه یابند. بگو این سؤال را از كجا آوردی؟ <br />
شاگرد گفت: ابو محمد امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به من چنین فرمان داد. <br />
كندی گفت: اینك درست گفتی، چنین سؤالی جز از آن خاندان نمی تواند بود. آنگاه آنچه در آن زمینه نوشته بود در آتش ریخت و سوزاند. [9&#93; <br />
علی بن عاصم كوفی به خدمت امام عسكری ـ علیه السلام ـ رسید، امام بساطی را به اونشان داد كه مسند بسیاری از انبیاء و مرسلین ـ علیهم السلام ـ بود و در آن آثار قدمهای ایشان دیده می شد. <br />
علی بن عاصم می گوید خود را بر روی آن انداختم و بر آن و بر دست مبارك امام ـ علیه السلام ـ بوسه زدم و گفتم من از نصرت شما عاجزم و عملی ندارم غیر از موالات و دوستی شما و بیزاری جستن از دشمنان شما و لعن كردن آنها، آنهم در خلوت. پس حال من چگونه خواهد بود. <br />
امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ فرمود: پدرم از جدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ حدیث كرد كه فرمود: هر كه از نصرت ما اهل بیت ضعف پیدا كند و در پنهان دشمنان ما را لعنت نماید، خداوند تبارك و تعالی صورت او را به جمیع ملائك می رساند. پس هر زمانی كه لعن كند یكی از شما دشمنان ما را، فرشتگان بالا برند و لعنت كنند كسی را كه دشمنان ما را لعنت نمی كند. وهر گاه صدای دوست ما به ملائكه برسد برایش استغفار كنند و در حقش دعا می نمایند و گویند. <br />
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی رُوحِ عَبْدِكَ هَذاالَّذِی بَذلَ فِی نُصْرَهِ اَوْلِیائِه جَهْدهُ وَ لَوْ قَدَرَ عَلی اَكْثَرِ مِنْ ذلِكَ لَفَعَلَ. <br />
بار پروردگارا بر روح این بنده ات كه در راه یاری اولیائت تلاش می كند درود بفرست كه اگر بیشتر از این قدرت داشت انجام می داد. <br />
آنگاه ندا از جانب پروردگار می آید كه ای ملائكه من، استجابت كردم دعای شما را در حق این بنده ام و شنیدم ندای شما را و صلوات و درود فرستادم بر روح او با ارواح ابرار و او را از مصطفین اخیار قرار دادم.[10&#93; <br />
یكی از نوادگان امام صادق ـ علیه السلام ـ به نام حسین ساكن قم و مبتلا به شرابخواری بود یك بار برای حاجتی به در خانه احمد بن اسحق كه وكیل اوقاف قم بود رفت و اجازه خواست تا با احمد بن اسحاق ملاقات كند ولی احمد به او راه نداد. <br />
سید با حال غم و اندوه به خانه خود بازگشت، در همان سال احمد بن اسحق به حج مشرف شده همینكه در بین راه به سامراء رسید اجازه خواست كه با امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ ملاقات كند. ولی امام به او اجازه نداد. <br />
احمد گریه طولانی و تضرع نمود تا آن گرامی به او اجازه داد، همینكه خدمت آن حضرت رسید عرض كرد ای پسر رسول خدا برای چه مرا از زیارت خود منع نمودی و حال آنكه من از شیعیان و موالیان تو هستم؟! <br />
فرمود: برای آنكه تو پسر عموی ما را از در منزل خود راندی. <br />
احمد گریه كرد و گفت به خداوند متعال قسم كه او را رد نكردم مگر به خاطر آنكه از گناهش توبه كند. <br />
فرمود: راست گفتی ولكن چاره ای نیست جز آنكه به سادات احترام بگذاری و در هر حالی آنها را حقیر نشماری و به آنها اهانت نكنی كه در غیر این صورت از زیانكاران خواهی بود زیرا كه آنها منتسب به ما هستند. <br />
احمد بن موسی به قم برگشت، طبقات مختلف مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با ایشان بود. همینكه چشم احمد به او افتاد از جای خود برخاست او را در آغوش گرفت و بالای مجلس نشانید. حسین این كار را از او بعید می دانست به همین جهت پرسید: چه شد كه روش تو عوض شده است؟ داستان خود را با امام عسكری ـ علیه السلام ـ شرح داد. حسین به محض شنیدن از كرده خود پشیمان شد واز كارهای زشت خویش توبه كرد و به خانه آمد و آنچه از آثار گناه وجود داشت نابود كرد و پرهیزكاری و ورع را پیشه نمود و پیوسته ملازمت عبادت و مساجد را داشت و متعكف در مساجد بود تا وفات نمود و در نزدیكی قبر مطهر حضرت فاطمه معصومه ـ علیها السلام ـ به خاك سپرده شد.[11&#93; <br />
(در اینجا تذكر این نكته لازم است كه در مورد فوق امام ـ علیه السلام ـ با علم امامت می دانست كه حسین توفیق توبه اش در احسان به اوست ولكن این بدین معنی نیست كه هر آلوده به گناهی را باید احسان نمود چه بسا جرئت و گستاخی در انجام معاصی بر ایشان بیشتر خواهد شد). <br />
احمد بن عبید الله بن خاقان متصدی اراضی و خراج قم بود، روزی در مجلس او سخن از علویان و عقاید آنها به میان آمد. احمدبن عبید الله كه خود از ناصبیان سرسخت و منحرف از اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بود ضمن صحبت گفت: <br />
من در سامرا، كسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن علی الرضا امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ در روش و وقار و عفت و نجابت و فضیلت و عظمت در میان خانواده خویش و میان بنی هشام، ندیدم و نشناختم، خاندانش او را بر بزرگسالان و محترمان خود مقدم می داشتند و در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همان وضع را داشت. به یاد دارم روزی نزد پدرم بودم، دربانان خبر آوردند ابومحمدبن الرضا امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ آمده است. <br />
پدرم به صدای بلند گفت: بگذارید وارد شود، من از اینكه دربانان نزد پدرم از امام به كینه و احترام یاد كردند شگفت زده شدم زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا كسی را كه خلیفه دستور داده باشد از او به كینه یاد كنید، به كینه یاد نمی كردند، آنگاه مردی گندمگون، خوش قامت، خوشرو، نیكو اندام، جوان و با هیبت و جلال وارد شد. <br />
چون چشم پدرم بر او افتاد برخاست و چندگام به استقبال رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به كسی از بنی هاشم یا فرماندهان سپاه چنین كرده باشد، با او دست در گردن آورد و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و او را بر جای نماز خود نشانید، و خود در كنار او رو به او نشست و با او به صحبت پرداخت، و در ضمن صحبت به او فدایت شوم می گفت: و من از آنچه می دیدم در شگفت بودم، ناگهان دربانی آمد و گفت: (موفق عباسی) آمده است و معمول این بود كه چون موفق می آمد پیشتر از او دربانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او می آمدند و در فاصله درب خانه تا مجلس پدرم در دو صف می ایستادند و به همین حال می ماندند تا موفق بیاید و برود. <br />
پدرم پیوسته متوجه ابو محمد ـ علیه السلام ـ بود و با او گفتگو می كرد تا آنگاه كه چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد، در این موقع به آن حضرت گفت: فدایت شوم اگر مایلید تشریف ببرید. و به دربانان خود گفت او را از پشت دو صف ببرند تا موفق او را نبیند، امام برخاست و پدرم نیز برخاست و با او دست در گردن آورد، و امام ـ علیه السلام ـ رفت. <br />
من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه این چه كسی بود كه او را درحضور پدرم به كینه یاد كردید، و پدرم با او چنین رفتاری داشت؟ <br />
گفتند: او یكی از علویان است كه به او حسن بن علی می گویند و به ابن الرضا معروف است. شگفتی من بیشتر شد، و پیوسته آن روز نگران و در اندیشه بودم تا شب شد، و عادت پدرم این بود كه پس از نماز عشا می نشست و گزارشها و اموری راكه لازم بود به سمع خلیفه برساند رسیدگی می كرد، وقتی نماز خواند و نشست آمدم و نشستم، كسی پیش او نبود، پرسید: احمد! كاری داری؟ <br />
گفتم: آری پدر، اگر اجازه می دهی بگویم؟ <br />
گفت: اجازه داری. گفتم: پدر! این مرد كه صبح او را دیدم چه كسی بود كه نسبت به او چنین بزرگداشت و احترامی نمودی و در سخنت به اوفدایت شوم می گفتی، و خودت و پدر و مادرت را فدای او می ساختی! <br />
گفت: پسرم! او امام رافضیان، حسن بن علی معروف به ابن الرضا است. <br />
آنگاه اندكی سكوت كرد، من نیز ساكت ماندم، سپس گفت: پسرم، اگر خلافت از دست خلفای بنی عباس بیرون رود كسی از بنی هاشم جز او سزاوار آن نیست، و این به جهت فضیلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نیكو و شایستگی اوست، اگر پدر او را می دیدی مردی بزرگوار و با فضیلت را دیده بودی. <br />
با این سخنان اندیشه و نگرانیم بیشتر و خشمم نسبت به پدرم افزوده شد، و دیگر مهمی جز آن نداشتم كه درباره امام پرس و جو كنم و پیرامون او كاوش و بررسی نمایم، و از هیچیك از بنی هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره امام سؤالی نكردم مگر آنكه او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی و والائی یافتم و همه از او به نیكی یاد می كردند و او را بر تمامی خاندان و بزرگان خویش مقدم می شمردند، و بدین گونه مقام امام ـ علیه السلام ـ نزد من عظمت یافت زیرا هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر آنكه در مورد او به نیكی سخن می گفت و او را می ستود.[12&#93; <br />
ابو حمزه می گوید: مكرر دیدم امام با غلامان (كه از ملل مختلف بودند و ترك و رومی و دیلمی و روسی در میان آنان بود) به زبان خودشان سخن می گوید، من شگفت زده شدم، پیش خود می گفتم امام در مدینه متولد شده چگونه به زبانهای مختلف تكلم می كند، آن گرامی به من رو آورد و فرمود: همانا خدای عزیز و جلیل حجت خود را از سایر آفریدگان ممتاز نموده و به او معرفت هر چیز را عطا فرموده، امام لغتهای گوناگون و نسب ها و پیشامدها را می داند و اگر چنین نباشد تفاوتی میان امام و مردم نخواهد بود.[13&#93; <br />
ابی هاشم می گوید: از امام حسن عسكری درباره این آیه شریفه پرسیدم: <br />
ثُمَّ أوْرَثْنا الكِتابَ اَّلذِینَ اصْطَفْینا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُم ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُم مُقْتَصِدٌ، وَ مِنْهُم سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِاِذْنِ اللهِ[14&#93; <br />
آنگاه این كتاب را به آن كسان از بندگانمان كه انتخاب نمودیم به میراث دادیم وبعضی ایشان ستمگر خویشند و بعضی معتدلند و بعضی به اذن خدا به سوی نعمتها می شتابند. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: هر سه دسته مربوط به آل محمد ـ علیهم السلام ـ می باشند. آنكه بر خود ظلم روا داشته كسی است كه اقرار به امام ننموده و مقتصد كسی است كه عارف به مقام امام است و گروه سوم اشخاصی هستند كه سبقت در گرفتن فیض و خیرات از امام ـ علیه السلام ـ دارند. <br />
ابی هشام می گوید: من در فكر فرو رفتم كه این چه عظمتی است كه نصیب امامان ـ علیهم السلام ـ شد. و مقداری هم اشك ریختم كه وجود مبارك امام عسكری ـ علیه السلام ـ نگاهی به من انداخت و فرمود: مسئله بالاتر از آن است كه تو فكر می كنی و تو به عظمت و شأن آل محمد ـ علیهم السلام ـ شكر خدا را بجا آور و از او بخواه كه توفیق تمسك جستن به ریسمان ولایتشان را به تو عنایت فرماید زیرا در روز قیامت به همان خوانده خواهی شد زیرا فردای قیامت هرانسانی را با امامش مشحور می كنند امیدوارم كه به راه خیر سیر كنی.[15&#93; <br />
جعفر بن شریف جرجانی می گوید: به حج مشرف شدم و به زیارت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نائل شدم. با من مقداری از اموال شیعیان بود كه می باید به محضر امام ـ علیه السلام ـ تقدیم كنم. فكر می كردم از اما بپرسم كه مالها را به چه كسی بپردازم. امام فرمود: آنچه همراه داری به مبارك خادم بده. جعفر گفت: من چنین كردم و در هنگام خروج از خانه حضرت، گفتم كه شیعیان جرجان به شما سلام می رسانند. فرمود: مگر بعد از اعمال حج به جرجان برنمی گردی؟ عرض كردم: برمی گردم، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز دیگر برمی گردی به جرجان و آن روز جمعه سیم ماه ربیع الثانی می باشد برو به راه راست و خداوند ترا به سلامت به خانوده ات باز خواهد گرداند. در نبود تو نوه ات متولد شده او را صلت بن شریف بن جعفربن شریف نام گذار و بزودی خداوند او را به حد كمال می رساند و او از اولیاء ما باشد جعفر می گوید عرض كردم: ای پسر رسول خدا ابراهیم بن اسماعیل جرجانی از شیعیان شماست به اولیاء و دوستان شما زیاد محبت می كند و همیشه از مال خود در سال صد هزار درهم می پردازد و در جرجان از اشخاص خیر است. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند به ابو اسحاق ابراهیم بن اسماعیل جزای خیر دهید و گناهان او را بیامرزد و به او پسری عنایت فرماید، از جهت بدن سالم و قائل به حق باشد به ابراهیم بگو كه حسن بن علی می گوید نام پسرت را احمد بگذار. <br />
جعفر بن شریف می گوید: از محضر امام ـ علیه السلام ـ مرخص شدم و حج را به جا آوردم و سلامت برگشتم روزی كه وارد وطن خود جرجان شدم روز جمعه سیم ربیع الثانی بود همانطور كه امام فرموده بود. <br />
دوستان و یاران به دیدن من آمدند و به آنها گفتم امام ـ علیه السلام ـ وعده داده كه در پایان امروز اینجا تشریف بیاورد، خود را مهیا كنید و هر نوع سؤال و حاجتی دارید آماده سازید. <br />
شیعیان پس از اقامه نماز ظهر و عصر همگی در خانه من جمع شدند كه ما ملتفت نشدیم مگر آنكه ناگاه آن حضرت را دیدیم كه بر ما وارد شد و ما اجتماع كرده بودیم پس سلام كرد و ما از آن بزرگوار استقبال نمودیم و دست شریفش را بوسه زدیم. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم كه در پایان امروز به نزد شما آیم. نماز ظهر و عصر را در «سرمن رأی» بجا آوردم و بعد به سوی شما برای تجدید عهد آمدم و هم اكنون نزد شما هستم و هر نوع سؤال و حاجتی دارید بازگو نمایید. <br />
اول كسی كه سؤال كرد نضربن جابر بود، گفت: ای پسر رسول خدا پسر من دید چشمش را از دست داده از خدا بخواه كه بینایی دوباره به او برگردد. <br />
