|
فئودور میخاییلوویچ داستایوفسکی
|
|
08-02-2009, 12:40 PM
(آخرين ويرايش ارسال در: 01-30-2010 09:28 PM توسط ERMIYA.)
شماره : #1
|
|||
|
|||
|
فئودور میخاییلوویچ داستایوفسکی
نام
ترجمان متفاوت نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشتهاند: «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که به نظر میرسد آخری نزدیک به تلفظ نام او در زبان انگلیسی است و به همان شکل در فارسی ثبت شدهاست. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامهٔ داستایوسکی نوشتهٔ ادوارد هلت کار نام او را به شکل «داستایفسکی» آوردهاست. نام کوچک او نیز در متون ترجمهشده به اشکال «فیودور» و «فئودور» آمدهاست. زندگی فیودور میخاییلوویچ فرزند دوم خانواده داستایوسکی در ۳۰ اکتبر ۱۸۲۱ به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و از اوکراین به مسکو مهاجرت کرده بود و مادرش دختر یکی از بازرگانان مسکو بود. در ده سالگی والدینش مزرعهای کوچک در حومه شهر تولا در نزدیکی مسکو خریدند که از آن به بعد تابستانها را در این مکان میگذراندند. در ۱۸۳۴ همراه با برادرش به مدرسهٔ شبانهروزی منتقل شدند و سه سال آنجا ماندند. در پانزده سالگی مادرش از دنیا رفت. در همان سال امتحانات ورودی دانشکدهٔ مهندسی نظامی را در پترزبورگ با موفقیت پشت سر گذاشت و در زانویه ۱۸۳۸ وارد دانشکده شد. در تابستان ۱۸۳۹ خبر فوت پدرش به او رسید. در ۱۸۴۳ با درجه افسری از دانشکده نظامی فارغالتحصیل شد و شغلی در ادارهٔ مهندسی وزارت جنگ به دست آورد. تا تابستان ۱۸۴۴ سهم ارث پدریاش به موجب ولخرجیهای مختلف به اتمام رسید. اوژنی گرانده اثر بالزاک را ترجمه کرد. در همین سال از ارتش استعفا داد. در زمستان ۱۸۴۴-۱۸۴۵ رمان کوتاه مردم فقیر را نوشت که بدین وسیله وارد محافل نویسندگان بزرگ روسی شد و برای خود شهرتی کسب کرد. در طی دو سال بعد داستانهای همزاد، آقای پروخارچین و خانم صاحبخانه را نوشت. در سال ۱۸۴۹ توسط پلیس مخفی به جرم براندازی دستگیر شد. دادگاه نظامی برای او تقاضای حکم اعدام کرد که در ۱۹ دسامبر مشمول تخفیف شد و به چهار سال زندان و سپس خدمت در لباس سرباز ساده تغییر یافت. در زمان تبعید و زندان حملات صرع که تا پایان عمر گرفتار آن بود بر او عارض گشت. در ۱۵ فوریه ۱۸۵۴ از زندان بیرون آمد تا دورهٔ بعدی مجازاتش را در لباس سرباز عادی طی کند. به عنوان مأمور خدمت در گردان هفتم پیاده نظام سیبری به سمیپالاتینسک اعزام شد. در ۶ فوریه ۱۸۵۷ بعد از دو سال عشق جانفرسا با «ماریا دیمیتریونا» بیوهٔ یک کارمند گمرک ازدواج کرد. در بهار ۱۸۵۹ استعفایش از ارتش پذیرفته شد و توانست به نزدیکی مسکو نقل مکان کند. دو داستان خواب عموجان و دهکدهٔ اشپیانچیکوو را نوشت و به چاپ رسانید. عرضحالی برای الکساندر دوّم فرستاد و بدین