امام عسكری ـ علیه السلام ـ فرمود: او را بیاور، پسرم را نزد حضرت بردم دست مباركش را بر چشمهای او گذاشت و او چشمهایش بینا شد و بعد از نضربن جابر یك یك آمدند و حاجات خود را به امام گفتند آن گرامی همگی را برآورد و بعد در حق همه دعای خیر فرمود و در همان روز مراجعه نمود.[16&#93; <br />
امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برای علی بن حسین بن بابویه قمی كه از بزرگان فقهای شیعه محسوب می شود نوشت: <br />
به نام خداوند بخشنده مهربان، ستایش خدای را كه پروردگار جهانیان است، سر انجام نیكو برای پرهیزكاران و بهشت برای یكتاپرستان و آتش برای كافران خواهد بود، و ستیزه و تجاوز جز بر ستمكاران نیست، وخدایی جز الله كه بهترین آفرینندگان است نمی باشد، و درود و رحمت خدا بر بهترین آفریدگانش محمد و خاندان پاك او باد. <br />
بعد از حمد و ثنای الهی، ترا ای بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه پیروان من، ابوالحسن علی بن حسین قمی، كه خدایت به آنچه رضای اوست موفق فرماید و از نسلت فرزندان شایسته برآورد، سفارش می كنم به پرهیزكاری در پیشگاه خدا و برپاداشتن نماز و پرداخت زكات زیرا نماز كسی كه زكات نمی پردازد پذیرفته نمی شود و به تو سفارش می كنم كه از خطای مردم درگذری، و خشم خویش فرو بری، وبه خویشاوندان صله و رسیدگی نمایی، و با برادران مواسات كنی، و در رفع نیازهای آنان در سختی و آسایش بكوشی، و در برابر نادانی و بی خردی افراد بردبار باشی و در دین ژرف نگر و در كارها استوار و با قرآن آشنا باشی، و اخلاق نیكو پیشه سازی و امر به معروف و نهی از منكر كنی، خدای متعال می فرماید: <br />
«لاَخَیْر فیِ كَثیرٍمِنْ نَجْواهُمْ اِلاّ مَنْ اَمَرَ بِصَدَقَهٍ اَوْ مَعْروفٍ اَوْ اِصْلاحٍ بَیْنَ النّاسِ»[17&#93; <br />
در بسیاری از سخنانشان با هم خیری نیست مگر كسی كه به صدقه دادن یا نیكی كردن یا اصلاح میان مردم فرمان دهد. <br />
از همه بدیها و زشتیها خودداری كن، و بر تو باد كه نماز شب بخوانی، همانا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به علی (علیه اسلام) سفارش كرد و فرمود: ای علی بر تو باد نماز شب، بر تو باد نماز شب، برتو باد نماز شب، و كسی كه نماز شب را سبك بشمارد از ما نیست و به سیره ما عمل نكرده است. <br />
پس به سفارش من عمل كن و به شیعیان من نیز دستور بده آنچه به توفرمان دادم همانطور عمل كنند، و بر تو باد كه صبر و شكیبایی ورزی و منتظر فرج باشی، همانا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: افضل اعمال امت من انتظار فرج است. <br />
شیعیان ما پیوسته در حزن و اندوه خواهند بود تا فرزندم امام قائم ـ علیه السلام ـ ظاهر شود، همان كه پیامبر (صلی الله علی و آله) بشارت داد كه زمین را از قسط و عدل پر می كند همچنانكه از ظلم و جور پر شده است. <br />
ای بزرگمرد و مورد اعتماد من اباالحسن، صبر كن و شیعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمین از آن خداست كه بندگانش را وارث آن می سازد، و سر انجام نیكو برای پرهیزكاران است و سلام و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر همه شیعیانم باد و خدا ما را كافی است و چه خوب وكیل و مولی و یاوری است.[18&#93; <br />
علی بن جعفر از حلبی نقل می كند كه گفت ما برای دیدار با امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ اجتماع كردیم، امام ـ علیه السلام ـ برای حفظ جان شیعیان خویش نوشته ای فرستاد كه كسی به من سلام نكند، با دست به سوی من اشاره ننماید زیرا شما در امان نیستید. راوی می گوید: در كنار من جوانی ایستاده بود، به او گفتم: اهل كجا هستی؟ پاسخ داد: اهل مدینه می باشم، گفتم: اینجا چكار می كنی؟ گفت: در میان ما درباره امام حسن عسكری اختلاف شده بود، آمدم تا از نزدیك آن گرامی را زیارت كنم و از او كلامی بشنوم و یا از او دلالتی ببینم تا قلبم آرام گردد و بدان كه من از نوادگان ابوذر غفاری هستم. در همین بین امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ با خادمش ظاهر شد و همین كه به ما رسید نگاهی به جوانی كه در كنارم بود نمود و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ عرض كرد: آری، فرمود: مادرت حمدویه چه كرد؟ عرض كرد صالحه است و امام عبور كرد و گذشت. <br />
به جوان گفتم آیا او را از قبل دیده بودی و او را می شناختی؟ گفت: نه. گفتم: پس بر تو این دیدار سود داشت و به آرزویت رسیدی. گفت: برای دیگران نیز چنین بود.[19&#93; <br />
یك بار برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتند كه آیا جایز است كسانی را كه تا امام موسی كاظم ـ علیه السلام ـ را قبول دارند دوست داشته باشیم و یا آنكه باید از آنها تبری بجوییم؟ <br />
امام ـ علیه السلام ـ در پاسخ نوشتند: از آنها تبری جویید، آنها را دوست نداشته باشید، بیمار شدند به عیادتشان نروید و در تشییع جنازه آنها شركت نكنید و بر آنها نماز نخوانید. و این موارد فرق نمی كند كه كسی انكار امامی از امامان را نماید و یا كسی كه دارای مقام امامت نیست جزء امامان بداند و یا قائل به سه خدا و تثلیث باشد. و بدانید كه منكر امامان آخرین همانند منكر امامان اولین است و كسی كه به امامان می افزاید مثل كسی است كه از امامان كم می كند.[20&#93; <br />
حجاج بن سفیان عبدی می گوید: پسرم در شهر بصره بیمار بود برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نامه نوشتم و از آن گرامی تقاضای دعا برای فرزندم نمودم، امام ـ علیه السلام ـ در پاسخ مرقوم فرمود: <br />
اگر فرزندت مؤمن باشد خداوند او را مورد رحمت خویش قرار دهد. از بصره برایم خبر آمد كه در همان روز كه امام ـ علیه السلام ـ پاسخ مرا دادند فوت كرده است و البته پسرم به خاطر اختلافی كه در شیعه رخ داده بود شك در امامت داشت.[21&#93; <br />
عیسی بن صبیح می گوید: یك بار در حبس بودم كه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ بر ما وارد شد. من به مقام ایشان آشنا بودم. آن بزرگوار به من فرمود: تو سنت شصت و پنج سال است و حتی ماه و روز آن را نیز فرمود. من همراهم كتاب دعایی بود كه تاریخ ولادتم را در آن نوشته بودند در آن كه نگاه كردم دیدم دقیقاً همانطور است كه امام ـ علیه السلام ـ فرمودند. <br />
امام فرمود: آیا خداوند به تو فرزندی عنایت كرده است؟ عرض كردم خیر، فرمود: پروردگارا به او فرزندی عنایت كن كه بازوی او باشد و چه خوب بازویی است فرزند. سپس عرض كردم آیا شما فرزند دارید؟ <br />
فرمود: آری والله بزودی برای من پسری خواهد بود كه دنیا را پر از عدل و داد خواهد كرد ولی هم اكنون فرزندی ندارم.[22&#93; <br />
محمد بن أقرع می گوید: برای امام عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتم كه آیا امام هم مثل سایر مردم محتلم می شود و پیش خودم می گفتم كه احتلام شیطنت است و خداوند اولیائش را از آن منزه نموده است. پاسخ نوشته ام آمد كه: امامان ـ علیه السلام ـ حالشان در خواب مثل حالشان در بیداری است و خواب چیزی را برای آنها تغییر نمی دهد خداوند تبارك و تعالی همانطور كه تو حدیث نفس كردی ایشان را گرفتار نفوذ شیطان نمی كند.[23&#93; <br />
حسن بن طریف گفت: برای امام ـ علیه السلام ـ نامه نوشتم كه معنای بیان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ كه درباره امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ فرموده چیست؟ <br />
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیُّ مَوْلاهُ هر كس من مولی و سرپرست اویم علی ـ علیه السلام ـ نیز مولی و سرپرست اوست. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: پیامبر با این گفتار خواسته است او را در هنگام تفرقه و نفاق به عنوان رهبر و راهنمای حزب الله قرار دهد.[24&#93; <br />
محمد بن ربیع شیبانی می گوید: در شهر اهواز با مرد مشركی كه قائل به ثنویت بود مناظره كردم و بعد سفری به سر من رأی رفتم در حالی كه مقداری از حرفهای آمیخته به شك مشرك بر قلبم اثر گذاشته بود. <br />
بر درب خانه احمد بن خضیب نشسته بودم كه ناگهان وجود نازنین امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ را مشاهده كردم كه از خانه خارج شد و نگاهی به من كرد و بدون آنكه من آغاز به سخن كنم با انگشت سبابه به من اشاره كرد و فرمود:) أحَدْ أحَدْ فَوَحَّد (یكی است یكی است پس او را یكی بدان. من از شدت احساسات و هیجان بیهوش شده و افتادم.[25&#93; <br />
ابی سهیل بلخی می گوید: شخصی برای امام عسكری ـ علیه السلام ـ نوشت كه پدر و مادر من دعا را كنید، مادرش منحرف وپدرش مؤمن بود امام نوشتند خداوند پدرت را بیامرزد! <br />
دیگری از حضرت خواست در حق پدر و مادرش دعا كند، مادرش مؤمنه بود و پدرش منحرف بود. امام نوشتند خداوند مادرت را بیامرزد![26&#93; ابی هشام می گوید: بعضی از دوستان امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برای حضرت نوشتند تا دعایی به آنها بیاموزد. آن گرامی نوشتند كه اینگونه دعا كنید: <br />
یا اَسْمَعَ السّامِعینَ، وَیا أبْصَرَ المُبْصِرینَ، یا عِزَّ النّاظرینَ، وَیا أسْرَعَ الحْاسِبینَ وَ یا اَرْحَمَ الرّحمِینَ، و یا اَحْكَمَ الحْاكِمینَ، صَلِّ علی محُمد و آل محمد، وَ اَوْسِعْ لیِ فیِ رِزْقِی، وَ مَدَّلیِ فیِ عُمْرِی، وَ امنُنْ عَلیَّ بِرَحمْتِكَ وَ اجْعَلْنیِ ممَِّنْ تَنْصُرُ بِه لِدینِكَ وَ لاتَسْتَبْدِلْ بیِ غَیْری. <br />
ای شنوا ترین شنوندگان، و ای بینا ترین بینندگان، ای عزت ناظرین، ای سریعترین حسابرس بندگان، ای رحیم ترین رحم كنندگان، ای محكمترین حاكمان، درود بر محمد و آلش بفرست و روزیم را توسعه ده، عمرم را طولانی كن و بر من منت بگذار و رحمتت را شامل حالم فرما و مرا از جمله كسانی قرار ده كه یاری دینت كنم و مرا از درخانه ات نران تا دیگری را جایگزین من نمایی! <br />
ابوهاشم می گوید: در دلم می گفتم خدایا مرا در حزب و زمره خودت قرار بده كه ناگاه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ روی به من نمود و فرمود: <br />
أنْتَ فیِ حِزْبِهِ وَ فیِ زُمْرَتِهِ، اِذ كُنْتَ بِاللهِ مُؤمِناً، و لِرَسُولِهِ مُصَدَّقاً وَ لأِولِیائِهِ عارِفاً وَ لَهُمْ تابِعاً. <br />
تو در حزب و زمره خدا هستی تا مادامی كه به او مؤمن باشی، پیامبرش را تصدیق كنی، اولیائش را بشناسی و تبعیت نمایی.[27&#93; محمد بن حسین بن شمون می گوید: نامه ای برای امام ـ علیه السلام ـ نوشتم و از فقر شكایت كردم و بعد پیش خود گفتم اینكه امام صادق ـ علیه السلام ـ فرموده فقر با داشتن ولایت اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بهتر است از ثروت با دشمنان ایشان بودن، كه جواب امام عسكری ـ علیه السلام ـ آمد كه خداوند دوستان ما را وقتی گرفتار گناهان می شوند توسط فقر دفع ضرر گناه می نماید و از بسیاری از آنها در می گذرد وتو همانطور كه حدیث نفس كردی فقیر باشی و با ما باشی بهتر است از اینكه غنی و ثروتمند باشی ولی با دشمنان ما باشی. آری ما پناهگاه كسانی هستیم كه به ما پناه می برند و نوریم برای كسانی كه از ما كسب نور نمایند و محل اعتصام می باشیم برای اشخاصی كه به ما تمسك می جویند. كسی كه ما را دوست بدارد با ما در مقام أعلی خواهد بود و هر كه از ما منحرف شود جایگاهش آتش است.[28&#93; <br />
از نوشته های امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به علی بن الحسین بن بابویه قمی است كه : <br />
اعتصام به ریسمان پروردگار داشته باش... عاقبت خیر به متقین تعلق دارد، بهشت جایگاه خدا پرستان و دوزخ محل ملحدین است، وسختی جایز نیست مگر بر ستمكاران و خدایی نیست جز الله كه بهترین خالقین است، و درود بر بهترین خلق او حضرت محمد و عترت پاكیزه اش. <br />
ای ابن بابویه بر تو باد به صبر و انتظار فرج زیرا كه رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: بهترین اعمال امت من انتظار فرج است. <br />
حزن و اندوه شیعیان ادامه دارد تا اینكه فرزندم (حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه) ظاهر شود یعنی همان كسی كه پیامبر درباره اش فرمود: <br />
زمین را پر از عدل و داد خواهد كرد همانطور كه پر از ظلم و جور شده باشد. ای شیخ صبر كن و جمیع شیعیان مرا نیز امر به صبر بنما زیرا كه بالاخره وارث زمین به اراده پروردگار، بندگان متقی حضرت اویند. <br />
«و السَّلامُ عَلَیْكَ وَ عَلی جَمیعِ شیعتنا، وَ رَحْمَه اللهِ وَ بركاته و صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِه».[29&#93; <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
[1&#93; . بحار، ج50، ص245. <br />
[2&#93; . كمال الدین، ج2، ص194. <br />
[3&#93; . اصول كافی، ج1، ص512 و بحار، ج50، ص254. <br />
[4&#93; . احقاق الحق، ج12، ص470. <br />
[5&#93; . احقاق الحق، ج13، ص 464. <br />
[6&#93; . بحار، ج50، ص253. <br />
[7&#93; . بحار، ج50، ص254. <br />
[8&#93; . ارشاد مفید، ص324. <br />
[9&#93; . مناقب، ج4، ص424. <br />
[10&#93; . بحار، ج50، ص316. <br />
[11&#93; . بحار، ج50، ص323. <br />
[12&#93; . ارشاد مفید، ص318 و 322. <br />
[13&#93; . ارشاد مفید، ص318 و 322. <br />
[14&#93; . فاطر-32. <br />
[15&#93; . بحار، ج50، ص259. <br />
[16&#93; . بحار، ج50، ص 262. <br />
[17&#93; . سبأ ـ 114. <br />
[18&#93; . زندگانی امام حسن عسكری، ص28، نقل از انوارالبهیه. <br />
[19&#93; . بحار، ج50، ص 274. <br />
[20&#93; . بحار، ج50، ص 247. <br />
[21&#93; . بحار، ج50، ص 276 و 290. <br />
[22&#93; . بحار، ج50، ص274. <br />
[23&#93; . بحار، ج50، ص290 <br />
[24&#93; . بحار، ج50، ص 276 و 290. <br />
[25&#93; . كشف الغمه، ج3، ص305. <br />
[26&#93; . كشف الغمه، ج3، ص 305. <br />
[27&#93; . مناقب، ج4، ص439 و 435. <br />
[28&#93; . مناقب، ج4، ص 439 و 435. <br />
[29&#93; . بحار، ج50، ص 318. <br />
سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت (ع)، ج13، ص6 </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نیز همچون پدران بزرگوار خویش كوشش می كرد سیره او به صورت تمام و كمال احیاگر سنت خدا و رسول او باشد. سیره عملی این بزرگوار نیز نشانگر تلاش بی وقفه و خستگی ناپذیر این امام همام ـ علیه السلام ـ در جهت برپایی و دست یابی به این هدف مهم می باشد. كه اینك به بخشی از سیره عملی این امام ـ علیه السلام ـ می پردازیم. <br />
محمد بن حمزه سروری گفت: نامه ای توسط ابوهاشم داودبن هاشم جعفری كه با من دوست بود برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتم. چون خیلی دست تنگ شده بودم درخواست كردم دعا بفرمائید شاید خداوند وسعتی به من عنایت كند جواب نامه به وسیله ابو هاشم از طرف حضرت رسید. <br />
امام ـ علیه السلام ـ نوشته بود: خداوند ترا بی نیاز كرد، پسر عمویت یحیی ابن حمزه از دنیا رفت، مبلغ صد هزار درهم به تو ارث می رسد، در آتیه نزدیكی برایت می آورند. <br />
خدا را سپاسگزاری كن ولی متوجه باش از روی اقتصاد و میانه روی زندگی كنی مبادا اسراف نمایی زیرا اسراف عملی شیطانی است. <br />
بعد از چند روز شخصی از حران آمد اسنادی مربوط به دارایی پسر عمویم به من تحویل داد. در نامه ای كه به آنها ضمیمه بود اطلاع داده بودند یحیی بن حمزه در فلان تاریخ فوت شده است. <br />
تاریخ فوت او مطابق با روزی بود كه ابوهاشم نامه حضرت عسكری را به من رسانید. تنگدستی ام برطرف شد حقوق خدایی كه در آن مال بود خارج نموده به اهلش رسانیدم و نسبت به برادران دینی خود كمكهایی نیز كردم پس از آن مطابق دستور امام از روی اقتصاد به زندگی خود ادامه دادم.[1] <br />
ابوجعفر محمد بن عیسی می گوید: یك بار در مسجد زبید واقع در بازار شهر سامرا جوانی را مشاهده كردم كه می گفتند هاشمی و از فرزندان موسی بن عیسی است. من مشغول نماز شدم وقتی سلام نماز را دادم همان جوان هاشمی رو به من كرد و گفت: من قمی هستم ولی هم اكنون در كوفه در جوار مسجد امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ زندگی می كنم. او به من گفت: آیا خانه موسی بن عیسی را در كوفه می شناسی؟ گفتم: آری. گفت: من پسر او هستم. <br />
گفت: پدرم برادرانی دارد و برادر بزرگتر مال فراوانی جمع كرده و برادر كوچكتر محروم از مال دنیا است، یك روز برادر كوچكتر به خانه برادر بزرگتر رفته و ششصد دینار از او به سرقت برده است. برادر بزرگتر می گفت كه به محضر امام حسن عسكری مشرف می شوم و از آن حضرت می خواهم كه با برادر كوچكترم از روی مهر و لطف صحبت كند شاید مال مرا به من برگرداند زیرا آن امام بزرگوار بیان و كلام شیرینی دارد و می تواند روی او اثر بگذارد. ولی هنگام سحر منصرف شدم از اینكه به خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برسم و گفتم كه به سراغ( أسباس تركی) هم صحبت جناب سلطان می روم و شكایتم را به او می رسانم! <br />
برادر بزرگتر می گوید همینكه بر أسباس تركی وارد شدم دیدم كه مشغول قماربازی است به كناری نشستم و انتظار كشیدم تا بازیش تمام شود كه ناگاه پیام آور امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به نزد من آمد و گفت: دعوت مولایت را اجابت كن. از جا برخاستم و همراه پیام آور به محضر امام ـ علیه السلام ـ مشرف شدم. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: چه شد كه اول شب از ما حاجت داشتی و در هنگام سحر رأیت عوض شد. برخیز و برو كه آنچه را برادرت از مالت برده برایت آورده و درباره او شك نكن و با او به نیكی رفتار كن و مقداری هم به او عطا بنما و اگر بنا داری چیزی به او ندهی او را نزد ما راهنمایی كن تا ما به او كمك كنیم وقتی از خدمت امام ـ علیه السلام ـ مرخص شدم غلام خویش را ملاقات كردم كه خبر از آوردن كیسه پولهایم داد.[2] <br />
ابوهاشم جعفری می گوید: روزی به خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ آمدم و می خواستم از آن حضرت نقره ای بگیرم و انگشتری بسازم و به آن تبرك بجوبم، نشستم و فراموشم شد چون برخواستم بروم، امام ـ علیه السلام ـ انگشتری به من داد و فرمود: نقره می خواستی ما انگشتر دادیم، نگین و اجرت ساختن آن را سود كردی! گوارایت باد ای ابوهاشم! <br />
گفتم: سرور من، گواهی می دهم تو ولی خدا و اما م من هستی كه اطاعتت را جزو دینم می دانم. <br />
فرمود: خدا ترا بیامرزد ای ابوهاشم.[3] <br />
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ می گوید: تهیدست شدیم، پدرم گفت با هم خدمت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برویم كه به جود و بخشش شهرت دارد. <br />
گفتم: او را می شناسی گفت: نه، و او را ندیده ام. <br />
با هم براه افتادیم، در بین راه، پدرم گفت: چقدر نیازمندیم كه برای ما پانصد درهم دستور دهد، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی، و صد درهم برای مخارج دیگر. من پیش خود گفتم كاش برای من هم سیصد درهم دستور دهد كه با صد درهم آن چارپایی بخرم و صد درهم برای مخارج و صد درهم نیز برای لباس باشد، و به شهرهای (همدان و قزوین) بروم. <br />
هنگامی كه به خانه امام رسیدیم غلام آن حضرت بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد وارد شوند، و چون وارد شدیم و سلام كردیم به پدرم فرمود: ای علی! چه شده كه تاكنون نزد ما نیامدی؟ <br />
پدرم گفت: شرم داشتم با این حال شما را ملاقات نمایم. <br />
وقتی بیرون آمدیم غلام آن حضرت نزد ما آمد و به پدرم كیسه پولی داد، و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای پرداخت بدهی، و صد درهم برای مخارج و به من كیسه دیگری داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم برای خرید چارپا و صد درهم برای لباس و صد درهم برای مخارج! <br />
اسماعیل بن محمد می گوید: كنار خانه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نشستم، وقتی آن بزرگوار بیرون تشریف آوردند جلو رفتم و از فقر و نیازمندی خویش شكایت كردم و قسم یاد نمودم كه حتی یك درهم ندارم! <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: قسم یاد می كنی در حالیكه دویست دینار در خاك پنهان كرده ای؟ و فرمود: این را برای آن نگفتم كه به تو عطایی ندهم، و به غلام خود رو كرد و فرمود: آنچه همراه داری به او بده. <br />
غلام صد دینار به من داد، خدای متعال را سپاس گفتم و بازگشتم، آن حضرت فرمود: می ترسم آن دویست دینار را وقتی كه بسیار نیازمند آنی از دست بدهی. <br />
من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جای خود یافتم، جایشان را عوض كردم و طوری پنهان ساختم كه هیچكس مطلع نشود، از این قضیه مدتی گذشت، به دینارها نیازمند شدم، سراغ آنها رفتم چیزی نیافتم، بر من بسیار گران آمد، بعداً فهمیدم پسرم جای آنها را یافته و دینارها را برداشته و برده است. و چیزی از آنها به دست من نرسید و همانطور شد كه امام فرموده بود.[4] <br />
یك بار در شهر سامراء قحطی سختی روی آورد معتمد عباسی دستور داد كه مردم به نماز استسقاء یعنی طلب باران برخیزند، مردم سه روز پی در پی برای نماز به مصلی رفتند و دست به دعا برداشتند ولی باران نیامد، روز چهارم جاثلیق و پیشوای اسقفان مسیحی همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت و یكی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند می كرد بارانی درشت فرو می ریخت. روز بعد جاثلیق همان كار را كرد و آنقدر باران آمد كه دیگر مردم تقاضای باران نداشتند، و همین موجب شگفتی و نیز شك و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیاری از مسلمانان شد، و این وضع برخلیفه ناگوار بود، پس به دنبال امام حسن عسكری فرستاد و آن گرامی را از زندان آوردند. خلیفه به امام عرض كرد: امت جدت را دریاب كه گمراه شدند! امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند. خلیفه گفت: مردم باران نمی خواهند چون به قدر كافی باران آمده است، بنابراین به صحرا رفتن چه فایده ای دارد؟ <br />
امام فرمود: برای آنكه انشاءالله تعالی شك و شبهه را برطرف سازم. خلیفه فرمان داد، و پیشوای اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند، امام حسن عسكری نیز در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمد، مسیحیان و رهبانان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند، آسمان ابری شد و باران آمد، امام ـ علیه السلام ـ فرمان داد دست راهب معیّنی را بگیرند. و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند، در میان انگشتان او استخوان سیاه فامی از استخوان آدمی یافتند، امام استخوان را گرفت و در پارچه ای پیچید و به راهب فرمود اینك طلب باران كن. راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت اما ابر كنار رفت و خورشید نمودار شد. مردم شگفت زده شدند، خلیفه از امام پرسید: <br />
این استخوان چیست؟ فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است كه از قبور برخی پیامبران بر داشته اند و استخوان پیامبری ظاهر نمی شود جز آنكه باران می آید. امام را تحسین كردند، و استخوان را آزمودند دیدند همانطور است كه امام می فرماید. <br />
امام ـ علیه السلام ـ باعث شد كه رفع شبهه از جامعه مسلمین شد و با خلیفه صحبت فرمود كه یاران و اصحابش را نیز از زندان آزاد كند. او نیز چنین كرد و امام در خانه اش در شهر سامراء مستقر گردید در حالیكه مورد تكریم و احسان قرار گرفت.[5] <br />
مردی به نام كامل مدنی جهت پرسش مسائلی به محضر امام ـ علیه السلام ـ شرفیاب شد: همو می گوید: وقتی به خدمت حضرت رسیدم دیدم لباس سفید و نرمی بر تن دارند، نزد خود گفتم: ولی خدا و حجت او لباس نرم و لطیف می پوشد، و ما را به مساوات با برادران فرمان می دهد و از پوشیدن چنین لباسی باز می دارد! امام تبسم نمودند و آستینهای خود را بالا زد دیدم پلاسی سیاه و خشن در زیر لباس بر تن دارند، و فرمودند: ای كامل!) هذا لِلّهِ وَ هذا لَكُمْ (این پلاس خشن برای خدا و این لباس نرم كه روی آن پوشیده ام برای شماست.[6] <br />
یكی از مواردی كه امام ـ علیه السلام ـ در زندان بود مردی از قبیله بنی جمع با آن حضرت در زندان بود و ادعا می كرد كه از علویان می باشد. امام ـ علیه السلام ـ فرمود اگر در جمع شما فردی كه جزو شما نیست می بود، می گفتم چه وقت نجات خواهی یافت و به مردی كه از قبیله بنی جمع بود اشاره فرمود كه بیرون رو و بیرون رفت، آنگاه به ما فرمود: این مرد از شما نیست از او در حذر باشید، گزارشی از آنچه گفته اید تهیه كرده كه هم اكنون در لباس اوست و به خلیفه نوشته است، برخی از ما به تفتیش او پرداخته گزارش را كه در لباس پنهان كرده بود یافتیم، چیزهای مهم و خطرناكی در باره ما نوشته بود.[7] <br />
چند نفر از بنی عباس بر صالح بن وصیف وارد شدند در حالیكه وی امام حسن عسكری را زندانی كرده بود و به او گفتند كه بر آن حضرت سخت بگیر و هر چه می توانی او را در تنگنا قرار بده! صالح در پاسخ گفت: من دو نفر از بدترین اشخاص را مأمور امام كرده ام ولی هم اكنون آن دو اهل نماز و روزه شده اند و در عبادت به مقامی بزرگ نائل كشته اند. <br />
آل عباس از صالح خواستند كه آن دو را بیاورند. پس از حضور آن دو، آنها را تهدید و توبیخ كردند كه چرا بر امام سختگیری نمی كنید؟ گفتند چه بگوییم در حق كسی كه روزها را روزه می گیرد و شبها را تا به صبح مشغول به عبادت است، با كسی حرف نمی زند و به چیزی جز عبادت مشغول نیست و هر وقت بر ما چشم می اندازد بدن ما می لرزد و چنان می شویم كه مالك نفس خویش نیستیم. آل عباس پس از شنیدن این مسائل در كمال خجلت و ذلت رفتند.[8] <br />
اسحاق كندی فیلسوف عراق بود. او به تألیف كتابی پرداخت كه قرآن دارای تناقض است و برای نوشتن آن چنان سرگرم و مشغول شد كه از مردم كناره گرفت و به تنهایی در خانه خویش به این كار مبادرت می ورزید تا اینكه یكی از شاگردان او به محضر امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ شرفیاب شد. امام به او فرمود: آیا در میان شما یك مرد رشید و جوانمرد پیدا نمی شود كه استاد شما را از این كاری كه شروع كرده منصرف سازد؟! <br />
عرض كرد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه می توانیم در این كار یا كارهای دیگر بر او اعتراض نماییم! <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: آیا آنچه بگویم به او می رسانی؟ <br />
گفت: آری. فرمود: نزد او برو و با او انس بگیر و او را در كاری كه می خواهد انجام دهد یاری نما، آنگاه بگو سؤالی دارم آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سؤال می دهد، بگو: اگر گوینده قرآن نزد تو آید، آیا احتمال می دهی كه منظور او از گفتارش معانی دیگری غیر آن باشد كه تو پنداشته ای؟ خواهد گفت: امكان دارد، چون او اگر به مطلبی توجه كند می فهمد و درك می كند. هنگامی كه جواب مثبت داد بگو: از كجا اطمینان پیدا كرده ای كه مراد و منظور قرآن همان است كه تو می گویی؟! شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد، و تو الفاظ و عبارات را در غیر معانی و مراد آن بكار می بری! آن مرد نزد اسحاق كندی رفت، و به همان ترتیب با او مهربانی كرد تا سرانجام سؤال را مطرح نمود،كندی از او خواست كه سؤال خود را تكرار كند، و به فكر <br />
فرو رفت، وآن را بنا بر لغت محتمل بر حسب اندیشه ممكن دانست. <br />
شاگردش را سوگند داد كه این سؤال از كجا برای تو مطرح شد. شاگرد گفت: چیزی بود كه به خاطرم رسید و سؤال كردم! گفت: ممكن نیست تو و افرادی مانند تو به چنین سؤالی راه یابند. بگو این سؤال را از كجا آوردی؟ <br />
شاگرد گفت: ابو محمد امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به من چنین فرمان داد. <br />
كندی گفت: اینك درست گفتی، چنین سؤالی جز از آن خاندان نمی تواند بود. آنگاه آنچه در آن زمینه نوشته بود در آتش ریخت و سوزاند. [9] <br />