وسیله اجازه یافت به پترزبورگ برود. در نشریهای که برادرش منتشر میکرد ‐ «ورمیا» ‐ شروع به روزنامهنگاری کرد. از ژوئن تا اوت ۱۸۶۲ به اروپا سفر کرد. داستانی به نام ماجرای بیشرمانه را در «ورمیا» به چاپ رسانید. در ماه ژوئن ۱۸۶۳ «ورمیا» تعطیل شد. قسمتی از تابستان و پاییز ۱۸۶۳ را با معشوقش در اروپا گذراند. در ۱۰ ژوئیه ۱۸۶۴ «میخاییل داستایوسکی» برادر بزرگش درگذشت. در ۱۶ آوریل ۱۸۶۴ ماریا دیمیتریونا درگذشت. در فاصله سالهای ۶۴-۱۸۶۲ کتابهای خاطرات خانه مردگان و آزردگان را به چاپ رسانید. در ۱۸۶۶ جنایت و مکافات را نوشت و در اکتبر همان سال رمان قمارباز را در ۲۶ روز نوشت این کار با تندنویسی «آنا گریگوریونا» انجام شد. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ با آنا ازدواج کرد و در آوریل همان سال با همسرش به اروپا سفر کرد و تا تابستان ۱۸۷۱ به روسیه بازنگشت. در این سفر بارها پول خود را در قمار از دست داد. سال اول سفر را در سوئیس و سال دوم را در ایتالیا و دو سال آخر را در دِرِسدِن گذراند. در فوریهٔ سال ۱۸۶۸ دخترش «سوفیا» به دنیا آمد که بیشتر از سه ماه زنده نماند. نوشتن ابله را در ژانویه ۱۸۶۹ در فلورانس به پایان رسانید و همیشه شوهر را در پاییز همان سال در درسدن نوشت. در ماه سپتامبر ۱۸۶۹ دختر دومش به نام «لیوبوف» به دنیا آمد. در ژوئبه ۱۸۷۱ نوشتن جنزدگان را به پایان رسانید. در تابستان همان سال پسرش به نام «فدیا» به دنیا آمد. در آغاز سال ۱۸۷۳ سردبیر مجلهٔ «گراژ دانین» شد و تا ماه مارس سال بعد به این کار ادامه داد. جوان خام را در زمستان ۷۵‐۱۸۷۴ نوشت که در طول سال ۱۸۷۵ در مجله «اوتچستیه زابیسکی» انتشار یافت. «آلیوشا» آخرین فرزندش در ماه اوت ۱۸۷۵ به دنیا آمد که در سه سالگی بر اثر حمله صرع در گذشت. یادداشتهای روزانهٔ نویسنده را طی سالهای ۷۷‐۱۸۷۶ به همین نام در روزنامه منتشر کرد. برادران کارامازوف در طول سالهای ۷۹‐۱۸۸۰ به تدریج در «روسکی وستنیک» منتشر شد . در جشن سه روزه بزرگداشت پوشکین در پی سخنرانیاش به اوج شهرت و افتخار در زمان حیاتش رسید و سرانجام در اوایل فوریه سال ۱۸۸۱ در اثر خونریزی ریه درگذشت. آثار مردم فقیر برادران کارامازوف جنایات و مکافات ابله قمارباز جن زدگان(تسخیرشدگان) خطابه ی پوشکین خاطرات خانه مردگان شبهای سپید دفتر یادداشت روزانهٔ یک نویسنده همیشه شوهر یادداشت های زیر زمینی جوان خام اللهم عجل لولیک الفرج
![]() |
|||
|
|
02-24-2010, 06:56 PM
شماره : #2
|
|||
|
|||
|
جنایت و مکافات در انجیل/محمدعلیعلومی
اشتباه است که «متن» را دارای هویتی مستقل از نویسنده بدانیم به این دلیل که هر متن از صافی ذهن، درک و دریافت و البته نحوهی بیان نویسنده گذشته است و باز اشتباه است اگر نویسنده را مستقل از شرایط و روابط عینی و ذهنی جامعهاش بپنداریم.