علی بن عاصم كوفی به خدمت امام عسكری ـ علیه السلام ـ رسید، امام بساطی را به اونشان داد كه مسند بسیاری از انبیاء و مرسلین ـ علیهم السلام ـ بود و در آن آثار قدمهای ایشان دیده می شد. <br />
علی بن عاصم می گوید خود را بر روی آن انداختم و بر آن و بر دست مبارك امام ـ علیه السلام ـ بوسه زدم و گفتم من از نصرت شما عاجزم و عملی ندارم غیر از موالات و دوستی شما و بیزاری جستن از دشمنان شما و لعن كردن آنها، آنهم در خلوت. پس حال من چگونه خواهد بود. <br />
امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ فرمود: پدرم از جدم رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ حدیث كرد كه فرمود: هر كه از نصرت ما اهل بیت ضعف پیدا كند و در پنهان دشمنان ما را لعنت نماید، خداوند تبارك و تعالی صورت او را به جمیع ملائك می رساند. پس هر زمانی كه لعن كند یكی از شما دشمنان ما را، فرشتگان بالا برند و لعنت كنند كسی را كه دشمنان ما را لعنت نمی كند. وهر گاه صدای دوست ما به ملائكه برسد برایش استغفار كنند و در حقش دعا می نمایند و گویند. <br />
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی رُوحِ عَبْدِكَ هَذاالَّذِی بَذلَ فِی نُصْرَهِ اَوْلِیائِه جَهْدهُ وَ لَوْ قَدَرَ عَلی اَكْثَرِ مِنْ ذلِكَ لَفَعَلَ. <br />
بار پروردگارا بر روح این بنده ات كه در راه یاری اولیائت تلاش می كند درود بفرست كه اگر بیشتر از این قدرت داشت انجام می داد. <br />
آنگاه ندا از جانب پروردگار می آید كه ای ملائكه من، استجابت كردم دعای شما را در حق این بنده ام و شنیدم ندای شما را و صلوات و درود فرستادم بر روح او با ارواح ابرار و او را از مصطفین اخیار قرار دادم.[10] <br />
یكی از نوادگان امام صادق ـ علیه السلام ـ به نام حسین ساكن قم و مبتلا به شرابخواری بود یك بار برای حاجتی به در خانه احمد بن اسحق كه وكیل اوقاف قم بود رفت و اجازه خواست تا با احمد بن اسحاق ملاقات كند ولی احمد به او راه نداد. <br />
سید با حال غم و اندوه به خانه خود بازگشت، در همان سال احمد بن اسحق به حج مشرف شده همینكه در بین راه به سامراء رسید اجازه خواست كه با امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ ملاقات كند. ولی امام به او اجازه نداد. <br />
احمد گریه طولانی و تضرع نمود تا آن گرامی به او اجازه داد، همینكه خدمت آن حضرت رسید عرض كرد ای پسر رسول خدا برای چه مرا از زیارت خود منع نمودی و حال آنكه من از شیعیان و موالیان تو هستم؟! <br />
فرمود: برای آنكه تو پسر عموی ما را از در منزل خود راندی. <br />
احمد گریه كرد و گفت به خداوند متعال قسم كه او را رد نكردم مگر به خاطر آنكه از گناهش توبه كند. <br />
فرمود: راست گفتی ولكن چاره ای نیست جز آنكه به سادات احترام بگذاری و در هر حالی آنها را حقیر نشماری و به آنها اهانت نكنی كه در غیر این صورت از زیانكاران خواهی بود زیرا كه آنها منتسب به ما هستند. <br />
احمد بن موسی به قم برگشت، طبقات مختلف مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با ایشان بود. همینكه چشم احمد به او افتاد از جای خود برخاست او را در آغوش گرفت و بالای مجلس نشانید. حسین این كار را از او بعید می دانست به همین جهت پرسید: چه شد كه روش تو عوض شده است؟ داستان خود را با امام عسكری ـ علیه السلام ـ شرح داد. حسین به محض شنیدن از كرده خود پشیمان شد واز كارهای زشت خویش توبه كرد و به خانه آمد و آنچه از آثار گناه وجود داشت نابود كرد و پرهیزكاری و ورع را پیشه نمود و پیوسته ملازمت عبادت و مساجد را داشت و متعكف در مساجد بود تا وفات نمود و در نزدیكی قبر مطهر حضرت فاطمه معصومه ـ علیها السلام ـ به خاك سپرده شد.[11] <br />
(در اینجا تذكر این نكته لازم است كه در مورد فوق امام ـ علیه السلام ـ با علم امامت می دانست كه حسین توفیق توبه اش در احسان به اوست ولكن این بدین معنی نیست كه هر آلوده به گناهی را باید احسان نمود چه بسا جرئت و گستاخی در انجام معاصی بر ایشان بیشتر خواهد شد). <br />
احمد بن عبید الله بن خاقان متصدی اراضی و خراج قم بود، روزی در مجلس او سخن از علویان و عقاید آنها به میان آمد. احمدبن عبید الله كه خود از ناصبیان سرسخت و منحرف از اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بود ضمن صحبت گفت: <br />
من در سامرا، كسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن علی الرضا امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ در روش و وقار و عفت و نجابت و فضیلت و عظمت در میان خانواده خویش و میان بنی هشام، ندیدم و نشناختم، خاندانش او را بر بزرگسالان و محترمان خود مقدم می داشتند و در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همان وضع را داشت. به یاد دارم روزی نزد پدرم بودم، دربانان خبر آوردند ابومحمدبن الرضا امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ آمده است. <br />
پدرم به صدای بلند گفت: بگذارید وارد شود، من از اینكه دربانان نزد پدرم از امام به كینه و احترام یاد كردند شگفت زده شدم زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا كسی را كه خلیفه دستور داده باشد از او به كینه یاد كنید، به كینه یاد نمی كردند، آنگاه مردی گندمگون، خوش قامت، خوشرو، نیكو اندام، جوان و با هیبت و جلال وارد شد. <br />
چون چشم پدرم بر او افتاد برخاست و چندگام به استقبال رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به كسی از بنی هاشم یا فرماندهان سپاه چنین كرده باشد، با او دست در گردن آورد و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و او را بر جای نماز خود نشانید، و خود در كنار او رو به او نشست و با او به صحبت پرداخت، و در ضمن صحبت به او فدایت شوم می گفت: و من از آنچه می دیدم در شگفت بودم، ناگهان دربانی آمد و گفت: (موفق عباسی) آمده است و معمول این بود كه چون موفق می آمد پیشتر از او دربانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او می آمدند و در فاصله درب خانه تا مجلس پدرم در دو صف می ایستادند و به همین حال می ماندند تا موفق بیاید و برود. <br />
پدرم پیوسته متوجه ابو محمد ـ علیه السلام ـ بود و با او گفتگو می كرد تا آنگاه كه چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد، در این موقع به آن حضرت گفت: فدایت شوم اگر مایلید تشریف ببرید. و به دربانان خود گفت او را از پشت دو صف ببرند تا موفق او را نبیند، امام برخاست و پدرم نیز برخاست و با او دست در گردن آورد، و امام ـ علیه السلام ـ رفت. <br />
من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه این چه كسی بود كه او را درحضور پدرم به كینه یاد كردید، و پدرم با او چنین رفتاری داشت؟ <br />
گفتند: او یكی از علویان است كه به او حسن بن علی می گویند و به ابن الرضا معروف است. شگفتی من بیشتر شد، و پیوسته آن روز نگران و در اندیشه بودم تا شب شد، و عادت پدرم این بود كه پس از نماز عشا می نشست و گزارشها و اموری راكه لازم بود به سمع خلیفه برساند رسیدگی می كرد، وقتی نماز خواند و نشست آمدم و نشستم، كسی پیش او نبود، پرسید: احمد! كاری داری؟ <br />
گفتم: آری پدر، اگر اجازه می دهی بگویم؟ <br />
گفت: اجازه داری. گفتم: پدر! این مرد كه صبح او را دیدم چه كسی بود كه نسبت به او چنین بزرگداشت و احترامی نمودی و در سخنت به اوفدایت شوم می گفتی، و خودت و پدر و مادرت را فدای او می ساختی! <br />
گفت: پسرم! او امام رافضیان، حسن بن علی معروف به ابن الرضا است. <br />
آنگاه اندكی سكوت كرد، من نیز ساكت ماندم، سپس گفت: پسرم، اگر خلافت از دست خلفای بنی عباس بیرون رود كسی از بنی هاشم جز او سزاوار آن نیست، و این به جهت فضیلت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نیكو و شایستگی اوست، اگر پدر او را می دیدی مردی بزرگوار و با فضیلت را دیده بودی. <br />
با این سخنان اندیشه و نگرانیم بیشتر و خشمم نسبت به پدرم افزوده شد، و دیگر مهمی جز آن نداشتم كه درباره امام پرس و جو كنم و پیرامون او كاوش و بررسی نمایم، و از هیچیك از بنی هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره امام سؤالی نكردم مگر آنكه او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی و والائی یافتم و همه از او به نیكی یاد می كردند و او را بر تمامی خاندان و بزرگان خویش مقدم می شمردند، و بدین گونه مقام امام ـ علیه السلام ـ نزد من عظمت یافت زیرا هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر آنكه در مورد او به نیكی سخن می گفت و او را می ستود.[12] <br />
ابو حمزه می گوید: مكرر دیدم امام با غلامان (كه از ملل مختلف بودند و ترك و رومی و دیلمی و روسی در میان آنان بود) به زبان خودشان سخن می گوید، من شگفت زده شدم، پیش خود می گفتم امام در مدینه متولد شده چگونه به زبانهای مختلف تكلم می كند، آن گرامی به من رو آورد و فرمود: همانا خدای عزیز و جلیل حجت خود را از سایر آفریدگان ممتاز نموده و به او معرفت هر چیز را عطا فرموده، امام لغتهای گوناگون و نسب ها و پیشامدها را می داند و اگر چنین نباشد تفاوتی میان امام و مردم نخواهد بود.[13] <br />
ابی هاشم می گوید: از امام حسن عسكری درباره این آیه شریفه پرسیدم: <br />
ثُمَّ أوْرَثْنا الكِتابَ اَّلذِینَ اصْطَفْینا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُم ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُم مُقْتَصِدٌ، وَ مِنْهُم سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِاِذْنِ اللهِ[14] <br />
آنگاه این كتاب را به آن كسان از بندگانمان كه انتخاب نمودیم به میراث دادیم وبعضی ایشان ستمگر خویشند و بعضی معتدلند و بعضی به اذن خدا به سوی نعمتها می شتابند. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: هر سه دسته مربوط به آل محمد ـ علیهم السلام ـ می باشند. آنكه بر خود ظلم روا داشته كسی است كه اقرار به امام ننموده و مقتصد كسی است كه عارف به مقام امام است و گروه سوم اشخاصی هستند كه سبقت در گرفتن فیض و خیرات از امام ـ علیه السلام ـ دارند. <br />
ابی هشام می گوید: من در فكر فرو رفتم كه این چه عظمتی است كه نصیب امامان ـ علیهم السلام ـ شد. و مقداری هم اشك ریختم كه وجود مبارك امام عسكری ـ علیه السلام ـ نگاهی به من انداخت و فرمود: مسئله بالاتر از آن است كه تو فكر می كنی و تو به عظمت و شأن آل محمد ـ علیهم السلام ـ شكر خدا را بجا آور و از او بخواه كه توفیق تمسك جستن به ریسمان ولایتشان را به تو عنایت فرماید زیرا در روز قیامت به همان خوانده خواهی شد زیرا فردای قیامت هرانسانی را با امامش مشحور می كنند امیدوارم كه به راه خیر سیر كنی.[15] <br />
جعفر بن شریف جرجانی می گوید: به حج مشرف شدم و به زیارت امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نائل شدم. با من مقداری از اموال شیعیان بود كه می باید به محضر امام ـ علیه السلام ـ تقدیم كنم. فكر می كردم از اما بپرسم كه مالها را به چه كسی بپردازم. امام فرمود: آنچه همراه داری به مبارك خادم بده. جعفر گفت: من چنین كردم و در هنگام خروج از خانه حضرت، گفتم كه شیعیان جرجان به شما سلام می رسانند. فرمود: مگر بعد از اعمال حج به جرجان برنمی گردی؟ عرض كردم: برمی گردم، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز دیگر برمی گردی به جرجان و آن روز جمعه سیم ماه ربیع الثانی می باشد برو به راه راست و خداوند ترا به سلامت به خانوده ات باز خواهد گرداند. در نبود تو نوه ات متولد شده او را صلت بن شریف بن جعفربن شریف نام گذار و بزودی خداوند او را به حد كمال می رساند و او از اولیاء ما باشد جعفر می گوید عرض كردم: ای پسر رسول خدا ابراهیم بن اسماعیل جرجانی از شیعیان شماست به اولیاء و دوستان شما زیاد محبت می كند و همیشه از مال خود در سال صد هزار درهم می پردازد و در جرجان از اشخاص خیر است. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند به ابو اسحاق ابراهیم بن اسماعیل جزای خیر دهید و گناهان او را بیامرزد و به او پسری عنایت فرماید، از جهت بدن سالم و قائل به حق باشد به ابراهیم بگو كه حسن بن علی می گوید نام پسرت را احمد بگذار. <br />
جعفر بن شریف می گوید: از محضر امام ـ علیه السلام ـ مرخص شدم و حج را به جا آوردم و سلامت برگشتم روزی كه وارد وطن خود جرجان شدم روز جمعه سیم ربیع الثانی بود همانطور كه امام فرموده بود. <br />
دوستان و یاران به دیدن من آمدند و به آنها گفتم امام ـ علیه السلام ـ وعده داده كه در پایان امروز اینجا تشریف بیاورد، خود را مهیا كنید و هر نوع سؤال و حاجتی دارید آماده سازید. <br />
شیعیان پس از اقامه نماز ظهر و عصر همگی در خانه من جمع شدند كه ما ملتفت نشدیم مگر آنكه ناگاه آن حضرت را دیدیم كه بر ما وارد شد و ما اجتماع كرده بودیم پس سلام كرد و ما از آن بزرگوار استقبال نمودیم و دست شریفش را بوسه زدیم. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: من به جعفر بن شریف وعده داده بودم كه در پایان امروز به نزد شما آیم. نماز ظهر و عصر را در «سرمن رأی» بجا آوردم و بعد به سوی شما برای تجدید عهد آمدم و هم اكنون نزد شما هستم و هر نوع سؤال و حاجتی دارید بازگو نمایید. <br />
اول كسی كه سؤال كرد نضربن جابر بود، گفت: ای پسر رسول خدا پسر من دید چشمش را از دست داده از خدا بخواه كه بینایی دوباره به او برگردد. <br />
امام عسكری ـ علیه السلام ـ فرمود: او را بیاور، پسرم را نزد حضرت بردم دست مباركش را بر چشمهای او گذاشت و او چشمهایش بینا شد و بعد از نضربن جابر یك یك آمدند و حاجات خود را به امام گفتند آن گرامی همگی را برآورد و بعد در حق همه دعای خیر فرمود و در همان روز مراجعه نمود.[16] <br />
امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برای علی بن حسین بن بابویه قمی كه از بزرگان فقهای شیعه محسوب می شود نوشت: <br />
به نام خداوند بخشنده مهربان، ستایش خدای را كه پروردگار جهانیان است، سر انجام نیكو برای پرهیزكاران و بهشت برای یكتاپرستان و آتش برای كافران خواهد بود، و ستیزه و تجاوز جز بر ستمكاران نیست، وخدایی جز الله كه بهترین آفرینندگان است نمی باشد، و درود و رحمت خدا بر بهترین آفریدگانش محمد و خاندان پاك او باد. <br />
بعد از حمد و ثنای الهی، ترا ای بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه پیروان من، ابوالحسن علی بن حسین قمی، كه خدایت به آنچه رضای اوست موفق فرماید و از نسلت فرزندان شایسته برآورد، سفارش می كنم به پرهیزكاری در پیشگاه خدا و برپاداشتن نماز و پرداخت زكات زیرا نماز كسی كه زكات نمی پردازد پذیرفته نمی شود و به تو سفارش می كنم كه از خطای مردم درگذری، و خشم خویش فرو بری، وبه خویشاوندان صله و رسیدگی نمایی، و با برادران مواسات كنی، و در رفع نیازهای آنان در سختی و آسایش بكوشی، و در برابر نادانی و بی خردی افراد بردبار باشی و در دین ژرف نگر و در كارها استوار و با قرآن آشنا باشی، و اخلاق نیكو پیشه سازی و امر به معروف و نهی از منكر كنی، خدای متعال می فرماید: <br />
«لاَخَیْر فیِ كَثیرٍمِنْ نَجْواهُمْ اِلاّ مَنْ اَمَرَ بِصَدَقَهٍ اَوْ مَعْروفٍ اَوْ اِصْلاحٍ بَیْنَ النّاسِ»[17] <br />
در بسیاری از سخنانشان با هم خیری نیست مگر كسی كه به صدقه دادن یا نیكی كردن یا اصلاح میان مردم فرمان دهد. <br />
از همه بدیها و زشتیها خودداری كن، و بر تو باد كه نماز شب بخوانی، همانا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به علی (علیه اسلام) سفارش كرد و فرمود: ای علی بر تو باد نماز شب، بر تو باد نماز شب، برتو باد نماز شب، و كسی كه نماز شب را سبك بشمارد از ما نیست و به سیره ما عمل نكرده است. <br />
پس به سفارش من عمل كن و به شیعیان من نیز دستور بده آنچه به توفرمان دادم همانطور عمل كنند، و بر تو باد كه صبر و شكیبایی ورزی و منتظر فرج باشی، همانا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: افضل اعمال امت من انتظار فرج است. <br />
شیعیان ما پیوسته در حزن و اندوه خواهند بود تا فرزندم امام قائم ـ علیه السلام ـ ظاهر شود، همان كه پیامبر (صلی الله علی و آله) بشارت داد كه زمین را از قسط و عدل پر می كند همچنانكه از ظلم و جور پر شده است. <br />
ای بزرگمرد و مورد اعتماد من اباالحسن، صبر كن و شیعه مرا به صبر فرمان ده، همانا زمین از آن خداست كه بندگانش را وارث آن می سازد، و سر انجام نیكو برای پرهیزكاران است و سلام و رحمت خدا و بركات او بر تو و بر همه شیعیانم باد و خدا ما را كافی است و چه خوب وكیل و مولی و یاوری است.[18] <br />
علی بن جعفر از حلبی نقل می كند كه گفت ما برای دیدار با امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ اجتماع كردیم، امام ـ علیه السلام ـ برای حفظ جان شیعیان خویش نوشته ای فرستاد كه كسی به من سلام نكند، با دست به سوی من اشاره ننماید زیرا شما در امان نیستید. راوی می گوید: در كنار من جوانی ایستاده بود، به او گفتم: اهل كجا هستی؟ پاسخ داد: اهل مدینه می باشم، گفتم: اینجا چكار می كنی؟ گفت: در میان ما درباره امام حسن عسكری اختلاف شده بود، آمدم تا از نزدیك آن گرامی را زیارت كنم و از او كلامی بشنوم و یا از او دلالتی ببینم تا قلبم آرام گردد و بدان كه من از نوادگان ابوذر غفاری هستم. در همین بین امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ با خادمش ظاهر شد و همین كه به ما رسید نگاهی به جوانی كه در كنارم بود نمود و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ عرض كرد: آری، فرمود: مادرت حمدویه چه كرد؟ عرض كرد صالحه است و امام عبور كرد و گذشت. <br />
به جوان گفتم آیا او را از قبل دیده بودی و او را می شناختی؟ گفت: نه. گفتم: پس بر تو این دیدار سود داشت و به آرزویت رسیدی. گفت: برای دیگران نیز چنین بود.[19] <br />
یك بار برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتند كه آیا جایز است كسانی را كه تا امام موسی كاظم ـ علیه السلام ـ را قبول دارند دوست داشته باشیم و یا آنكه باید از آنها تبری بجوییم؟ <br />
امام ـ علیه السلام ـ در پاسخ نوشتند: از آنها تبری جویید، آنها را دوست نداشته باشید، بیمار شدند به عیادتشان نروید و در تشییع جنازه آنها شركت نكنید و بر آنها نماز نخوانید. و این موارد فرق نمی كند كه كسی انكار امامی از امامان را نماید و یا كسی كه دارای مقام امامت نیست جزء امامان بداند و یا قائل به سه خدا و تثلیث باشد. و بدانید كه منكر امامان آخرین همانند منكر امامان اولین است و كسی كه به امامان می افزاید مثل كسی است كه از امامان كم می كند.[20] <br />
حجاج بن سفیان عبدی می گوید: پسرم در شهر بصره بیمار بود برای امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ نامه نوشتم و از آن گرامی تقاضای دعا برای فرزندم نمودم، امام ـ علیه السلام ـ در پاسخ مرقوم فرمود: <br />
اگر فرزندت مؤمن باشد خداوند او را مورد رحمت خویش قرار دهد. از بصره برایم خبر آمد كه در همان روز كه امام ـ علیه السلام ـ پاسخ مرا دادند فوت كرده است و البته پسرم به خاطر اختلافی كه در شیعه رخ داده بود شك در امامت داشت.[21] <br />
عیسی بن صبیح می گوید: یك بار در حبس بودم كه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ بر ما وارد شد. من به مقام ایشان آشنا بودم. آن بزرگوار به من فرمود: تو سنت شصت و پنج سال است و حتی ماه و روز آن را نیز فرمود. من همراهم كتاب دعایی بود كه تاریخ ولادتم را در آن نوشته بودند در آن كه نگاه كردم دیدم دقیقاً همانطور است كه امام ـ علیه السلام ـ فرمودند. <br />
امام فرمود: آیا خداوند به تو فرزندی عنایت كرده است؟ عرض كردم خیر، فرمود: پروردگارا به او فرزندی عنایت كن كه بازوی او باشد و چه خوب بازویی است فرزند. سپس عرض كردم آیا شما فرزند دارید؟ <br />
فرمود: آری والله بزودی برای من پسری خواهد بود كه دنیا را پر از عدل و داد خواهد كرد ولی هم اكنون فرزندی ندارم.[22] <br />
محمد بن أقرع می گوید: برای امام عسكری ـ علیه السلام ـ نوشتم كه آیا امام هم مثل سایر مردم محتلم می شود و پیش خودم می گفتم كه احتلام شیطنت است و خداوند اولیائش را از آن منزه نموده است. پاسخ نوشته ام آمد كه: امامان ـ علیه السلام ـ حالشان در خواب مثل حالشان در بیداری است و خواب چیزی را برای آنها تغییر نمی دهد خداوند تبارك و تعالی همانطور كه تو حدیث نفس كردی ایشان را گرفتار نفوذ شیطان نمی كند.[23] <br />
حسن بن طریف گفت: برای امام ـ علیه السلام ـ نامه نوشتم كه معنای بیان رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ كه درباره امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ فرموده چیست؟ <br />
مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیُّ مَوْلاهُ هر كس من مولی و سرپرست اویم علی ـ علیه السلام ـ نیز مولی و سرپرست اوست. <br />
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: پیامبر با این گفتار خواسته است او را در هنگام تفرقه و نفاق به عنوان رهبر و راهنمای حزب الله قرار دهد.[24] <br />
محمد بن ربیع شیبانی می گوید: در شهر اهواز با مرد مشركی كه قائل به ثنویت بود مناظره كردم و بعد سفری به سر من رأی رفتم در حالی كه مقداری از حرفهای آمیخته به شك مشرك بر قلبم اثر گذاشته بود. <br />
بر درب خانه احمد بن خضیب نشسته بودم كه ناگهان وجود نازنین امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ را مشاهده كردم كه از خانه خارج شد و نگاهی به من كرد و بدون آنكه من آغاز به سخن كنم با انگشت سبابه به من اشاره كرد و فرمود:) أحَدْ أحَدْ فَوَحَّد (یكی است یكی است پس او را یكی بدان. من از شدت احساسات و هیجان بیهوش شده و افتادم.[25] <br />
ابی سهیل بلخی می گوید: شخصی برای امام عسكری ـ علیه السلام ـ نوشت كه پدر و مادر من دعا را كنید، مادرش منحرف وپدرش مؤمن بود امام نوشتند خداوند پدرت را بیامرزد! <br />
دیگری از حضرت خواست در حق پدر و مادرش دعا كند، مادرش مؤمنه بود و پدرش منحرف بود. امام نوشتند خداوند مادرت را بیامرزد![26] ابی هشام می گوید: بعضی از دوستان امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ برای حضرت نوشتند تا دعایی به آنها بیاموزد. آن گرامی نوشتند كه اینگونه دعا كنید: <br />
یا اَسْمَعَ السّامِعینَ، وَیا أبْصَرَ المُبْصِرینَ، یا عِزَّ النّاظرینَ، وَیا أسْرَعَ الحْاسِبینَ وَ یا اَرْحَمَ الرّحمِینَ، و یا اَحْكَمَ الحْاكِمینَ، صَلِّ علی محُمد و آل محمد، وَ اَوْسِعْ لیِ فیِ رِزْقِی، وَ مَدَّلیِ فیِ عُمْرِی، وَ امنُنْ عَلیَّ بِرَحمْتِكَ وَ اجْعَلْنیِ ممَِّنْ تَنْصُرُ بِه لِدینِكَ وَ لاتَسْتَبْدِلْ بیِ غَیْری. <br />
ای شنوا ترین شنوندگان، و ای بینا ترین بینندگان، ای عزت ناظرین، ای سریعترین حسابرس بندگان، ای رحیم ترین رحم كنندگان، ای محكمترین حاكمان، درود بر محمد و آلش بفرست و روزیم را توسعه ده، عمرم را طولانی كن و بر من منت بگذار و رحمتت را شامل حالم فرما و مرا از جمله كسانی قرار ده كه یاری دینت كنم و مرا از درخانه ات نران تا دیگری را جایگزین من نمایی! <br />
ابوهاشم می گوید: در دلم می گفتم خدایا مرا در حزب و زمره خودت قرار بده كه ناگاه امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ روی به من نمود و فرمود: <br />
أنْتَ فیِ حِزْبِهِ وَ فیِ زُمْرَتِهِ، اِذ كُنْتَ بِاللهِ مُؤمِناً، و لِرَسُولِهِ مُصَدَّقاً وَ لأِولِیائِهِ عارِفاً وَ لَهُمْ تابِعاً. <br />
تو در حزب و زمره خدا هستی تا مادامی كه به او مؤمن باشی، پیامبرش را تصدیق كنی، اولیائش را بشناسی و تبعیت نمایی.[27] محمد بن حسین بن شمون می گوید: نامه ای برای امام ـ علیه السلام ـ نوشتم و از فقر شكایت كردم و بعد پیش خود گفتم اینكه امام صادق ـ علیه السلام ـ فرموده فقر با داشتن ولایت اهل بیت ـ علیهم السلام ـ بهتر است از ثروت با دشمنان ایشان بودن، كه جواب امام عسكری ـ علیه السلام ـ آمد كه خداوند دوستان ما را وقتی گرفتار گناهان می شوند توسط فقر دفع ضرر گناه می نماید و از بسیاری از آنها در می گذرد وتو همانطور كه حدیث نفس كردی فقیر باشی و با ما باشی بهتر است از اینكه غنی و ثروتمند باشی ولی با دشمنان ما باشی. آری ما پناهگاه كسانی هستیم كه به ما پناه می برند و نوریم برای كسانی كه از ما كسب نور نمایند و محل اعتصام می باشیم برای اشخاصی كه به ما تمسك می جویند. كسی كه ما را دوست بدارد با ما در مقام أعلی خواهد بود و هر كه از ما منحرف شود جایگاهش آتش است.[28] <br />
از نوشته های امام حسن عسكری ـ علیه السلام ـ به علی بن الحسین بن بابویه قمی است كه : <br />
اعتصام به ریسمان پروردگار داشته باش... عاقبت خیر به متقین تعلق دارد، بهشت جایگاه خدا پرستان و دوزخ محل ملحدین است، وسختی جایز نیست مگر بر ستمكاران و خدایی نیست جز الله كه بهترین خالقین است، و درود بر بهترین خلق او حضرت محمد و عترت پاكیزه اش. <br />
ای ابن بابویه بر تو باد به صبر و انتظار فرج زیرا كه رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: بهترین اعمال امت من انتظار فرج است. <br />
حزن و اندوه شیعیان ادامه دارد تا اینكه فرزندم (حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه) ظاهر شود یعنی همان كسی كه پیامبر درباره اش فرمود: <br />
زمین را پر از عدل و داد خواهد كرد همانطور كه پر از ظلم و جور شده باشد. ای شیخ صبر كن و جمیع شیعیان مرا نیز امر به صبر بنما زیرا كه بالاخره وارث زمین به اراده پروردگار، بندگان متقی حضرت اویند. <br />
«و السَّلامُ عَلَیْكَ وَ عَلی جَمیعِ شیعتنا، وَ رَحْمَه اللهِ وَ بركاته و صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِه».[29] <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
[1] . بحار، ج50، ص245. <br />
[2] . كمال الدین، ج2، ص194. <br />
[3] . اصول كافی، ج1، ص512 و بحار، ج50، ص254. <br />
[4] . احقاق الحق، ج12، ص470. <br />
[5] . احقاق الحق، ج13، ص 464. <br />
[6] . بحار، ج50، ص253. <br />
[7] . بحار، ج50، ص254. <br />
[8] . ارشاد مفید، ص324. <br />
[9] . مناقب، ج4، ص424. <br />
[10] . بحار، ج50، ص316. <br />
[11] . بحار، ج50، ص323. <br />
[12] . ارشاد مفید، ص318 و 322. <br />
[13] . ارشاد مفید، ص318 و 322. <br />
[14] . فاطر-32. <br />
[15] . بحار، ج50، ص259. <br />
[16] . بحار، ج50، ص 262. <br />
[17] . سبأ ـ 114. <br />
[18] . زندگانی امام حسن عسكری، ص28، نقل از انوارالبهیه. <br />
[19] . بحار، ج50، ص 274. <br />
[20] . بحار، ج50، ص 247. <br />
[21] . بحار، ج50، ص 276 و 290. <br />
[22] . بحار، ج50، ص274. <br />
[23] . بحار، ج50، ص290 <br />
[24] . بحار، ج50، ص 276 و 290. <br />
[25] . كشف الغمه، ج3، ص305. <br />
[26] . كشف الغمه، ج3، ص 305. <br />
[27] . مناقب، ج4، ص439 و 435. <br />
[28] . مناقب، ج4، ص 439 و 435. <br />
[29] . بحار، ج50، ص 318. <br />