داستایفسکی که در ابتدای جوانی، تفکرات و تمایلات ضد استبداد تزاری داشت، در مرحلهای تا نزدیکی اعدام رفت و سالها تبعید در سیبری را در شرایطی سخت از سر گذراند. در آن دوره او که نویسندهای با تمایلات انقلابی و مورد تحسین چرنیشفسکی بود و به طبقات زیردست اجتماع توجه داشت، به اجبار با دو گروه از مطرودان دورهی تزار، یعنی با سیاسیون لهستانی و با جنایتکارهایی مانند قاتلها، راهزنهای حرفهای و بیرحم و امثال اینها، به مدتی نسبتاً طولانی همنشین شد. او که بیشتر تمایلش، به مطرودان روسی بود؛ کمکم از روشنفکرهای لهستانی که البته اشرافزادگان بودند، فاصله میگرفت و در این میان تنها کتابی که در دسترس داشت انجیل بود. در این جا بنا بر تکرار آن گفتههایی نیست که همهی شرح حال نویسان داستایفسکی گفتهاند، بنای این مقاله، تاکید و بازگشایی مطالبی از انجیل است که باعث تجدید حیات فکری در داستایفسکی شد. ![]() راسکلنیکف در انجیل که مخاطبان اصلی مردم عادی و عامی و حتی فقیران هستند؛ به صراحت گفته شده است که عبور شتر از سوراخ سوزن، سهلتر از عبور ثروتمند از دروازهی بهشت است. این رویکرد انجیل که با رویکرد داستایفسکی مطابقت و همسویی دارد، در دورهی تبعید او و همجواری و همنشینی مداوم با مطرودان، باعث شد که داستایفسکی به بحثهای فلسفی مهم توجه کند نظیر بحثهایی مانند جبر و اختیار، گناه و بیگناهی، انتقام و عفو و نظایر اینها. این مسئله که گناه چیست و گناهکار آیا محصول و نتیجهی شرایط است و یا مختار و آزاد است و حدود این جبر و اختیار در چیست و کدام است؟ و آیا قوانین بشری مجاز به انتقام هستند و آیا قوانین الهی شباهت به قوانین بشری دارند؟ در دورانی طولانی ذهن این نویسنده را به خود مشغول کردند. داستایفسکی در موقعیت «مرزی» قرار گرفته بود و نزدیک بود که خیلی زود و ناخواسته اعدام شود. تجربهی تلخ زندگی، خود به خود او را وادار میکرد که به علت و انگیزه رفتارهای بشر بپردازد و تعمق او در مسایل اجتماعی و فردی باعث شده بود که باورها و ارزشهای فرهنگی رایج در دورهی خود را به معرض نقد و بررسی بکشد و از این جهت در مقابل خیلی از گروههای روشنفکری و یا محافظهکار دورهی خود قرار بگیرد، اما آنچه به موضوع مورد علاقهی ما مربوط میشود این است که اساس همهی رمانهای داستایفسکی، به خصوص رمان «جنایت و مکافات» که یکی از دو یا سه اثر برجستهی اوست؛ در کنار براداران کارامازوف و ابله، بر تعارض و تقابل «عقل و عشق» بنا شده است. این دو مفهوم، سیری تاریخی و معانی متفاوتی دارند. در یونان باستان معادل آنها "لوگوس" و "اروس" است. لوگوس معادل حکمت الهی است در باورهای یونان باستان و درحکمتهای آن ایام اروس معادل عشق محسوب میشد. در ایران باستان و در حکمت خسروانی که عین آن را شیخ شهابالدین سهروردی نیز آورده اولین نمونه از ایزد ایزدان یا نورالانوار، ایزد عقل، همان بهمن یا بهترین منش یا بهترین مینو و معناست. در بینش مسیحی نیز، عقل و خرد الهی در قالب حضرت عیسی(ع) تجسم یافته است و بنا به باور مسیحیت، اراده و مشیت خداوند بر آن بود که جهت نجات بشریت، حضرت عیسی به عنوان فرزند بر صلیب برود تا شفیع گناهان و نجات بشریت بشود (البته اینها باورهای آنها است که بارها نقد شده است) از همین نقطه است که خرد الهی با عشق همراه میشود. چرا که پیامبر رحمت، بنا به اراده و خرد خداوند که جدا از عشق او به بشریت نیست، ناچار میشود صلیب خود را بر دوش بکشد. داستایفسکی به این مباحث توجه داشت و البته باید در نظر داشت که در برابر عقل و عشق الهی، عقل و عشق اهریمنی نیز وجود دارد که عقلانیت و عشق آن بنا شده بر