سيد كاظم ارفع ـ سيره عملي اهل بيت (ع)، ج13، ص6 </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شهادت امام عسكری(ع)]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1770.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:58:37 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1770.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">رحلت و شهادت امام عسكری - علیه السّلام - در هشتم ربیع الاول سال 260 بوده است. در این باره كه آیا امام به مرگ طبیعی بدرود حیات گفته و یا به شهادت رسیده است، كماكان اختلاف نظر وجود دارد؛ گرچه بنا به نقل طبرسی، برخی از علمای شیعه با استناد به این سخن امام صادق - علیه السّلام - كه فرمود: «ما منّا الّا مَسموم أو مَقتول»؛ حتی درباره امامانی كه روایتی درباره شهادتشان در دست نیست، بر این باورند كه خلفای جور، آنان را به شهادت رسانده اند.[1&#93; البته روایتی درباره شهادت امام عسكری - علیه السّلام - در یكی از منابع تاریخی قرن ششم وجود دارد.[2&#93; از این روی شهادت آن حضرت امری كاملاً محتمل است. سوابق بازداشت و خطری كه همواره از طرف دستگاه حاكم متوجه جان حضرتش بود و این كه حضرت یك شخصیت مخالف سیاسی به حساب می آمد و نیز رحلت آن حضرت در سنین جوانی، همگی می تواند مؤید شهادت باشد. از آنجا كه امام یك چهره كاملاً شناخته شده در سامرا بود، هنگام رحلتش هاله ای از غم و بهت زدگی فضای سامرا را فرا می گرفت. احمد بن عبیدالله در روایتی كه قسمتی از آن پیش از این ارائه شد، این صحنه را چنین وصف كرده: «وقتی امام عسكری - علیه السّلام - رحلت كرد، صدای شیون و فریاد همه جا را فرا گرفت. مردم فریاد می زدند: ابن الرضا رحلت كرد. آنگاه برای تدفین آماده شدند، بازار به حال تعطیل درآمد. پدر من (وزیر معتمد عباسی)، بنی هاشم، شخصیتهای نظامی و قضایی و منشیان و مردم به سوی جنازه هجوم آوردند، آن روز در سامرا قیامتی برپا بود.[3&#93; <br />
با حضور امام - علیه السّلام - و پدرش - به مدت حداقل17 سال - در سامرا، نه تنها مردم جذب آنان شده بودند، بلكه بسیاری از شیعیان نیز بدین شهر هجوم آورده بودند. در چنین وضعیتی، طبیعی بود كه هنگام رحلت آن حضرت، سامرا یكپارچه در ماتم فرو رود و در سوگ از دست دادن فرزند رسول خدا - صلّی الله علیه و آله - بی تابی كند و عزا بگیرد. <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
[1&#93; . بحارالانوار، ج 50، ص 238؛ اعلام الوری، ص 349؛ الفصول المهمه، ص 290. <br />
[2&#93; . مجمل التواریخ و القصص، ص 458: «و گویند زهر دادنش». <br />
[3&#93; . كمال الدین، ج 1، ص 43؛ نورالابصار، ص 168؛ الغیبه، طوسی، ص 132. <br />
رسول جعفريان - حيات فكري و سياسي، ص 560 </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">رحلت و شهادت امام عسكری - علیه السّلام - در هشتم ربیع الاول سال 260 بوده است. در این باره كه آیا امام به مرگ طبیعی بدرود حیات گفته و یا به شهادت رسیده است، كماكان اختلاف نظر وجود دارد؛ گرچه بنا به نقل طبرسی، برخی از علمای شیعه با استناد به این سخن امام صادق - علیه السّلام - كه فرمود: «ما منّا الّا مَسموم أو مَقتول»؛ حتی درباره امامانی كه روایتی درباره شهادتشان در دست نیست، بر این باورند كه خلفای جور، آنان را به شهادت رسانده اند.[1] البته روایتی درباره شهادت امام عسكری - علیه السّلام - در یكی از منابع تاریخی قرن ششم وجود دارد.[2] از این روی شهادت آن حضرت امری كاملاً محتمل است. سوابق بازداشت و خطری كه همواره از طرف دستگاه حاكم متوجه جان حضرتش بود و این كه حضرت یك شخصیت مخالف سیاسی به حساب می آمد و نیز رحلت آن حضرت در سنین جوانی، همگی می تواند مؤید شهادت باشد. از آنجا كه امام یك چهره كاملاً شناخته شده در سامرا بود، هنگام رحلتش هاله ای از غم و بهت زدگی فضای سامرا را فرا می گرفت. احمد بن عبیدالله در روایتی كه قسمتی از آن پیش از این ارائه شد، این صحنه را چنین وصف كرده: «وقتی امام عسكری - علیه السّلام - رحلت كرد، صدای شیون و فریاد همه جا را فرا گرفت. مردم فریاد می زدند: ابن الرضا رحلت كرد. آنگاه برای تدفین آماده شدند، بازار به حال تعطیل درآمد. پدر من (وزیر معتمد عباسی)، بنی هاشم، شخصیتهای نظامی و قضایی و منشیان و مردم به سوی جنازه هجوم آوردند، آن روز در سامرا قیامتی برپا بود.[3] <br />
با حضور امام - علیه السّلام - و پدرش - به مدت حداقل17 سال - در سامرا، نه تنها مردم جذب آنان شده بودند، بلكه بسیاری از شیعیان نیز بدین شهر هجوم آورده بودند. در چنین وضعیتی، طبیعی بود كه هنگام رحلت آن حضرت، سامرا یكپارچه در ماتم فرو رود و در سوگ از دست دادن فرزند رسول خدا - صلّی الله علیه و آله - بی تابی كند و عزا بگیرد. <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
[1] . بحارالانوار، ج 50، ص 238؛ اعلام الوری، ص 349؛ الفصول المهمه، ص 290. <br />
[2] . مجمل التواریخ و القصص، ص 458: «و گویند زهر دادنش». <br />
[3] . كمال الدین، ج 1، ص 43؛ نورالابصار، ص 168؛ الغیبه، طوسی، ص 132. <br />
رسول جعفريان - حيات فكري و سياسي، ص 560 </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[تولد امام حسن عسكری(ع)]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1769.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:57:24 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1769.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">امام حسن بن علی عسكری - علیه السلام- یازدهمین امام شیعیان است. بنا به روایت مورخان، آن حضرت در ربیع الثانی، روز دهم[1&#93; یا هشتم[2&#93; یا چهارم[3&#93; ، سال 232 (و به نقل خطیب[4&#93; سال 231) چشم به جهان گشود و 28 سال زندگی كرد.[5&#93; ابن خلّكان تولد ایشان را روز پنجشنبه یكی از ماههای سال 231 دانسته و قول دیگری را نیز كه ششم ربیع الآخر سال 232 می‌باشد، نقل كرده است.[6&#93; مسعودی سن آن حضرت را به هنگام شهادت 29 سال دانسته است.[7&#93; بنابراین او باید تولد آن حضرت در سال 231 را معتبر بداند. نیز مورد اتفاق مورخان است كه رحلت امام عسكری - علیه السلام - در هشتم ربیع الاول از سال 260 اتفاق افتاده است؛[8&#93; گرچه برخی جمادی الاولی آن سال نیز به عنوان قولی دیگر نقل كرده‌اند.[9&#93; از آنجا كه رحلت امام هادی - علیه السلام - در سال 254 رخ داده، طبعا دوران امامت حضرت عسكری - علیه السلام - طبق روایت شیخ مفید، شش سال[10&#93; و بر اساس گفته سعد بن عبدالله پنج سال و هشت ماه بوده است.[11&#93; <br />
درباره نام مادر آن حضرت كه «ام ولد» بوده، گزارشهای مختلفی وجود دارد. در برخی از مصادر، نام آن بانو، «حدیث» یا «حدیثه» آمده و برخی دیگر نامش را «سوسن»[12&#93;و «عسفان»[13&#93; یاد كرده‌اند. صاحب «عیون المعجزات» نام صحیح او را «سلیل» دانسته و با عبارت «كانت من العارفات الصالحات» وی را ستوده است.[14&#93; <br />
القاب خود آن بزرگوار را «الصّامت»، «الهادی»، «الرفیق»، «الزّكی» و «النّقی» ذكر كرده‌اند؛ برخی از مورخان لقب «الخالص» را هم بر القاب آن حضرت افزوده‌اند. «ابن الرضا» عنوانی است كه امام جواد و امام عسكری - علیهم السلام- هر دو به آن شهرت یافته‌اند.[15&#93; <br />
چنان كه امام هادی - علیه السلام - و امام عسكری - علیه السلام - به لقب عسكریین معروف شده‌اند. گفتنی است كه عسكر عنوان نامشهوری برای سامرا بوده است. نقش انگشتری امام عسگری - علیه السلام - به دو صورت «سبحان من له مقالید السموات والارض»[16&#93; و «ان الله شهید» ذكر شده است.[17&#93; احمد بن عبیدالله بن خاقان مشخصات ظاهری آن بزرگوار را چنین وصف كرده است: داری چشمانی سیاه، قامتی نیكو، صورتی زیبا و بدنی موزون.[18&#93; <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
[1&#93; . مسار الشیعه، ص 30. <br />
[2&#93; . اعلام الوری، ص 367. <br />
[3&#93; . مصباح كفعمی، ص 530. <br />
[4&#93; . تاریخ بغداد، ج 12، ص 57. <br />
[5&#93; . كافی،‌ج 1، ص 503. <br />
[6&#93; . وفیات الاعیان، ج 2، ص 94؛ الائمه الاثنی عشر، ابن طولون، ص 113. <br />
[7&#93; . مروج الذهب، ص 4، ص 112. <br />
[8&#93; . الارشاد، ص 335؛ المقالات و الفرق، ص 102؛ نورالابصار، ص 168؛ الكافی، ج 1، ص 503، نك: تواریخ النبی والآل، ص 75. <br />
[9&#93; . وفیات الاعیان، ج 2، ص 94. <br />
[10&#93; . الارشاد، ص 335. <br />
[11&#93; . المقالات والفرق، ص 102. <br />
[12&#93; . كافی، ج 1، ص 503؛ كمال الدین، ج 2، ص 249؛ فصول المهمه، ص 284؛ كشف الغمه، ج 2، ص 402؛ نورالابصار، ص 166. <br />
[13&#93; . فرق الشیعه، ص 105. <br />
[14&#93; . بحارالانوار، ج 50، ص 238. <br />
[15&#93; . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 421؛ بحارالانوار، ج 50، ص 236؛ نورالابصار، ص 166. <br />
[16&#93; . نورالابصار، ص 166. <br />
[17&#93; . بحار الانوار، ج 50، ص 238. <br />
[18&#93; . كمال الدین، ج 1، ص 40. <br />
رسول جعفريان ـ حيات فكري و سياسي امامان شيعه، ص 535 </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">امام حسن بن علی عسكری - علیه السلام- یازدهمین امام شیعیان است. بنا به روایت مورخان، آن حضرت در ربیع الثانی، روز دهم[1] یا هشتم[2] یا چهارم[3] ، سال 232 (و به نقل خطیب[4] سال 231) چشم به جهان گشود و 28 سال زندگی كرد.[5] ابن خلّكان تولد ایشان را روز پنجشنبه یكی از ماههای سال 231 دانسته و قول دیگری را نیز كه ششم ربیع الآخر سال 232 می‌باشد، نقل كرده است.[6] مسعودی سن آن حضرت را به هنگام شهادت 29 سال دانسته است.[7] بنابراین او باید تولد آن حضرت در سال 231 را معتبر بداند. نیز مورد اتفاق مورخان است كه رحلت امام عسكری - علیه السلام - در هشتم ربیع الاول از سال 260 اتفاق افتاده است؛[8] گرچه برخی جمادی الاولی آن سال نیز به عنوان قولی دیگر نقل كرده‌اند.[9] از آنجا كه رحلت امام هادی - علیه السلام - در سال 254 رخ داده، طبعا دوران امامت حضرت عسكری - علیه السلام - طبق روایت شیخ مفید، شش سال[10] و بر اساس گفته سعد بن عبدالله پنج سال و هشت ماه بوده است.[11] <br />
درباره نام مادر آن حضرت كه «ام ولد» بوده، گزارشهای مختلفی وجود دارد. در برخی از مصادر، نام آن بانو، «حدیث» یا «حدیثه» آمده و برخی دیگر نامش را «سوسن»[12]و «عسفان»[13] یاد كرده‌اند. صاحب «عیون المعجزات» نام صحیح او را «سلیل» دانسته و با عبارت «كانت من العارفات الصالحات» وی را ستوده است.[14] <br />
القاب خود آن بزرگوار را «الصّامت»، «الهادی»، «الرفیق»، «الزّكی» و «النّقی» ذكر كرده‌اند؛ برخی از مورخان لقب «الخالص» را هم بر القاب آن حضرت افزوده‌اند. «ابن الرضا» عنوانی است كه امام جواد و امام عسكری - علیهم السلام- هر دو به آن شهرت یافته‌اند.[15] <br />
چنان كه امام هادی - علیه السلام - و امام عسكری - علیه السلام - به لقب عسكریین معروف شده‌اند. گفتنی است كه عسكر عنوان نامشهوری برای سامرا بوده است. نقش انگشتری امام عسگری - علیه السلام - به دو صورت «سبحان من له مقالید السموات والارض»[16] و «ان الله شهید» ذكر شده است.[17] احمد بن عبیدالله بن خاقان مشخصات ظاهری آن بزرگوار را چنین وصف كرده است: داری چشمانی سیاه، قامتی نیكو، صورتی زیبا و بدنی موزون.[18] <br />
<br />
--------------------------------------------------------------------------------<br />
[1] . مسار الشیعه، ص 30. <br />
[2] . اعلام الوری، ص 367. <br />
[3] . مصباح كفعمی، ص 530. <br />
[4] . تاریخ بغداد، ج 12، ص 57. <br />
[5] . كافی،‌ج 1، ص 503. <br />
[6] . وفیات الاعیان، ج 2، ص 94؛ الائمه الاثنی عشر، ابن طولون، ص 113. <br />
[7] . مروج الذهب، ص 4، ص 112. <br />
[8] . الارشاد، ص 335؛ المقالات و الفرق، ص 102؛ نورالابصار، ص 168؛ الكافی، ج 1، ص 503، نك: تواریخ النبی والآل، ص 75. <br />
[9] . وفیات الاعیان، ج 2، ص 94. <br />
[10] . الارشاد، ص 335. <br />
[11] . المقالات والفرق، ص 102. <br />
[12] . كافی، ج 1، ص 503؛ كمال الدین، ج 2، ص 249؛ فصول المهمه، ص 284؛ كشف الغمه، ج 2، ص 402؛ نورالابصار، ص 166. <br />
[13] . فرق الشیعه، ص 105. <br />
[14] . بحارالانوار، ج 50، ص 238. <br />
[15] . مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 421؛ بحارالانوار، ج 50، ص 236؛ نورالابصار، ص 166. <br />
[16] . نورالابصار، ص 166. <br />
[17] . بحار الانوار، ج 50، ص 238. <br />
[18] . كمال الدین، ج 1، ص 40. <br />
رسول جعفريان ـ حيات فكري و سياسي امامان شيعه، ص 535 </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[شكرانه امام هادی (ع)]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1768.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:54:56 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1768.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">یكی از خوانین و سرمایه داران یاغی و مغرور عصر امام جواد (ع) و امام هادی (ع) شخصی بنام عمر از خاندان فرج بود، كه مدتی فرماندار مدینه شد، و نسبت به خاندان نبوت ، بسیار خشن بود، او گستاخی رابه جائی رسانید كه روزی با كمال پرروئی به امام جواد (ع) گفت : به گمانم تو مست هستی . امام جواد (ع) گفت : خدایا تو می دانی كه من امروز رابرای رضای تو روزه داشتم ، طعم غارت شدن و خواری و اسارت را به عمر بن فرج بچشان طولی نكشید كه در سال 233 هجری قمری متوكل بر او غضب كرد، و دستور داد به عنوان مالیات ، 120 هزار دینار از او، و 150 هزار دینار از برادرش گرفتند، و بار دیگر بر او غضب كرد و دستور داد هر چه می توانند بر پشت گردن او ضربه بزنند، شش هزار پس گردانی بر او زدند بار سوم بر او غضب كرد، كشان كشان او را به بغداد بردند و همانجا اسیر بود تا از دنیا رفت (عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد). محمد بن سنان (ره) می گویند: به حضور امام هادی (ع) رسیدم ، فرمود: آیا برای آل فرج ، پیش آمدی شده است ؟. عرض كردم : آری عمر بن فرج وفات كرد. <br />
حضرت فرمود: الحمدلله ، و تا 24 بار شمردم كه به شكرانه مرگ عمر بن فرج ، گفت : الحمدلله . عرض كردم : ای آقای من ! اگر می دانستم كه شما، این گونه از خبر من خوشحال می شوید، پا برهنه و دوان دوان نزد شما می آمدم و خبر را می دادم . امام هادی (ع) فرمود: آری ، او به پدرم نسبت مستی داد، پدرم او را نفرین كرد كه به غارت و ذلت اسارت ، گرفتار گردد، طولی نكشید كه همه اموالش ‍ را غارت كردند و او را اسیر كرده و به ذلت انداختند و اكنون نیز مرده است ، خداوند او را رحمت نكند، خداوند از او انتقام گرفت ، و همواره انتقام دوستانش رااز دشمنان می گیرد. <br />