خودخواهی، خودبینی و حداکثر رفع تمایلات و تمنیات شخصی است. در همان حال عقل بر محاسبهگری بنا شده و مطابقت با قانون دارد. اما عشق موضوعی عاطفی است و بر بخشایش و رحمت بنا شده است که در جدال میان اینها، خیلی بحثهای فلسفی و بسیاری از موضوعات ادبی ایجاد شده که یکی از آنها، همین رمان مشهور «جنایت و مکافات» است. در این رمان، «راسکلنیکف» دانشجو، نشانگر آدمی عاقل است که در عین حال از عنصر عاطفی عشق بیبهره نیست، آنچه باعث میشود که داستایفسکی نویسندهای یکسونگر نباشد، همین است؛ که او جنبههای مختلف و متعدد و متفاوت و حتی بهتر است بگوییم متضاد در انگیزههای آدمها را مورد نظر قرار میدهد. خوب است به همین مورد راسکلنیکف نگاهی وسیعتر داشته باشیم. اولین مساله مهم این است که او در شرایط اجتماعی سخت و غیرقابل تحمل قرار دارد، تنگدست است و بیپول و بیکار و در عین حال باید مخارج مادر خود و بعد خواهرش را تامین کند. این زمینهی واقعی است که با عقلانیت اهریمنی همراه میشود. در آن دورهی روسیه، باورهای فرهنگی و دینی سنتی که بر رحم و مهر و عشق و نوع دوستی بنا شده بود و اخلاقیات خاص مربوط به دورهی ماقبل دنیای صنعت را ایجاد کرده بودند، به جهت گسترش صنایع در جهان و متناسب با آن، نظریههای جدید فلسفی و جهاننگری و باورهای نو _ که تمام بر اساس سودجویی بنا شدهاند _ کمرنگ شده بودند و داستایفسکی با دیدگاه تراژدی، آنها را در اثر خود و در وجود راسکلنیکف قرار میدهد. در سمت و سوی متضاد با او، سونیا قرار دارد که نمایشگر عاطفه و عشق است. البته عشق مسیحایی در کمک به همنوع و از خود گذشتن. از همین جاست که داستایفسکی از بینش کلیسای رسمی و بینش عوام جدا میشود. زیرا آن بینشهای رسمی کلیسا و عوام، به قول نیچه در جهت پرورش گله قرار داشتند؛ ولی داستایفسکی مانند همهی فیلسوفان وجودی که برای انسان اختیار و آزادی در طرح جدید به هستی را قایل هستند به سونیا توجه میکند و او را که هم عوام و هم دارای بینش رسمی حاکم بر کلیساست؛ کاملاً مطرود و محکوم میداند و او را مظهر عشق و عاطفهی مسیحی قرار میدهد و حتی رفتار او در محکوم نکردن دیگران را رفتاری فوق بشری میداند. در یک صحنهی مشهور از رمان، پدر سونیا که آدمی دایمالخمر و یک کارمند مطرود و حتی دزد و بیکاره و بیعار است، میگوید که: «آخرین پولش را به من داد تا برای رفع میزدگی مشروب بخورم، در روی زمین چنین رفتار نمیکنند. بلکه در آن بالا به حال مردم دلسوزی میکنند و به جای سرزنش و توبیخ، میگریند.» موضوع مهم و قابل توجه دیگر این است که محتوای تضاد میان عقل و عشق در ساختار رمان«جنایت و مکافات» نیز منعکس شده است. در اشخاص اصلی، راسکلنیکف نمایشگر عقل و سونیا بیانگر عشق است که رفتارهای آنها در تضاد با همدیگر است. راسکلنیکف آدم میکشد؛ ولی سونیا برای کمک به دیگران به نوعی خود را فدا میکند. خواهر راسکلنیکف در ایثار و از خود گذشتی شبیه به سونیاست و نامزد او، آقای لوژین که سرمایهدار و حقوقدان است با افکار عاقلانه و خودخواه، معادل و شبیه به راسکلنیکف است. پلیس باهوش، بیانگر عقل است و حال آن که "رازومیخین" دوست راسکلنیکف که آدمی مهربان و ساده دل است همان عشق مسیحایی را نشان میدهد. همهی اشخاص رمان بی آنکه پرداختی سطحی و تخت داشته و یا معادل «تیپ» اجتماعی باشند، دارای فردیت هستند. اما در بینش عمیق و نهایی به هر حال یا بیانگر عشق هستند و یا بیانگر عقل. داستایفسکی در برابر افکار جدید سرمایهداری صنعتی غرب، از افکار و فرهنگ سنتی روسیه دفاع میکرد؛ اما دفاع او، سطحی نبود. زیرا در همان حال در تضاد با کلیسای رسمی و باورهای عوامزده قرار