<br />
<br />
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">یكی از خوانین و سرمایه داران یاغی و مغرور عصر امام جواد (ع) و امام هادی (ع) شخصی بنام عمر از خاندان فرج بود، كه مدتی فرماندار مدینه شد، و نسبت به خاندان نبوت ، بسیار خشن بود، او گستاخی رابه جائی رسانید كه روزی با كمال پرروئی به امام جواد (ع) گفت : به گمانم تو مست هستی . امام جواد (ع) گفت : خدایا تو می دانی كه من امروز رابرای رضای تو روزه داشتم ، طعم غارت شدن و خواری و اسارت را به عمر بن فرج بچشان طولی نكشید كه در سال 233 هجری قمری متوكل بر او غضب كرد، و دستور داد به عنوان مالیات ، 120 هزار دینار از او، و 150 هزار دینار از برادرش گرفتند، و بار دیگر بر او غضب كرد و دستور داد هر چه می توانند بر پشت گردن او ضربه بزنند، شش هزار پس گردانی بر او زدند بار سوم بر او غضب كرد، كشان كشان او را به بغداد بردند و همانجا اسیر بود تا از دنیا رفت (عدو شود سبب خیر، گر خدا خواهد). محمد بن سنان (ره) می گویند: به حضور امام هادی (ع) رسیدم ، فرمود: آیا برای آل فرج ، پیش آمدی شده است ؟. عرض كردم : آری عمر بن فرج وفات كرد. <br />
حضرت فرمود: الحمدلله ، و تا 24 بار شمردم كه به شكرانه مرگ عمر بن فرج ، گفت : الحمدلله . عرض كردم : ای آقای من ! اگر می دانستم كه شما، این گونه از خبر من خوشحال می شوید، پا برهنه و دوان دوان نزد شما می آمدم و خبر را می دادم . امام هادی (ع) فرمود: آری ، او به پدرم نسبت مستی داد، پدرم او را نفرین كرد كه به غارت و ذلت اسارت ، گرفتار گردد، طولی نكشید كه همه اموالش ‍ را غارت كردند و او را اسیر كرده و به ذلت انداختند و اكنون نیز مرده است ، خداوند او را رحمت نكند، خداوند از او انتقام گرفت ، و همواره انتقام دوستانش رااز دشمنان می گیرد. <br />
<br />
<br />
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[اعدام انقلابی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1767.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:54:01 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1767.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">عصر امامت امام هادی (ع) بود، شخصی به نام فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی با دروغ بافی و فتنه انگیزی و بدعتگذاری ، مردم را می فریفت ، و دین آنها را سست می كرد، و آنها را آئین خود در آورده ، دعوت می نمود. این خبر به امام هادی (ع) رسید، امام در مورد او بر خورد بسیار شدید كرد، برای دوستانش پیام فرستاد كه شدیدا در برابر فارس ، بایستید و او را هر چه می توانید لعنت كنید، و از فتنه گریهای او جلوگیری نمائید، حتی اعلام كرد كه : خون او هدر است ، هر كس او را بكشد من برای قاتل او، بهشت را ضمانت می كنیم تا اینكه امام هادی (ع) یكی از دوستانش به نام ابوجنید را دید و به او مبلغی پول داد و فرمود: با این پول اسلحه خریداری كن ، و آن را به من نشان بده . ابو جنید رفت و با آن پول ، شمشیری خرید، و به امام هادی (ع) نشان داد، امام هادی(ع)، آن را نپسندید، و به او فرمود: این شمشیر را ببر و با اسلحه دیگر عوض كن . ابو جنید، آن شمشیر را برد و با یك ساطور قصابی ، عوض كرد، و آن ساطور را به امام هادی (ع) نشان داد، امام هادی (ع) فرمود: این ، خوب است ابوجنید، در كمین فارس قرار گرفت ، هنگامی كه بین نماز مغرب و عشا، فارس از مسجد بیرون آمد، ابوجنید به او حمله كرد و ساطور را بر فرق سر او زد، او هماندم افتاد و كشته شد، ابوجنید ساطور را انداخت ، در همین میان مردم جمع شدند و ابوجنید را گرفتند، زیرا در آنجا غیر از او كسی را ندیدند، ولی بعد از بررسی ، هیچگونه اسلحه یا چاقو و یا اثر ساطور را در او ندیدند و او را آزاد كردند. به این ترتیب ، دستور امام هادی (ع) اجرا شد، و قاتل نیز بی آنكه شناخته شود نجات یافت ! امام حسن عسكری (ع) توسط و كلای خود، حقوقی برای ابوجنید تعیین كردند و آنها می پرداختند. <br />
<br />
<br />
داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">عصر امامت امام هادی (ع) بود، شخصی به نام فارس بن حاتم بن ماهویه قزوینی با دروغ بافی و فتنه انگیزی و بدعتگذاری ، مردم را می فریفت ، و دین آنها را سست می كرد، و آنها را آئین خود در آورده ، دعوت می نمود. این خبر به امام هادی (ع) رسید، امام در مورد او بر خورد بسیار شدید كرد، برای دوستانش پیام فرستاد كه شدیدا در برابر فارس ، بایستید و او را هر چه می توانید لعنت كنید، و از فتنه گریهای او جلوگیری نمائید، حتی اعلام كرد كه : خون او هدر است ، هر كس او را بكشد من برای قاتل او، بهشت را ضمانت می كنیم تا اینكه امام هادی (ع) یكی از دوستانش به نام ابوجنید را دید و به او مبلغی پول داد و فرمود: با این پول اسلحه خریداری كن ، و آن را به من نشان بده . ابو جنید رفت و با آن پول ، شمشیری خرید، و به امام هادی (ع) نشان داد، امام هادی(ع)، آن را نپسندید، و به او فرمود: این شمشیر را ببر و با اسلحه دیگر عوض كن . ابو جنید، آن شمشیر را برد و با یك ساطور قصابی ، عوض كرد، و آن ساطور را به امام هادی (ع) نشان داد، امام هادی (ع) فرمود: این ، خوب است ابوجنید، در كمین فارس قرار گرفت ، هنگامی كه بین نماز مغرب و عشا، فارس از مسجد بیرون آمد، ابوجنید به او حمله كرد و ساطور را بر فرق سر او زد، او هماندم افتاد و كشته شد، ابوجنید ساطور را انداخت ، در همین میان مردم جمع شدند و ابوجنید را گرفتند، زیرا در آنجا غیر از او كسی را ندیدند، ولی بعد از بررسی ، هیچگونه اسلحه یا چاقو و یا اثر ساطور را در او ندیدند و او را آزاد كردند. به این ترتیب ، دستور امام هادی (ع) اجرا شد، و قاتل نیز بی آنكه شناخته شود نجات یافت ! امام حسن عسكری (ع) توسط و كلای خود، حقوقی برای ابوجنید تعیین كردند و آنها می پرداختند. <br />
<br />
<br />
داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پاسخ قیصر]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1766.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:53:07 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1766.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">قیصر روم برای یكی از خلفای بنی عباس ، در ضمن نامه ای نوشت : ما در كتاب انجیل دیده ایم كه هر كس از روی حقیقت سوره ای بخواند كه خالی از هفت حرف باشد، خداوند جسدش را بر آتش دوزخ حرام می كند، و آن هفت حرف عبارت است از: ث ، ج ، خ ، ز، ش ، ظ، ف ، ، ما هرچه بررسی كردیم چنین سوره ای را در كتابهای : تورات و زبور و انجیل نیافتیم ، آیا شما در كتاب آسمانی خود، چنین سواره ای را دیده اید؟ خلیفه عباسی ، دانشمندان را جمع كرد، و این مساله را با آنها در میان گذاشت ، آنها از جواب آن درماندند، سرانجام این سوال را از امام هادی (ع) پرسیدند، آن حضرت در پاسخ فرمود: آن سوره ، سوره حمد است ، كه این حروف هفتگانه در آن نیست . پرسید: فلسفه نبودن این هفت حرف ، در این سوره ، چیست ؟ فرمود: حرف ث اشاره به ثبور(هلاكت) و حرف ج اشاره به جحیم (نام یكی از دركات دوزخ)، و حرف خ اشاره به خبیث(ناپاك)، و حرف ز اشاره به زقوم (غذای بسیار تلخ دوزخ) و حرف ش اشاره به شقاوت (بدبختی) و حرف (ظ) اشاره به ظلمت (تاریكی)، و حرف ف اشاره به آفت است خلیفه ، این پاسخ را برای قیصر روم نوشت ، قیصر پس از دریافت نامه ، بسیار خوشحال شد، و به اسلام گروید، و در حالی كه مسلمان بود از دنیا رفت. <br />
<br />
<br />
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">قیصر روم برای یكی از خلفای بنی عباس ، در ضمن نامه ای نوشت : ما در كتاب انجیل دیده ایم كه هر كس از روی حقیقت سوره ای بخواند كه خالی از هفت حرف باشد، خداوند جسدش را بر آتش دوزخ حرام می كند، و آن هفت حرف عبارت است از: ث ، ج ، خ ، ز، ش ، ظ، ف ، ، ما هرچه بررسی كردیم چنین سوره ای را در كتابهای : تورات و زبور و انجیل نیافتیم ، آیا شما در كتاب آسمانی خود، چنین سواره ای را دیده اید؟ خلیفه عباسی ، دانشمندان را جمع كرد، و این مساله را با آنها در میان گذاشت ، آنها از جواب آن درماندند، سرانجام این سوال را از امام هادی (ع) پرسیدند، آن حضرت در پاسخ فرمود: آن سوره ، سوره حمد است ، كه این حروف هفتگانه در آن نیست . پرسید: فلسفه نبودن این هفت حرف ، در این سوره ، چیست ؟ فرمود: حرف ث اشاره به ثبور(هلاكت) و حرف ج اشاره به جحیم (نام یكی از دركات دوزخ)، و حرف خ اشاره به خبیث(ناپاك)، و حرف ز اشاره به زقوم (غذای بسیار تلخ دوزخ) و حرف ش اشاره به شقاوت (بدبختی) و حرف (ظ) اشاره به ظلمت (تاریكی)، و حرف ف اشاره به آفت است خلیفه ، این پاسخ را برای قیصر روم نوشت ، قیصر پس از دریافت نامه ، بسیار خوشحال شد، و به اسلام گروید، و در حالی كه مسلمان بود از دنیا رفت. <br />
<br />
<br />
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پذیرش فتوای امام هادی (ع)]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1765.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:52:02 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1765.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">مردی مسیحی ، با یك زن مسلمان ، زنا كرد، او را نزد متوكل عباسی آوردند، او وقتی كه دید متوكل تصمیم به اجرای حد دارد، هماندم اسلام را پذیرفت و گواهی به یكتائی خدا و رسالت محمد (ص) داد، یحیی بن اكثم قاضی با سابقه و دانشمند معروف آن عصر، در آنجا حضور داشت و گفت : ایمان و اسلام این شخص ، آثار شرك و عمل ناشایستش را از بین برد (پس نباید حد بر او جاری شود). بعضی گفتند: باید سه حد بر او جاری گردد، و بعضی مطالب دیگر گفتند و در این باره گفتگو زیاد شد. متوكل ، مساله را در ضمن نامه ای از امام هادی (ع) در پاسخ نامه نوشت : باید آن مرد زناكار را آنقدر (با تازیانه) بزنند تا بمیرد. متوكل اطرافیانش را از پاسخ امام هادی (ع) مطلع نمود، دانشمندان حاضر در مجلس متوكل ، این فتوا را رد كردند، و به متوكل گفتند چنین نیست ، و ما در قرآن و سنت پیامبر (ص) چنین مطلبی ندیده ایم . مطلب را بار دیگر در ضمن نامه ای از امام هادی (ع) پرسیدند، امام هادی (ع) در پاسخ نامه نوشت : اسلام آن مسیحی بعد از دستگری و دیدن عذاب بوده است ، و چنین اسلامی موجب برداشتن حد نیست ، چنانكه خداوند در قرآن می فرماید: فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله و حده و كفرنا بما كنا به مشركین فلم یك ینفعهم ایمانهن لما راوا باسنا.... و چون (مخالفان حق) عذاب ما را دیدند، گفتند: به خدای یكتا ایمان می آوریم ، و به كسانی كه شریك او می گرفتیم نا باور شدیم ، ولی این برای آنها سودی نداشت (چراكه) وقت دیدن عذاب ما بود . وقتی كه جواب نامه امام هادی (ع) به متوكل رسید، متوكل قانع شد و دستور داد طبق این فتوا، آن زناكار را آنقدر تازیانه زدند تا مرد. <br />
<br />
<br />
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">مردی مسیحی ، با یك زن مسلمان ، زنا كرد، او را نزد متوكل عباسی آوردند، او وقتی كه دید متوكل تصمیم به اجرای حد دارد، هماندم اسلام را پذیرفت و گواهی به یكتائی خدا و رسالت محمد (ص) داد، یحیی بن اكثم قاضی با سابقه و دانشمند معروف آن عصر، در آنجا حضور داشت و گفت : ایمان و اسلام این شخص ، آثار شرك و عمل ناشایستش را از بین برد (پس نباید حد بر او جاری شود). بعضی گفتند: باید سه حد بر او جاری گردد، و بعضی مطالب دیگر گفتند و در این باره گفتگو زیاد شد. متوكل ، مساله را در ضمن نامه ای از امام هادی (ع) در پاسخ نامه نوشت : باید آن مرد زناكار را آنقدر (با تازیانه) بزنند تا بمیرد. متوكل اطرافیانش را از پاسخ امام هادی (ع) مطلع نمود، دانشمندان حاضر در مجلس متوكل ، این فتوا را رد كردند، و به متوكل گفتند چنین نیست ، و ما در قرآن و سنت پیامبر (ص) چنین مطلبی ندیده ایم . مطلب را بار دیگر در ضمن نامه ای از امام هادی (ع) پرسیدند، امام هادی (ع) در پاسخ نامه نوشت : اسلام آن مسیحی بعد از دستگری و دیدن عذاب بوده است ، و چنین اسلامی موجب برداشتن حد نیست ، چنانكه خداوند در قرآن می فرماید: فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله و حده و كفرنا بما كنا به مشركین فلم یك ینفعهم ایمانهن لما راوا باسنا.... و چون (مخالفان حق) عذاب ما را دیدند، گفتند: به خدای یكتا ایمان می آوریم ، و به كسانی كه شریك او می گرفتیم نا باور شدیم ، ولی این برای آنها سودی نداشت (چراكه) وقت دیدن عذاب ما بود . وقتی كه جواب نامه امام هادی (ع) به متوكل رسید، متوكل قانع شد و دستور داد طبق این فتوا، آن زناكار را آنقدر تازیانه زدند تا مرد. <br />
<br />
<br />
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[آگاهی از افكار]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1764.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:51:06 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1764.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">همچنین مرحوم شیخ طوسی ، راوندی و دیگر بزرگان به نقل از اسحاق بن عبداللّه علوی حكایت كند: روزی از روزها پدرم با عمویم با یكدیگر اختلاف كردند، درباره آن چهار روزی كه در طول سال برای روزه گرفتن ، نسبت به بقیّه روزها فضیلت و اهمّیتی بیشتر دارد. لذا برای حلّ اختلاف و گرفتن جواب صحیح تصمیم گرفتند تا به ملاقات و زیارت حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام بروند. و در آن روزها، حضرت در محلّی - به نام صریا - نزدیك مدینه ساكن بود؛ و هنوز به شهر سامراء منتقل نشده بود. به همین جهت ، به قصد زیارت و ملاقات آن حضرت حركت نمودند، هنگامی كه وارد منزل امام هادی علیه السلام شدند و در محضر شریفش نشستند، حضرت قبل از هر سخنی اظهار فرمود: نزد من آمده اید تا از روزهائی كه در طول سال بهتر است ، در آن ها روزه گرفته شود، سؤال نمائید؟ عرضه داشتند: بلی ، یاابن رسول اللّه ! ما از محلّ خود فقط برای همین موضوع ، آمده ایم . حضرت فرمود: پس بدانید كه آن ها چهار روز است : روز هفدهم ربیع الاوّل سالروز میلاد مسعود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، روز بیست و هفتم رجب سالروز بعثت حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله ، روز بیست و پنجم ذی القعده سالروز دَحْو الاْ رض ؛ و آن روزی است كه زمین از زیر كعبه الهی پهن و گسترده شد. و روز هیجدهم ذی الحجّه سالروز غدیر خُمّ - كه پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از طرف خداوند متعال ، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام را به عنوان امیرالمؤ منین و خلیفه بلافصل خویش ، منصوب و معرّفی نمود. <br />