داشت، او معتقد بود که فرد توان عروج روحی را دارد؛ اگرچه با سختی همراه است. یک بخش مهم و اصلی رمان وقتی است که جنایتکار و بدکاره در برابر همدیگر هستند. اما دانشجوی عاقل و روشنفکر (راسکلنیکف) از لحاظ درجات روحی بسیار پایین است. سونیا به او میآموزد زمینی را که بر آن خون ریخته است سجده کند و به همهی آدمها کرنش کند و به جای غرور، تواضع و رحمت داشته باشد: «ناگهان به یاد کلمات سونیا افتاد؛ بر سر چهار راه برو و به مردم تعظیم کن، زمین را ببوس زیرا تو در مقابل زمین گناهکاری و به تمام مردم با صدایی رسا بگو: من قاتلم.» ایبنا اللهم عجل لولیک الفرج
![]() |
|||
|
02-24-2010, 06:59 PM
شماره : #3
|
|||
|
|||
شبهای سپید
![]() شبهای سپید [Belye Noci]. داستان بلندی از فئودور میخایلوویچ داستایوفسکی (1) (1821-1881)، نویسنده روس، که در 1848 انتشار یافته است و، از نظر زمانی، دومین اثر این نویسنده بزرگ است، اثری که خود داستایفسکی، در یکی از نامه هایش، آن را «رمان احساساتی» تعریف کرده است. مع الوصف با توجه به بافت غیرواقعی آن، درست تر این است که «تفنن رمانتیک» خوانده شود. جوانی نسبتاً احساساتی و پرشور در خیابان به دختری برمی خورد که در او تأثیری حاد به جا می گذارد. در آغاز، این ضربه صاعقه آسا از حدود طبیعی فراتر نمی رود که فردی یکه و تنها در حضور موجودی دلپذیر، که با لذتی خاص به سخنانش گوش فرا می دهد، احساس می کند. لیکن، پس از چند دیدار شبانه، که در آنها این دو جوان فقط به سخن گفتن با یکدیگر میپردازند، مرد می بیند که عشق افلاطونی او در تبدیل به طلب جسمانی شده است. وی برعهده می گیرد که از جانب دختر به نامه های نامزد او، دانشجویی ساکن شهر دیگر، پاسخ بنویسد و بدینسان برای خود رؤیای یک ماجرای عشقی شخصی دست و پا کند. ولی هنگامی که دانشجو بازمی گردد، دختر خود را به آغوش او می افکند و رؤیای عشق پاک جوان خیال پرست را به یکباره برباد می دهد. جوان، که از خواب مستی عشق بیدار شده است، به انزوای خود برمی گردد. نبوغ داستایفسکی در اینجا، با قدرتی سرشار از هیجان، خلاءی را که قهرمان داستان در آن دست و پا می زند نشان می دهد؛ قهرمانی که از سازگاری با واقعیت زندگی روزمره عاجز و به فرورفتن در کام احساس محکوم است. سبک بسیار ساده، ولی روشن و پراحساس داستایفسکی ترجمان همه لرزشهای درونی است که خود نویسنده را هم، همچون آدمهای داستانش، دستخوش غم و افسردگی می سازد. 1.Fedor Michailovic Dostoevski احمد سمیعی (گیلانی) . فرهنگ آثار. سروش. اللهم عجل لولیک الفرج
![]() |
|||
|
|
|
| موضوعات مشابه ... | |||||
| موضوع: | نويسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرين ارسال | |
| صادق هدایت | ERMIYA | 11 | 71 |
03-12-2010 10:15 PM آخرين ارسال: ERMIYA |
|
| خاطراتی از دکتر حسابی | fardaa | 1 | 88 |
03-01-2010 01:45 PM آخرين ارسال: fardaa |
|
| زندگينامه دكتر حسابي | vatan | 2 | 178 |
02-10-2010 12:25 PM آخرين ارسال: safaeei |
|
| معروفترین پاورقی نویس دنیا | ERMIYA | 0 | 101 |
09-19-2009 02:11 AM آخرين ارسال: ERMIYA |
|
| خانم ملکه ی داستان کوتاه را بیشتر بشناسید! | ERMIYA | 0 | 231 |
09-12-2009 03:00 AM آخرين ارسال: ERMIYA |
|


![[تصوير: 130835_w66.jpg]](http://up.alhilalclub.com/uploads/public/2010/03/130835_w66.jpg)


![[تصوير: 3994_orig.jpg]](http://www.ketabnews.com/ketabnewscontent/media/image/2008/11/3994_orig.jpg)
![[تصوير: 1071_orig.jpg]](http://www.ketabnews.com/ketabnewscontent/media/image/2006/04/1071_orig.jpg)