<br />
<br />
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">همچنین مرحوم شیخ طوسی ، راوندی و دیگر بزرگان به نقل از اسحاق بن عبداللّه علوی حكایت كند: روزی از روزها پدرم با عمویم با یكدیگر اختلاف كردند، درباره آن چهار روزی كه در طول سال برای روزه گرفتن ، نسبت به بقیّه روزها فضیلت و اهمّیتی بیشتر دارد. لذا برای حلّ اختلاف و گرفتن جواب صحیح تصمیم گرفتند تا به ملاقات و زیارت حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام بروند. و در آن روزها، حضرت در محلّی - به نام صریا - نزدیك مدینه ساكن بود؛ و هنوز به شهر سامراء منتقل نشده بود. به همین جهت ، به قصد زیارت و ملاقات آن حضرت حركت نمودند، هنگامی كه وارد منزل امام هادی علیه السلام شدند و در محضر شریفش نشستند، حضرت قبل از هر سخنی اظهار فرمود: نزد من آمده اید تا از روزهائی كه در طول سال بهتر است ، در آن ها روزه گرفته شود، سؤال نمائید؟ عرضه داشتند: بلی ، یاابن رسول اللّه ! ما از محلّ خود فقط برای همین موضوع ، آمده ایم . حضرت فرمود: پس بدانید كه آن ها چهار روز است : روز هفدهم ربیع الاوّل سالروز میلاد مسعود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، روز بیست و هفتم رجب سالروز بعثت حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله ، روز بیست و پنجم ذی القعده سالروز دَحْو الاْ رض ؛ و آن روزی است كه زمین از زیر كعبه الهی پهن و گسترده شد. و روز هیجدهم ذی الحجّه سالروز غدیر خُمّ - كه پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله از طرف خداوند متعال ، حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام را به عنوان امیرالمؤ منین و خلیفه بلافصل خویش ، منصوب و معرّفی نمود. <br />
<br />
<br />
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[خبر از دگرگونی]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1763.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:50:15 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1763.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">مرحوم كلینی ، طبرسی و دیگر بزرگان به نقل از خیران ساباطی حكایت كنند: در آن ایّام و روزگاری كه حضرت ابوالحسن ، امام علی نقی صلوات اللّه علیه در مدینه منوّره بود، به خدمت ایشان شرف حضور یافتم ، حضرت ضمن صحبتهائی به من فرمود: از واثق چه خبر داری ؟ عرضه داشتم : قربان شما گردم ، ده روز قبل با او بودم و چون خواستم از او خداحافظی كنم ، مشكلی نداشت ؛ بلكه در كمال صحّت و سلامتی بود. امام علیه السلام فرمود: ولی مردم و اهل مدینه می گویند كه واثق مرده است . پس فهمیدم كه منظور حضرت از اهل مدینه ، خودش می باشد. و سپس حضرت فرمود: از جعفر چه خبر داری ؟ <br />
گفتم : در وضع بسیار بدی بود و در زندان به سر می برد. بعد از آن ، امام علیه السلام اظهار داشت : او از زندان آزاد شده و به منصب ریاست خواهد رسید. و آن گاه افزود: اكنون بگو كه وضع محمّد بن زیّات چگونه است ؟ عرض كردم : و امّا محمّد بن زیّات بر مسند ریاست تكیه زده و مردم حكم او را نافذ می دانند. حضرت فرمود: او آینده خطرناكی را در پیش دارد؛ و پس از لحظه ای سكوت ، افزود: باید مقدّرات الهی جاری گردد و چاره ای جز تسلیم در برابر آن نیست . سپس امام هادی علیه السلام در ادامه فرمایشاتش افزود: ای خیران ساباطی ! تو را آگاه می كنم بر این كه واثق مرده است و متوكّل عبّاسی ، جعفر را جایگزین او كرده ؛ و نیز دستور قتل محمّد بن زیّات را صادر و او را كشته اند. عرض كردم : یاابن رسول اللّه ! چند روز می شود كه این جریانات و دگرگونی ها رخ داده است كه ما نسبت به آن ها بی اطّلاع می باشیم ؟ در جواب فرمود: شش روز بعد از آن كه از عراق خارج گشتی ، این وقایع رخ داده است . خیران گوید: و چون از محضر مبارك حضرت بیرون آمدم ، بررسی و تحقیق كردم ، همان طوری كه حضرت خبر داده بود، این وقایع و جریانات به وقوع پیوسته بود.<br />
<br />
 <br />
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">مرحوم كلینی ، طبرسی و دیگر بزرگان به نقل از خیران ساباطی حكایت كنند: در آن ایّام و روزگاری كه حضرت ابوالحسن ، امام علی نقی صلوات اللّه علیه در مدینه منوّره بود، به خدمت ایشان شرف حضور یافتم ، حضرت ضمن صحبتهائی به من فرمود: از واثق چه خبر داری ؟ عرضه داشتم : قربان شما گردم ، ده روز قبل با او بودم و چون خواستم از او خداحافظی كنم ، مشكلی نداشت ؛ بلكه در كمال صحّت و سلامتی بود. امام علیه السلام فرمود: ولی مردم و اهل مدینه می گویند كه واثق مرده است . پس فهمیدم كه منظور حضرت از اهل مدینه ، خودش می باشد. و سپس حضرت فرمود: از جعفر چه خبر داری ؟ <br />
گفتم : در وضع بسیار بدی بود و در زندان به سر می برد. بعد از آن ، امام علیه السلام اظهار داشت : او از زندان آزاد شده و به منصب ریاست خواهد رسید. و آن گاه افزود: اكنون بگو كه وضع محمّد بن زیّات چگونه است ؟ عرض كردم : و امّا محمّد بن زیّات بر مسند ریاست تكیه زده و مردم حكم او را نافذ می دانند. حضرت فرمود: او آینده خطرناكی را در پیش دارد؛ و پس از لحظه ای سكوت ، افزود: باید مقدّرات الهی جاری گردد و چاره ای جز تسلیم در برابر آن نیست . سپس امام هادی علیه السلام در ادامه فرمایشاتش افزود: ای خیران ساباطی ! تو را آگاه می كنم بر این كه واثق مرده است و متوكّل عبّاسی ، جعفر را جایگزین او كرده ؛ و نیز دستور قتل محمّد بن زیّات را صادر و او را كشته اند. عرض كردم : یاابن رسول اللّه ! چند روز می شود كه این جریانات و دگرگونی ها رخ داده است كه ما نسبت به آن ها بی اطّلاع می باشیم ؟ در جواب فرمود: شش روز بعد از آن كه از عراق خارج گشتی ، این وقایع رخ داده است . خیران گوید: و چون از محضر مبارك حضرت بیرون آمدم ، بررسی و تحقیق كردم ، همان طوری كه حضرت خبر داده بود، این وقایع و جریانات به وقوع پیوسته بود.<br />
<br />
 <br />
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي </span>]]></content:encoded>
		</item>
		<item>
			<title><![CDATA[پیدایش دو درخت]]></title>
			<link>http://www.nooreaseman.com/thread-1762.html</link>
			<pubDate>Thu, 02 Jul 2009 21:49:18 +0200</pubDate>
			<guid isPermaLink="false">http://www.nooreaseman.com/thread-1762.html</guid>
			<description><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">همچنین یكی از درباریان متوكّل ، معروف به ابوالعبّاس - كه دائی نویسنده خلیفه بود - حكایت كند: من با ابوالحسن ، علی هادی علیه السلام سخت مخالف و نسبت به او بدبین بودم ، تا آن كه روزی متوكّل مرا به همراه عدّه ای برای احضار آن حضرت از شهر مدینه به سامراء بسیج كرد. پس از آن كه وارد شهر مدینه شدیم ، به منزل حضرت وارد شده و پیام متوكّل عبّاسی را ابلاغ كردیم ؛ و حضرت هادی علیه السلام موافقت نمود كه به سوی شهر سامراء حركت كنیم . پس از آن ، از شهر مدینه به سمت سامراء خارج شدیم ، هوا بسیار گرم و ناراحت كننده بود؛ و چون موقع حركت ، آب و غذا نخورده بودیم ، مقداری راه را كه پیمودیم ، پیشنهاد دادیم تا پیاده شویم و اندكی استراحت كنیم ؟ امام هادی علیه السلام فرمود: در این جا مناسب نیست ، بهتر است كه به راه خود ادامه دهیم تا به محلّی مناسب برسیم . به همین جهت به حركت خود ادامه دادیم تا این كه در بیابانی قرار گرفتیم كه هیچ آب و گیاهی یافت نمی شد و گرمی هوا و تشنگی و گرسنگی تمام افراد را بی طاقت كرده بود. در این هنگام حضرت توجّهی به افراد نمود و اظهار داشت : چرا این قدر بی حال و ناتوان شده اید، چنانچه خسته ، تشنه و گرسنه هستید، همین جا اُتراق كنید. ابوالعبّاس گوید: من گفتم : یا اباالحسن ! در این صحرای بزرگ چگونه استراحت كنیم ؟ حضرت فرمود: همین جا مناسب است . بنابر این ، طبق دستور حضرت در حال بار انداختن بودیم كه ناگهان متوجّه شدیم در همان نزدیكی - كنار ما - دو درخت بسیار بزرگ با شاخه های زیاد بر زمین سایه افكنده و كنار یكی از آن ها چشمه ای است و آب آن بر زمین جاری می باشد، كه بسیار سرد و گوارا بود. بسیاری از همراهان با حالت تعجّب گفتند: ما چندین مرتبه از این مسیر رفت و آمد كرده ایم ؛ ولی هرگز چنین چشمه و درختانی را در این مكان ندیده ایم . و من بسیار در تعجّب فرو رفته و با تمام وجود، به آن حضرت خیره شده بودم كه ناگهان تبسّمی نمود؛ و سپس روی مبارك خود را از من برگرداند. با خود گفتم : این موضوع را باید خوب بررسی كنم ؛ لذا از جای خود برخاستم و كنار یكی از آن دو درخت آمدم و شمشیر خود را زیر خاك پنهان نموده و دو سنگ به عنوان علامت و نشانه روی آن ها نهادم ، و بعد از آن آماده نماز شدم . و چون افراد استراحت كردند، حضرت فرمود: چنانچه خستگی افراد برطرف شده است ، حركت كنیم . همه رفتیم ، من بازگشتم ؛ ولیكن هیچ اثری از درخت و چشمه آب نیافتم و شمشیر خود را برداشتم و به قافله ، ملحق شدم و بسیار در فكر فرو رفتم و دست به سمت آسمان بلند كرده و از خداوند خواستم كه مرا از دوستان و معتقدان به حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام قرار دهد. در همین لحظه ، حضرت متوجّه من شد و فرمود: ای ابوالعبّاس ! بالا خره كار خود را كردی؟ عرضه داشتم : بلی ، یاابن رسول اللّه ! من نسبت به شما مشكوك بودم و الا ن به حقانیّت شما معتقد گشتم و به لطف خداوند منّان هدایت یافتم . حضرت فرمود: آری چنین است ، همانا افراد مؤ من و اهل معرفت ، كمیاب هستند. <br />
<br />
<br />
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي </span>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<span style="font-weight: bold;">همچنین یكی از درباریان متوكّل ، معروف به ابوالعبّاس - كه دائی نویسنده خلیفه بود - حكایت كند: من با ابوالحسن ، علی هادی علیه السلام سخت مخالف و نسبت به او بدبین بودم ، تا آن كه روزی متوكّل مرا به همراه عدّه ای برای احضار آن حضرت از شهر مدینه به سامراء بسیج كرد. پس از آن كه وارد شهر مدینه شدیم ، به منزل حضرت وارد شده و پیام متوكّل عبّاسی را ابلاغ كردیم ؛ و حضرت هادی علیه السلام موافقت نمود كه به سوی شهر سامراء حركت كنیم . پس از آن ، از شهر مدینه به سمت سامراء خارج شدیم ، هوا بسیار گرم و ناراحت كننده بود؛ و چون موقع حركت ، آب و غذا نخورده بودیم ، مقداری راه را كه پیمودیم ، پیشنهاد دادیم تا پیاده شویم و اندكی استراحت كنیم ؟ امام هادی علیه السلام فرمود: در این جا مناسب نیست ، بهتر است كه به راه خود ادامه دهیم تا به محلّی مناسب برسیم . به همین جهت به حركت خود ادامه دادیم تا این كه در بیابانی قرار گرفتیم كه هیچ آب و گیاهی یافت نمی شد و گرمی هوا و تشنگی و گرسنگی تمام افراد را بی طاقت كرده بود. در این هنگام حضرت توجّهی به افراد نمود و اظهار داشت : چرا این قدر بی حال و ناتوان شده اید، چنانچه خسته ، تشنه و گرسنه هستید، همین جا اُتراق كنید. ابوالعبّاس گوید: من گفتم : یا اباالحسن ! در این صحرای بزرگ چگونه استراحت كنیم ؟ حضرت فرمود: همین جا مناسب است . بنابر این ، طبق دستور حضرت در حال بار انداختن بودیم كه ناگهان متوجّه شدیم در همان نزدیكی - كنار ما - دو درخت بسیار بزرگ با شاخه های زیاد بر زمین سایه افكنده و كنار یكی از آن ها چشمه ای است و آب آن بر زمین جاری می باشد، كه بسیار سرد و گوارا بود. بسیاری از همراهان با حالت تعجّب گفتند: ما چندین مرتبه از این مسیر رفت و آمد كرده ایم ؛ ولی هرگز چنین چشمه و درختانی را در این مكان ندیده ایم . و من بسیار در تعجّب فرو رفته و با تمام وجود، به آن حضرت خیره شده بودم كه ناگهان تبسّمی نمود؛ و سپس روی مبارك خود را از من برگرداند. با خود گفتم : این موضوع را باید خوب بررسی كنم ؛ لذا از جای خود برخاستم و كنار یكی از آن دو درخت آمدم و شمشیر خود را زیر خاك پنهان نموده و دو سنگ به عنوان علامت و نشانه روی آن ها نهادم ، و بعد از آن آماده نماز شدم . و چون افراد استراحت كردند، حضرت فرمود: چنانچه خستگی افراد برطرف شده است ، حركت كنیم . همه رفتیم ، من بازگشتم ؛ ولیكن هیچ اثری از درخت و چشمه آب نیافتم و شمشیر خود را برداشتم و به قافله ، ملحق شدم و بسیار در فكر فرو رفتم و دست به سمت آسمان بلند كرده و از خداوند خواستم كه مرا از دوستان و معتقدان به حضرت ابوالحسن ، امام هادی علیه السلام قرار دهد. در همین لحظه ، حضرت متوجّه من شد و فرمود: ای ابوالعبّاس ! بالا خره كار خود را كردی؟ عرضه داشتم : بلی ، یاابن رسول اللّه ! من نسبت به شما مشكوك بودم و الا ن به حقانیّت شما معتقد گشتم و به لطف خداوند منّان هدایت یافتم . حضرت فرمود: آری چنین است ، همانا افراد مؤ من و اهل معرفت ، كمیاب هستند. <br />
<br />
<br />
چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي </span>]]></content:encoded>
		</item>
	</channel>
</rss>